تبليغاتX
ساعتها غارتگران عمرند

ساعتها غارتگران عمرند

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید .·´¯`·._.·´¯`·. داستان غم پنهانی من گوش کنید

چرا میگن طرف مثل بچه خوابش برده در حالیکه بچه ها هر دو ساعت یک بار از خواب بیدار می شن و گریه می کنن؟

چرا وقتی باطری کنترل تلویزیون تموم می شه دکمه های اونو محکمتر فشار میدیم؟

چرا اگر به کسی بگید که در فضا ۴ میلیارد ستاره وجود داره باورش میشه ولی اگر بهش بگید رنگ دیوار خیسه خودش با دست امتحان می کنه تا مطمئن بشه؟

چرا برای انجام مجازات اعدام با تزریق آمپول سمی، از سرنگ استریل استفاده می کنن؟

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 1:56  توسط منیره.م  | 

یه سری مطلب خوندم که خیلی ازشون خوشم اومد توی ادامه مطلب مینویسم ....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 1:56  توسط منیره.م  | 

داغ کرده بودم . احساس میکردم استخوان دستم داره از وسط دو نیم میشه . داد زدم دستم و طناب رو ول کردم . سرم گیج رفت . احساس کردم نشون وسط طناب که تقریبا کشیده شده بود به طرف ما یه ذره دور تر میشد . دوباره نزدیک شد و بعد با سرعت دور شد . ما باختیم و همه این ماجرا در عرض ۱۰ ثانیه اتفاق افتاد . همش تقصیر من بود . اگه حواسم بود و طناب رو دو بار دور دستم نمیچرخوندم هنوز روی پا وایساده بودم و مسابقه رو هم میبردیم ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 1:46  توسط منیره.م  | 

ظهر بد جور دلم گرفته بود .... رفتم پیش ۸۲ ای ها ولی با این حال زیاد حالم بهتر نشد . از این دلخور بودم چرا دور و بریام این قدر بی معرفتن . یادم اومد من هم همچین با معرفت نیستم . برای تفریح هم که شده به خیلی ها تک زدم .... با اینکه کلی درس داشتم ولی نشستم کتاب " روی ماه خداوند را ببوس " رو خوندم .... فکرم بد جور مالیخولیایی شده بود . اومدم سایت که بنویسم شاید یه ذره آروم بشم.... داشتم مینوشتم که ... بی خیال . همین قدر میگم که یکی اومد حالم رو گرفت ( میخواستم در مورد آدمای اطافم مطلب بزنم ولی فقط تونستم در مورد یکیشون تایپ کنم . که توی ادامه مطلب نوشتم )

رفتم اتاق . یه خورده با هم اتاقیم دیوونه بازی در اوردیم ( بهش گفتم زهرا من میرم ته بال و بهت زنگ میزنم . تو گوشی رو بردار و باهام صحبت کن .... ولی زهرا یه ایده دیگه داد . به جان خودم در این حد زده بود به کله ام ) آخه اون هم دلش گرفته بود . یه برنامه ریخت و با اون یکی هم اتاقیم پا شدن رفتند اصفهان و من رو تنها گذاشتند . دلم دیگه داشت میترکید . نمیدونم چه مرگیم شده بود که ....

دلواپس خیلی ها بودم . دلم میخواست با یکی حرف بزنم و خالی بشم . ولی مثل همیشه تو دقیقه نود کسی پیداش نمیشد . زنگ زدم به یکی از رفقای قدیمی . لحن خشکش آزارم میداد . بیشتر مکاله مون با سکوت سپری شد . اعصابم رو بد جور به هم ریخت . دل تنگی و گرفتگی دلم تبدیل شده بود به دلشوره و دل نگرانی . نمیدونستم چرا توی لحنش یه اتفاق میبینم .... پشت خطی داشتم ( بعد هرگزی یکی زنگم زده بود ) حرف دوستم خیلی نگرانم کرد . زنگ زدم به یکی از دوستان مشترکمون . به محض اینکه گوشی رو برداشت زد زیر گریه .... گفتم چی شده ؟!! و باز با هق هق شروع کرد به گفتن .... گفت خونه شون آتیش گرفته !! میگفت شانس اوردند که برای هیچ کدومشون اتفاقی نیوفتاده . می گفت ... در حین صحبتاش دائم میزد زیر گریه . معلوم بود خیلی ترسیده .... منم هم اشکم در اومده بود .... گیج شده بودم . همین جوریش خودم سر در گم بودم . مونده بودم چه جوری آرومش کنم ....

