بهتون قول داده بودم یه سفر نامه هر چند کوچک از اون دو روز کوهنوردی و برفنوردیمون بنویسم. شرمنده که دیر شد! آخه همه عکس ها اپلود نشده بودند (الانم چیزی حدود ۳۰ تاشون توی نوبت آپلود هستند) و من وقت نکرده بودم. خوب توضیح دیگه بسه شروع کنم :
روز ۵ شنبه ۴/۱۱/۸۶ حرکت ساعت ۶ صبح از دانشگاه به سمت شهرکرد (مسیر جاده سامان)
پرده اول : پل زمانخان
چند ساعتی به ظهر مونده بود که به پل زمانخان رسیدیم. کل مدتی که توقف کردیم ۰.۵ ساعت بیشتر نبود. راهنمامون یه کم در مورد هیئت کونوردی و برنامه هاش توضیح داد و یه کم هم در مورد اخلاق ورزشکاری و اینا!! فکر کنم همه مثل من بودن! من دنبال عس گرفتن بودم و به توضیحات راهنما گوش نمیدادم. بقیه هم اغلب یا حواسشون به بغل دستیشون بود. یا به گلوله برفی ای که قرار بود به هم پرت کنن. یا بعضی ها هم با کفششون برفها رو هل میدادن و تپه درست میکردن. یه شیر تو شیری بود که نگو!!
پرده دوم : دانشگاه شهرکرد
نزدیکای ظهر بود که برای امور emergency رفتیم دانشگاه شهرکرد. دانشگاه وسیع با ساختمون های بزرگی بود. کوه های تهش کاملا مشخص بود. حاله مهی هم در حال عبور بود.
پرده سوم : پیست کوهرنگ
چیزی از ظهر نگذشته بود که به پیست رسیدیم. محل اسکانمون همون ساختمان کنار پیست (تربیت بدنی) بود. نماز خوندیم و حرکت کنیم به سمت بالا. آقایون جلو بودن و خانم ها عقب. قدمدار ما خانم ها آقای مظاهری مهر بودند و عقبدارمون آقای آقابابایی. از اونجایی که آقای مظاهری قدمهاشون رو بزرگ تر از ما خانم ها بر میداشتن خانم ها بیشتر خشته میشدن و کند تر جلو میرفتن. به طوریکه یه تیکه آقایون مجبور شدن چیزی حدود یک ربع منتظر خانم ها باشن. تازه بماند که اصول برف نوردی رو به جای اول کار٬ وسط راه بهمون یاد دادند :
«موقع بالا رفتن پنجه رو وارد برف میکنین. موقع پایین اومدن پاشنه. و موقع افقی راه قسمت بیرونی پا. برای راحتی در راه رفتن بهتره در یک ردیف حرکت کنین و پاتون رو جای پای نفر قبلیتون بذارین. پس عامل مهم در برف نوردی قدمدار هست. استفاده از کفش مناسب٬ دستکش٬ شال و کلاه خیلی به راحتی تون کمک میکنه. البته توجه داشته باشید که از لباس گرم زیاد استفاده نکنین چون در حین فعالت احساس گرما میکنین و موقع استراحت سرما میخورین. پس بهتره یک لباس گرم همراهتون باشه - نه اینکه بپوشینش- استفاده از چوب های کوهنوردی -اسمش یادم رفته- به عنوان اهرم باعث میشه کمتر احساس خستی کنید»
حدود ۳۵۰ متر از زمین ارتفاع گرفته بودیم که راهنما ما رو به سمت بالای تونل کوهرنگ هدایت کرد. لازم به ذکر است که گاهی وقتها ارتفاع برف به ۱.۵ متر هم میرسید و بالاجبار مجبور بودیم در مسیر تعیین شده حرکت کنیم (البته بعضی از آقاییون که احتمالا برای تفریح اومده بودند دائم نافرمانی میکردند) بالای تونل هم کمی توقف کردیم و یکی از بچه ها کفشش رو عوش کرد (یعنی در حقیقت کفشش رو با اجاقی که راهنمامون همراهش بود خشک کردیم) و بعد به طرف پایین بازگشتیم. قبل از غروب خورشید بود که رسیدیم به کمپ (یا همون محل اسکان) همه رفتند استراحت کنن ولی من رفتم عکاسی.
پرده چهارم : شب در کوهرنگ
یه کم استراحت کردیم. چیزی از شب نگذشته بود که چند تا از خانم ها تصمیم گرفتیم بریم بیرون یه چرخی بزنیم. از اونجایی که امکان خطر و ... وجود داشت با مسئولمون هماهنگ کردیم و خود آقای مظاهری همراهمون شدند (مظاهری هم چه کسی؟!! فکر کنم دفعه اولش بود اومده بود کوه) من مسیر محلی ادامه تونل رو بلد بودم. (آخه دفعه قبل که اومده بودم بالاجبار همراه اون صفری ای که قهر کرده بود این مسیر رو رفتیم) میدونستم اون جلو چه قدر قشنگه. این شد که با بچه ها تا کنار رود و آلاچیق ها رفتیم و به محض اینکه اولین عکس رو گرفتم باطری دوربینم خوابید. :-(
از اونجایی که بچه ها فقط به خاطر اصرار من اومده بودند و تا حدی هم تجهیز نبودند٬ همگی قبول کردند که برگردیم و یکی دو ساعت بعد با همراهی تعداد بیشتری از بچه ها برگردیم (بچه ها خیلی مرام گذاشتن. منم وقت کردم باطری هامو شارژ کنم) ساعت ۹ شب بود که این بار همراه با راهنما و نصفی از آقایون و نصفی از خانم ها دوباره همون مسیر رو رفتیم. خداییش لذت بردم. خیلی خیلی خوشحال بودم که این بار کسایی همراهم هستند که نه تنها گیر نمیدادن که از مسیر خازج نشو عکس نگیر٬ بلکه بیشتر هوامو داشتن٬ سوژه نشونم میدادن و ....:D
اون شب ماه کامل بود و من با بودنم پیش بچه های کوهنوردی خیلی خوشحال بودم. دم آخریا دیگه پسرهای گروه هم گیر میدادن که ازشون عکس بگیرم و منم طبق روال معمولِ عکاسی در شب٬ بهشون توصیه میکردم که ۲-۳ ثانیه تکون نخورن (بهشون گفته بودم از زمانی که فلاش میزنه تا زمانی که من ۳ بگم هیچ تکونی نخورن) وای چه قدر سر کارشون گذاشتم سر این قضیه :D ولي خداييش عکس های بچه ها هم بد در نیومد.
فکر کنم دیگه بس باشه. گزارش روز بعدش (جمعه) رو توی گزارش بعدی مینویسم.
پ.ن. یه نفر به اسم علیرضا (که اتفاقا بچه بانمکی هم بود) گیر داده بود و میگفت "خانم مرتضوی٬ عکس تکی هم میگیرین؟!" و به محض اینکه اسم عکس تکی رو میبرد تمام جمعیت جلوی دوربین حاضر میشدن. فکر کنم آخرش اون شب تونست یه عکس تکی بگیره. آخه واسه blog 360 اش ميخواست.