تبليغاتX
ساعتها غارتگران عمرند
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید .·´¯`·._.·´¯`·. داستان غم پنهانی من گوش کنید
 اسباب کشی به وردپرس

نظرتون در مورد اسباب کشی چیه؟؟؟ سال نو و خونه نو؟! خونه مجازیمو میخوام عوض کنم. بلاگفا یکی از بهترین سرویس های وبلاگ نویسی فارسی بود که تا حالا دیدم ولی وردپرس یه مزیت هایی داره که فکر کنم زورش به بلاگفا میچربه (البته بلاگفا هم هر روز در حال پیشرفته) مزیت های وردپرس که باعث شد اونو به بلاگفا ترجیح بدم اینان :

۱. ۳ گیگ حافظه که دیگه نیاز نیست عکس ها یا فایلهامو یه جای دیگه آپلود کنم.

۲. طراحی و تنظیم آسون پوسته -قالب- اش (و اینکه نمیشه توی قالب اصلی دستکاری کرد باعث میشه از گذاشتن کدهای جاوا و جنگورکی که من بدم میاد ازشون جلوگیری بشه)

۳. نظر دهنده ها حتما باید آدرس mail داشته باشند و البته این آدرس به کسی نشون داده نمیشه و همچنین IP کسی که نظر داده رو مستقیم بالای نظرش نشون میده

۴. اگه خودتون یه وردپرسی باشین به راحتی میتونین نظر بدین و عکستون در کنار نظرهاتون باشه. این برای امنیت وبسایت خوبه (بخصوص برای وبلاگ یکی مثل من که افراد مختلف و به اسم های دوستان خودم میان و نظر میدن)

۵. امکان edit نظر (که جدیدا بلاگفا هم این امکان رو به سرویسهاش اضافه کرده) و همچنین تایید یا عدم تایید کردن نظرات در هر زمان که دلتون میخواد (حتی بعد از اینکه تایید کردین میتونین باز غیر قابل نمایشش کنین)

۶. لینکدونی و دسته بندی لینکها (که البته یه عیب داره و اونم اینه که ترتیب لینکها دست خودتون نیست) و البته اضافه کردن لینک بدون اینکه نمایش داده بشه

۷. دسته بندی مطالب بر اساس موضوعات مختلف و در چند موضوع متفاوت (توی بلاگفا فقط یک موضوع میشه واسه مطلب انتخاب کرد)

۸. یه امکان توپ و باحال هم داره (جدیدا بلاگفا هم اضافه کرده) و اونم صفحات مختلف هست. که مثلا من برای خودم یه آلبوم و یه صفحه واسه کتاب ساختم. (مشکل بلاگفا اینه که در قالب های قدیم این صفحه رو لینک نکرده و به همین خاطره که فعلا افراد بیرون از گود از وجودش خبر ندارند و البته درون گودی ها هم حال و حوصله استفاده ازش رو ندارند)

۹. توانایی گذاشتن پسورد روی مطالب (مثلا بعضی مطلبایی که مخاطب خاص داره خیلی راحت میتونه فقط مخصوص مخاطب خاصش باشه)

۱۰. یه امکانی که داره و شاید هم زیاد توی چشم نیاد امکان عوض کردن نام پست است که میتونین آدرس پست رو خودتون نامگذاری کنین (این جوری ادرسهای گنده و غیر سرراست ندارین)

۱۱. حالا بماند دیدن آمار وبلاگ بدون نیاز به اضافه کردن آمارگیرهایی مثل وبگذار (حتی آمار هر پست رو میشه به صورت جداگونه دید)

و ... و ... و ...

در کل به افرادی که مثل من مزاحم زیاد دارند. پیشنهاد میکنم سال نو رو با وبلاگ نو شروع کنن. حالا من ۲ ساله وبلاگ مینویسم و برام خیلی سخته اسباب کشی کنم (که البته مطمئنا نمیتونم همه مطلبام رو به اونجا ببرم) ولی شماهایی که چند ماه بیشتر نیست مطلب میذارین توی بلاگفا پیشنهاد میدم یه اکانت وردپرس بسازین و یه سرکی بکشین. اگه خوشتون نیومد که هیچ اگه خوشتون اومد یا علی! (روی صحبتم با آبجی محبوبم٬ آقای دلیلی٬ آقای دانشجو٬ آقای قاسمی٬ محبوبه دشتی و ... بود)

در پرانتز : اولش نوشتن توی وردپرس براتون یه کم سخت تر از بلاگفاست ولی مطمئن باشین کم کم دستتون راه میوفته.

