تبليغاتX
ساعتها غارتگران عمرند

ساعتها غارتگران عمرند

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید .·´¯`·._.·´¯`·. داستان غم پنهانی من گوش کنید

هرچه از روشنی و سرخی داریم ، برداریم  
در کنار هم نشینیم و بگذاریم
که دوستی ها
سدی باشد در برابر تاریکی ها
نسیم و شاد باشیم و بگویم و بخندیم
بگذاریم هرچه تاریکی است
هرچه سرما و خستگی است
تا سحر از وجود مان رخت بر بندد
تا صبح شب یلدا بیداری را پاس داریم و
سرخی انار را اسلحه ای سازیم
برای نبرد با ظلمت
تا صبح راهی دراز است
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 13:47  توسط منیره.م  | 

 اول قرار بود يه پست ديگه بزارم . در مورد مسخره بازی هایی که امشب توی خوابگاه دراوردیم : با رحیمه رفته بودیم تبلیغ اتوبوس ، یهو به کله مون زد بریم آمار یکی رو در بیاریم  کلی خندیدیم و از قضای روزگار نخودچی افتاد تو گلوم ... اینا رو ولش کن . یه چیز دیگه میخواستم بگم . رفته بودم دم در اتاق یکی از صفری ها که دیدم یه تابلوی چوبی رو دیوارشونه !! خیلی خوشم اومد ازش!!! یاد خیلی چیزا افتادم

بابا لنگ دراز

یاد جودی ابوت و بابا لنگ درازش . یاد اون وقتا که بچه بودم و حالا که بچگی میکنم . یاد .... (ای خدا چرا نمیتونم بگم؟!!) نشستم serch گوگل ( همه سرچ علمی میکنن . ما سرچ کارتونی ) حاصل سرچم کلی عکس شد . یه خورده اش رو توی ادامه پستم وارد کردم . خیلی هاش رو هم اگه دوست داشتین میتونین اینجا ببینین ...

یه سوال : چرا بعضی ها بدشون میاد بهشون بگن بابا لنگ دراز ؟!! کسی بابایی به بامزگی بابا لنگ دراز دیده ؟!! دوست داشتنی تر از بابا لنگ دراز ؟!!

پ.ن.

 ۱. گفتم پست ۸۴ . فکرش کن ببین چه ربطی داشت !!؟

 ۲. نمیدونم تا حالا به این توجه داشتی که هميشه کلام من پره از کنایات و اشارات ؟!! (یکی برای تو که نمیدونی قضیه چیه . یکی هم برای اونی که خودش رو به اون راه میزنه که قضیه چیه)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 0:42  توسط منیره.م  | 

خدا هم مثل بندگانش گاهی بازی اش میاد .... تا هوا یه کم گرم میشه و زمینا از آب بارون و برف خشک میشن دوباره هوا ابری میشه و برف میباره . من که میگم خدا خوشش اومده با بنده هاش بازی کنه !! ولی من این بازی خدا رو دوست دارم ٬ با اینکه یه خورده از خیسی بی دلیل بدم میاد ....

استادم آنالیزمون ( که خیلی دوسش دارم) جلوی روم روی برفا سر خورد و .... ولی برگشت منو نگاه کرد  و به من که اخم کرده بودم و داشتم میگفتم : " استاد یعنی من دیگه نیام؟!! " خندید و گفت : " فکر نکنم مشکلی پیش بیاد " .... استاد خوبیه . اگه به خاطر خودش نبود دیگه کلاساش رو نمیرفتم !!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 9:4  توسط منیره.م  | 

 

 بارها گفته ام که از کسی که خودش رو درست حسابی معرفی نمیکنه و به صورت ناشناس توی وبلاگم نظر میده متنفرم .... دلیلش هم بماند !! ولی خواهشا اگه میخواین من راحت باشم و دیگه مشغولیت فکری نداشته باشم نه آدرس وبلاگم رو به کسی بدین و نه حوص سر به سر گذاشتن و ناشناس نصیحت کردن به سرتون نزنه چون حسابی این جور کارا اعصاب منو به هم میریزه !!! ممنون


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 15:21  توسط منیره.م  | 

چه جشنــــــــی بود ؟!!! تــــــــــوپ  میخوام بگم چی شد امشب منتها چون امکان داره فردا اول صبح مسافر باشم بهتره برم بخوابم !! (الان ساعت ۱۲:۳۰ هست) شایدم بعد از ظهر بیام . خدا داند !!

