بین کلاس آدم که خالی باشه اون وقته که بیکار میشه و از اونجایی هم که گاهی meebo فیلتر میشه !! نوبت این میرسه که علاف بازی در بیاره و حاصل علاف بازی چنین فردی هم اینه :
ادامه مطلب
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید .·´¯`·._.·´¯`·. داستان غم پنهانی من گوش کنید
بین کلاس آدم که خالی باشه اون وقته که بیکار میشه و از اونجایی هم که گاهی meebo فیلتر میشه !! نوبت این میرسه که علاف بازی در بیاره و حاصل علاف بازی چنین فردی هم اینه :
امروز نمیدونم چی شد که این قدر یاد اون وقتها کردم ... خوب یادمه کی عاشق شدم ! یه شاخه گل مصنوعی باعث شد دلم رو بدم به کسی که یه وقتایی دل خوشی ازش نداشتم . یادش بخیر ... میگذشت و هر روز که میگذشت احساس میکردم بیشتر از قبل بهش وابسته شدم . حتی روزی رسیده بود که دعا میکردم کاش من پسر بودم اون وقت ....... (یه حس بچگانه و بامزه بود که کم کم فراموش شد) بچه بودم . دوستش داشتم . یادمه بارها بهش گفتم دوستش دارم ولی اون هیچ نمی گفت و همین باعث میشد احساس کنم که حسم یه حس یک طرفه هست ولی ....
|
یادته میگفتم : " تو به من خندیدی و نمیدانستی .... " هیچ وقت نقاش خوبی نبودم دیشب دلی کشیدم شبیه نصف سیبی که به خاطر لغزش دستام در زیر آواری از رنگ مدفون شد یادته حتی یه بار ازت خواستگاری هم کردم |
چند سالی گذشت هنوزم بچه بودم . هنوزم دوستش داشتم . فکر اینکه ازش جدا میشم سخت بود واسم . دادن کنکور سخت تر . چون میدونستم کنکور بینمون فاصله میندازه . دیگه نمیتونیم با هم باشیم ٬ دیگه نمیتونیم با هم ۴۰چراغ بخونیم ٬ دیگه نمیتونیم با هم سر به سر معلم ها بزاریم ٬ دیگه نمیتونیم با هم .... نمیدونم اول عاشق اون شدم بعد - حرف - S نقش مهمی تو زندگیم ایفا کرد . یا چون S برام مهم بود عاشق اون شدم ...
|
همین دیروز بود که دست خطت رو خوندم : Friend are like stars .... you can not always see them , but ... you know that they are always there . SAM دوباره یکی به اقلام موجود توی اون جعبه گیتارم اضافه کردی : یه بیضی صورتی که توش با یه روان نویس مشکی نوشتی : Happy Brithday |
گذشت یه ۶ سالی گذشت - شاید هم یه ۷ سال شاید هم یه ۸ سال . نمیدونم !! زمانش زیاد مهم نیست . مهم اینه که من بزرگتر شدم و تونستم یک سال و نیم دوریش رو تحمل کنم . مهم اینه که سیمای من هم بزرگ شد و تونست وجود منو حس کنه . مهم اینه که من بزرگ شدم و فهمیدم فرق بین دوست داشتن و عشق چیه . مهم اینه که سیما بزرگ شد و بهم فهموند " دوست داشتن برتر از عشق است " . مهم اینه که ...

تا حالا به این فکر کردین که آدم باسواد کیه ؟ به کی میگن با سواد ....
اگه این سوال رو نیم قرن پیش میپرسیدین جوابی که میگرفتین چیزی تو مایه های این بود : " فلانی که سفاد خوندن و نوشتن داره خیلی باسفاده " و یا " من فقط سواد قرانی دارم " .... اگه حدود ۲۰ سال پیش میپرسیدیم میگفتن :"الانه دیگه خیلی ها سواد خوندن و نوشتن دارن ولی آدم باسواد کسیه که بتونه لااقل دیپلمش رو بگیره " و یا " فلانی رو دیدی؟ چه قدر باسواد و بافرهنگه ؟ الان سال آخر مهندسیشه " (به پزشک ها اهانت نشه ها . گاهی هم میگفتن سال آخر دکتریشه) خلاصه تا ۱۰ سال پیش کسی از کامپیوتر و اینترنت و زبان و ... سر در نمیورد . به همین خاطر هیچ وقت کسی فکرش رو نمیکرد روزی فرابرسه که دانشمندان اعلام کنن "کسایی باسواد هستند که بر دو علم زبان و کامپیوتر تسلط داشته باشند" . کسی باورش نمیشد که دیگه یاد گرفتن ٬ خوندن و نوشتن "الف" و "ب" آدم رو باسواد نمیکنه بلکه یاد گرفتن زبان و کامپیوتر هست که به آدم آگاهی و سواد میبخشه .