دلشوره ام شدت گرفته . الانم که ساعت ۲ نصفه شبه هنوز دلشوره دارم . شاید یه خورده اش به خاطر خبری باشه که توی موقعیت بد بهم دادند ( به قول قاسمی بهتره صدقه بدم ) ولی بیشترش به لحن خشک دوستم بر میگرده ... اصلا باورم نمیشد این طوری باهام رفتار کنه !! نمیدونم چه اش شده .... خیلی نگرانشم !! ولی خودش گفت میخواد تنها باشه و ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 1:54  توسط منیره.م  | 

بودیم و کسی باور نداشت که هستیم

بگذار نباشیم شاید بدانند که بودیم .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 17:18  توسط منیره.م  | 

داشتم باهاش تلفنی حرف میزدم . در اومد گفت بیا بیرون و من هم با تعجب گفتم از کجا؟ گفت از اتاق بیا بیرون .... نگاهی به دور و برم انداختم . از روی تخت با روتختی آبی رنگم بلند شدم . هنوز گوشی موبایلم دستم بود . کفشم رو پوشیدم در اتاق خوابگاه رو باز کردم . به محض اینکه از در اتاق اومدم بیرون دیدم داره از انتهای بال * میاد جلو . گوشی رو قطع کردم . از طرز راه رفتنش فهمیدم خیلی عصبانیه .... گوشیش رو گذاشت سر جاش و به طرف من اومد . گفتم : "چی شده؟ " با عصبانیت گفت : " تو که میدونستی خانم چاووش بدشون میاد اداشون رو در بیارن چرا بهم نگفتی؟" گفتم : " از کجا باید میدونستم ؟" گفت : "تو میدونستی" .

گیج شده بودم . ته فکرم میگفتم خانم چاووش که اصلا اونجا نبودن . حتی نیومدن لوحشون رو بگیرن . اصلا کی اداشون رو در اورد ؟ ما دو تا بازیگر کم داشتیم . بهش گفتم : " کسی که ادای ایشون رو در نیورد " هنوز هم عصبانی بود . گفت : " تو اصلا حواست نبود . به برنامه ها توجه نداشتی . بیا از دوستات بپرس " و منو برد ته بال . چند تا از بچه های مدرسه روی پله ها نشسته بودند . از اونا هم پرسید و رو کرد به من و گفت : " دیدی گفتم " گفتم : " خوب حالا چی شده مگه ؟" گفت : " ایشون زنگ زدند و هر چی از دهنشون در اومده به شریفی گفتند " . میدونستم دنبال یه بهونه است . میدونستم از دستم ناراحته و میخواد به بهونه مختلف سرم خالی کنه . گفتم : " تو دروغ میگی !! از ایشون بعیده ". به محض اینکه گفتم تو دروغ میگی ، قرمز شد . کارتش میزدی خونش نمی اومد . خیلی خیلی از دستم عصبانی شده بود . موبایلشو در اورد و زنگ زد به دوستش , طرف که گوشی رو برداشت گفت " شریفی !! بگو که خانم چاووش چی گفتن" و بدون اینکه نگاهی بهم بکنه گوشی رو با شدت به طرف دوستم دراز کرد و گفت : " شماها شاهد باشین ، حرف منو که باور نمیکنه " . حرصم در اومده بود . از اینکه این قدر الکی بهش برخورده بود و حالا دیگه هم بهونه پیدا کرده بود که محلم نذاره . منم دستم رو دراز کردم و با شدت تمام گوشیش رو از دستش گرفتم . گفتم : " باشه تو راست میگی ، ولی به من ربطی نداشت " گفت : " من این باشه اجباری رو نمیخوام " و برگشت طرف بال که بِره . ته دلم ناراضی بودم از رفتارش ولی اصلا دوست نداشتم این طوری بِره ، دوست داشتم بیشتر باهم حرف میزدیم ، لااقل توی این فرصت کمی که به وجود اومده . حالا دیگه رسیده بود به وسط بال . موضوع رو عوض کردم گفتم : " راستی چه شکلی اومدی خوابگاه ما .... " یه برگشت و یه نیم نگاهی بهم انداخت و بدون اینکه به سوالم جواب بده رفت .

