ظهر بود. ظهر عاشورا. ظهر بود اما این بار سرخی خورشیدِ زمین تابناک تر از زردی خورشید فلک بود. کربلا مهد حقایق بود. زمین شاهدی بر رشادت، و آسمان سرابی از هراس. باد مرثیه ای زمزمه می کرد. سیه حکومت سکوت صحرا را فرا گرفته بود. کربلا، شن به شن می لرزید. صدای حزین و لحن داغ دار باد نشانی از حادثه بود. صدای سکوت هنوز هم حاکم بود. اما حقیقت فریاد می زد. سرابی از شک نمانده بود. صحرا بویی از حضور می داد. نوری بر صحرا تابیده بود. صدایی بود. زمزمه ای. نجوایی.
انگار نوری سخن می گفت. از سرخی می گفت، از رشادت،از تابناکی. از حقیقت می گفت. آری از حقیقت می گفت. صدای آشنایی بود. دور بود، اما نزدیک لمس می شد. جایی کنار قلب داغ دار کربلا.
صحرا داغ بود. خورشید همچنان همانند همیشه می تابید. گرم و سوزان. اما سردی فنا همه چیز را می لرزاند. وجودی نبود. حضوری کم بود. کربلا گریان بود. اشکهایش قرمز بودند. غم رعشه ای بر فرات نهاده بود. می خروشید. بانگ می زد. فریاد می کشید.سهمی در رگبرگ های نخل ها جریان یافته بود. در درون شن، در نهاد باد.اما... اما سرخی حقیقت کم از سیاهی سکوت نداشت. الله اکبر. حقیقت سرخ، کمر سیاهی سکوت را شکست .و پیروز شد.
حقیقت بانگ برآورد: الله اکبر. سرخی حسین، نور سبزی بود بر پرچم پیروزی.درفشی سرخ که نشانی بود بر سبز پیروزی خونبارش. آری. حتی سکوت هم نتوانست حقیقت را بپوشاند.
می دانی که عزیز، سال قمری ده روز کمتر از بقیه سالهاست. یعنی هر ساله ده روز از سال شمسی و میلادی عقب می ماند. اما نقطه انحرافی همین جاست. آن ده روز اصلا یک ده روز معمولی نبوده. اصلا در قید زمان نمی گنجیده. اصلا یک سال نمی توانسته آن را برای خودش بردارد و وقتی هم تمام شد، آن ده روز هم مثل 355 روز دیگرش دفن شود و بپوسد و از یاد برود. آن ده روز خود یک تاریخ است. تاریخی که به صورت جغرافیا نمایان شده است. در برهوتی نزدیک فرات. در سرزمین و اشک و مشک و شک! در سرزمینی که مقبره پادشاهش، هرم بزرگش، شش گوشه است و خورشید در آن هرم آرمیده.
می دانی عزیز... واحد اندازه گیری این تاریخ، متر مربع نیست، متر مسدس است! و تازه مسدسی نامتقارن که تقارن در این وادی تعریف نمی شود. خاک این تاریخ، معطر است. یعنی ازآن زمانی که هور حسین در این ملک تابید، هر جا که آفتاب افتاد، بوی خورشید گرفت و نور خورشید. برای همین این که وقتی آن خاک را بر چشم می گذارند، خورشید چشم به احترام حسین طلوع می کند. خورشید ها این گونه اند دیگر. وقتی به هم می رسند که نمی توانند پیش پای هم بلند شوند، لابد طلوع می کنند.
می دانی عزیز... فکر کنم اگر در این خاک، چای بکاری، چایش، چای معطر می شود اما آن زمانها که این چیزها نبود. به جایش هم رنگ چای کاشتند. خون! خون کاشتند و سدرة المنتهی برداشت کردند. همین است دیگر. دنیا دو دو تا چهارتاست. اگر بذر از جان بگذاری، محصول جانان برداشت می کنی...
میدانی که عزیز، عید بوده است، اول سالشان بوده است، مثل نوروز دوستداشتنی خودمان، روز قبلش هم روز ملی شدن صنعت نفت بوده....بوده؟ نه بابا. نفت اینها که ملی نشده است.ولی روز ملی شدن صنعت نفت که دارند.مثل خودمان. همان 29 ذی حجه است اما هر سال قبل از اینکه بیست و نهم بشه، سال جدید شروع میشه... آه سال جدید. هیچ وقت با خود اندیشیده ای که چرا این ماههای قمری اینجوریند؟ چرا یک ماه 31 روز است و ماه بعدی 28؟ چرا این سال اینقدر متلاتم است؟ چرا همه چیز با شروع این سال دگرگونه می شود؟
می دانی عزیز... ماه اول سال قمری اصلا قمری نیست. شمسی است. با طلوع شمس حسین شروع می شود، با هبوط این مهر مشعشع تابان، با رؤیت جبروت حسن او رقم می خورد. و از آن روز آدمیان را مجنون عشق صبورانه اهورایی خود می کند. این چنین سال قمری آغاز می شود... اگر برای ماها یاعلی گفتن اول عشق است، برای ماه ها هم یاحسین، آغاز جنون و سرگشتگی. چگونه سالی که گل سر سبد ماه هایش مست هور حسین است، بقیه ماه هایش همه سی روزه باشند؟ این همه زمخت و مقرارتی؟
میدانی عزیز... اصلا هرماه مردم به دنبال همان خورشیدند که آغازگر ماه باشد. اما دریغ! تنها یک ماه نحیف کم رنگ زشت، مثل یک عروس خجالتی نصیبشان می شود.این چنین است که حساب روزها دستشان در میرود و ماه اول 31 روز است و ماه دوم 28. اما سال که تمام شد دیگر مردم نمیتوانند آن ماه مسخره را بربتابند. دیگر تحملشان تمام می شود. دوباره یاد آن خورشید مهربان می افتند و اندوه از دست دادنش و غم فراقش. این گونه است که سیاه می پوشند و یخه می چاکند و بر سینه میکوبند و فرق می شکافند. این روز عالم مست جنون است. این روز دیگر قلب ها پنج برعکس نیست. شش شده. شش گوشه.مسدس!! این روز دوباره سال آغاز خواهد شد. نفس بکش. بوی حسین می آید.حسین در حال طلوع است.