تبليغاتX
ساعتها غارتگران عمرند

ساعتها غارتگران عمرند

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید .·´¯`·._.·´¯`·. داستان غم پنهانی من گوش کنید

مثل خُل ها!! وقتی این عکس رو توی یاهو دیدم کلی کیفوری شدم و لذت بردم.

این همه گوسفند!!

 اصلا گوسفند رو ولش کن! چوپانی خیلی باحاله

پ.ن. امان از دست دوستای بی معرفت. به خصوص اونایی که دسته جمعی میرن گردش و حتی یادی هم از ما نمیکنن!! سر دسته شون هم یه چوپان دروغگوست.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 21:32  توسط منیره.م  | 

بچه ها روز عید که میشه به غیر از عیدی با چیز دیگه ای حال نمیکنن.  پس ای آن کسی که ادعات میشه از من بزرگتری. و ای کسی که اصرار داری من زیادی بچه ام. دست به کار شو که چشم این بچه کوچک به جیب توست. "دل بچه رو نباید شکست"

عید همگی مبارک

به خصوص عید همه آدم بزرگا

پ.ن. مطلبی راجع به اسکناس دیدم گفتم شما هم یه نگاهی بندازین بد نباشه : اینجا  (قابل توجه اون صفری پر رویی که دستگاه تشخصیص اسکناس ساخته)

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 6:6  توسط منیره.م  | 

لینوکس پر! فایرفوکس پرپر! منیره تیر تو پر!!!

یکی گفت لینوکس ویندوز نیست بعد گفت اینترنت اکسپلورر رو بندازین دور فایرفوکس رو بچسبید در کل این دو تا جمله رو زیاد شنیدم. زیاد تجربه نداشتم. میخواستم تجربه پیدا کنم که .... لطف کردند همون یه سیستم لینوکس خوابگاهمون رو هم بردند. و من تیر تو پر شدم. به قول این دوست جديدم* «عيب نداره با كمك بچه هاي لاگ خودتون برو روي سيستم خونتون نصبش كن»

ولی وقتی یکی دیگه بهم گفت «یاهو چیه؟! برو با گوگل حال کن» این رو به راستی درک کردم. خداییش اگه عضویت توی چند تا از گروه های یاهو نبود و گستردگی چتش نبود بارها و بارها ID ایم رو قفل میکردم و میرفتم.

پ.ن. ببين دنيا چه قدر كوچيكه!! باورت ميشد هر دو توي يك شهر باشيم؟! و این قدر شبیه هم! اين دو روزچه قدر شنیدم که گفتی "ey khodaaaaaaaaaaaaaaaaa"


مدید ۵ هم داره اسبابشو میبنده که بره. فراز و نشیب های زیادی رو دیدیم. از همون روز اول که انتخاب شدیم تا امروز که یعنی به عنوان معارفه صفری ها رفتیم جنگل گشت (ولی ۳ تا صفری بیشتر همراهمون نبودند) :

خاطرات تلخ و شیرینی رو داشتیم ولی به هر حال چه خوب٬ چه بعد٬ گذشت. تجربه های خوبی هم بدست اوردم. البته خستگی اش هم بیشتر از اونی بود که فکر میکردم. یه احساس کمردرد شدید .... هر چی بود تموم شد با یه آه سرد!


هرچه از روشنی و سرخی داریم ، برداریم  
در کنار هم نشینیم و بگذاریم
که دوستی ها
سدی باشد در برابر تاریکی ها
نسیم و شاد باشیم و بگویم و بخندیم
بگذاریم هرچه تاریکی است
هرچه سرما و خستگی است
تا سحر از وجود مان رخت بر بندد
تا صبح شب یلدا بیداری را پاس داریم و
سرخی انار را اسلحه ای سازیم
برای نبرد با ظلمت
تا صبح راهی دراز است

شب یلدا و عید قربانتون رو پیشاپیش تبریک میگم. یادش به خیر پارسال عجب دورانی بود! شب یلدا شب قصه گویی من برای هم رشته ای هام. از همون وقت بود که صفت «شهرزاد قصه گو» رو گرفتم. آخر شب که با بچه های ۸۲ ای یزدی کلی گل گفتیم و گل شنفتیم (دلم شدیدا تنگ شده واسشون ) ولی امسال این شب بلند رو باید تنهایی جشن بگیرم (آخه دوست اونجوری که دیگه ندارم. هم اتاقیهام هم همه رفتند خونشون) شایدم بهتر باشه شب رو با عروسکای بند انگشتی و دوربینم و یا کامپیوتر و دوستای نتیم بگذرونم.

پ.ن. این مطلب رو هم که شنبه قراره از طرف آقای دکتر توی لوتوس گذاشته بشه رو حتما بخونین:

http://lotus.sampad.info/?p=179

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 19:42  توسط منیره.م  | 

مدتی بود از گوسفند و بز اسمي نبرده بودم. کم کم داشت فراموشم میشد که یک «بزی» هست و یک گوسفندی.  تا اینکه امشب دوست تازه ای پیدا کردم و توی بحثی که راجع به سیاست داشتیم لینکی رو برام فرستاد که وقتی باز شد کلی خنده ام گرفت : نامه یک بزغاله کلا تیتر باحالی داره.

من موندم که چرا جدیدا تمامی حرف های سیاسی حول محور گوسفند و بزغاله میچرخه؟! اون از روزنامه طبرستان که به خاطر مقاله بز ها و بز زاده ها تعطیل شد. این از ابراهیم نبوی که کلا ول کن بز و بزغاله و ... نيست. اين هم از رئیس جمهور که خیلی ها رو به بزغاله تشبیه کرده.

پ.ن. به جون خودم اين بزغاله و گوسفند گفتناي من هيچ ربطي به ماسئل سياسي ندارد. فقط و فقط مربوط به يه خاطره ميشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 5:2  توسط منیره.م  | 

امروز دانشگاه پر بود از بوی اسپند و بوی گلاب

امروز دانشگاه پر بود از گل های سرخ و سفید و زرد

امروز دانشگاه پر بود از آدمهای کوچیک و بزرگ

امروز دانشگاه ....

امروز دانشگاه حال و هوای دیگه ای داشت. مهمون داشتیم. سه گمگشته. سه گل سرخ. سه عاشق. سه شهید گمنام.

 
و بالاخره پیکر پاک سه شهید گمنام - بدون هیچ درگیری ای- در دانشگاه صنعتی اصفهان به خاک سپرده شد. و من چند چیز رو فهمیدم :
 
۱.بسیج خیلی خیلی پولدار است. از مجله هایی که از یک ماه قبلتر تا امروز (هر روز مدل جدید و شماره جدید) چاپ کرد و توی سلف یا توی خوابگاه پخش کرد گرفته تا پوسترهای مختلفی که هم توی خوابگاه دادند هم امروز سر خاکسپاری. از بنرهای مختلف و بزرگی که در سطح دانشگاه زدند گرفته تا این همه گل که روی سطح خیابون (مثل همون وقتی که امام از پاریس برگشتند) گذاشتند. از پرچم ها و آذین بندی هایی که جای جای دانشگاه رو پر کرده تا نهار امروز و شام دیشب. از .... اینها همه ظاهر قضیه است. در نظر بگیر. یه مراسم امروز خودش چه قدر خرج داشت بسیج به قدری بهش عظمت داده بود که مطمئنا خرجش سه برابر شده بود.
 
۲. بسیج نیروی کاری زیاد دارد. کسایی که توی خوابگاه مجله و پوسترها رو پخش میکردند. کسایی که بنر و گل و آذین و پرچم و ... و ... رو بستند. کسایی که امروز خیل جمعیت رو راهنمایی میکردند و حتی اون افرادی که مواظب بودند شورشی در نگیره و ... بعید نیست تا ۵-۶ سال دیگه یا همه بسیجی باشن یا هیچ غیر بسیجی ای نباشه.
 
۳. بسیج رو ولش کن. انجمن. انجمن اسلامی دانشگاه ما با همه سر و صداش هیچ غلطی نمیتونه بکنه چون نه نیرو داره نه پول. و من امروز خدا رو شکر کردم که حادثه دانشگاه صنعتی شریف تکرار نشد.
 
۴. چیزی که این روزها بیشتر فهمیدم این بود که فعالیت کردن برای بچه یزدی ها اصلا ارزش ندارند. هر کسی برای خودش سر است و سروری. کسی کار به این ندارد که شورایی داریم و مجمعی برای تصمیم گیری. یکی تصمیم میگیرد که کاری رو به اسم همشهریانش انجام دهد و وقتی با مخالفت مجمع روبرو میشود گردن کلفتی خودش را ثابت میکند و ....
 
ولش کن! عکس ها رو در ادامه مطلب ببینید :
 

محل دفن شهدا

ماشین های حامل شهدا

تشیع پیکرهای پاک شهدا

نیروهای جان بر کف بسیجی

محل خاکسپاری پیکر پاک سه شهید گمنام در دانشگاه صنعتی اصفهان

کبوتر سفیدی که نذر شهدا شده بود

 
پ.ن. دوستان اونطرفیمان (اصلاح بین بچه های مجمع) تصمیم داشتند آش نذری شهدا بپزند و اطلاعیه هایش رو در سطح دانشگاه به اسم مجمع زده بودند (من این قضیه رو از یکی از هم رشته ایهام شنیدم و هرچی فکر کردم نفهمیدم ما کی تصمیم گرفتیم آش بپزیم) وقتی دبیرمون با این قضیه مخالفت کرده جوابی شنیده توی این مایه ها : "مهندس X که باید مجوز جشن رو بهتون میداده تصمیم گرفته دیگه مجوز رو نده" واینگونه بود که هم جشن ما لغو شد هم اونها هر کار خواستند کردند. این تنها باری بود که از یزدی بودن خودم احساس تاسف کردم. دیگه برام افتخار نیست که بگم بعضی از کله گنده های دانشگاه یزدی هستند.
 
برای دیدن اسلاید عکس ها اینجا کلیک کنید.

