از چی شروع کنم ؟ از امشب بگم ؟!! فکر میکنم با روز پیش برم بهتر باشه و کمابیش هم حرفایی که قبلا بوده رو بگم راحت تر باشم . نمیدونم . باید ببینم چی پیش میاد ....
امشب جلسه مدید بود . نمیخواستم برم و با خودم قرار گذاشتم که هر جور شده از زیرش در برم ولی نمیدونم چی شد که دم آخری هوسم شد و گفتم یا علی !!! گفتم نکنه این جوری دوباره جو دوستانه مدید رو ببینم و نکنه نظرم عوض بشه !!! اتفاقی بیفته که بهم ثابت بشه هنوزم که هنوزه مدید برام با ارزش ترین چیزه توی دانشگاه .... خدا !!! چرا من این موجود بی جون رو این قدر دوست دارم ولی نمیتونم عشق خودمو ثابت کنم ؟!! دوست دارم بمونم و مبارزه کنم . بمونم و ثابت کنم که میتونم . بمونم و نشون بدم که خیلی ها در موردم اشتباه می کردن . بمونم و بتونم " بچه یزدی " بودن خودم رو به همه نشون بدم ....
یادته گفتم تصمیم گرفتم ؟ (99 همین پست وبلاگم) یادته چی گفتم ؟ گفتم به هیچ کس نمیگم و اگه بگم به کسی میگم که قبلا باهاش حرف نزده بودم .... همین شد . تنها کسی که خبر داشت من تصمیم دارم استفا بدم آقای نقوی بود . بعد ها به آقای قاسمی هم گفتم . چون فکر میکردم ایشون هم باید بدونن که برای ادامه دادن راهشون و یا لااقل برای مسئولیتی که به طور مشترک گردن گرفتیم تنها خواهند بود .... نمیتونستم این حرفو توی جمع بزنم لااقل تا زمانی که به تصمیم خودم مطمئن نبودم ٬ به آقای نقوی هم گفتم تا زمانی که کسی نمیدونه امکان تغییر عقیده ام وجود داره . ولی ....
نقوی میگفت حرفم منطقی نیست ٬ میگفت دلایلم قانع کننده نیست ولی برای من بود و هست .... یعنی لااقل ۲-۳ تا از دلایلم برام خیلی مهمه ....
قاسمی میگفت خانم منتظری ۱ بمونین و مبارزه کنین ولی من میخوام برم و مبارزه کنم . برای حفظ شخصیتم . برای حفظ اعتقادم ....
بلوریان گفت کم اوردم . شاید می خواست حرصم رو در بیاره نکنه تغییر عقیده بدم ولی من کم نیورده بودم و برای اینکه نشون بدم کم نیوردم باید ثابت کنم چه مدیدی باشم چه نباشم " مدیدی" هستم - مجمع دانشجویان یزدی دانشگاه .
توی اتوبوس بودیم . بغل یکی از صفری ها نشسته بودم و باهاش حرف میزدم . دیگه از حرف زدن خسته شده بودیم . چند دقیقه ای بود که هر دو ساکت بودیم . یهو شروع کرد به حرف زدن ٬ برام خیلی جالب بود که حرفشو با این شروع کرد : منیر بهت رای میدم .... دلم لرزید . وقتی گفت منیر من بهت رای دادم اون دو تا دوستم هم ٬ بغض گلوم رو گرفت . گفت سال دیگه کاندید بشی همه مون بهت رای میدیم ٬ این دفعه خنده ام رفته بود . یاد حرف بلوریان افتادم وقتی بهم گفت پس رای اون ۴۰ نفر کجا میره؟!! تازه داشتم قیافه یکی از اون ۳۵ نفر رو میدیدم - تا حالا کسی رو ندیدم که مطمئن باشم بهم رای داده ٬ چون حتی خودم هم به خودم رای نداده بودم - جا خوردم ٬ یادم اومد که ..... من حق نداشتم فرصت مدیدی بودن رو از یه نفر دیگه بگیرم . من که واسم فرقی نمیکرد مدیدی باشم یا نباشم پس چرا کاندید شدم ؟ این ظلمه ... ظلم در حق اون یه نفری که میتونست به جای من باشه . ظلم در حق اون ۳۵ نفری که فکر کردند اگه من مدیدی باشم بهتره . این ظلمه در حق ....
