نیم ساعت زود تر رفتم .... یعنی از فرصت استفاده کردم و به بهانه اینکه مامان داشتند محبوبه رو میبردند مدرسه ٬ منم همراهشون شدم ... مگرنه فکر نکنم کسی اجازه میداد من هم برم .
جشن ( یا به عبارتی گردهمایی ) خیلی خوب بود . برنامه هاش رو نمیگم . چون خداییش هیچ کی به برنامه ها توجه نداشت . اغلب بعد از یک سال دوستان قدیمیشون رو میدیدند و ترجیح میدادند که با دوستاشون دیدنی کنن تا اینکه ببینند برنامه چیه؟!! البته اگر این ناظر های بد عنق سالن میزاشتند ....
تا ساعت ۱۰ فقط بچه ها بودند که با هم حرف میزدند و حتی هیچ کی نفهمید روی سن چه خبره . ( پسر عمه من هم چون با برو بچز فامیل قرار فوتبال داشت تا ساعت ۱۰ بیشتر نموند و کل مراسم از دستش در رفت ) تئاتر که شروع شد یه ذره همه ساکت تر شدند . درسته که تئاترش قسمت اضافی زیاد داشت ولی مزه اش به اون قسمت هایی بود که نقش معلم ها رو بازی میکردند
. اون یارو - بازیگر - نقش آقای ایزد پناه - معلم شیمی - و آقای میرجلیلی - معلم ریاضی - رو به خوبی بازی کرد ولی در مورد آقای راستی - معلم ادبیات - همه دخترها مونده بودیم که کی آقای راستی این جوری رفتار میکردند ؟!! تازه داشتیم حس میکردیم که آره !! همین که میگفتند "راستی" بین دخترها و پسرها فرق میزاره یعنی چه !!
این وسط هم سه چهار بار موبایلم به صدا در اومد و دائم مجبور بودم برم بیرون سالن . که باعث شد همکلاسی های قدیمی ایم صندلی ایم رو اشغال کنند و من مجبور بشم برم ته ردیف بشینم
. سیما یه حرکتی کرد که کفم برید ( یه ذره از خودش معرفت نشون داد ) .... و دوباره داد موبایلم در اومد . بچه های دانشگاه بودند که زنگ میزدند و بلیط اتوبوس میخواستند . خودم هم گیج شده بودم . آخرش مجبور شدم کاری رو بکنم که اصلا دلم راضی نبود ....
بعضی از معلم ها رو صدا زدند و بهشون لوح دادند ( این رو الان از روی عکس ها دیدم ) و بعدش هم برای استراحت رفتیم بیرون .... کلی عکس گرفتــــــم . آخه عکاس بچه ها من بودم . حسابی شلوغ کردیم . به طور کلی ۸۴ ای های دختر تابلوترین دخترای مدرسه بودیم ( از لحاظ سر و صدا و پایه بودن ) آخرش هم همون ناظر بد عنق سالن اومد و یه چیزی گفت در مورد ۸۴ ای ها و ۸۵ ای ها . و ما رو مجبور کرد برگردیم توی سالن ( آخرش نفهمیدم دلیل این گردهمایی چیه ؟!! مگه نه اینکه میخوان دور هم جمع بشیم و هم رو ببینیم . پس چرا این قدر اذیت میکنن؟! - حالا کیه که بشنوه؟!! )
وقتی وارد سالن شدیم گروه موسیقی داشتند تمرین میکردند و وقتی کم کم همه وارد سالن شدند مجری اومد روی سن و به طور کاملا محترمانه ای به همه گفت " لطفا خفقان بگیرید !! آخه گروه موسیقی حواسشون پرت میشه !!!! "
برنامه رو با یه موسیقی آروم شروع کردند ناهید که گریه اش گرفته بود .... من هم خنده ام . سیما تمام مدت داشت از برگه ها و مجله ای که بهش داده بودند عکس میگرفت . منم به اون میخندیدم . آخه مثل خودم خله !!!