گفتم آگاهی !! من آخرش نفهمیدم سواد داشتن دانایی هست و یا آگاهی ؟!! آخه یه مطلب خوندم که بیشتر گیجم کرد یه مطلب از خویشتن که اصلا هم ربطی به حرفای من نداره ... (اون تیکه مربوطه رو توی ادامه مطلب میزنم خواستین بخونینش)
این همه مقدمه چیندم (خودم هم نفهمیدم چی گفتم) که چند تا سوال کنم : تا حالا فکر کردی چه قدر باسوادی ؟ من باسواد ترم یا "تو" یا میلاد ... (نخواستم از صفت اشاره او استفاده کنم گفتم همین جوری اسم یکی رو بگم
)؟ اصلا سواد چیه ؟ راست میگن که سواد اصلی دانستن علم "صفر و یک" و یا دنیای " I am a book " هست ؟
صبحی رفته بودم دانشکده شهرسازی و معماری یزد . به اصرار یکی از دوستانم که ماه ها بود ول کن نبود : "منیر پاشو بیا دانشکده مون " مریم رو میگم . یادمه دفعه پیش که بهم pm داد ...." خیلی ذوقی بود . بیشتر از قبل اصرار داشت بیام دانشکده شون . یادم نیست قضیه چی بود ولی میخواست یه چیزی بهم بگه
من هم سر شوق اومده بودم و بهش گفتم قضیه گل پسر و گل دختر و گل ابتون چیه !!
ماتش برده بود
تازه دوزاریش افتاده بود که رودست خورده
...."
دفعه قبل رو نمیخواستم بگم ... امروز رو میگفتم . رفتم تا ببینمش (به بهانه دیدن سیما رفتم ولی بیشتر میخواست مریم رو ببینم . آخه سیما رو هر جا بخوام میتونم ببینم ولی مریم رو نه !!) دم در ساختمان مرکزی منتظر سیما بودم تا بیاد ... از دور نفیسه و فائزه رو دیدم (از بچه های مدرسه مون) دست تکون دادم ولی انگار نه انگار ... فکر کردم نشناختن !! وقتی جلو اومدن دیدم هر دو دارن گریه میکنن ... " چی شده؟ " نفیسه خودشو ول کرد تو بغلم " مریم ... مریم طباطبایی ... " فائزه گفت : " مریم دیروز تصادف کرده . الان تو کماست " . یک آن فکر کردم :
" مریم طباطبایی کی بود ؟!!"
" نه ... مریمی ما نیست"
" اگه مریم ما نیست پس کی هست ؟ "
"نمیدونم ... هرکی هست . مریم ما نیست ..."
وای خدا ... من فقط یه مریم طباطبایی میشناسم . یه مریم که همکلاسی نفیسه باشه . یه مریم که ... اونم همونه که من دو بار سر کارش گذاشتم . روزگار غریبی است نازنین ... امروزم اومده بودم همین مریم رو ببینم . marmtb همونی که با روان نویس سبز برام ID ایش رو نوشت . بعد زیرش یه بادبادک کشید و نوشت موفق و موید باشی ....همون مریمی که عزم منو جزم کرد که وبلاگ بسازم . همون مریمی بی معرفت که مهمون دعوت کرد ولی خودش نیومد ...