 دارم از سردرد و گشنگی میمیرم !! هیشکی منو دوست نداره !!  کسی بهم شام نداد بخورم  ولی نه !! امشب فهمیدم خیلی ها دوستم دارن وقتی رنگ پریده داداشم رو میدیدم که میگفت "همین جا بمونین تا دکش کنم" و یا وقتی قیافه بابا جون که قیافه اش دیدنی بود و دائم مواظب بود کسی جلو نیاد !! و یا حتی الهه و رحیمه که بیشتر از من حرص میخوردن و از ترس میلرزیدن و یا (عزیز دلم) فاطمه که آخر شب توی بغلم گریه میکرد و میگفت : " منیر دوستت دارم" ...

میگم . میگم !! حتما میگم . انشاء ا... میشینم توی خونه و حسابی تایپ میکنم !! و یه چیزی که خیلی میخواستم به بعضی از همشهری هام بگم : " جون من شما ها دیگه حرص نخورین !! منو که دیدین ! خونسرد تر از این حرفا بودم . شماها هم سعی کنین با این موضوع کنار بیاین."


الان ساعت ۶:۳۰ هست . یعنی ۶ ساعت بعد از پست بالا !!  من هنوز خوابگاهم و انشاءا... حدود ۱۲ ساعت دیگه میام یزد !! (پشیمون شدم صبح بیام . چون کلی کار دارم . تازه اش هم ترجیح میدم این یه بار رو دیگه پیش رحیمه و دوستش که از یزد اومده دانشگاه ما بمونم ) . ميخوام بنويسم . تمام اتفاقاتي كه ديشب افتاد و باعث بي خوابي ام شد دیدم خیلی زیادی میشه اگه امروز ۲ بار وبلاگ رو آپ کنم و چون این مطلب ادامه قبلی بود اونو همین جا اضافه کردم .... از اونجايي شروع ميكنم كه بعد از ظهر توي سايت بودم و از دست عالم و آدم گله داشتم !!

ادامه مطلب رو دوست داشتين بخونين !! نخواستين هم بهم بگين تا خودم واستون تعريف كنم !!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 0:23  توسط منیره.م  | 

میخوام گریه کنم . از دست خودم از دست حواس پرتی هام .... الان ساعت ۳ و ربع هست و من با وجود ۲-۳ بار تا دانشکده و ... رفتن هنوز هیچ کاری برای شب نکردم !! خدااااااااااا !!! حواس من کجاست ؟ گمش کردم!! صبح تا کله ظهر خوابیدم ( کار این یک هفته اخیرم همینه . فکر میکنم یکی دو هفته ای باشه که هیچ کدوم از کلاس هام رو نمیرم . چه برسه به درس خوندن که اصلا یاد نگرفتم این کارو انجام بدم ) بعدش پا شدم یادم اومده باید میرفتم فیلم دوربین رو از عکاسی دانشگاه میگرفتم !! وقتی فهمیدم کاری که میشده مجانی انجامش داد - ولی من به دلیل رودروایسی دادم غریبه انجام بده و از قبل طی کرده بود بیشتر از ۴ تومن نمیشه - برام ۷ تومن در اومده حرصم دراومد و میخواستم زمین و زمان رو به هم ببافم ( نه اینکه بگم خسیسم ٬ ولی زورم میومد به خاطر کار به این کوچیکی کل خرج هفته رو که چه عرض کنم کل خرج ۱۰-۲۰ روزم رو یه جا بدم ) تازه بماند که پول توی جیبم نبود و مجبور شدم توی اون سرما پا بشم برم جلوی بانک و به خاطر خرابی عابر بانک کلی توی برف منتظر وایسم . آخرشم که میری داخل بانک که بگی آقا چرا این قدر بی نظمین شماها . در بیان و بگن : نمیدونیم چرا هر وقت شما عجله دارین عابر ما هم خراب میشه !! (یادم اومد که آره این ۳ یا ۴ امین باره که توی این ماه من عجله داشتم ولی عابر بانک خراب بود . یکی اش اون ۳-۴ روز تعطیلی عید فطر بود که داشتم از گشنگی میمردم . یکیش هم اون هفته ای بود که ساعت ۵:۳۰ با یکی قرار داشتم و مونده بودم چه جوری به قرارم برسم . دفعه بعد هم ....) آخرش هم مجبور شدم برگردم خوابگاه و از یکی از بچه ها پول قرض بگیرم ولی هم توی بانک هم توی عکاسی غر زدم . به در و دیوار گیر دادم . از کارمندای بانک گرفته تا مشتری ها و منشی عکاسی چپ چپ بهم نگاه میکردن . به راستی که امروز از دنده چپ بلند شده بودم !!