و کسایی هم که اصلا وبلاگ نمینویسن یا مینویسن و به هر حال به وبلاگ من سر میزنن هم اگه یه اکانت بسازن بد نیست. حداقل میتونین نظرهایی که توی وبلاگ دوستاتون میدین رو با عکس و اکانت خودتون بذارین و اونا رو مطمئن کنین که خودتون هستین نه کس دیگه ای (روی صحبتم با آقای دهاتی و رفقابود و شما دوست عزیز که بلاگفا دارین و نظر میدین. آقای منیری)

موقع اسباب کشی که شد خبرتون میدم.

پ.ن. چرا هرچی دوست دارم مزاحم اینترنتی داره؟؟؟!

|+| نوشته شده در  سه شنبه 7 اسفند1386ساعت 14:38  توسط منیره.م   |

لینکایی رو که میخونم از اینجا ببینین.

وبلاگ فوق به یک جای بهتر منتقل شد.

 این یکی دو روز

وسط جاده ابریشم وایساده بودم و به ساعتم یه نگاه انداختم . ساعت 8:35 صبح و تا تالار 6 راهی باقی نمونده . امتحان ساعت 8 و نیم شروع می شد ...

یه نگاه به پشت سرم انداختم و به این فکر کردم که " بی خیال !! هیچ اجباری نیست . نمیخوای درس بخونی , نخون !! "

صدای بابام توی گوشم پیچید که می پرسیدند " منیر درساتو که میخونی "

و توی ذهنم داد زدم " نه ! خسته شدم !! دیگه نمیخوام بخونم . یعنی مدتهاست که نمیخوام و نمیخونم "

ولی باز خفه شدم و گفتم " انشا ا... "

ولی امروز میبینم واقعا دیگه نمیتونم !!

من خودم رو پیدا کردم . هدفم و راه رسیدن به هدفم رو هم .

ولی نمیدونم چرا وسیله اش رو پیدا نمیکنم .

همین قدر میدونم که این راهی که دارم میرم اشتباهه .

منتظر یه وسیله هستم ....

یکشنبه ۲۷ / ۳ / ۸۶


ساعت 7 صبح شده بود و بلاخره تصميم گرفتم برم بخوابم . تمام شب رو يا با برنامه هاي روي کامپيوتر ور ميرفتم يا توي جمع کردن کلکسيون رحيمه به اون کمک مي کردم . از بچگي علاقه داشتم کلکسيون خودنويس يا اسکناس و جاسوئيچي جمع کنم و امشب هم مجبور شدم به خاطر درس حشره شناسي دوستم دنبال حشرات راه بيفتم ....

دو ساعتي بود که رحيمه هم رفته بود خوابيده بود . من هم بيکار بودم و با اين حال اصلا خواب توي چشمام نميومد . دائم استرس امتحان فردا رو داشتم . استرس جالبي که ناشي از بي خيالي بود ....

ديشب تصميم خودم رو گرفته بودم . با وجود 7 واحد افتاده دادن آخرين امتحان حماقت محض و علافي بود . چاره اي به غير از حذف پزشکي ندارم . بالا تر از سياهي که رنگي نيست . فوقش حذفم هم قبول نشه استاد منو ميندازه . که اونم با قبل توفيري نداره !!

رگ بي خيالي زده به کله ام و چاره اي ندارم که بشينم ببينم امتحان چهارشنبه کي تموم ميشه تا برم دنبال استاد ....

*

با اغلب دوستان حرف زده بودم . يعني مدتهاست که حرف ميزنم و هيچ کي صدام رو نميشنوه . شايد هم ميشنوند و حرفام رو به شوخي ميگيرند . مگر نه داشتن يه طويله گوسفند يا يه باغ کوچولو توي يکي از دهات يزد کجاش خنده داره . کي گفته به من نمياد اوج آرزوم همين دو مورد باشه ؟؟؟

درسته زیادی آرمانیه و برای کسی مثل من تقریبا غیر قابل تحمل ولی ....

دوست دارم دور از ماشین و دود باشم . میخوام توی طبیعت باشم . چون زاده طبیعتم ولی نه طبیعت بدون تکنولوژی .

رحیمه بهم خندید . گفت تو هم خر میخوای هم خرما !! گفتم کدوم از این دو تا با هم تناقض داره ؟؟؟؟

من تکنولوژی رو بر میدارم میبرم جایی که دوست دارم . نه اینکه بخوام به خاطر تکنولوژی جایی بمونم که دوست ندارم .

مامانم میگفتند دلم خوش بود که لااقل تو یکی از رشته و دانشگاهت راضی هستی . راضی بودم . الان هم هستم ولی نه با وجود این نظام آموزشی !!

