تبليغاتX
ساعتها غارتگران عمرند

ساعتها غارتگران عمرند

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید .·´¯`·._.·´¯`·. داستان غم پنهانی من گوش کنید

داشتم از ترس میمردم! یعنی میگی چی میشه؟! عکس العمل مامان اینا چیه؟! اونایی که هر بار پشت تلفن اون قدر تند برخورد میکردن الان که منو میبینن چی میخوان بگن؟! اگه محبوبه بود خیالم راحت تر بود! جلوی محبوبه چیزی بهم نمیگن.

از دور ماشین رو دیدم ولی جرئت جلو اومدن نداشتم. آخرشم بابا از ماشین پیاده شدند و اومدند کمکم تا ساکمو بیارم. رفتارها خیلی عادی بود. توی راه هم هیچ بحثی در مورد تحصن نشد. وقتی مامان گفتن که شبی مهمونی دعوتیم٬ با اینکه خسته بودم و سر درد داشتم ولی ترجیح دادم برم! ترجیح دادم توی خونه نباشیم و حرفی به میون نیاد.

خونه که اومدیم مامان یه گوشی جدید دادن دستم و گفتن «اون گوشیتو عوض کن که هر بار زنگت میزنیم این جوری اذیت نشیم» نمیدونستم خوشحال باشم۱ یا ... فقط هنوز حس بدی داشتم. نیم ساعته برای مهمونی آماده شدم. توی این مدت هم تنها حرفی که راجع به اون شب تحصن و حوادث بعدش به میون اومد این بود که دو سه باری بابا با خنده۲ بهم گفتن «حالا دیگه ضد انقلاب هم شدی» از اون لحنهایی که همیشه منو "کافر حربی" صدا میزنن!

آخر شب هم که برگشتیم بازم چیز خاصی بهم نگفتن! فقط یه بار مامان گفتند که به خاطر من تا دو شب خواب نداشتن! و من خیلی متاسف شدم که چرا الکی این قدر اذیتشون میکنم.

.

دنیا در امن و امانه!

یه چیزی بیشتر از آرامش قلبی.

پ.ن.

۱. اولین گوشی موبایلی که خریدم (با پس انداز خودم) ۱۶۰۰ بود! هر بار اسم عوض کردن و اینا به میون میومد من میگفتم نمیخوام. آخه خیلی دوستش دارم (کلا دیدین آدم هر چیزی که با پول خودش بخره براش عزیزتر میشه؟) منتها این سری خیلی اذیت کرد. باطری زود خالی میکنه٬ آنتن نمیده و ... (بدبخت این قدر خورده زمین که دیگه چیزی ازش نمونده)

۲. نمیدونم در این جور مواقع بابا طعنه میزنن یا ... ولی من حس بدی ندارم. احساس میکنم دارن شوخی میکنن. کلا بابام آدم کم حرفین. خنده هاشونو خیلی خیلی دوست دارم.

+ نوشته شده در  2008/3/14ساعت 8:17  توسط منیره.م  | 

۱. امروز خیلی ها رفتند خونه! هوا ابری بود و دلگیر. درختها هم جوونه زدند و دانشگاه یه ته مایه سبز کم رنگ گرفته. صدای گنجشک ها گوشم رو کر میکرد. دلم گرفت. بوی بهار را با تمام وجود حس میکنم ولی حال و هوای عید را ندارم.

۲. دو شنبه هاجر رفت، سه شنبه سارا و امروز نوبت زینب بود!  بچه دیروز تا حالا بهونه گیر شده! حتی چهارشنبه سوری هم نرفت بیرون. جواب تلفن های دوستش رو هم نمیداد. معلوم بود دنبال بهونه گیریه. مثل یه وقتای خودم که نق نقم میاد. خیلی واسش نگران بود. ظهر که داشت ساکش رو میبست تازه با دوستش آشتی کرده بود و شاد بود. منم خسته بودم و دراز کشیده بودم. اصلا نفهمیدم کی صحبت من و او تموم شد و کی رفت. بلند که شدم دیدم sms زده که «منیر دلم نیومد بیدارت کنم» یادم اومد توی فرجه هم ما دو تا بودیم که مونده بودیم و روزی که داشت میرفت روی یه کاغذ واسم نوشته بود «مواظب خودت باش» هنوز چند ساعت نشده که رفته! ولی انگار مدتهاست ازش دورم. خیلی دلم واسش تنگ شده.

پ.ن. نقشه یک تغییر اساسی در سفره عید را میکشیدم. یه سفره توپ و دیدنی. خداکنه اوضاع خونه رو به راه باشه.

+ نوشته شده در  2008/3/13ساعت 2:23  توسط منیره.م  | 

حکایت من و گروه کاربران لینوکس (لاگ یزد و لاگ اصفهان) مثل حکایت ابراهیم رها شده و خوانندگان مجله چلچراغ که :

ژوله اعلام کرد دوست دارید ابراهیم رها رو ببینید ؟ همه گفتن بعله ... او هم گفت من هم خیلی وقته که دوست دارم!!

پ.ن. تفاوت در اینه که عده ای هستند که منو میبینند:

۱. چون اسما من رونمیشناسند محلم نمیذارن مثل بچه های لاگ اصفهان که توی جلسه دیروز و جلسه ۳۷ منو دیدن. البته احتمالا اگه هم میشناختن محل نمیذاشتن. حداقلش این بود که  آقای سلامت .... (بچه های لاگ یزد هم که هنوز من رو ندیدن)

۲. منو میشناسند ولی به روی خودشون نمیارن مثل سید سجاد موسوی (که باهام قهره) ناصر غانم زاده(تازه دیروز فهمیدم که منو میشناسن) و احتمالا آقای نقاش زاده هم از لاگ یزد تنها فردی هستند که من رو دیدند و احتمالا واکنش ایشون هم به روی خود نیوردن خواهد بود.


دیدم نمیتونم از اینجا دل بکنم. گفتم پست میذارم اینجا منتها!! منتهابعضی پستای خاص. یعنی پستایی که ... (امکان نظر دهی در وبلاگ جدید مناست)
+ نوشته شده در  2008/3/11ساعت 6:12  توسط منیره.م 

گاهي يه وقتايي کامپيوتر يه خنگ بازي هايي در مياره که ترجيح ميدي دنيا بدون کامپيوتر باشه!! و بعد به فکر خودت ميخندي و به اين نتيجه ميرسي که اولين نفري که در اين دنيا ميميره خود تويي!!

براي دوستي عکس رايت ميکردم. حالا بماند که کامپيوترم خنگول شده بود و شب تا صبح من رو علاف خودش کرد. آخرش هم رايت نکرد. ولي در حين کپي کردن عکس هاي اردو ارديبهشت ماه قمصر کاشان رو ديدم (عکاسش من بودم ولي چون دوربين براي من نبود CD اش دير رسيد دستم و هيچ وقت مرورش نکرده بودم) که بعضي چيزاش واسم جالب بود.

مثلا اينکه اون بار اولين باري بود که با دوربين S3 عکس ميگرفتم. اون وقت خودم دوربين نداشتم. يادمه وقتي مسئول اردو دوربينشو داد دستم تا عکاسي کنم خيلي از دوربينه و تواناييش خوشم اومد. کي باورش ميشد دقيق همون دوربين رو بخرم؟

يا اينکه توي کليپي که همين مسئول اردومون از روي عکسهايي که من گرفتم ساخته چيزاي باحالي ميشد فهميد!! وقتي به تيکه هايي که نسرين توش بود ميرسيد کادر عکس ها قلب ميشد :D الان نسرين و اون آقا با هم نامزد کردند ولي اون وقت هيچ خبري نبود.

