تبليغاتX
ساعتها غارتگران عمرند

ساعتها غارتگران عمرند

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید .·´¯`·._.·´¯`·. داستان غم پنهانی من گوش کنید

به نام خدا
تنها بود تنها و نمی دونست با این تنهاییش چه کنه نمی دونست رازهای دل خودشو به کی بگه.روزها گذشت تا اینکه یکیو پیدا کرد کسی که فکر می کرد دلی داره مثل اون دلی که باسه یه هم صحبت پرپر میزنه.دلی که بال بال می زنه تا شاید یه جفت باسه خودش پیدا کنه.
خیلی تغییر کرده بود همه بهش می گفتن تو چرا اینقدر شادی شنگولی!!!........ اما یه چیزی از درونش میگفت که این شادی ناپایداره و اون بازم مثل قبل تنها می شه.اما اون مقاومت می کرد آخه حتی باورشم باسش سخت بود که اونو از دست بده......
کم کم داشت روز دیدار نزدیک می شد داشت پولاشو جم می کرد تا اون روز کم نیاره تا بهش نگن گدا.داشت خودشو آماده میکرد تا بهترین لباساشو بپوشه تا بهش افتخار کنن بگن اونم بچه خوشتیپه.....!!!
اما افسوس افسوس که در غروب یه روز گرم تابستون در یه غروب دلگیر جمعه در جمعه ای که همه منتظرن منتظرن تا یکی بیاد به کمکشون انتظار اون به پایان رسید.همه چیز خراب شد همه آرزوهاش بر باد رفت فقط یه روز مونده بود اما حالا اون مونده و یه دنیا حسرت حسرتی که تا عمر داره تو دلش می مونه آخه اون دل بسته بود حتی خودشم نفهمیده بود که چرا این طوری شد.پیش خودش می گفت ای کاش  می دونست داره تاوان کدوم گناهشو میده بد جوری می سوخت.آخه چرا  فقط یه روز مونده بود اما تو چند لحظه همه چی رو سرش خراب شده بود .گریش گرفته بود نمی دونست چه کار کنه نه می تونست فریاد بکشه و نه می تونست ساکت باشه.آخه اون حق داشت بدونه که چرا همه چیز خراب شد.اما بازم یه راه بیشتر نداشت و اون.........
سکوت و سکوت تا شاید اون دلی که باید فریاد سکوت این دل شکسته رو بشنوه .به نرم بیاد و حداقل راضی شه که به حرفاش گوش بده.شاید خدا فریاد این دلو  به اونی که می خواد برسونه یا شایدم اونی که جمعه روز اونه این کارو باسش بکنه.آخه اونا فقط اشک های اونو دیدن آخه اونا فقط می دونن اون تو چه حالیه آخه فقط از اونا بر میاد که این کارو بکنن..........
اما اون هنوزم امید داره امید داره که اون دوباره برگرده.بیاید ما هم براش دعا کنیم تا به اونی که می خواد برسه
+ نوشته شده در  2006/6/13ساعت 15:25  توسط منیره.م  | 

دوباره دلم گرفته. موندم با این دل که همش یه در تازه داره چه کنم . چرا کسی نیست بیاد به داد این دل برسه . چرا کسی نیست بیاد بهم بگه : عزیزم حرف دلت چیه؟ چرا کسی نیست ......

صد تا چرای دیگه ؟ ولی کیه که بیاد و جواب بده . کی که یه کم دلش به حال من درمونده بسوزه . کیه که به من توجه کنه؟

بازم به خدا ! که هر جا میرم و هر کاری میکنم پیشمه . منتها این منم که نمیبینمش . این منم که هنوز نخواستم درک کنم درد و درمان خود خودشه . هنوز نخواستم یاد بگیرم فقط به خودش تکیه کنم و محتاج دیگرون نباشم

+ نوشته شده در  2006/6/10ساعت 17:10  توسط منیره.م  | 

تموم شد . همه چی رو خودم با دست خودم خراب کردم . تصمیم گرفتم فراموشش کنم. برای این کار نیاز به کمک دارم ولی .... قرار شد هر وقت دوباره یادی ازش کردم دربارش بنویسم . این جوری کمتر بهش فکر میکنم . چون من عادتمه که روی چیزایی که نوشتم بر نمیگردم . همین . کسایی که توانایی کمک دارن بر خیزند .....

+ نوشته شده در  2006/6/8ساعت 14:59  توسط منیره.م  | 

تق ... تق ...
دراز کشیدم و هنوز تو فکر و خیالم . بدنم کرخ شده و حس ندارم بلند بشم. به قدیما فکر میکنم . اون وقتایی که جمعمون جمع بود . اون وقتایی که دلامون به هم خوش بود . اون وقتایی که غم دنیا نبود و بی خیالی بود.

تق ... تق ...
به پنکه سقفی چشم دوختم . چه با سرعت دور میزنه . همون طوری که عمر ما هم با سرعت میگذره . امروز دوباره دور هم جمع بودیم ، هر کدوم از یک جای این کشور به شوق دو روز تعطیلی پشت سر هم .

تق ... تق ...
پرده اتاق با کوچکترین نسیمی جا به جا میشه . این موقع سال باد های ملایم بیشتر میشه  . همچنان دارم به گذشته های نه چندان دور فکر میکنم . بزرگ شدن هر کدوممون و عوض شدن رفتارامون .

