ميخواستم در مورد جشن فايرفاكس در اصفهان بنويسم ولي از اونجايي كه جناب روزبه در اين رابطه نوشته. منم ارجاع ميدوم به وبلاگ ايشون. جشن انتظار فايرفاكس 3 در اصفهان به روايت روزبه آنلاين.

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید .·´¯`·._.·´¯`·. داستان غم پنهانی من گوش کنید
ميخواستم در مورد جشن فايرفاكس در اصفهان بنويسم ولي از اونجايي كه جناب روزبه در اين رابطه نوشته. منم ارجاع ميدوم به وبلاگ ايشون. جشن انتظار فايرفاكس 3 در اصفهان به روايت روزبه آنلاين.


هیچ جا رو ندیدم که به اندازه این مغازه اسنکاش خوشمزه باشند.
اصفهان - خیابان چهارباغ پایین - نزدیکی میدان انقلاب

عکس دسته جمعی از دانشجویان دانشگاه صنعتی که در روز پنجشنبه ۶ تیر ماه سال ۸۷ قله قلم رو فتح کردند (منطقه دنا)
خودمو کشتم تا تونستم این پروانه رو به شکار دوربین در بیارم.
با اینکه خیلی به وردپرس وفادارم و دوستش دارم ولی از اونجايي که داشبورد وبلاگ محترم باز نميشود (حدسيات بر اين است که داشبورد وردپرس در ايران فيلتر شده) ميخواستم بگم وبلاگ محترمه رو از اون فید به این فید منتقل کرديم. باشد که رستگار شويم.
اینم پستی که امروز میخواستم بنویسم ولی حوصله نداشتم :
پستی که قراره فردا بنویسم و احتمالا وقت نمیکنم بذارم توی وبلاگم :
همش در ادامه مطلب ....
* زنگ میزند احوالم را میپرسد٬ احوال تو را هم میپرسد٬ با خنده میگویم «خبرش ندارم٬ دو هفته است که اصلا خبرش ندارم» باورش نمیشود. من موضوع رو عوض میکنم.
اعصابم خورد است. این ور عیدی هیچ کلاسی رو نرفتم این دو هفته حتی یادم رفته دانشگاه چه شکلی است. مدتها بود کم خوراک شده بودم این دو هفته روزی یک وعده غذا بیشتر نخوردم. دو هفته است .... اصلا ربطی به تو ندارد. یکهو فکر نکنی حالم ناخوشت است! فقط دنبال یه همبازی کن میگردم٬ شاید هم دنبال یه اسباب بازی. آره! از همبازی جدید میترسم. اسباب بازی بهتر است. سرم را گرم میکند٬ تو را فراموش میکنم. دو روز دیگه دلم را میزند راحت رهایش میکنم.
* میگوید تو را دیده و مثل همیشه :دی میشود. میگمش «به سلامت٬ سلام میرسوندی» میگه «یعنی چی؟ منیر چه مرگیت شده؟!» حرفی واسه گفتن نیست. میگویم ساعتها را بخوان.
اینجا رو برای تو ساختم! برای زمانهایی که تو را نداشتم. برای وقتهایی که بهت نیاز داشتم ولی نبودی٬ حرفم را به بقیه میزدم. همان طور که اولین خواننده وبلاگم بودی. گاهی که فرصت میشد با خودت حرف بزنم حرفی برای اینجا نمیماند. این آواخر همه حرفهایم را اینجا میزدم و این دلم را میفشرد و آزارم میداد.
مگه من چیم از تو کمتره؟!
اگه تو میتونی عاشقی مثل من داشته باشی٬ پس منم میتونم.
اگه تو میتونی آدم دوست داشتنی ای باشی٬ پس منم میتونم.
اگه تو میتونی منو دوست نداشته باشی٬ پس منم میتونم.
اگه تو میتونی برای هر سوالی جواب سر بالا بدی٬ پس منم میتونم.
اگه تو میتونی به این راحتی منو فراموش کنی٬ پس منم میتونم.
اگه تو میتونی این قدر سنگ دل باشی٬ پس منم میتونم.
اگه تو میتونی ....
تمام سعیم رو کردم که از زندگیم کنارت بذارم. تمام سعیم رو کردم که فراموشت کنم. تمام سعیم رو کردم که دیگه بهت فکر نکنم و تو رو توی خیالم نبینم. نتونستم! هر بار با خودم گفتم «اگه تو میتونی پس منم میتونم» ولی هر بار ناموفق تر از بار قبل بود.
این بار میخوام با تمام وجودم سعی کنم از تو کم نیارم.