اي! يادش به خير!!

يکي از دلايل علاقه وافرم به عکاسي همين ثبت خاطره هاست.

+ نوشته شده در  2008/3/9ساعت 8:17  توسط منیره.م  | 

چند روزه ضعيف تر از اون چيزي شدم که بودم. ناخودآگاه گريم ميگيره. نميتونم غذا بخورم و ... اين حالت سالي يه بار بهم دست ميده اونم وقتيه که بيش از حد دپرس باشم. نميدونم چه مرگيم شده! هميشه وقتي نزديک عيد ميشه شور و شوق خاصي دارم. منتظرم زود تعطيلات برسه و برم خونه! اين بار از خونه رفتن وحشت دارم. دوست ندارم هيچ وقت 3 شنبه اين هفته برسه تا مجبور بشم برم خونه!! با اينکه دلم واسه خنده هاي بابام و اون قيافه گاه به گاه عصباني مامان تنگ شده ولي ....

۳-۴ روزه از خونه خبر ندارم و خیلی زیاد از خبر دار شدن وحشت داشتم به طوری که موبایلمو خاموش کرده بودم. هز چی هم به محبوبه pm میدادم جوابمو نمیداد. دیگه امروز داشتم از بی خبری دیوونه میشدم. منتها هنوز جرئت این رو نداشتم که خودم زنگ بزنم.

بعد از ظهر که مامانم زنگ زدند مثل یه روح خشک باحاشون حرف میزدم. انتظار داشتم باز دعوام کنند ولی چیزی نگفتند. اصلا به روی خودشون نیوردن چی شده. ولی من حس بدی داشتم. اصلا نفهمیدم چی بهشون گفتم. دوست داشتم ناز بیام. دوست داشتم بهشون بگم ۲ روز تمام از درد دندون خواب نداشتم. دوست داشتم بگم آخرش دندونم افتاد. دوست داشتم بگم غلط کردم. دوست داشتم بگم غلط کردم و بهتون قول میدم دور هر چی تشکل و ... هست رو خط میکشم. دوست داشتم بگم میخوام انتقالی بگیرم بیام یزد. دوست داشتم بهشون قول بدم که دیگه هیچ جا به غیر از دانشگاه و خونه نمیرم. هیچ جا بدون اونا پام رو نمیذارم. دوست داشتم ....

خیالم راحت شد. بعد از ۳-۴ روز کلی آرامش پیدا کردم. شبی از محبوبه میپرسیدم امروز چند شنبه بود؟ و جدی هم روزها رو گم کرده بودم. فکر کنم الان که با مامان و محبوبه حرف زدم یه کم راحت تر بتونم با اومدنم به یزد کنار بیام. کلی احساس آرامش میکنم.

و عجیب است این آرامش. چه حس خوبی است.

+ نوشته شده در  2008/3/8ساعت 1:30  توسط منیره.م  | 

صبح تا حالا با دیروزم کلی متفاوتم دچار یه تحول خیلی خیلی اساسی شدم.

هر چی mail توی آرشیو email هام بود رو پاک کردم (فقط ۲۰ تا از mail های Gmail ام موند) و هر چی contact یاهو بود رو هم حذف کردم (به نظرم یاهو امنیت نداره) فقط همون چیزایی مونده که توی gmail ام هست. ۲۰ تا mail و ۴۰ تا contact. و راستی این دقیق send to all ای هست که قبل از پاک کردن add list مسنجرم واسه همه فرستادم. الانم لیستم پاک پاکه!! مثل دو سال و نیم پیش که ساختمشون:

salam
tasmim daram kole listamo delet konam
va baedesh ignor
harfe akharetoono bezanin va babye
weblogamo ham mibandam (
http://saatha.blogfa.com)
age karim dashtin (ke fekr nakonam dashte bashin) be
monire.montazeri [at] gmail [dot] comaz hala hameye listam pak shod ke shod pas az man bye

روی هم رفته ۲ تا ID ایهام ۱۰۸ + ۵۳ = ۱۶۰ تا add list داشت که بلااستثناء همگی پاک شد. (باور کن قیافم دقیق مثل همین شکلکه) راستی به غیر از gmail ام گروه های یاهو که بروبچز آشنا بودند رو هم نگه داشتم

cool

توجه : دیشب یه پستی رو فرستادم که بعد برش داشتم. همین پست قبلی. میتونین بخونینش.

امیدوارم پشیمون نشم. فعلا که حس و حال هیچی رو ندارم. موفق باشین. (اون عکسه هم بی ربطه  خوشم اومد گذاشتمش)

+ نوشته شده در  2008/3/1ساعت 0:40  توسط منیره.م  | 

دو چیز بود که این دو روز کلی بهم حال داد :

۱. چند روزی بود که یک مزاحم وبلاگی رو در مورد من زده بود و برای من کامنت گذاشته بود و گفته بود :

با سلام خدمت سر کار خانم منیره م
غرض از مزاحمت در جریان گذاشتن شما از افتتاح وبلاگی درباره شخصیت جنابعالی و تحلیل ابعاد مختلف آن است.
وبلاگ http://moniremontazeri.blogfa.com در این راه قصد دارد از گفته ها و نوشته های خود شما نیز استفاده کند.
بنا بر این قبل از اینکه دوستان و آشنایان در جریان قرار بگیرند به شما اطلاع دادیم تا از نظرات شما بهره ببریم . و بعد هر چه سریعتر دست به کار شویم
گفتنی است در این وبلاگ از مستندات و مدارک واقعی استفاده می شود پس خواهشمند است اگر مستندی درباره شخصیت خود و ... دارید در اختیار مدیریت وبلاگ " تحلیل و شناخت شخصیت منیره م " بگذارید.
همچنین گفتنی است نظرات این وبلاگ توسط دوستان آشنایان و به هر حال کسانی که به نحوی با شخصیت شما مرتبط بوده باشند داده می شود.
لطفا اگر پیشنهادی برای بهبود وبلاگ دارید قبل از شروع به کار وبلاگ به مدیریت وبلاگ بدهید . شروع به کار وبلاگ هم در روز های باقیمانده از سال 86 خواهد بود.
با امید موفقیت سر افرازی و شناخت بهتر شخصیت شما !
مدیریت وبلاگ " تحلیل و شناخت شخصیت منیره م "

خلاصه دیروز تونستم کاری کنم که آدرس وبلاگ رو به اسم خودم ثبتش کنم. (اینه که میگم بهتره از بلاگفا اسباب کشی کنم) فرض میکنم نمیدونم کار کی بوده و چه مرض داشته و منظورش چی بوده ولی باید بگم «تا کور شود چشم آنان که نمیتوانند دید» و غیرو :D

۲. توی دانشگاه مجله ای داریم (بهتره بگویم داشتیم) به اسم کیلویی (که البته الان اسمش عوض شده و نام سکسکه روش گذاشتند) این مجله وزین و باحال ما یک گروه توی یاهو داره که من صفری که بودم با یک ایمیل ساختگی عضوش شدم. یه وقتایی هم زیاد بهش mail میزدم که بعد ها چند مزاحم از طرف گروه برایم پیدا شد و بعد یه مدت ته توش در اومد که همه اون مزاحم ها همون غریبه هست و به همین خاطر من اون mail رو به کل کنار گذاشتم. با ایمیل واقعیم عضو گروه شدم و خدا رو شکر گروه مسکوتی بود. امروز بعد از مدتها mail ای از جانب گروه دریافت کردم و اتفاقا فرستنده mail هم همون مزاحم همیشگی بود و مخاطبش هم یکی از برپاکنندگان اصلی مجله بود :

salam khanome eslami( sal balayi ... )

salam amene jan
to bad az raftan az sanati hich khabari azat nist
khob ye khabari bede
nakone yadet rafte az inaj va mashghoole karo inha shodi
nakone farmoosh kar shodi
inja kilooyi ra nabod kardand yek seri mostabeedde pesar !
be har hal movazebe khodet bash
ye khabari ham bede ma ra
bye

