تبليغاتX
ساعتها غارتگران عمرند

ساعتها غارتگران عمرند

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید .·´¯`·._.·´¯`·. داستان غم پنهانی من گوش کنید

با اینکه با خیلی چیزا خداحافظی کردم ولی بازم هستم. هستم تا نفس بکشم . زنده هستم تا از نفس کشیدن خودم لذت ببرم. زنده هستم و از لذت بردن درس میگیرم. زنده هستم تا درس بگیرم که هیچ لذتی پایدار نیست ....

در اوج بودم که یه مزاحم منو انداخت دو پله پایین تر.... همونجایی که پله ها سست تر میشه. همون جایی که اطمینان از آدم صلب میشه . همون جایی که من هر چند وقت یکبار با ترس ازش میگذرم.

جدیدا بیش از حد قدم میزنم . بیش از حد میخوابم . بیش از حد فکر میکنم (آره فکر کردن هم حدی داره) و بیش از حد .... میخوام تنها باشم و تا میتونم فکر کنم . به زندگیم فکر کنم ٬ به اهدافی که هنوز نیافتمشون ٬ به گذشته ای که گمش کردم ٬ به آینده ای که ازش مطمئن نیستم ٬ به حالی که هرچی میگذره بیشتر میفهمم بی حاله ....

تفریح جدید پیدا کردم. وب گردی و اینترنت هم واسه خودش عالمی داره. مرض جدیدی اومده سراغم، فوضولی  تو اینترنت.... باور کنین خیلی کیف داره. اونم وقتی در مورد کس خاصی باشه و مطمئن باشی خود یارو هم این کارست ....

خیلی حرفاست که فکر میکنم باید بگم . ولی.... باز اون ترس ٬ باز اون اطمینان ٬ باز اون حس عجیب نمیزاره.قسمت نظر رو میبندم تا بتونم فرض رو بر این بزارم که گوش بقیه مثل دهن من بسته شده ....

+ نوشته شده در  2006/2/19ساعت 15:27  توسط منیره.م  | 

مقدمه: همانطور میدانید روز سه شنبه سیزدهم فوریه ولن تاین در سرتاسر دنیا میباشد بی مناسبت ندیدم که در مورد فلسفه ولن تاین مطلبی را خدمتتان عرضه کنم و این که در ایران باستان خودمان نیز همچنین روزی وجود داشته و اصلا چیز غربی و یا تهاجم فرهنگی نیست و مطمئن هستم که بیشتر بچه ها این موضوع را نمی دانستن برای همین توجه شما را به این مطلب جلب میکنم

فلسفه ولنتاين

روز 4 فوریه كسانی كه یكدیگر را دوست داشته اند برای هم هدایایی ساده ای چون گل می فرستادند و امروز در اکثر نقاط جهان این روز رو جشن می گیرند و عشاق در این روز با خریدن هدایایی مثل شکلات و عروسک که اکثرا خرس هست و شاخه گل رز و کارت تبریک ولنتاین بهم علاقشون رو نشون میدن روز عشاق در ایران باستان: سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند. سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند

+ نوشته شده در  2006/2/15ساعت 11:1  توسط منیره.م  | 

 این مطلب هم copy-paste واستون کردم . (مال یکی هست که خیلی براش احترام قایل بودم)

ظهر بود. ظهر عاشورا. ظهر بود اما این بار سرخی خورشیدِ زمین تابناک تر از زردی خورشید فلک بود. کربلا مهد حقایق بود. زمین شاهدی بر رشادت، و آسمان سرابی از هراس. باد مرثیه ای زمزمه می کرد. سیه حکومت سکوت صحرا را فرا گرفته بود. کربلا، شن به شن می لرزید. صدای حزین و لحن داغ دار باد نشانی از حادثه بود. صدای سکوت هنوز هم حاکم بود. اما حقیقت فریاد می زد. سرابی از شک نمانده بود. صحرا بویی از حضور می داد. نوری بر صحرا تابیده بود. صدایی بود. زمزمه ای. نجوایی.