از خواب * پریدم . نمیدونستم کابوس دیدم یا .... آخه اولین بارم بود که خوابشو میدیدم تازه اونم کجا ؟!! خوابگاه !! باورم نمیشد خوابگاه توی خواب این قدر وحشتناک به نظر برسه . رفتم یه لیوان آب خوردم . ساعت رو که نگاه کردم متوجه شدم هنوز چیزی وقت نبود که خوابیده بودم . احیانا زیادی فکرم مشغول بوده . از دست خودم ناراحت بودم و بد جور عذاب وجدان گرفته بودم . چون تظاهر به کاری کرده بودم که خودم وحشتناک ازش متنفر بودم .... به کسی خندیدن !!

همیشه میگن : " با هم بخندیم اما به هم نخندیم " منم این حرف رو خیلی قبول داشتم و دارم . تمام سعیم رو میکنم که به کسی نخندم . چون وحشتناک از مسخره کردن دیگران بیزارم .... منتها دیروز به یکی گفتم که بهش خندیم و دیشب هم .....

یه معذرت خواهی بزرگ بهش بدهکارم . خودش که گفت بهش بَر نخورده و از دستم ناراحت نشده - کاش شده بود - ولی به هر حال معذرت . اینم بزرگش : معذرت میخوام

پ.ن.

* بال : راهروی خوابگاه . توی هر بال 13 تا اتاق هست . 7 تا زوج و روبروش 6 تا فرد .

* روان شناسان ثابت کرده اند که خواب یک آدم سالم سیاه - سفید هست . یعنی ما جلوه رنگ ها رو توی خواب میبینیم نه خود رنگ ها رو . به عبارت دیگر وقتی خواب میبینیم تجسمی که از قبل از ااجسام داشتیم باعث میشه که فکر ، فکر ، کنیم که هر جسم چه رنگی دارد در حالی که تمام خواب ما سیاه - سفید هست .

فقط یه استثناء وجود دارد و اون هم در مورد افراد روان پریش یا به عبارتی دیوانه ، خل وضع ، روانی و .... هست . خواب این افراد رنگی هست ....

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 23:51  توسط منیره.م  | 

نیم ساعت زود تر رفتم .... یعنی از فرصت استفاده کردم و به بهانه اینکه مامان داشتند محبوبه رو میبردند مدرسه ٬ منم همراهشون شدم ... مگرنه فکر نکنم کسی اجازه میداد من هم برم .

جشن ( یا به عبارتی گردهمایی ) خیلی خوب بود . برنامه هاش رو نمیگم . چون خداییش هیچ کی به برنامه ها توجه نداشت . اغلب بعد از یک سال دوستان قدیمیشون رو میدیدند و ترجیح میدادند که با دوستاشون دیدنی کنن تا اینکه ببینند برنامه چیه؟!! البته اگر این ناظر های بد عنق سالن میزاشتند ....

