تبليغاتX
ساعتها غارتگران عمرند

ساعتها غارتگران عمرند

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید .·´¯`·._.·´¯`·. داستان غم پنهانی من گوش کنید

یکی ازم پرسید کدوم عکسهایی رو که گرفتی از همه بیشتر دوست داری! کلی فکر کردم تا به نتیجه خاصی رسیدم!! عکس های اولیه دوربینم رو خیلی خیلی دوست دارم! اولین عکسی که با دوربینم گرفتم (طلوع خورشید) و اولین عکس در شب که سرعت شاتر ۱۵ ثانیه بود (عکس پشت تالار) و البته عکسی که از حوض یادمان در شب گرفتم.

Thumbnail image Thumbnail image Thumbnail image

و عکس های فوکوسیم رو هم خیلی دوست دارم. از اولین عکس فوکوسی (گل جلوی خوابگاه ۴) گرفته تا اون کلک و گلدونهای شورای صنفی و سیب سلف و ...

Thumbnail image Thumbnail image Thumbnail image

و این چند تا عکسی که توی اردوی کوهرنگ گرفتم :

 Thumbnail image Thumbnail image Thumbnail image

این چند تا عکس هم دوست دارم چون تا حدی زحمت کشیدم واسه ثبتشون:

Thumbnail image Thumbnail image Thumbnail image

و عکس های تهران بزرگ (به خصوص اینکه در شب و از طبقه ۱۶ وزارت علوم گرفته شده و کسی تا حالا این نمای تهران رو ندیده) : 


تهران زیبا / ساعت ۱۱ شب ۱۳ اسفند ۱۳۸۶


تهران زیبا / ساعت ۵ صبح ۱۴ اسفند ۱۳۸۶

پ.ن. این پست رو خیلی وقته نوشتم و امروز کاملش کردم. این رو الان فرستادم چون ... قبل از عید تصمیم داشتم هر روز یه عیدی به خوانندگان وبلاگم بدم ولی جور نشد. این پست هم یکی از اون عید ها بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 17:4  توسط منیره.م  | 

کی میدونه اول مرغ به وجود اومد یا تخم مرغ؟؟؟

از این تابلو خوشم اومد. کاری به قیمتش نداشتم! خریدمش. به نظرم هنر آدما بیشتر از اینی که توی جامعه مون براش ارزش قائلند ارزش داره. حتی اگه نقاش این اثر برای پول در اوردن نقاشی کنه (نه برای تفریح و لذت خودش و همچنین با عشق)

سفارشات نقاشی - خوشنویسی و تابلو نویسی پذیرفته میشود.

آدرس : یزد - خیابان مسجد جامع - آتلیه نقاشی پالت - آقای عبدلی تلفن .......... (خواستین به من بگین تا شماره اش رو بدم)

پ.ن. گفتم یه پست بذارم (هر چند بی ربط) که یه وقت فکر نکنی به خاطر حرفای دیروزت ناراحت شدم! خوشحال باش٬ دیروز تا حالا به کل هنگ کردم. حتی امروز کلاسهام رو نرفتم.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 16:30  توسط منیره.م  | 

فکر کن!! وبلاگ یکی دیگه رو هک میکنن (اینجا) این وسط از لوگویی که دو سال پیش  واسه آبجی محبوبم (برای بحثگاه سمپاد) ساخته بودم استفاده میکنن (سمت راستی لوگوی محبوبه بود و سمت چپی لوگوی من)یادش به خیر!! یه روزایی عاشق سمپاد بودیم!

عشقم سمپاد    
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 13:21  توسط منیره.م  | 

نمیدونم چرا از دیدن اینکه سایت کلوب ایرانیان (یه سایتی تو مایه های gazzag و orkut و ... منتها ایرانی شده اش) فیلتر شده خوشحال شدم!! فکر کنم سیستم فیلترینگ ایران گاها درست عمل میکنه، حتی اگه دلایل ابلهانه ای واسه این کار داشته باشند.
مزیتش هم اینه که الان سایت خلوته و بچه ها برای سرکار گذاشتن بقیه نت رو وسیله قرار نمیدن. 

پ.ن. یه دختره هست اینجا که داره دکترای شیمی میخونه (بچه ها بهش میگن خانم دکتر) در عجبم از این بشر ۲ پا که چرا با اینکه باید پروژه تحقیقاتی و ... داشته باشه ولی این قدر بی کاره که به چت و کلوب اعتیاد داره. امروز به من میگفت «یه راه برای عبور از فیلتر کلوب پیدا کردم» و من تاسف خوردم واسه مملکتم که تحصیل کرده هاش هم این مدلین !!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 23:58  توسط منیره.م  | 

خبر رسیده که امسال امکان داره حوزه امتحانی بعضی از رشته های فوق لیسانس، ، دانشگاه ما باشه و به همین خاطر احتمال تعطیلی دانشگاه در روزهای ۴شنبه - شنبه و ۱شنبه زیاده. این شایعه ایه که بین بچه هاست و موثق بودنش معلوم نیست.
به هر حال! من یکی که یزد بیا نیستم. حتی اگه ۴شنبه الی ۱شنبه (۵ روز) کاملا تعطیل باشیم.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 20:4  توسط منیره.م  | 

چرا باورش نمیشه؟؟؟
چرا باورش نمیشه که اون واسه من با همه دیگه فرق داره؟؟؟
چرا باورش نمیشه که خیلی وقته که در همه حال به او فکر میکنم؟؟؟
چرا باورش نمیشه؟؟؟
چرا حتی باورش نمیشه که او همون تـــــــــوییه که دائم مخاطب قرارش میدم.
چرا باورش نمیشه که دلم میخواد فقط یه کم بهم توجه کنه.
اه! آدم عقده ای تر از من هم پیدا میشه؟؟؟
خوب من دوستش دارم.
حتی اگه مطمئن باشم اون دوستم نداره.

پ.ن.۱. همیشه حتما نباید به زبون بگی که یکی رو دوست داری.. کافیه یه کم بیشتر از بقیه بهش توجه کنی.!

پ.ن.۲. همیشه حتما نباید یکی با زبون بهت بگه دوستت داره. کافیه دلت بهت بگه که اون دوستت داره یا نه؟!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 0:20  توسط منیره.م  | 

در راستای اینکه گاها اتفاق میوفته که با بعضی افراد از بعضی جهات وجه شباهت دارم (و یا سلیقه مشترک داریم) تصمیم گرفتم گاها بعضی از پستهام رو تقدیم کنم به افراد خاص.

و این بار :

این چند تا wallpaper رو تقدیم میکنم به آقای وکیلی که یه وقتایی والپیپر های خوشکلی طراحی میکردند ولی الان سرشون شلوغ شده و دست از طراحی کشیدن. (وجه اشتراک سلیقه مون هم فقط در رنگ سبز پس زمینه هاست )

vista-wallpaper-03.jpg vista-wallpaper-11.jpg hgft.jpg

و این چند تا wallpaper رو هم ....

ادامه مطلب رو ببینین تا بقیه تقدیمی هام رو بگم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 10:47  توسط منیره.م  | 

از مجله تلفن کردند که .... (چه باکلاس شدم. نه؟ :D) خلاصه خبر دادند که چاپ مجله همراه هست با کشته شدن امیرکبیر و دستور رسید که در مورد امیرکبیر هم ستونی در صفحه تاریخ داشته باشیم بد نیست. در حین جستجو به مطلبی بر خوردم عبرت آموز و دردناک. یاد جامعه فعلی خودمون و دنیای آدمها افتادم. که هر چه ما میکشیم از دست جهالت خودمان است.

روزى که امیرکبیر به شدت گریست
سال 1264 قمرى، نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مى‌شود.

هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باخته‌اند، امير بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند يا از شهر بيرون مى‌رفتند.

روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هايتان آبله‌کوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى‌شود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست داده‌اى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.

چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاى‌هاى مى‌گريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچه‌ى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشک‌هايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيده‌اند.

امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ايرانى‌ها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مى‌گريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 1:15  توسط منیره.م  | 

تقدیم به سلاله خانم که میدونم این آهنگ و این شعر رو خیلی دوست دارند :

MP3 - 3.7 Mb

 برای دانلود روی عکس کلیک کنید

For mama
Artist: Matt Monro

She said my son I beg of you
I have a wish that must come true
The last thing you can do
For mama

Please promise me that you will stay
And take my place while I'm away
And give the children love each day
I had to cry what could I say?

How hard I tried to find the word
I prayed she would not see me cry
So much to say that should be heard
But only time to say goodbye to mama

They say in time you will forget
Yet still today my eyes are wet
I tell myself to smile for mama

Now soon there'll be another spring
And I will start remembering
The way she loved to hear us sing
Her favorite song 'Ave Maria'

Ave Maria

The children all have grown up now
I kept my promise to mama
I cannot guide them anymore
I've done my best all for mama

Ave Maria

Still this seems so very small
For all
She did for me

برای شنیدن آهنگ به صورت آنلاین به این لینک مراجعه کنید : منبع شعر

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 16:0  توسط منیره.م  | 

حق با سفیر است (اینجا) خوب تو خشته نمیشی هی لینک share ميكني ؟ اصلا اینها به کنار! تو خسته نمیشی این همه لینک طولانی٬ سیاسی٬ اعصاب خورد کن٬ وقت گیر٬ بی ربط و ... (هر چی صفت مربوط و نامربوط به این صفات است را به لیست اضافه کنید) را میخوانی و تازه خواندنش را به بقیه توصیه میکنی؟! خداییش من یکی که خسته شدم!

(امروز که آمدم ۴۵ تا جدید داشت٬ یعنی تقریبا به اندازه بقیه لینکهای آپ شده ام و من یکی در میان ازشون گذشتم)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 12:8  توسط منیره.م  | 

معما ۱ : اگه این عکس از کجاست و چه تاریخی گرفته شده و اون سه نفر ته عکس کیان؟؟؟

جواب : عکس از مسجد جامع یزد هست. در تاریخ ۲۵/۱۱/۸۶ (دیروز) گرفته شده و اون سه نفر سه لنگ کفش تنها (گلاب٬ سوهان و باقلوا) هستند.

معمای ۲ : حالا اگه گفتین تفسیر این عکس چیه؟ 

جواب : یعنی من دیروز با دوستام یزد بودم و کلی خوش گذشت. ولنتاین خوبی بود. جا شما خالی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 11:49  توسط منیره.م  | 

سلام، بدون یک حرف کم و زیاد..

اهم اوهوم...
منم اومدم، البته پس از مدت ها نبودن....نمی دونم بودم یا نبودم، اما ننوشتم...
حس کردم امروز بهترین روز واسه نوشتن...
اما نه تخصصی نویسی، امروز دلم خواست از دلم بنویسم....
آره، می خوام بگم منم بلدم از دلم بگم و از دل بنویسم... و چه روزی بهتر از روز ولنتاین....

آدما تو رزو ولنتاین به هم هدیه می دن، می گن هم دیگه رو دوس دارن، می گن که از با هم بودن لذت می برن و صد تا ناگفته ی دیگه....
گاهی اوقات هم یکی مثل من زبونش بسته از از حرف زدن و دستش کوتاه از هدیه دادن...

نمی خوام پر حرفی کنم...
چون دوست ندارم صاحب این دل نوشته ها از خوندن نوشته هام خسته بشه
دوستش دارم و بابت همه لطف هایی که به من کرده ازش ممنونم....

پ.ن : یادتون باشه همیشه کسی که قراره از شما هدیه بگیره یک جنس مخالف نیست..
یک معشوق نیست...
کسیه که دوستش دارید... همین و بس
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 5:29  توسط badjoker  | 

خیلی نامردیه! خوب میخواستم بیشتر پیشم بمونی. فکر کردم از نوع نق نق کردنم و حتی ناز کردنم میفهمی! فکر کردم تو هم مثل خودمی و با دیدن دوربین ذوق میکنی*. فکر میکردم این همه اصرارم رو برای عکس گرفتن و چک کردن دوربین رو میفهمی. میخواستم بیشتر بمونی. حتی اون شرطی که واسه عکس گرفتن گذاشته بودم هم بهونه بود. نمیدونم چرا نفهمیدی. آخه .... این قدر عجله داشتی که حتی شرطهای واقعیم هم یادم رفت بگم. خیلی دلم گرفت. خیلی!

خوب اشکال نداره! خسته بودی و خوابت هم میومد.

پ.ن. البته روزی که من دوربین خریدم ذوق کردم ولی ذوقم خیلی زود خوابید. نمیدونم کی یادشه!! (این پست) من اون روز دلم ترکید. از بس که تنها بودم. این قدر تنها که حتی کسی رو نداشتم که شادیم رو باهاش قسمت کنم. ولی تو! تو من رو داشتی و .... شادی من رو ندیدی!


سه روز بود که میانگین روزی ۴ ساعت خوابیدم. شبی دیگه محل هیچ احدی نذاشتم. ولی باز فکر و خیال نمیذاشت بخوابم. اصلا به کل بد عادت شدم. انگار یه اجباری بهم میگه ۷ صبح بخواب و ۱۱ ظهر بیدار شو! امروز که دیگه هیچی ....