یک هفته ای هست که با کسی chat نکردم ![]()
حالا که دلم میخواد chat کنم کسی on نمیشه ![]()
این سومین باری بود که استاد متلک آبدار بهم میگفت ولی من هم چه کسی ؟!! از رو نرفته ام هنوز ... خوب چی کار کنم صبح ها خیلی برام سخته دقیق ساعت ۸ سر کلاس باشم . تازه همینی هم که میرم کلی روی چشمام و بدنم فشار میارم که تحمل کنم و سر کلاس خوابم نبره !! اگه داداش حامدم بود میگفت : " آدم عاشق که نباید این طوری باشه ؟ عشق واقعی عشقیه که به آدم نیرو بده و تحرک ببخشه . عاشق واقعی کسیه که به خاطر شور و وجد عشقش ساعت ۶ از خواب پا بشه و با کمال صبر صبحانه اش رو بخوره و زود تر از هر کس دیگه ای سر کلاسش حاضر باشه و .... " و من باز جوابش میدادم که : " کی گفته من عاشقم ؟ خودم هم قبول ندارم !! " ... عشق رو میگفتم یا خواب رو یا کلاس رو ؟ ( این تیکه به تقلید از کتاب "من او" بود !! )
خسته ام . از خودم خسته ام . از دنیای اطرافم و از دوستان بی معرفتم خسته ام . حوصله هیچ کاری رو هم ندارم .... سرم داره سوت میکشه !!! از دنیای مجازی و اینترنت هم خسته ام . از هر چی رابطه مجازیه بیزارم .اصلا حوصله هیچ چیز رو ندارم ... قرار بود تا یه هفته ترک کنم ولی دو روز بیشتر تحمل نیوردم . میخوام بیشترش کنم ٬ تحملم رو میگم . امروز دوباره یه کار دانشجویی بهم پیشنهاد شد ولی زود ردش کردم . بهتره بیشتر به فکر درس باشم . هدف من از اومدن به دانشگاه چی بود ؟ کسی میدونه؟ من که نمیدونم !!
گفتم : نظرها رو که فقط خودم میخونم پس بهتره کسی ندونه کی مطلب آپ کردم . این جوری هیجانش بیشتره
راستی چرا این قدر بی خبری آزار دهنده هست ؟!!
نمیخوام در این مورد فعلا بحثی بکنم پس لطفا به مطلب قبلی جواب بده چون واسم مهم تره !!
دقت کردین هر وقت من حالم بده میام و وبلاگم رو UP میکنم؟
این چند روز با چند نفری در مورد عشق بحث کردم ( دلم میخواست حوصله داشتم و تمام اعتقاداتم و حرفای دلم رو در این زمینه مینوشتم ) نمیدونم چرا گاهی قاط میزنم و عاشق میشم ![]()
سرشب اصلا حالم خوب نبود . ساعت ۹ شب چشام دیگه با چوب کبریت باز مونده بود . از سر درد داشتم میمردم . شب تب کردم . دائم کابوس میدیدم . بدنم از کوهنوردی صبح کوفته شده بود . ناله میزدم و از اینکه این قدر احمقانه دلبستم شکایت میکردم ...
باورم نمیشه این قدر عوض شده باشه . عوض شدن + گونه
هر قدر هم بگذره هر قدر هم بیشتر آزارم بده بیشتر دوستش خواهم داشت . کتاب رهنمون رو باز کردم جملاتی در مورد عشق خوندم : رنجیست شیرین . واقعا این شکلیه ؟! نمیدونم! اصلا نمیدونم عاشق شدم یا .... ![]()
هیچ کی نیست که تجربه اش بیشتر باشه؟ هیچ کی نیست که بتونه کمکم کنه؟ لااقل راهنماییم کنه!! بگه عاشق شدن چه شکلیه ؟ یه ذره تسکینم بده !! یه ذره بهم امید بده !!
این دفعه نمیخوام فقط نظرات رو بگی . میخوام باهام حرف بزنی! فقط با خودم!!!
امروز روز بدي بود !!اصلا چند روزي است که داره بد پيش ميره برام . امروز که ديگه رو شاخش بود !!
