تبليغاتX
ساعتها غارتگران عمرند

ساعتها غارتگران عمرند

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید .·´¯`·._.·´¯`·. داستان غم پنهانی من گوش کنید

بعضی ها میگن : " آدمای با احساس آدمای ضعیفی هستند"

و بعضی های دیگه هم میگن : " کسی که احساسشو به زبون بیاره نشون دهنده ضعف احساسشه "

ولی من با هیچ کدوم موافق نیستم ... آخه دلم داره میترکه . نمیتونم نگم که دلم برای بچه یزدی های دانشگاه خیلی خیلی تنگ شده و البته چون موسم دید و بازدیده ٬ برای بچه های قدیمی مدرسه هم ....

دوستتون دارم . خیلی زیاد ...

+ نوشته شده در  2007/3/18ساعت 23:6  توسط منیره.م  | 

+ نوشته شده در  2007/3/7ساعت 1:46  توسط منیره.م  | 

چند تا چیز باید بگم :

۱- کتاب "پدر آن دیگری " رو کی خونده ؟!!! ماجرای همون بچه ای که همه بهش میگفتن خنگ ٬ خودش هم به این باور رسیده بود که خنگه !! همون بچه ای که فقط تنها ایرادش این بود که حرف نمیزد . همونی که فقط به خاطر لجبازی با بزرگتراش نمیتونست حرف بزنه . همونی که همه دست کمش گرفته بودند حتی باباش که بلد نبود بهش مهر بورزه .... داستان من هم ماجرای همون بچه است !! برین کتاب رو پیدا کنین و بخونین . کتاب بامزه ایه .....

۲- چند روزه با افراد مختلف جلسه های مختلفی رو داشتم ( چه رو در رو ٬ چه تلفنی ٬ چه اینترنتی ) و یه عضو یه اعتلاف شدم !! یه چیزی تو مایه های انجمن شاعران مرده و ....

۳- امروز مدید یه جلسه ۶ ساعتی داشت . اولش خیلی جو سنگینی حاکم بود . بعد یه ذره بهتر شد و بعد .... دبیر زیر سوال رفت و یک آن هم از خودش چیزی رو نشون داد که کلی من بهش امیدوار شدم ٬ حتی به قیمت خورد شدن من جلوی جمع .... *

۴- خیلی از بحث های امروز یه جورایی به من ربط داشت و این یه کم اعتماد به نفسمو زیاد کرد ....

۶- یه چیزی فهمیدم : هر نوع مسولیتی گردن من نهاده بشه تا جایی که از عهده ام بر میاد برای انجامش تلاش میکنم . حتی اگه شده به خاطر کشیدن نقاشی تا ۵ صبح بیدار بمونم . یا برای گیر اوردن قطاب خستگی ۴۰ ساعت گذشته رو نادیده بگیرم . یا بعد از ۷ ساعت کلاس پشت سر هم برم ترمینال و یه بسته پستی رو به راننده بدم و یا اینکه ساعتها بشینم و به مانیتور زل بزنم تا بتونم بین سایت های فیلتر شده مطلب دلخواهمو بیرون بکشم و یا اینکه .... اصلا بی خیال . منتی که نداریم سر کسی !!؟ وظیفمه ....

۷- بی خیال شماره ۵ بشین .... بعد از عمری یه بار مهدی یادم کرد و زنگم زد که اونم از بدشانسی سر جلسه بودم و نتونستم باهاش حرف بزنم . البته امروز به لطف کهربا با یه نفر غریبه هم ٬ هم صحبت شدم که تا حالا فقط اسمشو شنیده بودم ....

۸- همین الان یه چند تا مقاله ادبی رو برای داداشم ( اینو گفتم چون وقتی توی جلسه گفت من مثل داداش خانم منتظری میمونم ٬ کفم برید ) فرستادم ٬ راستی یه چیزایی گفت که خودم هم جرئت گفتنش رو نداشتم ولی یه چیزایی هم گفت که نباید میگفت . مهم نیست !! مهم اینه که به خیر و خوشی گذشت . امیدوارم همیشه همین طوری باشه!!

۹- فردا که نه!! همین امروز صبح که بشه کوئیز دارم و هیچی نخوندم .... حوصله جمع و ور کردن افکارم رو هم ندارم . شاید هم وقتشو ندارم و حوصله اش رو دارم !! نمیدونم . به هر حال برای جمع و جور کردن افکارم یه برگه میخواد و خودکار که فعلا در دسترس نیست ....