تا ساعت ۱۰ فقط بچه ها بودند که با هم حرف میزدند و حتی هیچ کی نفهمید روی سن چه خبره . ( پسر عمه من هم چون با برو بچز فامیل قرار فوتبال داشت تا ساعت ۱۰ بیشتر نموند و کل مراسم از دستش در رفت ) تئاتر که شروع شد یه ذره همه ساکت تر شدند . درسته که تئاترش قسمت اضافی زیاد داشت ولی مزه اش به اون قسمت هایی بود که نقش معلم ها رو بازی میکردند . اون یارو - بازیگر - نقش آقای ایزد پناه - معلم شیمی - و آقای میرجلیلی - معلم ریاضی - رو به خوبی بازی کرد ولی در مورد آقای راستی - معلم ادبیات - همه دخترها مونده بودیم که کی آقای راستی این جوری رفتار میکردند ؟!! تازه داشتیم حس میکردیم که آره !! همین که میگفتند "راستی" بین دخترها و پسرها فرق میزاره یعنی چه !!

این وسط هم سه چهار بار موبایلم به صدا در اومد و دائم مجبور بودم برم بیرون سالن . که باعث شد همکلاسی های قدیمی ایم صندلی ایم رو اشغال کنند و من مجبور بشم برم ته ردیف بشینم . سیما یه حرکتی کرد که کفم برید ( یه ذره از خودش معرفت نشون داد ) .... و دوباره داد موبایلم در اومد . بچه های دانشگاه بودند که زنگ میزدند و بلیط اتوبوس میخواستند . خودم هم گیج شده بودم . آخرش مجبور شدم کاری رو بکنم که اصلا دلم راضی نبود ....

بعضی از معلم ها رو صدا زدند و بهشون لوح دادند ( این رو الان از روی عکس ها دیدم ) و بعدش هم برای استراحت رفتیم بیرون .... کلی عکس گرفتــــــم . آخه عکاس بچه ها من بودم . حسابی شلوغ کردیم . به طور کلی ۸۴ ای های دختر تابلوترین دخترای مدرسه بودیم ( از لحاظ سر و صدا و پایه بودن ) آخرش هم همون ناظر بد عنق سالن اومد و یه چیزی گفت در مورد ۸۴ ای ها و ۸۵ ای ها . و ما رو مجبور کرد برگردیم توی سالن ( آخرش نفهمیدم دلیل این گردهمایی چیه ؟!! مگه نه اینکه میخوان دور هم جمع بشیم و هم رو ببینیم . پس چرا این قدر اذیت میکنن؟! - حالا کیه که بشنوه؟!! )

وقتی وارد سالن شدیم گروه موسیقی داشتند تمرین میکردند و وقتی کم کم همه وارد سالن شدند مجری اومد روی سن و به طور کاملا محترمانه ای به همه گفت " لطفا خفقان بگیرید !! آخه گروه موسیقی حواسشون پرت میشه !!!! " برنامه رو با یه موسیقی آروم شروع کردند ناهید که گریه اش گرفته بود .... من هم خنده ام . سیما تمام مدت داشت از برگه ها و مجله ای که بهش داده بودند عکس میگرفت . منم به اون میخندیدم . آخه مثل خودم خله !!!

یه کلیپ پخش کردند . خیلی خوب بودا ولی .... همش عکسایی بود که پارسال توی همین مراسم گرفته شده بود . اغلب کلیپ میسازند که یادآور گذشته ها باشه . من که میگم سنگین تر این بود که همون کلیپی که پارسال توی مراسم پخش کرده بودند رو دوباره پخش میکردند ....