این بار ریسک و میسک و ترس و لرز رو کنار گذاشتم و بهش جواب دادم (آخه همیشه محتاطانه عمل میکردم و میترسیدم طرف دیوونه تر از اونی که هست بشه و بیشتر اذیت کنه! امروز که دیدم آب از سرم گذشته و دیگه هیچ راهی واسه ایجاد مزاحمت نمونده که این یارو انجام نداده باشه بالاخره به روش اوردم)

nemidoonam chera hes kardam age ino nagam tahe delam oghde mishe o
mimiram :

jenabe aghaye "maryam sanei maryam_dr64@yahoo.com"
ya be ebarati jenabe aghaye "mojtaba hoseyn poor"
man moondam che lezati mibarin az inke ba esm haye taghalobi va be
jaye afrade mokhtalef mail bezanin va ya comment bezarin?
be har hal omidvaram khoda ye zare aghl be shoma o ye meghdare ziyadi
sabr be ma ata kone.

ba tashakor : monire.montazeri


p.s. 2 sal bood in harf tahe delam moonde bood. 2 sale ke az daste
mozahemat haye neti in agha amoonam boride o tanha rahesh in bood ke
be room nayaram. emrooz ke maileshoono didam goftam behtare ye chizi
begam ta bishtar az in oghdei nashodam
 

جدی جدی داشتم عقده ای میشدما!!

از همینجا از تمام دوستانی که پا به پای من اذیت شدن و این بنده خدا مزاحمشون شده عذر خواهی میکنم. از دکتر امیرحیدی بزرگ (بابای آقای دکتر خودمون) که مزاحمت های تلفنی ایشون رو تحمل میکردند. از سایر بچه های سمپادی ای که گاه به گاه شماره «××۰۳۱۲۳۹۱۴۳» رو روی شماره گیرهای منزلشون میدیدند(شماره تلفن عمومی دانشگاه صنعتی). از تمام کسانی که به من زنگ میزدند و میگفتند یکی فلان جا (حالا چه تلفنی چه نتی) احوال تو رو از ما میپرسید. از تمام کسانی که توی کلوب ایرانیان و یا حتی توی مسنجر در مورد من سوال پیچ شده اند. از تمام کسانی که در جاهای مختلف حرفهای ناجوری رو از این یارو شنیدند.از تمام کسانی که در مراسم های مختلف یزدی های دانشگاه مجبور بودند قیافه کریحش رو تحمل کنند. از تمام کسانی که به خاطر من و چندین و چند دختر دیگر بارها به اداره های مختلف خوابگاه مراجعه کرده اند و شکایت نامه نوشته اند. از تمام کسانی که کتک ها زده اند. از تمام کسانی که خواه ناخواه در جریان مزاحمت این بنی بشر دیووانه قرار گرفته اند معذرت میخوام اگه عاملش من بودم. و امیدوارم که خداوند یک مقدار کمی هم شده به این بشر عقل سالم عطا فرماید.





و در آخر :

این وبلاگ از هم اکنون تعطیل میباشد


و خطابم به این بشر باهوش که نمیدانم چرا از این ذهن خلاقش استفاده منفی میکند :
از عصبانیت بمیر!! فکر نکن کم اوردم. نه!! تازه شیر شدم!! تازه میدونم باهات چه طوری رفتار کنم! درسته که پارتیت کلفته و شکایت ما به هیچ اداره دانشگاهی فایده نداشت ولی میتونیم خودمون کاری کنیم که عملا و علنا یک مرده متحرک باشی. یکی که همه دیگه میشناسنش و پشیزی برای حرفهاش اهمیت قائل نیستند. همون طور که الانشم این چنینه. راستی یه وبلاگ جدید زدم! نمیخواد زیاد خودتو اذیت کنی و از این و اون بپرسی. خودم آدرسش رو میدم : http://monire.wordpress.com/
+ نوشته شده در  2008/2/29ساعت 2:12  توسط منیره.م  | 

یکی از دوستان یه میلی رو برای گروه فرستاده بود که خیلی خوشم اومد ازش. گفتم اینجا بزنم شما هم بخونین بد نیست :D

 

 "سرور مفت نمی بینه وگرنه بلاگر ماهریه"این ضرب المثل درمواقعی بکارمی رود که نیروی انتظامی به یک دانشجویی، جوانی، دست به قلمی یا کسی تو این مایه ها گیرداده و می خواد یه جورایی حالشو بگیره!

 

"سوسکه داشت از کیبرد بالا می رفت، مادرش گفت قربون استعداد ویرچوالت برم"این ضرب المثل درمورد خانم هایی بکارمی رود که عکس بچه شان را دربلاگشان می گذارند و یک پست درمیان قربان صدقه شان می روند.

 

"کافی نت گیرش نمیاد چت کنه، میگه بلاگم فیلترشده"
این ضرب المثل درمورد روشنفکران خالی بند تازه به دوران رسیده صدق می کند.

 

"با یه پینگ گرمیش می کنه با یه فیلتر سردیش"این ضرب المثل درمورد بلاگرهای نازک نارنجی به کار می رود.

 

"لینک و پینگت بجا، دات کام دومِین یکی هفت صنار"
این ضرب المثل فروشندگان دومین وهاست سرویس برای جلوگیری ازتوقع بیجای دوستان به کارمی برند.

"دفترمنطقه پستی راهش نمیدادن، سراغ ای میلشو می گرفت"

 

این ضرب المثل درمورد کاندیداهای اصلاح طلب رد صلاحیت شده مصداق دارد.

 

"کارت اینترنت مفت گیرش بیاد لپ تاپشو می سوزونه"
این ضرب المثل بدون شرح است.

 

"رم لپ تاپ پیشکش را نمی شمارند"این ضرب المثل نسخه دیجیتالی "مفت باشه کوفت باشه" به شمار می رود.

 

"کامنت و لینک هفت دست، پست و آپ هیچی"
این ضرب المثل درمورد بلاگرهاییست که سال تا سال آپ نمی کنند.

 

"شیپیش تو بلاگش کامنت می ذاره"
کنایه از وبلاگ های بی مخاطب

منبع : نق نقو!

+ نوشته شده در  2008/2/29ساعت 1:47  توسط منیره.م  | 

۱. امروز واقعا روز گندی بود! توی عمرم این قدر بیهوده نخوابیده بودم. چیزی حدود ۱۳-۱۴ ساعت!! هر بار هم که بیدار میشدم بدون اینکه از جایم برخیزم به فکر فرومیرفتم و باز میخوابیدم. این روزها فکرم و روزگارم مشغول تر از چیزی هست که باید ... قبل از اذان شب بود که از هم اتاقی هایم خجالت کشیدم و بالاخره از جایم برخاستم. افتادم به جان کمد و وسایلم. هیچ چیز سرجای خودش نبود. میدانم مهمترین چیز که روی انظباط فکری تاثیر میگذارد انظباط محیط است.