تق ... تق ...
از این دنده به اون دنده می شم . احساس خستگی میکنم ولی نمیدونم چرا خوابم نمیبره . چشمامو میبندم و سعی میکنم به چیزای خوب فکر کنم ، به اتفاقات چند روز اخیر . تازه به یاد دلم می افتم.

تق ... تق ...
سعی میکنم توی خیالم چهرشو به یاد بیارم . هنوز هم عشق بازی حتی توی خیال رو زشت میدونم . هنوز هم .... پلکمو فشار میدم و سعی میکنم چهرشو فراموش نکنم و سکوت .

تق ... تق ...
احساس کردم چیزی توی اتاق جنبید . چشمامو آروم باز میکنم . مامان رو میبینم که ایستادن و به دیوار زل زدن . آروم بهشون میگم " لطفا اون درو ببندین . تق تقش اعصابمو به هم ریخت"

+ نوشته شده در  2006/6/5ساعت 12:7  توسط منیره.م  | 

نمودار رابطه ما حسابی زیکزاکی هست . یه بار دلخوری یه بار ....
برای بار ن ام هست که میگم : نمیدونم چم شده؟
آخرین بار کی بود که با یادش دلم ویبره رفت؟ .... الان باز رفت .
همین که احساس میکنم توی زندگیم حضور داره برام بسه . همین که گاه گاه باهاش حرف میزنم! احساس آرامش میکنم . همین که نمیتونم بهش دروغ بگم ، همین که .....
نمیدونم این احتیاج است یا یک حس دوست داشتن که بشدت تشنه ام میکنه .
مثل سرابی است که من تشنه از دور میبینم . وقتی بهش نزدیک تر میشم و بهش امید میبندم غیبش میزنه . وقتی ازش ناامید میشم دوباره درخشش - انعکاس- نور رو توی اون میبینم ، آره! دوباره سراب برگشته و بهم امید سیراب شدن میده .
سر سخت تر از این حرفاست که بخواد به حرف بیاد -از همینش هم خوشم اومده .
 میترسم مجبور بشم به امید این سراب توی بیابون بگردم و حتی چشمه های کنار درختان رو نبینم.
"مهم نیست" هاش منو دیوونه میکنه و دلخوریاش به من قرص آرامش بخش میده . احساس رضایت میکنم وقتی که از حرفم دلخور میشه چون میفهمم این قدرها هم بی احساس نیست .
میدونم الان به شدت تنها است و به دنبال یک همراه است . از دست من چه کاری بر میاد وقتی منو لایق این همراهی نمیدونه؟
الان میفهمم رعد و برق بودن - که توی طالعش نوشته شده بود- یعنی چه. ولی باز نمیدونم من قدرت تحمل دارم یا نه؟
این قدر تردید ، این قدر  دودلی و دوگانگی داره اعصابم رو به هم میریزه.
خدایا! امیدم فقط به تو ست . یادم رفت دعای همیشگی : خدایا میدونم هر چی به صلاحمه همون میشه پس صلاحم رو رضایم قرار ده . آمین یا رب العالمین

+ نوشته شده در  2006/5/29ساعت 12:7  توسط منیره.م  | 

نمیدونم چرا مطالبم پرید؟؟؟؟

+ نوشته شده در  2006/5/28ساعت 23:59  توسط منیره.م  | 

زل زده به چشمام . صورت نجیبش ، لبای بدون حرفش ، پاهای برهنه اش و دفتر کهنه توی دستش ....

سایه پرده که افتاده روی میز ، رد پنج انگشت کثیف پایین دیوار ، مجسمه های روی طاقچه ، صدای آروم آهنگ ، نسیم آخر بهار ، بغضی که تو گلوم گره خورده ، اشکی که نرسیده به گونه خشک شده ....

باز زل زده به چشمام . چشای پر از حرفش ، لباس ساده و موهای کوتاهش ....

تیک تیک ساعت که گذشت عمر رو نشون میده ، خرت و پرتای روی زمین که برا جمع کردنش مهلت نمیشه ، کتابای توی قفسه که با دیدنش - و نه خوندنش - خوش بودم ، کلاسور قرمز توی دستم که آرم دانشگاه روش خودنمایی میکنه ....

همچنان زل زده به چشمام و ایندفعه با انگشت نحیفش گوشه دفترشو نشونم میده .

همه و همه یه چیزی رو میخوان نشونم بدن . حتی پوستر روی دیوار هم حرف داره برای گفتن . زل میزنم توی چشاش . آره .... حق با اونه . یه چیزی تو این اتاق فرق کرده ، حضور من . حضور منه که کمرنگ تر شده.
حتی طرز نگاه اون کودک توی پوستر هم فرق کرده . هنوز زول زده به چشمام ولی این دفعه ....

این دفعه این من نیستم که شبها باهاش حرف میزنم . این دفعه اونه که با چشاش داره یادم میده که باید تحمل کنم . نشونم میده که تحمل غم دوری زیاد سخت نیست اگه خودم بخوام و ....

+ نوشته شده در  2006/5/28ساعت 18:57  توسط منیره.م  | 

برای بار سوم سلام ! این دفعه خودم هستم و خودم . بدون هیچ .....
+ نوشته شده در  2006/5/25ساعت 16:2  توسط منیره.م