تبليغاتX
ساعتها غارتگران عمرند

ساعتها غارتگران عمرند

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید .·´¯`·._.·´¯`·. داستان غم پنهانی من گوش کنید

یه تقویم ۸۳ که از قبل داشتم رو برداشتم تا سر کلاس آنالیز نکته برداری کنم . چشمم افتاد به شعرهای پایین صفحه ٬ شروع کردم به ورق زدن ... به یه صفحه که رسیدم دیدم با مداد پر رنگ یه چیزایی نوشته ام -دست خط خودم بود - دقت که کردم دیدم اون نوشته روز تولدم بود .... اینا رو گفتم که بگم نمیدونم چرا جدیدا پشت سر هم وقایعی پیش میاد که یاد دبیرستان و دوستان اون وقتم میکنم و یا حتی یاد بحث گاه و اعضاش که شاید برام غریبه باشند ولی با هم دوستیم و آشنا !!! بزارین بگم ... لااقل در مورد آخرین اخباری که از بچه های قدیمی بحثگاه دارم حرف بزنم ...

م.ابراهیمی یا به قول آبجیش "مَمَد" . داداش یکی از بهترین دوستام . داداش من هم به حساب میومد . یعنی اولین کسی بود که نسبت بهش حس برادری داشتم و با دیدنش ته دلم میگفتم کاش منم یه داداش داشتم ... یک ماه پیش بود که یکی از دوستای دبیرستانم بهم sms زد و ازم پرسید که خبر دارم م. ابراهیمی داماد شده یا نه؟!! توی این فاصله ای که اومدم جوابشو بدم به خیلی چیزا فکر کردم . یاد حرفای محمد افتادم یاد * سانسور در چارچوب محمد و یاسمن* .... ولی او که قرار بود تا درسش تموم نشده ازدواج نکنه .... به شوخی برای محمد sms زدم و گفتم " شنیده ام داماد شدی؟ نمیخوای شیرینی بدی؟ " چون نشناخت جوابمو نداد من هم بی خیال شدم . تا اینکه هفته پیش که داشتم با بهاره - خواهر محمد - تلفنی صحبت میکردم بهم گفت که این خبر درسته . خیلی خوشحال شدم ٬ مگه میشه یه ابجی با داماد شدن داداشش ناراحت بشه؟ این دفعه بهش زنگ زدم و هم با خودش هم با یاسمن صحبت کردم .... تازه میفهمیدم که مسابقه ای که توی بحثگاه گذاشته بودند و خواسته بودند حدس بزنیم اون عروس و داماد کین در مورد اونه !! ( البته من همون وقتش هم حدس زده بودم ولی ترس این رو داشتم که حدسم اشتباه دربیاد و فقط این وسط قضیه محمد و یاسمن لو بره )

آقای نقاش زاده ( به من چه ؟!! خودش گفت دیگه عیبی نداره فامیلیشو به کار ببرم) اولین کسی که خیلی خیلی قبولش داشتم ٬ اولین کسی که جرئت کرد بزنه تو ذوقم ٬ اولین کسی که .... ( بهش قول دادم که خاطرات بد رو فراموش کنم و کردم ) وقتی بهش میگم " شما یکی از بهترین معلم هام بودین" بهش بر میخوره ولی نمیدونه که من این جمله رو از ته دلم میگم چون همه زندگی دانشجوییم رو مدیونشم . چون هرچی در مورد کامپیوتر میدونم- که البته چیز خاصی هم نمیدونم - همه تعلیمات او هست . یه مدت هست که بد جور داره رو اعصابم راه میره .... خودش بهتر میدونه چرا ؟ من مخالفم .... خودش بهتر میدونه برا چی ؟ ولی با این حال دائم با پرسیدن نظرم اعصابمو داغون میکنه . ترجیح میدم نپرسه و یه کاری رو بکنه بعد بهم بگه کردم یا نکردم . اون وقت من ببینم چه جوری میتونم با تصمیمش کنار بیام .... (خودم هم نفهمیدم چی گفتم )

در مورد بقیه بچه های بحث گاه هم چیز خاصی ندارم بگم . چون اون جمع کوچک و قشنگمون خیلی وقته از هم پاشیده . چون ....

راستشو بخواین داشتم از یکی دیگه از بچه های اونجا میگفتم و کارم به جایی کشیده شده بود که داشتم تنفرم رو نسبت به یه رشته خاص دانشگاهی اعلام میکردم ولی از قضای روزگار log off شدم و مطلبم پرید .... رحیمه میگه در این موارد سمج بازی در نیارم و اصراری نکنم ( اگه دست خودم باشه که میگم تا سه نشه بازی نشه!! یه بار خواهش هم لازمه . پس تا ۴ بار راه داره ) لابد حکمتی بوده که کسی نفهمه من از رشته مکانیک بدم میاد یعنی از رشته که بدم نمیاد از آدمایی که این رشته رو میخورن بدم میاد شوخی کردم بابا !! منظوری نداشتم فقط یه تشابهی بین همه این افراد پیدا کردم که ترجیح میدم واسه خودم نگه دارم .... خواستین بیاین بپرسین. شاید بگم ٬ بیشتریش نمیگم ....

خوش و خرم باشین .

سربلند و سرافراز .

موفق و پیروز .

به قول رحیمه : آرزوم رسیدن به آرزوهاتونه !! ( البت آرزوی رحیمه اینه ٬ نه من !! )

پ.ن. مگه میشه نوشته های من پی نوشت نداشته باشه ؟!! میخواستم بگم حتما کتاب بابا لنگ دراز رو بخونین . خیلی با مزه است !! و اون طوری نبود که من توی تصورم ساخته بودم . ( دیشب از ساعت ۱۰:۳۰ تا ۳:۳۰ نصف شب کتاب رو یک سره خوندم و صبح کله سحر ( به جان خودم ۶ صبح بود نه دیرتر) با sms یکی خواب زده شدم . بنده خدا معذرت خواهی هم نکرد . حرص منو هم در اورد )

+ نوشته شده در  2007/2/19ساعت 21:10  توسط منیره.م  | 

چگونه زیبا سخن بگوییم ؟!؟

یکی گفت اسم یه کتابه !! یعنی در جواب من گفت اسم کتا این بوده !! ولی من یادم نمیاد ازش اسم کتابی رو پرسیده باشم. اصلا این کتاب در چه زمینه ای نوشته شده ؟!! و موضوعش چیه ؟؟!! من به کسی نمیگم ولی یارو سوتی عظیمی داد به خصوص در مورد وبلاگ و اینا

پ.ن. یکی انتقاد کرد که چرا این قدر نظرات دیگران برام مهمه؟!! من همیشه گفتم مهمه و بازم میگم مهمه ولی بستگی داره چه نظری باشه ....