بعد از ۶ ماه٬ تازه یک ماه پیش فهمیدم پدر هم اتاقیم هم شغل پدر من هستند! و چه عجیب است این همه تفاوت بین من و او! فقط هم این نیست. خفن ترین دختر خوابگاه هم٬ چنین است. نمیدانم مشکل از شغل پدرانمان است که یکی را این جور بار میاورد و دیگری را .... یا مشکل از جامعه کنونی است؟!
امشب یکی رو پیدا کردم که درست مثل خود من است! پدرش را دوست دارد و به شغل پدرش افتخار میکند. منتها (و به دلایل خاص خودش) تمام سعیش را میکند که در نت نه تحت تاثیر موقعیت شغلی پدرش قرار گیرد و نه چیزی درباره عقاید شخصیش بگوید (این که من فهمیدم هم به خاطر حس کنجکاوی و ششم خودم بود) از آشناییش خوش وقتم!
پ.ن. امشب کلی یاد اون مطلب افتادم که در مورد dadyام نوشتم.
احساس میکنم نوشتن توی وبلاگ وردپرسم یه کم سخت شده! یه کم اونجا رسمی تر از اینجاست! نمیدونم چرا دنیای وب رو اینجا میبینم و وب۲ رو اونجا! خودمونی نوشتن و از روزمرگی حرف زدن ها مخصوص وبلاگ نویسان اینجاست و مطلب مفید و خواندنی نوشتن مخصوص اونجا! اینه که برای منی که هر دو نوع نوشته رو در هم داشتم نوشتن اونجا کار دشواری است (البته به استثنای دوستانم که در وردپرس وبلاگ دارند! که وبلاگ های شخصی اونها رو در اونجا خیلی خیلی دوست دارم)
ولی اینکه جدیدا از هر طیف و دسته ای در وردپرس وارد وبلاگت میشن و این قدر مشتاقانه مطالبت رو میخونن باعث میشه یه کم احساس کنی نوشتن کار ساده ای نیست. مثل زمانی که در یک جمع غریبه یک چند نفری بهت توجه کنن. در کل٬ خواستم بگویم علت اینکه این چند روز اینجا رو آپدیت کردم به این دلیل است.
امروز بعد از ۲ هفته شروع کلاس بالاخره تصمیم گرفتم تکونی به خودم بدم و برم کلاس (نمیدونم چه مرگیم شده بود! تمام این دو هفته توی اتاق میخوابیدم و یا میرفتم سایت. فقط ۶ ساعت از ۳۰ ساعت کلاس تشکیل شده رو در کلاس هام حضور داشتم) وسط کلاس حوصله ام سر رفت و از اونجایی که فاصله کلاس ما تا سایت دانشکده ۳ قدم بیش نیست اومدم سایت و .... موندگار شدم!
وقتی به خودم اومدم دیدم جا تره و بچه نیست! یعنی اینکه در کلاس بسته است و کیف من داخل کلاس جامونده (کوچکترین دانشکده دانشگاه٬ دانشکده ماست! ۳ تا کلاس داره و یه سمعی بصری! کلاس ما در سمعی بصری تشکیل میشه) حدود یکی دو ساعتی طول کشید تا بتونم یکی رو پیدا کنم که کلید در کلاس رو داشته باشه!
نتیجه اخلاقی : بگیر توی اتاقت بخواب! الکی هم خودتو خسته نکن. کلاس کیلویی چند؟!
دیگه به هیچ چیز اعتماد ندارم! حتی به چشمای خودم! حتی به خطوط مخابرات و سیستم های مجهز کامپیوتری و google map و سایت whois و هر چيزي كه پرده اي باشه بين من و تو!
میدونی!
دلم برات تنگ شده! خیلی زیاد. میترسیدم بری و دیگه برنگردی. همین ترس باعث شد .... الان که فکرش میکنم میبینم احتمال داره همش حدسیات خودم باشه! حدسیاتی که به هیچ چیزش مطمئن نیستم و خوشحال میشم اگه بهم بگی مثل همیشه در اشتباه بودم و این بار هم تو پیروز شدی و به راحتی تونستی گولم بزنی. کاش تو هم یه چیزی میگفتی و از این بلاتکلیفی و گیجی بیرونم میوردی! تا زمانی که خودت (و با زبان خودت) بهم نگفتی کجایی٬ آمریکای لاتینی یا اروپای جنوبی٬ برایم همین نزدیکی هستی. شاید یزد باشی٬ شاید اصفهان٬ شاید هم تهران باشی!!
