یه تصمیم جدید گرفتم (اینم از اون نوع تصمیماتیه که یهویی گرفته میشه و امکان داره عملی بشه و امکان داره بی خیالش بشم) تصمیم گرفتم سبک وبلاگ نویسیم رو عوض کنم حق با تو بود! (منظورم تو نیست. منظورم تــو هست. نه! تو رو که نمیگم! تـــــــــو! بغل دستیت. نمیدونم شاید هم با خودتم. نمیدونم! خودم هم گیج شدم آخه خودت گفتی هی ازت اسم نبرم)
چی داشتم میگفتم؟
آها! میخوام سبکش رو عوض کنم. آخه یکـــی (جایگزینی برای تـــــــــو) بهم یادآوری کرد که زیادی چرند مینویسی و اتفاقا امروز مطلبی خوندم که نوشته بود گاها بعضی وبلاگها به خاطر چرند نوشتنشان خواننده زیاد دارند و به این نتیجه رسیدم که خواننده های وبلاگ من هم به علت چرند بودنش دوستش دارند. ولی باز این دلیل نمیشه. باید آدم بشم. یعنی آدم که هستم منتها چرت و پرت زیاد میگم.
خوب باید از یه چیزی شروع کنم دیگه؟!
عوض کردن آدرس وبلاگ چه طوره؟؟
برم هاست و دامنه بخرم و آدرسش رو به کسی ندم چه طور؟؟؟ (احتمالا چون اسمم رو خیلی دوست دارم یه چیزی تو مایه های monire.ir در بیاد)
نه! دوست ندارم. یعنی تا زمانی که این همه سرویس مجانی توی دنیا ریخته چرا برم دنبال یه چیز پولکی؟؟؟
ورد پرس چه طوره؟؟
من یکی که یلی دوستش دارم و تنها دلیلی که باعث شد تا الان بهش مهاجرت نکنم خواننده های این وبلاگم بود که میترسیدم از دستش بدم که .... الان فهمیدم اینا ارزش نداره. وقتی که مخاطب تمام پستهات (کسی که اصلا فلسفه وجود وبلاگت او بود) در بیاد و بگه .... خوب! به جورایی گفت که ننویسم سنگین تره. یعنی این طوری که نگفت! گفت "برو رو کاغذ بنویس و هیچ نیازی هم نیست بقیه بخونن" یعنی یه جورایی گفت برو بمیر! چون من مطلبات رو نمیخونم. البته برداشت هی دیگه ای هم میشه داشتا. که در این مقال نمیگنجه.
خلاصه من فهمیدم سر اینکه نسبتا خواننده های وبلاگم همه از دوست و آشنا هستند (و گاها دوست شوهر فاطمه اکبری هم میاد و وبلاگم رو میخونه) و از اونجایی که تعداد این دوست و آشنا ها همیشه بیشتر از ۶۰-۷۰ نفر هست. بهتره که این قدر در مورد خودم و بقیه ننویسم. آخه به قول یکــــی تابلو شدم رفت!!
لطفا اونایی که این نفر رو میشناسن به روی خودشون نیارن و تابلو بازی در نیارن که طرف اون جوری حالش گرفته بشه و با من دعوا کنه. منم قول میدم این آخرین باری باشه که ازش اسم میبرم. دیگه تـــــــــو خطابش نمیکنم و حتی .... خوب! این همه اسم وجود داره! میتونم هر بار یه چیزی صداش کنم که کسی نفهمه ;-) به این میگن گول زدن خود ولی به هر حال تصمیم دارم عوض بشم و دیگه دوستش نداشته باشم.
من نمیتونم دوستش نداشته باشم چون که ....
هر جور میخوای برداشت کن! فرض کن چون کس دیگه ای رو ندارم که بخوام دوستش داشته باشم این رو میگم. به هر حال همینه که هست ولی میتونم یه کاری بکنم . که احتمالا باز نمیتونم.
برم و .... فراموشش کنم. این خوبه!
عوض کردن آدرس و .... هم عالیه.
برم گم و گور شم. وبلاگم رو به کل حذف کنم! میل هام رو بلاک کنم! سیم کارتم رو واگذار کنم و حتی دیگه فراموش کنم ........... (این تیکه سانسور شد به علت اینکه دیگه خداییش تابلو میشه منظورم کیه)
خلاصه! ما که جوابی واسه این سوال پیدا نکردیم. بهترین راهش اینه که صورت مسئله رو پاک کنیم.
حالا بماند که اصلا نمیدونم سوال مورد نظر چی بوده؟
احتمالا در دسترس نیست.
