فرض کن یکی داشته باشه عسل بخوره و تو ناخونک بزنی . اون وقته که ته دلت میگی کاش تو هم یه ظرف عسل داشتی . غیر از اینه ؟ اگه من یه ظرف عسل بهت بدم و تو دائم بخوای اونو بخوری احساس نمیکنی که امکان داره یه روز ته دلت رو بزنه ؟ به خاطر همینه که گاهی وقتا بهتره که دور از گود باشی و به افراد داخل گود از دور نگاه کنی و اگه لازم شد گاهی -فقط گاهی- بیای نزدیک و یه کمکی هم به اونا بکنی .... همون طوری که شیرینی بیش از حد عسل اونم وقتی که مال خودت باشه و هر چه قدر بخوای بتونی از اون بخوری ته دل آدم رو میزنه . الانم خیلی چیزا ته دل منو زده . کل دنیا ته دلمو زده . *اسمشو نمیبرم* بیشتر از هرچیز دیگه ای !!!
مبل رو به تلویزیون نزدیک تر میکنم و روش میشینم . صدای mp3 رو زیاد میکنم یه نگاه به صفحه اش میندازم ٬ نوشته asef . لای کتاب "آدم حوا" رو باز میکنم و یه دستم رو میزارم زیر سرم . نگام به خطوط صفحه ۲۲۸ ولی حواسم به جای دیگه است . به تصمیم جدیدم فکر میکنم . تصمیمی که قرار نیست به کسی بگم چیه - حتی رحیمه - ولی حتما عملی اش میکنم .... شاید هم به یکی بگم . ولی اون یه نفر مطمئنا اونایی نیستند که قبلا باهاشون حرف میزدم ....
دیروز وقت نشد تبریک عید بگم . راستی دیروز با چند تا سید روبوسی کردین ؟ روایته که اگه روز عید غدیر گودی گردن هفت سید رو ببوسین هفت هزار گناه آدم بخشیده میشه ... من که یکی کم داشتم ... جام خونه خالی بود که همه رو ببوسم ... ![]()
یکی دیگه از اعمالش هم عقد اخوت بود . یادش به خیر یه وقتایی تصمیم داشتم با یکی عقد اخوت ببندم ولی چون روز عید تعطیل بود نتونستم یارو رو ببینم
شما چی ؟ تا حالا به کلتون نزده با یکی عقد اخوت ببندین ؟!!
راستی دیروز کیا روزه شدن ؟ مثل اینکه روزه دیروز هم خیلی ثواب داشته . من که شیطون شده بودم و روزه یکی رو باطل کردم ![]()
و یه چیز دیگه : عکس بالا رو خیلی دوست دارم . اگه تا حالا اومده باشین توی اتاقم یه مقوای بزرگ نقاشی شده از همین عکس رو روی در اتاقم میبینین . سال دوم دبیرستان بودم که از این عکس نقاشی کشیدم و زدم روی دیوار کلاسمون .... یادش بخیر !!
میگن خدا گل هاشو زود میچینه !! به راستی چنین است ....
وقتی دیروز یکی از دوستام بهم گفت که یکی از بچه های پیش دانشگاهی فوت کرده یهو جا خوردم ... کی ؟!! چرا ؟!! وقتی گفت دختر دکتر کریمی . پرسیدم فاطمه ؟ گفت اسمشو نمیدونم . به خودم نهیب زدم که دروغه ...یکی از دخترای دکتر کریمی همین پارسال به خاطر مرض قلبی فوت کرده بود . امکان نداشت خدا این قدر بی رحم باشه . شنیده بودم فاطمه هم مثل آبجیش مشکل قلبی داره ولی ....
گفتم تا محبوبه بهم چیزی نگفته به روی خودم نمیارم ... به محض اینکه محبوبه بهم گفت : "منیر میدونی چی شده ؟ وبلاگمون برو رو بخون " همون آن گفتم میدونم .... دیگه کیبورد رو نمیدیدم . اشکم در اومده بود . تازه داشت باورم میشد اون دختر مهربون و خندون دیگه ....
دختر گلی بود . من فقط خنده هاش رو یادمه . محبوب حالش خوب نبود کلی باهام حرف زد از دوستیشون از این اواخر .... اشک منو هم دراورد . میگفت اول سال رفته بوده مکه . میگفت ... سفارش کرد برای فاطمه دعای توسل بخونم .... براش دعا کنین . برای مامان باباش هم . از ۷ تا بچه هاشون فقط آخریه مونده . یه پسر ۵-۶ ساله که خدا رو شکر سالمه ....