یه کلیپ پخش کردند . خیلی خوب بودا ولی .... همش عکسایی بود که پارسال توی همین مراسم گرفته شده بود . اغلب کلیپ میسازند که یادآور گذشته ها باشه . من که میگم سنگین تر این بود که همون کلیپی که پارسال توی مراسم پخش کرده بودند رو دوباره پخش میکردند ....
نوبت به هیئت مدیره انجمن رسید که برن رو سن . من که نفهمیدم کیا بودند
.... تمام مدتی که این ۴ نفر نوبتی حرف میزدند و به سوالات بچه ها جواب میدادند من هم داشتم فرم ها رو پر میکردم و به قدری به چرت و پرت گفتن افتاده بودم که ناهید و سیما روده بر شدند . آخه خداییش سوالای فرمه خیلی بامزه و چرند بود . به سیما هم گفتم : " کاشکی میشد یه کپی از اون فرم رو بدنم بیارم خونه تا با خانواده بشینیم بخندیم " .... به خصوص قسمتای مربوط به خصوصیات خانوادگی . چی گفت اون یارو ؟!! هان !! قسمتهای آماری
. مثلا یه نمونه سوالش این بود : " آیا تا به حال ازدواج کرده اید ؟" بعد زیرش برای جواب بله یه سوال گذاشته بود و برای جواب خیر هم نوشته بود : "آیا مایلید همسر آینده شما سمپادی باشد؟ " این تکه هاش رو که خداییش از ته دل میخندیدیم . آخه کی حاضره به این سوالها جواب درست حسابی بده ؟ و یه خورده سوال با مزه دیگه که سیما و ناهید هم به مواردش اضافه میکردند و من هم جواب چرند بهشون میدادم و با هم میخندیدیم . آخرین سوالش هم یادمه . نوشته بود " آیا تا به حال متارکه کرده اید؟" . " آیا ازدواج مجدد کرده اید؟ " .... یکی داشت داد میزد که هرکی سوال داره بنویسه بده به من . آروم به سیما گفتم " من سوال دارم : آیا ..........................* سانسور* دارد؟!! " خداییش نمیشه سواله رو گفت ولی همین سوال من باعث شد کلی برچسب بیکلاسی و بی اتیکتی بخورم . جواتم دیگه !! چی کار میشه کرد ؟!!
اخرین برنامه هم اهدای لوح به زوج های سمپادی بود . یعنی به زوج هایی که هر دو نفر سمپادی باشن لوح تقدیر میدادند . دقت کردین که یه زوج امکان داره سالیان سال ٬ هر سال این لوح رو بگیره ؟!!! خداییش شانس میخواد ا !! محمد و خانمش هم رفتند و لوح گرفتند .... و برنامه تموم شد ....
توضیحات :
۱. من نفهمیدم این چه رسمیه که یکی رو "دعوت رسمی " کنن ولی بعدش حتی نیان جلو و سلامش کنن؟!! قائدتا میزبان میاد جلوی در و بعد از سلام ٬ احوال پرسی میهمان رو به داخل راهنمایی میکنه . اصلا همه جا رسمه که میزبان محل میهمان بزاره . نه برعکس !!!
۲. خیلی ها رو امروز شناختم و فهمیدم سمپادی هستند . مثلا فهمیدم به غیر از مجید میرجلیلی چند تا دیگه سمپادی هم بین پسرای دانشگاه داریم . یا اینکه زن مهدی اعلم ( اسمش رو یادم رفته ) سمپادی بوده و یا اینکه .....
۳. تمام مدت مراسم من به طور کاملا تابلویی شوت میزدم !! و یه بار هم سوتی دادم و خودم هم از خجالت سرخ شدم ....
۴. مراسم خوبی بود . خوش گذشت . ایشا لا هر ساله باشه . شما هم تشریف بیارین اون ورا . مزاحم شدیم .... ( شلوغی سر بعضیها میگفت بهتره بعضی ها مزاحم نشن )