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 17:37  توسط منیره.م  | 

سرعت اینترنت اینجا خیلی خوبه منتها .... نمیدونم چرا worpress و persiangig رو باز نمیکنه. مگرنه من یه مطلب پر از عکس در مورد خاکسپاری شهدا اینجا میذاشتم. باید ببینم چی پیش میاد.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 17:8  توسط منیره.م 

توی عمرم این قدر از یه کلاس لذت نبرده بودم. درسته که جلسات اول بود و توضیحات در مورد تاریخچه عکاسی تا حدی خشکش میکرد ولی با این همه وقتی بحث رسید به سرعت شاتر و دریچه دیافراگم و ... احساس کردم واقعا دارم از کلاس استفاده لازم رو میبرم. فهمیدم توی دوربین های آنالوگ سرعت شاتر دستی هم داریم که اسمش B هست. در اين موارد تا زماني که دستمون روي کليد عکاسيه در ديافراگم باز ميمونه. و اين همون چيزيه که من دنبالش بودم*

تازه! با استادمون هم دوست شدم (استادمون خودش یزدیه) وقتی ازش پرسیدم که آیا یکی از دوربین آنالوگش رو چند روزی بهم قرض میده. خندید و گفت «باید ببینم کلاس چه جوری پیش میره. اگه جلسه های بعد احساس کنم خیلی مشتاقی چرا که نه؟!» و من کيفوري شدم از اينکه شايد يه روزي بتونم اون عکسي که ميخواستم رو خودم بگيرم* دم آخری هم استادمون قوطی شیرخشکی که همراهش بود (یه سوراخ کوچیک روش ایجاد شده بود و روش رو با چسب برق بسته بود) با چند تا برگه حساس به نور (اینا رو هم توی یه پاکت سیاه و بسته بندی شده بود) رو بهم داد تا یه دوربین عکاسی واسه خودم بسازم.

تازه! با يه زن استاد هم دوست شدم (يکي از اساتيد دانشکده برق- فکر کنم فاميليش دهقاني بود) ايشون هم ۴-۵ سالي رو توي يزد (و اتفاقا نزديکي هاي خونه خودمون- بغل کتابفروشي چشمک) زندگي ميکرند. و کلي ذوق زده شده بودن که منو ديدن

راستي شما هم بياين کلاس. خيلي خوبه ها! کلي چيز جديد ياد ميگيرين.

پ.ن. رجوع شود به پست عشق به عکاسي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 20:55  توسط منیره.م  | 

دنيا را با اره اي به دو نيم کردند : راست و چپ - شرق و غرب

راست شخصيت چپ را له ميکند و چپ در جبران آن راست را نقره داغ ميکند.

غرب٬ شرق را فاحشه اي ميخواند. و شرق غرب را.

همه جا جنگ است. جنگ بين چپ و راست. نه ميتوان گفت چپ کاملا اشتباه است نه ميتوان گفت کملا درست. همان طور راست هم! جنگ ميتواند سرد باشد. مثل بحثي که بين بچه هاي LUG و شرکت تکفا افتاده. ميتواند ولرم باشد مثل بحث سر خاکسپاري شهيدان۱ در دانشگاه (که البته تعجبي هم ندارد که بعدا گرم و يا حتي داغ شود) و يا ميتواند گرم باشد مثل مقايسه دولت نهم۲ و دولت هاي قبل از آن.

هم شرق باشيد هم غرب. اصلا خود کره زمين باشيد.

پ.ن.

۱. تا خاکسپاری کمتر از دو روز باقی مانده. این طرف (خدا میداند بر اساس چه اهدافی) میخواهد کاری بکند که به نظر خودش ارج نهادن به مقام شهداست. میگوید «پدر به خانه باز میگردد و صدای بال فرشته می آید ....» آن طرف اعتراض میکند. میگوید «این حرمت شکنی مقام شهداست.» شکی ندارم دو روز دیگر خود حرمت بشکند. چپ درست میگوید یا راست؟! این وسط این حرمت است که دائم شکسته میشود.

۲. جدیدا زیاد شده! هر جا را میبینی. هر جا مینشینی. هر چیز میشنوی. همه بر میگردد به این قیاس. «دولت هشتم فلان بود. دولت نهم ....» (آخرین مطلب مربوطی که خواندم این بود) بحث کنید. بحث خوب است. منتها دیگر با شعور و احساسات مردم بازی نکنید. چرا آینده این همه آدم را به هم میریزید؟! چرا افکار دیگران را آلوده میکنید. اگر راست میگویید هر کدام برای اصلاح خود بکوشید و کشوری آباد و آزادتر بسازید. تا کی تخریب شخصیت طرف مقابل؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 22:28  توسط منیره.م  | 

یکی از آبجی جان ما بپرسید : "میدانی فرق editor با يك طراح يا تايپيست چيست؟!"

و البته محقق رو هم بهش اضافه کنید

پ.ن. در راستاي نظري كه در مورد پست کتابی به اسم mailneveshteha داده.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 12:4  توسط منیره.م 

از ۱۶ آبان تا امروز (۲۵ آذر) تقریبا ۳۹-۴۰ روز میشه. توی این مدت من ۷۰ تا پست جدید گذاشتم. اولش که خودم آمار به اين بالايي رو دیدم گفتم "احتمالا چرت و پرت نویسیم زیاد شده" ولی چک کردم، دیدم به غیر از ۱۰-۱۵ تا پست چرند که در مورد خودم یا کارهای روزانم نوشتم بقیه اش تا حدی سودمند بوده. (لااقل از نظر خودم) الانم کلی به خودم مفتخر شدم که بالاخره داری یاد میگیری چیا رو باید گفت چیا رو نباید. ( در اصل فهمیدم بهتره خودم مطلب ننویسم. یا برداشت هام رو بگم یا لینک معرفی کنم یا صنعت copy رو رعايت کنم  همين که خودم مطلب ننويسم کلي سنگين تره)

طبق يه آمار گيري اي که از خوانندگان وبلاگم داشتم (اين آمارگيري نامحسوس بوده و کسي از ماهيتش سر در نمياره) فهميدم که دور و بريام روي وبلاگ من در حد ياهو و گوگل و BBC و هر نوع سايت خبر رساني ديگه اي حساب ميکنن. (يکي منو تحويل بگيره ) و انتظار دارن هر خبر يا اطلاعات جديده توي وبلاگ من يافت بشه. مثلا بگم دايي جانم تصادف کرده و يا حتي اينکه چرا ياهو اسم ايران رو از ليست کشورهاش حذف کرده يا اينکه* ....

- بابا بي خيال. پياده شو با هم بريم. شرمنده ولي اينجا وب لاگه نه وب سايت!

(حالا چه قدرم من تفاوت اين دو تا رو درک ميکنم!!) در آخر بايد بگم: اينا رو بي خيال، اين رو بخونين جالبه :

یه دانشمند میگه آدمها سه دسته اند بعضی مثل مورچه اند فقط ذخایر علمی از بیرون می آورند اما هرگز از خودشان چیزی تولید نمی کنند. بعضی مثل کرم ابریشم اند فقط تولید می کنند کاری هم به جهان بیرون ندارند . اما دسته سوم که بهترینند مثل زنبور عسل اند از بیرون شهد می چینند و خودشان هم عسل تولید می کنند.

اين مطلب رو توي قسمت نظرات mailneveshteha يافتم. به نظرم خيلي مربوط اومد. راستي من کدومم؟! مورچه؟! کرم ابريشم؟! يا زنبور عسل؟!

پ.ن. به جون خودم اينا فقط مثال بود! اميدوارم دوستان بد برداشت نکنن. اتفاقا برام جالب بود که توي اين يکي دو هفته خيلي ها مستقيم و غير مستقيم بيان کردند که ازم انتظار دارند که جديد ترين خبر ها رو توي وبلاگم ببينند!!!


جديدا روحيه بالايي پيدا کردم (به قول دوستي اعتماد به نفسم در حد يعقوب.ج* هست) احساسم ميگه "ليسانس ميسانس رو بي خيال! زندگي رو بچسب" در همين راستا امروز رفتم کلاس عکاسي اسم نوشتم و تصميم دارم از اين به بعد گاه گداري به خانه رياضيات اصفهان و يا گروه کاربران لینوکس اصفهان  سر بزنم. البته کاش يه زمان برگردون داشتم (آخه کلاس عکاسيم دقيق دو ساعت بعد از شروع جلسه اين هفته لينوکسه. يعني هنوز نرفته بايد برگردم که به کلاس بعدي برسم)

زندگي رو عرض ميکردم. به قول دوستان (و هم اتاقي هام) موندم چه جوري با اين مدت خواب زياد به همه علاقه منديهام ميرسم!؟  فقط کاش به درسم هم علاقه داشتم. اون وقت ميترکوندم. (از مجله گرفته تا نقاشي و عکاسي و وب گردي. به همه اش بها ميدم الا درس)

مهم نيست. مهم اينه که دارم زندگي ميکنم (نه اون زندگي اي که شما فکر ميکنين دارين) و لذت ميبرم.

پ.ن. خوشبختانه اين آقايي که نام بردم اسمشون رو عوض کردن (اصلا هم الان تابلو نشد منظورم کيه!! نه سمپاديا ميشناسنش نه بچه هاي صنعتي!! جدي کسي ميشناستش؟!)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 3:9  توسط منیره.م  | 

و دوباره چیز جدیدی یادم داد. و من کیفوری شدم از خاصیت share linke : google reader و هر روز بيشتر دوستش ميدارم (سوم شخص اینجا گوگل هست ) مصر شدم در مورد google readerهم يک باري بنويسم. فکر کنم براي شروع اين يه تيکه از صفحه گوگل خودم بس باشه (حيف که بقيه دوستانم قدر اين گوگل رو نميدونن) :

Friends who can see your shared items

These are the friends from Google Talk and Gmail Chat that can see your shared items (and you can see theirs). Learn more

پ.ن.  براي درک هر چه بهتر اين مطلب من بهتره هر چه زودتر reader خودتون رو فعال کنين. (منم مثل منگلاي نديد بديد رفتم هر چي linke داشتم رو share کردم)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 0:35  توسط منیره.م  | 

خدا نطلبیده بود. قسمت بشه انشاء ا... سال دیگه.

اصلا انشاء ا... دسته جمعی بریم.

