صد تا چرای دیگه ؟ ولی کیه که بیاد و جواب بده . کی که یه کم دلش به حال من درمونده بسوزه . کیه که به من توجه کنه؟
بازم به خدا ! که هر جا میرم و هر کاری میکنم پیشمه . منتها این منم که نمیبینمش . این منم که هنوز نخواستم درک کنم درد و درمان خود خودشه . هنوز نخواستم یاد بگیرم فقط به خودش تکیه کنم و محتاج دیگرون نباشم
تموم شد . همه چی رو خودم با دست خودم خراب کردم . تصمیم گرفتم فراموشش کنم. برای این کار نیاز به کمک دارم ولی .... قرار شد هر وقت دوباره یادی ازش کردم دربارش بنویسم . این جوری کمتر بهش فکر میکنم . چون من عادتمه که روی چیزایی که نوشتم بر نمیگردم . همین . کسایی که توانایی کمک دارن بر خیزند .....
تق ... تق ...
دراز کشیدم و هنوز تو فکر و خیالم . بدنم کرخ شده و حس ندارم بلند بشم. به قدیما فکر میکنم . اون وقتایی که جمعمون جمع بود . اون وقتایی که دلامون به هم خوش بود . اون وقتایی که غم دنیا نبود و بی خیالی بود.
تق ... تق ...
به پنکه سقفی چشم دوختم . چه با سرعت دور میزنه . همون طوری که عمر ما هم با سرعت میگذره . امروز دوباره دور هم جمع بودیم ، هر کدوم از یک جای این کشور به شوق دو روز تعطیلی پشت سر هم .
تق ... تق ...
پرده اتاق با کوچکترین نسیمی جا به جا میشه . این موقع سال باد های ملایم بیشتر میشه . همچنان دارم به گذشته های نه چندان دور فکر میکنم . بزرگ شدن هر کدوممون و عوض شدن رفتارامون .
تق ... تق ...
از این دنده به اون دنده می شم . احساس خستگی میکنم ولی نمیدونم چرا خوابم نمیبره . چشمامو میبندم و سعی میکنم به چیزای خوب فکر کنم ، به اتفاقات چند روز اخیر . تازه به یاد دلم می افتم.
تق ... تق ...
سعی میکنم توی خیالم چهرشو به یاد بیارم . هنوز هم عشق بازی حتی توی خیال رو زشت میدونم . هنوز هم .... پلکمو فشار میدم و سعی میکنم چهرشو فراموش نکنم و سکوت .
تق ... تق ...
احساس کردم چیزی توی اتاق جنبید . چشمامو آروم باز میکنم . مامان رو میبینم که ایستادن و به دیوار زل زدن . آروم بهشون میگم " لطفا اون درو ببندین . تق تقش اعصابمو به هم ریخت"
نمودار رابطه ما حسابی زیکزاکی هست . یه بار دلخوری یه بار ....
برای بار ن ام هست که میگم : نمیدونم چم شده؟
آخرین بار کی بود که با یادش دلم ویبره رفت؟ .... الان باز رفت .
همین که احساس میکنم توی زندگیم حضور داره برام بسه . همین که گاه گاه باهاش حرف میزنم! احساس آرامش میکنم . همین که نمیتونم بهش دروغ بگم ، همین که .....
نمیدونم این احتیاج است یا یک حس دوست داشتن که بشدت تشنه ام میکنه .
مثل سرابی است که من تشنه از دور میبینم . وقتی بهش نزدیک تر میشم و بهش امید میبندم غیبش میزنه . وقتی ازش ناامید میشم دوباره درخشش - انعکاس- نور رو توی اون میبینم ، آره! دوباره سراب برگشته و بهم امید سیراب شدن میده .
سر سخت تر از این حرفاست که بخواد به حرف بیاد -از همینش هم خوشم اومده .
میترسم مجبور بشم به امید این سراب توی بیابون بگردم و حتی چشمه های کنار درختان رو نبینم.
"مهم نیست" هاش منو دیوونه میکنه و دلخوریاش به من قرص آرامش بخش میده . احساس رضایت میکنم وقتی که از حرفم دلخور میشه چون میفهمم این قدرها هم بی احساس نیست .
میدونم الان به شدت تنها است و به دنبال یک همراه است . از دست من چه کاری بر میاد وقتی منو لایق این همراهی نمیدونه؟
الان میفهمم رعد و برق بودن - که توی طالعش نوشته شده بود- یعنی چه. ولی باز نمیدونم من قدرت تحمل دارم یا نه؟
این قدر تردید ، این قدر دودلی و دوگانگی داره اعصابم رو به هم میریزه.
خدایا! امیدم فقط به تو ست . یادم رفت دعای همیشگی : خدایا میدونم هر چی به صلاحمه همون میشه پس صلاحم رو رضایم قرار ده . آمین یا رب العالمین
زل زده به چشمام . صورت نجیبش ، لبای بدون حرفش ، پاهای برهنه اش و دفتر کهنه توی دستش ....
سایه پرده که افتاده روی میز ، رد پنج انگشت کثیف پایین دیوار ، مجسمه های روی طاقچه ، صدای آروم آهنگ ، نسیم آخر بهار ، بغضی که تو گلوم گره خورده ، اشکی که نرسیده به گونه خشک شده ....
باز زل زده به چشمام . چشای پر از حرفش ، لباس ساده و موهای کوتاهش ....
تیک تیک ساعت که گذشت عمر رو نشون میده ، خرت و پرتای روی زمین که برا جمع کردنش مهلت نمیشه ، کتابای توی قفسه که با دیدنش - و نه خوندنش - خوش بودم ، کلاسور قرمز توی دستم که آرم دانشگاه روش خودنمایی میکنه ....
همچنان زل زده به چشمام و ایندفعه با انگشت نحیفش گوشه دفترشو نشونم میده .
همه و همه یه چیزی رو میخوان نشونم بدن . حتی پوستر روی دیوار هم حرف داره برای گفتن . زل میزنم توی چشاش . آره .... حق با اونه . یه چیزی تو این اتاق فرق کرده ، حضور من . حضور منه که کمرنگ تر شده.
حتی طرز نگاه اون کودک توی پوستر هم فرق کرده . هنوز زول زده به چشمام ولی این دفعه ....
این دفعه این من نیستم که شبها باهاش حرف میزنم . این دفعه اونه که با چشاش داره یادم میده که باید تحمل کنم . نشونم میده که تحمل غم دوری زیاد سخت نیست اگه خودم بخوام و ....
