تبليغاتX
ساعتها غارتگران عمرند

ساعتها غارتگران عمرند

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید .·´¯`·._.·´¯`·. داستان غم پنهانی من گوش کنید

حدود دو ساعت مونده به سال تحويل ..... دارم به اين فكر ميكنم كه تو اين يه سال اخير چي كارا كردم . اصلا چه كارايي كردم كه نبايد ميكردم و چه كارايي نكردم كه بايد ميكردم . يادم مياد آخرين روزاي سال 83 حدود يه سال و چند روز پيش بود كه خيلي از دست بچه هاي مدرسه ناراحت شدم . اين مهم نيست مهم اينه كه خودم فكر ميكنم همه اينا باعث شد بهشون نزديكتر بشم . خواه يا ناخواه كسايي به اين موضوع ربط پيدا كردن كه هنوز مطمئن نيستم از احساسم نسبت بهشون .

ولي الان هر چي فكرش ميكنم يه سال گذشته بهترين دوران زندگيم اگه هم نباشه بهترين  دوران تحصيلم بود .... كنكور هم واسه خودش عالمي داره ها!!!

پارسال از نظر مقطعي سه دوره بود برام . قبل از كنكور بعد از كنكور و دوران دانشجويي .....

همين ديروز بود وقتي داشتم اتاق تكوني ميكردم (يا به عبارت بهتر محبوبه در كني) بين كاغذ باطله ها به چند ورق كاغذ رسيدم .... ورق باطله هايي كه چك نويس بود ولي من به عنوان دفتر (برگه) خاطره ازشون استفاده ميكردم . آخه عادت دفتر رو ندارم . هر وقت فكري از ذهنم خطور ميكنه رو كاغذ مينويسم .... يادمه اون وقتي كه داشتم رو اون كاغذهاي مذكور مينوشتم . اصلا حال خوشي نداشتم . از همه بچه هاي مدرسه زده شده بودم . به خاطر حرفاشون به خاطر رفتارشون و شايد هم به خاطر خودم كه با همشون فرق داشتم و نميتونستم مثل اونا فكر كنم . ديروز وقتي نوشته هامو خوندم خندم گرفت . اشك تو چشام جمع شده بود . خوشحال بودم از اينكه خاطره هاي خوشمون مونده و ناراحت از اينكه خيليهامون واقعا ازمون دور شدن .

به يه جمله رسيدم كه هنوزم كه هنوزم قبولش دارم . وقتي به خودم خطاب كردم : منيره تو هنوز بچه اي ....

يادمه اون 3-4 هفته آخر درست همراه بود با انتخابات رياست جمهوري . چه شوري داشتم واسه خودم . به معناي واقعي خل شده بودم . تازه فهميدم يكي دو سال اخير الكي الكي به چيزي علاقه مند شده بودم كه نه برام آب بود نه نون ....

كنكور رو هم به يه جبري دادم . بعد از كنكور ديگه واقعا اون جو واسم مرد . تابستان جالبي بود واسم : كلاساي پژوهشگاه و سر زدن به بحثگاه كه باعث شد بهتر خودمو بشناسم و ..... (بي خيال ، ياد آوري نميخواد)

بيرون رفتن با برو بچ  كه همش باعث شد دوباره ذهنيتم نسبت بهشون برگرده و خيلي چيزا رو بفهمم كه تا حالا نميدونستم .....

گذشت دوران خوش دانش آموزي در يك آن تموم شد . به قول يكي فرق دانش آموخته و دانش آموز در چند ساعته و اونم تو كنكور خلاصه ميشه ، نه من اينو قبول ندارم فرق دانش آموخته و دانش آموز تو يه مقطعه و اونم دقيق تابستان بين پيش دانشگاهي و سال بعدشه . بدون توجه به اينكه قبول بشي يا نشي. چون هر چه كه هست مهم اين بود كه فارغ التحصيل شديم . حتي به قيمت دور شدنمون ....