 انگار نوری سخن می گفت. از سرخی می گفت، از رشادت،از تابناکی. از حقیقت می گفت. آری از حقیقت می گفت. صدای آشنایی بود. دور بود، اما نزدیک لمس می شد. جایی کنار قلب داغ دار کربلا.

صحرا داغ بود. خورشید همچنان همانند همیشه می تابید. گرم و سوزان. اما سردی فنا همه چیز را می لرزاند. وجودی نبود. حضوری کم بود. کربلا گریان بود. اشکهایش قرمز بودند. غم رعشه ای بر فرات نهاده بود. می خروشید. بانگ می زد. فریاد می کشید.سهمی در رگبرگ های نخل ها جریان یافته بود. در درون شن، در نهاد باد.اما... اما سرخی حقیقت کم از سیاهی سکوت نداشت. الله اکبر. حقیقت سرخ، کمر سیاهی سکوت را شکست .و پیروز شد.

 حقیقت بانگ برآورد: الله اکبر. سرخی حسین، نور سبزی بود بر پرچم پیروزی.درفشی سرخ که نشانی بود بر سبز پیروزی خونبارش. آری. حتی سکوت هم نتوانست حقیقت را بپوشاند.

می دانی که عزیز، سال قمری ده روز کمتر از بقیه سالهاست. یعنی هر ساله ده روز از سال شمسی و میلادی عقب می ماند. اما نقطه انحرافی همین جاست. آن ده روز اصلا یک ده روز معمولی نبوده. اصلا در قید زمان نمی گنجیده. اصلا یک سال نمی توانسته آن را برای خودش بردارد و وقتی هم تمام شد، آن ده روز هم مثل 355 روز دیگرش دفن شود و بپوسد و از یاد برود. آن ده روز خود یک تاریخ است. تاریخی که به صورت جغرافیا نمایان شده است. در برهوتی نزدیک فرات. در سرزمین و اشک و مشک و شک! در سرزمینی که مقبره پادشاهش، هرم بزرگش، شش گوشه است و خورشید در آن هرم آرمیده.

می دانی عزیز... واحد اندازه گیری این تاریخ، متر مربع نیست، متر مسدس است! و تازه مسدسی نامتقارن که تقارن در این وادی تعریف نمی شود. خاک این تاریخ، معطر است. یعنی ازآن زمانی که هور حسین در این ملک تابید، هر جا که آفتاب افتاد، بوی خورشید گرفت و نور خورشید. برای همین این که وقتی آن خاک را بر چشم می گذارند، خورشید چشم به احترام حسین طلوع می کند. خورشید ها این گونه اند دیگر. وقتی به هم می رسند که نمی توانند پیش پای هم بلند شوند، لابد طلوع می کنند.

 می دانی عزیز... فکر کنم اگر در این خاک، چای بکاری، چایش، چای معطر می شود اما آن زمانها که این چیزها نبود. به جایش هم رنگ چای کاشتند. خون! خون کاشتند و سدرة المنتهی برداشت کردند. همین است دیگر. دنیا دو دو تا چهارتاست. اگر بذر از جان بگذاری، محصول جانان برداشت می کنی...

 میدانی که عزیز، عید بوده است، اول سالشان بوده است، مثل نوروز دوستداشتنی خودمان، روز قبلش هم روز ملی شدن صنعت نفت بوده....بوده؟ نه بابا. نفت اینها که ملی نشده است.ولی روز ملی شدن صنعت نفت که دارند.مثل خودمان. همان 29 ذی حجه است اما هر سال قبل از اینکه بیست و نهم بشه، سال جدید شروع میشه... آه سال جدید. هیچ وقت با خود اندیشیده ای که چرا این ماههای قمری اینجوریند؟ چرا یک ماه 31 روز است و ماه بعدی 28؟ چرا این سال اینقدر متلاتم است؟ چرا همه چیز با شروع این سال دگرگونه می شود؟