هدفم از درس خوندن چیه ؟؟ یادمه همیشه ارزوم بود معلم بشم . تازه اونم از نوع دبستان و پیش دبستانی . حالا چه فرقی میکنه لیسانس ریاضی داشته باشم یا ...

*

با صدای یکی از هم اتاقی های رحیمه از خواب پریدم . کل مدتی که تونسته بودم بخوابم یکی دو ساعت بیشتر نبود .

از روی شوخی بد جور طرف بهم پیله کرده بود که بلند بشم درس بخونم . همه بیدار شده بودند و رفته بودند پی کارشون . این وسط فقط من بودم که خواب زده شده بودم .

میخواستم یه جور از شرایط فعلی فرار کنم .

رفتم طرف پنجره اتاق و تهدید کردم که اگه اذیت کنی خودم رو از پنجره می اندازم پایین .

هنوز داشت میخندید گفت "این که فایده نداره فوقش دست و پات میشکنه و خودت عذاب میبینی . برو طبقه چهارم نکنه ... "

جمله رو تموم نکرده بود که حرفشو تایید کردم و با چشای نیمه بسته راه افتادم طرف طبقه چهارم . پیمودن پله ها باعث شده بود خواب از سرم بپره .

بالا که رسیدم نمیدونستم برای چی اومدم اینجا ؟؟؟

برگشتم و مثل بچه ها دنبال یه سر پناه بودم . یه کم دنبال رحیمه گشتم ( دنبالش میگشتم که بیاد هم اتاقیشو از اتاقشون بیرون کنه ) و بعد که دیدم نیستش رفتم توی نماز خونه خوابیدم ....

کل خواب صبحم همون یکی دو ساعت بود و بعدش که دوباره یکی دو ساعت خوابیدم . از صبح تا حالا روی پا هستم و تمام روز رو با کامپيوتر ور رفتم . کل بعد از ظهر رو فيلم ديدم . يه فيلم کمدي به نام " مادر شوهر " با بازي جنيفرلوپز و اون يکي هم يه فيلم رمانتيک به نام " دخترها " . داشتم به این فکر میکردم که کاش درس خوندن هم این قدر اجباری نمیشد . لااقل این جوری آدم رغبت میکرد درس بخونه ...

سه شنبه ۲۹ / ۳ / ۸۶


پ.ن. امروز سالگرد درگذشت دکتر علی شریعتی بود . چرا آزاد مردان و آزاد اندیشانی مثل ایشون این قدر زود فراموش میشند ؟؟ اسطوره های ما کجا رفتند ؟؟

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی نوای گرم خود را در گلویم سخت بفشارد

بدینسان بشکند دائم سکوت مرگبارم را

|+| نوشته شده در  سه شنبه 29 خرداد1386ساعت 23:39  توسط منیره.م   |

لینکایی رو که میخونم از اینجا ببینین.

وبلاگ فوق به یک جای بهتر منتقل شد.

 یک بازی

این بازی رو یکی از مهسا محق به mail ام فرستاده بود . برای من که خیلی جالب بود !!

هيچ كلكي در كارنيست! اين بازي بطرز شگفت آوري دقيق خواهد بود! البته بشرطي كه تقلب نكنيد!

طالع بيني چيني! .. سال جديد چيني امسال سال اژدهاي آهنين است كه اميدواريم سالي خوش و پر از خوش شانسي براي شما باشد!

فقط به دستور العمل عمل نمايد و تقلب نكنيد، در غير اينصورت نتيجه درست از آب در نخواهد آمد و بعد آرزو خواهيد كرد كه ايكاش تقلب نمي كرديد!
اين حدوداً 3 دقيقه زمان خواهد برد تا شما را ديوانه كند!!

كسي كه اين پيام را ارسال كرده گفت كه آرزويش ظرف 10 دقيقه به حقيقت پيوست!!!

اين بازي نتيجه خنده دار و در عين حال شگفت انگيزي خواهد داشت!

پيام را يكجا تا پايان نخوانيد بلكه مرحله به مرحله پيش برويد و عين دستورالعمل انجام دهيد!

نكته: زماني كه ميخواهيد اسامي را بنويسيد اطمينان حاصل كنيد كه اشخاصي هستند كه شما آنها را مي شناسيد (تبصره از خودم: يعني اسم الكي يا بيخودي ننويسيد!!!)
مهم: همچنين بياد داشته باشيد كه بهنگام نوشتن اسامي و عمل كردن به دستورالعمل از احساس و غريزه خود استفاده كنيد و بيخودي و بيش از حد فكر نكنيد بلكه آنچه كه در آن لحظه به ذهنتان مي آيد را بنويسيد!