عمره دانشجويي

ساعت ۲-۴ قرعه کشی عمره دانشجویی بود. با دو تا از صفری یزدی ها رفتیم آمفی تاتر. تا مراسم شروع بشه و قرآن و تواشیح و سخنرانی ۲-۳ تا کله گنده و خاطره و عکس و ... پخش بشه ساعت شده بود ۴. اول اسم ۱۴۰ نفر اصلی رو از توی اون آکواریوم در اوردن و بعد ۳۵ نفر ذخیره و بعد دو تا ۳۰ نفر ذخیره دوم. اولین اسم دختری که در اومد اسم یکی از صفری های همراهم بود. اسم یکی از هم رشته ایهام -که این چند روز زیاد باهاشم- هم در اومد. اسم منصوره که در اومد خودم هم همراش جیغ زدم (فرم منصوره رو خودم بردم تحویل دادم. اتفاقا موقع تحویل کلی دو دل بودم که اول مال او رو بدم یا مال خودمو. که اول مال اونو دادم) خیلی خوشحال شدم. خیلی. اگه قسمت بود مطمئنا اسم من هم درمیومد ولی خدا نطلبید. انشاء ا... سال دیگه

پ.ن. از پسرها اسم آشنایی نشنیدم. به غیر از "سيد سجاد بلوریان يزدي" که .... یادمه پارسال خیلی شوق و ذوق داشت. امسال ذخیره دوم شد. این یعنی خدا طلبیدتش منتها نصفه نیمه. انشاء ا... به مراد دلش برسه.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 18:42  توسط منیره.م  | 

امشب دوباره از اون شبهایی بود که ماه شده بود سوژه عکاسیم. روی عکس کلیک کنین. تنظیمات دوربین و ساعت عکس گرفتن رو نوشتم :

moon

تنظیمات عکس های ردیف بالایی روی TV بود (همون كه سرعت شاطر به صورت دستي انتخاب ميشه و اندازه ديافراگم به صورت اتاماتيك هماهنگ ميشه) سرعت سمت چپيه رو گذاشتم روي 0.4 ثانيه و سمت راستيه روي 2 ثانيه. خودم هم موندم كه كدومش قشتگ تر شد. پس ميانگينشو گرفتم و .... عكس حاصل اين شد: 

Thumbnail image

نيم ساعت بعد به سرم زد كه بقيه تنظيمات رو دستكاري كنم و عكس حاصل رو مقايسه كنم. ولي ... هر چي تو آسمون گشتم اثري از ماه نبود   يهو ديدم يه چيز قرمز رنگ و هلال مانند اون پاييناست. ماه عزيز ما در عرض نيم ساعت نه تنها از وسط آسمون افتاده بود پايين بلكه رنگش هم از شدت عصبانيت قرمز شده بود (خودم برداشت كردم كه عصبانيه) تا اومدم عكس ازش بگيرم در رفت و پشت تپه صلاة قايم شد. منم همون 2 تا عكس حاصل رو گذاشتم اينجا. تنظيمات دوربين اين بار روي M بود (همون كه هم سرعت هم اندازه باز شدن ديافراگم رو دستي تنظيم ميكنيم) اين بار  چون نور ماه كمتر شده بود سرعت رو گذاشتم روي همون 2 ثانيه و ميخواستم ببينم دريچه چه قدر باز باشه بهتره كه ....

با اينكه خودم هم گيج شده بودم  كه چي به چي شد ولي گفتم بيام و برداشت هامو اينجا بگم. (بايد يكي بگه. درسته صادق نميگه ولي دليل نداره كه خودم هم نرم دنبالش و به بقيه نگم) جمع بندي كلي رو به زودي ميگم. (هر وقت تونستم بقيه تنظيمات دوربين رو هم روي مناظر شب پياده كنم)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 0:41  توسط منیره.م  | 

دستور دادیم پشت جلد کتاب mailneveshteha بنویسند :

نویسنده : مرحومه مغفوره جنت مکان خلد آشیان منیره

پرسیدند انشاء ا... کی؟!

گفتیم اگر خدا خواهد و عزرائیل به بو قانع نشود (پست عزرائیل و جنبش دانشجویی) سارقی فراری این طرفها پیدایش شود (پست خبر خبر) و این عطسه های کوفتی عمر ما را دراز تر نکند (پست عطسه کردن) به زودی. باز انشاء ا...

سه روزی میشود که در بست در اختیار رخت خواب هستیم(پست سرماخوردگی). منتها هیچ خوابی بیشتر از خواب امروز ظهر نچسبید. مادر علم جبر۱ دانشکده (منظور خودمان هستیم) ساعت ۱۱ از میان ترم جبر برمیگردند و ناهار را به جای صبحانه و ناشتا تناول میفرمایند و بعد یک خواب عمیق. بدون هیچ فکری و ذکری (رجوع شود به قسمت دوم پست عطسه کردن)

....

 از این سر دنیا (منظور اصفهان است) با صفری پررویی در آن سر دنیا (منظور یزد است) در جایی به اسم meebo گف دل میداشتیم. صحبت از دزدی اطلاعات شد و اینکه آبجی مکرمه ما mp3 ما را با تمام اطلاعات نایاب درونش دودر کرده اند و ... الان نمیدانند با لاشه اش چه کنند. زیادی مسخره بازی در اورد٬ با توجه به روحیاتش (پست کنکور و پس لرزه هایش)شک کردم که آیا خودش است؟ سوالی پرسیدم که فقط او جوابش را بداند. پسور وبلاگ هام و پسور e-mail هام را او هم میداند. در ادامه مسخره بازی قرار شد بعد از موت شدن اینجانب (منظور خودم هستم) زندگی نامه ام را با حفظ سند به اسم خودم چاپ کنند (برگرفته از وبلاگ ساعتها - mailneveshteha - یادداشت ها - mail ها و دیگر وبلاگ های منیره)

....

از آن سر دیگر دنیا (منظور خطه پاک رشت است) خطابه ای رسید و دستوری. آبجی بزرگه (به قول خودش *سانسور* ) دادی کشیدند و هواری۲ « اوی! power point من چی شد؟! تا فردا آمادش میکنی. مگرنه خودت میدونی و ...» و ما ترسیدیم و کیف بعد امتحانمان کور شد.

پ.ن.

۱. اینجا هر کسی که چندین و چند بار درسی رو بگیره ولی در پاس کردن درجا بزنه صفت مادر یا پدر میگیره. به طور مثال : ........ پدر علم فیزیک ۱ است  یا ........ پدر علم ریاضی ۲ بود

۲. پیام آبجی جان از طریق دو واسطه (مامانی و آبجی کوچیکه - همون صفری پررو) به من رسید ولی شدت صدا و داد و هوارش رو به وضوح شنیدم. (راستی خودسانسوری رو حال کردین؟! )

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 18:8  توسط منیره.م  | 

اینها رو ببینین :

تا آزادی دانشجویان در بند (مهدی ناصری)

تا آزادي پلي تكنيكي هاي در بند (محسن انواري)

تا آزادي پلي تكنيكي هاي در بند (حميد حسيني)

تا آزادي پلي تكنيكي هاي در بند (علي ابراهيم زاده)

تا آزادي پلي تكنيكي هاي در بند (امين مسيب زاده)

تا آزادي پلي تكينيك هاي در بند (پژمان طوقيا)

تا آزادي پلي تكينيك هاي در بند (ابوذر رجبي)

تا آزادي پلي تكنيكي هاي در بند (من او هستم...)

عدالت بيداد ميكند!

با آنكه سه دانشجوي زنداني دانشگاه اميركبير همواره دست داشتن در انتشار نشرياتي را كه "موهن" خوانده ‏مي‌شود، تكذيب كرده‌اند و تاكنون هيچ مدركي هم (البته غير از شكنجه‌هاي بازجويان) اين انكار را نقض نكرده ‏است، دستگاه قضايي اين سه دانشجو را جمعا به "هفت سال و نيم زندان" محكوم كرد.

احكام صادره:

مجيد توكلي 3 سال حبس تعزيري
احمد قصابان 2 سال و نيم حبس تعزيري
احسان منصوري 2 سال حبس تعزيري
هفت سال و نیم حبس برای سه بیگناه

فرض میکنیم این لینک ها هیچ ربطی به هم ندارند (همه هم دانشگاهی هستند- یا نیستند٬ این مهم نیست) ولی .... به قول یکیشون :

تغییر نام
 
شاید تنها کاری که از دستمان بر بیاید همین باشد ...
 


دلم روشن است که روزی خانه‌ی ظلمشان، به دست خودشان از بن کنده می‌شود
پ.ن. سخت است برایم که بگویم : هیچ نظری ندارم.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 0:37  توسط منیره.م  | 

اين عکس رو ببينين. چه قدر با شکوهه. هم اميرچخماق يزد رو ميگم هم ماه کامل و هم ....

خيلي سخته و خيلي زيبا. اين نوع عکس گرفتن رو ميگم. فکرش رو بکن! به قول يکي از دوستان "تازه عکاس با يه دوربين مکانيکي عکس ميگيره، نه ديجيتالي"

و چه قدر عشق ميخواهد. عشق به طبيعت. عشق به زيبايي. عشق به ثبت طبيعت زيبا. و عشق به عکاسي. (آدم به اين همه عشق حسوديش ميشه)

Photo by : Oshin D. Zakarian


کی میدونه چه جوری میشه سرعت شاطر رو خیلی خیلی کم کرد  دوربین من بیشتر از ۱۵ ثانیه نمیتونه این کار رو بکنه. و من خیلی غمگینم. اخه این روزها توی آسمون یه خبراییه. (اینجا رو ببینین)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 15:3  توسط منیره.م  | 

عزيزان! من اين عکس بغل وبلاگم رو از آينه گرفتم. توي ايينه حلقه توي دست چپمه. پس در واقعيت توي دست راستمه. (زياد نميخواد به خودتون فشار بيارين) زياد هم به دلتون صابون نزنين. شيريني چيزي در کار نيست. (انگشتريه که از اول دبيرستان تا حالا دستش ميکنم)

http://monire.aminus3.com/image/2007-12-03.html

پ.ن. اولين بار محبوبه (آبجيم) رفته بود تو نخ عکس که ببينه اين چه مدلي شده؟! و بعد .... چندين و چند نفر ديگه پرسيدن. و احتمالا چند نفر ديگه هم خودشون حساب کردن و ديگه نپرسيدن.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 14:34  توسط منیره.م 

اینجا رو ببینین

به نقل از خدمتکار حضرت حجت "عج" آمدده است که آنحضرت به ایشان فرمود: "آیا تو را در مورد عطسه کردن بشارت بدهم؟" گفتم: آری. فرمود: "عطسه علامت امان از مرگ تا سه روز است". نیز در روایات آمده است بعد از عطسه ، انگشت روی بینی گذاشته و دعای زیر را بخوانید: الحمد...رب العمالمین علی کل حال انی امنت برتکم فاسمعون الحمدالله رب العالمین.

***

مردم مختلف در حدود عطسه ، عقاید مختلفی دارند. برخی ، به محض عطسه فال حافظ یا استخاره قرآن را انجام می‌دهند. برخیها لفظا می‌گویند صبر آمد و کار خود را متوقف می‌کنند و اگر موقع بیرون رفتن باشد، حتی ممکن است به خانه برگردند. یا کفشهای خود را نگه به لنگه بپوشند، یا در کفشهای خود نمک بریزند اما همه این اعمال به خاطر چیست؟ به این خاطر است که مردم در مورد عطسه خاطره چندان خوشی ندارند.