۱۱ بیدار میشی و آماده میشی بری پست. بعد نهار رو به جای صبحونه میخوری. بعد دو تا کلاس. و بعدش هم میری تخچی خرید که با در بسته بر میخوری! برگشتنا هم بهت خبر میدن (البته قبلش تلفنی خبرت کردند و شانسی توی اتوبوس میبیننت) که جلسه مجله هست. تا ساعت ۹ شب! یه مسئولیت جدید هم گردن توست. تا شنبه وقت داری که کل صفحه تاریخ ایران رو پر کنی و بعد اتاق و قیافت مثل مرده!! .... شانس دراز کشیدن هم ندارم. پشت سر هم بچه ها میان دنبالم ولی این بار دائم همشون رو میفرستادم دنبال نخود سیاه.

وقتی یه دوست قدیمی میاد پیشت٬ کسی که خیلی وقته ندیدیش و دلت اندازه یه دنیا واسش تنگ شده٬ یکی که هنوزم که هنوزه وقتی یادش میوفتی اشک توی چشمات جمع میشه! خوب مگه میشه خوابید؟! چه قدر لذت بردم از همنشینی باهاش. هواییم کرد. یادش به خیر....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 1:10  توسط منیره.م 

خوب! همون طور که میدونین ولنتاین نزدیکه. من نمیخوام مثل خیلی ها که در مورد رسم ایرانی اش صحبت میکنن و میگن یه روزی شبیه این توی تاریخ ملیمون داریم حرف بزنم (آخه دو سال پیش یه مطلب مشابهی رو نوشته بودم) میخواستم راجع به ....

خوب از اونجایی که هنوز کسی رو پیدا نکردم که براش کادو بخرم و طبق گمانه زنی های خودم کسی هم قرار نیست برام چیزی بخره٬ همین جا اعلام میدارم من زیاد خواسته های بزرگی ندارم. پس خیلی راحت میتونین دلم رو شاد کنین. البته هر فردی نسبت به میزان نزدیکی ای که به من داره میتونه سوپریزم کنه :

  • مثلا همین تـــــــــو کافیه اون روز یه کم بیشتر بهم توجه کنی یا بهم بگی امروز روز منه و ازم بخوای هر چی میخوام بپرسم و تو فقط صادقانه جوابم بدی و زیر جواب دادن در نری.
  • یا یکی دیگه! کافیه دعوتم کنه با هم بستنی بخوریم و از گذشتش حرف بزنه.
  • یا شازده کوچولو! کافیه بهم زنگ بزنه و برای بار هزارم بهم بگه دوستم داره.
  • یا ...

اصلا اینا مهم نیست! مهم اینه که من عاشق هدیه دادن هستم. مهم اینه که الان بهترین بهونه واسه هدیه دادنه ولی نمیدونم چی و برای کی بخرم؟! آخه امکان داره یکی این وسط بد برداشت کنه! بازم اینا مهم نیست (آخه خودم میدونم برای کی و چی بخرم ) غرض از اینکه دو سه روز زودتر اقدام کردم به مطلب نوشتن اینه که میخواستم راجع به هدیه دادن به بقیه کمک کنم و بهشون بگم چی بخرن :

۱. اگه عشقتون یک گیک (geek = خوره و يا به عبارت خودمونی تر٬ کشته مرده چيز خاصی) هست. یه سر به این مقاله بزنید : چگونه برای یک گیک هدیه بخریم

۲. اگه عشقتون یه پسره که .... بابا! زشته. دختر که نباید به پسر هدیه بده! باید هدیه بگیره!! باشه! حالا که اصرار دارین چیزی بخرین من پیشنهاد میدم .... تنها پیشنهادی که میتونم بدم اینه که از خود و یا دوستای پسرش بپرسین چی دوست داره! (آخه من پسر نیستم که بدونم علایق و سلایق پسرا چه جوریه) ما دخترا اوج عشقمون رو با گل رز نشون میدیم. ولی باور کنین نمیدونم پسرها چه طوری دوست دارن (قابل توجه پسرایی که وبلاگم رو میخونن! لطفا کمک کنین تا دخترا هم بدونن شما مجودات عجیب غریب به چه چیزایی علاقه دارین )

میان برنامه: از این به بعد میره در قسمت خانم ها!! در این مورد باید حواستون باشه برخلاف چیزی که دخترها خودشون رو نشون میدن و همه فکر میکنن خیلی تجملاتین٬ دخترها از سادگی ولی ارزش دار بودن هدیه بیشتر خوششون میاد. کافیه یه چیز کوچیک ولی یادآور خاطرات قشنگ بخرین واسشون!! اون وقته که یه خاطره عمیق و قشنگ میسازین. یه حرف خیلی ساده٬ یه عمل جدید ولی غیر منتظره!  فیلم if only رو که یادتونه.

۳. اگه عشقتون دختر احساساتی ای هست. خیلی قشنگ و خیلی رمانتیکه اگه .... فکر کنم یه بسته بزرگ شکلات کاکائویی که با کادوی قهوه ای رنگ (از اون کادوهایی که روش عکس ویولن کشیده و انگلیسی روش نوشته و ته مایه قهوه رنگ داره) خیلی زیبا تره اگه با یه رمان قرمز رنگ دورش رو ببندین. (ترکیب رنگش یه زیبایی خاصی داره) اون وقته که طرف تا مدتها شکلات رو نگه میداره و نمیخوره. بعد اگه هم یه روز نیت خوردن به سرش زد بدون شما نمیخوردش (این جوری خوبه! چون نصفیش به خودتون میرسه) ولی حواستون باشه که موقع دادن بسته با هیجان اون بسته رو از توی کیفتون در بیارین و بهش بگین چه قدر دوسش دارین. (اگه یه تک شاخ گل رز هم روی بسته اش باشه حاضره تمام عمرش رو با شما شریک بشه) حتی میتونین قسمتی از روز رو با هم بگذرونید. ازش بپرسین که دوست داره با هم کجا برین و اگه براتون مقدور بود با هم باشین.

۴. اگه عشقتون یه دختر خیلی باکلاسیه!! خوب نمیدونم! آخه در کل نه دختر باکلاسی هستم! نه با دخترای باکلاس رفت و آمد دارم!! ولی یه یچزی رو میدونم٬ اینا یه چیزایی دوست دارن که من هیچ علاقه ای بهش ندارم. مثلا عروسک خیلی بزرگ و یا .... به قول یکی feeling  بیشتر از این هم نمیگم چون به نظرم کلاس گذاشتن برای عشق چیز الکیه (در حالی که اونا معتقدند عشق هم باید باکلاس باشه) یا اینکه برعکس خیلی دخترای دیگه ارزش مادی هدیه واسشون مهمه. برای اطلاعات بیشتر به مورد ۷ مراجعه کنید

۵. اگه عشقتون در حقیقت یه پسره در جلد یه دختر!! یعنی اون مدل دختریه که مثل پسرا رفتار میکنه و به روی خودش نمیاره که کی نسبت بهش چه حسی دار و کلا آدم بی رگیه!! باید بگم این ظاهره! چنین دختری دنبال یه فرصته که دختر بودن خودش رو نشون بده. کافیه واسش متفاوت باشین. (کادو مادو هم نداشتین عیب نداره٬ آخه رابطتون حکم میکنه که بی تفاوت نشون بدین) موبایلتون رو خاموش کنین و دعوتش کنین که با هم قدم بزنین.  منتها جای دنجی رو انتخاب کنین و حرف های متفاوتی رو بزنین (مثل همیشه مثل دو تا بچه سر هیچ و پوچ با هم کل کل نکنین) و بعد کافیه پیشنهاد خوردن یه قهوه رو بهش بدنی (یادم نبود اینجا ایرانه و خارج نیست ) خوب میتونین پیشنهاد خوردن آب هویج بهش بدین ولی باز حواستون باشه که واینسین توی خیابون و بخورین که مطمئنا حس زیبای قبلش از بین میره. اگه کافی شاپی چیزی در دسترس بود که هیچ! اگه نبود هم په پارک منتها توی این هوا حتی المقدور گرم باشه! و اونجا کافیه .... (من پیشنهاد نمیکنم بهش بگین دوستش دارین! چون مطمئنا یا زود از اون حالت در میاد٬ یا جو گیر میشه و کل روال زندگیش به هم میریزه)

۶. اگه عشقتون شما رو دوست نداره  خوب نمیدونم چه فکری میکنین که دوست دارین بهش هدیه بدین (خوب لابد یه فکری کردین دیگه) ولی حواستون باشه که یه حرکت نا به جا میتونه بی حسیش رو تبدیل به نفرت کنه. شما کافیه به صورت ناشناس براش هدیه بخرین. یه هدیه ای که مطمئنین دوست داره. یه چیزی که دریافتش واسش غیر منتظره بوده. با پست واسش بفرستین. هیچ جای هدیه هم مشخص نباشه که این هدیه از جانب کیه. (به هیچ کی هم نگین که این کار رو کردین. بین خودتون بمونه و دلتون) در این صورت اون حس کنجکاویش گل میکنه و دنبال اینه که بفهمه کار کیه. لزومی نداره که بعد از یه مدت بهش بگین. نه!! حتی اگه هرگز بهش نگفتین که کار شما بوده٬ لااقل کاری کردین که بدونه و بفهمه یکی هست که به فکرشه. اگه هم یه موقعیت پیش اومد و لو رفتین (ناخودآگاه لو برین و نه اینکه بخواین به روش بیارین) که بهتر. اون وقته که احتمالا میتونین قلب طرف رو توی دست بگیرین.

۷. اگه میخواین برای دوستتون یه کادوی گرون قیمت بخرین! بستگی به روحیش داره! یکی میگفت طلا جواهرات واسه دخترا مهمه!! ولی باید بگم اینا دیگه قدیمی شده! خودم اگه باشم دوست دارم یه قطعه سنگی که روش کار شده.  سرویس سنگ برجی که توش متولد شده. یه جعبه چوبی منبت کاری شده که داخلش پره از گلهای مصنوعی ولی ظریف و قشنگ. یه ادکلن خوشبو با جعبه ای زیبا و .... هیچ وقت احساس نکنین که میتونین با یه MP4 و یا خرید یه وسیله دیگه (مثل موبایل یا دوربین و ...) که خیلی راحت خودش هم میتونه بخره سوپریزش کنین. (منظورم از خیلی راحت خودش میتونه بخره اینه که وسیله ایه که کارش داره و برای خریدنش از لحاظ منطقی به مشکلی برنمیخوره)

پ.ن. دیگه نمیدونم دیگه چه مدل دختری وجود داره! شما بگین تا من بگم چه جوری سوپریزش کنین. راستی ادامه مطلب هم یه چند تا مقاله راجع به فلسفه ولنتاین و ... رو نوشتم. جالبه بخونینش (مقاله هاییه که توی اینترنت توی خیلی از سایت ها پیدا میشه. منتها من یه کم جوابیه بهشون اضافه کردم)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 15:30  توسط منیره.م  | 

۲۲ بهمن رو تبریک میگم. همین جوری و الکی. (آخه ما نسل سومیا از انقلاب چی میدونیم؟)

شاید به قول افرادی الان مملکت گندی داشته باشیم ولی من فقط میدونم برای داشتن همین مملکت - هر چند گند - تلاش های زیادی شده و خونهای زیادی! حالا این ماییم که باید نگهش داریم و اگه هم تا الان نتونستیم مطمئنا تقصیر خودمونه٬ نه کس دیگه ای!!

من احساس میکنم مثل قوم اشعثیان شدیم (همونایی که توی جنگ نهروان به خاطر اینکه اشعث بهشون گفت "مردم از جنگ خسته نشدید؟! برید استراحت کنید" امام علی رو تنها گذاشتند) کرخت و بی حوصله. راحت طلب شدیم و خیلی از ارزشهامون یادمون رفته. اهدافمون که واسش جنگیدیم و انقلاب کردیم رو هم فراموش کردیم. حالا چه دولت٬ چه ملت!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 15:3  توسط منیره.م  | 

چند روز پیش اکانت AM3 یکی رو دیدم که عکس های ماکروی خوشکلی گرفته بود : ببینین به خصوی اینکه عشق من به طبیعت رو زنده میکرد.

پ.ن.۱. از اونجایی که جدیدا نظرهای فتووبلاگم همه به زبان انگلیسی هستند و من هم از انگلیسی پشیزی حالیم نیست تصمیم بر این گرفتم تقویت زبان کنم. حداقل به عشق عکس.

پ.ن.۲. یه چند نفری بهم گفتند که لوگوی زیر عکسم .... :-( خوب من دوستش دارم!! دوست ندارم عوضش کنم. ولی یه کار میتونم بکنم. کوچیکترش کنم خوبه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 14:15  توسط منیره.م  | 

یکی از دوستان مدیدیمان پیامکی فرستاد که کلی دلم گرفت :

هیچ کس ویرانی ام را حس نکرد

وسعت تنهاییم را حس نکرد

در میان خنده های تلخ من

گریه پنهانیم را حس نکرد

در هجوم لحظه های بی کسی

درد بی کس ماندنم را حس نکرد

آنکه با آغاز من مانوس بود

لحظه پایان من را حس نکرد

دوستشون دارم. همشون رو! همه بچه های مدید رو! بیشتر بچه های یزدی رو! هنوز هیچی نشده دلم واسه بچه ها تنگ شده. خیلی دلم گرفته. هوس گریه دارم. یادش به خیر! اون روزی که رفته بودیم اردو نیاسر. روی هندونه عکس یه قلب رو در اوردیم و زیرش نوشتیم : «عشق ما مدید» همش برای خنده بود ولی الان میفهمم ....