دوستت دارم٬ اندازه تمام اون ۲۴۵۴۴۸ ساعتی که نفس کشیده ای.
راستي امروز به اين فكر كن كه چگونه است که ساعتها غارتگران عمرند ؟!
پ.ن. ببین! IP من 192.168.4.80 ثبت شده. تو بودی اعتماد میکردی؟!
پ.ن.۲. البته یه چیزی بگما! این IP زیاد هم غریبه نیست (آخه IP سرورمون ۱۹۲.۱۶۸.۱۲.۱ هست!) ولی از اونجایی که با کوچکترین چیزی به همه چیز شک میکنم و الانم دنبال دلیلی هستم که مطمئنم کنه تو راست گفتی. اینه که اینو بهونه کردم.
سر کلاس آنالیز بودم و بی حوصله تر از همیشه. دائم sms میرسید که سایت سمپاد را چک کن. تا آخرش یکی از sms کامل تر بود. sms ای که میگفت خانم افضل از بین ما رفت. کل خاطرات دبیرستانم یک آن جلوی چشمانم ظاهر شد. تمام خاطرات خوش و لذت بخش بهترین دوران زندگیم. زیر آلاچیق رفتن ها و گذاشتن نوار "بوی جوی مولیان" سفره هفت سین و فال گرفتنمان ....
|
بوی جوی مولیان آید همی |
یاد یار مهربان آید همی |
|
ریگ آموی و درشتی های او |
زیر پایم پرنیان آید هم |
|
آب جیحون از نشاط روی دوست |
خنگ ما را تا میان آید همی آید همی |
|
ای بخارا! ای بخارا! شاد باش و دیر زی |
میــــر زی تو شـادمان آیـد همی |
|
میر ماهست و بخارا آسمان |
ماه سوی آسمان آید همی |
|
میر سرو است و بخارا بوستان |
سرو سوی بوستان آید همی |
دانلود بوي جوي موليان با صداي استاد بنان و مرضيه
(حجم ۲ MB)
همیشه با معلم های ادبیاتم بیشتر حال میکردم. شعر خوندن رو دوست داشتم و خانم افضلم بیشترین انگیزه رو برای این کار به من میدادند (یادش به خیر! ماهی یه شعر مینوشتم و تیو برد کلاس میزدم) صنایع ادبی و شیرینی ادبیات رو وقتی درک کردم که شور و شوق شعر رو در نگاه ایشون دیدم. خداییش دیگه نمیتونم در این رابطه حرف بزنم. حتی جواب خیلی از تلفن ها رو به همین دلیل ندادم. فکر اینکه یکی از محبوبترین معلم هام رو از دست دادم خیلی دردآوره. امیدوارم روحشون شاد باشه.
لینک مربوط : از آبجی محبوبه . از محبوبه.د . از عطیه.ج . از مهسا.م
اي ول! چه باحاله! قسمت مديريت وردپرس عوض شده! مال همه اين طوري شده يا فقط مال منه؟! :D به هر حال يه خوره عجيب غريب و هيجان انگيز شده.
لينک ها : نوشته دکتر مزيدي : وردپرس دات کام ارتقا پيدا کرد . نوشته بامدادي : وردپرسي شويد . نوشته تارهايي : تغييرات وردپرس . نوشته يک فتحي : بررسي تغييرات جديد وردپرس
پ.ن. الان فهمیدم آقای فتحی خیلی علافن
(از ایشون بابت این حرف معذرت خواهی میکنم. شرمنده! برداشتم بود)
داشتم از ترس میمردم! یعنی میگی چی میشه؟! عکس العمل مامان اینا چیه؟! اونایی که هر بار پشت تلفن اون قدر تند برخورد میکردن الان که منو میبینن چی میخوان بگن؟! اگه محبوبه بود خیالم راحت تر بود! جلوی محبوبه چیزی بهم نمیگن.
از دور ماشین رو دیدم ولی جرئت جلو اومدن نداشتم. آخرشم بابا از ماشین پیاده شدند و اومدند کمکم تا ساکمو بیارم. رفتارها خیلی عادی بود. توی راه هم هیچ بحثی در مورد تحصن نشد. وقتی مامان گفتن که شبی مهمونی دعوتیم٬ با اینکه خسته بودم و سر درد داشتم ولی ترجیح دادم برم! ترجیح دادم توی خونه نباشیم و حرفی به میون نیاد.