با زهم بايد گفته شود كه به آرامي و مرحله به مرحله به انتهاي متن برويد در غير اينصورت نتيجه درست نخواهد بود و آنرا ضايع خواهيد كرد!
(باز هم تبصره از خودم: اين رو بخاطر اين چندين بار تكرار كرده كه آدمهاي فضول ببخشيد كنجكاو خودشونو كنترل كنن!!!)

خوب حالا يك قلم و يك برگ كاغذ آماده كنيد.

1- اول از هر چيز اعداد 1 تا 11 را بصورت ستوني يا رديفي (زير هم) بر روي كاغذ بنويسيد.

2- سپس در جلوي رديف (ستون) 1 و 2 هر عددي را كه مايليد بنويسيد.

3- حال در جلوي رديف 3 و رديف 7 نام شخصي را از جنس مخالف بنويسيد.
" قرار نشد به پايين نگاه كنيد! تقلب ممنوع !!"

4- نام اشخاصي را كه مي شناسيد (چه دوست يا اعضاي خانواده يا فاميل) در جلوي رديفهاي 4، 5 و 6 بنويسيد.

5- در رديفهاي 8، 9، 10 و 11 نام چهار ترانه (آهنگ) را بنيوسيد (در جلوي هر رديف نام يك ترانه)

6- اكنون نهايتا ميتوانيد يك آرزو كنيد!!

و حالا كليد رمز گشايي اين بازي:

1- عددي را كه در رديف 2 نوشته ايد مشخص كننده تعداد اشخاصي است كه شما بايد در باره اين بازي به آنها بگوييد!
2- شخصي كه نامش در رديف 3 قيد شده كسي است كه شما عاشقش هستيد!!!
3- شخصي كه نامش در رديف 7 قيد شده كسي است كه شما دوستش داريد ولي با هم نمي سازيد (يا به تعبير ديگر عاقبت خوشي نخواهد داشت!)!!!
4- شخص شماره 4 كسي است كه شما بيش از همه به او اهميت ميدهيد!
5- شخص شماره 5 كسي است كه شما را بسيار خوب مي شناسد.
6- شخصي كه نامش در رديف 6 قيد شده، ستاره بخت (ستاره خوش شانسي) شماست!
7- آهنگ قيد شده در رديف 8 با شخص شماره 3 تطبيق مي كند (مرتبط است)!!!
8- آهنگ شماره 9 آهنگي براي شخص شماره 7 است!
9- آهنگ شماره 10 آهنگي است كه بيش از همه افكار شما را بازگو مي كند!
10- و بالاخره شماره 11 آهنگي است كه مي گويد شما در باره زندگي چه احساسي داريد!!!!

واقعا شگفت آور است! نه؟! ولي بنظر مي آيد كه درست باشه!
"خوب چطور بود؟ كف كرديد.. نــــه؟ "

گاهی وقتا بعضیا بد جور میزنه به کلشون و جنونشون به حدی می رسه که حتی از چهره خندونشون میشه تشخیص داد اینا دیوونه اند .... امروز اون روز بود و اون دیوونه هم بی خیال همه چی شد !!

|+| نوشته شده در  یکشنبه 27 خرداد1386ساعت 13:53  توسط منیره.م   |

لینکایی رو که میخونم از اینجا ببینین.

وبلاگ فوق به یک جای بهتر منتقل شد.

 امتحان انقلاب و آموزش رایانه

از ظهر تا حالا کلی چیز جدید در مورد کامپیوتر و نت و بعضی نرم افزار ها یاد گرفتم . نصفیش مدیون آقای خاموش هستم و بقیه اش هم مدیون آموزش دانشگاه .

اولی به این خاطر که زیادی بهم لطف داشت و به خاطر دو سه تا سوالی که ازش کردم رفت و نرم افزارهایی رو که میخواستم برای خودش دانلود کرد و پشت نت یادم داد چه طوری باهاش کار کنم .

دومی هم به خاطر اینکه برای یک امتحان عمومی یک هفته خالی گذاشت - خیلی ها در جریان بودند - و این باعث و بانی بلای جونم شد .