هیچ کس درد دل زندانی ام را حس نکرد

نم نم این دیده ی بارانی ام را حس نکرد

رنگ ورویم شاد وگلگون بود اما یک نفر

عمق خط مانده بر پیشانی ام را حس نکرد

چون درختی تشنه در صحرای حیرت سوختم

رهگذاری آتش پنهانی ام را حس نکرد

مثل دیوار نموری عاقبت ویران شدم

سرزمین عشق هم ویرانی ام را حس نکرد

در سکوتم ناله امواج اقیانوس بود

ساحلی این سینه توفانی ام را حس نکرد

با همه همراه و هم آواز بودم لیک حیف

گوش دل حتی مخالف خوانی ام را حس نکرد

مانده ام تنهای تنها در قفس باور کنید

هیچ کس درد دل زندانی ام را حس نکرد

پ.ن. چرا ما آدما این طوری هستیم؟ تا چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمیدونیم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 1:47  توسط منیره.م  | 

 دیشب یه پستی رو راجع به مدید و انتخاباتش نوشتم. یعنی دقیق ساعت ۲ نیمه شب! منتها بعد از پستش پشیمون شدم و ثبت موقتش کردم. الان دیدم بابا طوریش که نیست. بذار این پست هم باشه.

پ.ن. راستی یکی از کاندیدا (که من به هیچ کی نمیگم آقای رحیمی بودن) یه پیشنهاد باحال دادند و این بود که گروهی توی یاهو بسازیم تا بچه ها اونجا عضو بشن و لااقل عکسی چیزی هست اونجا بذاریم که بتونن همه استفاده کنن و .... بروبچز آشنا همه برگشته بودند من رو میدیدند و من هم فقط میخندیدم و البته دست و شوت هم زدم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 16:11  توسط منیره.م  | 

نازنین وقتی وارد سایت میشه یه ریتم حرف میزنه. گاهی یه وقتایی هم که حرف میزنه دقیق حرف نیم ساعت پیششه و با توجه به اینکه یه نفس حرف میزنه حرص آدم در میاد (ما با بچه ها به این نتیجه رسیدیم که نازنین آلزایمر زودرس داره) ولی من خیلی دوستش دارم. ته دلش هیچی نیست. خیلی چرت و پرت میگه ها ولی بعضی وقتها یه چیزایی میگه که کف آدم میبره. یا حتی شعر خوندنش رو خیلی دوست دارم. همیشه شعرای نابی توی آستینش داره. شعر «دلاویزترین شعر جهان» رو هم او بهم نشون داد و گفت جالبه بخونش و الان هم يه شعر با حال ديگه :

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند
تا کاج جشن‌های زمستانی‌ات کنند

پوشانده‌اند "صبح" تو را "ابرهای تار"
تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

ای گل گمان مبر به شب جشن می‌روی
شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

یک نقطه بیش فرق "رحیم" و "رجیم" نیست
از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه است که قربانی‌ات کنند

 شعر از فاضل نظری

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 17:34  توسط منیره.م  | 

۱. یادم رفت به لیست پست قبل سمپاد رو هم اضافه کنم

۲. در راستای پست قبلی ظهر جلسه لینوکس دانشگاه بود ولی چون من بعد از یک روز و اندی به نت دسترسی پیدا کرده بودم و نشسته بودم نت گردی٬ جلسه رو از دست دادم. و بلافاصله بعدش با بچه های کوهنوردی قرار داشتم که البته باز هم دیر رسیدم و اینا قرار مداراشون رو گذاشته بودند. جمعه همین هفته. یعنی ۲۶/۱۱/۸۶ برنامه آموزشی-فنی کوه صفه داریم. برنامه ویژه خانم هاست. لطفا دلتون رو صابون نزنید. (من موندم چرا همه علایقم طوری ردیف میشن که یا به یکیشون نمیرسم یا به هیچ کدومشون!!)

۳.  اینم از عکس دسته جمعی جلسه دیشب :

البته بازم عکس بودا ولی من از این عکس بیشتر از همه خوشم اومد. معرفی میکنم. از راست به چپ :

ملیحه.م٬ فاطمه.م٬ رحیمه.م و خودم. و آقایون : ر.بهین آیین٬ م.نقوی٬ م.قاسمی و بنی فاطمه.

توجه : ماعده.م داشت با تلفنش صحبت میکرد و نبود. آقای ح.دهقان هم فارغ التحصیل شدن و توی جمع نبودن. ا.آردیان هم که وسط کار استفا دادند. میمونه ی.درعلی که نمیدونیم چرا کم پیدا شده!! و البته عکاس محترممون که خجالتی تشریف داشتند و دائم دوربین رو به سمت آقاییون میچرخوندند. ۱-۳ هم بلد نبودن بگن و حرص بچه ها در اومد. و ایشون کسی نبودند به جز آقای م.میرجلیلی که من دیشب کسر شانم شد بگم سمپادی بودند. (بابا این سمپادیا چرا این طورین؟! هر کدومشون برای خودشون اعجوبه ای هستند)

پ.ن. نمیدونم چرا جامعه ما این طوریه؟! هم جنسا رو با اسم کوچیک صدا میزنیم ولی اگه جنس مخالف رو با اسم کوچیک صدا بزنیم میگن «زشته!! دختر خاله نشو» اینا رو همین جوری محض خالی شدن ذهنم گفتم مگر نه من که با فامیلی افراد راحت ترم. البته برعکسش هم هست. حرصم در میاد از اینکه به دلایل امنیتی نمیتونم فامیلی دختر ها رو بگم. چون مطمئنم هم برای خودم دردسر میشه هم برای دوستام. (دقت کردین؟؟ همه دخترها اسممون با «ه» تموم میشد و فامیلیمون با «میم» شروع میشد)

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 13:53  توسط منیره.م  | 

دیروز به کل اینترنت دانشگاه قطع بود و از اونجایی که روز جمعه بود مجبور شدیم تا صبح صبر کنیم. حسنش هم این بود که دائم دلم میخواست مطلب بنویسم و به همین خاطر از طبقه ۴ نمیکوبیدم بیام پایین و همون جا دست به قلم میشدم. (خیلی وقت بود با خودکار حرفمو ننوشته بودم)

پ.ن. خوب بود! دیشب آخرین جلسه مدید بود و بچه ها دور هم نشستیم خاطره تعریف کردن. امروز هم انتخاباته!! خوب من که کاندید نشدم. اصلا قراره خیلی از کارهای جانبی ام رو بذارم کنار. فکر کنم تهش یه لینوکس و نت بمونه (البته اگه به جلساتش برسم) یه عکلاس و یه کوهنوردی و هر گردش دیگه ای و نقاشی و منبت و ... (یکی بگه بچه پر رو!! همینشم خیلیه که!) چی کار کنم خوب؟! :-( علایقم همیناست. به قول یکی تارزان بازی در میارم

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 12:28  توسط منیره.م  | 

همه جا صحبت از انتخابات است. من نمیدونم این صیغه رد صلاحیت ها دیگه چیه؟؟؟ حتی نوه امام را هم رد صلاحیت میکنن پس به نظرشون کی صلاحیت داره؟؟

پ.ن. برای اطلاع هم دانشگاهی های عزیز عرض میکنم. شنبه انتخابات مدیده. بالاخره مدید ۵ هم رفتنی شد. و البته منیره منتطری قصد نداره باز کاندید بشه. اگه بتونه بیاد رای بده خودش خیلیه (که باز فکر نکنم حتی رای هم بده)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 16:41  توسط منیره.م  | 

خنده دار و مسخره و جالبه وقتی بشه کاری کرد که دنیا در تسخیر زنان باشه. فکر کن! زنان بدون وجود مردی بتونن بچه دار بشن. با این تفاوت که بچه حاصل مطمئناْ مونث خواهد بود.

برای اطلاعات بیشتر اینجا رو بخونین.

پ.ن. جناب شاید ... تصمیم داشتن با من کل بندازن. نمیدونم چه جوری ولی حدس میزنم این روزها جوابیه ای در مورد این پست من به دستم خواهد رسید. خبرتون میکنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 16:27  توسط منیره.م  | 

بهتون قول داده بودم یه سفر نامه هر چند کوچک از اون دو روز کوهنوردی و برفنوردیمون بنویسم. شرمنده که دیر شد! آخه همه عکس ها اپلود نشده بودند (الانم چیزی حدود ۳۰ تاشون توی نوبت آپلود هستند) و من وقت نکرده بودم. خوب توضیح دیگه بسه شروع کنم :

روز ۵ شنبه ۴/۱۱/۸۶ حرکت ساعت ۶ صبح از دانشگاه به سمت شهرکرد (مسیر جاده سامان)

پرده اول : پل زمانخان

چند ساعتی به ظهر مونده بود که به پل زمانخان رسیدیم. کل مدتی که توقف کردیم ۰.۵ ساعت بیشتر نبود. راهنمامون یه کم در مورد هیئت کونوردی و برنامه هاش توضیح داد و یه کم هم در مورد اخلاق ورزشکاری و اینا!! فکر کنم همه مثل من بودن! من دنبال عس گرفتن بودم و به توضیحات راهنما گوش نمیدادم. بقیه هم اغلب یا حواسشون به بغل دستیشون بود. یا به گلوله برفی ای که قرار بود به هم پرت کنن. یا بعضی ها هم با کفششون برفها رو هل میدادن و تپه درست میکردن. یه شیر تو شیری بود که نگو!!

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

پرده دوم : دانشگاه شهرکرد

نزدیکای ظهر بود که برای امور emergency  رفتیم دانشگاه شهرکرد. دانشگاه وسیع با ساختمون های بزرگی بود. کوه های تهش کاملا مشخص بود. حاله مهی هم در حال عبور بود.

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

پرده سوم : پیست کوهرنگ

چیزی از ظهر نگذشته بود که به پیست رسیدیم. محل اسکانمون همون ساختمان کنار پیست (تربیت بدنی) بود. نماز خوندیم و حرکت کنیم به سمت بالا. آقایون جلو بودن و خانم ها عقب. قدمدار ما خانم ها آقای مظاهری مهر بودند و عقبدارمون آقای آقابابایی. از اونجایی که آقای مظاهری قدمهاشون رو بزرگ تر از ما خانم ها بر میداشتن خانم ها بیشتر خشته میشدن و کند تر جلو میرفتن. به طوریکه یه تیکه آقایون مجبور شدن چیزی حدود یک ربع منتظر خانم ها باشن. تازه بماند که اصول برف نوردی رو به جای اول کار٬ وسط راه بهمون یاد دادند :

«موقع بالا رفتن پنجه رو وارد برف میکنین. موقع پایین اومدن پاشنه. و موقع افقی راه قسمت بیرونی پا. برای راحتی در راه رفتن بهتره در یک ردیف حرکت کنین و پاتون رو جای پای نفر قبلیتون بذارین. پس عامل مهم در برف نوردی قدمدار هست. استفاده از کفش مناسب٬ دستکش٬ شال و کلاه خیلی به راحتی تون کمک میکنه. البته توجه داشته باشید که از لباس گرم زیاد استفاده نکنین چون در حین فعالت احساس گرما میکنین و موقع استراحت سرما میخورین. پس بهتره یک لباس گرم همراهتون باشه - نه اینکه بپوشینش- استفاده از چوب های کوهنوردی -اسمش یادم رفته- به عنوان اهرم باعث میشه کمتر احساس خستی کنید»

حدود ۳۵۰ متر از زمین ارتفاع گرفته بودیم که راهنما ما رو به سمت بالای تونل کوهرنگ هدایت کرد. لازم به ذکر است که گاهی وقتها ارتفاع برف به ۱.۵ متر هم میرسید و بالاجبار مجبور بودیم در مسیر تعیین شده حرکت کنیم (البته بعضی از آقاییون که احتمالا برای تفریح اومده بودند دائم نافرمانی میکردند) بالای تونل هم کمی توقف کردیم و یکی از بچه ها کفشش رو عوش کرد (یعنی در حقیقت کفشش رو با اجاقی که راهنمامون همراهش بود خشک کردیم) و بعد به طرف پایین بازگشتیم. قبل از غروب خورشید بود که رسیدیم به کمپ (یا همون محل اسکان) همه رفتند استراحت کنن ولی من رفتم عکاسی.

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

 پرده چهارم : شب در کوهرنگ

 یه کم استراحت کردیم. چیزی از شب نگذشته بود که چند تا از خانم ها تصمیم گرفتیم بریم بیرون یه چرخی بزنیم. از اونجایی که امکان خطر و ... وجود داشت با مسئولمون هماهنگ کردیم و خود آقای مظاهری همراهمون شدند (مظاهری هم چه کسی؟!! فکر کنم دفعه اولش بود اومده بود کوه) من مسیر محلی ادامه تونل رو بلد بودم. (آخه دفعه قبل که اومده بودم بالاجبار همراه اون صفری ای که قهر کرده بود این مسیر رو رفتیم) میدونستم اون جلو چه قدر قشنگه. این شد که با بچه ها تا کنار رود و آلاچیق ها رفتیم و به محض اینکه اولین عکس رو گرفتم باطری دوربینم خوابید. :-(

از اونجایی که بچه ها فقط به خاطر اصرار من اومده بودند و تا حدی هم تجهیز نبودند٬ همگی قبول کردند که برگردیم و یکی دو ساعت بعد با همراهی تعداد بیشتری از بچه ها برگردیم (بچه ها خیلی مرام گذاشتن. منم وقت کردم باطری هامو شارژ کنم) ساعت ۹ شب بود که این بار همراه با راهنما و نصفی از آقایون و نصفی از خانم ها دوباره همون مسیر رو رفتیم. خداییش لذت بردم. خیلی خیلی خوشحال بودم که این بار کسایی همراهم هستند که نه تنها گیر نمیدادن که از مسیر خازج نشو عکس نگیر٬ بلکه بیشتر هوامو داشتن٬ سوژه نشونم میدادن و ....:D

اون شب ماه کامل بود و من با بودنم پیش بچه های کوهنوردی خیلی خوشحال بودم. دم آخریا دیگه پسرهای گروه هم گیر میدادن که ازشون عکس بگیرم و منم طبق روال معمولِ عکاسی در شب٬ بهشون توصیه میکردم که ۲-۳ ثانیه تکون نخورن (بهشون گفته بودم از زمانی که فلاش میزنه تا زمانی که من ۳ بگم هیچ تکونی نخورن) وای چه قدر سر کارشون گذاشتم سر این قضیه :D  ولي خداييش عکس های بچه ها هم بد در نیومد.

