تبليغاتX
ساعتها غارتگران عمرند

ساعتها غارتگران عمرند

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید .·´¯`·._.·´¯`·. داستان غم پنهانی من گوش کنید

این دفعه می خوام از روزی بگم که تقریبا من کاملا اون رو شناخته بودم و حتی خودش هم نمیتونست حاشا کنه !! از اولین چت کردنمون بعد از اینکه فهمیدم بهار دلبر کیه !! از ماجرایی که باعث خیلی اتفاقات شد . شاید نتونسته باشم حسم رو دقیقا توی داستان بیارم ولی یادمه اون روز خیلی عصبی بودم . تمام تنم میلرزید وحتی میدونم قیافه ترسناکی پیدا کرده بودم . توی عمرا تا این حد خونسری خودمو از دست نداده بودم . قیافه ام دیدنی بود . اینو میتونین از آقای حامد . د بپرسین . به هر حال امید وارم در حق داستان کم لطفی نکرده باشم و تونسته باشم طوری بیان کنم که لااقل یک نفر پیدا بشه و حس من رو تو اون زمان درک کنه !!

                            (ببخشین ولی بازم میگم : نظراتتون رو فقط خودم میخونم)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2006/9/14ساعت 19:31  توسط منیره.م  | 

ببخشین که این قدر داستان رو تکه تکه کردم . آخه دلم میخواد تا آخر این هفته که بر میگردم دانشگاه داستان تموم شده باشه . با اینکه مریض هستم و سرم شلوغه ولی هر وقت ٬ وقت کنم بقیه داستان رو تایپ میکنم . ممنون که این قدر به من لطف دارین و به اراجیف من اهمیت میدین .

(نیازی هست که بگم : نظراتتون رو فقط خودم میخونم؟ )


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2006/9/11ساعت 13:46  توسط منیره.م  | 

خیلی وقته که حس نوشتن ندارم الان هم که دارم مینویسم به این خاطر هست که یک هفته دیگه باید برم دانشگاه و روز از نو روزی از نو ... با اینکه دلم خیلی برای دانشگاه و بچه های دانشگاه تنگ شده ولی تا حدی می ترسم . از اتفاقاتی که شاید بخواد دوباره تکرار بشه ، حتی از تغییر جا هم میترسم . تا حدی استرس اینو دارم که هم اتاقی های جدیدم قراره چه شکلی باشن ؟ اتاقی که میگیریم و یا وسایلی که تحویل خوابگاه دادیم چه طور ؟ خیالم از بایت هیچ چیز راحت نیست . حتی تعداد واحدهایی که میخوام بگیرم ویا فعالیت هایی که قراره داشته باشم ، فعالیت توی مجله و یا .... مردم راست میگن بهتره به فردایی که نیومده کمتر فکر کنم .

دلم می خواد این داستان رو تموم کنم یعنی قبل از اینکه اون غریبه دوباره وارد ذهنم بشه . لااقل میدونم از این به بعد کسایی مثل شما رو دارم که میتونم باهاشون حرف بزنم و کمتر اعصاب خودمو داغون کنم . خیلی وقته که میخوام بقیه داستان رو بگم ولی همون طور که میدونین حوادث رو با هم قاطی کردم . نمیگم حافظه ضعیفی دارم !! چون اتفاقا حافظم خیلی هم قویه ولی توی یکی دو ماه آخر سال تحصیلی به قدری سرم شلوغ بود که حتی گاهی یادم نمی اومد کیف پولمو کجا جاگذاشتم ...

خودم فکر میکنم داستان اون فراموش کاری هام و اون حواس پرتیهام چیزی از داستان "غریبه" کم نداره . اتفاقا اگه تعریف کنم کلی می خندین و تعجب میکنین که یه آدم تا چه حد میتونه شوت و حواس پرت باشه . ولی بهتره روده درازی نکنم و لااقل داستانی رو که نیمه کاره گذاشتم تموم کنم . این جوری شاید خیالم راحت تر باشه که لااقل یه کارم رو نیمه کاره رها نکردم ...

 

(با اینکه حرفم تکراریه ولی بازم میگم : نظراتتون رو فقط خودم میخونم) 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2006/9/8ساعت 18:17  توسط منیره.م  | 

چند وقتیه که می خوام مطلب جدید بزنم ولــــــــــی .... ترتیب وقایع یادم رفته . اگه یکی بتونم بهم کمک کنه و لااقل تاریخ بعضی از ماجراها رو بگه حتما به زودی شاهد مطلب جدیدم خواهید بود . فقط کافیه تاریخ انتخابات شورای صنفی و تاریخ برگزاری شب شعر یزدی ها رو بگین اون وقت منم حافظه از دست رفتم رو شاید به دست بیارم .... ممنون

+ نوشته شده در  2006/8/27ساعت 16:36  توسط منیره.م  |