نوبت به هیئت مدیره انجمن رسید که برن رو سن . من که نفهمیدم کیا بودند .... تمام مدتی که این ۴ نفر نوبتی حرف میزدند و به سوالات بچه ها جواب میدادند من هم داشتم فرم ها رو پر میکردم و به قدری به چرت و پرت گفتن افتاده بودم که ناهید و سیما روده بر شدند . آخه خداییش سوالای فرمه خیلی بامزه و چرند بود . به سیما هم گفتم : " کاشکی میشد یه کپی از اون فرم رو بدنم بیارم خونه تا با خانواده بشینیم بخندیم " .... به خصوص قسمتای مربوط به خصوصیات خانوادگی . چی گفت اون یارو ؟!! هان !! قسمتهای آماری . مثلا یه نمونه سوالش این بود : " آیا تا به حال ازدواج کرده اید ؟" بعد زیرش برای جواب بله یه سوال گذاشته بود و برای جواب خیر هم نوشته بود : "آیا مایلید همسر آینده شما سمپادی باشد؟ " این تکه هاش رو که خداییش از ته دل میخندیدیم . آخه کی حاضره به این سوالها جواب درست حسابی بده ؟ و یه خورده سوال با مزه دیگه که سیما و ناهید هم به مواردش اضافه میکردند و من هم جواب چرند بهشون میدادم و با هم میخندیدیم . آخرین سوالش هم یادمه . نوشته بود " آیا تا به حال متارکه کرده اید؟" . " آیا ازدواج مجدد کرده اید؟ " .... یکی داشت داد میزد که هرکی سوال داره بنویسه بده به من . آروم به سیما گفتم " من سوال دارم : آیا ..........................* سانسور* دارد؟!! " خداییش نمیشه سواله رو گفت ولی همین سوال من باعث شد کلی برچسب بیکلاسی و بی اتیکتی بخورم . جواتم دیگه !! چی کار میشه کرد ؟!!

اخرین برنامه هم اهدای لوح به زوج های سمپادی بود . یعنی به زوج هایی که هر دو نفر سمپادی باشن لوح تقدیر میدادند . دقت کردین که یه زوج امکان داره سالیان سال ٬ هر سال این لوح رو بگیره ؟!!! خداییش شانس میخواد ا !! محمد و خانمش هم رفتند و لوح گرفتند .... و برنامه تموم شد ....

توضیحات :

۱. من نفهمیدم این چه رسمیه که یکی رو "دعوت رسمی " کنن ولی بعدش حتی نیان جلو و سلامش کنن؟!! قائدتا میزبان میاد جلوی در و بعد از سلام ٬ احوال پرسی میهمان رو به داخل راهنمایی میکنه . اصلا همه جا رسمه که میزبان محل میهمان بزاره . نه برعکس !!!

۲. خیلی ها رو امروز شناختم و فهمیدم سمپادی هستند . مثلا فهمیدم به غیر از مجید میرجلیلی چند تا دیگه سمپادی هم بین پسرای دانشگاه داریم . یا اینکه زن مهدی اعلم ( اسمش رو یادم رفته ) سمپادی بوده و یا اینکه .....

۳. تمام مدت مراسم من به طور کاملا تابلویی شوت میزدم !! و یه بار هم سوتی دادم و خودم هم از خجالت سرخ شدم ....

۴. مراسم خوبی بود . خوش گذشت . ایشا لا هر ساله باشه . شما هم تشریف بیارین اون ورا . مزاحم شدیم .... ( شلوغی سر بعضیها میگفت بهتره بعضی ها مزاحم نشن )

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 19:7  توسط منیره.م  | 

از سوسک مي ترسيم ... از له کردن شخصيت ديگران مثل سوسک نميترسيم.

از عنکبوت ميترسيم ... از اينکه تمام زندگيمون نار عنکبوت ببنده نمي ترسيم.

از خوب سرخ نشدن کوکو سبزي ميترسيم ... از سرخ شدن ادما از خجالت نميترسيم.

از سرما خوردگي ميترسيم ... از سرخورده کردن دوستامون نميترسيم.

از شکستن ليوان ميترسيم ... از شکستن دل ادما نميترسيم.


اين شعر کانديداي شعر برگزيده سال 2005 شده. توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره :

وقتي به دنيا ميام، سياهم،

وقتي بزرگ ميشم، سياهم،

وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم،

وقتي مي ترسم، سياهم،

وقتي مريض ميشم، سياهم،

وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم...

