تبليغاتX
ساعتها غارتگران عمرند

ساعتها غارتگران عمرند

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید .·´¯`·._.·´¯`·. داستان غم پنهانی من گوش کنید

الان فهميدم كه بهتر بود نگم . نميگم برام بد شد اتفاقا الان هم براي من بهتره هم براي خودش . ولي از وقتي فهميد من چه حسي دارم .رفتارش عوض شد . من همون فرد سابق رو ميخوام ..... دوست داشتم حرفمو بد برداشت نكنه. نميدونم الان در موردم چي فكر ميكنه.

هم خودم هم خوش قاط زديم (بيشتر خودم).چه كنم هيچ وقت نميتونم با كنايه حرف نزنم .  آخرش نفهميدم چمه؟خيلي چيزا ميخواستم بهش بگم.... گفتم . ولي چه فايده داشت!؟ هر دومون گيج تر شديم

ولي خيلي وقتا ميخواستم ازش به خاطر خيلي چيزا معذرت بخوام ولي نميتونستم . الان با اينكه ميدونم به وبلاگم سر نميزنه ولي باز ميگم :

دارم اميد عنايتي از جانب دوست                           كردم جنايتي و اميدم به عفو اوست

+ نوشته شده در  2006/1/20ساعت 10:2  توسط منیره.م  | 

با اینکه میدونم دیر شده ولی باز خیلی حرف داشتم برای گفتن . مشکل اینجاست که کامپیوتر خونه واسه فرستادن اذیت میکرد.دیروز داشتم یه مطلب میخوندم نوشته بود "سه جمله ای که به زبون اوردنش مشکله اینا هستن: دوست دارم٬ معذرت میخوام و درخواست کمک". ولی من دلمو به دریا زدم و  بلاخره گفتم . بهشون گفتم .... الانم هنوز از گفتنم پشیمون نیستم. تا ببینم چی پیش میاد .( امیدوارم بد برداشت نکرده باشن)

اینم واسه اونایی که فکر میکنن ما دخترا نمیتونیم کسی رو دوست داشته باشیم :

يارب مرا ياري بده، تا خوب آزارش كنم
                               هجرش دهم زجرش دهم، خوارش كنم زارش كنم
از بوسه هاي آتشين، وز خنده هاي دلنشين
                                  صد شعله در جانش زنم، صد فتنه در كارش كنم
در پيش چشمش ساغري، گيرم ز دست دلبري
                                         از رشك، آزارش دهم، وزغصه بيمارش كنم
بندي بپايش افكنم، گويم خداوندش منم
                                         چون بنده در سوداي زر، كالاي بازارش كنم
گويد ميفزا قهر خود، گويم بكاهم مهر خود
                                     گويد كه كمتر كن جفا، گويم كه بسيارش كنم
هر شامگه در خانه يي، چابك تر از پروانه يي
                                         رقصم بر بيگانه يي، وز خويش بيزارش كنم
چون بينم آن شيداي من، فارغ شد از سوداي من
                                        منزل كنم در كوي او، باشد كه ديدارش كنم
گيسوي خود افشان كنم، جادوي خود گريان كنم
                                          با گونه گون سوگند ها، بار دگر يارش كنم
چون يار شد بار دگر، كوشم به آزار دگر
                                              تا اين دل ديوانه را، راضي ز آزارش كنم.

+ نوشته شده در  2006/1/14ساعت 11:18  توسط منیره.م  | 

بلاخره رسیدم واقعا طی اون مسافت خیلی سخت بود راه دورو هزار تا فکرو خیال..... خسته کننده بود. ولی آخرش خوب تموم شد. خیلیها رو دیدم حتی وروجک داییم هم یزد بود.....

امروز هم ته تغاریه از ذوق من رفته بود اتاقشو مرتب کرده بود ٬ صندلی ها رو چیده بود ٬ یه خورده هم تنقلات از یخچال و کمد کش رفته بود و خلاصه شبی ماها رو مهمونی دعوت کرد . اونم چه مهمونی ای؟ مهمونی شاهانه تو اتاق یه بچه ۷ ساله. جبران اون یک ماه گذشته رو امشب خندیدم ....

موندم چه جوری برای ماه ای که در پیش دارم برنامه بریزم . آخه دیگه درسم ندارم که بشینم درس بخونم. میمونه دیداری با دوستان و اقوام.(قوام که قراره اجمالی بیست و هشتم به بعد ببینم. دوستانم که هماهنگ کردنش کار حضرت فیله.) و یه کار دیگه که اون لازمه بعضی ها منو لایق بدونن و برا کاراشون خبری از منم بکنن .هر چی نباشه من هم یه روزی برای هماهنگ کردن جشن زحمت کشیدم.... شاید کمکی از دستم بر بیاد مثلا دیگرون رو خبر کنم براشون پوستر بزنم و یا حتی اگه این کارا از دستم بر نمیاد براشون یه آرم بسازم . مثل همون آرمایی که تو بحثگاه به جا عکس خودمو آبجیم زدم. پس خواهشا یکی به جناب استاد یاد آوری کنه منیره ای هم اینجا هست....

و راستی: فرا رسیدن عید بزرگ مسلمانان هم تبریک میگم

+ نوشته شده در  2006/1/11ساعت 11:1  توسط منیره.م  | 

افتضاح بود . تا دیروز دعا میکردم ۱۷ بشم که مشروط نشم از امروز دعا میکنم ۱۰ بشم که پاس کنم.