می خوام بمونم . بمونم و مظلوم باشم نه ظالم .
می خوام بمونم ولی این جوری نه !!
می خوام کارایی رو که باید قبل از انتخابات انجام میدادم و ندادم الان انجام بدم .
می خوام برم بپرسم ٬ ببینم ٬ بشنوم که مدید چیه ؟!!
می خوام بشینم فکر کنم ٬ ببینم واسه چی کاندید شدم ؟!!
کمک می خوام .... نیاز به کمک فکری دارم . چه کنم که تنهام و خیلی ها تنهام گذاشتن ؟!! حتی بلوریان هم دیگه دوست نداره در مورد مدید باهاش حرفی بزنم .... اونی که این قدر عاشق مدید بود این جوری شده وای به حال بقیه ....
بسه
بسه
بسه
"حوصله بحث بی خود ندارم" ( نقل قول بود )
بسه
بسه
بسه
قبول .... کم اوردم ( حرف دلمه )
بسه
بسه
بسه
چرا کسی ازم نمیپرسه حالا جلسه چه طوری بود ؟!! ( سوال ذهنمه)
میگم
ولی .....
از جلسه حرفی به میون نمیارم . از خودم میگم . از کارایی که کردم از حرفایی که داشتم ولی نزدم . این جوری هم به قولی که دادم وفا کردم ( حرفای داخل مدید رو بیرون نمیبرم ) هم حرفامو میزنم ....
|
۱. حاج بهین - عضو علی البدل آقایون - هم اومده بود ..... برداشت من از شخصیتش چیزی بود که کم کم خیلی از برداشتهام هم بهم ثابت شد ..... نمیگم برداشتم چیه چون به خودش ربط داره و خیلی هاش هم فقط در چارچوب مدیده نو بیستر .....
۲. مدتها بود مشتاق بودم دفتر کهربا ۲ رو ببینم . دفتری که بارها و بارها وصفشو از کهربا شندیده بودم .... حتی تصمیم جدی گرفته بودم که از کهربا بخوام که دفترشو بده بهم بخونم . نمیدونم چی شد که حس کردم اون دفتر کرم رنگ - قهوه ای خیلی کم رنگ - روی میز همون دفتر مذکوره ( احیانا رفتار حامد ۳ و شاید هم حساسیت کهربا روی اون دفتر باعث شد چنین برداشتی کنم ) دستم رو بردم جلو ولی .... کهربا دستشو محکم گذاشته بود روش . یه بار دیگه با حرکتم اصرارمو نشون دادم و اون هم با دستش انکارشو .... گفتم لابد چیزی داره که نمیخواد من بخونم . بی خیال شدم ولی دیدم که یهو دفترو حل داد جلو روم . مردد بودم که برش دارم یا ندارم !! کنجکاویم گفت بردار !! من هم برداشتم چه فایده وقتی گفت خانم منتظری نخونینش !! و خودش یه صفحه رو باز کرد و .... نیاز نبود چیزی بگه !! اسم خودمو وسط صفحه دیدم . به اسم کوچیک نوشته بود . به همین خاطر از روی شوخی گفتم دفتر رو ندین به کس دیگه ای بخونه !! اون جمله رو که خوندم فکم افتاد .... البته چیز تازه ای نبود . تکراری بود ولی چون نقل قولی بود از کسی که خیلی خیلی قبولش دارم برام تا حدی تعجب بر انگیز بود . ( راستشو بخواین انتظار نداشتم که ....) - با اجازه کهربا این قسمت رو دقیق نقل قول میکنم - :
" .....