+ نوشته شده در  2007/2/18ساعت 1:8  توسط منیره.م  | 

بعد از ظهری با رحیمه و هم اتاقیم رفیتیم اصفهان کفش بخــریم .....

بعد از ظهری گیج شده بودم چون پشت سر هم کسی باهام تماس میگرفت و کارم داشت . مونده بودم به این جواب بدم یا جواب sms اون یکی رو بدم ؟!!! میدونستم هر کدوم چی کارم دارن و راجع به چی میخوان صحبت کنن ولی باز ....

رحیمه ٬ چی بگم والا؟!! خیلی وقت بود که باهاش درست حسابی حرف نزده بودم . لااقل در مورد خودم بهش چیزی نگفته بودم امروز یه ذره وقت کردم و تونستم در مورد تصمیمم باهاش حرف بزنم ...

هم اتاقیم ٬ از کدومشون بگم ؟ از جمیله که وقتی دیشب اومدم اتاق دیدم حتی وسایلشو جمع کرده و از اتاق به کلی رفته . یا از زهرا که فعلا فقط به خاطر وجود اونه که "سومی" رو تحمل میکنم . از "سومی" که هر سه تای بقیه از دستش دلخوریم ولی نمیدونستیم چی کار میتونیم بکنیم !!! اولین باری بود که با زهرا میرفتم بیرون .....

رفتن ٬ گفتم که نمیرم ..... میمونم ولی این جوری نه !!

اصفهان ٬ نمیدونم میشه اسمشو گذاشت وطن دوم یا نه؟!! ولی وطنی که آدم توش احساس غربت بکنه وطن نیست .... وطن !! وطن !! وطن چیه ؟!! وطن کجاست ؟!! چرا بعضی ها به خاطر بعضی چیزا میخوان ترک وطن کنن ؟!! گاهی حتی * اسمشو نبر * هم وطن آدم میشه و بعضی ها قصد میکنن تنهاش بزارن . گاهی هم بعضی ها میرن دنبال بالاترین درجه مهاجرت به استرالیا تا ثابت کنن .... اصلا چی رو میخوان ثابت کنن ؟!! تجربه جدید میخوان به دست بیارن ؟!! به چه قیمتی ؟!! هنوز نمیتونم درک کنم که تجربه به دست اوردن به قیمت از دست دادن خیلی چیزا تموم بشه ....

کفش ٬ خیلی ها دیگه وصف کفش قهوه ای منو داشتن ٬ همونی که یه S بزرگ روش نوشته بود . به شوخی به یکی گفتم میخوام تجدید کفش کنم و کردم . این دفعه روی کفشم هیچی ننوشته ٬ ساده ساده است ....

خریدن ٬ کاش میشد همه چیز رو با پول خرید . آبرو ٬ شرف ٬ انسانیت و گاهی مهر و محبت !! کاشکی رو کاشتن سبز نشد ....

+ نوشته شده در  2007/2/15ساعت 22:18  توسط منیره.م  | 

How did you do on this one? It's just one question, so take your time and think about it.
اين و چطوري حلش مي کني؟ فقط يک سؤاله، پس وقت بذار و درباره اش فکر کن.
Pre-school children were asked the following question:
"In which direction is the bus pictured below traveling?"
از بچه هاي پيش دبستاني اين سؤال پرسيده شد :
«اتوبوس توي اين شکل به کدوم طرف ميره؟»
Look carefully at the picture. Do you know the answer?
با دقت به شکل نگاه کن.مي توني جواب بدي؟
(The only possible answers are "left" or "right.")
(جواب هاي ممکن چپ يا راست هست)
Think about it
درباره اش فکر کن
Still don't know?
هنوز نمي دوني؟
Okay, I'll tell you.
باشه، من بهت ميگم.
The pre-schoolers all answered "left."
بچه هاي پيش دبستاني همگي جواب دادند : «چپ»
When asked, "Why do you think the bus is traveling in the left direction?"
وقتي ازشون پرسيدن : «چرا فکر مي کنيد اتوبوس داره به طرف چپ ميره؟»
They answered: "Because you can't see the door."
اونا جواب دادن : «چون تو نمي توني در رو ببيني.»
How do you feel now ??? I know, me too.
الآن چه احساسي داري؟؟؟ مي دونم، منم همينطور.
+ نوشته شده در  2007/2/15ساعت 21:34  توسط منیره.م  | 

از چی شروع کنم ؟ از امشب بگم ؟!! فکر میکنم با روز پیش برم بهتر باشه و کمابیش هم حرفایی که قبلا بوده رو بگم راحت تر باشم . نمیدونم . باید ببینم چی پیش میاد ....

امشب جلسه مدید بود . نمیخواستم برم و با خودم قرار گذاشتم که هر جور شده از زیرش در برم ولی نمیدونم چی شد که دم آخری هوسم شد و گفتم یا علی !!! گفتم نکنه این جوری دوباره جو دوستانه مدید رو ببینم و نکنه نظرم عوض بشه !!! اتفاقی بیفته که بهم ثابت بشه هنوزم که هنوزه مدید برام با ارزش ترین چیزه توی دانشگاه .... خدا !!! چرا من این موجود بی جون رو این قدر دوست دارم ولی نمیتونم عشق خودمو ثابت کنم ؟!! دوست دارم بمونم و مبارزه کنم . بمونم و ثابت کنم که میتونم . بمونم و نشون بدم که خیلی ها در موردم اشتباه می کردن . بمونم و بتونم " بچه یزدی " بودن خودم رو به همه نشون بدم ....

یادته گفتم تصمیم گرفتم ؟ (99 همین پست وبلاگم) یادته چی گفتم ؟ گفتم به هیچ کس نمیگم و اگه بگم به کسی میگم که قبلا باهاش حرف نزده بودم .... همین شد . تنها کسی که خبر داشت من تصمیم دارم استفا بدم آقای نقوی بود . بعد ها به آقای قاسمی هم گفتم . چون فکر میکردم ایشون هم باید بدونن که برای ادامه دادن راهشون و یا لااقل برای مسئولیتی که به طور مشترک گردن گرفتیم تنها خواهند بود .... نمیتونستم این حرفو توی جمع بزنم لااقل تا زمانی که به تصمیم خودم مطمئن نبودم ٬ به آقای نقوی هم گفتم تا زمانی که کسی نمیدونه امکان تغییر عقیده ام وجود داره . ولی ....

نقوی میگفت حرفم منطقی نیست ٬ میگفت دلایلم قانع کننده نیست ولی برای من بود و هست .... یعنی لااقل ۲-۳ تا از دلایلم برام خیلی مهمه ....