یه چیزی الان یادم اومد.
خوب من اگه بخوام برای اون ننویسم خوب برای کی بنویسم؟؟؟ حرفم توی دلم میمونه و یه وقت دیدی ترکیدم :-( من میخوام بنویسم. :-((
خودت بگو چی کار کنم؟؟؟
یه وبلاگ دیگه بزنم خوبه؟؟؟
:-))
فکر کن! چه قدر فکرم آشفته است. تازه رسیدم درست اول مطلب خودم. این مطلبم شد از اون مطلبای اسکیزوفرنی که نه سر داره نه ته. فقط وسط داره.
چرا این جوری حالم رو گرفتی؟؟؟
خوب من چه کنم؟
برم بمیرم خوبه؟؟
این جوری راضی میشی؟!
اگه بگم ابجی بزرگت میدونه دیروز از دست تـــــــــو ناراحت بودم (فقط میدونه از دست تو ناراحت بودم و نمیدونه در چه حد و برای چی) و با خوندن این مطلب کاملا میفهمه چی به چی شد و شاید توی خانوادتون هم تابلو بشی چه حسی بهت دست میده؟؟؟
میدونم!
حماقت محضه!!
تنها کاری که دست تو برمیاد هم اینه که .....
چند تا گزینه میدم :
۱. یا ازم خواهش کنی که قبل از اینکه کسی این مطلب رو بخونه من این مطلب رو بردارم
۲. یا خودت رو بزن به کوچه علی چپ و بیخیال دنیا بشی (مثل همیشه)
۳. یا بیای هکم کنی و به کل آدرس وبلاگم رو حذف کنی و ....
۴. بیای و من رو با دستای خودت خفه کنی!
ولی من نامرد نیستم. همه اینا رو هم محض خالی شد خودم گفتم. دوست هم داشتم فقط و فقط خودت بخونی! اولش مشکلی نداشتم همه بخونن. بعد پشیمون شدم. گفتم فقط برای چند ساعت تاییدش میکنم تا توی گوگل ریدرت بمونه. بعد یادم اومد با هر خوراک پز دیگه ای هم امکان داره این مطلب دیده بشه. بی خیالش شدم. تا اینجاش قرار بود توی وبلاگم پست بشه ولی نشد. از اینجاش دیگه به این نتیجه رسیدم که بهت میل بزنم بهتره.
به هر حال فکرم آشفته تر از اینیه که فکرش رو میکنی.
عادت ندارم به کاغذ نویسی.
باید عادت کنم.
عادت ندارم به اینکه مطلبی رو بنویسم ولی کسی نونه.
ولی باز باید عادت کنم.
راستی نظرت راجع به عوض کردن آدرس چیه؟؟؟ خودم تا حدی ناخشمه ولی .... شاید بهتر باشه تا یه مدت ناشناس بنویسم. دقیق مثل ۲ سال پیش. همون وقتی که فقط آدرس وبلاگ رو تـــــــــو داشتی و اخرش هم میدونم نتیجه ای نداره جز اینکه تو محل نمیذاری و من عقده ای میشم و دوست دارم یکی به نوشته هام توجه کنه و و و این میشه که آدرسش رو همه میفهمن. یعنی خودم میدم به بقیه.
میدونم برات مهم نیست.
اه!
نمیدونم واسه چی اینا رو به تو میگم؟؟
الان خسته ام.
دیگه توی ذهنم چیز خاصی نمونده.
فقط دوست دارم.....
خوب! برای تو که مهم نیست من چی دوست دارم. حتی اگه بهت بگم دوست دارم یه چیزی بگی که من مطمئن باشم این مطلبم رو خوندی. حداقلش اینه که اگه بدونم خوندی و یا نظرت رو بگی میدونم میتونم گاهی وقتا بعضی پستای مطلبم که مخاطب خاصش تـــــــــو رو فقط و فقط واسه تو بفرستم. (همیشه چون شک داشتم تـــــــــو مطلبام رو بخونی اونا رو پست میکردم. که اگه تو نخوندی لااقل یکی دیگه بخونه) خوب این جوری احتمالا از میزان تابلو شدنت هم کاسته میشه. این هم همون تغییر ساختاری وبلاگم بود که اول کار اشاره کردم.
نمیدونم والا!!
شاید حتی اگه به روم نیاری که مطلبم رو میخونی باز از رو نرم و مطلب بعدی هام (اگه بازم بودن) رو برات بفرستم. نمیدونم. تا خدا چی بخواد.
فعلا که در فاز تفکر و تحول به سر میبرم.
خوش باشین و خرم.