امروز توی سلف از علی خدایاری پرسیدم که بهتره که خانم مداح عضو اصلی مدید باشه و یا خانم منتظری ٬ چند تا نصیحت کوچولو بهم کرد که برام جالب بود . حرفاش رو پایین نقل میکنم :
مداح رو که نمیشناسم ولی منیره ٬ قرار نیست زیر کار در بره ٬ توی کارهای جمعی فوق العاده کار میکند ٬ فقط یادش رفته که باید یه ذره سنگین تر باشه ٬ یادش رفته که دختره و یزدی ٬ باید یک بزرگتر ٬ تو هم نه ٬ حامد یا نقوی باهاش حرف بزنه و کارهاش رو براش توجیه کنه.
....."
اون پاراگراف رو دوباره خودم . راست میگفت .... دفتر رو به کهربا پس دادم . روی کاغذ خودم که داشتم نت برداری میکردم نوشتم " اصلا خوشم نیومد . از چی ؟ از خودم " رفتم توی فکر . حرفای علی رضا دهقان و اون دوستش - علی اکبر خان - و حرفای حامد دهقان و حرفای بقیه افراد توی ذهنم میلولید . دفتر رو گرفتم و اون پاراگراف رو برای خودم نوشتم ( گفتم شاید روزی برسه که به دردم بخوره و ازش درسی بگیرم ) دیدم کهربا یه تیکه کاغذ جلوم گذاشت . خوندمش - البته با مکث - نوشته بود " چیزی رو که خوندید کاملاْ تغییر کرده ٬ خودتون را الکی ناراحت نکنید ٬ ناراحتیتون بی مورده ٬ بی خیال " ولی من ناراحت نبودم فقط یه کم جا خورده بودم چون .... ولی مطمئنم که خوشحالم از اینکه لااقل میدونم بقیه چی پشت سرم میگن ..... جواب کهربا رو با sms دادم " اتفاقا خوشحال شدم نظر بقیه هم دونستم. من ناراحت نیستم فقط جدیدا حوصله هیچی رو ندارم ولی خیلی دلم میخواد بقیه دفترتون رو بخونم".....
۳. یه کاریکاتور کشیدم و دادم دست نقوی . بهش توصیه کردم که فقط خودش ببینه .... نمیگم چه شکلی بود چون در چارچوب مدیده و حتی نمیخوام بقیه مدیدیا بدونن که چی کشیدم . فقط امیدوارم خود نقوی منظورم رو از اون کاریکاتور بفهمه ..... اگه هم نفهمید لااقل به معناش فکر کنه و اگه هم خیلی دوست داشت بدونه بیاد و از خودم بپرسه .
۴. بحث سر مسئولیتها بود و داشتن به هر کسی مسئولیتی میدادن. باز مثل دفعات قبل لام تا کام حرفی نزدم . خودم به کمیته طراحی و دکور و تزئینات علاقه داشتم ٬ حتی وقتی اولش که همه برای قبول مسئولیت دو دل بودن نزدیک بود مسئولیتش رو قبول کنم ولی .... نمیدونم چرا باز زبونم رو موش خورد و هیچی نگفتم . حتی در مورد کمیته تبلیغات و اطلاع رسانی هم مشتاق بودم ولی .... حرفم توی گلوم گیر کرده بود مدتها بود که این قدر به چیزی مشتاق نبودم ولی باز جلوی خواسته ام رو گرفتم . خودم میگفتم هر آن ممکنه دلم بترکه ..... نمی دونم چرا ٬ ولی جلوی علاقه خودم وایسادم و این بزرگترین زخمی بود که امشب به دل خودم زدم . الان هم که بهش فکر میکنم دلم میلرزه ..... بی خیال !!! بی خیال !!! اوی بی خیال شو دیگه .....
۵. بحث سر برنامه ای بود که زمانش با یکی دیگه از برنامه ها تلاقی داشت و صحبت سر این بود که مسئولیتش کار سخته ..... گفتم : " یکی میتونه مسئولیت این کار رو بر عهده بگیره که توی کار دوم مسئول هیچ کمیته ای نشده ". دقیق منظورم این بود که باز هم هستند کسایی که میتونن کاری انجام بدن و همون آن مثال خودم رو زدم که چون مسئول هیچ کمیته ای نشدم حاضرم این کارو بکنم یعنی به طور دقیق تر منظورم با خودم بود .... به محض اینکه حرفم تموم شد از حرف خودم پشیمون شدم . قاط زده بودم . داشتم چی کار میکردم ؟!! از کاری که این قدر بهش مشتاق بودم دوری کردم بعد اومد پیشنهاد همکاری دادم ؟!! دیوونه شدم من نه؟!! حرف نزنم بهتره !!! اصلا به من چه ؟!! من قراره فقط توی جلسه حضور داشته باشم . قرار نیست مسئولیتی بر عهده بگیرم . اینا خودشون خود دانند .....