قاسمی میگفت خانم منتظری ۱ بمونین و مبارزه کنین ولی من میخوام برم و مبارزه کنم . برای حفظ شخصیتم . برای حفظ اعتقادم ....

بلوریان گفت کم اوردم . شاید می خواست حرصم رو در بیاره نکنه تغییر عقیده بدم ولی من کم نیورده بودم و برای اینکه نشون بدم کم نیوردم باید ثابت کنم چه مدیدی باشم چه نباشم " مدیدی" هستم - مجمع دانشجویان یزدی دانشگاه .

توی اتوبوس بودیم . بغل یکی از صفری ها نشسته بودم و باهاش حرف میزدم . دیگه از حرف زدن خسته شده بودیم . چند دقیقه ای بود که هر دو ساکت بودیم . یهو شروع کرد به حرف زدن ٬ برام خیلی جالب بود که حرفشو با این شروع کرد : منیر بهت رای میدم .... دلم لرزید . وقتی گفت منیر من بهت رای دادم اون دو تا دوستم هم ٬ بغض گلوم رو گرفت . گفت سال دیگه کاندید بشی همه مون بهت رای میدیم ٬ این دفعه خنده ام رفته بود . یاد حرف بلوریان افتادم وقتی بهم گفت پس رای اون ۴۰ نفر کجا میره؟!! تازه داشتم قیافه یکی از اون ۳۵ نفر رو میدیدم - تا حالا کسی رو ندیدم که مطمئن باشم بهم رای داده ٬ چون حتی خودم هم به خودم رای نداده بودم - جا خوردم ٬ یادم اومد که ..... من حق نداشتم فرصت مدیدی بودن رو از یه نفر دیگه بگیرم . من که واسم فرقی نمیکرد مدیدی باشم یا نباشم پس چرا کاندید شدم ؟ این ظلمه ... ظلم در حق اون یه نفری که میتونست به جای من باشه . ظلم در حق اون ۳۵ نفری که فکر کردند اگه من مدیدی باشم بهتره . این ظلمه در حق ....

می خوام بمونم . بمونم و مظلوم باشم نه ظالم .

می خوام بمونم ولی این جوری نه !!

می خوام کارایی رو که باید قبل از انتخابات انجام میدادم و ندادم الان انجام بدم .

می خوام برم بپرسم ٬ ببینم ٬ بشنوم که مدید چیه ؟!!

می خوام بشینم فکر کنم ٬ ببینم واسه چی کاندید شدم ؟!!

کمک می خوام .... نیاز به کمک فکری دارم . چه کنم که تنهام و خیلی ها تنهام گذاشتن ؟!! حتی بلوریان هم دیگه دوست نداره در مورد مدید باهاش حرفی بزنم .... اونی که این قدر عاشق مدید بود این جوری شده وای به حال بقیه ....

بسه

بسه

بسه

"حوصله بحث بی خود ندارم" ( نقل قول بود )

بسه

بسه

بسه

قبول .... کم اوردم ( حرف دلمه )

بسه

بسه

بسه

چرا کسی ازم نمیپرسه حالا جلسه چه طوری بود ؟!! ( سوال ذهنمه)

میگم

ولی .....

از جلسه حرفی به میون نمیارم . از خودم میگم . از کارایی که کردم از حرفایی که داشتم ولی نزدم . این جوری هم به قولی که دادم وفا کردم ( حرفای داخل مدید رو بیرون نمیبرم ) هم حرفامو میزنم ....

۱. حاج بهین - عضو علی البدل آقایون - هم اومده بود ..... برداشت من از شخصیتش چیزی بود که کم کم خیلی از برداشتهام هم بهم ثابت شد ..... نمیگم برداشتم چیه چون به خودش ربط داره و خیلی هاش هم فقط در چارچوب مدیده نو بیستر .....

۲. مدتها بود مشتاق بودم دفتر کهربا ۲ رو ببینم . دفتری که بارها و بارها وصفشو از کهربا شندیده بودم .... حتی تصمیم جدی گرفته بودم که از کهربا بخوام که دفترشو بده بهم بخونم . نمیدونم چی شد که حس کردم اون دفتر کرم رنگ - قهوه ای خیلی کم رنگ - روی میز همون دفتر مذکوره ( احیانا رفتار حامد ۳ و شاید هم حساسیت کهربا روی اون دفتر باعث شد چنین برداشتی کنم ) دستم رو بردم جلو ولی .... کهربا دستشو محکم گذاشته بود روش . یه بار دیگه با حرکتم اصرارمو نشون دادم و اون هم با دستش انکارشو .... گفتم لابد چیزی داره که نمیخواد من بخونم . بی خیال شدم ولی دیدم که یهو دفترو حل داد جلو روم . مردد بودم که برش دارم یا ندارم !! کنجکاویم گفت بردار !! من هم برداشتم  چه فایده وقتی گفت خانم منتظری نخونینش !! و خودش یه صفحه رو باز کرد و .... نیاز نبود چیزی بگه !! اسم خودمو وسط صفحه دیدم . به اسم کوچیک نوشته بود . به همین خاطر از روی شوخی گفتم دفتر رو ندین به کس دیگه ای بخونه !! اون جمله رو که خوندم فکم افتاد .... البته چیز تازه ای نبود . تکراری بود ولی چون نقل قولی بود از کسی که خیلی خیلی قبولش دارم برام تا حدی تعجب بر انگیز بود . ( راستشو بخواین انتظار نداشتم که ....) - با اجازه کهربا این قسمت رو دقیق نقل قول میکنم - :

" .....

امروز توی سلف از علی خدایاری پرسیدم که بهتره که خانم مداح عضو اصلی مدید باشه و یا خانم منتظری ٬ چند تا نصیحت کوچولو بهم کرد که برام جالب بود . حرفاش رو پایین نقل میکنم :

مداح رو که نمیشناسم ولی منیره ٬ قرار نیست زیر کار در بره ٬ توی کارهای جمعی فوق العاده کار میکند ٬ فقط یادش رفته که باید یه ذره سنگین تر باشه ٬ یادش رفته که دختره و یزدی ٬ باید یک بزرگتر ٬ تو هم نه ٬ حامد یا نقوی باهاش حرف بزنه و کارهاش رو براش توجیه کنه.

....."