۲. روی دو تا دیگر از سیستم های از کار افتاده خوابگاه لینوکس نصب کردم. ubuntu و mint تازه جالبیش این است که بچه ها درخواست fedora و suse داده اند. نمیدانم چرا این ترم دانشکده کامپیوتر پروژه هایش را لینوکسی کرده است.
راستی یه کارهای بدی هم کردم : قسمت setup کامپیوترهای اینجا پسورد میخواهد. به همین خاطر نمیتونستم لینوکس رو نصب کنم. من هم کم نیوردم. در case رو باز کردم و باطری main board رو یک دقیقه از جاش خارج کردم. مشکل حله. دیگه پسورد بی پسورد :D

۳. از دخترهایی که گاها احساس رو توی خودشون میکشن بدم میاد. از دخترهایی که مثل پسرها همه چیز را به شوخی و سرسری میگیرند هم بدم میاد. از دخترهایی که از دیوار راست بالا میروند تا نشون بدن چیزی از پسرا کم ندارند بدم میاد. از دخترهایی که توی کیفشون به جای لوازم آرایشی جعبه ابزار پیدا میشه بدم میاد. از دختز هایی که رفتار و کردارشون شبیه پسرهاست بدم میاد. آخه میخواهم توی دنیا تک باشم ;-) راستی چه قانونی به ادمها میگه کدوم رفتار پسرونست و کدوم دخترونه؟!
+ نوشته شده در  2008/2/28ساعت 23:54  توسط منیره.م  | 

خیلی برام جالبه که توزیع های مختلف لینوکس از بعضی جهات مثل همند و از بعضی جهالت دیگه کلی با هم فرق دارند! مثلا ubuntu و mint نصبشون کاملا شبیه هم بود ولی محیط کارشون تا حدی فرق داشت. ولی uubuntu و parsix نصب های متفاوتی دارند ولی محیطشون کاملا شبیه. open suse که به کل با اینها متفاوته. اگه من میخواستم یه توزیعی رو به کسی سفارش کنم ubuntu بود! آخه نسبتا نصب آسونی داره و تنظیمات اولیش جورتره و کار باهاش هم راحته. (البته بازم میگم! اینا همشون شبیه هم هستند و کافیه با یکی آشنا باشی اون وقته که میتونی با اغلبشون کار کنی)

در کل وقتی تازه توزیعی رو نصب میکنی چند تا مورد رو باید تنظیم کنی (از parsix خوشم اومد! چون حداقل تنظیمات panel رو خودش انجام داده بود) تنظیمات لینوکس سلیقه ایه ولی من به محض ورودم چند چیز را تنظیم میکنم :


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2008/2/27ساعت 6:17  توسط منیره.م  | 

دیگه داشتم کلافه میشدم! از بس این لینوکسه تو ذوق زن در میومد.

سری های اول با suse مشکل داشتم اونم به این خاطر بود که پسورد root رو نداشتم و بعدش که خودم ubuntu رو نصب کردم باز نمیدونم چی شد که به مشکل برخوردم (البته مشکلی با ubuntu نداشتما ولی چون میخواستم میزکارم رو سه بعدی کنم یکی از دوستان پیشنهاد داد mint نصب کنم) خلاصه توی نصب mint حواسم نبود و فضای پارتیشن root رو روی حداقلش گذاشتم (یعنی همش 3GB) که جدیدا هر کار میخواستم بکنم error میداد و میگفت Full disk . این طور که معلوم بود باید از اول اونو نصب میکردم (آخه root رو نیمشه resize کرد) از اونجایی که از قبل برای نصب دو توزیع مختلف در کنار هم مشکل داشتم. امشب دیگه زدم به سیم آخر و گفتم هر طور شده باید دو تا توزیع رو در کنار هم نصب کنم. mint  رو انتخاب کردم و parsix (خیلی مسخره است که هر بار یه توزیع متفاوت با توزیع های قبلی رو انتخاب میکنم)

و این است شرح ماجرا (ادامه مطلب)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2008/2/27ساعت 5:40  توسط منیره.م  | 

نظرتون در مورد اسباب کشی چیه؟؟؟ سال نو و خونه نو؟! خونه مجازیمو میخوام عوض کنم. بلاگفا یکی از بهترین سرویس های وبلاگ نویسی فارسی بود که تا حالا دیدم ولی وردپرس یه مزیت هایی داره که فکر کنم زورش به بلاگفا میچربه (البته بلاگفا هم هر روز در حال پیشرفته) مزیت های وردپرس که باعث شد اونو به بلاگفا ترجیح بدم اینان :

۱. ۳ گیگ حافظه که دیگه نیاز نیست عکس ها یا فایلهامو یه جای دیگه آپلود کنم.

۲. طراحی و تنظیم آسون پوسته -قالب- اش (و اینکه نمیشه توی قالب اصلی دستکاری کرد باعث میشه از گذاشتن کدهای جاوا و جنگورکی که من بدم میاد ازشون جلوگیری بشه)

۳. نظر دهنده ها حتما باید آدرس mail داشته باشند و البته این آدرس به کسی نشون داده نمیشه و همچنین IP کسی که نظر داده رو مستقیم بالای نظرش نشون میده

۴. اگه خودتون یه وردپرسی باشین به راحتی میتونین نظر بدین و عکستون در کنار نظرهاتون باشه. این برای امنیت وبسایت خوبه (بخصوص برای وبلاگ یکی مثل من که افراد مختلف و به اسم های دوستان خودم میان و نظر میدن)

۵. امکان edit نظر (که جدیدا بلاگفا هم این امکان رو به سرویسهاش اضافه کرده) و همچنین تایید یا عدم تایید کردن نظرات در هر زمان که دلتون میخواد (حتی بعد از اینکه تایید کردین میتونین باز غیر قابل نمایشش کنین)

۶. لینکدونی و دسته بندی لینکها (که البته یه عیب داره و اونم اینه که ترتیب لینکها دست خودتون نیست) و البته اضافه کردن لینک بدون اینکه نمایش داده بشه

۷. دسته بندی مطالب بر اساس موضوعات مختلف و در چند موضوع متفاوت (توی بلاگفا فقط یک موضوع میشه واسه مطلب انتخاب کرد)

۸. یه امکان توپ و باحال هم داره (جدیدا بلاگفا هم اضافه کرده) و اونم صفحات مختلف هست. که مثلا من برای خودم یه آلبوم و یه صفحه واسه کتاب ساختم. (مشکل بلاگفا اینه که در قالب های قدیم این صفحه رو لینک نکرده و به همین خاطره که فعلا افراد بیرون از گود از وجودش خبر ندارند و البته درون گودی ها هم حال و حوصله استفاده ازش رو ندارند)

۹. توانایی گذاشتن پسورد روی مطالب (مثلا بعضی مطلبایی که مخاطب خاص داره خیلی راحت میتونه فقط مخصوص مخاطب خاصش باشه)

۱۰. یه امکانی که داره و شاید هم زیاد توی چشم نیاد امکان عوض کردن نام پست است که میتونین آدرس پست رو خودتون نامگذاری کنین (این جوری ادرسهای گنده و غیر سرراست ندارین)

۱۱. حالا بماند دیدن آمار وبلاگ بدون نیاز به اضافه کردن آمارگیرهایی مثل وبگذار (حتی آمار هر پست رو میشه به صورت جداگونه دید)

و ... و ... و ...