"
- منیر چه ات شده ؟!! داری مغرور میشیا !!! کاری نکن که حق رو بدم به رحیمه !! بگم اون راست میگه .... راست میگفت ٬ تو فقط میخوای یکی بیاد و منتت رو بکشه !! تا کسی ازت کاری نخواد براش انجام نمیدی !!؟
- نمیدونم .... نمیدونم ..... دارم دیوونه میشم . یه دوگانگی ٬ یه نا متعادلی ٬ یه حس غریب ٬ یه .... نمدونم این چیه که داره توی ذهنم میلوله .
نمیدونم .... نمیدونم ..... حتی اون روزی که میرجلیلی به خاطر عکس ها باهام دعوا کرد ٬ حتی اون روزی که حامد گفت نیاین مهم نیست ٬ حتی اون روزی که خونم توی جلسه به جوش اومد و من فقط پسورد گروه رو واگذار کردم ٬ حتی اون روزی که .... مدتهاست که از هیچی ناراحت نمیشم چون تصمیم گرفته بودم دیگه نمونم . ولی نه !! اون روزی که توی جلسه دعوا شد و خونم به جوش اومد ناراحت شدم . نه از دست حامد ٬ نه به خاطر حرفاش ٬ نه به خاطر حرف بقیه که بعد از رفتنم پشت سرم گفتند - و من شنیدم چون پشت در وایساده بودم - نه به خاطر عکسا ٬ نه به خاطر .... من ناراحت شدم فقط به خاطر اینکه همه فکر کردند من قهر کردم ولی قهر نکرده بودم .....
"
بی خیال !! اصلا به من چه ؟!!
۶. کهربا گفت در جواب sms تون باید بگم اشکال نداره بخونین و دفتر رو داد دست من و ازم قول گرفت که کس دیگه ای نخونه !! ( نزدیک بود رحیمه ما دو تا رو از وسط نصف کنه ٬ چون از کنجکاوی داشت میترکید) خوشحال شدم ٬ از اینکه دیدم بهم اعتماد کرده حس رضایت خاصی داشتم . با خودم گفتم به این اعتمادش احترام میگذارم .... منم در جوابش دو تا کلمه گفتم که .... جلسه شیر تو شیر بود کسی نفهمید من چی گفتم ولی مهم اینه که خودش فهمید و همین باعث شد که ....* این دفعه استثنائا سانسور در چارچوب کهرباست * (هم به نفع منه که چیزی نگم هم به نفع اونه که من در موردش به کسی چیزی نگم .... به خصوص توی وبلاگ که هر کی خواست به راحتی میتونه بیاد بخونه)
۷. جلسه دیگه تموم شده بود . پای برگه رو امضا کردیم و وسلام .... اوه اوه یادم اومد که هنوز کاریکاتوره دست نقویه .... به موقع رسیدم !! لای تقویم نقوی رو باز کردم و برگه رو بیرون کشیدم . کسی حواسش به من نبود . با خیال راحت برگه رو گذاشتم لای دفتر و ..... حس کردم یه نگاهی داره منو می پاد . به خودم اومدم دیدم که نگاه حامد هم به اون کاغذه . کسی نفهمید چی شد حتی یک کلمه هم راجع به اون کاغذ چیزی نگفته بودیم ولی هم من میدونستم اون دنبال چی بود و هم اون میدونست من قرار نیست به همین آسونیا کاغذ رو بدم ببینه . وقتی دیدم داره میاد طرفم بدون اینکه چیزی بگم در رفتم و او هم بدو بدو دنبال من !!! وقتی از حرکتم فهمید که از پسم بر نمیاد بی خیال شد - میتونم بگم تا اون زمان در مورد اون کاغذ حرفی نزده بودیم ولی کلا توی حرکاتمون یه خواستن و انکار بود .