ديشب نه ! پريشب با بچه ها رفتم دم بانک تا پول بگيرم . خداييش وقتي از دور متوجه شدم که "کهربا" (ديدم اگه بگم مجتبي .ق خودم هم با اون يکي مجتبي اشتباهش ميگيرم به همين خاطر ترجيح دادم به اسم مستعار صداش بزنم) هم کنار عابر بانکه خيلي جا خوردم . حتي نزديک بود جيب عنکبوت بسته ام رو بي خيال بشم و راهمو کج کنم و برگردم . ولي خودم رو زدم به بي خيالي , بي خيال از اينکه يه حرفايي داشتم براي گفتن و شنفتن . سعي کردم به روي خودم نيارم که صبح بعد از کلاس C يه جورايي در رفتم . حتي به روي خودم هم نيوردم که اين يارو رو ميشناسم ... وقتي با هم رو در رو شديم ناخودآگاه سلام کردم و ... حرفاش باعث شد که شک من تقريبا به يقين برسه . درسته که تا حدي از اين شک به ستوه اومده بودم و اون شب تا حدي مطمئن شده بودم ولي ... خيلي ناآروم تر شدم
. به خصوص آخرين جمله اي که گفت و رفت . درست مثل دفعه اول از حرکتش شوکه شده بودم و حتي معني کلمات رو تا 5 دقيقه بعد ترش درک نميکردم
. تصمیم جدی گرفتم غریبه ۶ رو بنویسم و تا حدی هم نوشتم .... به زودی !!
ديروز کلي با "داداش حامد" ام حرف زدم . در مورد اتودم , s.n و مديد !!
قول داد شیرینی (سور دامادی) بهمون بده
. گفت براش مسئله ای نیست که ما ( من و رحیمه) رو ببره سلف آزاد ولی ما خودمون کوتاه اومدیم - به فکر جیب داداشمون بودیم
- به همون شیرینی راضی شدیم
ديشب مراسم معارفه کاشوني ها بود ٬ بد نگذشت ولي بيش از حد خسته شدم (يکي بگه آخه دختر يزد رو چه به کاشون؟) يه اتفاقايي افتاد که حرص من رو در اورد ولي با اين حال اين مسئله اي نبود که بخوام به خاطرش اعصابم رو خورد کنم ....
امروز با "بابا سجاد" ام چتيدم (ميگم بابا چون خودشون بهم گفتن که من دخترشونم . البته نميدونم از چه لحاظ گفتن , چون نه سنشون اين قدر از من بيشتره نه عقلشون !!!
) هر دو تامون روي اعصاب هم راه رفتيم . فاجعه بود ... باورم نمیشد یه روز بابا سجادی که این قدر شنگوله و من هم با حرف زدن باهاش این قدر دل شاد و شارژ میشم این قدر برام اعصاب خورد کن بشه ... داشت گریه ام میگرفت
. اصلا دوست نداشتم ماجرایی که بین من و احسان.د اتفاق افتاده بود دوباره تکرار بشه . سعی کردم زود کوتاه بیام ولی مثل اینکه این دفعه این من نبودم که لج میبردم این دفعه یکی دیگه میخواست با لجبازی حرص منو در بیاره که موفق هم شد . آسمون هم مثل من گریون بود . زیر سقف سیمانی مکانیک وایسادیم و کلی چشم غره بقیه رو تحمل کردیم ولی خدا رو شکر خیلی از سوء تفاهم ها رفع شد . با این حال بیشتر از قبل اعصابم داغون شد ....
بعد از ظهری هم مراسم کانون پنجره بود . تا حدی دلم نمیخواست برم . چون همه کانون رو بچه یزدی ها پر کردن ولی به اصرار بچه ها رفتم (به قول جمیله کاش نمیرفتم) . حتی میلاد.م هم فهمید که من حالم خوش نیست ... (آخه مگه من چه ام بود؟!!)
شبی نوبت من بود سایت . آخه دیشب آزیتا مجبور شد جای من وایسه !! به خاطر اینکه دیشب دائم فیلم برداری میکردم نصف بدنم فلج بود و صبح هم که هیچ کدوم از کلاسام رو نرفتم (تا ساعت ۱۱ خواب مرگ رفتم) وای به حال فردا !! معلوم نیست تا لنگ ظهر میخوابم یا تا لنگ شب ؟!! تازه یه خورده هم گلو درد دارم . احیانا چون پنجره سایت بازه سرما خوردم
. فقط خدا رو شکر که فردا رو دیگه کلاس ندارم ولی کار زیاد دارم . از راه اندازی پرینتر سایت گرفته تا چک کردن کامپیوتر ها و خطوط اینترنتش ...