در کل به افرادی که مثل من مزاحم زیاد دارند. پیشنهاد میکنم سال نو رو با وبلاگ نو شروع کنن. حالا من ۲ ساله وبلاگ مینویسم و برام خیلی سخته اسباب کشی کنم (که البته مطمئنا نمیتونم همه مطلبام رو به اونجا ببرم) ولی شماهایی که چند ماه بیشتر نیست مطلب میذارین توی بلاگفا پیشنهاد میدم یه اکانت وردپرس بسازین و یه سرکی بکشین. اگه خوشتون نیومد که هیچ اگه خوشتون اومد یا علی! (روی صحبتم با آبجی محبوبم٬ آقای دلیلی٬ آقای دانشجو٬ آقای قاسمی٬ محبوبه دشتی و ... بود)

در پرانتز : اولش نوشتن توی وردپرس براتون یه کم سخت تر از بلاگفاست ولی مطمئن باشین کم کم دستتون راه میوفته.

و کسایی هم که اصلا وبلاگ نمینویسن یا مینویسن و به هر حال به وبلاگ من سر میزنن هم اگه یه اکانت بسازن بد نیست. حداقل میتونین نظرهایی که توی وبلاگ دوستاتون میدین رو با عکس و اکانت خودتون بذارین و اونا رو مطمئن کنین که خودتون هستین نه کس دیگه ای (روی صحبتم با آقای دهاتی و رفقابود و شما دوست عزیز که بلاگفا دارین و نظر میدین. آقای منیری)

موقع اسباب کشی که شد خبرتون میدم.

پ.ن. چرا هرچی دوست دارم مزاحم اینترنتی داره؟؟؟!

+ نوشته شده در  2008/2/26ساعت 14:38  توسط منیره.م  | 

دیشب جوایز اسکار اهدا شد. مدتهاست دنبال فیلم و اینا نیستم. پس منظورم از آپیدن توضیح در مورد اسکار نیست. اگر اخبار اسکار را از جانب وبلاگ نویسان ایرانی پیگیر بوده باشید میبینید که دائم از انیمیشنی به نام «پرسپولیس» نامبرده اند (مثلا اینجا و اینجا  ) با کمی جستجو میبینید که این انیمیشن از روی کتابی ساخته شده است که داستان یک دختر ایرانی (مرجان ساتراپی)و نگاه منتقدش نسبت به ایران را از زبان خودش نشان میدهد ( اینجا و اینجا)

قسمت هایی از انیمیشن را میتوانید از اینجا ببینین : Youtube
و اگر باز نکرد از این سایت قابل مشاهده است : imdb.com
یک سری از عکس هاش هم در اینجا قابل مشاهده است
آدرس وبسایت اصلی آن هم این است : persepolis
 
زندگی نامه نویسنده واطلاعات کامل در مورد فیلم و کتاب را از طریق ویکیپدیا فارسی ببینید.

پ.ن. بعید نیست به زودی کلمه persepolis فیلتر شود (البته اگه صدای این تیم فوتبالمان در نیاید) توصیه میکنم قبل از اینکه چنین شود حتما یه نگاهی بیندازید.

پ.ن.۲. اینجاها (داخل مرز ایران) قرار نیست انمیشن و یا کتابش گیرم بیاد. اگه کسی یافت ممنون میشم اگه خبرم بده و بگه چه طوری میتونم تهیه اش کنم.

بعد نوشت : اگه توی سایت های ایرانی در مورد این فیلم جستجو کنید همه جا به اسم «فیلم ضد ایرانی» از آن نام برده در حالی که ... خود مرجان میگوید «فیلم من به هیچ وجه یك فیلم سیاسی نیست بلكه فیلمی جهانی، تصویرگر اتفاقاتی است كه در تمامی كشورها و در سر تا سر جهان به وقوع می‌پیوند»
و البته در همین سایت نقل شده که احتمال نمایش  قانونی فیلم در ایران نیز هست : اینجا
  
+ نوشته شده در  2008/2/25ساعت 20:5  توسط منیره.م  | 

دوستی در جواب دو پست قبلترم یک سایتی رو برای دانلود font برام فرستاد (البته طرف send 2 all کرده ولی من فرض را بر این گذاشتم که برای من فرستاده)اون سایت اینه : اینجا
مشکلش این است که ۱۰۴۱ تا font دارد (۱۰۵ صفحه هست) و هر کدام را باید جداگانه دانلود کرد. کسی نمیداند چه طوری میشود همه را با هم دانلود کرد؟؟؟
+ نوشته شده در  2008/2/25ساعت 17:50  توسط منیره.م  | 

صفر. به سفارش دوستی، دست به قلم شدم! (قلم حقیقی ،نه قلم مجازی) شاید اگر دست خودم بود این روزها روزی بیش از ۳-۴ بار وبلاگ را آپ میکردم. به خصوص اینکه خیلی دلتنگم و تنها!
روی کاغذ مینویسم. بهتر و در دسترس تر است.
اولش سخت بود ولی دیدم بهتر از اینجا نوشتن است. راست میگفت! هر کسی ارزش خواندن حرفهایم را ندارد.
ولی همچنان به اینجا سر میزنم.
و ده فرمان امروزمان :
(«ک» بعد از «ف» جا افتاد)

یک. شیر برنج از دسرهای محبوب من است به شرط اینکه با شکر پخته شود نه با نمک. مزاج آدمی به چیزی سازگار است که از بچگی به آن عادت کرده. درنتیجه سازگاری=عادت. راستی مادر گرامیتان شیر برنج را با نمک میپزند یا با شکر؟؟

دو. اهدا کردن و هدیه دادن را دوست دارم. چه هدیه مادی باشد و چه عملی (مثل تبلیغ برای ایزبان) و کلامی (مثل همین دوست داشتن ها) چه اهدای خون و عضو باشد : هدیه حیات

سه.چشمان آدمی نقاط حساسی هستند. از به کار بردن هر نوع مواد آرایشی، پیرایشی، نگارشی، سرمایشی، گرمایشی و ... در اطراف آن خودداری کنید. مگرنه (چه فرقی دارد با وگرنه؟) مجبور میشوید یک هفته چشمهای بادکرده خود را تحمل کنید.

چهار. خوب است دوست و همکلاسی نق نقوی آدم نتواند کلاس بیاید. خوبیش از این جهت است که مجبورت میکند همه کلاسهایت را بروی و تمرین ها را بنویسی. (و در جبران این همه زحمت هر شب شام مفصل میخوری)

پنج. روی تخته کلاس نوشته بود: «از اصفهانی های خودخواه متنفرم » کسی جمله را پاک نکرد. چون همه اصفهانی های کلاس خودخواه بودند و بنا را بر این گذاشته بودند که نیستند.

شش. از دست رفتن بعضی از افراد را با چشم میبینم و غصه دار میشوم. چه حیف است استادانی به این گرانمایگی را از دست بدهیم. بیان عالی و منطق بینذیرش را دوست دارم. و همچنین برخورد و رفتار دوستانه اش را. آرزویم است روزی مثل او شوم. کاش زودتر میشناختمش. بعد از اتمام این ترم از ایران خواهد رفت. استاد «منجگانی» با آن لیوان آبش را هرگز فراموش نخواهم کرد.
 
هفت. آدم بعضی چیزها را که میبیند یک چرای بزرگ به خود میگوید: ۱. چراغ عابر پیاده قرمز است عابری میگذرد. ۲. چراغ چهارراه قرمز است ماشینها تا وسط چهارراه پیش آمده اند.