۱۰- یادم رفت بگم : به اینجا هم یه سر بزنین و نظر یادتون نره . مسئول برنامه اش یکی از رفقای دبیرستانمه که سر کلاس آز-ریاضی در مورد همین وبلاگ با هم میچتیدیم و کل کل میکردیم ....

۱۱- شب همگی خوش .... تنتون و روحتون سالم باشه و موبایلاتون هم !!!


* یه درد و دل : هیچکی ندید ولی اشکم دراومد . الانم که دارم به قضیه فکر میکنم دوباره گریه ام گرفته . اون وقتش هم احساس میکردم یه بچه ای هستم که بابا بزرگش دعواش کرده و بغض توی گلوشه ولی جرئت نداره چیزی بگه و یا حتی اشکش بریزه ....

+ نوشته شده در  2007/3/6ساعت 1:59  توسط منیره.م  | 

همین الان .... همین الان الان ... همین الان یعنی ساعت ۶:۵۵ از اردو "پیست کوهرنگ " برگشتم ... اولین کاری که کردم باز کردن در سایت بود . بعدش هم میرم میخوابم چون وحشتناک به خواب نیاز دارم .... میتونم بگم حدود ۴۰ ساعته که فقط ۲ ساعت خوابیدم .... کلی حرف دارم واسه گفتن . از ماجراهایی که اتفاق افتاد و از چیزایی که دیدم . از قضیه نخوابیدن دیشبم تا برف بازی نکردنم تا برنامه آخر هفته ام که به کل قاطی شد و به هیچ کدوم نرسیدم .... خسته ام . میرم میخوابم انشاءا... فردا یا آخر همین امشب دوباره آپ میکنم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/3/1ساعت 19:5  توسط منیره.م  | 

کی فیلم ساعتها با بازی نیکول کیدمن و جولیا مور رو دیده ؟

the hours

کی داستانش رو خونده؟

saatha

ویرجینیا وولف نویسنده رمان "خانم دالووی" از پیشگامان نهضت فمنیسم .... حالا به من چه؟ بخونینش جالبه !! البته من هنوز وقت نکردم این کتابو کامل بخونم ....

+ نوشته شده در  2007/2/27ساعت 15:6  توسط منیره.م  | 

ساعت ۱۱:۲۰

قلبم داره تند میزنه ٬ سرم به شدت درد میکنه . حتی اون کتابی رو که داشتم می خوندم کنار گذاشتم ٬ چون هیچی از جملاتش رو نمیفهمیدم . نگام رو انداختم به ساعت و منتظرم ساعت ۱۲ بشه و شاید هم صبح ! نمیدونم چرا میخوام کفرش رو در بیارم؟!! میخوام اذیتش کنم . دوست دارم زنگم بزنه ولی جوابشو ندم. دوست دارم فکر کنه الان خوابم . در حالی که نمیدونم چه جوری کاری کنم که خوابم ببره. قرار بود بعد از اینکه جوابا سوالهامو گرفتم زنگش بزنم و بهش بگم که قضیه چیز خاصی نیست - شاید هم برای اون باشه - ولی نمیدونم چرا یهو سر لج افتادم . شاید به خاطر این بود که دستور داد ٬ امر کرد و یا به عبارتی گفت بهش زنگ بزنم . ته دلم گفتم اگه خیلی مشتاقه ٬ خودش زنگ بزنه .... اصلا به من چه؟

ساعت۱۱:۳۰

چه قدر ساعتها دیر میگذرن ؟ سرم داره از درد میترکه . تمام بدنم یخ کرده . یه صدای ممتد از اتاق بغلی میاد و حسابی اعصابمو به هم ریخته . همش نیم ساعت گذشته ولی انگار ساعتهاست. چرا من این قدر صبر ندارم ؟ چرا نمیتونم حتی نیم ساعت صبر کنم ؟ چرا دلم نمیاد این بچه رو الکی اذیت کنم ؟ ولی باید بفهمه !! بفهمه از شب تا صبح منتظر شدن یعنی چی؟

- منیر حالت خوبه ؟ به نظرت الان منتظره ؟ عمرا ! زهی خیال باطل !!

- نمیدونم ! باید منتظر باشه . یعنی اگه مرده باید منتظر باشه ....

- چه دلیلی داره ؟ منتظر باشه که چی بشه؟

- منتظر باشه که زنگش بزنم و لااقل حس فضوليش بخوابه .

- عمرا ٬ تازشم اگه منتظر باشه نه به خاطر توهه ٬ نه به خاطر .... خودتم ميدوني به خاطر حس کنجکاويشه ...

