تبليغاتX
ساعتها غارتگران عمرند

ساعتها غارتگران عمرند

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید .·´¯`·._.·´¯`·. داستان غم پنهانی من گوش کنید

سلام . امیدوارم حال همگی خوب باشه . دلم میخواست باهاتون درد دل کنم . گفتم کجا بهتر از اینجا ؟!!

امروز صبح زود منتظر تلفن مامانم بودم  . زنگ زدن به موبایل دوستم . یه تک زنگ کوچولو (یعنی این طوری به نظر میرسید) انتظار داشتم بازم زنگ بزنن . که نزدن. دلم گرفت . داره کم کم یادشون میره دختری هم این سر دنیا دارن ....

صبح رفتم اداره خوابگاه ها . در رابطه با دعوای دیشب و مزاحمتای تلفنی صحبت کردم . میخوام یه آشی بپزم که .....

ظهر کلاس تقویتی تربیت داشتیم !!! خنده داره نه؟ ولی بعد هرگزی خوشم اومد از کلاس رفتن....

بعد از ظهر اولین حقوقمو گرفتم . برای بچه ها شیرینی خریدم . به قول یکی "تا حقوقه کمه شیرینی خریدی که انتظار شام نداشته باشیم؟" . همون طوری که الکی الکی با فاطمه قهر کرده بودم . آشتی کردم . ولی تا ازم معذرت نخواد قرار نیست رفتار بدش از دلم بیرون بره....

شبی رفتیم دم در اتاق بچه ها . تبلیغ یکی از بچه ها برای انتخابات صنفی . آخه فردا انتخاباته و منم بهش قول دادم برم سر صندوق.

الانم که اینجام . اصلا انگار صبح تا حالا هیچ کاری نکردم . انگار فقط پای کامپیوتر بودم . وبلاگ گردی کردم . با چند نفر چت کردم . که اغلبشون به دعوا ختم شد . چون دل و دماغشو نداشتم . برای یه دوست مجازی یه تحقیق انجام دادم . الانم که حال یکی رو گرفتم که خودم خیلی از این بابت ناراحتم . همه این وقت تلف کردنا و حال گیریا فقط واسه این بود که تا حدی دلم گرفته بود .....

عوضش با آبجیم چت کردم و اون وقت بود که دلم باز شد . به قول خودش " اِقَ"

چه روز گندی بود . شاید بد شروع شد . با نم گریه دلخوری . ولی بد تموم نشد . با نم گریه شوق.

+ نوشته شده در  2006/5/14ساعت 21:14  توسط منیره.م  | 

استرس دارم.احساس میکنم دل و رودم داره میاد تو دهنم .بعد از ظهری با اون یارو که قرار داشتم . میخواست در مورد شرایط کاری وساعت تدریس و .... صحبت کنه. نمیخوام داستان بگم . ولی قرار شد به همین زودی کار رو شروع کنیم . حتی نزدیک بود امروز رو هم برم به یه نفر درس بدم. ولی نمیدونم از خوش شانسی بود یا بد شانسی که جور نشد. ولی مطمئنا فردا باید برم .....

شاید حق الزحمش کم باشه (که برام مهم نیست) ولی همین که یه کاری یه مسوولیتی دستم باشه خودش خیلیه . لااقل باعث میشه احساس کنم منم کسی شدم و یا حتی ایم مسوولیت شاید از اعتیادم بکاهه . جاش بد نیست . بد که چه عرض کنم عالیه: دم دروازه تهران ٬ کنار ایستگاه اتوبوس دانشگاه . قرار شد ریاضی و هر چی بهش مربوطه رو درس بدم .

اه.... هیچکی نیست باهاش حرف بزنم. غریبی بد دردیه. میدونم الکی استرس دارم ولی بازم لازمه با یکی حرف بزنم (خنده داره اگه بگم استرس این موضوع به انداره استرس کنکوره واسم). به خصوص اینکه فکر میکنم درس ریاضی اول دبیرستان رو فراموش کردم . کتاب هم که تو این برهوت گیرم نمیاد که یه شبه مرور کنم . میترسم فردا از ...... هم کمتر بلد باشم.فعلا حسش نیست تایپ کنم. کاش یکی on بود باهاش چت میکردم (کاشکی رو کاشتن سبز نشد) اگه بازم دلم گرفت میام .....

راستی این طور که بوش میاد حالاحالاها نمیتونم بیام ولایت . شاید حتی فرجه هم نتونم بیام. با این درد تازه چه کنم ؟

+ نوشته شده در  2006/5/3ساعت 18:33  توسط منیره.م  |