هشت. اگر دیدی سر چهارراه و یا سر بریدگی ای ماشینی ترافیک ایجاد کرده (بدون اینکه تصادفی رخ داده باشد) بدان دو حالت دارد: یا راننده زن است یا ماشین نو است.نه. به ایستگاه طوقچی میدان جمهوری که رسیدم میان آن همه هیاهو تنها صدایی که میشنیدم صدای پرندگان بود. بالای سرم را که دیدم یک درخت بود با میوه های گنجشکی. به اندازه گنجشک کوچک و به اندازه گنجشک یادآور بهار. (این است صدای بهار)

ده. فوکوس!! فوکوسهای طبیعی! کیبورد را که میبینم مانیتور و محیط اطرافم محو میشود. مانیتور را که میبینم این بار کیبورد است که محو میشود. این فوکوس دیداری است. چیزی که در دوربین ها شبیه سازی شده اند. و همچنین فوکوس صدا!! صدای گنجشکهای شماره قبل یک فوکوس طبیعی بود. گوشهایم روی صدای گنجشکان فوکوس کرده بودند و همین باعث شد صدای هیاهوی مردم را نشنوم.
+ نوشته شده در  2008/2/25ساعت 1:34  توسط منیره.م  | 

خیلی بده عادت به فقط ۲ ساعت خواب شبانه داشتن!! اون وقته که وقتی ساعت ۲ میخوابی ساعت ۵ صبخ از فرط هوشیاری نمیدونی چی کار کنی؟! حس درس خوندن این وقت صبح نیست. مینشینی توی پنجره اتاقت و از دور شهر رو تماشا میکنی .... لذت بخشه و روز خوبیه اگه سحر خیز باشی.


در وبلاگ یک فتحی یک لینک معرفی کرده بود که توی اون میشد با اسمتون امضا طراحی کرد. همین لینک را بخوانید٬ جالب است. به کله ام زد امضای زیر عکس هایم را عوض کنم (N نفر بهم گفته اند كه اون امضا زيادي بزرگ است و ال است و بل است) اين طور شد كه نشستم چند تا از فونت هاش رو انتخاب كردم. به نظرتون كدام يك بهتر است (روحيه كلفت پسند من رو هم در نظر بگيريد) :

+ نوشته شده در  2008/2/24ساعت 5:54  توسط منیره.م  | 

۲ ماه و نیم پیش کامنتی گذاشتم در وبلاگ یکی از دوستان (اینجا) که هر روز که از آن میگذرد بیشتر به عمق آن پی میبرم :

اگه دوستی ها و دوست داشتن ها واقعی باشه هیچ وقت به یادش به خیر خشک و خالی خاتمه نمیشه.

جواب نویسنده این بود :

کامنت گذاشته بودی خواستم مخالفتم را با کامنتتان اعلام کنم
خواستم بگم که بالاتر از عشق مادر و فرزند چیزی نمی شناسم اما می شناسم هزاران انسان را که مادرشان را سالهاست از دست داده اند و امروز فقط می گویند...یادش بخیر...! خوشحال می شوم نظرتان را بشنوم...

و جواب من :
حق با شماست بالاترین عشق و عشق واقعی عشقیه که مادر به فرزندش داره. ولی اشتباهتون اینه که در نظر نمیگیرین هیچ فرزندی عشقش به اندازه عشق مادرش نمیشه. به همین خاطره که هیچ وقت هیچ مادری فرزندش رو فراموش نمیکنه ولی این فرزند ناخلفه که گاهی مادرشو فراموش میکنه

پا را فراتر میگذارم!! برایم سوال است چه طور کسی که ادعا میکند یکی را خیلی دوست دارد -عاشقش است و یا همین شعارهای رمانتیک دیگر- با کوچکترین حرکتی از طرف مقابلش ، از او متنفر مشود؟؟

مگر معنای دوست داشتن چیست؟

چرا میگویند مرز بین دوست داشتن و نفرت اندازه یک تار مو بیشتر نیست؟

پ.ن. من قبول ندارم!! حدااقل در مورد خودم اینگونه نخواهد بود! وقتی میگویم یکی را دوست دارم (یا حالت کلی تر! وقتی میگویم کل جهان را دوست دارم) مطمئنا هیچ وقت از او متنفر نخواهم شد. حتی اگر آن یک نفر به من بگوید «برو گم شو دختره احمق ....»
پ.ن.۲. این پست سه مخاطب دارد: ۱. مخاطب دائمم که همیشه بوده و هست. ۲. مخاطب خاصم که خودش فهمید. ۳. مخاطب عامم که همه شماها هستید و جدی دوست دارم بدانم جوابتان به سوالاتم چیست؟
+ نوشته شده در  2008/2/23ساعت 5:5  توسط منیره.م  | 

فکر کن!! ساعت ۷ صبح این جمله رو ببنی چه حسی بهت دست میده؟؟

با توجه به 103 بازدید تا این لحظه که معادل 21.1 درصد از مقدار کل میباشد، 487 بازدید تا پایان امروز پیشبینی میشود.

من که میدونم! همش زیر سر آقای منیری هست و ثبت اين پستم در بالاترين!! البته لینک مورد نظر رو نتونستم پیدا کنم! هر کی پیداش کرد خبرم بده (تا الان باید به صفحه ۶-۷ رسیده باشه)

+ نوشته شده در  2008/2/22ساعت 7:10  توسط منیره.م  | 

وقتی آن مطلب را خواندم کلی دلم گرفت. چه احساسات شبیهی داشت :

بعد تو گفته بودی : « شما چطور به خودتان اجازه دادید عاشق من شوید ؟! » همین قدر رسمی و مسخره ! با همهء تعجبی که کرده بودم خندیدم . آخر عاشق شدن که اجازه نمی خواهد ! « ببخشید آقا ! می گذارید دوست تان داشته باشم ؟! » هِه !

و

تو زیادی جدی بودی . آدم که این همه کتاب نمی خواند آخر . زندگی گاهی خیلی ساده تر است از آن کتاب های اخموی فلسفی . از ارسطو این را گفت و نیچه زندگی را این جوری دید . از اسم های بزرگ و منطق های حجیم . یک وقت هایی توی لحظه ، بی هیچ فلسفه ای ، بی هیچ فکری باید زندگی کرد . باید گفت ؛ « چه خوب که عاشقم شدید ! من هم دوست تان دارم ... » و حتی بسیار صمیمانه تر ، مهربان تر . تماس یواشکی انگشت هامان با هم زیر میز کافه ، حرکت آرام لب هات ، لب هام .

البته با کمی تغییر. 

و آخر داستان هم .... شاید دوست داشتم آخر داستان ما هم همین طور باشد. شاید ....

+ نوشته شده در  2008/2/22ساعت 2:32  توسط منیره.م  | 

دیدین؟؟؟ ماه رو میگم!! این بار فقط کامل بودن ماه جالب نبود. این ماه گرفتگی (یا خسوف) بود که شگفت انگیزش کرده بود. دقیق همزمان با اذان صبح ماه پشت سایه زمین قایم شد. مقاله های مربوط :

آسمان شب : ماه در سایه زمین / علم نجوم : راهنمای ماه گرفتگی 2 اسفند 

و  تبیان : ماه گرفتگی در بامداد 2 اسفند / آسمان پارس : ماه گرفتگی دوم اسفند ماه

توجه : من این مطلب رو که نوشتم برای دیدن خسوف هنوز دیر نشده چون «خسوف كلي در ساعت ۰۶:۳۰:۳۴ آغار خواهد شد» البته توجه کنين که مثلا توي يزد  ساعت ۶:۳۰:۳۸ ماه غروب ميکنه! يعني همش ۴ ثانيه خسوف کامل رو داريم. توي اصفهان ۱۲ دقيقه و ۱۶ ثانيه. تازه اونم کجا؟؟ دقيق در افق. اون پايين پايينا!! که احتمالا به خاطر وجود ساختموناي اطراف نميتونين ببينينش (البته اينجا محيط بازه و ميشه ديد)

بالاخره از من گفتن بود!! خواستين بگين تا الان بهتون sms بزنم و بهتون یاد آوری کنم که موقعی که واسه نماز پامیشین خسوف هم ببینین.