اون پاراگراف رو دوباره خودم . راست میگفت .... دفتر رو به کهربا پس دادم . روی کاغذ خودم که داشتم نت برداری میکردم نوشتم " اصلا خوشم نیومد . از چی ؟ از خودم " رفتم توی فکر . حرفای علی رضا دهقان و اون دوستش - علی اکبر خان - و حرفای حامد دهقان و حرفای بقیه افراد توی ذهنم میلولید . دفتر رو گرفتم و اون پاراگراف رو برای خودم نوشتم ( گفتم شاید روزی برسه که به دردم بخوره و ازش درسی بگیرم ) دیدم کهربا یه تیکه کاغذ جلوم گذاشت . خوندمش - البته با مکث - نوشته بود " چیزی رو که خوندید کاملاْ تغییر کرده ٬ خودتون را الکی ناراحت نکنید ٬ ناراحتیتون بی مورده ٬ بی خیال " ولی من ناراحت نبودم فقط یه کم جا خورده بودم چون .... ولی مطمئنم که خوشحالم از اینکه لااقل میدونم بقیه چی پشت سرم میگن ..... جواب کهربا رو با sms دادم " اتفاقا خوشحال شدم نظر بقیه  هم دونستم. من ناراحت نیستم فقط جدیدا حوصله هیچی رو ندارم ولی خیلی دلم میخواد بقیه دفترتون رو بخونم".....

۳. یه کاریکاتور کشیدم و دادم دست نقوی . بهش توصیه کردم که فقط خودش ببینه .... نمیگم چه شکلی بود چون در چارچوب مدیده و حتی نمیخوام بقیه مدیدیا بدونن که چی کشیدم . فقط امیدوارم خود نقوی منظورم رو از اون کاریکاتور بفهمه ..... اگه هم نفهمید لااقل به معناش فکر کنه و اگه هم خیلی دوست داشت بدونه بیاد و از خودم بپرسه .

۴. بحث سر مسئولیتها بود و داشتن به هر کسی مسئولیتی میدادن. باز مثل دفعات قبل لام تا کام حرفی نزدم . خودم به کمیته طراحی و دکور و تزئینات علاقه داشتم ٬ حتی وقتی اولش که همه برای قبول مسئولیت دو دل بودن نزدیک بود مسئولیتش رو قبول کنم ولی .... نمیدونم چرا باز زبونم رو موش خورد و هیچی نگفتم . حتی در مورد کمیته تبلیغات و اطلاع رسانی هم مشتاق بودم ولی .... حرفم توی گلوم گیر کرده بود مدتها بود که این قدر به چیزی مشتاق نبودم ولی باز جلوی خواسته ام رو گرفتم . خودم میگفتم هر آن ممکنه دلم بترکه ..... نمی دونم چرا ٬ ولی جلوی علاقه خودم وایسادم و این بزرگترین زخمی بود که امشب به دل خودم زدم . الان هم که بهش فکر میکنم دلم میلرزه ..... بی خیال !!! بی خیال !!! اوی بی خیال شو دیگه .....

۵. بحث سر برنامه ای بود که زمانش با یکی دیگه از برنامه ها تلاقی داشت و صحبت سر این بود که مسئولیتش کار سخته ..... گفتم : " یکی میتونه مسئولیت این کار رو بر عهده بگیره که توی کار دوم مسئول هیچ کمیته ای نشده ". دقیق منظورم این بود که باز هم هستند کسایی که میتونن کاری انجام بدن و همون آن مثال خودم رو زدم که چون مسئول هیچ کمیته ای نشدم حاضرم این کارو بکنم یعنی به طور دقیق تر منظورم با خودم بود .... به محض اینکه حرفم تموم شد از حرف خودم پشیمون شدم . قاط زده بودم . داشتم چی کار میکردم ؟!! از کاری که این قدر بهش مشتاق بودم دوری کردم بعد اومد پیشنهاد همکاری دادم ؟!! دیوونه شدم من نه؟!! حرف نزنم بهتره !!!  اصلا به من چه ؟!! من قراره فقط توی جلسه حضور داشته باشم . قرار نیست مسئولیتی بر عهده بگیرم . اینا خودشون خود دانند .....

"

- منیر چه ات شده ؟!! داری مغرور میشیا !!! کاری نکن که حق رو بدم به رحیمه !! بگم اون راست میگه .... راست میگفت ٬ تو فقط میخوای یکی بیاد و منتت رو بکشه !! تا کسی ازت کاری نخواد براش انجام نمیدی !!؟

- نمیدونم .... نمیدونم ..... دارم دیوونه میشم . یه دوگانگی ٬ یه نا متعادلی ٬ یه حس غریب ٬ یه .... نمدونم این چیه که داره توی ذهنم میلوله .

نمیدونم .... نمیدونم ..... حتی اون روزی که میرجلیلی به خاطر عکس ها باهام دعوا کرد ٬ حتی اون روزی که حامد گفت نیاین مهم نیست ٬ حتی اون روزی که خونم توی جلسه به جوش اومد و من فقط پسورد گروه رو واگذار کردم ٬ حتی اون روزی که .... مدتهاست که از هیچی ناراحت نمیشم چون تصمیم گرفته بودم دیگه نمونم . ولی نه !! اون روزی که توی جلسه دعوا شد و خونم به جوش اومد ناراحت شدم . نه از دست حامد ٬ نه به خاطر حرفاش ٬ نه به خاطر حرف بقیه که بعد از رفتنم پشت سرم گفتند - و من شنیدم چون پشت در وایساده بودم - نه به خاطر عکسا ٬ نه به خاطر .... من ناراحت شدم فقط به خاطر اینکه همه فکر کردند من قهر کردم ولی قهر نکرده بودم .....

"

بی خیال !! اصلا به من چه ؟!!

۶. کهربا گفت در جواب sms تون باید بگم اشکال نداره بخونین و دفتر رو داد دست من و ازم قول گرفت که کس دیگه ای نخونه !! ( نزدیک بود رحیمه ما دو تا رو از وسط نصف کنه ٬ چون از کنجکاوی داشت میترکید) خوشحال شدم ٬ از اینکه دیدم بهم اعتماد کرده حس رضایت خاصی داشتم . با خودم گفتم به این اعتمادش احترام میگذارم .... منم در جوابش دو تا کلمه گفتم که .... جلسه شیر تو شیر بود کسی نفهمید من چی گفتم ولی مهم اینه که خودش فهمید و همین باعث شد که ....* این دفعه استثنائا سانسور در چارچوب کهرباست * (هم به نفع منه که چیزی نگم هم به نفع اونه که من در موردش به کسی چیزی نگم .... به خصوص توی وبلاگ که هر کی خواست به راحتی میتونه بیاد بخونه)

۷. جلسه دیگه تموم شده بود . پای برگه رو امضا کردیم و وسلام .... اوه اوه یادم اومد که هنوز کاریکاتوره دست نقویه .... به موقع رسیدم !! لای تقویم نقوی رو باز کردم و برگه رو بیرون کشیدم . کسی حواسش به من نبود . با خیال راحت برگه رو گذاشتم لای دفتر و ..... حس کردم یه نگاهی داره منو می پاد . به خودم اومدم دیدم که نگاه حامد هم به اون کاغذه . کسی نفهمید چی شد حتی یک کلمه هم راجع به اون کاغذ چیزی نگفته بودیم ولی هم من میدونستم اون دنبال چی بود و هم اون میدونست من قرار نیست به همین آسونیا کاغذ رو بدم ببینه . وقتی دیدم داره میاد طرفم بدون اینکه چیزی بگم در رفتم و او هم بدو بدو دنبال من !!! وقتی از حرکتم فهمید که از پسم بر نمیاد بی خیال شد - میتونم بگم تا اون زمان در مورد اون کاغذ حرفی نزده بودیم ولی کلا توی حرکاتمون یه خواستن و انکار بود .