می دانی عزیز... ماه اول سال قمری اصلا قمری نیست. شمسی است. با طلوع شمس حسین شروع می شود، با هبوط این مهر مشعشع تابان، با رؤیت جبروت حسن او رقم می خورد. و از آن روز آدمیان را مجنون عشق صبورانه اهورایی خود می کند. این چنین سال قمری آغاز می شود... اگر برای ماها یاعلی گفتن اول عشق است، برای ماه ها هم یاحسین، آغاز جنون و سرگشتگی. چگونه سالی که گل سر سبد ماه هایش مست هور حسین است، بقیه ماه هایش همه سی روزه باشند؟ این همه زمخت و مقرارتی؟

 میدانی عزیز... اصلا هرماه مردم به دنبال همان خورشیدند که آغازگر ماه باشد. اما دریغ! تنها یک ماه نحیف کم رنگ زشت، مثل یک عروس خجالتی نصیبشان می شود.این چنین است که حساب روزها دستشان در میرود و ماه اول 31 روز است و ماه دوم 28. اما سال که تمام شد دیگر مردم نمیتوانند آن ماه مسخره را بربتابند. دیگر تحملشان تمام می شود. دوباره یاد آن خورشید مهربان می افتند و اندوه از دست دادنش و غم فراقش. این گونه است که سیاه می پوشند و یخه می چاکند و بر سینه میکوبند و فرق می شکافند. این روز عالم مست جنون است. این روز دیگر قلب ها پنج برعکس نیست. شش شده. شش گوشه.مسدس!! این روز دوباره سال آغاز خواهد شد. نفس بکش. بوی حسین می آید.حسین در حال طلوع است.

+ نوشته شده در  2006/2/9ساعت 10:53  توسط منیره.م  | 

بالاخره تونستم این مطلبو بفرستم....
ميخوام يه شعر بنويسم  در جواب  يكي كه با اينكه هيچ وقت نقاش خوبي نبود ولي اون شب دلي شبيه نصف سيب كشيد  كه واسه من خيلي عزيزه . بعد از يك سال و نيم خيلي ديره ، مگه نه؟! ولي من يادم نميره كه لغزش دستاش نذاشت هيچ وقت  بفهمم زير آواري از رنگ چي پنهون كرده؟

 

تو به من خنديدي    و    نميدانستي

               من به چه دلهره از باغچه همسايه

                                                 سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

                سيب را دست تو ديد

                                غضب آلوده به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز

     سالهاست كه در گوش من آرام آرام

           خش خش گام تو تكرار كنان

                                        ميدهد آزارم

و من انديشه كنان

    غرق اين پندارم

     كه چرا " خانه كوچك ما سيب نداشت؟ "

+ نوشته شده در  2006/2/3ساعت 10:43  توسط منیره.م  | 

دوباره برگشتم و داره اعصابم به هم میریزه.از اینکه اینجا یه کامپیوتر شخصی ندارم ناراحتم.
نمره هامو تازه دیدم. ریاضی رو پاس کردم ولی امکان داره مشروط بشم....(زیاد مطمئن نیستم). انتخاب واحد کردم. برنامم که بدک نیست . باید ببینم چی پیش میاد . تا اینجا صبحا از ۸ تا ۱۲ رو کلاس دارم (یعنی صبح on نمیشم ٬ دلتونو خوش نکنین). اصلا تصمیم گرفتم زیاد نیام سایت . اینجوری بهتره واسم.... حالا ناراحت نباشین من ۱شنبه و ۳شنبه ساعت ۱:۳۰ تا ۳ کلاس ندارم . شاید اون وقت بتونین منو اینجاها بیابین.