خدا خدا میکردم که لااقل یکی توی اتاق بچه ها باشه که بره برام نهار بگیره . این یه مورد رو خوش شانسی اوردم . سر نیم ساعت هم باید نهار میخوردم هم نماز میخوندم هم میرفتم CD ام رو توی سایت خوابگاه بردارم هم .... بعدش هم که به یکی از بچه ها قول داده بودم که یه نرم افزاری رو براش نصب کنم و یه کاری واسش انجام بدم !! چون نیاز به رایتر داشتم گفتم میرم دانشکده ( البته قبلش باید دوربین رو میرسوندم دست یکی از همشهری ها . اصلا وقت نکردم باهاشون سلام علیک درست حسابی بکنم . مثل گاو سر زیر انداختم و رفتم ) هنوز داشت برف میومد . تازه برف هم روی زمین نشسته بود . یه چند باری توی راه نزدیک بود بخورم زمین ( از بس عجله داشتم ) دانشکده که رفتم دیدم توی سایت کلاس هست . از استاد کلاسشون اجازه گرفتم و نشستم پشت یکی از کامپیوترها . اول باید یه فیلمی رو پیاده میکردم و بعد با نرم افزاره روش دست کاری میکردم . بعد از کلی معطلی که فیلم رو ریختم روی سیستم . هر کاری کردم نرم افزاره نصب نشد ( البته زیاد هم اصرار نورزیدم چون پسورد admin میخواست و من مطمئن بودم که تا اون پسورد رو نداشته باشم کاری از دستم برنمیاد) حرصم در اومده بود . رفتم پیش مسئول سایت دانشکده . گفت امروز تا شب پشت سر هم توی سایت کلاسه و نمیتونه کاری واسم بکنه . گفت فردا بیا !! ولی من فردا کجام؟!! یا یزدم یا توی راه !!

مونده بودم توی سرما و برف بیام خوابگاه و کارم رو توی سایت خوابگاه انجام بدم یا برم تالار و منتظر بشینم تا شب بشه ؟!! ترجیح دادم برم تالار . حتی اگه شده به فیلم بسیج هم برسم که قرار بود ساعت ۱ توی تالار ۸ پخش بشه !! ولی وقتی وارد تالار ۸ شدم ظلمات بود و حتی جلوی خودم هم نمیتونستم ببینم . صندلی خالی هم پیدا نشد . به همین خاطر پا شدم رفتم بین تالار و نشستم کتاب خوندن !! یک ساعتی گدشت ! دست کردم توی جیبم  و وای .... محکم کوبیدم به پیشونیم !! از ساعت ۱۲ تا حالا کلید سایت خوابگاه دست منه !! ( عمق فاجعه به قدری عظیمه که کسی باورش نمیشه امکان داشت من سرم رو از دست بدم ) کمدهای سایت متعلق به مسئولین و کارمندای خوابگاهه به همین خاطر به طور دائم کلید دست من نیست . چون نیاز فراوونی دارن به اتاق ... دوون دوون توی سرما پا شدم اومدم خوابگاه !! مسئل خوابگاه کلی چشم غره رفت ولی زود بخشید !! من از فرصت استفاده کردم گفتم حالا که بالاجبار اومدم خوابگاه یه بار اون کاری رو که با کامپیوتر داشتم رو هم انجام بدم . صبر کردم اول server بالا بیاد !! بعد یکی از سیستم ها رو روشن کردم و ... سه بار log off کردم چون یادم میرفت با پسورد admin وارد بشم . آخرش هم که بالاخره حواس پرتیم تموم شد هر چی گشتم CD ام رو پیدا نکردم . یادم اومد که CD رو توی دانشکده جا گذاشتم . حرصم در اومد . میخواستم گریه کنم ... اومدم شروع کردم به تایپ کردن !! گفتم بی خیال جشن شب !! من مگه چی کاره ام ؟!! اصلا جشن هم نمیرم !! توی این فکرا بودم که الهه اومد پیشم گفت : دختر کجایی داریم دنبالت میگردیم !! ساعت ۵ نشده برو تالار کمک بچه ها !! میخوام ببینم چی کار میکنی ....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 15:5  توسط منیره.م  | 