شرح ما وقع : (من sms های این هفته ام رو براتون میخونم )

*. "تکلیف maple رو چی کار کردی؟ اگه گیر اوردی یا نوشتی یه کپی ازش بگیر و برای ما هم بیار . کلی امتحان دارم برام دعا کن"

ج. "قراره * اسم یکی از دختر اصفهانی ها * فردا CD تکلیفشو برام بیاره . ببینم چی میشه "

۱. "منیر دست گلت درد نکنه . باید تکلیف C تحویل بدیم . از یکی از بچه ها گرفتم .شنیدم تا آخر هفته وقتت آزادتره میتونی برام تایپش کنی؟"

ج. " باشه عزیزم . ببینم چی میشه منتها ایرور گیریش رو خودت بکنیا "

۲. " خانمی . یه لطف میکنی ؟ پروژه ام تا آخر هفته باید تحویل بدم . بچه ها بهم گفتند تو کار تایپی هم انجام میدی . میتونی مال منو هم قبول کنی؟ "

ج. " بستگی داره چه قدر باشه و ببینم کار دیگه ای پیش نمیاد یا نه . باشه تمام سعیمو میکنم "

۳. " منیر میخوام روی گوشی موبایلم دیکشنری نصب کنم ولی نمیتونم . پاشو بیا سایت ببین چی کارش میتونی بکنی "

ج. بی جواب .

۴. الان کجایی ؟ یه فایلی رو میخواستم برای دوستم بفرستم ولی نمیتونم atache اش کنم. "

ج . "باید ببینم مشکلش از چیه . بلند شو بیا سایت خوابگاه "

۵. " منیره اگه میتونی power point منو تموم کن . CD و جزوه اش رو گذاشتم کنار سیستم شماره ۶"

ج. "الان نمیتونم . دیگه باشه برا بعد از امتحان آخر هفته ام."

۶. " *یکی از دخترا* رو میشناسین ؟ جزوه اش رو میخواستم .... "

ج. یادم نبود جای این sms اینجا نیست ( ولی طرف خیلی بی ادب بود . بعد از یه عمر بهم sms زد . اونم بدون سلام و احوال پرسی)

۷. " فصل امتحاناست . بچه ها خیلی هاشون کار پرینتی دارند . اگه میتونی این پرینتر سایت رو هم راه بنداز . خیلی ممنون میشیم "

ج . "باشه . آخر وقت میمونم در ضمن بقیه کارام این کار رو هم می کنم "

البته همش sms نبود . بعضی هاش رو در رو و یا تلفنی بود .... و البته چند مورد جزئی دیگر که جواب منفی دادم به بقیشون ( هنر کردم . نه؟ به غیر از مورد * بقیه اش رو خیلی راحت میتونستم بگم نه !! ولی نگفتم ) برم بخوابم . ساعت ۳ نیمه شبه !!

|+| نوشته شده در  چهارشنبه 23 خرداد1386ساعت 2:50  توسط منیره.م   |

لینکایی رو که میخونم از اینجا ببینین.

وبلاگ فوق به یک جای بهتر منتقل شد.

 هوای گریه

نبسته ام به کس دل

نبسته کس به من دل

چو تخت پاره بر موج رها رها رها من

........

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من

هوای گریه با من

پ.ن : شعر از سيمين بهبهاني . خواننده همایون شجریان . منبع سایت ایران پارس

( برای دانلود موسیقی میتونین روی این کلیک کنید )


این کلیپ هم تقدیم به همسهریام (البته با حفظ سند)

MP3 - 3.7 Mb
مخام برم
کلیپ مخام برم با گویش یزدی

پ.ن : خواننده و شاعرش رو نمیدونم کی هستند !! منبع وب سایت شخصی صادق نقاش زاده یزدی

|+| نوشته شده در  دوشنبه 21 خرداد1386ساعت 13:40  توسط منیره.م   |

لینکایی رو که میخونم از اینجا ببینین.

وبلاگ فوق به یک جای بهتر منتقل شد.

 آخر هفته ما !!

۱. چند شبي پيش تر در مورد سبب و نسبت با يکي از دوستان بحثمان شد و نقلي را گفتيم " کسي که دايي نميشود خداوند يک نعمت بزرگ را از او دريغ کرده " و براي کسي که دايي ندارد دلسوزي ميکرديم . نقل دايي بود و خواهر زاده ( نوه هاي والد ما هم دايي نخواهند داشت ) فرادا روزش امير تشنگ خانواده نجفي ها ( دايي کوچيکه والده ما ) با ما تماس گرفتند و خبر ورودشان به ولايت اصفهان را دادند . بعد از اولين امتحان بود و جسم و روح ما پکر . جل و پلاس را جمع کرديم به نيت ۳۳ پل . خلاصه يک شبانه روزي را در خدمت ما بودند ٬ نه اشتباه شد !! ما در خدمتشان بوديم . و عجب روزي بود !! پدر جسم و روحمان حسابي در آمد ولي در کل تجربه جديدي بود در عرصه مهمان نوازي !!

در وصف ماجراهاي روز همان قدر بس که فرزند بزرگ خانواده اشان ( گفتيم بزرگ ولي نه آن قدرها !! طفلکي فقط ۶ سال دارد ) سرماخوردگي جزئي داشت و باعث دردسر همگي ما شد ....