خونه که اومدیم مامان یه گوشی جدید دادن دستم و گفتن «اون گوشیتو عوض کن که هر بار زنگت میزنیم این جوری اذیت نشیم» نمیدونستم خوشحال باشم۱ یا ... فقط هنوز حس بدی داشتم. نیم ساعته برای مهمونی آماده شدم. توی این مدت هم تنها حرفی که راجع به اون شب تحصن و حوادث بعدش به میون اومد این بود که دو سه باری بابا با خنده۲ بهم گفتن «حالا دیگه ضد انقلاب هم شدی» از اون لحنهایی که همیشه منو "کافر حربی" صدا میزنن!
آخر شب هم که برگشتیم بازم چیز خاصی بهم نگفتن! فقط یه بار مامان گفتند که به خاطر من تا دو شب خواب نداشتن! و من خیلی متاسف شدم که چرا الکی این قدر اذیتشون میکنم.
.
دنیا در امن و امانه!
یه چیزی بیشتر از آرامش قلبی.
پ.ن.
۱. اولین گوشی موبایلی که خریدم (با پس انداز خودم) ۱۶۰۰ بود! هر بار اسم عوض کردن و اینا به میون میومد من میگفتم نمیخوام. آخه خیلی دوستش دارم (کلا دیدین آدم هر چیزی که با پول خودش بخره براش عزیزتر میشه؟) منتها این سری خیلی اذیت کرد. باطری زود خالی میکنه٬ آنتن نمیده و ... (بدبخت این قدر خورده زمین که دیگه چیزی ازش نمونده)
۲. نمیدونم در این جور مواقع بابا طعنه میزنن یا ... ولی من حس بدی ندارم. احساس میکنم دارن شوخی میکنن. کلا بابام آدم کم حرفین. خنده هاشونو خیلی خیلی دوست دارم.
۱. امروز خیلی ها رفتند خونه! هوا ابری بود و دلگیر. درختها هم جوونه زدند و دانشگاه یه ته مایه سبز کم رنگ گرفته. صدای گنجشک ها گوشم رو کر میکرد. دلم گرفت. بوی بهار را با تمام وجود حس میکنم ولی حال و هوای عید را ندارم.
۲. دو شنبه هاجر رفت، سه شنبه سارا و امروز نوبت زینب بود! بچه دیروز تا حالا بهونه گیر شده! حتی چهارشنبه سوری هم نرفت بیرون. جواب تلفن های دوستش رو هم نمیداد. معلوم بود دنبال بهونه گیریه. مثل یه وقتای خودم که نق نقم میاد. خیلی واسش نگران بود. ظهر که داشت ساکش رو میبست تازه با دوستش آشتی کرده بود و شاد بود. منم خسته بودم و دراز کشیده بودم. اصلا نفهمیدم کی صحبت من و او تموم شد و کی رفت. بلند که شدم دیدم sms زده که «منیر دلم نیومد بیدارت کنم» یادم اومد توی فرجه هم ما دو تا بودیم که مونده بودیم و روزی که داشت میرفت روی یه کاغذ واسم نوشته بود «مواظب خودت باش» هنوز چند ساعت نشده که رفته! ولی انگار مدتهاست ازش دورم. خیلی دلم واسش تنگ شده.
پ.ن. نقشه یک تغییر اساسی در سفره عید را میکشیدم. یه سفره توپ و دیدنی. خداکنه اوضاع خونه رو به راه باشه.
حکایت من و گروه کاربران لینوکس (لاگ یزد و لاگ اصفهان) مثل حکایت ابراهیم رها شده و خوانندگان مجله چلچراغ که :
| ژوله اعلام کرد دوست دارید ابراهیم رها رو ببینید ؟ همه گفتن بعله ... او هم گفت من هم خیلی وقته که دوست دارم!! |
۱. چون اسما من رونمیشناسند محلم نمیذارن مثل بچه های لاگ اصفهان که توی جلسه دیروز و جلسه ۳۷ منو دیدن. البته احتمالا اگه هم میشناختن محل نمیذاشتن. حداقلش این بود که آقای سلامت .... (بچه های لاگ یزد هم که هنوز من رو ندیدن)
۲. منو میشناسند ولی به روی خودشون نمیارن مثل سید سجاد موسوی (که باهام قهره) ناصر غانم زاده(تازه دیروز فهمیدم که منو میشناسن) و احتمالا آقای نقاش زاده هم از لاگ یزد تنها فردی هستند که من رو دیدند و احتمالا واکنش ایشون هم به روی خود نیوردن خواهد بود.
گاهي يه وقتايي کامپيوتر يه خنگ بازي هايي در مياره که ترجيح ميدي دنيا بدون کامپيوتر باشه!! و بعد به فکر خودت ميخندي و به اين نتيجه ميرسي که اولين نفري که در اين دنيا ميميره خود تويي!!