قبل از اینکه یه دختر یزدی باشم . یک انسان هستم و آزاد !! بابا و مامان دارم و سه تا هم آبجی دارم . شاید داداش ندارم ولی این قدر بزرگتر دارم که نیازی به آقا بالاسر و وکیل وصی ندارم !! هر کاری میکنم هم به خودو اعتقادات خودم ربط داره !!! فکر هم نمیکنم تا حالا کاری کرده باشم که مایه شرمندگی بابام باشه چه برسه به مایه شرمندگی همشهری هام !! از همه کس انتظار داشتم به غیر از همشهری هام . چون فکر میکردم تنها کسایی که توی دانشگاه میتونن به خوبی درکم کنند اونا هستند . که الان فهمیدم در اشتباه بودم !! همه آدما از یه کرباسن !! خودخواه و مغرور و خودبین .... لااقل بگین من چه کار اشتباهی کردم که فکر میکنین مایه آبرو ریزی برای یزدی هام؟!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 14:59  توسط منیره.م  | 

حوصله ام سر رفته . امروز آخرین میان ترمم رو دادم . الان هم اومدم مرکز تا دلی از عزا در آرم ( خیلی وقته با کسی chat نکردم ) که اینم از بدشانسی هیش کی on نبود  بعدشم که meebo قاط زد . حرص کردم صفحه ام رو کوبوندم به هم (بستمش ) تازش هم الان باید خوابگاه باشم و به بچه هایی که میان سایت گیر بدم که " خانم chat نکن "  . خیلی نامردیه !! من پا میشم میام مرکز برای chat تا بهونه دست بچه ها ندم اون وقت بچه ها از فرصت استفاده میکنن و در غیاب من میشینن chat میکنن !!  بابا گیر چه آدمایی افتادم . آخرش هم کلی پشت سرم حرفه که مسئول سایت بهمان و ویسالی ... کاش میشد فیلتر کرد این meebo رو  اون وقت به قول بچه ها خودم اولین نفری بودم که دق میکردم

میزارم نظر بدین فقط به خاطر حرف آبجیم !! ولی اونی که داره سر به سرم میزاره و سر کارم میزاره بدونه که وای به حالشه اگه بفهمم کی هست !! اعصاب مصاب کل کل هم ندارم !!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 20:3  توسط منیره.م  | 

اگه اون یکی وبلاگ برای حرفایی بود که به شماها میزدم و برای mail هام و جواب اونا بود این یکی دیگه برای خودمه . خودِ خودم .... برام مهم نیست کی بهش سر میزنه ، کی نظر میده و چه نظری میده . مهم اینه که من حرف دلم رو میزنم تا سبک بشم تا خالی بشم . حرفایی که خیلی ها شاید دفعه اولشون باشه از من میشنون ، حرفایی که بیشتر وقتا رودررو نمیتونم بزنم ، حرفایی که هر وقت میخوام بزنم بلاخره یکی پیدا میشه بهم بگه "بچه مگه کله گنجشک خوردی؟" . میخوام حرف بزنم . چه چرند چه پرند ، این حرف دلمه . مشکلی دارین میتونین دیگه به وبلاگم سر نزنین . دیگه هم نمیخوام نظر بدین . مهم اینه که هر کی برام ارزش قائله و حرف دلم واسش مهمه گاه گاهی میاد و مطلبم رو میخونه . میدونین که آدرس وبلاگم رو هم همه کس ندارن (نمیخوام هم داشته باشن) پس از من انتظاری نداشته باشین و روی اعصابم هم راه نرین  .... راستی مطلب قبلی ها رو هم حذف کردم . از این به بعد هم دیگه نظر بی نظر !!! اگه دوست دارین میتونین فقط خواننده باشین . نظر هم خیلی خواستین از طریق مسنجر بدین !! ( meebo رو هم دیگه چک نمیکنم)

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 22:18  توسط منیره.م 

یکی گفت بابا دیره !! ولی من صبر کردم ببینم اولین نفر کیه که بهم تبریک میگه تا من هم جو گیر بشم و به همه تبریک بگم .... ولی وقتی دیدم این اولین نفر پیدا نشد مجبور شدم الان - یعنی ساعت ۱۲:۳۰ بامداد روز بعد از روز دانشجو - روز قبل رو به دانشجویان این مرز و بوم تبریک بگم !!