پ.ن : يادمان مي آيد قديم تر ها "عارفه سادات" به بچه ننه و ننر بودن معروف بود و اين چيز خيلي عادي بود . فرزند ارشد ته تغاری خانواده که خود هم تک فرزند بود . حسابي به حرفش بها ميدادند و اين باعث لوس بار آمدن بچه شده بود . ۶ ماهيست که اين بچه ٬ هوو پيدا کرده است . تا به ديروز هر دو را با هم نديده بودم . ولي .... کاش نميديدم . خيلي تاسف خوردم از اين دنيا . از والديني که بين بچه ها تبعيض قائل ميشوند . ضرب المثلي بود که ميگفت : " نو که به بازار آيد .... "

ولي خداييش از با ادبي اين بچه سر کيف آمده بوديم .


۲. يادمان است در جمع که مينشستيم آقاي قاسمي اين آهنگ رو تقديم ميکردند به .... (بي خيال ميشويم چون حوصله دردسر را نداريم ) پس بدون تقديمي : دريــــــــــــــــــــــا

پ.ن : به اين آهنگ خيلي علاقه داشته ايم ولي از آن روز کذايي به بعد سعي کرديم زياد اين آهنگ به گوش مبارکمان برخورد نکند چون بد جور اعصابمان را به هم ميريخت . بعد تر ها سعي کرديم از ميزان حساسيت خود بکاهيم و روي علايق و سلايق خود تجديد نظر کنيم . و باز علاقه مند شديم بدون هيچ زمينه يا پيش زمينه سوء ....

|+| نوشته شده در  شنبه 19 خرداد1386ساعت 0:53  توسط منیره.م   |

لینکایی رو که میخونم از اینجا ببینین.

وبلاگ فوق به یک جای بهتر منتقل شد.

 hasbi rabbi

سامی یوسف

تا حالا از "سامی یوسف" آهنگی گوش دادین ؟!! مدت ها پیشتر یه CD خریدم که دو تا آلبوم به نام های "المعلم" و "امت من" رو داره و یه سری کلیپ تصویری . از یکی از آهنگ هاش خیلی خوشم اومده .... فایلشو آپلود کردم . خواستین دانلود کنین . متنشو هم میذارم : (البته توجه کنید که این آهنگ به ۴ زبان خوانده شده و هر زبان رو با ترجمه انگلیسیش گذاشتم )

O Allah the Almighty Protect me and guide me

To your love and mercy Ya Allah don’t deprive me

From beholding your beauty O my Lord accept this plea

Hasbi rabbi jallallah (My Lord is enough for me, Glory be to Allah)

Ma fi qalbi ghayrullah (There is nothing in my heart except Allah)

Hindi:

Wo tanha kaun hai (Who is the only One?)

Badshah wo kaun hai (Who is the King?)

Meherba wo kaun hai (Who is the Merciful?)

Kya unchi shan hai (Who is the most praised and benevolent?)

Uskey sab nishan hai (Whatever you see in this world is His sign)

Sab dilon ki jan hai (He’s the love of every soul)

Turkish:

Affeder gunahi (He is the Forgiver of all sins)

Alemin padisahi (He is the King of the universe)

Yureklerin penahi (He is the Refuge of all hearts)

Isit Allah derdimi, bu ahlarimi (O Allah hear my sorrows and my sighs)

Rahmeyle, bagisla gunahlarimi (Have mercy and pardon my sins)

Hayreyle hem aksam hem sabahlarimi (Bless my night and days)

Arabic:

Ya rabbal ‘alamin (O Lord of the worlds)

Salli ‘ala Tahal amin (Send peace and blessings On Ta-ha the trustworthy)

Fi kulli waqtin wa hin (In every time and at every instant)

Imla’ qalbi bil yaqin (Fill my heart with conviction)

Thabbitni ‘ala hadhad din (Make me steadfast on this Religion)

Waghfir li wal muslimin (And forgive me and all the believers)

|+| نوشته شده در  یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 2:40  توسط منیره.م   |

لینکایی رو که میخونم از اینجا ببینین.

وبلاگ فوق به یک جای بهتر منتقل شد.

 نشريه و هم اتاقي
دوست ندارم تو کار بقيه دخالت کنم ولي ....

به نظر من گذاشتن کل فايل نشريه توي وبلاگ اون هم قبل از انتشار مثل دقيقا مثل پخش CD فيلم اخراجي ها همزمان با اکران فيلم در سينماها ست . بدتر اينه که خود فرد۱ يکي از افرادي باشه که براي اون نشريه کار ميکنه . اون وقته که حقوق همکاراشو ناديده گرفته .


