سلام
دارم برمیگردم . فردا بعد از امتحان ادبیات . دلم تنگ شده واسه مامانی ٬ بابایی ٬ آبجیام و بقیه. الان دارم قدر اونا رو میدونم . هیچ وقت نفهمیدم طعم خوش غذای مامان یعنی چی؟ ولی الان میگم : مامان کجایین که واسم ناهار بپزی تا دیگه ناهار سلفو نخورم .هیچ وقت نفهمیدم سختگیری های بابا برا چیه؟ ولی الان میگم: بابا کجایین که دعوام کنین دیگه به اینترنت وصل نشم .... وای چه قدر کیف میداد اون لجبازی کردنا اون حرص در اوردنا اون جنگ و دعواها (اینا همش خصوصیات خودمه) . الانه که دارم قدر اون لحظات شیرینو میدونم ! واقعا شیرین بود . داد زدنایی مامان وقتی از دست ماها عصبی میشدن ٬ چرت زدنای بابا هر وقت میرسیدن خونه ٬ غرزدنای بزرگیه وقتی یه چیزی باب میلش نبود ٬ نق نقای کوچیکیه وقتی چیزی رو میخواست ٬ ویز ویز ته تغاریه وقتی خودشو واسه اینو اون لوس میکرد وخنده های این دایی جان شیطون وقتی منو ضایع میکرد ....تازه فهمیدم لحن کلام مامانی وقتی واسم دلسوزی میکنن چه بامزست.تازه میفهمم چه قدر دوری بابایی واسم سخته و چه قدر دلم لک زده واسه خندههای الکی خودم و دوروبریام....
زندگی سخته اونم تو غربت. اینا رو گفتم که وقتی فردا شب میرسم خونه بدونم چه گوهرایی داشتم . بدونم این زندگی ارزش اینو نداشت که واسش اوقاتمو تلخ میکردم . بفهمم تو زندگیم کیا هستن و واسه چی هستن. و یادم بیاد دوسشون داشتم و دارم ولی هیچ وقت به زبون نیوردم.شاید اینجوری راحت تر بتونم حرف دلمو بهشون بزنم.....
وقتی بچه های خوابگاه از خونوادهاشون تعریف میکنن و میگن...... تازه میفهمم من چه قدر ازشون دور بودم و خودم نمیدونستم و حدود ۳ ماه و نیمه که دارم بهشون نزدیک میشم. هیچ بار تو عمرم پیش نیومد که هرچی تو دلم بودو واسه مامانم بگم یا حتی براشون تعریف کنم امروز چه اتفاقایی واسم افتاد . هیچ وقت نشد که یه بار بشینم کنار بابامو براشون بگم بابایی من دوست ندارم اینقدر کار کنین من دوست دارم بیشتر وقتتون پیش خودمون باشین(غیر منطقیه ٬ نه؟)ولی واسه من که اون وقتشم بابامو یا سر سفره میدیدم یا تو خواب غیر منطقی نیست.دیدین چه دل پر دردی داشتم؟ چه جوری میتونم با این وضعیتم به اونا بگم .....
به هرحال دارم میام و از این خراب شده دور میشم. بالاخره وقتش رسید که چند وقتی تنها (یا فوقش با یه نفر) تو یه اتاق باشم نه با ۵ نفر و سلیقه های مختلفشون. خونه ! دارم میام با اینکه میدونم دو جواهر دیگه هم نیستن یکی بابایی و یکی هم .... ولی خوشحالم که لاقل بقیه رو میبینم.
حالا یه جمله: FAMILY : Father And Mother I Love You
امروز به قدری خوشحالم که نمیتونم . درس بخونم دعا کنین ادبیاتو بالای ۱۷ بگیرم که اگه نگیرم مشروطمو و اول بدبختیمه ....