بعد نوشت :

خیلی بده آدم ضایع بشه٬ نه؟!

من دلم خوش بود که ماه دقیق هم جهت پنجره اتاقمونه! ولي تا رفتم بالا (از سايت خوابگاه رفتم اتاقمون) و دوربين و پايه اش رو آماده کردم ماه رسيده بود کنار تپه صلوه (کوهي در محدوده دانشگاه صنعتي اصفهان که بچه هاي دانشگاه به اين اسم صداش ميزنن). خلاصه اصلا وقت نکردم تنظيمات وبلاگم رو چک کنم. تا دو تا عکس گرفتم ماهه رفت و پشت کوه قايم شد. عکس ها زياد به دلم نچسبيد:

 

+ نوشته شده در  2008/2/21ساعت 5:45  توسط منیره.م  | 

۰. اول سلام بعدش کلام

۱. گاهی یه وقتایی  وقتی میام نظرای وبلاگم رو چک میکنم کلی میخندم. نظرای عجیب غریب که فراوونه. از همه خنده دار تر٬ گاها شعرهایی هستند که ثبت میشن. خلاصه شبی هم از اون شبهایی بود که حسابی خندیدم.

۲. اصلا حس آپیدن نیست. یعنی انگیزه ای هم واسه آپ کردن ندارم. منتها دیدم زشته که این همه خواننده وبلاگم (از مدیر سایت ایزبان گرفته تا دوست شوهر فاطمه.ک* و ...) رو یهو رها کنم و فقط و فقط به خاطر یه نفر .... یه نفر شبی بهم گفت «حواست باشه که حتی اگه خیلی خیلی ناراحتی، به روی خودت نیار و قیافه شاد داشته باش تا دوستات از وجودت نیرو بگیرن» اینم حرفیه! خوب من تصمیم گرفتم منبع انرژی باشم (حالا چه انرژی هسته ای چه انرژی بدون هسته)

۳. گفتم مدیر سایت ایزبان ، یاد حرفش افتادم!! به کسی نمیگم چی بهم گفت ولی همین قدر بدونین که کلی به دوستام و خواننده های وبلاگم توهین کرد و من سر لج افتادم و با خودم گفتم هر طور شده باید تبلیغشون رو بکنم. (دنیا برعکسه! یکی حرصت رو در میاره و تو لج میوفتی ولی تصمیم میگیری تبلیغشون رو بکنی) برای شروع این لوگو رو داشته باشین:

آموزش زبان انگليسي

باور کنین سایت باحالیه. جای خوبیه واسه یادگیری زبان. اگه خواستین٬ لوگوی محترمشون رو بذارین توی وبلاگهاتون و تبلیغشون رو بکنین. من که کلی خوشحال میشم. (خاطر من هم که شده تبلیغشون رو بکنین. جون منیر تبلیغ کنین دیگه)

۴. دیگه یادم رفت چی میخواستم بگم. آها!! پست قبلی رو هم ببنین. یکی از دوستام کنکور فوق داره. دعا یادتون نره ها. (شخصا ۵-۶ ماهه منتظر این کنکورم که بده و دوستم خلاص بشه)

۵. شاید از این به بعد یه کم سبک نوشته هام رو عوض کنم. یه جورایی میخوام عام نویس تر بشم. تا حدی مطالب روزمره خودم رو حذف کنم (البته توجه کنین که دلنوشته ها فرق دارن با روزمرگی ها) و یه تغیرات کوچیک هم حول محور موضوع تــــــــو خواهم داشت. ولی بازم به قول یکی از دوستای مشترکمون «به تـــــــــو هيچ ربطی نداره که تو چی مينوسم ولی اگه نوشتی حق داره از دستت ناراحت بشه» و خودم هم نفهمیدم چه طور میشه ربط نداشته باشه ولی حق داده بشه که ناراحت بشه (راستی شرمنده که ازت اسم بردم. لازم بود)

۶. در آخر خداحافظی هم خوب چیزه (این قده بدم میاد یکی بدون خداحافظی جا بذاره بره!! بخصوص اگه وسط چت کردن باشه)

پ.ن. فاطمه.ک (یکی از بچه مثبت هامون) گفت که دوست شوهرش به شوهرش گفته که یه دختر از صنعتی اصفهان یه وبلاگ داره و سفارش کرده حتما یه سر بزنه و ... و ... (حالا بماند که ما از کجا فهمیدیم منظورش وبلاگ من بوده) همین باعث شد جوک محفلمون این بشه که یکی از خواننده های وبلاگ من دوست شوهر فاطمه.ک هست.

+ نوشته شده در  2008/2/21ساعت 4:49  توسط منیره.م  | 

برای خالی نبودن عریضه و اینکه عادت دارم حداقل روزی یه بار آپ کنم :

کی میدونه فوق کامپیوتر کیه؟؟؟

نیاز نیست جواب بدین! خودم میدونم! یه مرحلش جمعست و یه مرحله دیگش شنبه.

ولی یه چیزی :

براش دعا کنین. آخه تمام امیدش به همین آزمونه.
+ نوشته شده در  2008/2/21ساعت 0:54  توسط منیره.م 

خیلی مسخره است! خیلی! یهو دلم گرفت. کاری که فکر میکردم انجامش یک سال بیشتر طول نمیکشه. الان فهمیدم ۵ سال باید صبر کنم. اگه بگم عصبی شدم زیاد اغراق نکردم. خیلی بده!

+ نوشته شده در  2008/2/20ساعت 13:34  توسط منیره.م 

یه تصمیم جدید گرفتم (اینم از اون نوع تصمیماتیه که یهویی گرفته میشه و امکان داره عملی بشه و امکان داره بی خیالش بشم) تصمیم گرفتم سبک وبلاگ نویسیم رو عوض کنم حق با تو بود! (منظورم تو نیست. منظورم تــو هست. نه! تو رو که نمیگم! تـــــــــو! بغل دستیت. نمیدونم شاید هم با خودتم. نمیدونم! خودم هم گیج شدم آخه خودت گفتی هی ازت اسم نبرم)

چی داشتم میگفتم؟

آها! میخوام سبکش رو عوض کنم. آخه یکـــی (جایگزینی برای تـــــــــو) بهم یادآوری کرد که زیادی چرند مینویسی و اتفاقا امروز مطلبی خوندم که نوشته بود گاها بعضی وبلاگها به خاطر چرند نوشتنشان خواننده زیاد دارند و به این نتیجه رسیدم که خواننده های وبلاگ من هم به علت چرند بودنش دوستش دارند. ولی باز این دلیل نمیشه. باید آدم بشم. یعنی آدم که هستم منتها چرت و پرت زیاد میگم.

خوب باید از یه چیزی شروع کنم دیگه؟!