دیگه جلسه به طور علنی و عملی تموم شده بود  ولی هنوز کسی از اتاق بیرون نیومده بود . من دم در وایساده بودم ٬ همه سرشون به کار خودشون بود . حامد اومد جلو . گفت خانم منتظری یه سوال دارم بهش جواب میدین ؟ گفتم بستگی داره سوالتون چی باشه . گفت فقط قول بدین ناراحت نشین . یه ذره اخمام رفت تو هم . ته فکرم دلخور بودم ازش ٬ از اینکه باز هم فراموش کرده .... بارها و بارها گفتم - چه به او چه به کسای دیگه - " من اگه توی جمع بهم بگن بالای چشمم ابروهه خیلی زود ناراحت میشم ولی اگه خارج از جمع و توی یه صحبت دو نفره ٬ طرف مقابلم چیز خیلی بد هم بهم بگه ٬ حتی منو بزنه ٬ قرار نیست ناراحت بشم " . گفتم بپرسین . گفت چرا هیچ مسئولیتی قبول نکردین؟ ( کاملا اشاره داشت به حرفم که توی مورد ۵ خط دوم گفتم ) این دفعه بی پرده گفتم چون قصد استفا داشتم . احساس کردم حالتش عوض شد . حرفش رو خورد . منتظر بقیه حرفش بودم ولی او با چشماش از من خواست حرف بزنم - شاید هم اشتباه کردم و نمیخواست حرف بزنم - حرف خاصی نتونستم بزنم چون پشت سر هم بچه ها از اتاق بیرون میومدن و من دائم مجبور می شدم حرفمو بخورم .... کلی حرف داشتم و کلی سوال که باید جواب میگرفتم . لااقل وظیفه خودم میدونستم که بهش بفهمونم این تصمیمم قبل از درگیری هایی هست که بین ماها به وجود اومده .... باید بهش می فهموندم که من هیچ مشکلی با او ندارم و .... باید بهش میگفتم که چون بهین آیین قصد استفا داشت و همه در حال راضی کردن او بودن من روم نمیشد استفا بدم مگر نه زود تر از اینا این حرفمو میزدم .... باید بهش می فهموندم که حتی باعث و بانی درگیری هایی که ایجاد شد همین تصمیم من بود نه کس دیگه ای .... باید بهش می فهموندم .... میخواستم حرف بزنم ولی نمیخواستم خودم حرف بزنم ٬ منظورم اینه که نمیخواستم به خودی خود حرف بزنم ٬ میخواستم یکی ازم بخواد که حرف بزنم و بعد من شروع کنم به حرف زدن ( شاید حق با رحیمه باشه ٬ من دارم ناز میکنم ) ولی حتی حامد هم ازم نخواست حرف بزنم . فقط گفت ناراحت میشم و رفت .....

۸. کهربا حرف داشت واسه گفتن . نمیدونم چرا ؟!! من که از خدام بود . حس کنجکاویم ارضا میشد ولی او چی؟!! واسه چی میخواست باهام حرف بزنه ؟! واسه چی میخواست در مورد ..... * و باز هم سانسور در چارچوب کهربا *

۹.نمیدونم .... نمیدونم ... باید بیشتر بهش فکر کنم . به اینکه بمونم یا .... میمونم ولی اینجوری نه!!! باید اول شناخت پیدا کنم ٬ بعد .....

پاورقی :

۱. مدتهاست دیگه هیچ باکی ندارم از اینکه فامیلی خودمو توی وبلاگ به کار ببرم .

۲. میگم کهربا چون با این اسم راحت ترم . دوست ندارین شما بخونین آقای قاسمی .

۳. گفتم حامد چون دهقان زیاد داریم و تازه اش هم اینکه هی به کار ببرم آقای دهقان برام سخته !!!

پ.ن. معذرت میخوام که متن این دفعه ام پر بود از کهربا و حامد ولی اگه دقت کنین نقوی و بهین آیین و رحیمه هم تا حدی نقش داشتند ..... و بلوریان هم !!!

+ نوشته شده در  2007/2/15ساعت 2:30  توسط منیره.م  | 

الان کلاس انالیز دارم و داشتم . حوصله ام سر رفت پا شدم اومدم بیرون . ساعت ۳ هم قراره بریم نمایشگاه . خیلی وقته دلم یه جوریه . می خوام بنویسم ولی وقت نمیکنم . اصلا از وقتی که خوانندگان وبلاگم هر کدوم یه اتفاقی واسشون افتاده و دیگه به وبلاگم سر نزدن دیگه حس نوشتن هم ازم گرفته شده . مگر نه کلی حرف داشتم بزنم . از محرم امسال بگم ، از ۵ بهمن به بعد، از ماجراهای تاسوعا و عاشورا ، از برنامه های مدید ، از خودم ، از رحیمه ، از دور و بریامون ، از اتفاقایی که واسمون افتاده و خدا به خیر گردونه آخر عاقبت همه مونو .... میگم . هر وقت حسش برگشت ....

+ نوشته شده در  2007/2/13ساعت 14:4  توسط منیره.م  | 

یکی از کلاس هام تشکیل نشد کلی برنامه ام به هم ریخت ....

نمی خوام!!

نمی خوام ٬ اصلا دیگه نمی خوام بیام دانشگاه 

حالم داره از زندگی ام به هم می خوره

راستی حال مریم خوب شده . همین امروز باهاش chat کردم . خودش می گفت فقط مونده که راه بره ... ممنون از دعاهایی که براش کردین

+ نوشته شده در  2007/2/3ساعت 9:35  توسط منیره.م  | 

کلی حرف داشتم ولی بهم گفتند که نگم . احتمالا چون دیدن زیادی دهن لقم توصیه اکید کردند که در این مورد دهنم قرص باشه .... من کجا دهنم لقه ؟ فقط گاهی احساسمو توی وبلاگم مینویسم همین .... باشه . این دفعه حتی از احساسم چیزی نمینویسم . از چی بنویسم پس ؟!! بزار .... مناسبت روز چیه ؟ ماه محرم الحرام !! آهان . باشه از محرم میگم .... چی بگم ؟  من که آخوند یا نویسنده نیستم که بتونم در مورد این نوع مناسبت ها حرف بزنم . اصلا بلد نیستم از این نوع حرفا بزنم . باشه !! از خونه مون که میتونم بگم ؟ اجازه هست ؟!!