و تو،

آدم سفيد،

وقتي به دنيا مياي، صورتي اي،

وقتي بزرگ ميشي، سفيدي،

وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي،

وقتي سردت ميشه، آبي اي،

وقتي مي ترسي، زردي،

وقتي مريض ميشي، سبزي،

و وقتي مي ميري، خاکستري اي...

و تو به من ميگي رنگين پوست


و این زمینی ها چه موجودات عجیب و پیچیده ای هستند. حتی موقع ورود به دنیای خود می گریند.

همدیگر را ناگه دوست دارند و به همین سرعت از هم متنفر می شوند.

به هم اعتماد و بیشترشان به هم شک دارند.

هدیه می دهند و در عین حال از هم می دزدند.

چه زیبا همدیگر را می بوسند و چه راحت به دار می اویزند ...

و زود تمام می شود زندگی مضحک و پوشالیشان


تو اگر مي دانستي

که چه دردي دارد

خنجر از دست رفيقان خوردن

هرگز از من نمي پرسيدي

که چرا تنهايي

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 21:37  توسط منیره.م  | 

دارم یه قرار ملاقات میزارم با یه دوست . یه دوستی که خیلی وقته گمش کردم و میخوام دوباره پیداش کنم ....

پ.ن. اردوی خوبی بود . هیچ وقت احساس بدی نداشتم و این بهترین روز بود برام . و هیچ وقت هم از بودن مامانم در کنارمون ناراضی نبودم . حتی میتونم بگم وجود ایشون کلی قوت قلب بود واسم ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 22:11  توسط منیره.م 

؟!!

.

.

.

!!؟

.

.

.

؟

.

!!

.

.

به جان خودم یادم رفت چی میخواستم بگم ....

اوایلی که موبایل گرفته بودم یکی ازم پرسید اهل تک (mis) هستم یا نه ؟!! منم براش فلسفه تک رو توضیح دادم ....

1. گاهی وقتی میخوام به یکی بگم که به یادت هستم بهش تک میزنم . این سریع ترین و ارزون ترین راه یاد کردن دیگرونه ..

2. گاهی وقتی یکی smsزده و چون sms طرف جواب دادن نمیخواد ( جمله خبری فرستاده ) تک میزنم تا بفهمه sms مورد نظر به دستم رسیده و من هم اونو خوندم ....

3. گاهی وقت ها هم sms ای دریافت میکنم که جواب طرف فقط ok هست . در این جور موارد هم تک زدن به معنای ok دادنه ....

4. بعضی وقت ها یکی گیر سه پیچ میده و خودت هم میمونی چه جوری جواب sms بدی . در این جور موارد برای اینکه طرف رو بپیچونی و از دستش خلاص بشی مجبوری جواباش رو با تک بدی . حتی اگه از این تک هات بد برداشت کنه ....

بابام از sms زدن خوششون نمیاد ( نمیگم نمیزنن . ولی به طور کلی از اون خوششون نمیاد ) میگن این یه فرهنگ غلطیه که بین مردم ما جا افتاده . راست میگن . دقت کردین که چه قدر ارتباطات مصنوعی شده ؟!! تا 100 سال پیش هرکی از یکی یاد میکرد . بلند میشد میرفت میدیدش . بعدها که تلفن اومد وقتی از همدیگه یاد میکردند به هم تلفن میزدند و در صورت پیش اومدن کار واجب میرفتند همدیگه رو میدیدند . جدیدا که همه موبایل دارند و توانایی sms زدن ، هرکی از اون یکی یاد میکنه بهش sms میزنه و در صورت پیش اومدن کار واجب میره و به طرف زنگ میزنه .... بین اطرافیان من هم جا افتاده که هرکی از یکی یاد کنه تک بزنه و در صورت داشتن کار واجب بهش sms بزنه .... دنیای بدی شده نه ؟!!