براي دوستي عکس رايت ميکردم. حالا بماند که کامپيوترم خنگول شده بود و شب تا صبح من رو علاف خودش کرد. آخرش هم رايت نکرد. ولي در حين کپي کردن عکس هاي اردو ارديبهشت ماه قمصر کاشان رو ديدم (عکاسش من بودم ولي چون دوربين براي من نبود CD اش دير رسيد دستم و هيچ وقت مرورش نکرده بودم) که بعضي چيزاش واسم جالب بود.
مثلا اينکه اون بار اولين باري بود که با دوربين S3 عکس ميگرفتم. اون وقت خودم دوربين نداشتم. يادمه وقتي مسئول اردو دوربينشو داد دستم تا عکاسي کنم خيلي از دوربينه و تواناييش خوشم اومد. کي باورش ميشد دقيق همون دوربين رو بخرم؟
يا اينکه توي کليپي که همين مسئول اردومون از روي عکسهايي که من گرفتم ساخته چيزاي باحالي ميشد فهميد!! وقتي به تيکه هايي که نسرين توش بود ميرسيد کادر عکس ها قلب ميشد :D الان نسرين و اون آقا با هم نامزد کردند ولي اون وقت هيچ خبري نبود.
اي! يادش به خير!!
يکي از دلايل علاقه وافرم به عکاسي همين ثبت خاطره هاست.
چند روزه ضعيف تر از اون چيزي شدم که بودم. ناخودآگاه گريم ميگيره. نميتونم غذا بخورم و ... اين حالت سالي يه بار بهم دست ميده اونم وقتيه که بيش از حد دپرس باشم. نميدونم چه مرگيم شده! هميشه وقتي نزديک عيد ميشه شور و شوق خاصي دارم. منتظرم زود تعطيلات برسه و برم خونه! اين بار از خونه رفتن وحشت دارم. دوست ندارم هيچ وقت 3 شنبه اين هفته برسه تا مجبور بشم برم خونه!! با اينکه دلم واسه خنده هاي بابام و اون قيافه گاه به گاه عصباني مامان تنگ شده ولي ....
۳-۴ روزه از خونه خبر ندارم و خیلی زیاد از خبر دار شدن وحشت داشتم به طوری که موبایلمو خاموش کرده بودم. هز چی هم به محبوبه pm میدادم جوابمو نمیداد. دیگه امروز داشتم از بی خبری دیوونه میشدم. منتها هنوز جرئت این رو نداشتم که خودم زنگ بزنم.
بعد از ظهر که مامانم زنگ زدند مثل یه روح خشک باحاشون حرف میزدم. انتظار داشتم باز دعوام کنند ولی چیزی نگفتند. اصلا به روی خودشون نیوردن چی شده. ولی من حس بدی داشتم. اصلا نفهمیدم چی بهشون گفتم. دوست داشتم ناز بیام. دوست داشتم بهشون بگم ۲ روز تمام از درد دندون خواب نداشتم. دوست داشتم بگم آخرش دندونم افتاد. دوست داشتم بگم غلط کردم. دوست داشتم بگم غلط کردم و بهتون قول میدم دور هر چی تشکل و ... هست رو خط میکشم. دوست داشتم بگم میخوام انتقالی بگیرم بیام یزد. دوست داشتم بهشون قول بدم که دیگه هیچ جا به غیر از دانشگاه و خونه نمیرم. هیچ جا بدون اونا پام رو نمیذارم. دوست داشتم ....
خیالم راحت شد. بعد از ۳-۴ روز کلی آرامش پیدا کردم. شبی از محبوبه میپرسیدم امروز چند شنبه بود؟ و جدی هم روزها رو گم کرده بودم. فکر کنم الان که با مامان و محبوبه حرف زدم یه کم راحت تر بتونم با اومدنم به یزد کنار بیام. کلی احساس آرامش میکنم.
و عجیب است این آرامش. چه حس خوبی است.
صبح تا حالا با دیروزم کلی متفاوتم
دچار یه تحول خیلی خیلی اساسی شدم.
هر چی mail توی آرشیو email هام بود رو پاک کردم (فقط ۲۰ تا از mail های Gmail ام موند) و هر چی contact یاهو بود رو هم حذف کردم (به نظرم یاهو امنیت نداره) فقط همون چیزایی مونده که توی gmail ام هست. ۲۰ تا mail و ۴۰ تا contact. و راستی این دقیق send to all ای هست که قبل از پاک کردن add list مسنجرم واسه همه فرستادم. الانم لیستم پاک پاکه!! مثل دو سال و نیم پیش که ساختمشون:
|
salam |
روی هم رفته ۲ تا ID ایهام ۱۰۸ + ۵۳ = ۱۶۰ تا add list داشت که بلااستثناء همگی پاک شد.