اولین جلسه مدید هم برگزار شد ... خیلی حال کردم !! بیشتر به خاطر اینکه مدید این دور خیلی با هم هماهنگ هستند و هوای هم رو دارن .
یادم نیست گفته بودم یا نه که من و یکی دیگه از خانم ها رای سومی شدیم و برای انتخاب اینکه کدوممون علی ابدل باشیم و کدوم اصلی قرار بود دوباره رای گیری بشه .... خلاصه قبل از انتخابات با رضایت من هماهنگی هایی انجام شد که بعدا کف بعضی ها برید
خوب من با ۹ رای شدم علی البدل
و اون دوستم شد اصلی
البته من هم رای اوردم اونم ۲ تا
که یکیش مال رحیمه بود و از روی حواس پرتیش به من رای داده بود و دومیش هم معلوم نبود برای کدوم بنده خدایی بوده که یا در جریان تبانی ما نبوده یا منو زیادی قبول داشته و یا شاید هم برای دلخوشی من بهم رای داده ![]()
یه رای گیری دیگه هم بود . اونم انتخاب دبیر بود درسته که یه کاندید - آقای محمد رضا نقوی - بیشتر نداشتیم ولی به هر صورت رای گیری انجام میشد . به شخصه رسالتی بر گردنم بود که باید قبل از انتخابات انجام میدادم و دادم ( به اونایی میگم که میگفتن توی این دانشگاه به هیچ احدی اعتماد ندارن ) توی این رای گیری دومیه کسایی که علی ابدل بودن نمیتونستن رای بدن ( من نمیتونستم رای بدم ) ولی .... آقای نقوی یه کار بامزه کردند که من بعدش معنی واقعی کارشون رو فهمیدم ...
خودتون بودین ٬ حاضر بودین به خودتون رای بدین ؟!!
وقتی صدام زدند و برگه رایشون رو بهم دادند فکر کردم میخوان برگه اشون رو جمع کنم ولی وقتی دیدم برگه رایشون سفید بود مونده بودم این کارشون چه معنی داره ؟!! ولی وقتی منظورشون رو رسوندند که میخوان من عوض خودشون رای بدم و نظر خودم رو روی برگه بنویسم تازه میفهمیدم که چرا !!؟ من عوض خودشون بهشون رای دادم !! با اینکه میتونستم مثل یکی از بچه ها به یکی دیگه رای بدم . این جوری هم نشون دادند نظر من واسشون مهمه هم اینکه دیگه مجبور نبودند اسم خودشون رو روی کاغذ بنویسند ...
شب خوبی بود . بعد جلسه دور هم جمع شده بودیم و بحث میکردیم ولی من از بحثهایی که بیشتر از ۲ نفر توش شرکت میکردند هیچی نمیفهمیدم . چون داشتم از سردرد میمردم . توی ۵۰ ساعت اخیر هر ۱۲ ساعت فقط ۳ ساعت خوابیده بودم . با این حال تا آخر جلسه رو موندم .... شیرینی هم بهم نچسبید . اونم شیرینی ای که .... بی خیال ! مهم نیست !!!
خسته ام خیلی خسته !! نمیدونم چه بکنم !! دیروز امتحان داشتم ٬ امروز هم ٬ فردا هم ... تا ساعت ۴:۳۰ سر جلسه بودم و بعدش هم که اومدم اتاق با اینکه خیلی خوابم میومد چون بچه ها سر و صدا کردند نتونستم بخوابم . عوضش سر درد گرفتم بد جور .... با بچه ها رفتیم سلف و وقتی برگشتم یادم اومد جزوه چند جلسه آخر امتحان فردام رو ندارم . خیلی خنده داره اگه بگم شب امتحان افتادم دنبال جزوه گیر اوردن . به هر حال جزوه یکی از بچه ها رو گرفتم فردا صبح امتحان دارم وقتی برگشتم دیدم هم اتاقی هام نیستند و من هم پشت در اتاق موندم . مسئول خوابگاه هم غیبش زده . نمیدونم کجا رفته که برم ازش کلید رو بگیرم . فقط امید دارم که لااقل جزوه ۲-۳ جلسه آخر رو دارم (بقیه اش توی اتاقه) . ولی چه فایده سردرد نمیزاره درس بفهمم .... داره اعصابم به هم میریزه حس گریه دارم . میخوام یه جای خلوت پیدا کنم بخوابم . خواب مرگ برم . کاش میتونستم تا ساعت ۱۲ بخوابم . اون وقت شاید سر حال تر میشدم و میتونستم یه کم درس بخونم .... ای روزگار !!!