امروز روز اول کلاسا بود . فیزیک ۱ کلاس ۱۷۰ نفره فقط ۴۰ تا ۵۰ نفر اومده بودن. تازه مرجع درسیمونم عوض شده. به جای هالیدی باید لیتهلد بخونیم (نگم خدا چی کارشون کنه). معادلاتم داشتیم. استادشم همون یارو هست که آموزش نرم افزار mathematica5 رو واسمون نوشته بود ٬ استاد بیژن طائری. تا حالا مشکلی ندیدم تو درس دادنش فقط یه کم مسلط نیست ٬ همین. که اونم کم کم حل میشه.... بعد از ظهرم c دارم. شاید این درسمو حذف کنم . چون برنامم خیلی سنگینه.

خوب سرتون رو درد اوردم ٬ نه؟ (عیبی نداره بزرگ میشین یادتون میره)

+ نوشته شده در  2006/1/29ساعت 10:18  توسط منیره.م  | 

طبق روال گذشته دیشب اولین ۴ شنبه ماه بود و همه دور هم جمع میشدن . تازه این ماه به غیر از پاتوق جلسه ای هم برای مراسم ۱۱ فروردین بود و چون بین دو ترم بود اغلب بچه ها میرفتن(دقیق نمیدونم رفتن یا نه ) بعد هرگزی منم یزد بودم و می تونستم برم . ولی نرفتم . چون هم نمیخواستم برم هم نمیتونستم برم.
  • برای نتونستنم بهونه همیشگی رو داشتم یعنی بابایی....
  • ولی برای نخواستنم چند تا دلیل داشتم یکیش وجود بعضیا بود که دلم میخواد همچنان نبینمشون تا خودم راحت تر باشم. دومیش هم بازم وجود بعضیهاست که در این شرایط اصلا چشم دیدنشونو ندارم. سومیشم وجود ..... اصلا بی خیال.

ولی فکر کنم میرفتم هم بد نبود . حالا به منم بد نگذشت . رفتیم خونه مامان بزرگ . اولش مهدی گیر داد بیا بریم . (توجه داشته باشین ٬ بریم) این قدر گفت تا ساعت ۶:۳۰ من موضوعو تازه به بابایی گفتم. ولی یه نه ای گرفتم که خودم پشیمون شدم که چرا اصلا گفتم. تا آخر شب هم بچه ها دوربین جدید مهدی رو امتحان میکردن . به من هم گیر دادن و میخواستن ازم عکس بگیرن . ولی باز مثل همیشه مرغ یه پا داشت .....خوب چی کار کنم از عکس خودم بدم میاد. تازه این که چیزی نیست از صدای خودم هم بدم میاد .

***

دارم برمیگردم. فردا شب بلیط دارم. از دیروز رفتم تو فکر جمع و جور کردن برنامه هام . موندم اونجا که میرسم چی کار باید بکنم. آخه ترم دو داره شروع میشه ولی من هنوز خبر ندارم نمره های ترم یکم چند شدم . شنبه هم که ثبت نامه و اول بد بختی...... گفتم که بدنین . که اگه میخواین بیاین خداحافظی یهو  به خودتون نیاین و بفهمین کار از کار گذشته.غصه نخورین چون میدونم خیلی دوسم دارین زود بر میگردم خیلی زود.( به تو میگم آبجی بی معرفت٬ که هنوز چیزی نشده داری از خونه بیرونم میکنی)

+ نوشته شده در  2006/1/26ساعت 10:11  توسط منیره.م  | 

 دیشب داشتم فکرش میکردم که شاید بهتر باشه خیلی چیزا رو نگم . ولی وقتی جواب دوستمو دیدم . گفتم اینجوری شاید بعضیا از حالم خبر دار میشن و برام بهتر باشه.

یه شعر از سهراب که میدونم خیلی دوسش داره:

خانه دوست کجاست؟

در فلق بود که پرسید سوار.
                          آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
"نرسیده به درخت،
                کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
                      و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است.
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر می آرد،
           پس به سمت گل تنهایی می پیچی،
دو قدم مانده به گل،
          پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
          و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد.
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی:
      کودکی می بینی
                رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی
             خانه دوست کجاست"

+ نوشته شده در  2006/1/22ساعت 10:6  توسط منیره.م  |