عوض کردن آدرس وبلاگ چه طوره؟؟

برم هاست و دامنه بخرم و آدرسش رو به کسی ندم چه طور؟؟؟ (احتمالا چون اسمم رو خیلی دوست دارم یه چیزی تو مایه های monire.ir در بیاد)

نه! دوست ندارم. یعنی تا زمانی که این همه سرویس مجانی توی دنیا ریخته چرا برم دنبال یه چیز پولکی؟؟؟

ورد پرس چه طوره؟؟

من یکی که یلی دوستش دارم و تنها دلیلی که باعث شد تا الان بهش مهاجرت نکنم خواننده های این وبلاگم بود که میترسیدم از دستش بدم که .... الان فهمیدم اینا ارزش نداره. وقتی که مخاطب تمام پستهات (کسی که اصلا فلسفه وجود وبلاگت او بود) در بیاد و بگه .... خوب! به جورایی گفت که ننویسم سنگین تره. یعنی این طوری که نگفت! گفت "برو رو کاغذ بنویس و هیچ نیازی هم نیست بقیه بخونن" یعنی یه جورایی گفت برو بمیر! چون من مطلبات رو نمیخونم. البته برداشت هی دیگه ای هم میشه داشتا. که در این مقال نمیگنجه.

خلاصه من فهمیدم سر اینکه نسبتا خواننده های وبلاگم همه از دوست و آشنا هستند (و گاها دوست شوهر فاطمه اکبری هم میاد و وبلاگم رو میخونه) و از اونجایی که تعداد این دوست و آشنا ها همیشه بیشتر از ۶۰-۷۰ نفر هست. بهتره که این قدر در مورد خودم و بقیه ننویسم. آخه به قول یکــــی تابلو شدم رفت!!

لطفا اونایی که این نفر رو میشناسن به روی خودشون نیارن و تابلو بازی در نیارن که طرف اون جوری حالش گرفته بشه و با من دعوا کنه. منم قول میدم این آخرین باری باشه که ازش اسم میبرم. دیگه تـــــــــو خطابش نمیکنم و حتی .... خوب! این همه اسم وجود داره! میتونم هر بار یه چیزی صداش کنم که کسی نفهمه ;-) به این میگن گول زدن خود ولی به هر حال تصمیم دارم عوض بشم و دیگه دوستش نداشته باشم.

من نمیتونم دوستش نداشته باشم چون که ....

هر جور میخوای برداشت کن! فرض کن چون کس دیگه ای رو ندارم که بخوام دوستش داشته باشم این رو میگم. به هر حال همینه که هست ولی میتونم یه کاری بکنم . که احتمالا باز نمیتونم.

برم و .... فراموشش کنم. این خوبه!

عوض کردن آدرس و .... هم عالیه.

برم گم و گور شم. وبلاگم رو به کل حذف کنم! میل هام رو بلاک کنم! سیم کارتم رو واگذار کنم و حتی دیگه فراموش کنم ........... (این تیکه سانسور شد به علت اینکه دیگه خداییش تابلو میشه منظورم کیه)

خلاصه! ما که جوابی واسه این سوال پیدا نکردیم. بهترین راهش اینه که صورت مسئله رو پاک کنیم.

حالا بماند که اصلا نمیدونم سوال مورد نظر چی بوده؟

احتمالا در دسترس نیست.

یه چیزی الان یادم اومد.

خوب من اگه بخوام برای اون ننویسم خوب برای کی بنویسم؟؟؟ حرفم توی دلم میمونه و یه وقت دیدی ترکیدم :-( من میخوام بنویسم. :-((

خودت بگو چی کار کنم؟؟؟

یه وبلاگ دیگه بزنم خوبه؟؟؟

:-))

فکر کن! چه قدر فکرم آشفته است. تازه رسیدم درست اول مطلب خودم. این مطلبم شد از اون مطلبای اسکیزوفرنی که نه سر داره نه ته. فقط وسط داره.

چرا این جوری حالم رو گرفتی؟؟؟

خوب من چه کنم؟

برم بمیرم خوبه؟؟

این جوری راضی میشی؟!

اگه بگم ابجی بزرگت میدونه دیروز از دست تـــــــــو ناراحت بودم (فقط میدونه از دست تو ناراحت بودم و نمیدونه در چه حد و برای چی) و با خوندن این مطلب کاملا میفهمه چی به چی شد و شاید توی خانوادتون هم تابلو بشی چه حسی بهت دست میده؟؟؟

میدونم!

حماقت محضه!!

تنها کاری که دست تو برمیاد هم اینه که .....

چند تا گزینه میدم :

۱. یا ازم خواهش کنی که قبل از اینکه کسی این مطلب رو بخونه من این مطلب رو بردارم

۲. یا خودت رو بزن به کوچه علی چپ و بیخیال دنیا بشی (مثل همیشه)

۳. یا بیای هکم کنی و به کل آدرس وبلاگم رو حذف کنی و ....

۴. بیای و من رو با دستای خودت خفه کنی!

ولی من نامرد نیستم. همه اینا رو هم محض خالی شد خودم گفتم. دوست هم داشتم فقط و فقط خودت بخونی! اولش مشکلی نداشتم همه بخونن. بعد پشیمون شدم. گفتم فقط برای چند ساعت تاییدش میکنم تا توی گوگل ریدرت بمونه. بعد یادم اومد با هر خوراک پز دیگه ای هم امکان داره این مطلب دیده بشه. بی خیالش شدم. تا اینجاش قرار بود توی وبلاگم پست بشه ولی نشد. از اینجاش دیگه به این نتیجه رسیدم که بهت میل بزنم بهتره.

به هر حال فکرم آشفته تر از اینیه که فکرش رو میکنی.

عادت ندارم به کاغذ نویسی.

باید عادت کنم.

عادت ندارم به اینکه مطلبی رو بنویسم ولی کسی نونه.

ولی باز باید عادت کنم.

 

راستی نظرت راجع به عوض کردن آدرس چیه؟؟؟ خودم تا حدی ناخشمه ولی .... شاید بهتر باشه تا یه مدت ناشناس بنویسم. دقیق مثل ۲ سال پیش. همون وقتی که فقط آدرس وبلاگ رو تـــــــــو داشتی و اخرش هم میدونم نتیجه ای نداره جز اینکه تو محل نمیذاری و من عقده ای میشم و دوست دارم یکی به نوشته هام توجه کنه و و و این میشه که آدرسش رو همه میفهمن. یعنی خودم میدم به بقیه.

میدونم برات مهم نیست.

اه!

نمیدونم واسه چی اینا رو به تو میگم؟؟

الان خسته ام.

دیگه توی ذهنم چیز خاصی نمونده.

فقط دوست دارم.....

خوب! برای تو که مهم نیست من چی دوست دارم. حتی اگه بهت بگم دوست دارم یه چیزی بگی که من مطمئن باشم این مطلبم رو خوندی. حداقلش اینه که اگه بدونم خوندی و یا نظرت رو بگی میدونم میتونم گاهی وقتا بعضی پستای مطلبم که مخاطب خاصش تـــــــــو  رو  فقط و فقط واسه تو بفرستم. (همیشه چون شک داشتم تـــــــــو مطلبام رو بخونی اونا رو پست میکردم. که اگه تو نخوندی لااقل یکی دیگه بخونه) خوب این جوری احتمالا از میزان تابلو شدنت هم کاسته میشه. این هم همون تغییر ساختاری وبلاگم بود که اول کار اشاره کردم.

نمیدونم والا!!

شاید حتی اگه به روم نیاری که مطلبم رو میخونی باز از رو نرم و مطلب بعدی هام (اگه بازم بودن) رو برات بفرستم. نمیدونم. تا خدا چی بخواد.

فعلا که در فاز تفکر و تحول به سر میبرم.

خوش باشین و خرم.

+ نوشته شده در  2008/2/20ساعت 4:7  توسط منیره.م  |