مثلا آیا شنیده‌اند کسی در هنگام عبور از خیابان عطسه کرد و همین موجب تصادف او گردید، یا اینکه آیا برایتان اتفاق افتاده وقتی دستتان چایی است عطسه کرده و چایی رویتان و موجب سوختن شما شود. اینها و هزاران مورد دیگر ، از جمله مواردی هستند که اکثر مردم به عطسه و نتایج آن ، به دید منفی نگاه کنند و عطسه بیشتر از آنکه آرامش دهنده و به عنوان یک سیستم دفاعی بدن باشد بلای جان بشر می‌شود.

و عجیبه که جدیدا به قدری عطسه هام شدید و و درد آور شده که با هر بار عطسه کردن نه تنها سر جام میخکوب میشم بلکه درد عجیبی رو هم در قفسه سینه ام احساس میکنم.

پ.ن. این طور که معلومه این سری که سرما خوردم یه ۶ ماهی مرگم عقب افتاد. 


چند شبه که مریضم و هر شب کابوس میبینم. به طوری که خواب هام تکه تکه شده و نمیتونم درست حسابی بخوابم. جالبه اگه بگم هر بار که میخوابم باز همون کابوس رو میبینم. منتها این قدر درهمه که نمیتونم بگم چه اتفاقی می افته. فقط یه چیز رو واضح میدونم:  همش بر میگرده به لوتوس

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 6:48  توسط منیره.م  | 

خبر          خبر

هم اتاقی ام داشت با آب و تاب قضیه اون سارق فراری رو تعریف میکرد. (اینجا) "طبق خبر 20:30 یک قاتل در اصفهان است که پس از کشتن یک توریست فرانسوی گفته نفر بعدی یک دانشجو هست این خبرواقعی است و شوخی نیست مواظب باشید."

همین باعث کلی بحث و خنده ما شد. فکر کن! پلیس اینترپل (چی چی پل؟!)توی اصفهان! کلی هم به ماها اخطار دادند که حواستون باشه تنهایی نرین اصفهان و ... (آخه میدونین که! دانشگاه ما پشت کوه های سید محمده) شایعه هم شده که پلیس ها توی دانشگاه اصفهان هستند و دارن از اونجا محافظت میکنن. گناه ما صنعتی ها که بدون محافظ موندیم

از حالا بگم. اگه دیدین دو روز دیگه خبر کشته شدنم رو دادند بدانید و آگاه باشید که رفته بودم سی و سه پل عکس بگیرم  (نخند. زشته. این خبره جدی بودا)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 17:57  توسط منیره.م  | 

شفق

و چه قدر شفق شب اول ماه ذی الحجه زیبا بود و چه خجسته روزیست فردا.

روزی که عزیز ترین مخلوقات خدا با هم پیمان همسری بستند.

پ.ن. هلال ماه دقیق در راستای غروب خورشید بود و به قدری آسمان زیبا بود که ... حیف! توی کادر دوربین این همه زیبایی جا نمیشد. (روی عکس کلیک کنین)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 0:6  توسط منیره.م  | 

این روزها بوی عزرائیل می آید و بوی جنبش دانشجویی.

لاریجانی آمد و بعد ابطحی. هفت روز دیگر هم شهدای گمنام می آیند.

بسیج که خود متصدی این امر است و جامعه اسلامی هم حرفی ندارد.

آرمانی ها اعتراض کردند و مدتهاست جلسات بحث و گفتگو را گذاشتند. چند روز پیش هم دسته جمعی قصد سفر به تهران و اعتصاب جلوی قوه قضائیه رو داشتند که لغو شد. (این به خاکسپاری ربطی نداشت. برای افتضاح کاری های اخیر قوه قضائیه بود)

انجمن اسلامی گفته بود هیچ موضع گیری خاصی در برابر خاکسپاری شهدا ندارد. ولی دیروز اطلاعیه ای مبنی بر حمایت از اعتراض دانشجویان صنعتی شریف -در اسفند ماه ۸۵ برای خاکسپاری شهدا- را پخش میکردند (اینجا و اگر ندیدید اینجا)و امروز اعلامیه تیربون آزادی که فردا قرار است برگزار شود.

عده ای هم با خود میگویند این بحث ها فایده ای نداره. سیاست پدر و مادر نمیشناسه. آخرش که کاری از دست ما بر نمی آید. قربانی (رئیس دانشگاه) به عنوان استاد بسیجی نمونه کشور معرفی شده و برای تثبیت موقعیتش هم که شده هر کاری رو حاضره بکنه. این که فقط خاکسپاری شهداست.

عزرائیل رو میگفتم.

در عرض یک هفته دو دانشجو رفتند. یکی سید حسین میردامادی (فعال جامعه اسلامی بود. لاریجانی که رفت او هم رفت) و دیگری احسان جمشیدی (دبیر سابق انجمن کوهنوردی. او هم از شاهکوه سقوط کرد) روحشان شاد و یادشان گرامی باد. (ادامه مطلب را ببینید)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 21:18  توسط منیره.م  | 

از خواب پا میشی و احساس میکنی گلو درد شدیدی داری. میری سر کلاس ولی چشمات از هم باز نمیشه. دیگه حوصله هیچ کاری نداری. کلاس رفتن هم فایده نداره و بی خیال بقیه کلاسهات میشی. تمام روز دستمال کاغذیت از دستت بیرون نمیاد. اگه تا دیروز مثل خرس میخوابیدی از امروز مثل خرس قطبی به خواب فرو میری. اینها همش نشانه یه چیزه. نه عزرائیلی اومده نه هیچ فرشته مرگ دیگه ای. فعلا سرماخوردگیه که تو رو از پا در اورده.

پ.ن. شرمنده دوستان. اصلا حس و حال نظر خواهی هم ندارم. یعنی در اصل جدیدا احساس میکنم وبلاگ محلیه برای چرت و پرت نوشتن. چرت و پرت هم که ارزش نظر خواهی نداره. فعلا مینویسم که بدونین زنده ام.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 12:9  توسط منیره.م 

نمیدونم اتفاق افتاده یا نه که flash تون رو به کامپیوتر وصل کنین و ببینین هرچی اطلاعات روش داشتین دیگه نیست!؟ و یا حتی اگه mp3 یا mp4 باشه بعد از جدا کردنش از کامپیوتر errore خالی بودن (not folder) رو بهتون بده؟! در اصل فایل هاتون حذف نشده و فقط hidden شده. (اگه اسم فایل یادتون باشه و توی نوار آدرس تایپ کنین حتما باز میشه) منتها با این تفاوت که اگه در قسمتtools / folder option گزینه show hiddenn رو انتخاب کنین بازم فایلتون نشون داده نمیشه و حتی توی properties هم توانایی برداشتن تیک hide رو نخواهید داشت.

اینجاست که باید بگم کامپیوتر مورد نظر ویروس داره و از بدشانسی هم اینه که این ویروس به راحتی با flash و هر نوع memory دیگه منتقل میشه. اين ويروس كه خودشو به وسيله يك فايل قلابي services.exe در شاخه

D:\Documents and Settings\Administrator\Local Settings\Temp

ميرسونه و اونجا چادر ميزنه در قسمت ريجستري هم طوري دست كاري ميكنه كه بار هر بار بالا اومدن ويندوز اون هم شروع به كار ميكنه.فايل هاي اصلي شما رو hidden و يك شاخه با همون نام با پسوند exe ايجاد ميكنه. با انتي ويروس NOD32 وآپديت شده، اين ويروس شناسايي ميشه و ولی چون روي فايل هاي active ويندوز نشسته اون رو نميتونه پاك كنه.

من اطلاعات بیشتری در رابطه با این ویروس و راه مقابله با اون ندارم ولی یکی بهم گفت «شما اول بايد به اون آدرسي كه گفتم بريد و اون فايل رو پاك كنيد و فايلهاي اصلي رو از hidden در بياريد. و فايل ويروسي که با پسوند exe هستش وحجمش 4/37 كيلو بايت رو پاك كنيد. اين كارها بايد در محيط dosبا يك نرم افزاري كمكي مثل ncيا dn انجام بديد.» که هیچی از حرفش سر در نیوردم ولی ....

از طریق سیستم عامل لینوکس به راحتی میتونین فایل exe رو پاک کنین ( برای لینوکس ویروس تعریف خاصی نداره. فایل های hidde هم نمایش داده میشه و نیز فایل های اضافی به راحتی پاک میشن. حتی فایلی مثل new folder که ویروس کنه ای هست و توی ویندوز غیر قابل پاک شدنه) در مورد فایلتون که روی سیستم های ویندوز هنوز hide هستند هم باید بگم میتونین از طریق مراحل زیر فایل های hidden رو نشون بده و از حالت hidde خارج کنین:

در قسمت Run کلمه cmd رو اجرا کنید. در صفحه باز شده فایل flash تون رو باز کنید (مثلا اگر flash به اسم M تعریف شده با تایپ M: فایلتون باز خواهد شد) حالا اگر دستور

 attrib -h /s /d *.* 

رو اجرا کنید قاعدتا باید تمامی فایل های hidden همراه با فایل های داخلی که hide شده اند از حالت نامرئی خارج شوند. که البته گاهی این اتفاق نمیافته. در این صورت یه لیستی به شما داده میشه که اسم فایل های hide روی flash رو میتونین ببینین. و با اجرا دستور :

attrib -h -s نام فایل

فایل مورد نظر از حالت hide  خارج میشه. (این دستور به طور کلی برای مرئی کردن فایل های hide کامپیوتر به کار برده میشه و عمل معکوس آن -نامرئی کردن و غیر قابل unhide شدن- رو هم میشه با دستور attrib +h +s انجام داد)

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 22:44  توسط منیره.م  | 

بعد از ۲۰ سال و اندی زندگی در یزد دفعه اولم بود که وارد مسجد جامع میشدم. عظمت بنا و کاشی کاری های زیباش منو مهو خودش کرده بود. تازه فهمیدم اینکه میگن کاشی کاری های این مسجد بی نظیره و یا بلندای مناره هاش قابل توجه یعنی چی. یه چیزای دیگه ای هم در مورد تاریخچه و نکات جالبی در مورد معماریش شنیده بودم:

اینکه متولی ساخت مسجد به خاطر روشن کردن یک سیخ اضافی کبریت کنیز منزلش را توبیخ میکنه ولی برای ساخت مسجد اتاقی پر از خمهای دینار و اتاق دیگری پر از خمهایی از اشرفی و اتاقی پر از خشت طلا  کنار گذاشته و وقتی علت آن توبیخ را از او جویا میشوند این گونه بیان میکنه : "آن یکی اصراف است و حرام، ولی این برای خدا جمع شده که خرج ساختن خانه خدا شود. هر چه هم زیاد باشد باز کم است"

اینکه برای ساختن این مسجد بدنبال زمینی میگشتند که خصوصیاتی ویژه داشته باشد و از آن جمله میتوان به این چند مورد اشاره نمود: خاکش ماسه باشد و نه رس تا به رطوبت حساس نباشد- در گذرگاه آب واقع باشد تا مردم راحت استفاده کنند- شق نداشته باشد تا دیوارها از هم نگسلد- و…. و  نکته جالب دیگر این است که مردم معتقدند خاک کاشی و خاک کلیه مصالح آن از کربلاست و برای ساختن آن به جای استفاده از آب از گلاب استفاده شده است.