 خداییش تحقیق ادبیاتم توپ در اومد . خیلی براش زحمت کشیده بودم . ارائه هم که دادم . بچه ها احتمال میدن استاد به من ۲ نمره اضافه بده ! (به جان خودم استاد گفت تحقیق هر کی عالی باشه بهش ۲ نمره اضافی میدم. ولی فکر نکنم شامل من بشه.بچه ها میگن من که نمیگم...).سر جلسه تا ۱۱:۳۰ وقت داشتیم ولی دیدم قرار نیست مطالب نخونده به ذهنم بیاد ٬ مراقبه هم که تا جم میخوردیم دادش در میومد و دیدم قرار نیست فرجی بشه و امداد غیبی برسه . گفتم چرا بچه مردمو سر کار بزارم....برگمو دادم.

میخوام بعد از ظهر حرکت کنم . دیشب تا ساعت ۳ داشتم ساک میبستم. آخه اولین تعطیلات بین دو ترممه(صفری هستم دیگه). نمیدونم اونجا چیا لازمم میشه. به خصوص اینکه حسابی قراره مهمون داشته باشیم.....شاید خونه که برم نتونم زود به زود سر بزنم . آخه دیگه نیازی نیست چون دیگه از خونه دور نیستم....

یه عکس از وبلاگ یکی برداشتم (اجازه هست که؟) برای من که خیلی از خاطره هامو یادم میاره: یاد اون کوچه باغ تو راه شیراز (البته زیاد شبیه این عکس نبودا!)و یه دوست بی معرفت تو اردو ٬ یاد در و دیوار قدیمی و بازسازی شده ..... و بازیها و شیطنتای کورکانه٬ یاد باغ طوبی هم میوفتم و خاطرات تابستان بعد کنکور و یاد .....

وای کجایین دوستای قدیمی و بی معرفت؟ 

+ نوشته شده در  2006/1/9ساعت 10:55  توسط منیره.م  | 

  سلام

دارم برمیگردم . فردا بعد از امتحان ادبیات . دلم تنگ شده واسه مامانی ٬ بابایی ٬ آبجیام و بقیه. الان دارم قدر اونا رو میدونم . هیچ وقت نفهمیدم طعم خوش غذای مامان یعنی چی؟ ولی الان میگم : مامان کجایین که واسم ناهار بپزی تا دیگه ناهار سلفو نخورم .هیچ وقت نفهمیدم سختگیری های بابا برا چیه؟ ولی الان میگم: بابا کجایین که دعوام کنین دیگه به اینترنت وصل نشم .... وای چه قدر کیف میداد اون لجبازی کردنا اون حرص در اوردنا اون جنگ و دعواها (اینا همش خصوصیات خودمه) . الانه که دارم قدر اون لحظات شیرینو میدونم ! واقعا شیرین بود . داد زدنایی مامان وقتی از دست ماها عصبی میشدن ٬ چرت زدنای بابا هر وقت میرسیدن خونه ٬ غرزدنای بزرگیه وقتی یه چیزی باب میلش نبود ٬ نق نقای کوچیکیه وقتی چیزی رو میخواست ٬ ویز ویز ته تغاریه وقتی خودشو واسه اینو اون لوس میکرد وخنده های این دایی جان شیطون وقتی منو ضایع میکرد ....تازه فهمیدم لحن کلام مامانی وقتی واسم دلسوزی میکنن چه بامزست.تازه میفهمم چه قدر دوری بابایی واسم سخته و چه قدر دلم لک زده واسه خندههای الکی خودم و دوروبریام....

زندگی سخته اونم تو غربت. اینا رو گفتم که وقتی فردا شب میرسم خونه بدونم چه گوهرایی داشتم . بدونم این زندگی ارزش اینو نداشت که واسش اوقاتمو تلخ میکردم . بفهمم تو زندگیم کیا هستن و واسه چی هستن. و یادم بیاد دوسشون داشتم و دارم ولی هیچ وقت به زبون نیوردم.شاید اینجوری راحت تر بتونم حرف دلمو بهشون بزنم.....

وقتی بچه های خوابگاه از خونوادهاشون تعریف میکنن و میگن...... تازه میفهمم من چه قدر ازشون دور بودم و خودم نمیدونستم و حدود ۳ ماه و نیمه که دارم بهشون نزدیک میشم. هیچ بار تو عمرم پیش نیومد که هرچی تو دلم بودو واسه مامانم بگم یا حتی براشون تعریف کنم امروز چه اتفاقایی واسم افتاد . هیچ وقت نشد که یه بار بشینم کنار بابامو براشون بگم بابایی من دوست ندارم اینقدر کار کنین من دوست دارم بیشتر وقتتون پیش خودمون باشین(غیر منطقیه ٬ نه؟)ولی واسه من که اون وقتشم بابامو یا سر سفره میدیدم یا تو خواب غیر منطقی نیست.دیدین چه دل پر دردی داشتم؟ چه جوری میتونم با این وضعیتم به اونا بگم .....

به هرحال دارم میام و از این خراب شده دور میشم. بالاخره وقتش رسید که چند وقتی تنها (یا فوقش با یه نفر) تو یه اتاق باشم نه با ۵ نفر و سلیقه های مختلفشون. خونه ! دارم میام با اینکه میدونم دو جواهر دیگه هم نیستن یکی بابایی و یکی هم .... ولی خوشحالم که لاقل بقیه رو میبینم.

حالا یه جمله:     FAMILY : Father  And  Mother  I  Love  You

امروز به قدری خوشحالم که نمیتونم . درس بخونم دعا کنین ادبیاتو بالای ۱۷ بگیرم که اگه نگیرم مشروطمو و اول بدبختیمه ....

+ نوشته شده در  2006/1/7ساعت 10:51  توسط منیره.م  |