دوستان التماس دعا ... بگین خدا یه جو عقل بهم بده . نکنه به خاطر دعای شماها یه چیزی به من برسه !!!
بازم باید بگم ؟ نظراتتون رو فقط من میخونم
یادتونه یک هفته پیش چی گفتم و چه حدسی زدم ؟ يکشنبه سي ام مهر بود و یه چیز مربوط به داستان رو میخواستم بگم .... امشب با حرفایی که "کهربا" زد (گفتم کهربا چون از بد شانسی من این یارو با اون غریبه هم اسمه !! راستی : یارو هم لغت زشتی نیستا !! ) شک من به ۹۰٪ رسید فکر میکنم حالا دیگه وقتشه که داستان غریبه ۶ رو هم بگم !!! خوب تا کجا گفتیم ؟!! فکر کنم دیگه تا این حد رو میدونین که چی شد که این غریبه مزاحم شد و چی شد که مزاحمتش رو تموم کرد ( زهی خیال باطل ) یادتونه یه بار در مورد تغییر چهره و جاسازی یه نفر به جای یکی دیگه صحبت کردم ؟!! یادتونه که از محمد.ن و چند نفر دیگه اسم بردم ولی هیچ وقت این چند نفر وارد داستانم نشدن ؟!! یادتونه که تاریخ ها یادم رفته بود .مثلا اینکه کی شب شعر یزدی ها بود یا .... دلم میخواد همین امشب بقیه داستان رو تایپ کنم . اگه وقت و سرعت اینترنت بزاره حتما ....
راستی : هر کس اون ۵ شماره قبل رو هنوز نخونده میتونه بگه تا من یه جوری بفرستم واسش (یکی بگه مگه آدما این قدر بی کارن که بشینن ۵ تا مطلب به این طولانی ای رو بخونن؟!! مگه حالا چی توش نوشتی؟!!) و یه چیز دیگه : ![]()
نظراتتون رو فقط خودم میخونم
دیشب یه اتفاقایی افتاد و به قول اون دوستم - که گاهی وقتا خیلی خیلی از دستش ناراحت میشم ولی زود از دلم در میاد - باعث شد که نون من تو روغن باشه !!!
یه سایت بود توی خوابگاه ۱۰ برای ارشد ها و یه سایت توی خوابگاه ۹ برای کارشناسی ها . تا اونجایی که همه میدونن این دو تا سایت فقط نرم افزار بود . البته سایت کارشناسی روی هم ۵ تا کامپیوتر داشت که همیشه ۲ تاش خراب بود و اون ۳ تای باقی مانده هم گاه گاه قاط میزد و فایلها میپرید
.... خلاصه کلام دیشب سایت کارشناسی راه اندازی شد از ۷ شب تا ۱۲ شب ولی این بار متفاوت با هر سال
: تعداد کامپیوتر ها ۸ تاست که ۳ تای اون به اینترنت وصلند و هرکی که میخواد ازش استفاده کنه فقط یک ساعت میتونه از قبل رزرو کنه ( درسته که کمه ولی همینش هم غنیمته ) خوب حالا میپرسین کجای این نون و روغن داره !! زیاد معطلتون نمیکنم : نونش همینه ٬ که ما توی خوابگاه امکان دسترسی به اینترنت داریم و روغنش ٬ اینه که من یکی از دو مسئول سایتم
. یک روز در میون نوبت منه ....
خدا به خیر گردونه عاقبت این کار دانشجویی رو !! ولی یه حسن دیگه هم داره .... همون طور که خیلی هاتون میدونین من تابستون یه جا کار میکردم و کار تایپ دو سمینار پزشکی رو برعهده داشتم . رئیس اونجا - بماند که کیه - از کار من راضی بود . به طوری که یک سمینار دیگه هم تحویل من داد و بهم گفت : "عیب نداره تا هر وقت میخواد طول بکشه . مهم اینه که این سمینار تایپ بشه" خوب من هفته ای ۱۷-۱۸ ساعت اجبارا توی سایتم (چه اجبار شیرینی
) خوب میشینم تایپ هم میکنم
این جوری میشه ۲ تا کار دانشجویی هم زمان ...