اینکه «معمار مسجد وقتی به ساختن مناره ها میرسه دست از کار میکشه و یه زنجیر - به اندازه بلندی درگاه مناره- طلب میکنه و بدون اینکه علت امر رو بگه کار ساختن رو یکی دو ماه رها میکنه. بعد از این مدت دوباره همان زنجیر را با بلندی درگاه مقایسه میکنه. ولی این بار زنجیر بلند تر از درگاه بود که معلوم میشود زمین نشست پیدا کرده. معمار وقتی از زمین مطمئن شد شروع به ساختن منارها میکنه و تا امروز هم زمین نشست آنچنانی نکرده و منارها همان گونه سالم باقی ماندند.

اینکه معمار و شاگردش تصمیم میگیرند ساختن هر کدام از منار ها را جداگانه برعهده بگیرند. و با هم قرار میگذارند که تا پایان کار هیچ کدام از منار نفر دیگر جویا نشوند. کار ساختن که به اتمام میرسه شاگرد از مناری که استاد ساخته بالا میره و استاد از مناری که شاگرد ساخته. معمار وقتی به بالای منار میرسه میبینه که در طرف دیگر مناره درگاهی دیگری هم هست. وقتی که دقت میکنه میبینه که شاگرد دو ردیف راه پله ساخته٬ یکی برای ورودی و دیگری برای خروجی٬ که در بین راه هیچ برخوردی با هم ندارند. معمار این رو که میبینه خودش رو از اون بالا به پایین میندازه و شاگرد هم به تبع از استاد همین کار رو میکنه. مردم هم این دو رو پایین مناره هاشون دفن میکنند.

صدای راهنمای توریست ها توجه منو جلب کرد. اشاره کرده بود به بالای محراب٬ دقیق زیر کلمه «علی» رو نشون میداد. از بقیه پرسید این چیه؟

وقتی همه گفتند این همون آرمیه که هیتلر استفاده میکرده خودش ادامه داد «این در اصل نشان آریاییه. هر کدوم از پره های آن به معنای آب٬ باد٬ خاک و آتش هست. صدها سال قبل از اینکه هیتلر از این آرم استفاده کنه مردم ایران توی کاشی کاری مساجد٬ ظروف سفالی و .... از این استفاده میکردند. هیتلر هم یکی از افتخاراتش این بوده که از قوم اریایی هست» و من هم افتخار کردم به آریایی بودنم. با این تفاوت که غرورم بیشتر بابت داشتن مردمانی غیور و غیرت مند بود. مسلمانانی که اصراف را حرام میدانند و برای خرج در راه خدا از همه چیز مایه میگذارند .... 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 17:13  توسط منیره.م  | 

یافتم!  یافتم!

اشتباه نکنین. من ارشمیدوس نیستم. منیره هستم. مطلبی رو که یک ماهه دونبالشم و دیروز تا حالا به خاطرش پشت سر هم توی نت گشتم رو بالاخره یافتم. (اینم واسه خاطر آقــــــــــای چیز که دیشب نزدیک رسیده بود به دست و پام بیفته -شوخی میکنم- تا مطلب واسه مجله بنویسم)

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 14:9  توسط منیره.م 

۱. دوستی آدرس یه وب سایت رو میخواست که بتونه کتاب های مختلف رو دانلود کنه! ما هم طبق معمول مزاحم استاد گرامی شدیم و ایشون هم این لینک (یا به عبارتی این)رو معرفی کردند. که البته همون طور که میبینید به دلیل قیلطرینگ  آدرسش به اینجا منتقل شده. خیلی از لینکهاش کار نمیکنه و یا وجود نداره٬ رنگ فونت و صفحه اش هم تاحدی چشم رو اذیت میکنه ولی در کل خیلی با حاله.

۲. استاد گرامی که معرف حضورتون هستند! آخرین مطلب وبلاگش خیلی باحاله :

از اونجایی که بزرگان میگن نباید نیمه خالی لیوان رو دید...اینبار باید از مسئولان عزیز دبيرخانه شوراي عالي اطلاع رساني  به خاطر طراحی قلم (فونت) نستعلیق که ویژگی های خوبی داره ("تشکر کرد"ش جا افتاده) :

۱-  یونیکد هست

۲- اگه قبلا می خواستین از فونت نستعلیق استفاده کنین باید نرم افزار های طراحی شده برای این کار رو نصب می کردین..اما حالا فقط کافیه این فونت را در شاخه مربوط به فونت ها کپی کنین...

دانلود فونت  

۳. یه دوست دیگه هم چند روز پیش سفارش کرد که به وب سایت مامان جونش (تازه وارد) سر بزنم و تبلیغ هم بکنم. البته نیاز به تبلیغ هم نداره! چون این طور که داره پیش میره ۲ روز دیگه به قدری خواننده پیدا میکنه که نویسنده اش فراموش میکنه منیره ای هم به وبلاگش سر میزد. (راستی وب سایت آبجی بزرگه و آبجی وسطیه و آبجی کوچیکه هم از این خانواده میباشد)

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 1:53  توسط منیره.م  | 

دوستی گفت : "کوه به کوه نمیرسه ولی آدم به آدم میرسه"

ساعت ۱۲ با یکی از دوستان قدیمی قرار داشتم دو ساعتی زودتر از خونه بیرون اومدم که حتی المقدور هدیه ای هم سر راه تهیه کنم. تا وقتی که به قرار برسم چیزی حدود ۷-۸ نفر آشنا رو توی راه دیدم. از فرشته خانم گرفته تا منشی کلاس نقاشیم تا یکی دو تا از ۸۳ و ۸۵ ای های سمپاد (با یکیشون بعد عمری همین پریروز چتیده بودم) و ...

یه نفر خاص که اصلا دوست نداشتم ببینمش و تو این یه مدت تمام سعیم رو کرده بودم که با هم رو در رو نشیم. نمیدونم چه قسمتی بود که نیم ساعت دم باغ ملی معطل بشم و تازه طرف رو دقیق وسط خیابون (بدترین جای ممکن) ببینم. و به راستی درک کردم که:

افکار تو٬ زندگی تو و آینده تو را میسازد.

به هر چیزی که فکر کنی. همان چیز اتفاق می افتد.

(رجوع شود به پست the secret )

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 14:47  توسط منیره.م  | 

monire

دیگه لازم نیست بگم!! این منم و دوربینم و آیینه!

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 17:0  توسط منیره.م  | 

روز دانشجو رو به تمام دانشجویان این مملکت تبریک میگم.

تبریک سفارشی تر به دو دوست عزیز : اولی اون صفری پر رو که اولین ساله دانشجو شده و دومی که سالهاست .... بی خیال! بهتره بقیشو نگم!

MP3 - 1.7 Mb

یار دبستانی من (منبع خود خودم)


راستی اینو هم ببینین : http://www.webneveshteha.com/weblog/?id=2146309138

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 1:37  توسط منیره.م  | 

 مقدمه : یکی رو گول زدم!! البته فکر کنم گول خورده باشه. فقط قسمت چهارم رو میبینه!!

قسمت اول: سحر روز قبل برنامه  شیر تو شیری داشتم. ساعت ۶ صبح باید ترمینال میبودم یعنی ۵ از خوابگاه بیرون میومدم. یعنی ۴ باید بیدار مشدم و اماده میشدم. حالا از این ور !! گزارش منطق و تمرین منطقی که شنبه باید تحویل بدم رو باید مینوشتم! که حداقل ۲ ساعت طول میکشید. حالا فرض کن ساعت ۱۲ یکی رو گیر بیاری و آغاز کل کل ... تا گزارشه نوشته بشه ساع ۳:۳۰ بود. دیدم اگه بخوابم دیگه بیدار نمیشم. ساک رو بشتم و آماده برای حرکت بودم. ساعت ۴:۳۰ با یه مکافاتی ناظر شب خوابگاه رو بیدار کردم تا درم رو باز کنه و بتونم برم.

حدود ۱ ساعت وقت اضافه داشتم. زمین بارون زده بود و هوا خیلی سرد. با خودم گفتم الان فرصت خوبیه واسه عکاسی. سردی هوا هم باعث هشیاریم شد. با یه کوله پشتی٬ یه دوربین و یه پایه راه افتادم به سمت ورودی اصلی دانشگاه!! حاصل ۴۵ دقیقه علافی توی محیط دانشگاه اونم ساعتی که حتی پرنده پر نمیزد اینان (روشون کلیک کنین بزرگ شدشون رو میبینین) :

Thumbnail image Thumbnail image Thumbnail image Thumbnail image Thumbnail image 

۱. گنبد مسجد دانشگاه ( توضیح : مسجد دانشگاه )

۲و ۳. مسجد دانشگاه :

ببين كه چه قدر اسم عكس روي ديدت تاثير داره
فرض كن من اسم اين عكس رو گذاشته بودم "نيمه شب بارون زده" و يا موضوعش رو طبيعت معرفي كرده بودم!! اون وقت كلي ديدت نسبت به اين عكس عوض ميشد. مگه نه؟
تازه ميديدي كه خيابون خيسه
تازه ميفهميدي توي جاده كسي نيست و چه آرامش بخشه
تازه ميفهميدي برگ درخت ها زرد شدن
تازه ميفهميدي مناره مسجد چه خوش رنگ هست
تازه ميفهميدي ....
كاش ميشد به زندگي هم بدون در نظر گرفتن اسمش زيبا نگاه كرد

۴.پاییز بارون زده

۵. آهسته برانید :

دير رسيدن بهتر از هرگز نرسيدن
البته اگه لاستيك هاي ماشينتون دوچار مشكل نشه!