چرا کسی دانشجو جماعت رو تحویل نمیگیره ؟ یادمه یه وقتایی وقتی میگفتن فلانی دانشجو است انگار داشتن اسم یه قدیس رو به کار میبردن!! راستی چرا این قدر دانشجو جماعت بی بخار شدن ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 23:29  توسط منیره.م  | 

سوپریز شدم اونم چه جـــــوری !!!   کاش زودتر اومده بودم نظرات رو میخوندم اون وقت بود که هر طور شده تا ساعت ۲ میفهمیدم قضیه از چه قراره  ولی جدی !! دقیق ساعت ۷:۳۰ بعدازظهر سوپریز شدم اونم همچیــــــــن  ولی یه جورای به دلم افتاده بودا (دلم هوای خونه کرده بود)

آخر شب بهتون میگم قضیه سوپریز چیه !! شاید هم نگم

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 22:3  توسط منیره.م  | 

يادتونه ازتون يه سوال پرسيدم " آقاي X يه سوال دارم : اگه قرار باشه بين اين دو يكي رو انتخاب كنين كدوم رو انتخاب ميكنين ؟ اوني رو كه دوست دارين انتخاب ميكنين يا اوني كه دوستتون داره ؟ " خوب اشتباه نفهميدين من اين سوال رو از اغلب آقايون add list ام پرسيدم . درسته كه خيلي هاشون هنوز جواب ندادن ( يا براي سوال من ارزش قائل نبودن و يا هنوز off هاشون رو چك نكردن) جواب ها رو عينا ميفرستم .... برام جالب بود . آخه جواب هاي دخترها يه چيز متفاوتي با اينا بود ( از دخترها حضوري پرسيدم ) . خودم يه نتيجه گيري هايي كردم كه بماند .... حالا جواب ها كه به ترتيب اسم اونا تو add list ام نوشتم (البته خودم اونا رو از پينگيليش به فارسي تايپ كردم )

1. مسلما اونی رو که دوس دارم.

1. اين تنها جوابي بود كه توي خود وبلاگم داده شده بود (تنها كسي كه لااقل برام اين قدر ارزش قائل شده بود كه به سوال توي وبلاگم جواب بده)

2. من اوني را انتخاب ميكنم كه اول دوستم داشته باشه و بعد من ميبينم كه آيا من هم دوستش دارم يا نه

2. مگه عشق رو ميشه ديد؟

3. بستگي داره شرايط ، يعني سوالت جاي بحث داره ، واسه همين اين طوري كه تو گفتي نميشه جواب داد .

3. بابا چه شرايطي ؟ بگو تا منم بدونم ؟!!!

4. من اوني رو انتخاب ميكردم كه دوستش داشته باشم چون اوني كه دوستم داره ميتونه منو درك كنه كه چرا اوني رو كه دوستش دارم رو انتخاب كردم

4. اينم يه نوع ايده آل فكر كردن به عشق و علاقه است !!

5. اگه نفر اولي رو كه بي تفاوته ولي من خيلي دوستش داشته باشم بازم سعي ميكنم كه توجه اشو جلب كنم ، اگه ديدم همين جور بي تفاوته شايد ديگه بهش فكر نكنم ، ولي دومين نفر رو اگه اصلا دوستش نداشته باشم هرچي هم خودش بهم بگه يا با رفتارش بهم بفهمونه كه دوستم داره اصلا بهش توجه نميكنم .

5. اين PM طولاني تر از اين حرفا بود ولي حس تايپ نبود . به همين خاطر قسمت اصلي رو تايپ كردم !!

6. يك چيزي واست مينويسم كه تا حالا واسه هيچ كس نگفتم !!! من كسيو ميشناسم كه واقعا منو دوست داره . خيلي دختر خوبي هم هستش اما من نميدونم دوستش دارم يا نه . دارم ديوونه ميشم

6. اينكه ديوونه شدن نداره !! يه ذره به خودت فشار بيار و سبك سنگين كن و بهش بگو دوستش داري يا نه ؟ اين جوري نه خودت ديوونه ميشي نه طرف مقابلت !!