هفت سال . هفت سال كم نيستا . آدما تو اين هفت سال ميتونن هزاران هزار بار به هم دل ببندن و من بستم به همه دل دادم درسته شايد بعضيا هديمو باز نكرده پس فرستادن ولي بقيه چي؟ هنوزم كه هنوزه گوشه گوشه دلم جا داره براي .....

شروع شد دوران جديدي از تاريخ زندگيمون شروع شد . كنار اومدن با موقعيت جديد خيلي سخت بود . خيلي خيلي سخت بود . يكي ميگفت صرف بودن در دانشگاه خودش خيليه .... شايد راست ميگفت . هنوز رو خيلي از حرفاش بايد فكر كنم كه نكردم . گفتم سخت بود خيلي سخت . خيليا خواستن كمكم كنن ولي تا خودم نخواستم نتونستن .... بايد صبر كنم ببينم اين دوران چه جوري ميگذره . ولي مطمئنا ميگذره !!

اين بود از خلاصه كرده هام يا بهتره بگم شده ها . چون من هنوز از خودم و كارام نگفتم .

خيلي چيزا بود كه بايد ميگفتم ولي نميدونم چرا يهو دهنم بسته شد . همون طور كه يهو باز شد . شايد از همون اول گفتنشون اشتباه بود . خودش كه بهم اطمينان داد نه قرار نيست پشيمون بشم ولي بازم افتادم توي ترديد . ترديد اينكه تا چه حد كاراي گذشتم اشتباه بوده . چه كارايي رو نبايد ميكردم و كردم و چه كارايي بايد ميكردم و نكردم .....(دوباره برگشتم نقطه اول)

خوب زيادي از خودم گفتم شايد بهتر باشه بقيشو بزارم واسه بعد.....

 

سر سفره هفت سين يادي هم از من بكنين ( سبزه رو نشون بگيرين تا يادتونو من نره ). عيدتون هم مبارك . انشاء ا... موفق و پيروز باشين . عيدي هم طلبتون و طلبم.

فعلا بدرود تا درود

 

 

 

+ نوشته شده در  2006/3/20ساعت 19:45  توسط منیره.م  | 

امروز چه سرم خلوت بود. دلم گرفت . یه کلاس داشتم که اونم تعطیل شد . کسی هم که on نشد.

دیگه احساس دلتنگی نمیکنم. سنگامو با بابام وا کندم .برای بار n ام تصمیم گرفتم با همه چیز خداحافظی کنم ولی باز بدون خداحافظی برگشتم .... احساس میکنم سبک تر  شدم و از همیشه بیشتر تنهایی رو حس میکنم. نمیدونم برا چی نفس میکشم . فقط میدونم فعلا جز این کار دیگه ای نمیتونم بکنم ....

 شاید راست میگفت . من آدم بدبینی هستم . لااقل نسبت به آینده خوش بین نیستم . فکر میکنم خیلی چیزا رو فهمیده بود ولی من نمیخواستم به حرفاش گوش کنم .... 

جدیدا یه نفر خیلی ذهنمو مشغول خودش کرده. همونی که به شدت دلشو شکستم و الان اون یارو به شدت نیاز به مشاوره داره . یعنی در اصل رفته پیش روان پزشک و دکتر هم براش قرص تجویز کرده ... نمیدونم از دست من چه کاری بر میاد !!؟؟اصلا نمیدونم تا چه حدش تقصیر منه ؟ میخوام خودمو بزنم به بی خیالی ولی همه چیز که با بی خیالی حل نمیشه .... براش دعا کنین. خیلی خیلی مدیونشم.

توی زندگیم خیلی اشتباه کردم و الان هم فقط عذاب وجدان واسم مونده .الان فقط دنبال یه جا میگردم که بتونم خلوت کنم و دنبال یه دوست هستم که بتونم بهش اعتماد کنم . که فقط من نباشم که اونو بخوام اونم ....

فعلا قسمت نظرات رو میبندم و بنا رو بر این میزارم که منو فراموش کردین.

+ نوشته شده در  2006/2/26ساعت 11:29  توسط منیره.م  |