به اين فكر ميكردم كه چرا اين قدر خوابم مياد؟!! الان حال داييم چه طوره ؟!! محبوب در چه وضعيتي داره درس ميخونه ؟!! چرا به اون بنده خدا گفتم عقده اي ؟!! بهتره اول كتاب هاي دبيرستان رو دوره كنيم يا ...؟! اصلا چه كمكي از دست من برمياد؟!! چرا بعضي از آدما ...؟!! ....؟!! ....؟!! ....؟!! ....؟!! يهو به خودم اومدم ديدم نيم ساعت بيشتر وقت ندارم و خيلي از سوالاي امتحانم سفيده . دست و پا شكسته يه چند تا فرمول رو كاغذ نوشتم و هر چي فكر كردم ديدم راه حل ها رو بلد نيستم ....برگه رو كه تحويل دادم حس بدي داشتم . حس گريه ... ولي نه !! نميخواستم گريه كنم . خيلي وقته گريه نكردم - حتي اون روز كه همه گريه ميكردند من ميخنديدم- اصلا گريه كردن يادم رفته ....
لعنت بر اين شانس ! شانس چه گناهي كرده ؟!! لعنت بر من ! چرا نفرين خودم بكنم ؟! لعنت بر اين فكر آشفته ... لعنت بر اين حواس پرت ... لعنت بر اين وقت تنگ .... لعنت بر اين اراده كه كم كم از دستش دادم ... لعنت بر اين اشك كه خيلي وقته خشك شده ....
هر چیز همان قدر ارزش دارد که به تو ارزش میدهد
هر کس همان قدر ارزش دارد که برای تو ارزش قائل است
چاکر همگیتون هم هستم ...
علافی و بی کاری هم بد دردیه !!! آخه یکی بگه : " مگه توی فرجه امتحانا هم آدم علاف و بیکار میشه ؟ خوب بچه بشین درستو بخون که نه علاف باشی نه بی کار نه آخر ترم پشیمون از اینکه چرا وقتتو به علافی و بی کاری گذروندی ...."
پنجشنبه ۷/۱۰/۱۳۸۵
دیروز از علافی و بیکاری زده بودم تو خط محسن بازی sms و بازی
هر کس رو یه جوری سر کار میذاشتم . خیلی از دوستام هنوز شماره ام رو ندارن و یا حتی خیلی هاشون شماره اشتباه دارن (مامانم حواسشون پرت بوده پیش شماره من رو داده بودن و شماره بابامو
) فقط دو نفر بودن که درست حسابی به sms ام جواب میدادن . یکی هم براش سوال شده بود که من کی هستم . منم چون دیدم نشناخته فقط گفتم : " یه دوست " . یه بار هم یه سوتی عظیم دادم . فکر کردم یکی mis زد منم خواستم بگیرمش . گفتم خود یارو ارتباط رو قطع میکنه ٬ ولی نکرد . منم حواسم به محسن بود و بعد ۱۱ ثانیه یادم اومد موبایل رو قطع کنم ... فکر کنم طرف کلی پشت خط به من که داشتم با یه بچه بازی میکردم خندیده ...
به داییم فرستادم : "آغاز سال ۲۰۰۷ میلادی و میلاد حضرت مسیح و تعطیلات کریسمس به شما و خانواده محترذمتان هیچ ربطی ندارد . صبر کنید تا عید نوروز " داییم هم جواب داد : " ببخشید مزاحم میشم . از جلوی گل فروشی رد میشدم دیدم قشنگ ترین گلش نیست ! نگران شدم ٬ گفتم sms بزنم ببینم تو ..." فکر کردم الان نوشته " تو کجایی؟ " ولی وقتی دیدم نوشته " تو نخوردیش ..." کلی خندیدم و مطمئن شدم این دایی جان ما همچنان شوخ طبعیش رو از دست نداده . این دو تا sms رو دیشب به خیلی ها زدم . هیچ کی جوابمو نداد . یعنی جوابی نداشتن بدن ...الان همین داییم خونه مونه ! سه ماهی بود ندیده بودمش ... همین امروز صبح از تهران اومده یزد . حاج آقایی شده واسه خودش
مقدمه : مطلب امروز من بیشتر از متن اصلی ٬ پینوشت داره . پینوشت هاش در مورد مراسم انتخابات دیشبه ولی خود متن .... به همین خاطره که متن اصلی کوتاه تر در اومد . حرفی بود که نتونستم بزنم ( زدم ولی کامل نزدم ) و چون واسم این حرف مهم تر از اتفاقات دیشب بود متن اصلی ایم قرارش دادم . هیچ ذره از پینوشت هام هم جزء ادامه مطلب نیوردم . شاید اهمیتشون از متن اصلی کمتر باشه ولی باز هم برام خیلی خیلی مهمه که زده بشه ....