حتی اگه من رو هم بزنین ولی بازم میگم : نظراتتون رو فقط من میخونم ![]()
من امشب چه ام شده ؟ چرا گریه ام بند نمیاد ؟ چرا الکی اعصاب خودمو خورد میکنم ؟!! ای خدا !! این دیگه چه نوع امتحانیه ؟ مطمئن نیستم که بتونم سرفراز بیرون بیام ....
هیچکدوم از نزدیکانم دیگه نیستن تا باهاشون حرف بزنم . احساس میکنم نیاز دارم با یکی حرف بزنم .... احساس میکنم هر نوع حرف زدنی حتی حرف زدن با آقای حامد.د هم کلی آرومم میکنه . ولی حیف که هیچ کس نیست . بچه ها همه رفتن خونه هاشون ولی من هنوز نرفتم و قرار هم نیست برم . برم که چی بشه ؟ بیشتر اعصابم خورد بشه ؟ بیشتر ناراحت بشم از اینکه بابام بهم اعتماد ندارن . بیشتر مامانم از این ناراحت باشن که چرا ما این جوری هستیم ؟!!
میخوام برم امامزاده . خیلی دلم تنگه . امشب دیر شده ولی شاید فردا برم . لااقل یه جا رو داشته باشم که روز عیدی بتونم با یکی عید دیدنی کنم ... انشاءا... صاحب خونه هم بهم عیدی میده !!
دلم میخواست یکی پیدا میشد تا بتونم براش تعریف کنم که دیروز چی کارا کردم !! و چند تا سوتی دادم
یا حتی امروز خدا چند بار نشونم داد که دوستم داره
کوئیزای امروز رو چه شکلی دادم . کیا رو دیدم . با کیا حرف زدم . چی شندیم . چی خوردم .... ولی حیف که هیچ کسی نیست که حرفای من مهم باشه براش . مگر نه امروز کلی حرف داشتم و کلی میتونستم فک بزنم .... در مورد دیروز صبح بعد از کلاس معادلات و اون سوتی ای که جلوی امین.آ دادم
و یا حتی اتفاقات بعد از ظهر و حرفایی که بین من و آقای حامد.د رد و بدل شد . و یا افطاری دیشب و پشیمون شدن ما از اینکه سال دیگه به افطاری مکانیکی ها بریم
و شب که من بعد از ۲ شبانه روز هیچی نخوردن ٬ تونستم یه ذره تخم مرغ بخورم و تا الان هم تخم مرغه کار خودش رو کرده (انرژی سوزونده) . و اون خواب سنگین که خداییش بعد از یک هفته بد خوابی حسابی بهم چسبید . امروز صبح که طبق روال همیشگی دیر رفتم سر کلاس ولــــــــی کوئیزمو خیلی خیلی خوب دادم (حتی بدون توجه به اون برگه تقلبی که آقای علی رضا.ز بهم دادن) کل بعد از ظهر علاف بودم (علافی در اون حد که کلاسهام رو میرفتم و بین کلاس ها چون برنامم سوراخ سوراخه میومدم سایت) و بعد از ظهر که باز کوئیز فیزیک ۱ داشتم و نمیدونم چرا احساس میکردم قلبم داره میاد تو دهنم . شاید به این خاطر بود که میدونستم به مدت ۷-۸ ماهه که لای جزوه فیزیکم باز نشده ولی با این حال خوب دادم . با اینکه تا ساعت ۵:۲۰ وقت داشتیم ولی ۵ به اشتیاق دریافت PM از یکی پا شدم اومدم سایت .... اشتیاقم خوابید . دل نازک و شیشه بلوریم
هم شکست .
هنوز نرفتم افطار . موندم میرم خوابگاه با اتاق خالی و ... چی کار کنم ؟ چه جوری با اون تنهایی که همیشه دنبالش بودم حال کنم .... فکرش رو بکن : ۴ روز توی اتاق تنهام . خودم هستم و خودم !! کلــــــــی میتونم کیف کنم واسه خودم ...
واییییییی چه سبک شدم !!! باورم نمیشد این قدر محتاج حرف زدن باشم. فقط حس میکردم باید با یکی حرف بزنم . خودش نخواست ٬ به من چه؟!!! من هم مجبور شدم اینجا حرفمو بزنم .
نیازی هست بگم؟ نظراتتون رو فقط ....