(باور کن قیافم دقیق مثل همین شکلکه) راستی به غیر از gmail ام گروه های یاهو که بروبچز آشنا بودند رو هم نگه داشتم

توجه : دیشب یه پستی رو فرستادم که بعد برش داشتم. همین پست قبلی. میتونین بخونینش.
امیدوارم پشیمون نشم. فعلا که حس و حال هیچی رو ندارم. موفق باشین. (اون عکسه هم بی ربطه
خوشم اومد گذاشتمش)
| با سلام خدمت سر کار خانم منیره م غرض از مزاحمت در جریان گذاشتن شما از افتتاح وبلاگی درباره شخصیت جنابعالی و تحلیل ابعاد مختلف آن است. وبلاگ http://moniremontazeri.blogfa.com در این راه قصد دارد از گفته ها و نوشته های خود شما نیز استفاده کند. بنا بر این قبل از اینکه دوستان و آشنایان در جریان قرار بگیرند به شما اطلاع دادیم تا از نظرات شما بهره ببریم . و بعد هر چه سریعتر دست به کار شویم گفتنی است در این وبلاگ از مستندات و مدارک واقعی استفاده می شود پس خواهشمند است اگر مستندی درباره شخصیت خود و ... دارید در اختیار مدیریت وبلاگ " تحلیل و شناخت شخصیت منیره م " بگذارید. همچنین گفتنی است نظرات این وبلاگ توسط دوستان آشنایان و به هر حال کسانی که به نحوی با شخصیت شما مرتبط بوده باشند داده می شود. لطفا اگر پیشنهادی برای بهبود وبلاگ دارید قبل از شروع به کار وبلاگ به مدیریت وبلاگ بدهید . شروع به کار وبلاگ هم در روز های باقیمانده از سال 86 خواهد بود. با امید موفقیت سر افرازی و شناخت بهتر شخصیت شما ! مدیریت وبلاگ " تحلیل و شناخت شخصیت منیره م " |
|
salam khanome eslami( sal balayi ... ) salam amene jan
to bad az raftan az sanati hich khabari azat nist
khob ye khabari bede
nakone yadet rafte az inaj va mashghoole karo inha shodi
nakone farmoosh kar shodi
inja kilooyi ra nabod kardand yek seri mostabeedde pesar !
be har hal movazebe khodet bash
ye khabari ham bede ma ra
bye |
| nemidoonam chera hes kardam age ino nagam tahe delam oghde mishe o mimiram : jenabe aghaye "maryam sanei maryam_dr64@yahoo.com" ya be ebarati jenabe aghaye "mojtaba hoseyn poor" man moondam che lezati mibarin az inke ba esm haye taghalobi va be jaye afrade mokhtalef mail bezanin va ya comment bezarin? be har hal omidvaram khoda ye zare aghl be shoma o ye meghdare ziyadi sabr be ma ata kone. ba tashakor : monire.montazeri p.s. 2 sal bood in harf tahe delam moonde bood. 2 sale ke az daste mozahemat haye neti in agha amoonam boride o tanha rahesh in bood ke be room nayaram. emrooz ke maileshoono didam goftam behtare ye chizi begam ta bishtar az in oghdei nashodam |
"سرور مفت نمی بینه وگرنه بلاگر ماهریه"این ضرب المثل درمواقعی بکارمی رود که نیروی انتظامی به یک دانشجویی، جوانی، دست به قلمی یا کسی تو این مایه ها گیرداده و می خواد یه جورایی حالشو بگیره! "سوسکه داشت از کیبرد بالا می رفت، مادرش گفت قربون استعداد ویرچوالت برم"این ضرب المثل درمورد خانم هایی بکارمی رود که عکس بچه شان را دربلاگشان می گذارند و یک پست درمیان قربان صدقه شان می روند. "کافی نت گیرش نمیاد چت کنه، میگه بلاگم فیلترشده" "با یه پینگ گرمیش می کنه با یه فیلتر سردیش"این ضرب المثل درمورد بلاگرهای نازک نارنجی به کار می رود. "لینک و پینگت بجا، دات کام دومِین یکی هفت صنار" "دفترمنطقه پستی راهش نمیدادن، سراغ ای میلشو می گرفت" این ضرب المثل درمورد کاندیداهای اصلاح طلب رد صلاحیت شده مصداق دارد. "کارت اینترنت مفت گیرش بیاد لپ تاپشو می سوزونه" "رم لپ تاپ پیشکش را نمی شمارند"این ضرب المثل نسخه دیجیتالی "مفت باشه کوفت باشه" به شمار می رود. "کامنت و لینک هفت دست، پست و آپ هیچی" "شیپیش تو بلاگش کامنت می ذاره" منبع : نق نقو! |