ميخواستم اين بار يه كم بي ربط باشم
به نظرم خيابون زيادي تميز بود. براي همين ديدم سوژه جالبي ميشه
اگه نشده معذرت ميخوام

قسمت دوم: حدود ساعت ۵ دم نگهبانی بودم. نگهبان چپ چپ نگاهم میکرد. ازش خواستم به تاکسی تلفنی زنگ بزنه. وقتی گفت «بیاین تو٬ هوای بیرون خیلی سرده» تازه به خودم اومدم و دیدم انگشتام از شدت سرما از هم باز نمیشه. خلاصه تا تاکسی بیاد (که نیومد) توی دکه گرم نگهبانی نشستم و نگهبانه هی میرفت و میومد. گاهی یه وقتی هم سر بحث رو باز میکرد و از وضع دانشگاه گله میکرد و ... (تازه فهمیدم کلیه نگهبانی های دانشگاه من رو میناسن! حالا هر کدوم به دلیلی. یک سری به خاطر جشن دانشجو و داستان اون غریبه- یک سری هم به خاطر رفت و آمد زیادم به مرکز اطلاع رسانی و یک سری به خاطر کل کل های فراوانم در موقعیت های مختلف)

بعد نیم ساعت هنوز تاکسی نیومده بود. نگهبان هم خودش من رو رسوند ترمینال  جا دارد از همین جا از زحمات این قشر زحمت کش تشکر کنم (حراست مساوی نیست با نگهبانی)

قسمت سوم: سر وقت رسیدم ترمینال (دقیقه نود) ردیف دوم نشسته بودم که بعد از ۵ دقیقه وقتی دیدم صندلی های ردیف اول خالیه و تنها جائیه که نور مناسب داره رفتم اونجا نشستم. سرم رو با سودوکویی که از روزنامه جام جم کنده بودم گرم کردم. طلوع آفتاب خیلی زیبا بود ولی مثل همیشه باطریای دوربینه حال گیری کردن و ... بعد هرگزی یه خواب لذت بخش توی اتوبوس داشتم. چشام رو که باز کردم دیدم اردکانیم و ساعت ۹ هست. ۳-۳.۵ ساعت بیشتر توی راه نبودیم. (طبق پیش بینیم باید ۱۱.۵-۱۲ میرسیدم یزد) دو ساعت زودتر رسیده بودم. طبق یه عملیات انتحاری برای اون ۲ ساعت وقت اضافه برنامه ریزی کردم (ساکم سبک بودو هیچ مشکلی برای حمل طولانیش نداشتم) ....

معما: من اون ۲ ساعت رو چی کار کردم؟!

الف. رفتم خونه خوابیدم   ب. رفتم انجمن    ج. رفتم خلدبرین     د. رفتم یزد گردی و عکاسی

ه. رفتم دبیرستانمون     و. با یکی قرار گذاشتم- رفتم دیدمش    ز.رفتم نمایندگی بیمه ملت

به جون خودم همه اینا (بلا استثناء) به ذهنم خورد. حالا بماند که ی کار کردم!!

قسمت چهارم: به خاطر اون معماهه یه تیکه رو کاملا سانسور میکنم!! ولی آش خوبی بود! چسبید!! آش پشت پای ۳ تا از نزدیک ترین اقوامت. آش رشته با پیاز داغ و سیر فراوون و البته کشک سابیده.

این فینگیلی ما خیلی وروجک شده ها! وقتی راه میره شلنگ و تخته میندازه و تند تند زمین میخوره. حرف زدنش رو نگو!! وای! چه قدر بچه تو این سن مامانی و خوردنی میشه.

امشب نی نی کوچولوی ما حسابی من رو اسکل کرده بود! نمیذاشت ازش عکس بگیرم.سعی میکردم سرش رو به یه چیزی گرم کنم ولی حیف که گول نمیخورد. فکر کنم حدود ۵۰ تا عکس ازش گرفتم ولی هیچ کدوم کیفیتش خوب نشد. بهتریناش اینان:

maryam

maryam

maryam

از راست به چپ :

۱. اینجا سرش رو با LCD دوربین گرم کرده بودم!! خودش رو که میدید کمتر اذیت میکرد ولی چه فایده که من نمیدیدمش و شانسی عکس میگرفتم؟!

۲. بدون شرح

۳.  بخورم اون صورت کشکیتو!! و بمیرم برای اون زخم پیشونیت! این هم یه نوع کلک زدنه. دوربین رو گذاشتم دم در سطل کشک و اونم که تمام سعیش رو میکرد که کشک بخوره مجبور بود یه کم آروم بگیره (قیافه کشکیش از عواقب آش پشت پاست. زخم صورتش هم آثار زمین خوردنش و برخورد با پایه دوربینمه)

***

نی نی کوچولوی ما یه کار جدید هم یاد گرفته  کافیه بفهمه من میخوام ازش عکس بگیرم اون وقته که زبونش رو در میاره!! از اون ۵۰ تا عکس ذکر شده ۳۰ تاش زبونش بیرون بود. این هم نمونه هاش :

maryam

maryam

maryam

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 0:0  توسط منیره.م  | 

شاید تا فردا صبح یزد باشم. شاید! البته اگه حال روحیم تا آخر شب همین قدر گند بود.

پ.ن. میخوام بیام آش پشت پای بابایی و آقایی و مامان بزرگ رو بخورم.

نیم ساعت بعد : لعنت به این شانس! آخرین سرویس یزد ساعت ۹ هست. یعنی نیم ساعت دیگه!! من اگه پرواز هم کنم به اتوبوسه نمیرسم. آخه کار ردیف کردن سایت یه خورده طول کشید. شاید صبح زود بیام. (نمیخوام)

پ.ن. راستی سایت خوابگاه هم راه افتاد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 19:52  توسط منیره.م  | 

به قول شازده کوچولو «وقتی یکی یه انتقادی رو در موردت کرد بهش توجه نکن. وقتی ۵ نفر اون انتقاد رو در موردت کردن در مرودش فکر کن. و وقتی ۲۰ نفر انتقاد کردن اون وقت برو دنبال راه چاره باش»

هیس! دارم فکر میکنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 19:57  توسط منیره.م 

فکر میکنم یک سالی بشه که این داستان رو خوندم. مدتها بود که دنبالش بودم تا بقیه هم بتونن بخوننش. داستان جالبیه!

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود وادعا میکرد که زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعیت زیادی جمع شدند. قلب او کاملا سالم بود وهیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. مرد جوان با کمال افتخار، با صدایی بلند تر به تعریف ازقلب خود پرداخت. ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد وگفت : «اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست»

مرد جوان وبقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند.قلب او با قدرت تمام می تپید، اما پراز زخم بود. قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود; اما آنها به درستی جاهای خالی را پرنکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده میشد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند وبا خود فکر میکردند این پیرمرد چطور ادعا میکند قلب زیباتری دارد.

مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و خندید وگفت: «تو حتما شوخی میکنی... قلبت را با قلب من مقایسه کن.قلب تو فقط مشتی زخم وخراش وبریدگی است» پیرمرد گفت: «درست است قلب تو سالم به نظر میرسد اما من هرگزقلبم را با قلب تو عوض نمیکنم. می دانی، هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم رابه او داده ام من بخشی از قلبم را جدا کرده ام وبه او بخشیده ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام. اما چون این دو عین هم نبوده اند گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند، چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقتها گوشه هایی از قلبم را به کسانی بخشیده ام، اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند. اینها همان شیارهای عمیق هستند. گرچه درد آورند اما یاد آور عشقی هستند که داشته ام. امیدوارم آنها نیز روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه ای که من درانتظارش بوده ام، پرکنند. پس حالا میبینی که زیبایی واقعی چیست؟»

مرد جوان بی هیچ سخنی در حالی که اشک از گوشه چشمانش سرازیر میشد به سمت پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد وبه پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد وبخشی از قلب پیر و زخمی خود را  در جای زخم قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه کرد سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود.

پ.ن. قلب من شیارهای عمیق زیادی داره. برام مهم نست چه قدر طول بکشه تا شیارها با تکه های قلب دیگران پر بشه. مهم اینه که یاد آور عشقه. یاد آور عشقی که به تمام کاینات و مخلوقات خدا دارم. یادآور عشقم به آدما. (کاش ...)

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 16:9  توسط منیره.م  | 

بارها از خودم پرسیدم چرا تالار ۷ ؟! چه طور لاریجانی که اومد٬ مراسم پرسش و پاسخ تالار ۸ بود. الان که ابطحی اومده٬ تالار ۷ هست! جمعیت توی تالار با اون ظاهر وحشتناکش فوران میکرد :

abtahi

abtahi

abtahi

ابطحی رو از چهلچراغ میشناختم. به عنوان یه «نماینده دولت» که وبلاگ نویس هم  هست( اینجا ). ولی بعد از یه مدت فراموش کردم.یه چند ماه پیشتر آقای دهاتی ازم پرسیدن وبنوشته ها رو میخونم یا نه؟! اسم «وب نوشته ها» برام آشنا بود ولی یادم نمیومد کجا دیدم و ....

خلاصه چند روز پیش که اطلاعیه انجمن اسلامی رو دیدم ته ذهنم اومد که ابطحی آدم باحالی باید باشه. زمان برگزاری رو گذاشتم روی یادآور موبایلم (موبایل که قطع بشه تنها خاصیتش همینه) و امروز ....

خوب بود! خوش گذشت!!  جدی جدی خیلی آدم بامزه ای هست. کارای بانمک و متلکای بامزه ای هم میندازه. ولی یه انتقادی که به انجمن دارم این بود که چرا توی جلسه ای که راجع به نقد عملکرد دولت نهم برگزار شده بود٬ دائم در مورد دولت خاتمی و نقد اون بحث میشد. (شاید چون آقای ابطحی دوست نزدیک آقای خاتمی به حساب میان) الانم چون نمیخوام حرف سیاسی بزنم چیز بیشتری از اون جلسه نمیگم. باید خودتون میومدین و میشنیدین. البته اگه زود میومدین جا گیرتون میومد مگرنه باید ۲-۳ ساعت روی پا می ایستادین. ولی دو تا سوال :

۱. چرا کسی دعوت شده بود که خودش هم تا حدی هم کلام دانش جویان بود؟! (البته گاهی هم به طور خیلی استراتژیکی زیر جواب دادن به سوالات در میرفت)

۲. و چرا تالار ۷ با اون دیوار موکتی و نیمکتای چوبیش برای این جلسه انتخاب شد؟

و حالا چند تا عکس (روشون کلیک کنین تا بزرگ شده اش رو ببینین):

img_1650.jpg

abtahi

abtahi

توضیح عکس : ۱. ابطحی و دوربینش که دائم فرصت گیر میورد و از ماها عکس میگرفت

۲. داره کی رو نگاه میکنه؟! (گاهی یه نگاه های عاقل اندر سفیه میکرد که خیلی بامزه میشد)

۳. ابطحی و sms !! یادمه یه بار یه جا گفته بود من از اونایی هستم که دائم sms بازی میکنم.