- همين ٬ همين کافيه ٬ لااقل ميفهمه وقتي ميگم انتظار کشيدن سخته يعني چي ؟

- پس اگه اينه چرا ميخواي ۱۲ زنگش بزني؟ بزار تا صبح منتظر بمونه!

- آخه دلم نمياد ! اه ٬ همش دل کار دستم ميده ....

اصلا ميرم پايين توي سايت ٬ اگه شد سرخودمو گرم ميکنم مه حتي ساعت ۱۲ هم يادم بره زنگش بزنم ٬ موبايل هم توي اتاق جا ميزارم ... دلم ميگه نه !! ولي من اصرار دارم ....

ساعت۱۲

ديگه طاقت ندارم ٬ آزيتا گفت منير اگه ميخواي بمون توي سايت ولي گفتم نه .... دارم ميرم زنگش بزنم.

خيلي خنگ و ديوونه ام ٬ نه؟

ساعت ۱۲:۴۰

ديدي خودتو ضايع کردي؟ اصلا هم منتظر نبود ! ....

الانم حتما چون قضيه حساس شده واسش براش مهمه - حساس چيه؟

- به من چه ؟ من که از خودم حرف در نيوردم . من فقط شنيدم و ترجيح دادم قبل از اينکه به هر کس ديگه اي بگم برم و به خودش بگم . اين بده؟

ولي يه چيزي گفت تا ۲۰ min ديگه زنگ ميزنه . منم قراره سر ۲۰ min گوشیم رو خاموش کنم .... نه خیلی ضایعست .... پس اگه ساعت از ۱۲:۵۴ - یه ارفاق ۱۲:۵۵ - گذشت و زنگ زد ٬ جوابشو نمیدم . میگم روی ویبره بود ٬ من خوابم برد ٬ نفهمیدم

- میدونی که این طوری نمیگی!! چون دروغ بلد نیستی ....

حالا ببینم چه طور میشه ٬ ۲۰ min دیگه یا خاموش میکنم یا جواب نمیدم .... ( ۲۰ min دیگه یعنی ارفاق بزرگ و ساعت ۱)

ساعت ۱۲:۵۴

گذاشتم روی ویبره ٬ وای به حالش اگه تا ساعت ۱ زنگ نزنه . بالاخره یادش میدم خوش قولی یعنی چی ....

ساعت ۱

شد ساعت ۱ و زنگ نزد . از این به بعد تا زمانی که بیدارم اگه ۴ بار زنگ زد ٬ دفعه چهارم جوابشو میدم مگرنه قبلیاش رو جواب نمیدم . ( نمیدونم چرا همش دارم کوتاه میام ؟ )

ساعت ۱:۲۵

زنگ زد و باز هم - شد دو بار - sms داد ٬ جواب دادم - از بس خرم - از این به بعد اگه زنگ زد جواب میدم ولی به sms دیگه نه! حرص کرد bye داد .

ساعت ۶:۲۰

دیشب خیلی از لحنش ناراحت شدم . داشتم از سر درد ميترکيدم . به همين خاطر ديدم ارزش نداره وقت خودم و اونو الکي بگيرم ، رفت خوابيدم . الان sms اش رو ديدم . ساعت ۲:۱۲ فرستاده . همچنان طرز حرف زدنش فرقي نکرده . هنوز دستور ميده و خودش رو به آب و آتيش زده تا من جوابشو بدم ....

کافي بود فقط يه بار ازم ميخواست که اين کارو براش انجام بدم .... فقط ميگفت : منير بگو !! نه اينکه بگه : بايد بگي ....

اصلا قضيه چيز مهمي نيست ولي اين يارو بايد چند تا درس بگيره .

اولين چيز خوش قوليه . اگه روز بود غمي نبود ولي کي حاضره تا 1 نصف شب بيدار بمونه و بعد طرف زنگ نزنه و نيم ساعت بعدش که زنگ زد هيچي بهش نگه ؟

دوميش احترام نگه داشتنه که به خاطر اينکه مي خواد يه چيزي رو بدونه نياد و تمام روابط بينمون رو بشکنه - منير خودت چي ؟ تو که ادعات ميشه ! يادت که نرفته خودتم گاهي همين کارو ميکردي !! غير از اينه ؟!!

سوميش هم به قدري عصبانيم که فعلا حوصله ندارم ....

+ نوشته شده در  2007/2/23ساعت 0:4  توسط منیره.م  |