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

فکر کنم دیگه بس باشه. گزارش روز بعدش (جمعه) رو توی گزارش بعدی مینویسم.

پ.ن. یه نفر به اسم علیرضا (که اتفاقا بچه بانمکی هم بود) گیر داده بود و میگفت "خانم مرتضوی٬ عکس تکی هم میگیرین؟!" و به محض اینکه اسم عکس تکی رو میبرد تمام جمعیت جلوی دوربین حاضر میشدن. فکر کنم آخرش اون شب تونست یه عکس تکی بگیره. آخه واسه blog 360 اش ميخواست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 16:17  توسط منیره.م  | 

 google reader رو که باز کردم داشتم شاخ در میوردم!! نوشته بود +۱۰۰۰ این چه معنی ای میتونه داشته باشه؟؟؟ از وقتی بالاترین رو از لیست لینکام خارج کردم هیچ بار بیشتر از ۱۰۰ تا ubdate نداشتم.  از اونجایی که ubdate های خودمو نوشته بود ۱۳۶ تا شک کردم که این گوگل ریدره یه باکیش شده! با کمی دقت دیدم Am3 لطف کردند و تمامی لینک ها رو به صورت تکراری ubdate کردند. منم مجبور شدم mark all as read کنم. تهش همش موند ۲۹ تا

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 14:44  توسط منیره.م  | 

che lezati dare ba CD live PCito bala biyari baed webgardi koni
lezatesh be andaze vaghtiye ke miri biroon hava bekhori yeho tagarg biyad
koli asabi mishi :D
be khosoos vaghti hichi bar vefghe moradet nabashe

p.s. alan ba mint oomadam bala vali nemitoonam hich kari bahash bekonam. soraate netesham dar hade epsilon dar saat hast

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 1:12  توسط منیره.م  | 

حق با badjoker هست!! یا اینکه هنوز هیچ کدوم از جلسه های یزد لاگ رو نرفتم ولی میتونم حدس بزنم که رفتار بچه های لاگ اصفهان خیلی بهتر از اوناست. با اینکه یعنی (یعنی) چند تا از بچه های یزد لاگ آشنا هستند و به خاطر مکان تشکیل جلسه و همشهری بودنم و ... قرار نیست احساس دلتنگی و تنهایی کنم.
شاید بذارین پ‍ای حساس بودنم! ولی فعلا که ناراحت شدم. (حتی اگه ناراحتیم و دلیلش برای خیلی ها مهم نباشه ولی من ناراحتم)

پ.ن. دیگه هیچ کدوم از لینک های صادق و یا لینک های سفیر رو share نمیکنم. اینا خودشون با خودشون تبادل لینک دارن! این وسط هم به ریش من میخندن!! و من به کسی نخواهم گفت که منظور سفیر از این پست صادق بوده! (و پیشنهاد کردم. خیلی راحت میتونین از لیست دوستان هم خارج بشین)
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 19:10  توسط منیره.م  | 

میگه برای سه بعدی شدن میزکارت از هما استفاده کن٬ بعد میاد و mint رو واسم میاره! خوب لااقل میگفت چه جوری نصبش کنم که این جوری تو هچل گیر نکنم. زود هم جا گذاشت رفت. ولی به هر حال کلی منو شرمنده خودش کرد. دستش درد نکنه.
بابت open CD هم کلی ممنونم. منتها نفهمیدم چرا یهو تو پاکتش فیلم «غرور و تعصب» در اومد!!



اینم بهونه خوبی بود واسه معرفی این فیلم! خوب خیلی ها میدونن من این فیلم رو دوست دارم. همین جوری و الکی! به نظرم فیلم قشنگیه. گیرتون اومد حتما ببینین. موسیقی بی کلام فیلم رو هم میتونین از اینجا دانلود کنید.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 16:56  توسط منیره.م  | 

خیلی از اطلاعات دوربینه رو ننوشته!! اولین بار که صفحه اش رو دیدم زیاد دقت نکردم. الان که دیدم با اینکه زوم اپتیکالش همش ۴ برابره ولی .... من به سرعت شاترش علاقه مند شدم : 8000/1 تا 60  یعنی ۴ برابر شرعت شاتر دوربین من!!  حیف که قیمتشو ننوشته (البته یکی بهم گفت ۱-۱.۵ میشه) خوب من میخوام. تـــــــــو هم ميخواي٬ نه؟!

پ.ن. دو روزه چراغش خاموشه!! منم زده به کلم و پرپوچ میگم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 1:52  توسط منیره.م  | 

وارد ساختمان کتابخونه شهرداری شدم! دو طبقه اومدم پایین. به قول آقای نگهبان سمت چپ. در بدو ورودم یه لباس مشکیه سلام خیلی گرمی کرد و بعد یه لباس سفیده   هم سلام مشابهی داشت. خودم شک کردم که آیا "من این آقا رو میشناسم؟! آیا ایشون من رو میشناسن؟! من چه قدر وقته ایشونو میشناسم؟ ایشون چه قدر وقته من رو میشناسن؟ اصلا اینجا کجاست؟ ایشون کین؟ من کیم؟"  بیخیال شدم و رفتم روی یکی از اون ۷۴ تا صندلی توی سالن نشستم. ردیف آخر سمت چپ وسطای ردیف


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 2:57  توسط منیره.م  | 

نیم جفت ویان برای طراحی Board Game ایرانی تقاضای کمک کرده. منم عرق ملیم گل کرد و پیشنهاد همکاری دادم٬ که جوابی دریافت کردم!! خیلی دوست دارم کمک کنم. حالا اگه خودم مستقیم نتونم حداقل ترجیح میدم اگه دوستانم میتونن اقدامی کنن. طبق گفته ایشون به چند نوع آدم نیاز است :

۱. یک مثلن تاریخ دان: برای اینکه بگوید کجای تاریخ ما اساسن چه اتفاقاتی افتاده و کدام گوشه اش را بهتر است بچسبیم و دستمایه ی یک بازی قرار دهیم.

۲. یک مثلن ریاضیدان: در واقع یک متخصص بازی ها. حالا او چه چیزی باید بداند؟ نظریه ی بازی ها؟ خوب، خودم کمی می دانم و می توانم دنبال کنم. در نهایت طرف باید فرم بازی را طراحی کند.

۳. یک گرافیست: این کسی است که باید طرح کلی را بگیرد و اجرا کند. مثلن شکل و شمایل بورد یا مهره ها و از این قبیل.

و به پیشنهاد یکی از نظردهندگان :

یه برنامه ریز و کنترل پروژه هم کم داری تا بشن سوهان روحت
خوب میدونی که .. بدون برنامه ریزی و
Plan و Schedule
نمیشه که .. یه فکری هم واسه این بکن

یه کسی رو هم مثل جالبات می خوای تا این بازی رو از کسل کننده بودن در بیاره
البته نه اینکه روی هر بازی یه جالبات هم اشانتیون بدی ها
منظورم اینه که جالبات تو تیم طراحی باشه با اختیارات محدود و مستقیماً زیر نظر مدیر پروژه

میخواستم ببینم چند نفر حس وطن دوستیشون گل میکنه! خوب کمک کنین دیگه!! شمایی که همتون یا جالباتین٬ یا گرافیست و یا برنامه ریز و کنترل پروژه. یکی میخواد برای مملکتتون یه کار متفاوت بکنه! 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 20:46  توسط منیره.م  | 

شیطونه میگه حالا که هیچ درسی به برنامت نمیخوره بیا و فیزیک ۱ رو بگیر!! فرشته هه نجاتم میده و گلستان خطل میده که ظرفیت کلاس مورد نظر پر شده! و من لذت میبرم که فیزیکو نمیتونم بگیرم

بعد نوشت : امروز همش حرف شیطونه پیش رفت  ۱۶ واحد ثبت شده دارم که ۲ واحدش عمومیه (فکر میکردم اندیشه رو پاس کردم. ولی دیدیم نه!) جبر رو هم به سلامتی نگرفتم  گفتم بذار یه کم هوا بخورم!! چیه هی جبرو میگیرم و پاس نمیکنم؟! با اینکه اصلا برنامه منظم نیست ولی چون همه درسهام با محدثه یکیه ازش خیلی راضیم. (حداقل یکی هست که مجبورم کنه برم سر کلاس و یا سر درس خوندن بهم غر بزنه)

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 9:42  توسط منیره.م 

* عجب اوضاعی شده ها! نمیدونم این کیبورد چش شده که اث رو نمیزنه!! پص ثین رو هم نمیزنه!! خوب من چه کنم؟؟!! ش به اینگلیصی هم که نمیتونم تایپ کنم!! خودم هم گیج شدم.

* از وقتی پثت من شوهر میخوام!! رو زدم (با اینکه همش چند صاعت قابل دیدن بود ولی) یه ۴-۵ نفری اعلام آمادگی کردن. بابا! من به چه زبونی بگم!! من شوهر نمیخوام!! اون پثت هم فقط یه درد و دل ثاده بود. (پثت مورد نظر همین دور و برا قابل دیدن هصت!! احتمالا  از اینجا )

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 3:32  توسط منیره.م  | 

درحيرتم از مرام اين مردم پست            اين طايفه زنده کش مرده پرست

 تا هست به ذلت بکُشندش هرروز         تا رفت بلندش بکنند برسر دست

چرا دروغ بگویم! نه من و نه مامانم اسم بورقانی رو نشنیده بودیم!! نمیدونم چی شد که بعد از وفاتش این قدر معروف شد!! شاید هم معروف بود ولی چون کسی ازش چیزی نمیگفت من اسمشو نشنیده بودم.

لینک های مربوط :

لبخند احمد بورقانی به مرگ / گلی دیگر پژمرد / آفریننده بهار پراگ در مطبوعات ایران هم رفت / نیک آهنگ کوثر میکشد / مدیری که برای جامعه استفا کرد / در رثای احمد بورقانی / یک لیوان چای داغ : به یاد احمد بورقانی / مطلبی از ابراهیم نبوی در مورد احمد بورقانی / احمد بورقانی بی خش ترین آدمی که شناختم / احمد بورقانی درگذشت  و   غیره

پ.ن. داشتم به این فکر مکیردم بد نیست بین روزنامه نگارها آدم سرشناس و محبوبی باشیا!!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 2:44  توسط منیره.م  | 

بعد از ظهر به محض اینکه رسیدم مامان باهام تماس گرفتن و گفتن ... منم این قدر زبونم شله که طاقت نیوردم به شازده کوچولو نگم! بعد هم به دوست دوستم گفتم که چند روز پیش بیخبر اومده بود اصفهان پیشم و من نبودم!

بعد رفتم پیش استاد آقایی. (به قول محبوب اینا مـــــــــــــــــــا!) همون طور که حدس زده بودم .... به من چه که اونی که قرار بود فایل رو به دست استاد برسونه٬ اونو بهشون نداده بود! استادم مجبور شدن درس جدید و مبحث جدید رو مطرح کنن. کار من دو برابر شد.

بعد برگشتم اتاق و گرفتم خوابیدم. صدای عزاداری از پنجره میومد! کلی هم دلم میخواست برم مسجد آش گندم بخورم. ولی به قدری سر درد داشتم و حس بیرون رفتن نبود که عطای آش امام حسین رو به لقاش بخشیدم. امیدوارم بچه یزدیها اون قدر معرفت داشته باشن که یه پیاله هم واسه من بیارن

الانم فکر کنم مجبورم تا صبح بشینم مبحث جدید استاد رو کار کنم! سختیش اینه که خود من هم مثل بقیه شاگردای دکتر اقایی پا به پای درس مجبورم درس رو بخونم! حتی احتمالا بیشتر از اونا!!

 پ.ن. باورم نمیشد آقای دکتر امیرحیدری هم بد قول باشن!! گفتن حداکثر تا یکشنبه صبح نوشته شون روب رام میفرستن. ولی مثل اینکه اشتباه فکر میکردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 22:43  توسط منیره.م  | 

من هنوز يزدم!! (ديدين پيش بيني ام درست بود) كاش ميشد بمونم! اه! لعنت بر اين جابه جايي!!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 8:23  توسط منیره.م 

همون طور که میبینین یه موضوع جدید واسه وبلاگم نوشتم که عنوانش "من یک زنم" هست!! از این به بعد میخوام حرفای دلمو که به خاطر زن بودنم به ذهنم میاد رو اینجا بنویسم. اگه ضرفیت خوندنش رو ندارین لطفا نخونین!! گیر هم ندین که چرا اینو گفتی یا چرا ... (مثل دفعه پیش که مکانیزم بدنم رو زیر سوال برده بودم) پس لطفا هر وقت این مطالب رو میخونین بنا رو بر این بذارین که شما یک مرد نیسیتن!