خیلی برام جالبه که توزیع های مختلف لینوکس از بعضی جهات مثل همند و از بعضی جهالت دیگه کلی با هم فرق دارند! مثلا ubuntu و mint نصبشون کاملا شبیه هم بود ولی محیط کارشون تا حدی فرق داشت. ولی uubuntu و parsix نصب های متفاوتی دارند ولی محیطشون کاملا شبیه. open suse که به کل با اینها متفاوته. اگه من میخواستم یه توزیعی رو به کسی سفارش کنم ubuntu بود! آخه نسبتا نصب آسونی داره و تنظیمات اولیش جورتره و کار باهاش هم راحته. (البته بازم میگم! اینا همشون شبیه هم هستند و کافیه با یکی آشنا باشی اون وقته که میتونی با اغلبشون کار کنی)
در کل وقتی تازه توزیعی رو نصب میکنی چند تا مورد رو باید تنظیم کنی (از parsix خوشم اومد! چون حداقل تنظیمات panel رو خودش انجام داده بود) تنظیمات لینوکس سلیقه ایه ولی من به محض ورودم چند چیز را تنظیم میکنم :
دیگه داشتم کلافه میشدم! از بس این لینوکسه تو ذوق زن در میومد.
سری های اول با suse مشکل داشتم اونم به این خاطر بود که پسورد root رو نداشتم و بعدش که خودم ubuntu رو نصب کردم باز نمیدونم چی شد که به مشکل برخوردم (البته مشکلی با ubuntu نداشتما ولی چون میخواستم میزکارم رو سه بعدی کنم یکی از دوستان پیشنهاد داد mint نصب کنم) خلاصه توی نصب mint حواسم نبود و فضای پارتیشن root رو روی حداقلش گذاشتم (یعنی همش 3GB) که جدیدا هر کار میخواستم بکنم error میداد و میگفت Full disk . این طور که معلوم بود باید از اول اونو نصب میکردم (آخه root رو نیمشه resize کرد) از اونجایی که از قبل برای نصب دو توزیع مختلف در کنار هم مشکل داشتم. امشب دیگه زدم به سیم آخر و گفتم هر طور شده باید دو تا توزیع رو در کنار هم نصب کنم. mint رو انتخاب کردم و parsix (خیلی مسخره است که هر بار یه توزیع متفاوت با توزیع های قبلی رو انتخاب میکنم)
و این است شرح ماجرا (ادامه مطلب)
نظرتون در مورد اسباب کشی چیه؟؟؟ سال نو و خونه نو؟! خونه مجازیمو میخوام عوض کنم. بلاگفا یکی از بهترین سرویس های وبلاگ نویسی فارسی بود که تا حالا دیدم ولی وردپرس یه مزیت هایی داره که فکر کنم زورش به بلاگفا میچربه (البته بلاگفا هم هر روز در حال پیشرفته) مزیت های وردپرس که باعث شد اونو به بلاگفا ترجیح بدم اینان :
|
۱. ۳ گیگ حافظه که دیگه نیاز نیست عکس ها یا فایلهامو یه جای دیگه آپلود کنم. ۲. طراحی و تنظیم آسون پوسته -قالب- اش (و اینکه نمیشه توی قالب اصلی دستکاری کرد باعث میشه از گذاشتن کدهای جاوا و جنگورکی که من بدم میاد ازشون جلوگیری بشه) ۳. نظر دهنده ها حتما باید آدرس mail داشته باشند و البته این آدرس به کسی نشون داده نمیشه و همچنین IP کسی که نظر داده رو مستقیم بالای نظرش نشون میده ۴. اگه خودتون یه وردپرسی باشین به راحتی میتونین نظر بدین و عکستون در کنار نظرهاتون باشه. این برای امنیت وبسایت خوبه (بخصوص برای وبلاگ یکی مثل من که افراد مختلف و به اسم های دوستان خودم میان و نظر میدن) ۵. امکان edit نظر (که جدیدا بلاگفا هم این امکان رو به سرویسهاش اضافه کرده) و همچنین