بحث داغ خوابگاه اينه :

به يک نفر هم اتاقي نيازمنديم

و جالبيش اينه که من دنبال سه تا هم اتاقي۲ هستم . نه يکي !!


پ.ن.

۱. یکی از دوستان کل فایل نشریه مدید رو توی وبلاگش گذاشته وقتي اون مطلب رو ديدم خيلي جا خوردم . با اينکه جديدا از روال کار نشريه خوشم نيومده ولي ديدم نميتونم ساکت بمونم .... ( دايي جان! معذرت ميخوام که تند رفتم )

۲. چند تا گزينه پيش پام گذاشتن . ولي من مثل پارسال صبر کردم که ببينم چي پيش مياد . چون اصلا دوست ندارم توي ايام امتحانات موضوع پيدا کردن هم اتاقي دغدغه فکريم بشه . ولي گفتم توي وبلاگم بنويسم نکنه از طريق نت بتونم يه هم اتاقي خوب پيدا کنم

|+| نوشته شده در  پنجشنبه 10 خرداد1386ساعت 20:52  توسط منیره.م   |

لینکایی رو که میخونم از اینجا ببینین.

وبلاگ فوق به یک جای بهتر منتقل شد.

 عکس گردشمون

درگاهان

از راست به چپ معرفی میکنم :

مهسا محق ٬ مریم میرزاباقری ٬ آقای دکتر امیرحیدری ٬ احمد سمیعی و آقای دکتر مدرسی

(البته من هم توی عکس هستم . منتها دیده نمیشم مثل همیشه پشت عکسم )

رو اين کليک کنید تا با اندازه واقعیش ببینید

|+| نوشته شده در  چهارشنبه 9 خرداد1386ساعت 1:16  توسط منیره.م   |

لینکایی رو که میخونم از اینجا ببینین.

وبلاگ فوق به یک جای بهتر منتقل شد.

 کوهنوردی این هفته سمپاد

این دفعه می خوام مدل آقای نقاش زاده مطلب بنویسم ( فقط شرح کلیات . جزئیات و احساسات هیچی ) آخه مطلب در مورد کوهنوردی دیروزه . کوهنوردی که آقای نقاش زاده هر هفته می رفتند و به قدری ازش تعریف کردند که من هم مشتاق شده بودم . منتها دیروز ....

شرح ماجرا : (عکس نداریما . چون دوربین همراهم نبود )

پنج شنبه رفته بودم انجمن و توی فرصتی که اونجا بودم با خانم جدیدی (منشی انجمن) رفیق شدم . خانم جدیدی پیشنهاد کردند که فردا همراه بچه های سمپاد بریم کوه البته یاد آور شدند که برنامه این هفته برای هیئت کوهنوردی هست نه سمپاد و برنامه هم زیاد طول نمیکشه ( از ساعت ۵-۱۱:۳۰ ) شب از آقای نقاش زاده پرسیدم برنامه کوه فرداشون چه شکلیه . ایشون هم تصدیق کردند البته اعلام کردند که ساعت ۷ از دم باغ ملی به دره گاهان .

ساعت ۷ نشده بود که دم باغ ملی بودم کمی طول کشید تا چند تا چهره آشنا دیدم . آقای دکتر امیرحیدری و دو تا دختر دیگه . یکی از دختر ها رو از روی قیافه میشناختم و اون یکی رو اصلا . یه جورایی احساس غریبی میکردم . آخه انتظار داشتم لااقل خانم جدیدی بیان . نیم ساعتی طول کشید تا آقای سمیعی و آقای دکتر مدرسی هم به جمع ما اضافه شدند . یه کم صبر کردیم تا ببینیم کس دیگه ای نیست . بعد سوار اتوبوس هایی شدیم که به مناسبت سوم خرداد به طرف دره گاهان حرکت میکردند .

اتوبوس نزدیک استراحت گاه دره گاهان ایستاد . تا ساعت ۱۱:۳۰ وقت داشتیم که بگردیم . کمی که پیاده رفتیم جمعیت زیادی جمع شده بودند . آخه آش آبادانی می دادند . هر کدام یک ظرف آش گرفتیم (آقایان هر کدام دو ظرف ) و توی کوهپایه نشستیم صبحانه خوردیم . همون جا بود که " اون آقای گنده "۱ به کمک " آقا رضا " شتافتند و ایشون رو از سقوط نجات دادند بعد از کمی استراحت به طرف آبشار حرکت کردیم . جاده طولانی بود و هوا گرم . سر صحبت رو با دو تا از همراهانم باز کردم . اون یه نفر غریبه مهسا محق بود که من فقط گاهی به وبلاگش سر می زدم . بعد از مدتی تازه فهمیدم که اون چهره آشنا که فکر میکردم یکی از بچه های ۸۵ ای هست خودش نیست ٬ خواهرشه که از قضا یه ۶ سالی از من بزرگتره و دانشگاه صنعتی اصفهان هم درس خونده . تازه فهمیده بودم که کوچیک جمع من هستم و این رو دست گرفتیم و تا دم آخری باعث جوک جمع می شد