بعد نوشت : فکر نمیکردم بعضی ها بی جنبه باشن!! قبل از اینکه مطلب جدیدی توی این موضوع بزنم باید یه توضیحاتی بدم که الان وقتش نیست! به همین دلیل مطلب قبلی فعلا ثبت موقت میشه تا وقت خودش برسه!!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 18:56  توسط منیره.م 

تا حالا شده حس نق زدنتون باشه؟؟؟ الان خیلی دلم میخواد نق بزنم. گله کنم!!! ننگی کنم! یکی یه چیزی بگه و لج کنم! قهر کنم. گریه کنم. حس بدیه!! خیلی بد. فقط میدونم ته دلم یه جوریه!! نمیخوام برگردم اصفهان. دنبال بهونه هستم درس رو ول کنم! دنبال یه چیزی هستم که دلمو بهش خوش کنم.

الان فقط دنبال یه حرفم که بهم انگیزه بده!! که بهم بگه اصفهان رفتنت هم این قدرا هم بد نیست. تو کلی دوست اونجا داری. کلی کار میتونی اونجا انجام بدی که اینجا نمیتونی. کلی ... ولی من که اینا نمیخوام. من یه زندگی آروم میخوام. یه خونه کوچیک که بتونم توش کنار بخاری بشینم و برای یه بچه (مهم نیست بچه کی باشه) قصه تعریف کنم و گاهی هم هنری از خودم نشون بدم! دوست دارم یکی رو داشته باشم که بدونه وقتی میره بیرون یکی هس که به فکرشه. دوست دارم وقتی میاد خونه غذاش آماده باشه. دوست دارم برام تعریف کنه که عرض روزش چه جوری گذشت و من تنها حرفی که واسه گفتن داشته باشم این باشه که چی شد انگشتم برید.

دوست دارم زن خونه باشم! چرا خیلی ها این رو برای یه زن فرهنگ نمیدون؟؟! میدونین. به اعتقاد من حقوق زن نه تنها توی برابری و حقوق اجتماعی از بین نرفته٬ بلکه توی روش زندگی هم .... من به عنوان یک زن نمیتونم روش زندگی خودم رو اونچنان که دلم میخواد انتخاب کنم! بخوام سر به زیر باشم میگن امله!! بخوام اجتماعی باشم میگن عاصیه!! بخوام ....

و یه شوخی : من شوهر میخوام  تنها شرطم اینه که آدم باشه 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 18:55  توسط منیره.م  | 

Dear Miss Montazeri  
Thanks again for your help in producing my  lecture notes files. When will you come back? I forward to seeing the other files.
Good luck,
Mojtaba Aghaei

mail استاد رو که خوندم یه حس بدی بهم دست داد!! همین جوری! یه عذاب وجدان!!
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 14:53  توسط منیره.م 

امروز به هیچ کدوم از کارایی که توی دو تا پست قبل تر گفتم نرسیدم  یعنی یه هیچ کاری نرسیدم!! فقط یه دور دو یزد دور زدم و برگشتم خونه!!

تو اگه صبح زود بلند بشی و بری انجمن ببینی آقای حدت یادشون رفته اون مطلب رو بنویسن چه حالی پیدا میکن؟؟! من فکر میکردم توی سربازی یکی از چیزهایی که پسرا یاد میگیرن نظم و خوش قولیه!! نمیدونستم بعضی پسرا توی سربازی اینو هم یاد نمیگیرن (ربطشو خودتون حدس بزنین)

بعد یه خورده این پا اون پا بکنی تا آقای دانشجو پیداشون بشه تا .... نه!! خبری از ایشون نیست!! بی خیال صابونایی میشی که دیشب تا حالا بابت شیرینی تولدشون به دلت زدی و میری سراغ  آدرسی که آقای دکتر امیرحیدری داده بودن!! میدون بعثت!

میرسی اونجا و وارد اون کوچه ای میشی که روی کاغذ و توی تصوراتت کشیدی. اولین کوچه سمت ـــــــ راست!! البته کوچه اون مشخصاتی رو که دکتر دادن نداره ولی کوچه جلویی تا حدی شبیهش هست!! (حالا نمیدونم آقای دکتر بد آدرس دادن یا من بد شنیدم یا ... احتمالا دست راست و چپم با هم جا به جا شده) خلاصه ریسک نمیکنی و از یکی از افراد اون محله میپرسی مدرسه زنبق کجاست. میگه "اوووووووه خانم!! اشتباه اومدین" و خلاصه کم کم با طی کردن کوچه پس کوچه ها میرسی به یه مدرسه زنبق!! یه مدرسه راهنمایی دخترونه! وارد میشی و چون شک داری٬ از مدیر مدرسه در مورد سابقه مدرسه میپرسی! هیچی نمیدونه! بهت اجازه عکاسی هم نمیده که لااقل بتونی نشون بچه ها بدی و بپرسی این همون مدرسه هست یا نه؟! فقط اجازه میده نقشه مدرسه رو بکشی!!

چه لذتی داره وقتی شانسی یکی از بچه ها ازت میپرسه «خانم ملک افضلی توی دفتر بودن یا نه؟!» و بعد بفهمی خانم ملک افضلی همون معاون راهنماییت بودن که این همه تو دوستش داشتی!!  خلاصه کلی با هم اختلاط میکنی و به اعتبار ایشون بهت اجازه میدن دو سه تا عکس بگیری!!

از مدرسه بیرون میای و وقتی میری سر کوچه میبینی که .... اوووووووووو این همه از بعثت دور شدی!!ب به احتمال ۶۰٪ اشتباه کردی ولی دیر شده و نمیتونی برگردی و راه دوره ولی مناره های مسجد جامع چشمک میزنن و .... ساعت ۱۱ هست٬ با خودت فکر میکنی که بهتره بری غول آباد!! مسیر هم که از مسجد جامع رد میشه!!  تا دم ساعت مسجد جامع میری و اتوبوس سوار میشی و ....

توی مدرسه هم هیچ خبری نیست!! یه چند تا عکس میگیری و با مدل جدید کتابخونه حال میکنی و کمی با معلم های قدیمی خوش و بش میکنی و (یکی خیلی تحویلت میگیره و کیفوری میشی) بعد نیت میکنی دیگه برگردی خونه!! یه سر هم به پژوهشگاه میزنی نکنه یکی رو پیدا کنی که آدرس دقیق اون مدرسه رو بدونه!! از خوش شانسی آقای جلالی (راننده مینیبوس مدرسه) رو میبینی و باز کلی از خاطرات خوشکل راهنمایی و دبیرستانت مرور میشه (آخه این مینیبوس مخصوص اردو ها و بازدید ها بود و چون من و سیما  آقای جلالی رو دوست داشتیم . جامون همیشه روی صندلی کمک راننده بود) آدرس جدید رو که میگیری میبینی دقیق حس ششمت درست میگفت و مدرسه فوق دقیق توی کوچه روبرویی اونجایی بود که صبح رفتی.

با تاکسی میری ابوذر و از اونجا نیت میکنی که برگردی باغ ملی (انجمن) ولی هرچی صبر میکنی اتوبوس مورد نظر نمیاد .... (یه کار خنده دار هم کردم!! وارد بانک شدم و گفتم ۶ ماه پیش من ۴۰۰ هزار تومان به یه حساب واریز کردم و حق واریز رو پرداخت نکردم. خلاصه بعد از کلی پرس و جو یه هزاری دادم و اومدم!! میخواستم خیالم راحت باشه که پول دوربینم حلال حلاله ) یه خورده که میگذره متوجه میشی سیستم اتوبوس رانی یزد یه کم تغییر کرده!! (یه ایستگاه اضافه شده و ...) بی خیال میشی و میای میدون باهنر.

با اینکه همش یک ایستگاه تا خونه راه هست و تو به خاطر این همه پیاده روی کلی خسته هستی ولی دل رو به دریا میزنی و باز به هوای شیرینی و تبریک تولد پا میشی میری انجمن!! کشی تحویلت نمیگیره!! حتی محمد ابراهیمی هم از هیچ چیز خبر نداره!! کنف میشی و برمیگردی خونه!!

درسته روز خسته کننده ای بود!! درسته که هیچ کی همکاری نکرد! درسته که هیچ کاریم پیش نرفت!! درسته که حتی شیرینی نخوردم (حالا یا شیرینی آشتی کنون یا شیرینی تولد) ولی خیلی خوب بود!! چون کلی خاطره ام مرور شد و کیف کردم.

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 14:6  توسط منیره.م  | 

این سری عکس ها رو یکی از دوستان به mail ام فرستاده. با اینکه نمیخوام سیاسی بنویسم ولی از اینا خوشم اومد!! کلی خندیدم. دوست داشتم شماها هم بخندین  برای دیدن بقیه عکس ها روی ادامه مطلب کلیک کنین.

Click for Full Size View


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 19:34  توسط منیره.م  | 

اینا رو ببینین ! سوالایی هست که برای یه سری جدول مجله دیبرستان طراحی شده بود!! اگه یکی باشه که بتونه جدول رو گسترش بده و اسم بقیه معلم ها رو هم بگونجونه خیلی عالیه. (اگه لازم باشه من لیست معلم ها رو در میارم ولی یکی باید بشینه و براشون سوال بنویسه. که زیاد کار سختی نیست) به خصوص اینکه قسمت گوناگون هم دست منه!! کلی میشه روش کار کرد

معلمای مرد

۱. پسر روستا: پور روستا

۲. هفته موسوم به یگانگی بین فرقه های اسلامی (شیعه و سنی): وحدت

۳. کسی که حدود الهی را جاری میسازد : (فکر کنم حداد)

۴. اهل سعید آبادم٬ روزگارم بد نیست٬ صدایی دارم کز آن عاجز شود هر کس شنید: سعید آبادی

۵. منسوب به امیر : میری

۶. گنج در عربی + ی : کنزی

۷. سلسله امیری: امیریان

۸. کمیاب پسر: نادرپور

۹. در آسمان اسن : خورشید

۱۰. چپی نیست: راستی

۱۱. ترسو نیست: شجاع

معلمای زن :

۱. از دوست زاده شده : حیب زاده

۲. فزونی + ی : مزیدی

۳. جمع ولی : اویا

۴. علم و دانش :

۵. شخص اول فیلم چراغهای خاموش + یان :

۶. برتر :

۷. تصدیق کننده : مصدق

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 7:23  توسط منیره.م  | 

شنبه!!

۱. به استادم قول دادم که فایل ۵-۶ جلسه اولش رو آماده کنم و زود بفرستم (در حالی که اینجا وردمون فرمول نویسیش خرابه و نمیتونم تایپ کنم) و قول دادم حتی المقدور کلاس های مبانی اش رو برم و توی کنترل کلاس ۴۰ نفرش بهش کمک کنم. شنبه شروع کار من حساب میشه و باید اصفهان باشم. حالا بماند که یکشنبه روز ترمیمه (شایدم دوشنبه باشه) و من هنوز کار استثناء کردن درسمو انجام ندادم. شنبه فرصت خوبیه که به تمام کارهام برسم.

۱. مجله سمپاد داره پر میشه از مطالب کپی و به قول صادق «اصلا دوست ندارم کاری رو که براش وقت گذاشتم پچل بشه» فعلا کاری که از دستم بر میاد اینه که مطب خودمو خوب بنویسم. دیروز عصر با سلاله خانم رفتیم مدرسه قدیمی فرزانگان و یه نصفه نیمه گزارش تهیه کردیم. اگه صبح بچه های سمپاد باهام همکاری کرده بودن برای مدرسه پسرونه هم این کار رو میکردم. الان موندم کی وقت دارم؟!! امروز پا شم برم؟!! (اگه بعد از ظهر بابا برن مطب میشه یه کاریش کرد. مگرنه) مجبورم شنبه صبح برم. تازه گزارش مدرسه کامل نیست. مدرسه جدید هم یه سر باید برم که اون حتما میوفته شنبه.

۱. یه ایده دارم و اونم اینه که قسمت «آیینه تلاش» رو هم چاپ کنیم (اجازه میدم ایده رو هر کسی که میخواد بره ارائه بده ولی به شرط اینکه عملیش کنین) اگه قرار باشه خودم اقدام کنم حتما یه سر باید برم مدرسه. از اونجایی که خبر دارم ۸۶ ای ها شنبه مدرسه قرار دارن بهترین فرصت همون شنبه است. تازه خبر دار شدم بچه دبیرستانی ها روی دیوار نقاشی کشیدن و این هم میتونه سوژه خوبی باشه واسه عکس گرفتن.

ایده های دیگه ای هم هست!! ولی نه وقتش رو دارم نه نیروی کاری ای که حاضر باشه وقتشو به من (من که نه!! به سمپاد) قرض بده! به نظر شما این راه خوبیه خودم ۳-۴ جا کنم و ر قسمتیم بره دنبال یه کاری؟؟؟! خدا چرا منیره رو ۳-۴ تا نیافریده؟  لابد قسمتی داشته

یکشنبه!!

دیدم موندنم ۲ تا سود میتونه داشته باشه و رفتنم یکی. به همین خاطر نرفتم (الان فرض کنید شنبه بعد از ظهره) فردا رو چی کار کنم؟؟؟ برم دانشگاه و به ترمیم برسم؟! یا بمونم و به بقیه کارهام برسم؟!! اصلا ترک تحصیل کنم. نه؟؟ این عالیه؟!! من که قرار نیست با این مدل درس خوندن به جایی برسم. پس همون بهتر که از حالا ولش کنم. درس کیلویی چنده؟!!

و حالا قسمت اطلاعیه :

به یه اسم خوب برای «مجله داخلی انجمن فارغ التحصیلان سمپاد» نیازمندیم.