7. سوال عجيب غريبيه ، ولي من فقط يه جواب راحت واسش دارم ، بهترين كار اينه كه آدمي رو كه دوستش دارم عاشق خودم كنم ، ولي خيلي سخته عاشق كسي باشم كه فقط دوستم داره .

7. حالا پيدا كنيد پرتقال فروش را !!

8. مسلما اوني كه دوستم داره ، نه !! اوني كه دوستش دارم ، اشتباه شد.

8. اول يه ذره فكر كن بعد تا قاطي نكردي جواب بده !!

9. هميشه ميگن سعي كن اون چيزي رو كه دوست داري به دست بياري نه اون كه به دست مياري دوست داشته باشي ، پس اون كه دوست دارم رو انتخاب ميكنم .

9. والا ما كه برعكسش رو شنيده بوديم ....

10. والا من اوني رو انتخاب ميكردم كه دوستم داره و سعي ميكردم كه منم دوستش داشته باشم ، بهت قول ميدم اگه اوني رو كه دوستش داري و اون تو رو دوست نداره انتخاب كني تو هم كم كم از اون متنفر ميشي ، ولي اگه اوني رو كه دوستت داره انتخاب كني ، حتما حتما بعد از چند وقت زندگي تو هم به اون علاقه مند ميشي و ميتوني دوستش داشته باشي و اون وقته كه بهترين زندگي دنيا رو داري.

10 . خوب لابد تجربه داري كه ميگي !!

11. هر دوش واسم مهمه ، سعي ميكنم اوني كه دوستم داره ، دوستش داشته باشم و اوني كه دوستش دارم كاري كنم كه دوستم داشته باشه .

11. ببينم چي كار ميكني ؟!!

12. تو وبلاگتون هم خوندم ، اولي !!

12. اين يه جمله اول رو هم اگه نميگفتي سنگين تر بود !! راستي اولي كدوم بود ؟!! اوني كه دوستش داري ؟

13. اوني كه دوستم داشته باشه .... چون من همه رو دوست دارم .

13. از بس دل بزرگي داري !!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 1:51  توسط منیره.م  | 

تو این یکی دو روز درختا بارشون رو سبک کردند و باد برگای اونا رو روی زمین پهن کرد . زمین پر شده از برگ و فضا پر شده از زیبایی . درختها هم به نوبه خودشون سبک شدن و منتظر یه بهار دیگه هستند تا پر بشن از شکوفه های شادی ....

کاش من هم درخت بود و به این آسانی خودمو سبک میکردم . کاش باد میومد و بهم کمک میکرد بار اضافی ام رو زمین بزارم . کاش یه زمین هم واسه من پیدا میشد و من میتونستم به راحتی براش اشک بریزم اون وقت بود که دنیا زیبا و زیبا تر میشد . کاش زودتر بهار بیاد و با خودش شادی بیاره . کاش ....

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 15:54  توسط منیره.م  | 

یکی از هم اتاقیام وقتی صبح قیافه منو دید (زل زده بودم به برفای توی حیاط و میگفتم : " یعنی دیشب تا حالا این قدر برف اومده؟ " ) در اومد و گفت " تا حالا برف ندیدی ؟ توی یزد برف نمیاد نه؟!! " ولی من خندیدم و یاد سخوید و چادر مسافرتی افتادم .... یاد خیلی چیزای دیگه هم افتادم !!  

صدای رحیمه میومد که پشت پنجره داد میزد (صدا که نیست برگ چغندره ):"منیـــر بدو !! میخوایم عکس بگیریم ". خنده ام گرفت از عجله خودم . منی که حاضر نیستم زود تر بیدار بشم و کلاس های ۸-۱۰ رو دودر نکنم ٬ زود مانتو پوشیدم و به جای کیف و کتاب دوربین رو برداشتم و زدم بیرون .... چه هوایی بود . کلی سرحال اومدم ....


دم دانشکده غوغا بود !! صنایعی ها ترکونده بودن !!  انگار اون تعداد انگشت شمار دختر مکانیکی ها هم جایی بهتر از دم دانشکده ما پیدا نکرده بودن . من ٬ محدثه ٬ نرگس هم به اونا پیوستیم . البته من بیشتر فیلم میگرفتم تا بازی .... کم کم جمع شلوغ شد !! اختلاط به وجود اومد . مامور حراست هم جلو اومد ولی ....؟!!!  کلی حال داد وقتی همه بچه ها با گلوله های برفیشون افتادن دنبال مامور حراست  .....