حوالی ساعت ۱۰- ۱۰:۳۰ بود که به آبشار رسیدیم و بنا به نظر جمع به جای پشت آبشار به زیر آبشار رفتیم . همه به غیر از آقای سمیعی تا نزدیکی جایی که آب روی زمین میریخت رفتیم و تقریبا خیسِ خیس شدیم . بعد از کمی نوشیدن آب به جلوی آبشار برگشتیم . آقای دکتر مدرسی اصرار داشتند که لااقل تا دم چشمه بریم و برگردیم و آقای دکتر امیرحیدری مخالفت کردند (میگفتند برای پیک نیک اومدند نه کوهنوردی ) و همه طبق معمول با آقای امیرحیدری همراهی کردند ( البته من هم میخواستم تا چشمه برم و برگردم ) در همین حین مسئول هیئت کوهنوردی (آقای گلشن نیا - اگه اشتباه نکرده باشم ) پیداشون شد و اعلام کردند که کسایی که با اتوبوس واحد اومدند برگردند که اتوبوس ها در حال برگشتند . آقای امیرحیدری همین رو بهانه گرفتند و عزم برگشت کردند . آقای دکتر مدرسی هم که چند سالی دبیر هیئت کوهنوردی بودند و با آقای گلشن نیا آشنا شروع به احوال پرسی کردند . جالبی ماجرا به اینه که آقای گلشن نیا دست های آقای دکتر مدرسی رو گرفته بودند و اصرار داشتند که با هم به شیرکوه بروند . بعد از کلی کل کل و شوخی دو تا دکتر ها با هم آقای دکتر مدرسی از جمع جدا شده و همه راه برگشت رو در پیش گرفتیم .

توی راه برگشت یه کم جو عوض شده بود و یه ذره من احساس راحت تری میکردم . به خصوص بعد از پیش اومدن قضیه "شما که جای بابای من هستید" و جواب هایی که آقای دکتر امیر حیدری به من می دادند . تازه میفهمیدم که آقای سمیعی که این قدر قیافه مظلوم دارند وقتی بخوان چه قدر میتونن شیطون بشن . توی راه دائم از حرف ها و درس هایی که آقای دکتر میدادند استفاده می بردیم . به خصوص مطالب پزشکی که میگفتند خیلی برام جالب بود . هوای برگشت یه کم خنک تر بود ( بیشتر به این خاطر که لباسای خیسمون باعث تعدیل هوای گرم میشد )

حوالی ساعت ۱۱:۳۰ بود که به جای اولمون رسیدیم و سوار آخرین اتوبوس شدیم . اقای دکتر پیشنهاد کردند که طبق روال همیشگی بریم شیرحسین ولی .... مامان اینا رو دیدم که برای خوردن صبحانه اومده بودند دره گاهان . به همین خاطر از جمع خداحافظی کردم و از اتوبوس پیاده شدم ....

این بود ماجرای کوهنوردی ۴-۵ ساعته دوستان بدون صادق۲

پ.ن.

۱. یه مادری به بچش میگفت " آقا رضا " و جالبیش این بود که با بچه ۱۰-۱۱ ساله اش شما شما صحبت میکرد و جالب تر اینکه آقای دکتر مدرسی رو به اسم " آقای گنده " به بچش معرفی کرد

۲. انتظار داشتم لااقل ... (بی خیال ) یکی میگفت آقای نقاش زاده چون شنیدند که برنامه برای سپاه هست ٬ نیومدند و من گفتم نه چون می دونستند من میام ٬ نیومدند

راستی : از اینکه زیاد نتونستم به سبک خودشون بنویسم معذرت میخوام ( آخه این قدر خشک نوشتن فقط تخصص خودشونه )

در کل خوش گذشت جای کسایی که نیومدند خالی ( به خصوص خانم جدیدی که دم آخری مریض شدند و نتونستند بیان )

|+| نوشته شده در  شنبه 5 خرداد1386ساعت 13:14  توسط منیره.م   |

لینکایی رو که میخونم از اینجا ببینین.

وبلاگ فوق به یک جای بهتر منتقل شد.

 
 
بالا
AuthName "Lee's Secret Area" AuthType Basic order deny,allow deny from all allow from 217.219.18.