پ.ن. یه چیز اعصاب خورد کن هم که بود این بود که دائم بحث جامعه اسلامی و جلسه قبل (که با حضور دکتر لاریجانی برگذار شده بود) پیش کشیده میشد و یه خورده بچه ها از این قضیه ناراضی بودند.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 16:30  توسط منیره.م  | 

the secret 

The Secret Has Traveled Through Centuries …

To Reach You …

Now You Will Know The Secret

And It Can Change Your Life Forever

همین الان از تالار ۸ برمیگردم.  فیلم جالبی بود. البته بستگی داره جالبی رو چی در نظر بگیرین. پیشنهاد میکنم حتما یک بار ببینیدش. و البته کاغذ و قلم هم فراموش نشه ....

اطلاعات بیشتر رو میتونین از اینجا ببینین.

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 17:27  توسط منیره.م  | 

ببعی جان و آقا میمونه دو تا عروسکای محبوب من هستند. نشونده بودمشون که ازشون عکس بگیرم یهو به ذهنم رسید یه کلکی بهشون بزنم. به جای اونا از جوجه اردک پشت سرشون عکس گرفتم.

کلک

پ.ن. نمیدونم من کور بودم یا جدیدا امکان ستاره زدن واسه aminus3 اضافه شده؟!

راستی! این ببعیه رو ببینینن http://neverland.aminus3.com/image/2007-12-01.html

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 16:25  توسط منیره.م  | 

پلاستیک کهنه٬ دمپایی کهنه٬ کفش کهنه٬ لباس کهنه٬ جوراب نشسته٬ بیمه مــلــــــــت میخریم.

بيمه ملت نمايندگي يزد 

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 18:56  توسط منیره.م  | 

شرمنده.
خيلي غلمبه سلمبه نوشتينا! براي دركش بايد n بار روش رو بخونيم.
البته احتمالا من اين طوريم (چون يه خورده خنگم ;-) )
شايدم چون اعداد و ارقامش زياده. و با هم قاطي ميشه.

1.  اين كلاس ها و ... هم نفهميدم چي چيه!

2. از اين Broadcast خوشم اومد.
 ميشه IP كامپيوتر رو به صورت دستي تنظيم كرد؟
مثلا همين IP ۲۵۵.۲۵۵.۲۵۵.۲۵۵ رو خودمون به يه كامپيوتر بديم؟؟ (احتمالا بايد توي شبكه هاي داخلي بشه اين كار رو كرد)

3. عدد 24 كنار ۱۹۲.۱۶۸.۱۰.۰/۲۴ يا عدد 16 كنار ۱۹۲.۱۶۸.۰.۰/۱۶ براي چيه؟؟

4. منظور از «جای نشانی شبکه یک و به جای نشانی دستگاه‌های داخل شبکه صفر قرار دهید» و «اگر تعدادی از بیت‌ها را از سمت چپ را یک کنیم تعدادی زیر شبکه به خواهیم داشت» چيه؟! يه مثال ميزنين. لطفا ؟!
تكه پاراگراف قبل از بررسي يك نشاني در كل نا مفهوم بود.

5. منظور از «بررسی در بانک اطلاعات نشانی‌ها» همان http://whois.domaintools.com/ است؟؟
باز اين 19 از كجا اومد و چه جوري محاسبه شد كه 2 به توان 11 زير شبكه داريم؟

6. « این به این معنی است که تمام رایانه‌هایی که نشانی بین ۶۴.۲۳۳.۱۶۰.۰ تا ۶۴.۲۳۳.۱۹۱.۲۵۵ دارند داخل شبکه Google قرار دارند. و کامپیوترهای این شبکه می‌توانندنشانی‌های ۱۷۲.۱۶.۱۶.۰ تا ۱۷۲.۱۶.۱۷.۲۵۵ را اختیار کنند. در این شبکه می‌توان ۲۱۳ رایانه مختلف مشخص کرد!»
هان؟؟؟

7. در كل خيلي خوب بود ولي من يكي كه بيشتر گيج شدم.
در مورد كاربرد دونستن IP و .... هم يه توضيحاتي ميدادين خوب بود.
در مورد عوض كردن IP هاي شخصي و اينكه ايا ميشه با اين كار از فيلترينگ رد شد؟؟


و يه چيزي هم براي بقيه خوانندگان :
اين نرم افزار رو نصب كنين. در نوار پايين كامپيوتر خود ايكون whois نمايش داده ميشود و به راحتي ميتوانيد اطلاعات IP هاي مختلف رو مشاهده كنيد.

http://update.projectwhois.com/update/ProjectWhoisInstaller.exe

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 17:11  توسط منیره.م  | 

تا کی قراره حالت هیستریک توی آدم باقی بمونه؟ کنکور چه میکنه با اعصاب و روان اشخاص که تا مدتها هم خود آدم عصبیه هم اطرافیانش رو عصبی میکنه؟!

یعنی من هم این طوری بودم؟! بد بخت اطرافیانم. و بدبخت او. تازه میفهمم چرا میگه به خاطر وجود علائم هیستریک میترسیده کار دست خودم بدم. وای! بد جور عذاب وجدان دارم. دست خودم نبود ولی خیلی اذیتش کردم. (البته الانم با اون وقت توفیری ندارم)

پ.ن. دیروز یکی (صفري پررو) بد جور روی اعصابم راه رفت. بعد که فکرش کردم دیدم طرف خودش عصبیه به همین خاطر دست خودش نیست. بقیه رو هم با حرفها و کاراش عصبی میکنه. از صفریت که در باید همه چیز حل میشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 16:5  توسط منیره.م  | 

دیروز بعد از ظهر جلسه شوم هسته لینوکس برگزار شد. با موضوع "نصب لینوکس". بعد از جلسه رفتم مرکز اطلاع رسانی که یک سری از فایل هاشون رو بگیرم که .... آقای صناعی رو دیدم (مهندس مرکز که هماهنگی های سایت خوابگاه رو هم او برامون انجام میده) یه سوال ازش پرسیدم و همین باعث کل کلمون شد. او جوش اورده بود و من با دیدن قیافش خنده ام گرفته بود. (خنده که نه! نیش خند. لبخند ملیح. هر چی میخواین اسمشو بذارین. این مدلی که آدم خونسردانه به حماقت یه نفر میخنده) خلاصه دائم وسط حرفاش میگفت «شما که هیچی سرتون نمیشه حرف نزنید» منم فقط لبخند میزدم () جوش اورده بود بد جور. مستقیم گفت «وقتی میخندین حرص آدم در میاد» (خیلی بده. گاهی یه وقتایی نمیتونم این صورت خندونم رو قایم کنم) از کلامش معلوم بود که تمام سعیشو میکنه که حرص منو هم در بیاره که این قدر خونسرد نباشم. دم آخری یکی از بچه ها رو شاهد گرفت که ببینه حرف من درسته یا حرف خودش. اون هم در اومد و حرف من رو تایید کرد  این بار دیگه آمپرش بالا زد و گفت «اصلا هیچ کدومتون سرتون نمیشه» و بعد رفت.

پ.ن. یه حرفش بد جور اعصابمو خورد کرد و اونم حرفی بود که در مقایسه من و یکی از بچه های بداخلاق ۸۵ ای کرد . اشاره به من کرد و گفت «مسئول سایت که نباید این قدر بد اخلاق باشه باید مثل فلانی باشه»


میخواستم یه چیزی گفته باشم. آخه اعصابم خورده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 15:54  توسط منیره.م  | 

دیشب راس ساعت ۱۲:۴۰ دقیقه سایت خوابگاه به صورت خیلی محترمانه ای ترکید. منم به بچه ها یه لبخند ملیح زدم (این جوری ) و خروج بچه ها رو از سایت تماشا کردم. توی دفتر مسئول خوابگاه نوشتم "بررسی شود" و پشت در سایت نوشتم "تا اطلاع ثانوی سایت تعطیل است" و رفتم خوابیدم.

صبح بلند شدم دیدم این "بررسی شود"ه کار خودش رو کرد. ۲-۳ روز هوای آزاد بخورم هم بد نیست. به کل دارن سیستم کابل کشی سایت و ... رو عوض میکنن. شاید قسمت بود که خدا بخواهد (رجوع به پست قبلی) و ما هم آدم شویم. پس:

«سایت تا اطلاع ثانوی تعطیل است»

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 10:15  توسط منیره.م  | 

اگه این فکر و خیال بذاره درس بخونم مطمئنا به زودی آدم خواهم شد. صبح تا حالا بارها خواستم به آپم ولی به دلایل رو کم کنی نشد. الان اومدم یه اعترافی بکنم و حرفایی که صبح تا حالا رو دلم مونده رو بگم و برم پی درسم که بد جور فکرم مشغول ایناست :

۰. قبول! من کم اوردم. مگه میشه دوستی مثل وبلاگم رو ول کنم؟؟ اگه بیشتر از یک روز ازش بی خبر باشم از غصه میترکم.

۱. این gmail کوفتی هم که باز نمیشه. یه بار هوسم شد برم سراغ reader و ازش سر در بیارم که اینم نمیذاره.

۲. این دوست کم پیدای ما (خود خودم) حالا که کارش دارم کم پیداتر شده. بابا! چند تا سوال علمی دارم ازت. اون سوال ها هم بد جور داره ذهنم رو داغون میکنه. پست 288 (فیلترینگ ۴ IP) و analytics

۳. این مجله چند لحظه سکوت و مطلب علمی اش هم پدر مغزمو در اورده. خداییش این همه چیز میشه واسش نوشت. نمیدونم کدومش بهتره!!

۴. اين دوست جديد ما كه ساكن آمريكاست هم معمايی شده واسه خودش. دائم تو فکر حل کردنش هستم. (۱ و ۲ هم مربوط به حل این معماست. ۳ هم بی ربط به ۱ و ۲ نیست)

نتیجه گیری اخلاقی : آقا یا خانم "شاید" بد جور میخوام کشفت کنم (نمیدونم چرا یهو واسم مهم شدین) جون هر کی دوست داری بهم mail بزنین. آدرس ایمیلم هم اینه. 

monire.montazeri [at] gmail [dot] com

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 22:2  توسط منیره.م  | 

از حالا به مدت n روز منیره بی منیره

bye كومچولو

پ.ن. با يكي كل انداختم براي رو كم كني هم كه شده٬ یه خورده کم یاب میشم

اصلاح کردم

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 2:20  توسط منیره.م  | 

يادتونه يه بار در مورد google desktop ميگفتم و گفتم دانلودش براي IP ايران بسته شده ؟؟ (قسمت دوم پست 185 ) يا وب سايت "نانسي اجرم" كه براي IP ايران غير قابل ديدنه؟؟

كاش ميشد وبلاگ منو هم براي IP هاي 217.219.18.0 - 217.219.19.255 غير قابل ديدن كرد!