قدیما آدما تا دلشون میگرفت میرفتند همدیگه رو میدیدند و با دیدن چهره شاد دیگرون دلشون باز میشد .... بعد ترها اکتفا کردند به صدا و هر وقت دلشون میگرفت با شنیدن صدای شاد دیگرون دلشون باز میشد .... جدیدا دیگه هم چهره و هم صدا رو از هم دریغ میکنن . حتی بعضی ها زورشون میاد که به ذهنشون فشار بیارن و به انگشتاشون زحمت بدهن و یه sms رو تایپ کنن .... روزگار غریبی شده ، نه ؟!!

پ.ن. همین حرفا رو میزنن که آدم میمونه به فکر جیب باباش باشه یا به فکر فرهنگش !! ترجیحا موبایل بی موبایل .... هم کم خرج تره ٬ هم بقیه توقعشون کمتره ٬ هم خودت شخصیت خودت رو حفظ میکنی ٬ هم .....

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 17:3  توسط منیره.م  | 

امشب با بچه ها سینما جام جم قرار داشتیم . خیلی شوق داشتم دوستای دوران دبیرستان و راهنمایی ایم رو ببینم . همین شوق هم باعث میشد که برای اومدن جشن ۱۱ فروردین روز شماری کنم .... رفتم . کلی خوشحال شدم وقتی یکی یکیشون رو میدیدم . ولی مثل همیشه دم آخری دلم گرفت ....

همش به این فکر میکردم چرا بچه ها این قدر عوض شدن ؟ چرا جامعه ما این طوریه ؟ من با بقیه مردم فرق دارم یا .... چرا بین بچه های یزدی دانشگاه لفچ حساب میشم ولی بین دوستای دبیرستانم یه ادم سنگین ؟!! مگه همه این افراد یزدی نیستند ؟ چرا این قدر فرهنگ آدما - حتی توی یزد که اغلب آدمای مذهبی هستند - با هم متفاوته ؟!! ...

بی خیال ! همین که بچه ها رو دیدم کافیه ؟!! با اینکه قبلا احساس نزدیک تری به اونا میکردم و الان بیشتر احساس میکنم ازشون دورم ولی با این حال خیلی خیلی دوستشون دارم . هر چی نباشه ماها ۷ سال هم مدرسه ای بودیم . تمام دوران خوش نوجوانیمو رو با هم گذروندیم . یکی میگفت بهترین دوران تحصیل آدما دوران دبیرستانشه و من هم این حرف رو قبول دارم .... اون حسی که دم آخری هم به وجود اومد فقط باعث شد یک آن به این فکر کنم که بهتره جشن ۱۱ فروردین رو نرم ( چون اگه قرار باشه این همه آدم متفاوت با جامعه رو یک جا ببینم ٬ مطمئنا از دنیا سیر میشم . جدی چرا بچه های ما این قدر با جامعه اطرافشون فرق دارن ؟! )


کاهو رو از مامان گرفتم و گفتم سالاد کاهو با من . به قدری حوس کاهو کرده بودم که اونو نشسته میخوردم . تا اینکه مامان دعوام کردند . آخه من ترجیح میدم همه چی رو به طور طبیعی بخورم ٬ "شسته"* نباشه بهتره . عمه اینا همراه داماد و عروسشون قرار بود بیان خونه مون ولی ساعت ۹ شده بود و هنوز نیومده بودند . سالاد کاهو رو که آماده کردم رفتم پشت کامپیوتر نشستم . یکی از دوستام on بود . حس شوخ طبیعی من گل گرفته بود . وقتی گفت دلش گرفته سعی کردم بیشتر باهاش شوخی کنم . دوست داشتم بیشتر باهاش حرف بزنم ولی مهمونا از راه رسیدند و حتی فرصت این رو نداشتم که درست حسابی خداحافظی کنم .... دوست داشتم بیشتر باهاش حرف بزنم و حتی از این دلخور شدم که چرا نمیتونم زنگش بزنم ....