یکی از پسرا گیر داده بود به محدثه یعنی هر گلوله ای میگرفت آخرش پرت میکرد طرف اون ... در اومد بهم گفت : " از من فیلم بگیرین تا به دوستتون برف بزنم " . منم بی خیال گفتم : " اذیت نکینین بچه مونو " . یادم نبود یک سال و اندی کوچیک تر از محدثه ام ....


۱۱ کلاس داشتم . قبل کلاس دم تالار دوباره غوغا شد . این دفعه دلیل غوغا ما بودیم ؟!! (ما سه تا وروجک) و یه عده بچه مکانیکی . بماند که چی ها شد ولی اون یه ذره آبروی باقی مونده من رو هم اون دو تا برباد دادند  .....

یکی داد میزد "هـــژیــــر" بعد یه گلوله برفی پرتاب میکرد طرف ما !! من فقط میخندیدم و دستام رو کرده بودم توی جیبم .... جای خیلی ها خالی بود ( اسم نمیبرم که اگه بخوام اسم ببرم حدود ۲۰ تا دختر و ۱۰ تا پسر رو باید نام ببرم ) ولی خداییش کلـــــــی کیف کردیما !!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 11:55  توسط منیره.م  | 

با اینکه میدونم شماها حالا دیگه به عقل سلیم من شک میکنین و باورتون میشه من از نظر احساسی و یا عاطفی (و شاید هم عشقولانه) مشکلی دارم ولی نمیتونم از این جمله دکتر بگذرم وقتی که گفت :

شریعتی

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 14:16  توسط منیره.م  | 

آخر هفته خوبی داشتم . پر کار و شلوغ و خسته کننده . باورم نمیشد بی خیالی این قدر کیف بده . احساس سبکی میکردم . فکر نکردن به چیزایی که باعث رنج و عذاب روحی میشه - حتی اگه از ته دل دوستش داشته باشی . فکر کردن به اینکه میتونی آزاد باشی ٬ میتونی به کارایی دست بزنی که تا دیروز فکر میکردی حتی فکر کردن به اونا اشتباهه و تا حالا انجامش ندادی ٬ میتونی به چیزایی فکر کنی که ....

شبی با رفقا رفتیم اصفهان . اکیپی بودیم واسه خودمونا !! بزارین اول آمار بدم بعد بگم چی کار کردیم  از جمع ۸ نفرمون یکی ۸۲ ای بود ۲ تا صفری و ۵ نفر بقیه هم دوستای نزدیک من یعنی صفریای پارسالی (۸۴ ای) خوب این بود از ورودی . حالا میمونه شهر .... ۳ تا یزدی بقیه هم کاشونی ... ببخشید "کاشانی" . کلی کیفیدم . بهتره بگم بروبچز کیف کردن . من بدبخت که دست به جیب شدم و همه رو به صرف شام دعوت کردم " پیتزا علی بابا " . یه ذره هم (بعد هرگزی یادم نرفت دوربین رو ببرم) یادم باشه روز معارفه یزدی ها دوربین رو ببرم . کلی لوده بازی دراوردیم . یه اکیپ ۸ نفره همه هم سنگـــین  ولی شیطون  هر کی مارو میدید فکر میکرد چیزی خوردیم .... باید زود برمیگشتیم ( به خاطر اینکه چهارشنبه نوبت من بود برم سایت ولی به دلایلی نرفتم  آزیتا یک هفته جریمه ام کرد که من بیام سایت )

بعد از ظهری تو اتاق رحیمه یه سوال پرسیدم ولی چون همه سوالم رو جدی نگرفتن کسی بهش جواب درست حسابی نداد فقط یه کم مسخره ام کردند که منیر دوباره شروع کردی؟!! ولی همین سوال باعث شد برگشتنا بچه ها کل کل حسابی بکنن . راستی نظر شما چیه :  از بین کسی که " شما دوستش دارین " و کسی که " شما رو دوست داره " کدوم رو انتخاب میکنین ؟

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 22:42  توسط منیره.م  | 

خوب !! دیشب اصلا خوابم نبرد . همش تو این فکر بودم که اشتباهم تا چه حد بزرگ بود ؟!! لعنت به این تجربه که خیلی وقتا سود نداره همش ضرره ... ولی ناحقی نمیکنما !! تجربه جالب و احمقانه ای بود ... ولی بهتره بهش فکر نکنم دیگه به قول معین جون "گذشته ها گذشته" . آخی یاد این ترانه کردم ... یاد دایی جان و نود و یکمین آهنگ Mp3 اش ....