به چند نیروی سمپادی کاری٬ فعال٬ دلسوز و دارای وقت خالی و ذهن خلاق نیازمندیم.

 به چند ایده سازنده و چند مطلب خوب سمپادی و ... نیازمندیم

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 7:7  توسط منیره.م  | 

به علت افزایش نظرهای ازاردهنده (به خصوص نظرهایی که به جای دوستانم داده میشه) از این به بعد هیچ نظری نه تائید میشه و نه اهمیت داده میشه (مگر اینکه دلیل داشته باشم) راستی دوستان هم لطف کنن اسم شب بگن

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 6:22  توسط منیره.م 

با خودم فکر کردم "سوالات میفرمایدا !! چه ربطی به هیلبرت داشت اینا ؟؟"

میپرسه تعریف عدد چیه ؟!! بعدش خودش تعریفش رو میکنه و از من میخواد عمل جمع روی مجموعه رو تعریف کنم !! هنوز نمیتونم جوابی بدم. میپرسه دو مجموع مجزا هستند یعنی چی؟؟ بعد میگه تابع دو سویی میدونی چیه؟؟ بعد میبینه گیج شدم میاد یه کم راهنمایی کنه : تناظر یک به یک چیه؟!

دم آخری میگه «بی خیال!! من غلط کردم که فکر میکردم تو یه کم میدونی!!». بعد اضافه میکنه «مشکل اینه که توی ایرون همش ۲ تا کتاب و ۵ تا مجله ترجمه شده هست که در این مورد نوشته» و بعد میگه «ولی تناظر یک به یک رو هر .... هم میدونه» و من به روم نمیارم و off میشم تا توی عوالم خودش بمونه!

پ.ن. یافتم!! قضیه نشت نشا! اینکه چرا بیشتر از سازمان استعدادهای درخشان برمیخیزد!! بابا بذارین اینا برن! (نشا ها نشت بشن) چی کار داریم به اینا؟!! بیشتر آدمای دور و برشون رو خل میکنن!!

بعد نوشت : ای بابا!! نه! بی خیال نشده :

[15:46] yaN in ke
[15:46] 
beyne 2 ta majmo'e
[15:46]
yek rabete bashe
[15:46]
yani maslan
[15:46] 
age
[15:47] 
man 5 ta baghali in var daram 5 ta sib un var
[15:47]
tanazore yek be yek daram
[15:47] 
ama tab'e dosye
[15:47] 
yaN az ghalamro beshe be hadaf reSd
[15:46] va az hadafam beshe be ghalam ro resid[15:46] merC[15:46] tavajoh karD[15:46] ooffline sshod..[15:47] khodahafez[15:47] aslan..[15:47] heyfe vaghte man ke daram be K tozih Mdam..[15:47] vaghan ke![15:47] Lyaghatetun hamun ostad haye daneshgah ss.[15:47] beRn ba hamuna dars bekhuNd![15:47] be khoda sathe elM keshvar dar hade bughe![15:47] soal dadam [15:48] be ostade daneshgah (mechanic) munde tush!(soale emtehane payan terme ma)[15:48] Buzz!![15:48] vaghan ke![15:48] bye

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 15:50  توسط منیره.م  | 

یه مدتی بود که وردپرس قاطی میزد و وارد نمیشد!! حالا کاش مینوشت دسترسی امکان پذیر نیست!! کاش مینوشت user اتون اشتباهه یا account اتون حذف شده و غیره. هیچی نمینوشت فقط میزد can not find امروز با راهنمایی آقای سفیر بالاخره این طلسم وردپرس رو شکستم !!

بیاین بهتون میگم چه طوری :

راهی که سفیر پیشنهاد داد : از طریق گزینه فراموش کردن پسورد اقدام کنید. دو سه تا میل رو باید ادامه بدین. آخرش یه طوری میشه که وارد میشین!!  بعد برین قسمت «نمایش» و بعد «ویجکت» و قسمت «فرا» رو به نوار سمت چپ (یا راست) وبلاگتون اضافه کنین و از اون به بعد به جای اینکه برین قسمت اصلی wordpress و وارد بشین برین توی این قسمت و وارد بشین ....

راه خودم : چرا عزیزم راه دور بری؟؟؟ آدرس وبلاگت اگه XXX هست ته آدرس wp-login اضافه کن و از طریق صفحه http://XXX.wordpress.com/wp-login وارد بشین. ولی این قسمت فرا که سفیر گفت رو حتما اضافه کنین!! خوبه! حال میده

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 13:39  توسط منیره.م  | 

میخواستم قسمت لینک های share شده google reader  رو به نوار سمت چپ وبلاگم اضافه کنم که توی قسمت تنظیماتش یه چیزی رو دیدم. کلی خندیدم به لغت خاکی

khaki

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 8:33  توسط منیره.م  | 

مدتی بود «سمفونی بتهون» رو گوش نداده بودم! امروز چه لذتی بردم وقتی ماشین حمل زباله از سر کوچه گذشت. کلی خاطرات شیرین زنده شد!!!


از وقتی از google reader استفاده میکنم از وب گردی اون جوری که باید لذت نمیبرم. امروز اون حس خوب کشفیدن بهم دست داد. آخه توی پیوند دوستان وبلاگ چند تا دیگه از سپمادیا رو پیدا کردم. آقای بهادر زاده و احسان دهقانی. میتونه نوشته هاشون برام جالب باشه.

پ.ن. من نفهمیدم این public کردن tage توی google reader چه خاصیتی داره!!

بعد نوشت : البته الان فهمیدم!! یه نگاه به آخرین خط قالب پست هام بیندازین که نوشته شده :

میتونین همه مطالبم رو از اینجا ببینین. و لینکایی رو هم که میخونم از اینجا ببینین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 7:41  توسط منیره.م  | 

I'm in yazd, at sampad's office, in dr,modaresi's room

همش چند ساعته رسیدم ولی هنوز مامان اینا رو ندیدم. عوضش خیلی های دیگه رو دیدم

از فائزه و زهرا گزفته تا خانم جدیدی و آقای امتحانی و آقای دکتر.

از دهاتی گرفته تا م.غفوری که یک سال و اندی میشه ندیده بودمش

خوب بود!! کلی دلم باز شد.  

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 19:0  توسط منیره.م  | 

  گریه کردن و ناراحت شدن مدل های مختلفی داره :

گاهی یکی یه چیزی میگه و حرف اون نفر برات اهمیتی نداره ولی باز عصبانیتت جایی نمیره

گاهی وقتا یکی که انتظار نداری ناراحتت میکنه و نمیتونی چیزی بگی.

گاهی مجبور میشی به حرف این و اون توجه کنی ولی باز سعی میکنی به روت نیاری که کی چی میگه

گاهی یه دوست یه چیزی میگه و بد جور ارزشهات رو زیر پا میذاره. اون وقته که یه آه سرد میکشی و ....
گاهی یه دوست رو ناراحت میکنی و خودتم ناراحت میشی. نمیدونی دفعه بعد چه جوری تو روش نگاه کنی
گاهی وقتی ناراحت میشی٬ سعی خودت رو میکنی که کسی متوجه ناراحتیت نشه.

گاهی یه وقتایی یکی حالتو میگیره و نمیتونی حالش رو بگیری. اون وقته که بد جور تو هم میری

 

گاهی یه وقتایی یه ناراحتی کوچیک باعث میشه نسبت به آدمای اطرافت یه حس بدی داشته باشی

گاهی یه قتایی هم یکی یه چیزی میگه و به قدری ناراحت میشی که حاضر نیستی بمونی٬ قهر میکنی و میری

گاهی یه وقتایی یه چیزی رو از دست میدی و دوست داری با تمام وجود فریاد بزنی

گاهی هم از روی ناچاری اشکت در میاد و به التماس کردن می افتی

گاهی یه وقتایی از روی شادی ناخود آگاه اشکت در میاد (این یکی خیلی بی ربط بود!!)

وای به حال وقتی یکی یه چیزی بگه و بغض گلوت رو بگیره! دوست داری باهاش حرف بزنی ولی اون طرف جا بذاره بره!! اون وقته که .... دلت میخواد دنیا رو بدی ولی اون بیاد و حرفت رو بشنوه

پ.ن. امشب دو نفر این بلا رو سرم اوردن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 1:56  توسط منیره.م  | 

صبح زود زده بود به کله ام نشستم یه power point درست کردم. استادمون وقتی دید حال کرد و به توصیه اون یه کمی تغییرات توش دادم و .... جلسه اول درس مبانی ریاضی استاد آقایی تمام مدت روی پا وایساده بودم. یه قسمت اعظم کلاس فایل ها و power point  من تدریس شد. یکی دو روزه هر جا میرم صفریا میان پیشم. اون از عکس ها اینم از پروژه منطق و مبانی ریاضی. فکر کنم معروف شده باشم.

power point رو میتونین از اینجا ببینین.

پ.ن. برای دوستانی که دانشگاه ما رو ندیدن عرض کنم دانشکده ما کوچکترین دانشکده دانشگاه هست. طوری که همش ۲ طبقه است و چون طبقه دوم اتاق اساتیده میمونه ۱ طبقه که شامل ۳-۴ تا کلاس کوچول موچولو و یه سایت و کتابخونه هست!!! این طوریه که بچه های دانشکده همه همدیگه رو میشناسن.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 23:40  توسط منیره.م  | 

:-$

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 20:34  توسط منیره.م 

۱. نمیخوام٬ بهم گفتن چون مشروط نشدی نمیتونی زیر ۱۴ واحد بگیری (یه بار اومدم آدم باشم و آرمانی نگاه نکنم٬ اونم اینا نذاشتن) مجبورم یه ۲-۳ واحد دیگه پیدا کنم و بگیرم.

۲. آدم بعضی کسا رو میبینه که .... تاسف میخورم به حال آیندگان! آیندگانی که قراره معلمایی چون همکلاسی های من داشته باشن! افراد مغروری که .... به نظر من هیچی سرشون نمیشه! از درس گرفته (که فقط طوطی وار حفظ میکنن و میان سر جلسه روی کاغذ مینویسن) تا اخلاق اجتماعی (که هنوز بلد نیستن در مورد استاد چه جوری حرف بزنن و یا حتی روبروی همکلاسی شون چیا بگن)

۳. بابا لطیف تر از این؟!! من دارم به "ریاضیته" میگم بیا دانشکده CD عکس رو از من بگیر!! فقط مشکل من نته!! که از طریق نت به کسی همه عکس ها رو نمیدم (بعضیاش رو به زودی میذارم اینجا ولی همش رو نه) و البته به آدمک هم باید بگم که .... خوب بابا حرفتو بزن!! من گفتم حرف نزن؟؟؟ فقط گفتم حرفت رو رو راست بزن و این قدر بامبول در نیار (تازه کی بود که تهدید کرد که .... «میرم با دوستات حرف میزنما»)

۴. جالبه که جدیدا به این نتیجه رسیدم که چه قدر طراح دور و برم زیاده!! و من احتیاج وافر دارم به .... بذارین اول به badjoker بگم! اگه نشد اینجا اعلام عمومی میکنم.

پ.ن. راستی دیگه نبینم جای خواهرم اینجا نظر بدینا (روش دیگه ای واسه سر کار گذاشتن پیدا کنین)

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 15:36  توسط منیره.م  | 

در راستای نظر اونی که نظر داد :

پس احمق مرض داری با احساسات من بازی کنی ؟ دختر عقده ای دانشگده ریاضی
احمق مردمو مسخره کردی با این وبلاگت
یکی هم اتاقی هام خوب حرفی زد در موردت : امان از عقده !
می دونم تایید نمی کنی اما من عکسها را جور می کنم یکیشم می اندازم دم اتاقت تا بدونی که کاره ای نیستی به جز یک دختر عقده ای که همه خوابگاه می شناسند و تحملش می کنند ( البته بعضی ها پارسال دیگه تحمل نکردند)

یکی اینجا فحش میده یکی توی مسنجر!! بعد نوشت : و چند نفری هم توی وبلاگ خواهرم)

خوب بابا!! به چه زبونی بگم؟! من از غریبه ها خوشم نمیاد!! تحویلشون هم نمیگیرم. اگه خیلی دوست دارین تحویلتون بگیرم لااقل اسم و فامیلتون رو خصوصی واسم بفرستین و یا حتی دو تا کلمه بگین که تابلو بشه کی هستین و من بشناسمتون!!

این یعنی چه که میاین میگین عکس ها رو توی دانشکده دیدین!! خوب تو که دیدی چرا نرفتی از همونایی که دستشون بوده بگیری؟؟! یا این یعنی چه که میگین امروز منو توی کلاس منطق دیدین؟؟؟ در حالی که اصلا امروز کلاس منطقی برگزار نشده و در اصل من اصلا منطق ندارم که بخوام برم سر کلاسش؟؟!

خوب شما اسم این کارا رو چی میذارین؟؟؟ من بهش میگم مـــزاحـمـت یـــه غـــریـبـــــه!

پ.ن. دیگه بسه! از این به بعد محل هیچ غریبه ای نمیذارم. مگر اینکه واقعا غریبه باشه (اینجا غریبه منظور همان معدود افرادی هستند که واقعا نمیشناسمشون و نمیشناسنم و بیشتر از طریق سرچ و یا گروه و ... با وبلاگم آشنا شدند) مهم شناختن متقابله! شما میشناسین٬ پس منم باید بشناسم! شما نمیشناسین پس لزومی نداره منم بشناسم!!