*شسته : تا حالا شسته ندیدین ؟!! همون که "کاه" رو میشورن و همراه با یه خورده "یونجه" برای گاو و گوسفندها آماده میکنن ٬ تا اونا هم یه چیز با اتیکت داشته باشن که بخورن .... (حالا دوباره برو اون جمله رو بخون ببین اون جمله دقیق دو تا معنی داره و منم هر دو تا معنی ٬ منظورم بود)


شام خوبی بود . مگه میشه فسنجون های مامانم بد در بیاد؟!! کی بود میگفت فسنجون خیلی دوست داره؟!! .... کی بود ؟! .... هان - هان نه ٬ بله - یادم اومد ولی نمیگم .... بی خیال ..... گیر نده دیگه !! .... نمیگم کی بود .....

یه نصیحت : همیشه راست بگو ولی همه چیز رو نگو .

یه نصیحت دیگه : گاهی وقتا بعضی نگفتن ها دروغ محضه ٬ در این جور موارد سکوت جایز نیست ....

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 23:59  توسط منیره.م  | 

این چه رسمیه که " بعضی ها " بدون اینکه از آدم بپرسن براش فال میگیرن ؟!!!

آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم

خاک می‌بوسم و عذر قدمش می‌خواهم

من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا

بنده معتقد و چاکر دولتخواهم

بسته‌ام در خم گیسوی تو امید دراز

آن مبادا که کند دست طلب کوتاهم

ذره خاکم و در کوی توام جای خوش است

ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم

پیر میخانه سحر جام جهان بینم داد

و اندر آن آینه از حسن تو کرد آگاهم

صوفی صومعه عالم قدسم لیکن

حالیا دیر مغان است حوالتگاهم

با من راه نشین خیز و سوی میکده آی

تا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم

مست بگذشتی و از حافظت اندیشه نبود

آه اگر دامن حسن تو بگیرد آهم

خوشم آمد که سحر خسرو خاور می‌گفت

با همه پادشهی بنده تورانشاهم

بگذریم .... چه کارا کردین تو این دو روز؟ با کیا عید دیدنی کردین ؟ چه قدر عیدی گرفتین؟ اصلا مهمه؟! من دو از عیدی هایی که گرفتم بد جوری بهم چسبید ک یکی پول غلنبه ای بود که از بابایی گرفتم و از ایشون بعید بود . یکی هم پولی بود که از دایی رضا ( دایی وسطیم) گرفتم و چون دفعه اولش بود و به قول خودش حقوق اول خیلی خیلی بهم حال داد .

مخ من که دیگه به طور کل تعطیله .... مثل هر سال تو ایام عید هنگ کرده و قاط زده . بد جوری ویروسی شده .... زده به کله ام که بی خیال درس بشم . خدا رو شکر این فکر هم مثل بقیه فکرام زود سرد میشه و تبش میخوابه مگرنه بدبخت بودما .....

امشب مراسم دامادی داداش " محمد " بود منم با اینکه دعوت بودم ولی چون حوصله نداشتم ( به خصوص حوصله اجازه گرفتن ) بی خیال شدم .... انشاء ا... عروسی داداش بعدیم

+ نوشته شده در  جمعه سوم فروردین 1386ساعت 1:12  توسط منیره.م  | 

کلی حرف دارم لحظات آخری بزنم !! دقیق مثل پارسال و سال های قبل .... کلی درد و دل میکنم توی این ساعات باقی مونده ... کل خاطرات یک سال گذشته رو مرور میکنم ....

چی کارا کردم ؟

چه اتفاقایی برام افتاده؟

با کیا آشنا شدم ؟

کیا خدا خیلی هوامو داشته؟

کیا من از خودم و خدا دور شدم؟

و کی سوال و جوابایی که باید توی ذهنم دنبالش بگردم .... هنوز سه ساعت و نیم مونده تا پایان ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 0:13  توسط منیره.م