یادمه اواخر ترم پیش بود ٬ بعد امتحانات ترم بود حتی . محدثه باید میموند دانشگاه و من هم jast for her " موندم . محدثه بدجوری حالش بد بود و من فقط کارم دلداری بود . دلداری که نه ! چون این یک مورد رو خدایــیــش بلد نیستم . من فقط سرش رو میگرفتم تو بغلم و اون هم آروم آروم گریه میکرد . من موهاشو از توی صورتش کنار میزدم و اون هم فقط زیر لب از دنیا شکایت میکرد . من صورتشو میوردم بالا و با انگشتام اشکاشو پاک میکردم و اون زل میزد توی چشمام . من .... او .... کاش دیشب هم من "من " بودم و او هم " او " ....
پ.ن.
۱.به یکی گفته بودم " میترسم از این انتخابات ٬ میترسم رای نیارم " . گفت " مگه چه قدر مهمه رای بیاری یا نه ؟ " من هم میگم " مهم نبود رای بیارم یا نه . مهم این بود که با رای و یا بدون رای من مدیدی هستم ٬ مجمع دانشجویان یزدی دانشگاه " ولی در مورد ترسم .... ترسم از این بود که اگه رای نیارم این شعارم رو فراموش کنم . ترسم از این بود که مثل خیلی های دیگه فقط حرف بزنم و موقع عمل جا بزنم . ترسم از این بود که چون عضو مجمع نشدم یادم بره مدیدی هستم ٬ مجمع دانشجویان یزدی دانشگاه .
۲.انتخابات در کل خوب بود . با اینکه موقع سخنرانی من حول کرده بودم و چیزی که میخواستم بگم یادم رفته بود ( اگه بگم دیدن آقای نیکوکاران باعث فراموشی آنی من شد ٬ زیاد هم اغراق نکردم )
۳. روند شمارش آرا برام خیلی جالب بود . رحیمه کنارم نشسته بود و دائم خدا خدا میکرد فلانی رای بیاره و یا فلانی نیاره ولی برای من اهمیتی نداشت کی رای بیاره و کی نیاره . حتی رای اوردن خودم هم برام مهم نبود ( اگه مهم بود لااقل خودم به خودم رای میدادم . که ندادم!! )
۴. نوبت رسیده بود به گزارش عملکرد مدید قبلی .... کلی حرف داشتم واسه گفتن . حرفا و سوالاتی که هر بار شخصی از آقای بلوریان ( فامیلی به کار بردم چون اینجا نقش دبیر رو دارند ) پرسیدم منو ارجاع دادند به روز پرسش و پاسخ . هر بار که گفتم " چرا ...؟!! " گفتند روز پرسش و پاسخ جواب دندون شکن میدن .... از اینکه دیدم پرسش و پاسخ رو بعد از رای گیری انجام دادند حرصم در اومد . چون خداییش خسته شده بودم . حوصله سوال پرسیدن هم نداشتم ( سیاست جالبی بود ) با یه جمله آقای بلوریان هم بیشتر جوشی شدم . وقتی که در اومدن گفتن : " ما حتی توی تبلیغات هم نوشتیم گزارش عملکرد مدید ۴ ٬ نه نقد مدید ... "
۵. نوبت پرسش و پاسخ شد . گفتم حرفم رو میزنم . سوالاتم رو از دبیر مدید میکنم . میکوبمش ٬ میشورمش و میسابمش .... سوالایی که یک سال آماده کرده بودم از دبیر مدید بپرسم رو لیست کردم . ولی بعد پشیمون شدم . ترجیح دادم احترامی که برای شخصیت سجاد قائلم رو ارجعیت بدم بر اون دل پری که از موقعیت بلوریان داشتم . تصمیم گرفتم هیچی نگم . به بچه ها سپردم که حرفی ندارم ...