دیگه جلسه به طور علنی و عملی تموم شده بود ولی هنوز کسی از اتاق بیرون نیومده بود . من دم در وایساده بودم ٬ همه سرشون به کار خودشون بود . حامد اومد جلو . گفت خانم منتظری یه سوال دارم بهش جواب میدین ؟ گفتم بستگی داره سوالتون چی باشه . گفت فقط قول بدین ناراحت نشین . یه ذره اخمام رفت تو هم . ته فکرم دلخور بودم ازش ٬ از اینکه باز هم فراموش کرده .... بارها و بارها گفتم - چه به او چه به کسای دیگه - " من اگه توی جمع بهم بگن بالای چشمم ابروهه خیلی زود ناراحت میشم ولی اگه خارج از جمع و توی یه صحبت دو نفره ٬ طرف مقابلم چیز خیلی بد هم بهم بگه ٬ حتی منو بزنه ٬ قرار نیست ناراحت بشم " . گفتم بپرسین . گفت چرا هیچ مسئولیتی قبول نکردین؟ ( کاملا اشاره داشت به حرفم که توی مورد ۵ خط دوم گفتم ) این دفعه بی پرده گفتم چون قصد استفا داشتم . احساس کردم حالتش عوض شد . حرفش رو خورد . منتظر بقیه حرفش بودم ولی او با چشماش از من خواست حرف بزنم - شاید هم اشتباه کردم و نمیخواست حرف بزنم - حرف خاصی نتونستم بزنم چون پشت سر هم بچه ها از اتاق بیرون میومدن و من دائم مجبور می شدم حرفمو بخورم .... کلی حرف داشتم و کلی سوال که باید جواب میگرفتم . لااقل وظیفه خودم میدونستم که بهش بفهمونم این تصمیمم قبل از درگیری هایی هست که بین ماها به وجود اومده .... باید بهش می فهموندم که من هیچ مشکلی با او ندارم و .... باید بهش میگفتم که چون بهین آیین قصد استفا داشت و همه در حال راضی کردن او بودن من روم نمیشد استفا بدم مگر نه زود تر از اینا این حرفمو میزدم .... باید بهش می فهموندم که حتی باعث و بانی درگیری هایی که ایجاد شد همین تصمیم من بود نه کس دیگه ای .... باید بهش می فهموندم .... میخواستم حرف بزنم ولی نمیخواستم خودم حرف بزنم ٬ منظورم اینه که نمیخواستم به خودی خود حرف بزنم ٬ میخواستم یکی ازم بخواد که حرف بزنم و بعد من شروع کنم به حرف زدن ( شاید حق با رحیمه باشه ٬ من دارم ناز میکنم ) ولی حتی حامد هم ازم نخواست حرف بزنم . فقط گفت ناراحت میشم و رفت .....
۸. کهربا حرف داشت واسه گفتن . نمیدونم چرا ؟!! من که از خدام بود . حس کنجکاویم ارضا میشد ولی او چی؟!! واسه چی میخواست باهام حرف بزنه ؟! واسه چی میخواست در مورد ..... * و باز هم سانسور در چارچوب کهربا *
۹.نمیدونم .... نمیدونم ... باید بیشتر بهش فکر کنم . به اینکه بمونم یا .... میمونم ولی اینجوری نه!!! باید اول شناخت پیدا کنم ٬ بعد ..... |
پاورقی :
۱. مدتهاست دیگه هیچ باکی ندارم از اینکه فامیلی خودمو توی وبلاگ به کار ببرم .
۲. میگم کهربا چون با این اسم راحت ترم . دوست ندارین شما بخونین آقای قاسمی .
۳. گفتم حامد چون دهقان زیاد داریم و تازه اش هم اینکه هی به کار ببرم آقای دهقان برام سخته !!!
پ.ن. معذرت میخوام که متن این دفعه ام پر بود از کهربا و حامد ولی اگه دقت کنین نقوی و بهین آیین و رحیمه هم تا حدی نقش داشتند ..... و بلوریان هم !!!