بعد نوشت : همین الان گلستان رو چک کردم. دیدم اصلا این ترم درس منطق ارائه نشده!!

راستی برای اطلاع عرض میکنم استاد نمره منطق رو داد ۱۸ ! اون استاد عمومی ام هم لطف کرد ۱ نمره اضافه تر داد. در کل نمره ها بدک نبودن!! و باز برای اطلاع عرض میکنم این ترم تمام وقت در اختیار استاد آقایی هستم. یک جورایی جبران زحمت و لطفش رو میکنم و یه جورایی حس ریاضی دوستی خودم رو ارضاء میکنم. و باز برای اطلاع دوستان میگم طبق صحبت های استاد٬ اگه تونستم درس تاریخ علم رو با ایشون بگیرم که هیچ. اگه نتونستم٬ به همون ۱۲ واحد قناعت میکنم و به قولی میرم توی نخ روحیه دادن به خودم.

پ.ن. یکی بهم خندید!! گفت «خره! تو که از مشروطی ها هم کمتر واحد گرفتی» منم جوابشو دادم که «خر بودم٬ که نفهمیدم مشروط شدم چون .... چون توانایی پاس کردن بیشتر از ۱۲ واحد را هم نداشتم٬ چه برسه به ۱۴ تا» این ترم دیگه گرم نیستم! من که میانگین ترمی ۱۰-۱۱ واحد بیشتر پاس نکردم!! خوب بذار حالا که بیشتر از این پاس نمیکنم لااقل با نمره بهتر و راضی تر پاس کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 19:1  توسط منیره.م  | 

دلم شکست!

وقتي به شوخي بهم گفت «اگه بهت بگم، اون وقت همه ميفهمن» خيلي ناراحت شدم. خيلي. ناراحتيم از حرف او نبود – چون ميدونستم شوخي ميکنه – ناراحتيم بابت مرور يه سري خاطره بود. خاطرات 3-4 ماه پيشتر. همون وقتايي که …. حق با سفيره! شايد چون دهن لقم من رو به اون جلسه مخوف* راه ندادن.

ولي من که دهن لق نيستم! کي ديده من دهن لقي کنم؟؟؟ (البته به غیر از موارد کوچيک و جزئي و براي خنده) از هر کس ديگه اي انتظار اين حرف رو داشتم الا او. آخه …. او که این قدر قبولش داشتم!؟ او که فکر ميکردم بهم اعتماد داره!! او اين حرف رو ميزنه٬ چه برسه به بقيه! معلوم نيست چيا پشت سرم ميگن؟!!

پ.ن. ميگم جلسه مخوف چون خوفش هنوزم که هنوزه بين بچه ها خودشو نشون ميده. چون باعث شد به ماهيت اطرافيانم پي ببرم. چون باعث شد ترجيح بدو تنها باشم تا اينکه آدماي دروغگو و بي معرفت دور و برم باشن. چون …. اين حرفش هم از همين بابت منو سوزوند. آخه مگه من بعد از اون جلسه با کسي از همشهريهام هم حرف زدم؟؟؟ اصلا مگه من با کسي هم رابطه دارم که بخوام بهش بگم؟ حتي زياد هم بچه ها رو نميبينم (به غير از يکي دو بار جلسه معمولي و چند برخورد کوتاه در سطح دانشگاه و مختصر رابطه نتي که با سفير دارم)

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 17:49  توسط منیره.م 

عجب دوره زمونه ای شده ها : چشمانی که خوب میبینند
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 12:44  توسط منیره.م  | 

خبر !! خبر!!

به علت اتمام ثبت نام سرعت اینترنت اینجا خیلی خیلی توپ میباشد! در همین راستا تعداد زیادی از عکس های کوهنوردی رو آپلود کردم. چیزی حدود ۵۰ تا عکس از آدمها داشتم که  میتونین توی آلبوم کوهرنگ ببینین؟! نه! نمیتونین ببینین  

و ۴۲ تا عکس طبیعت (بودن هیچ گونه آدمیزاد) رو هم توی AM3 آپلود کردم که اینا رو میتونین ببینین! و ۳۸ تا عکس دیگه هم موند که آپلودش میکنم منتها AM3 روزی یه دونش رو نشونتون میده  الان حس توضیح دادن عکس و تعریف خاطره نیست (چون کلاس دارم بعد هم جلسه داریم و بعد هم کلی خوابم میاد و بعدش هم پروژه استادم مونده) ولی برای شروع این چند تا رو داشته باشین :

  Thumbnail image   

اولی عکس دست جمعیمون توی دانشگاه شهرکرد٬ پنج شنبه بعد از ظهر هست (حدود ۴۰ نفر بودیم. که نصفیمون از دانشکده ریاضی بودیم. ۲ تا اتوبوس٬ غیر مختلط)

دومی .... عشق منه!! هر بار که رفتم کوهرنگ این تک درخت یه شکلی بود و هر بار هم باعث میشد که من خدا رو شکر کنم که چنین صحنه زیبایی رو میبینم (پنجشنبه شب٬ پیست کوهرنگ)

سومی هم عکس دسته جمعیمون صبح زود روز جمعه سر جاده چشمه دیمه است (باورتون نمیشه اگه بگم نیمی از بهشت رو اونجا دیدم. حتی سردی هوا رو به خاطر اون زیبایی فراموش کردم. حیف که عکس های مربوط به این قسمت هنوز قابل نمایش نیست)

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 14:48  توسط منیره.م  | 

تصمیم خودم رو گرفتم! این ترم آدم میشم. برای شروع .... نـــــــــه! نمیتونم  یعنی این هفته هم نمیتونم برم خونه؟!!  من نمیتونم برم! بابایی اینا که میتونن بیان!! (پس چرا نمیان؟!) خوب بیاین دیگه!! دلم پوسید اینجا. اون از فرجه امتحانام که هول هولکی برگشتم. اینم از بین دو ترمم که اصلا نرفتم خونه. و اینم هفته اول که امید داشتم کلاسام تشکیل نشه و بتونم برم خونه ولی نتونستم .... خوب بیان دیگه! کامپیوتر رو هم بردارن بیارن!! آخه این ترم ۳ تا درس دارم که کامل کار با کامپیوتره!

من خونه میخوام. کامپیوتر هم میخوام. خوابم هم میاد. خسته هم هستم. گشنه ام هم هست. اصلا .... من دلم میخواد غر بزنم. نق بزنم و گریه کنم. من مامانم رو میخوام! دلم واسه دعواهای محبوبه و زهرا تنگ شده. من بابام رو میخوام. من .... خوب میخوام دیگه. میــــــخوام. 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 12:56  توسط منیره.م  | 

کوفتشون بزنه با این وضعیت ثبت نام. (اینترنت اینجا حالا که باید فقط سایت دانشگاه رو باز کنه٬ همه سایتی باز میشه الا سایت دانشگاه) ثبت نام من فعلا با ۱۲ واحد ثبت شد (۳ تا ۴ واحدی) جالبیش هم این بود که .... من جدیدا تصمیم گرفتم محض بخونم نه کاربردی! و جالبیش اینه که همراه با این تصمیم گیری جدید من تمام واحدایی که من تونستم بگیرم همه برای کاربردی هستند. دارم به این فکر میکنم «بهتر! عوضش مجبور نیستم جبر ۲ و ۳ رو هم پاس کنم» (آخه جبر ۱ رو برای بار ۴ ام این ترم گرفتم و اگه برم محض باید جبر ۲ و ۳ رو هم پاس کنم) به هر حال باید ببینم ترمیم چی کار میشه کرد. ولی اگه اون جوری باشه که من انتظار دارم ۱۸ واحد میشه (من همش ۱۶ تا میخواستم) و البته نتونستم شنبه یا ۴ شنبه رو به کل خالی کنم (همیشه یکی از این دو روزم خالی بود و با تعطیلات ۵شنبه و جمعه سه روز تعطیلی داشتم. این ترم ۴شنبه فقط ساعت ۹-۱۰ صبح کلاس دارم) حتی نتونستم کاری کنم که هیچ روز کلاس ۸ نداشته باشم. (بعد از ترم ۱ دیگه یادم نمیاد هیچ وقت ساعت ۸ کلاس داشته بوده باشم - عجب جمله ای) خلاصه در کل بهتر از این نتونستم برنامه بریزم*
راستی من هنوز وقت نکردم عکس ها رو آپ کنم. هر وقت آپلود شدن حتما وبلاگ رو آ‍ میکنم (احتمالا وقتی اومدم یزد. آخه سرعت آپلود اینجا خیلی گنده)

پ.ن. هر کدوم از بچه های دانشگاه که از برنامه های ترمام باخبر میشن کفرشون در میاد. فکر کنم این ترم چشمم زدن! آخه نه میتونستم درسایی رو که میخواستم بگیرم. نه طوری شد که یه کم وقت آزاد و استراحتم بیشتر باشه. (ولی همچنان برنامه ام مرتبه)
+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 18:54  توسط منیره.م  | 

مطلب قبلی رو که پست کردم٬ رفتم خوابیدم.  تابلو بود که ثبت نام امسال یه مشکل اساسی داره.
همین طور هم شد! ساعت ۲ که بچه ها اومدن اتاق بهم گفتن ثبت نام ها ۴ ساعت با تاخیر شروع میشه.
یعنی من میوفتم ساعت ۴:۱۵ پس امروز هم خونه بی خونه. فردا بعد از شهر میرم دیگه.
+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 14:59  توسط منیره.م 

الان وقت ثبت نامه و سیستم گلستان سرعتش در حد مرغ پایینه. من که ثبت نامم ساعت ۱۲ هست. دیشب تا حالا سایت خوابگاه اینترنت نداشته به همین خاطر اینجا خلوته. الان حال میده با یکی چت کنم. ولی حیف که هیچکی نیست  (آخه هر سایتی باز میشه الا گلستان)

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 11:11  توسط منیره.م 

یوووووووووووهووووووو من برگشتم. خیلی خوش گذشت. خیلی خیلی. کلی چیز یاد گرفتم٬ کلی کیف کردم و کلی دوست جدید پیدا کردم.

off مهم که نداشتم. mail مهم هم. اینجا هم نظر خاصی که نیاز به جواب داشته باشه نبود. ولی ۳۶۰ تا لینک آپ شده توی google reader ام هست (البته منهای بالاترین میشه ۱۱۰ تا) که فکر کنم خوندن همشون تا صبح طول بکشه٬ مگر اینکه خیلی هاشو نخونم. (وبلاگ دوستان رو میخونم ولی مطمئنا حس نظر دادن نیست)

به زودی خودم هم آپ میکنم. (همراه با کلی عکس)

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 20:40  توسط منیره.م  | 

اون موردی که خیلی برام هیجان برانگیز بود همین عکس بالای بنر سمپاد (سمت چپ وبلاگم) هست.

آره! دوست جونم برام یه بنر درست کرده به این خوشکلی. که با دیدنش کلی کفم برید.

ساعتها

دست badjoker درد نکنه. خداییش خیلی قشنگ شده.*بقیه جمله توسط badjoker سانسور شد*

اگه خواستین میتونین بنرم رو توی وبلاگتون بذارین٬ تا همه جا من رو در کنار خودتون داشته باشین (یکی منو تحویل بگیره :D ) کد بنر هم اینه :

پ.ن. همون طور که گفتم دارم میرم کوهرنگ و دو شبانه روز کامل نیست. بعدش هم که روز ثبت نامه و توی دانشگاه اینترنت واسه آپیدن وبلاگ پیدا نمیشه. دلم برای همتون تنگ میشه. سعی خودم رو میکنم وقتی برگشتم جبران کنم. توی این چند روز هم badjoker میتونه آپ کنه٬ میتونه نظر تایید کنه٬ میتونه .... (ما همه نوعه قبولش داریم). فعلا خداحافظ همگی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 0:38  توسط منیره.م  | 

شانس اوردین صبح تا حالا اینترنت دانشگاه به کل ترکیده بود. مگرنه دو سه باری آپ میکردم و کلی احساسات و هیجاناتم رو نشون میدادم.

۱. دیشب خیلی عصبانی شدم. بابت اینکه چرا دختر آفریده شدم و مکانیزم بدنم این جوریه!! ولی باز اون رگ خوش بینیم گل کرد و فرض رو بر این گذاشتم که خدا نمیخواسته توی برف و بوران اذیت بشم و منو فرستاده مرخصی.

۲.  با اینکه خیلی خسته بودم و خوابم میومد تمام شب رو بیدار بودم. انگار عادت کردم تا ساعت ۷ صبح نخوابم. تمام مدت توی اتاق تنها بودم. فیلم میدیدم و گاهی هم به آسمون زل میزدم. آخه دیشب آسمون مهتابی بود . از اون شبایی که قرص ماه کامله. یاد رویا افتادم.

۳. صبح با عجله رفتم دانشکده. توی راه یکی رو از دور دیدم (یا شاید یکی رو شبیه به اون دیدم) که چند روزه به یادشم. امروزم تولدش بود. حیف شد گیرش نیوردم بهش تبریک بگم و امانتی رو بهش بدم.

۴. رفتم پیش استاد مطیع. جالبه! من همیشه نمره درس عمومیم گند تر از هر درس اختصاصیمه. یادمه ترم ۱ کافی بود زبان نیم نمره بهم بده تا مشروط نشم و این ترم هم ۲ نمره درس تاریخ امامت.... کارنامه رو واسش پرینت گرفتم تا قاب بگیره٬ یادگاری داشته باشه.