بابام فردا صبح دارن میرن کربلا . هم خدا به خیر گردونه هم خدا قسمت کنه تاسوعا و عاشورا رو کنار حرم میتونن باشن . خدا به خیر گردونه چون کربلا محیط ناامنی داره و خدا قسمت کنه ما هم دسته جمعی با هم بریم ( منظورم از ما من و خوانندگان وبلاگمه -  بزارین یه کم شماها رو تحویل بگیرم ) . یکی از همسایه هامون یه بسته پول آبی – منظور همان 2000 تومانی است – داده به بابام تا برن و بندازن توی حرم - شاید این جوری حاجتش زودتر روا بشه - شاید !!  آخه آدم هوشیار پول ایرونی به چه درد امام حسین میخوره ؟!!  ( الان حس شوخ طبعی من گل گرفت!! - استغفرا... !! - نمیزاره بگم !! - دختر زشته حیا کن- بزار بگم !! - نه !! - بگم ؟!! – به من چه اصلا خود دانی !! – میخواستم بگم پول ایرونی به چه درد امام میخوره ؟!! به جاش آب معدنی ببر براشون تا بدن به بچه هاشون تشنه نباشن !! – گفتی خالی شدی؟!! همینا میگی که بهت میگن دهن لق ) خلاصه بابای من راهی هستند و من هم بعد یه حموم داغ , اومدم دارم تایپ مکنم ( چه ربطی داشت؟)

چی بگم ؟!! اسم حموم بردم ... چه قدر چسبید انگار یه بار اضافی رو گذاشتم زمین حتی از لحاظ روحی هم سبک شدم . جوراب هامو هم شستم  ( وقتی آدم نتونه بعضی چیزا رو بگه برای خالی نبودن عریضه مجبوره حتی از جوراب هاش هم اسم ببره ) جدیدا نسبت به پودر رخت شویی حساسیت پیدا کردم . جوراب که میشورم پوست دستم نازک میشه و تاول میزنه !!  اصلا نسبت به خیلی چیزا حساسیت پیدا کردم ؛ همین امروز از کنار یه مغازه عکاسی رد شدم ( منی که همیشه – حتی اگه شده سرسری – یه نگاهی به دوربین دیجیتالی هاش می انداختم ) امروز از اینکه دیدم روی ویترینش نوشته بود عکس , حالم به هم خورد . نسبت به کلمه عکس حساسیت پیدا کردم . نمیدونم به خاطر چیه ؟ شما میدونین ؟!! یعنی میدونم ولی بهم سپردند که به کسی نگم !!! جالبیش اینه که به محض اینکه رسیدم خونه یکی بهم sms زد و ازم خواست یه سری عکس ببرم براش . دیگه داشتم قاطی میکردم . بابا به من چه ؟!! مگه من عکاسم ؟! مگه من خودم دوربین دارم ؟ مگه من .... - ببین چرا جوش میاری ؟ خوب حالا یکی یه چیزی گفت . تموم شده رفته – کاش یکی یه چیزی گفته بود !! آخه مشکلم اینه که 5-6 نفر چند چیز مختلف گفتن – بابا تقصیر خودته !! چرا این قدر برای حرف مردم ارزش قائلی ؟!! – خوب چی کار کنم؟ برام مهمه مردم چی میگن – بی خیال . مهم نیست . بحثی نیست ....

باشه !! بی خیال . مهم نیست . بحثی نیست . فقط یه توصیه : " تا کسی ازتون چیزی نخواسته براش کاری انجام ندین . حتی اگه اون کار به صلاح خودش باشه " . یه وقت یکی بهم دقیق همین حرف رو زد , من نفهمیدم منظورش چیه . یعنی چون معتقد بودم " برای کسایی که براشون ارزش قائلی , باید هرکاری از دستت برمیاد انجام بدی . چه ازت بخوان !! چه ازت نخوان !! " حرفشو قبول نکردم ولی امروز فهمیدم راست میگفت و این یک اشتباه بزرگه که برای بقیه این قدر ارزش قائلم !!

 

پ.ن. عادت کردم نوشته هام زیر نویس داشته باشه !!

 1. گفتی 40 تا میخواستم بهت بگم 40 تا نه و 35 تا !! ولی من بی خیال اون 35 تا شدم . گفتم که اونا هم یه اشتباه بزرگ کردن . مثل من !!

2. دیدی من اگه بخوام حرفمو بزنم از آسمون میگیرم و به ریسمون میرسم ؟!! آخرش حرفمو زدم !!!

+ نوشته شده در  2007/1/25ساعت 21:54  توسط منیره.م  | 

* نمیدونم روی امروزم چه اسمی بزارم . مالیخولیا گرفتم ....

* نمیدونم کفره یا نه که بگم : دیشب خدا برای بنده های ناشکرش ٬ کسایی مثل من ٬ گریست . ولی میگم چون قبل از اومدن بارون داشتم به این فکر میکردم چرا کسی نیست به درد من بگریه ؟!! اصلا مگه من دردم چیه ؟ درد بی دردی ؟!! خیلی دلم گرفته بود . هیچ کس بهم بها نداد که بتونم باهاش حرف بزنم . حتی رحیمه هم تلفن رو زود قطع کرد . چه برسه به اونی که ۲ هفته دنبال بهونه بودم سر صحبتو باهاش باز کنم که اونم اصلا محلم نداد. در انتظار یه sms بودم از کسی که فکر میکردم لااقل اون بهم بها میده ولی .... آخر شب میترا - آبجی بزرگه که الان شماله - چون دید قرار نیست موبایلمو خاموش کنم - آخه هنوز منتظر بودم - شروع کرد به اذیت کردن . با شبنم  - هم اتاقی میترا- تند تند تک میزدند . حتی بهم فرصت نمیدادند که .... ولی یکی دوبار تک شبنم رو گرفتم - من و میترا به هم قول دادیم که تک همو نگیریم ٬ بدبخت اون شبنم - کلی خندیدم . تازه میفهمیدم چه قدر آدم دور و برم هستند و من نمیبینمشون ....

