تبليغاتX
ساعتها غارتگران عمرند

ساعتها غارتگران عمرند

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید .·´¯`·._.·´¯`·. داستان غم پنهانی من گوش کنید

الان بیشترین چیزی که فکرمو مشغول کرده و دوست دارم برای یکی تعریف کنم قضیه ماجراییه که تقریبا پارسال همین موقع ها اتفاق افتاد و بدون اینکه خودم بدونم یه سوتی بزرگ محسوب شد برام . ماجرایی که تا الانشم به همین خاطر خیلی ها بهم سوء ظن دارن یا برای بعضی ها سوء تفاهم ایجاد شد  (بهتره کشش ندم و شروع کنم) برای اینکه بتونین کاملا مطلب رو در یابین کافیه با خانواده من آشنایی داشته باشین . نه از نظر عقیده بلکه از نظر روابط داخلی .... (از حالا معذرت میخوام بابت اینکه همه شخصیت های داستانم رو با اسم کوچیک صدا میزنم)

(راستی نظراتتون رو هم خودم فقط میخونم)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2006/7/20ساعت 16:0  توسط منیره.م  | 

خیلی دوست دارم قصه این یک سال گذشته رو تعریف کنم . چه برای اونایی که دوست دارن از زندگی من چیزی بدونن چه برای اونایی که با دونستن ماجرای این یک سال شاید نظرشون راجع به خیلی چیزا عوض بشه . بعضی ها هم این منم که دوست دارم بدونن شاید خودشون اصلا مایل نباشن ..... اینهمه قصه گفتم که بگم تصمیم دارم داستانی رو براتون تعریف کنم . اگه مایلین بگین یا علی !!

+ نوشته شده در  2006/7/18ساعت 17:59  توسط منیره.م  | 

حتی دیگه تابستون هم بوی قدیما رو نداره . اه .... بدم اومد از بزرگ شدن . کاش هنوز بچه بودم . بازی های دست جمعی شیطنت های کودکانه و دلخوشی های بچگانه . دلمون خوش بود به یه ده رفتن و با بقیه بچه های فامیل بازی کردن . وقتی یکیمون زمین میخورد و اشکش درمیومد همه پکر میشدن ، هر کسی به طریقی میخواست جلوی گریشو بگیره . نمیدونم شاید از روی دلسوزی بود و یا ترس از بزرگترا که نکنه از ادامه بازیمون جلوگیری کنن . یکی هم درمیومد میگفت: بازی اشکنک داره، سر شکستنک داره . به زور هم که شده طرفو ساکت میکردیم و یا گاهی محلش نمیزاشتیم و به بازی ادامه میدادیم . الکی خوش بودیم و حتی این الکی خوش بودنمون عمیق تر از خوشی های الانمون بود .
یادمه تنها دخترای این میون من بودم و آبجی محبوبه . همیشه زور این پسرا به ما میچربید ولی ما هم از همون بچگی یاد گرفتیم چه شکلی میشه حریف این جماعت زورگو شد . میترا که همیشه با زهره عمه بود و یا با اینکه فقط یه سال از من بزرگتر بود ولی خودشو بزرگ میدید و با بزرگترا میگشت . من میموندم و محبوب و یه عده پسر . یادمه با هم مسابقه میزاشتیم . دو گروه میشدیم و یه چیزی رو یه جای باغ پنهون میکردیم . اون یکی گروه به دنبال چیز گم شده و ما هم منتظر .....تابستونا نوبتی تو ده میموندیم . از هر خونواده ای یه نفر . با هم کوه میرفتیم و از اون طرف میرفتیم خونه عمو . توی راه سنگ رنگی جمع میکردیم . یه مدت یه کارخونه!! زدیم کارخونه سنگ کوبی.... یه خونه درختی هم داشتیم . یه درخت توت ته ته باغ ....
 وقتی بزرگتر شدیم بازی هامون هم بزرگونه تر شدن . دیگه تابستون ده نمیموندیم . ته باغ قایم باشک بازی نمیکردیم . تقریبا دیگه من و محبوب بازی نمیکردیم . فقط فوتبال بازی کردن پسرا رو تماشا میکردیم . گاهی هم که بازی میکردیم میشدیم دروازه بان . و یا حتی داور میشدیم . بازم کوه میرفتیم ولی این بار تنها . حتی خونه درختیمون رو هم خصوصی کردن . یه درخت توت مال پسرا با یه در و یه قفل و زنجیر .  جای من و محبوب هم شد کنار جوب زیر درخت زرد آلو. وقتی بی کار میشدیم میرفتیم اونجا و با هم حرف میزدیم . مثل دو تا دوست . دوستایی که خیلی وقته همو ندیدن ....
بازم بزرگتر شدیم و هر سال که میگذشت یکیمون از بقیه جدا میشد . پشت سر هم کسی رو داشتیم که کنکوری باشه و به خاطر درس زیاد نیاد باغ . بعدش هم که یکی یکی جدا شدیم . یکی عروس تهران شد . یکی داماد مشهد . یکی شمال قبول شد و دیگری هم .... بقیه ای هم که موندن کم کم دارن همه چیزو فراموش میکنن . حتی خونه درختی مونو همون درختی که نزدیک درخت بزرگ شاه توت بود ....

بین نوشته های محبوبه نوشته ای رو پیدا کردم که نا مربوط نبود . خواستین اونو هم بخونین:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2006/7/9ساعت 7:50  توسط منیره.م  | 

من کسی نیستم که بدون عشق بتونه دووم بیاره . عشق چیزی نیست که بشه اونو از زندگی جدا کرد . رنگ و بوی ساعتها با عشق تازه میشه . عشقی که فراموشی میاره . عشقی که حواس پرتی میاره . عشقی که بی خوابی میاره . عشقی که حتی میتونه جنون بیاره .
یک جنون آنی . فشار دادن دکمه ای که شاید بهتر بود هرگز زده نمیشد . یک مدت دلدادگی و دل مشغولی . و باز هم جنون . جنون ترک عشق . عشقی که به خاطرش زجر کشیدی و شاید بهتر بود هیچ وقت عاشق نمیشدی .....
و همین جنون هاست که اونو شیرین میکنه .یک جنون عشقی . جنونی که فراموشی میاره . جنونی که حواس پرتی میاره . جنونی که بی خوابی میاره . جنونی که حتی میتونه .......

+ نوشته شده در  2006/6/28ساعت 22:56  توسط منیره.م  | 

نمیدونم چرا جدیدا وقتی باهاش میچتم اعصابم به هم میریزه با اینکه یعنی قرار شد همه چیز رو فراموش کنیم ولی نمیدونم چرا همش طوری پیش میاد که مجبور میشم بهش فکر کنم . مجبور میشم .....امروز یه دعوای درست حسابی با هم کردیم. سر چیزای هیچ و پوچ . سر بچه بازیهاش . سر حرفایی که بهم میزنه . سر ..... خونسردیش اعصابمو به هم میریزه . حتی بلد نیست از خودش دفاع کنه . الان اصلا حوصله تایپ کردن ندارم . انشاءا... چند وقت دیگه حتما توضیح میدم

۳/۲۳


تازگی ها بی حوصله تر از همیشه شدم و تا حدی لاغر تر . دنبال کسی هستم که بتونم بهش اعتماد کنم و حتی المقدور تکیه . احساس میکنم سرم داره از درد میترکه ولی هنوز نمیتونم داد بزنم و کمک بخوام .

 ۴/۳

+ نوشته شده در  2006/6/25ساعت 13:38  توسط منیره.م  |