مخور غم گذشته, گذشته ها گذشته
هرگز به غصه خوردن, گذشته بر نگشته

به فکر آینده باش, دلشاد و سرزنده باش
به انتضار طلعت, خورشید تابنده باش

عمر کمه صفا کن, گذشته رو رها کن
اگه نباشه دریا, به قطره اکتفا کن

قسمت تو همین بوده که بر سرت گذشته
نکن گلایه از فلک, این کار سرنوشته

عمر کمه صفا کن, رنج و غم رو رها کن
اگه نباشه دریا, به قطره اکتفا کن

زندگی شوق من غمگینش مکن
....

عمر گران می گذرد, خواهی نخواهی
سعی بر آن کن نرود رو به تباهی

مطلب دل را طلب از سوی خدا کن
زان که بود رحمت او لایتناهی

عمر کمه صفا کن رنج و غم رو رها کن
اگه نباشه دریا, به قطره اکتفا کن

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 13:44  توسط منیره.م  | 

حوصله ام داره سر میره !!! میخوام با یکی بچتم . ميخوام chat كنم ، ميخوام chat كنم ، ميخوام chat كنم ، ميخوام chat كنم ، ميخـــوام chat كنـــم ، ميخــــــــوام chat كنــــــــم .... ولي نه ! نه! نميخواممممممم ! نوچ ! نميشه ! الان خوابگاهم : " chat ممنوع " 

 اِ هِ اِ هِ اِ هِ اِ هِ اِ هِ اِ هِ اِ هِ اِ هِ  ... ميخوام برا يكي غر بزنم ؛ نق بزنم ، غر بزنم ؛ نق بزنم ، غر بزنم ؛ نق بزنم ، غر بزنم ؛ نق بزنم ، غر بزنم ؛ نق بزنم ، غر بزنم...  اِ هِ اِ هِ اِ هِ اِ هِ اِ هِ  اِ هِ اِ هِ

5 تا از 6 تا ميان ترمامو دادم . يكي از يكي گند تر !! فكر كنم آخرش مجبور بشم يه 4 واحد رو حذف كنم . يه 4 واحد رو امتحان ندم 6 واحد هم كه تكراري دارم اگه پاس نكنم خاك بر سرمه اون 6 واحد باقي مونده هم احيانا ميوفتم ميمونه 1 واحد عملي كه اونو بايد برم كوه سيد محمد و انجام بدم ....

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 22:52  توسط منیره.م  | 

کی میدونه دقیق معنی این جمله چیه؟ من کاری به کار گفته مردم و منظورشون ندارم ولی نظر من اینه :"مثلا اگه من از یکی خوشم بیاد این دلیل نمیشه که طرف هم از من خوشش بیاد و یا حتی برعکس اگه یکی از من بدش بیاد دلیل نمیشه که من هم چنین حسی نسبت بهش دارم!! من خودم اون ضرب المثل رو قبول دارم ولی نه این طوری که بقیه منظورشون هست . من میگم وقتی من از یکی خوشم میاد مطمئنا طرفم میفهمه که من نسبت بهش چه حسی دارم و یا اگه یکی از من بدش بیاد اگه من نفهمم اون یارو ازم بدش میاد واقعا آدم خنگی هستم .... ولی گاهی آدم باید خودش رو بزنه به خنگیت .... از کجا معلوم ؟!! "

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 11:39  توسط منیره.م  | 

حالم خوب نیست ... نمیدونم چرا این قدر احساس تنهایی میکنم !!

بارها و بارها از خودم پرسیدم : آخه چرا ؟!!

چرا کسی نیست باهاش حرف بزنم ؟

چرا کسی نیست باهاش دردودل کنم ٬ ناز بیام و بگم ظهر داشتم از دل درد میمردم ؟!!

چرا کسی نیست که بتونم رو شونه هاش تکیه کنم و زار زار گریه کنم ؟!!

چرا کسی نیست بهش بگم دیگه خسته شدم از این همه تکرار ٬ تکرار و روزمرگی ....

من چه گناهی کردم ؟ آخه چرا ؟!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 23:55  توسط منیره.م  |