* نمیدونم صبح زود چرا حس میکردم امروز روز خوبی خواهد بود !! شاید به خاطر بارون دیشب بود . بارونی که باعث شده بود دنیا بوی تمییزی بگیره . حتی احساس کردم گنجشک ها هم امروز براشون روز خوبیه . صداشون رو خیلی وقت بود نشنیده بودم . توی خواب و بیداری بودم . داشتم به این فکر میکردم که امروز یک ساعت زودتر برم سر کار تا بتونم ساعت ۱۰ نشده از کارم بزنم و برم جلسه . منتظر جواب sms ام بودم . نه ! مثل اینکه قرار نیست کسی بهم بهایی بده .... صدای مامانم میومد که میگفتن : "منیر نمیخوای بری سر کار ؟ " . نگاهی انداختم به ساعتم دیدم وای نیم ساعت گذشته .... منو بگو میخواستم یک ساعت زودتر برم ٬ نیم ساعت دیر تر رفتم .

* نمیدونم چرا یهو گذشت زمان رو فراموش کردم ؟ تازه کار ویژه نامه دهه فجر و محرم تموم شد ٬ نگاهمو که از مانیتور برداشتم دیدم ساعت ۱۰:۳۰ است . تند وسایلمو جمع کردم و از بسیج زدم بیرون . گفتم درسته که نیم ساعت دیرتر میرم ولی چون به قاسمی قول دادم که لااقل بعد از جلسه یه صحبت کوچولویی بکنیم حتما باید برم . گفتم حالا که دارم دیر میرم عیب نداره یه ۱۰ دقیقه دیگه هم روش ٬ پیاده میرم . این جوری هم سرم هوایی میخوره هم از هوای به این خوبی استفاده میکنم هم ....

* نمیدونم چرا این قدر فکرم آشفته بود : " یکی رو دیدم که شبیه یکی از بچه های خوابگاه بود . بعد یکی دیگه رو دیدم که شبیه یکی از ناظرای خوابگاه بود . بعد یکی رو دیدم که شبیه .... به این فکر کردم که اوایلی که اومدم دانشگاه ٬ هر کی رو توی یزد میدیم شبیه یکی از بچه های مرکز - سایت - بود . بعدتر ها که ترک سایت کرده بودم هر کی رو توی یزد میدیدم شبیه بچه های خوابگاه بود . و جدیدا هم همه برام شدن ناظرای خوابگاه " .... " نرسیده به مجاهدین . درست جلوی درمانگاه هراتی یه کیوسک تلفن دیدم . روش نوشته بود مخصوص معلولین . جالب بود واسم اختلاف ارتفاعش با بقیه کیوسک ها چیزی نبود ولی .... خدا عمرشون بده کاش همه جا به فکر همه نوع قشر جامعه بودند " .... " پاساژ دم مجاهدین - هیچ وقت اسم پاساژای یزد رو یاد نگرفتم - رو با پارچه های سیاه بسته بودن . به این فکر میکردم که چه خوبه که ماه محرمی همه جا بوی حسین میگیره . از اون به بعد بیشتر به آدمای اطرافم دقت کردم . به لباسای سیاهشون به اعتقاداتشون به .... یعنی چند نفر بین اینا هستند که واقعا به سینه زدن و آش پختن و ... برای امام حسین معتقدند ؟ چند نفر هستند که میدونن امام برای چی شهید شدند ؟ (خود من چی؟) چند نفر هستند که روز تاسوعا و عاشورا تمام ذکرشون میشه حسین نه چیز دیگه ای ؟ چند نفر هستند .... یادته اونی سالی که رفتم شیراز از حضرت شاهچراغ چی خواستم ؟ چه ربطی داشت ؟!! همین چند ماه پیش بود - حدودا اوایل آبان ماه - که به یکی سپرده ام به شاهچراغ بگه من هنوز خواسته ام یادم نرفته .... چه ربطی داره ؟ - گفتم که فکرم مالیخولیاییه - اصلا یه چیز بی ربط کی میدونه شاهچراغ به چی معروفه ؟!! میگن حضرت شاهچراغ در مورد بخت باز کردن  حاجت روا میکنه .... حالا چه ربطی داشت ؟!! - خوب فکره دیگه . یهو خورد به ذهنم - " .... " مغازه ها رو یکی یکی رد میکردم و فکرامو بلند بلند به زبون میوردم . اون چه بانکی بود که میخواستم پول بریزم به حسابش ؟ - حساب انجمن دانش آموختگان - این مغازه چه بامزه هست . باز سازی شده ... چه خوبه همه مغازه ها رو به سبک قدیم باز سازی کنن . جاهای تاریخی یزد کجاهاست ؟ میشه برای سایت بریم خودمون هم عکس بگیریم ؟ چرا از مهدی یا بقیه بچه های دانشکده معماری کمک نمیگیرم؟ مهدی کلی عکس داره از جاهای مختلف یزد .... چه جالب اسم این مغازه ترنجه !! ترنج ؟!! هان یادم اومد ترنج !!! خاطرات ترنج !! torang hope !! وبلاگش ...." .... " رسیدم مارکار . گوشه خیابون رو کنده بودن . چرا دائم خیابون ها رو زیر و رو میکنن ؟ خودشون خسته نشدن ؟ تصمیم گرفتم از پل زیرزمینی برم . هیمشه دوست داشتم از اون پایین برم ولی بدم میاد از اون بوی کله !! بوی کله اون کله پاچه ای که مغازه اش پایی پله .... دماغم رو گرفتم و شمردم . ببیم چه قدر نفس دارم . میتونم کل پل رو یک نفس تا آخر برم ؟ نفسم بند اومد . یه کوچولو نفس کشیدم . احساس کردم داره حالم به هم میخوره .... کله پاچه ای که بسته بود پس چرا این قدر بو میاد؟ یه بار دیگه نفس کشیدم - حالا دیگه رسیدم به هوای آزاد و یه نفس عمیق - حالت تهوه ای که داشتم کم کم از بین رفت . قاسمی سر جلسه امتحان ریاضی چرا حالش به هم خورد ؟ چرا معادلات یا ریاضیش رو حذف نکرد ؟ چرا .... اصلا به من چه ؟ امین چی کار کرد ؟ اون که ریاضیش رو حذف کرد معادلاتشو چی کار کرد ؟ اصلا به من چه ؟ خودم چی ؟ اوی تو رو میگم ؟ تویی که میان ترم معادلاتت رو خوب داده بودی !!! تویی که امتحان ترمت رو هم خوب داده بودی !! تویی که ترم قبل همین درستو با هزار زحمت حذف کردی !! تو دیگه چرا بیشتر از ۱۰ نشدی ؟ اه شانس هم نداریم . مطمئنم یه جای کار ایراد داره . نتیجه تجدید نظرها کی میاد ؟ " .... " چیزی نمونده تا سازمان . یادم نیست به چی فکر کردم که خندیدم . یه نگاهی انداختم به ساعت بالای در خونه اون ور خیابون - همونی که یه بار شاهد خوش قولیم بود - فقط ۱۰ دقیقه توی راه بودم . مطمئنا هنوز جلسه تموم نشده . به رحیمه هم گفته بودم من فقط به خاطر قاسمی پاشدم رفتم . بقیه هم علنا بهم گفتن که مهم نیست بیام یا نیام . هون ور خیابون یکی رو دیدم که شبیه استاد آنالیزم بود . یادم اومد که چه قدر این استادم رو دوست داشتم . نه به خاطر تشابه یا .... فقط به خاطر اخلاق و رفتار خوبی که داشت . به این فکر کردم که چی شد که نمره ۶ آنالیز من شد ۵/۱۰ ؟ شاید به همین خاطر باشه که این استاد رو خیلی دوست دارم ؟!! نه !! من قبل ترش هم دوسش داشتم . اصلا به خاطر همین دوست داشتن بود که نسبت به درسش هم علاقه مند شده بودم و همین علاقه ام باعث شد که استاد اسم کنه . دقیق مثل ترم قبل شده . منتها اون دفعه نمره ۷ من شد ۱۴ و همین باعث شد خیلی از هم کلاسی هام باهام لج کنن . چرا این قدر استاد روی درسم تاثیر داره . دبیرستان هم همین طوری بود . تنها سالی که از فیزیک خوشم اومده بود سال یش دانشگاهی ام بود . اونم به خاطر آقای صدر .... کسی که همه میگن بد اخلاقه ٬ هیچ کی ازش دل خوشی نداره و ... ولی من دوستش داشتم و این ارادت من هم باعث شد که چند باری آقای صدر جلوی همه ازم تعریف کنن . شاید هم همین تعریفا باعث شد که من نسبت بهشون ارادت یدا کنم . نمیدونم اول کدوم بود ؟ اصلا اول مرغ به وجود اومد یا تخو مرغ ؟!!!...." . " .... "