اطلاعات IP هاي مختلف رو ميتونين از طريق اينجا ببينين

پ.ن.

۱. البته امیدوارم به بعضی از دوستان بر نخوره. میدونین که! غریبه رو که یادتون نرفته؟!

۲. IP سايت خوابگاه ما تا اونجايي كه من ديدم 217.219.18.70 هست.

۳. جديدا بد جور رفتم تو نخ IP ها. اگه دوست محترم ما وقت داشته باشه حتما يه اطلاعات بيشتري در موردش ميپرسم و داده هام رو با شما share ميكنم

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 20:22  توسط منیره.م  | 

ببینین

ثبت نام کنم؟


و یه فتو وبلاگ جدید

خوبیش اینه که اعضاش همه ایرونین و هدفش نقد و بررسی عکسه. منتها یه خورده سرعتش پایینه و یه کم هم گیج کننده است. تازه بماند که برای نظر دادن حتما باید عضوش بود.

و یه فتو وبلاگ جدید دیگه

این یکی خوبیش اینه که دقیق مثل وبلاگ میمونه. پست های جداگونه میشه چند تا عکس رو با هم نمایش بده. حتی میشه رنگ زمینه و فونتش رو از قبل تعیین کرد و یا برای خودت یه لیست contact داشته باشي و .... خلاصه يه وبلاگ كامليه واسه كسايي كه با عكس مطلب مينويسن.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 23:54  توسط منیره.م  | 

امتحانه مثل امتحان المپیاد بود. همش ۴ تا سوال بود ولی یه ۳-۴ ساعتی طول کشید.

 در نگاه اول آسون ترین سوال این بود (یکی از پارادوکس ها):

2. ثابت کنید که آرایشگری وجود ندارد که ریش کسانی را اصلاح کند که ریش خود را اصلاح نمیکنند

ولی باورتون میشه که تنها سوالی که حل نکردم همین بود؟؟ فقط میدونستم تناقض داره و اونم وقتی رخ میده که این آرایشگر محترم باید ریش خودش رو بتراشه! حالا بتراشه یا نتراشه؟! مسئله این است. و نوشتن به زبان ریاضیش خیلی خیلی سخت بود (که من لطف کردم و ننوشتم)

یه سوال اعصاب خورد کن دیگه هم داشت که استادمون ۳-۴ بار صورت مسئله رو عوض کرد. جواب این سوال چند تا فرمول بر حسب y بود که هر کدوم یک خطی بودند. یه چیزی تو مایه های :

w={[y((y.y)+y)]+[y+(y+y).y]}+{(y+y).y}

حالا فرض کن در حین اثبات دو صفحه ای هر کدوم از فرمولها چندین بار دوچار اشتباه شدی و چند بار اونو پاک کردی و از اول نوشتی. جا که مطمئن شدی همه رو درست نوشتی، استاد در بیاد و بگه فلان جا رو به جای z بنویسین y اون وقته که میخوای سر بر تن استادت نباشه!

ولی در کل خیلی حال کردما! با اینکه میدونم از 30 نمره خیلی هنر کرده باشم 20 نمره بیشتر نمیارم ولی احساس خوبی داشتم. تنها باری بود که آخرین نفری بودم که برگه امتحانم رو تحویل دادم. امتحان درس های ریاضی باید این طوری باشه. طولانی باشه و مجبور باشیم دائم فکر کنیم ولی خسته کننده نباشه.

پ.ن. آدم وقتی یه چیز رو دوست داشته باشه با همه چیز اون میسازه. مثل علاقه من به درس منطق. عکس و نقیضش هم درسته مثل نفرتم از درسی مثل جبر.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 16:54  توسط منیره.م  | 

۱. تا ۱۰ دقیقه دیگه امتحان میان ترم منطق دارم.

۲. یه امکان به بلاگفا اضافه شده که میشه وبلاگ دوستان رو به یه لیست اضافه کرد و آخرین باری رو که آپلود کردن رو بهت خبر بده. خیلی خوبه. فقط یه مشکل داره و اونم اینه که وبلاگ ها با دامنه blogfa رو میشه اضافه کرد. اینو ببینین :

http://saatha.persiangig.com/doostan.JPG

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 12:54  توسط منیره.م  | 

امشب ماه کامل بود و من دیوانه تر از همیشه ....

یاد دوستی افتادم. او هم مثل من٬ ماه کامل را دوست دارد.

دوست مشترکمان را دیدم و .... هزاران بار از خود پرسیدم «چرا؟!»

درکش برایم سخت است. مثل مرغ پر بسته ای بودم که نه قدرت پرواز دارد نه جرئت آواز. میدانستم دلیل محکمی برای این کارش دارد. نپرسیدم چرا٬ ولی دوست داشتم خودش بگوید.

دوست ندارم ناراحتی اش را ببینم. با خودم گفتم «هر جور راحت است»

یکی بگه "اصلا به تو چه؟!"

 ماه شب چهارده

مناظره خسرو با فرهاد رو يادتونه؟! (اگه يادتون نيست به اينجا مراجعه کنيد) يه بيتش بود که ميگفت :

بگفتا گر نیابی سوی او راه

بگفت از دور شاید دید در ماه

بگفتا دوری از مه نیست در خور

بگفت آشفته از مه دور بهتر

يادمه وقتی معلممون شعر رو معني میکرد. بهمون گفت «گذشتگان اين باور را داشتند که ديوانه اگردر ماه نگاه کند، ديوانه تر خواهد شد. فرهاد در اين بيت به اين باور اشاره دارد و آن را به اصلاح و مصلحت خود نمي داند، چون ديوانه تر نمیشود» امشب دو بار یاد این شعر کردم.

۱. وقتی دوستم گفت که به خاطر مصلحت عده ای تصمیم گرفته از ماه دور باشه (این جمله تمثیلیه)

۲. وقتی ساعت ۲ نصف شب کلید در خوابگاه رو از ناظر گرفتم و رفتم توی محوطه٬ عکاسی کردن.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 3:13  توسط منیره.م  | 

تقدیم به همه chater های خوابگاه که فقط بلدن پینگلیش بنویسند.

از این به بعد نگران کند بودن تایپ فارسی خود نباشید.

پینگلیش تحویل دهید - فارسی تحویل بگیرید.

برای دانلود روی عکس زیر کلیک کنید.

حجم 417 kb

پ.ن. میتونین از این لینک نسخه های دیگرش رو هم دریافت کنید.

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 16:30  توسط منیره.م  | 

پست 152 پستی در مورد منیره (قسمت سومش) :

زهرا بهش گفت "روان شناسان ثابت کردند که زندگی آدمای روانی دوره ایه . یعنی هر فصل سال یه رفتار خاص دارند " رفت توی فکر ... جدی چرا زندگیش دوره ای شده ؟!! تو یه ماه مشخص به دنیا زیبا نگاه میکنه . تو یه ماه مشخص عاشق میشه . تو یه ماه مشخص فارغ میشه . تو یه ماه مشخص عصبی میشه . تو یه ماه مشخص  دیوونه میشه . تو یه ماه مشخص خندون میشه . تو یه ماه مشخص شوخ میشه . تو یه ماه مشخص میزنه به کله اش و از همه بیزار میشه . تو یه ماه مشخص احساس تنهایی میکنه . تو یه ماه مشخص وبلاگشو رها میکنه . تو یه ماه مشخص سکوت میکنه .تو یه ماه مشخص.... این روال ۲-۳ سال اخیرشه .... با خودش قرار گذاشته که لااقل اشتباهات گذشته اش رو دیگه تکرار نکنه.

خدا آخر عاقبتشو به خیر گردونه ....

پس اگه دوست داشتین یه نگاهی به پست های زیر بندازین (و یا آرشیو آذر ۸۵ رو ببینین)

پست ۶۵ : آخه چرا ؟!! ۲ آذر ۸۵

پست ۶۶ : دل به دل راه داره یا نداره ؟!!  ۶ آذر ۸۵

پست ۶۸ : باز هم اشتباه ۹ آذر ۸۵

پست ۷۰ : جمله ای از دکتر ۱۱ آذر ۸۵

پست ۷۲ : یه روز پاییزی ۱۳ آذر ۸۵

و حتی پست ۷۳ : يه سوال دارم !!! ۱۴ آذر ۸۵


پست 121 . بیان احساسات :

بعضی ها میگن : " آدمای با احساس آدمای ضعیفی هستند"

و بعضی های دیگه هم میگن : " کسی که احساسشو به زبون بیاره نشون دهنده ضعف احساسشه "

ولی من با هیچ کدوم موافق نیستم ... آخه دلم داره میترکه .

....

دوستتون دارم . خیلی زیاد ...

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 2:29  توسط منیره.م  | 

یه کلیپ با مزه دیگه پیدا کردم. (کلیپ قبلیه که یادتونه. در مورد کامپیوتر بود۱) این بار یه کم عشقولانه است. آخر عاقبت عشق یک طرفه۲ رو نشون میده.

دانلود کنید

پ.ن.

۱. لینک مطلبشو پیدا نکردم ولی کیلیپشو میتونین از اینجا دانلود کنید.

۲. دو سه روزه بد جور یاد اون سوال افتادم ( رجوع کنید به اینجا ) بی ربط به این کلیپ نیست.

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 1:24  توسط منیره.م  | 

پارك علم و فناوري

"پارك" تشريف داشتيم. خيلي خوش گذشت. همه سلام رسوندن.

«خوشحال میشیم٬ دوباره تشریف بیارین»

همش یاد ۱۱ فروردین ۸۶ کردم. همون وقتی که شیطنت میکردیم و ....( رجوع شود به اینجا )

امروز جاش خیلی خالی بود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 15:0  توسط منیره.م  | 

تنهایی توی خونه کیف داره ها! میتونی با صدای بلند ترانه ای که دوست داری رو گوش بدی و ناخودآگاه بزنی زیر آواز و کسی بهت یادآوری نکنه که «اوی! صدای نکرتو خفه کن»

به یاد بچه های نمایشگاه که همه این ترانه رو خیلی دوست داشتن:

دانلود کنید

و به ياد بابا لنگ دراز عزيز كه مدتهاست فراموشش كرده بودم ( اينجا رو ببينيد )

 كتابش رو ميتونين از اينجا دانلود كنيد

و آهنگ كارتونش رو از اينجا دانلود كنيد

پ.ن. لغت daddy long legs توی سرچ فيلتر شده. دست دوستي كه اين آهنگ رو برام دانلود كرد درد نكنه (اگه براي دانلود اين آهنگ مشكل برخوردين بگين تا اسمش رو عوض كنم)

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 9:3  توسط منیره.م  |