خیلی وقته که حس نوشتن ندارم الان هم که دارم مینویسم به این خاطر هست که یک هفته دیگه باید برم دانشگاه و روز از نو روزی از نو ... با اینکه دلم خیلی برای دانشگاه و بچه های دانشگاه تنگ شده ولی تا حدی می ترسم . از اتفاقاتی که شاید بخواد دوباره تکرار بشه ، حتی از تغییر جا هم میترسم . تا حدی استرس اینو دارم که هم اتاقی های جدیدم قراره چه شکلی باشن ؟ اتاقی که میگیریم و یا وسایلی که تحویل خوابگاه دادیم چه طور ؟ خیالم از بایت هیچ چیز راحت نیست . حتی تعداد واحدهایی که میخوام بگیرم ویا فعالیت هایی که قراره داشته باشم ، فعالیت توی مجله و یا .... مردم راست میگن بهتره به فردایی که نیومده کمتر فکر کنم .
دلم می خواد این داستان رو تموم کنم یعنی قبل از اینکه اون غریبه دوباره وارد ذهنم بشه . لااقل میدونم از این به بعد کسایی مثل شما رو دارم که میتونم باهاشون حرف بزنم و کمتر اعصاب خودمو داغون کنم . خیلی وقته که میخوام بقیه داستان رو بگم ولی همون طور که میدونین حوادث رو با هم قاطی کردم . نمیگم حافظه ضعیفی دارم !! چون اتفاقا حافظم خیلی هم قویه ولی توی یکی دو ماه آخر سال تحصیلی به قدری سرم شلوغ بود که حتی گاهی یادم نمی اومد کیف پولمو کجا جاگذاشتم ...
خودم فکر میکنم داستان اون فراموش کاری هام و اون حواس پرتیهام چیزی از داستان "غریبه" کم نداره . اتفاقا اگه تعریف کنم کلی می خندین و تعجب میکنین که یه آدم تا چه حد میتونه شوت و حواس پرت باشه . ولی بهتره روده درازی نکنم و لااقل داستانی رو که نیمه کاره گذاشتم تموم کنم . این جوری شاید خیالم راحت تر باشه که لااقل یه کارم رو نیمه کاره رها نکردم ...
(با اینکه حرفم تکراریه ولی بازم میگم : نظراتتون رو فقط خودم میخونم)
ادامه مطلب