 * وقتی داشتم برمیگشتم به این فکر میکردم که دیگه قرار نیست محل .... خیلی عصبانی بودم . از اینکه از کارم زدم و بلند شدم اومدم سازمان ولی هیچ کی بهم خبر نداده که جلسه لغو شده .... بی خیال !! بی خیال !! بابا چرا عصبی میشی؟ مگه نمیخواستی سرت هوا بخوره . خوب خورد . بسه دیگه ..... به این فکر کردم که اگه همون آن برگردم چیز ضایعیه . پس یه کم بهتره توی خیابون بچرخم . نه !! زشته ....پس چی کرا کنم ؟ برم مدرسه ؟ نه !! طول میکشه . تازه اش هم بچه ها نیستن . صفا نداره .... برم پول واریز کنم به حساب انجمن !! این خوبه . یه بانک صادرات پیدا کردم و .... یه خورده گیج بازی در اوردم . حتی موقع عبور از خیابون با وجود بودن چراغ عابر پیاده باز هم گیج بازی در اوردم . گیج بودم و عصبانی .... گفتم برگشتنا هم پیاده بر میگردم تا هم سرم هوایی بخوره هم یه خورده زمان بگذره . یه تابلوی زیراکسی دیدم یادم اومد میخواستم از تمام صفحات شناسنامه ام زیراکس بگیرم !! نمیدونم برای چی ؟!! یادم اومد : برای درخواست کارت سمپاد . وقتی دیدم شناسنامه ام همراهمه کلی خوشحال شدم رفتم داخل .... برگشتم یه نگاهی به تابلو کردم . اینجا واقعا زیراکسیه ؟!! خیلی با کلاس تر از یه زیراکسی عادیه !! خیره خیره به تابلوهای روی دیوار نگاه میکردم یه خانمی داشت میگفت : " بفرمایین . فرمایشتون " تازه به خودم اومدم . شناسنامه ام رو دادم دستش .... همچنان با تعجب به در و دیوار نگاه میکردم . شبیه نمایشگاه بود . نمایشگاه دستگاه زیراکس و مانیتور تخت که توی یه سالن پر از تابلو و پوستر که پس زمینه قدیمی داره ... اه چی میگم ؟ حتی نمیتونم به خوبی توصیفش کنم ....

 * چون دیدم هنوز تا ظهر خیلی مونده برگشتم سر کار . کلا یک ساعت بیستر پیاده روی نکرده بودم . هم سرم یه هوایی خورد هم .... سرم درد میکرد . هوا خیلی سرد بود . به این فکر میکردم که خونه که میرم چی بگم ؟ یه ضایع شدن این قدر ارزش نداره که بخوام دروغ بگم . اصلا به کسی چه ربطی داره من کجا رفتم و چه کردم ؟ نیازی نیست توضیحی بدم .... ظهر وقتی کار ویژه نامه تموم شد خیلی اشتیاق داشتم . واقعا توپ شده بود . حتی بابام هم ازش خوششون اومده بود ....

 * بعد از ظهر خیلی خسته بودم ولی . میخواستم با یکی حرف بزنم . خدااااااااااا کجایی تو ؟ دوباره کسی بهم بها نداد . شاید هم عیب از خطوط بود که ..... باز هم انتظار !! منتظر جواب sms بودم که خوابم برد . بارها و بارها با صدای این و اون بلند شدم ولی فقط یه نگاهی به صفحه موبایلم میکردم و از خستگی زیاد میخوابیدم . نفهمیدم چی شد ؟!! کی رفت و کی اومد ؟!! ولی وقتی بیدار شدم که دیگه شب شده بود و کسی خونه نبود . هنوز هم جواب sms ام رو نگرفته بودم ..... کلافه شدم !! وقتی مامان زنگ زدند گفتند منیر آماده شو بریم بیرون . با اینکه تو این یک هفته اصلا حوصله بیرون رفتن رو نداشتم ولی این دفعه رو از خدام بود ....

 * شب خوبی بود . خونه عمه و داشتن یه دایی شوخ که کلی مسخره بازی در بیاره .... انتظاری که تمومی نداشت ....

پ.ن . همه اون کسی ها که بهم بها نمیدادن و من هم کل روز منتظر جوابش بودم یه نفره . همونی که هنوطم که هنوزه نمیدونم داره به چی فکر میکنه و .... امروز روز تولدش بود . راستی کسی میدونه که من باید به چی فکر کنم ؟ اصلا چه جوری میتونم فکر کنم وقتی هنوز خیلی از سوالات توی ذهنم جوابی بهشون داده نشده ؟!!

+ نوشته شده در  2007/1/23ساعت 23:55  توسط منیره.م  |