۶. کمال بیشرمی بود وقتی دیدم کسی رفت پشت تریبون و حرفهایی زد نیمه منطقی و منطقی . شاید خیلی از حرفهاش دقیق همون هایی بود که من آماده کرده بودم بگم ولی بیشرمی اش در این بود که این حرفها رو کسی میزد که .... گفتم تریبون آزاد میخوام . حالا که همه دارن حرفشون رو میزنن پس بزار من هم بزنم ....
۷. لیست رو در اوردم . اردو ٬ اتوبوس ٬ مشاوره ٬ مجله .... حرفهایی که قرار بود بزنم و ضعف مدیریت مدید رو زیر سوال ببرم شد حرفهایی که زدم و ترجیح دادم مدید رو زیر سوال ببرم ٬ مجمع دانشجویان یزدی دانشگاه . نمیدونم چه طور بعضی ها به خودشون اجازه میدند که خارج از گود بایستند و با کمال پررویی داخل گودی ها رو به سخره گیرند .... نمیدونم!!
۸. تمام مدت دستم میلرزید ٬ تمام وجودم میلرزید ولی وقتی اومدم تشکر کنم تمام بدنم آروم شد . اومدم بگم از فلانی تشکر میکنم ولی ترجیح دادم اسم نبرم حرف فلانی رو تکرار کنم . گفتم : " تشکر میکنم از تمام کسایی که دلشون میسوزه برای مدید و مدید رو دوست داشتند و خواهند داشت ... " نمیدونم حق مطلب رو ادا کردم یا نه . ولی انتظار داشتم کسی که مدید رو دوست داشت و خواهد داشت بفهمه که منظورم اون بوده نه کس دیگه ....
۹. تنها باری بود که از صحبت کردن پشت تریبون راضی بودم . چون کاری رو کردم که واقعا دلم میخواست بکنم ....
۱۰. نتایج انتخابات هم مشخص شده بود . همونهایی رای اورده بودند که میخواستیم بیارند - با عرض معذرت من فقط دخترها رو گفتم و البته بعضی از پسرا - به قول آقای دهقانپور ایشاا... غم آخرمون باشه .... همه به غیر از اعضا رفتند و جلسه شده بود جلسه رفع سوء تفاهمات
از زهرا شولی پز و کهربا گرفته تا من و ....
۱۱. میگن : " زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد " . نفس خبیسم نذاشت که نگم . دوباره اذیتش کردم . هیچ وقت این شکلی ندیده بودمش . نشست و من فقط نگاهش کردم .... حس بدی داشتم . زیر لب چیزی میگفت و من مات و مبهوت نگاش میکردم . حاضر نبود سرشو بیاره بالا ولی من حاضر بودم دنیام رو بدم ولی از دلش دربیارم ....
۱۲. دیشب خوابم نمیبرد و بعد از ۲-۳ ساعت بیخوابی یه خواب آروم داشتم . یادمه آقای بلوریان دم آخری به بچه ها میگفتن " از امشب کابوساتون شروع میشه . کابوس مدید " ولی من کابوس ندیدم و اگه هم قرار بود ببینم کابوس مدید نبود کابوس ....
سه چیزه که باعث میشه حوص خونه رفتن رو از سر بیرون کنم . دارم به این فکر میکنم شاید بهتر باشه فرجه که هیچ بین دو ترم هم خونه نرم .... آخه دردمو به کی بگم که باورش بشه چیزای جزئی مثل سه شماره پایین به قدری منو عصبی کرده که صبح تا حالا منو از زندگی انداخته ؟!! حتی آبجیم هم باورش نمیشه که چرا توی این ۲-۳ هفته اخیر دائم میخواستم برم خونه ولی نرفتم ....
۱. از همه مهم تر برام شارژر دوربینه ... یک هفته است که همه جای دانشگاه رو زیر پا در کردم ولی هیشکی جواب درست حسابی بهم نداده . از انتظامات شیمی گرفته تا خدمات و انتظامات کل و حتی واحد سمعی بصری و .... من موندم بدون شارژر چه جوری ... (محبوب حالا نمیخواد دهن لقی کنی ! من فقط دارم درد دلم رو میگم نمیخوام به دردام اضافه کنی)
۲. دومین چیز هم کم و کسری حسابمه .... نمیگم پول ندارم. خیلی هم پول دارم ولی حدود ۱۰-۲۰ تومن کم و کسری دارم . این وام کمک هزینه هم که هنوز نیومده به حسابم ......