۵. با ناامیدی کامل رفتم پیش استاد آقایی (استاد درس منطق). اگه چند روز پیش بهش mail نزده بودم و قضیه رو بهش نگفته بودم عمرا روم میشد که حرف بزنم. حساب کرد نمره ام  ۱۲.۵شد. بهم گفت "چند میخوای؟؟" با شرمندگی تمام گفتم ۱۷.۵ میخوام تا مشروط نشم. کلی ببر نبر کرد. بعد گفت "باشه بهت میدم اما به یه شرط." باز اشکم در اومد (این بار از شادی بود) گفتم هر چی باشه قبوله. قرار شد برای درس مبانی ریاضی ترم آینده اش جزوه و اسلاید تهیه کنم (یعنی ساده ترین کاری که میتونست به عهده ام بذاره. دقیق در محدوده توانایی های خودم) از خوشحالی نزدیک رسیده بود ببوسمش.

پ.ن. توی این چند یه دروغ به همه گفتم حتی به مامانم. به خیلی ها گفتم هنوز نمره هام نیومده. در حالی که همه نمره هام اومده بود و هیچ کدوم اون طوری نبود که من فکر میکردم و این من رو دیوونه میکرد. حتی استاد جبر هم سر لج افتاده بود و حاضر نمیشد بهم ۹.۵ بده (میگفت ۸.۵ برات بسه) اونم یه درس ۴ واحدی. پدر فکر و ذهنم دراومد (به خصوص بعد از اینکه جناب سفیر توضیح دادند که ثبت نام مشروطی چه شکلیه)

۶. دیشب کلی فکر کردم - یعنی دو سه روزه که فکرم درگیر یه مسئله خاصی شده - به این نتیجه رسیدم که یه چیزی رو باید به دست یکی از دوستانم توی یزد برسونم. رفتم اداره پست و براش پست کردم. (نمیدونم چرا احساس میکردم بهتره هر چی زودتر دستش برسه و هر چه دیرتر بشه بدتره. امیدوارم سالم برسه دستش)

۷. رفتم انجمن کوهنوردی. جلسه هماهنگی کوهنوردی فردا بود. وای! هر کی از راه میرسید هم دانشکده ای (آمار-ریاضی٬ ۸۳ الی ۸۶) در میومد. من همشون رو به قیافه میشناختم٬ ولی مثل اینکه  هم دانشکده ای هام به کل آمار منو داشتن. توی اون جمع ۳۰-۴۰ نفره نصف بیشترشون ریاضی و آمار بودن (چه دختر چه پسر) به خاطر شرایط بد هوا قرار شد فردا صبح زود حرکت کنیم. راستی من بزرگ بین دخترها هستم ;-) (۳ تا ۸۴ ای هستیم و بقیه ۸۶ ای)

پ.ن. یکی دیگه هم بود ولی از اون جایی که از همه بیشتر بهم حال داد و البته میخواستم ۷ مورد بیشتر نشه توی پست بعدی میذارمش :D (آخر شب میگمتون)

در کل: روز خوبی بود. خیلی هیجان برانگیز و باحال بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 17:8  توسط منیره.م  | 

چشمام سنگینه! خیلی -- فکر کن! یک هفته ای است که صبح ها ۲-۳ ساعت میخوابم (ساعت ۷-۱۰ صبح) و بعد از ظهر ها هم ۲-۳ ساعت. امروز خواب بعد از ظهر را فراموش کردم. عوضش کلی دیوونه بازی در اوردم -- چشمم بیشتر بابت این سنگینه که در ۴-۵ ساعت اخیر ۲ تا و نصفی فیلم زیر نویس دار دیدم و الان حس میکنم همه چیز شده زیر نویس تصویر زندگیم. عوضش سرم سبک شد. خرجش هم یه قیچی تیز بود و یه سطل که به اندازه یه دسته مو جا داشته باشه.

قصدم از آپیدن یه عکس بود. این پست را ببینید و .... چه بـــاحـــاله (با جا به جا کردن موس٬ عکس در ساعات مختلف روز دیده میشه- تقریبا ۶ تا عکسه) دست طراح عکس و نویسنده اون پست درد نکنه. کلی بهم حال داد. (البته فرمتش فلشه)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 1:17  توسط منیره.م  | 

جدیدا بعضی نظرای خوشکل خوشکل میبینم که کفم میبره. به خصوص اینکه آمار نظر خصوصیام بالا رفته و این بیشتر من رو گیج میکنه. جدید ترین نظری که دیدم و البته باعث خنده من شد. بدون هیچ کم و زیادی اینه :

بزار یه واقعیت تلخ که بعضا شیرین رو در مورد شما بگم .
شما عقده ای هستید.شاید به دلیل کم رنگ گرفتنتون باشه.
یه روستایی که خیلی دوست داره خودشو بیشتر از یه دختر روستایی جلوه بده.
نمیدونی ارزش یه دختر روستای چه اندازه است.
شاید هم نباشی!
من اومدم و دارم میرم شما بیش از حد مغرورید.شایدم واقعا تیمار باشید.
یه جمله بهتون میگم (خودتون رو اصلاح کنید(از نظر اخلاقی)).
در این راستا خیلی ها روی تومور شما راه نرفتند فقط یه نفر بود.
اگه راضی هستید که هیچ وگرنه بگید تا یه جور رضایت شما را جلب کنم (واسه اون دنیا)جدی می گم

به اعتقاد این دوست عزیز من یه روستایی (یا به عبارتی دهاتی)  عقده ای و مغرور و دیوونه و ... هستم. بعد در آخر باید از این حرفاش بدم میومد که متاسفانه (ویا خوشبختانه ) بدم نیومد. چون :

۱. روستایی نیستم ولی آرزو دارم زندگی آیندم توی روستا باشه.

۲. در یک مورد عقده ای هم هستم چون اونی که میخوام دوستم داشته باشه دوستم نداره (رجوع شود به پست دلایل عاشق شدن) ولی در بقیه موارد اصلا قبول ندارم عقده ای هستم. اگه راست میگه دلیل بیاره. 

۳. مغرور هم .... بازم نمیدونم چرا میگه مغرورم!؟ اگه به توانایی خود ایمان داشتن مغرور بودنه٬ قبول! من مغرورم. ولی عزیز دلم با من برخورد نداشتی که بدونی غرور چیه!! من مغرور هستم ولی نه اون جوری که تو فکر میکنی. یه جور دیگه!

۴. دیوونه هم که هستم. (این هم که از محبوب ترین القاب منه)

پس مطمئن باش ناراحت نشدم. همون طور که این دنیا کسی بابت این حرفت یقتو نمیگیره  اون دنیا هم کسی قرار نیست این کارو بکنه. خوش بگذره اون دنیا.

پ.ن. و به اون سفیری که میگه نظر بقیه واست مهم نباشه : نظر دوستان و آشنایانم برام مهمه ولی در محدوده خودش. به کسی اجازه نمیدم پا فراتر از خطوط قرمزم بذاره. و در مورد غریبه ها هم باید بگم به کل نظراشون برام خنده داره. اگه میبینین گاهی در مورد نظرها پست میذارم برای اینه که دوست دارم شما هم با من بخندین. همین

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 15:36  توسط منیره.م  | 

من الان خیلی ذوقیدم. خیــــلی! من الان خیلی خوشحالم. خیــــلی! دوست داشتم یه جایی برم و الان بهم خبر دادن که مشکلی نداره. فقط در این راستا به یه سری وسیله نیاز دارم. باید برم دنبالش گیر بیارم (یه سریش رو باید بخرم) تا فردا ظهر بیشتر فرصت نیست.

من لباس خیلی گرم میـــــــــخوام. فکر کنم هوای کوهرنگ زیاد به مزاجم سازگار نباشه.

پ.ن.۱. گفتین غم هامو نگم. این شد که دیروز هیچی نگفتم. خوشحالی هام رو که دیگه میتونم بگم؟!

پ.ن.۲. منتظر یه mail هستم. منتظر یه حرفی که فقط یه نفر میتونه بزنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 12:46  توسط منیره.م  | 

یه سری حرف بود به یه سری مخاطبای خاص :

اول به یه دسته که توی این هفته بد جور روی اعصابم راه رفتند. من در این راستا خیلی ها رو ignore کردم و حالا حالا ها هم قصد برگشتن از حرفم رو ندارم. اگه میبینین جواب نمیدم. بدانید و آگاه باشید شما یکی از این افرادین و PM اتون به دستم نمیرسه که بخوام جواب بدم

دوم به اون یه نفری که اندازه تعداد اتمهای چوب های دنیا ازم تشکر میکنه بعد میگه این کمه و ... باور کن خوشم نیومد. اصــــــلا. نه از پیشنهادت خوشم اومد و نه از این نظرهای خصوصی که دو روز یه بار میفرستی (حالا هیچیت نگفتم دلیل نداره که تاییدت کرده باشم) اگه هم با این جواب من بهت برخورد٬ من مشکلی ندارم. هر جور خودت دوست داری. فقط لطفا مزاحمت های احساسی ایجاد نکن.

سوم به مخاطبای عام ساکن یزد. اقوام٬ دوستان٬ آشنایان٬ پاتوق ایها٬ لاگ ایها و ... منیره نمیاد یزد. میخواد کل بین دو ترم رو دانشگاه بمونه. قصد برگشت به خونه رو هم ندارم. یعنی دلم لک زده برای خونه ولی روحیه ایجاب میکنه که همین جا بمونم. ولی میام. به زودی. شاید ترم آینده.

چهارم .... نمیدونم! یادم رفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 1:15  توسط منیره.م  | 

به یه مددکار یا مشاور و یا روانشناس ماهر نیازمندیم. اگه نمیشناسین لااقل آدرس یه تیمارستان تر و تمیز و خوب (حتی المقدور خارج از استان یزد) رو بهم بدین. اگه هم تیمارستانی با این شرایط پیدا نشد آدرس یه داروساز کاربلد هم کافی است.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 15:15  توسط منیره.م  | 

مقدمه: کلی مطلب دارم که بخوام باهاش وبلاگم رو آپلود کنم ولی هر بار یه چیزی جور در نماد (مثلا ۳-۴ روزه که اینترنت خوابگاه قاطیه و نمیتونم عکس هام رو آپلود کنم) این هم در جواب اونی که فکر کرد چون مطلبی واسه گفتن ندارم اون دو سه تا پست آخر رو آپ کردم.

در راستای آپلود شدن مقداري از اون تصميم گرفتم نشون شماها هم بدم که دوربينم چه تصاويری رو میتونه ثبت کنه :

۱. حوض مسجد دانشگاه قندیل بسته بود. این عکسم بین بروبچز مسجد طرفدار پیدا کرده. به قول یکیشون این عکس رو هیچ وقت ما نمیتونیم بگیریم  (فتوای جدید: ایستادن وسط حیاط مسجد جلب توجه به حساب میاد و حرام است)

۲. محدوده مقبره شهدا. به تازگی چند نفر نخل کاشته شده. بدبخت اینا چه جوری باید سرمای هوا رو تحمل کنن؟

۳. نمای مسجد از جانب مقبره شهداست (البته دو تا عکس با فکوس های متفاوت گرفته بودم ولی نمیدونم چرا هر دوش مثل هم در اومده بودن - قاعدتا این جور عکسها باید فکوسهای جالبی داشته باشن)

۴. کبوتر بی نشان. عشقم! وطنم!

این دو تا عکس هم تفاوت فکوس رو نشون میده. توی اوی روی زمینه (سلف دانشگاه) فکوس کردم در نتیجه سیب مات افتاده و سلف واضح و توی دومی روی سیب فکوس کردم و این بار سیب واضحه (حال کنین چه سلف باحالی داریم)

مشابه این عکس ها رو سر یکی از جلسات مدید از گلدون شورای صنفی دانشگاه گرفتم :

macro shot

و در آخر دو تا عکس مستند :

اولی رو سر جلسه امتحانم گرفتم  اصلا استرس نداشتم. به همین خاطر با تنظیمات دوربینم ور میرفتم. دومی هم تنها وسیله سرگرمیم توی این یک هفته علافی توی خوابگاه هست. جدیدم به منبت کاری علاقه پیدا کردم و طبق تعلیمات خواهر ناظر خوابگاه (رجوع شود به قسمت چهارم زندگی خوابگاهی) کارم شده تراشیدن چوب. یادم باشه یه دفعه در مورد اصول کارش توضیح بدم. (کلی هم دستمو با «مغار» زخم کردم. این اولین تجربه زخمی شدنه)

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 5:59  توسط منیره.م  | 

خوبه گفتم همین جوری گریه میکردم. باور کنین هیچ طوری نشده. هیچ نمره بدی بهم ندادن. هیچ چیز خارج از انتظار من نیست. همه چیز خوبه. منیره هم همون منیره شاد قبلیه منتها با یه تفاوت ....

برای شما اتفاق نیوفتاده گاهی دلتون بخواد گریه کنین؟؟ من ساعت ۱۲:۳۰ امروز ظهر این حس بهم دست داد و تا زمانی که نخوابیده بودم یه ریتم گریه میکردم. الکی و بی بهونه. عوضش خوابه بهم چسبید و الان هم سر حال تر از همیشه ام.

پ.ن. داشتم به این فکر میکردم که خیلی بده که من حس های بد آنیم رو هم اینجا مینویسم. خداییش روی ذهن بقیه خیلی تاثیر داره. اون پست ها رو ثبت موقت کردم. از این به بعد هم سعی میکنم غم های لحظه ایمو نگم. راستی ممنون از این همه لطفی که بهم داشتین.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 0:33  توسط منیره.م  |