۳. دلیل سوم هم بماند !!! یعنی در اصل خودم هم دقیق نمیدونم دلیل سومم چیه !! ولی مطمئنم دلیل سومی وجود داره . به قدری هم محکمه که بهتر میدونم با امروز فردا کردن برای مامانم فرجه رو نرم خونه !! فکر کنم این جوری هم خودم راحت تر بتونم درس بخونم هم خانواده یه ذره راحت باشن ....
پ.ن. نمیدونم چرا حالا که احتیاج دارم با یکی حرف بزنم و نصیحتشون رو بشنوم هیشکی رو پیدا نمیکنم
اون از رحیمه که نصف شب رسیده و الانم که رفتم اتاقشون خواب بود . اون از .... چرا بعضی ها قهرن و نمیخوان به روی خودشون بیارن که من هم هستم ؟ چرا بعضی ها رو نه میشه توی دانشگاه پیدا کرد ٬ نه توی خوابگاه و نه توی اینترنت ؟ چرا بعضی ها on هستند ولی at desk نیستند ؟ چرا روم نمیشه به بعضی ها تلفن بزنم ؟ چرا ....
ادامه مطلب
اه . این سایت هم با تمام دلخوشی هاش شده یه وصله ناجور ...
به مامان اینا زنگ زدم . یعنی به مامان اینا که نه !! چون میدونستم شب یلداست و همه خونه مامان بزرگ اینا جمعند به اونجا زنگ زدم . فقط با دایی و بابا و مامانم صحبت کردم
. همین شد که یه خورده دلم هوای خونه رو کرد . همه جمع بودن و بعضی از اونا کم بودن : من ٬ میترا ٬ احتمالا دو تا دایی ها ٬ زن دایی و محسن کوچولوی دایی و شاید یکی دو نفر دیگه .... راستی مامانم هدیه شب یلدا یه خبری بهم دادند که کلی منو خوشحال کرد
نزدیک بود از خوشحالی تا دم بانک رو برم (بدون در نظر گرفتن تاریکی ٬ تنهایی و سرمایی ) تا بتونم حسابم رو چک کنم
( یکی بگه : آخه این چه خبر خوبی بوده که تو تصمیم گرفتی حسابتو چک کنی ؟!! بماند )
زده بودم به سیم آخر .
بی خیال سایت و دردسر های خرابی سیستم ها و غر غر بچه ها شدم (روز پنجشنبه بود و نوبت پرینت) و با بچه های هم رشته ایم رفتیم نشستیم هندونه و انار خوردن . کلی خندیدیم ( بیشتر پشت سر پسرای هم رشته ایمون خندیدیم
) . کلی تخمه و پف فیل خوردیم . کلی ... فال هم گرفتیم . دونه دونه نیت کردیم . من آخرین نفر بودم و همین شد که نیت من لو رفت و بچه ها گیر دادن منیر داستان بگو
.... خیلی چیزا رو سانسور کردم ولی ......... کی گفته من تجربه ندارم ؟
در هر زمینه ای بخواین تجربه ام از خیلی کسا بیشتره ![]()
ساعت ۱۱:۳۰ اومدم سایت که لااقل در رو ببندم ولی دیدم کسی تو سایت نیست . داشتم از تعجب شاخ در میوردم چون هر شب ساعت ۱۲ بچه ها رو باید به زور از سایت بیرون کنم . رفتم یه نگاهی انداختم به ساعت سالن .... به !! به !! ساعت من خوابیده بوده
الان ساعت ۱۲:۳۰ هست .... اوخ !! اوخ !! به آزیتا چی بگم ؟ کله منو میکنه !!
همون طور که حس کردم از راه رسید و داد و بیداد ....بماند چیا گفت ولی من بهش حق داشتم . امروز زده بود به کله ام و بی خیال مسئولیت شدم
در کل شب خوبی بود ولی کاش .... راستی شاید بعد اینجا هم برم اتاق سال بالایی های یزدی برای شب نشینی
امیدوارم شما هم شب خوبی رو تا صبح بگذرونید ...