تایید یا عدم تایید کردن نظرات در هر زمان که دلتون میخواد (حتی بعد از اینکه تایید کردین میتونین باز غیر قابل نمایشش کنین) ۶. لینکدونی و دسته بندی لینکها (که البته یه عیب داره و اونم اینه که ترتیب لینکها دست خودتون نیست) و البته اضافه کردن لینک بدون اینکه نمایش داده بشه ۷. دسته بندی مطالب بر اساس موضوعات مختلف و در چند موضوع متفاوت (توی بلاگفا فقط یک موضوع میشه واسه مطلب انتخاب کرد) ۸. یه امکان توپ و باحال هم داره (جدیدا بلاگفا هم اضافه کرده) و اونم صفحات مختلف هست. که مثلا من برای خودم یه آلبوم و یه صفحه واسه کتاب ساختم. (مشکل بلاگفا اینه که در قالب های قدیم این صفحه رو لینک نکرده و به همین خاطره که فعلا افراد بیرون از گود از وجودش خبر ندارند و البته درون گودی ها هم حال و حوصله استفاده ازش رو ندارند) ۹. توانایی گذاشتن پسورد روی مطالب (مثلا بعضی مطلبایی که مخاطب خاص داره خیلی راحت میتونه فقط مخصوص مخاطب خاصش باشه) ۱۰. یه امکانی که داره و شاید هم زیاد توی چشم نیاد امکان عوض کردن نام پست است که میتونین آدرس پست رو خودتون نامگذاری کنین (این جوری ادرسهای گنده و غیر سرراست ندارین) ۱۱. حالا بماند دیدن آمار وبلاگ بدون نیاز به اضافه کردن آمارگیرهایی مثل وبگذار (حتی آمار هر پست رو میشه به صورت جداگونه دید) و ... و ... و ... |
در کل به افرادی که مثل من مزاحم زیاد دارند. پیشنهاد میکنم سال نو رو با وبلاگ نو شروع کنن. حالا من ۲ ساله وبلاگ مینویسم و برام خیلی سخته اسباب کشی کنم (که البته مطمئنا نمیتونم همه مطلبام رو به اونجا ببرم) ولی شماهایی که چند ماه بیشتر نیست مطلب میذارین توی بلاگفا پیشنهاد میدم یه اکانت وردپرس بسازین و یه سرکی بکشین. اگه خوشتون نیومد که هیچ اگه خوشتون اومد یا علی! (روی صحبتم با آبجی محبوبم٬ آقای دلیلی٬ آقای دانشجو٬ آقای قاسمی٬ محبوبه دشتی و ... بود)
در پرانتز : اولش نوشتن توی وردپرس براتون یه کم سخت تر از بلاگفاست ولی مطمئن باشین کم کم دستتون راه میوفته.
و کسایی هم که اصلا وبلاگ نمینویسن یا مینویسن و به هر حال به وبلاگ من سر میزنن هم اگه یه اکانت بسازن بد نیست. حداقل میتونین نظرهایی که توی وبلاگ دوستاتون میدین رو با عکس و اکانت خودتون بذارین و اونا رو مطمئن کنین که خودتون هستین نه کس دیگه ای (روی صحبتم با آقای دهاتی و رفقابود و شما دوست عزیز که بلاگفا دارین و نظر میدین. آقای منیری)
موقع اسباب کشی که شد خبرتون میدم.
پ.ن. چرا هرچی دوست دارم مزاحم اینترنتی داره؟؟؟!
خیلی بده عادت به فقط ۲ ساعت خواب شبانه داشتن!! اون وقته که وقتی ساعت ۲ میخوابی ساعت ۵ صبخ از فرط هوشیاری نمیدونی چی کار کنی؟! حس درس خوندن این وقت صبح نیست. مینشینی توی پنجره اتاقت و از دور شهر رو تماشا میکنی .... لذت بخشه و روز خوبیه اگه سحر خیز باشی.
در وبلاگ یک فتحی یک لینک معرفی کرده بود که توی اون میشد با اسمتون امضا طراحی کرد. همین لینک را بخوانید٬ جالب است. به کله ام زد امضای زیر عکس هایم را عوض کنم (N نفر بهم گفته اند كه اون امضا زيادي بزرگ است و ال است و بل است) اين طور شد كه نشستم چند تا از فونت هاش رو انتخاب كردم. به نظرتون كدام يك بهتر است (روحيه كلفت پسند من رو هم در نظر بگيريد) :
| جواب نویسنده این بود : کامنت گذاشته بودی خواستم مخالفتم را با کامنتتان اعلام کنم خواستم بگم که بالاتر از عشق مادر و فرزند چیزی نمی شناسم اما می شناسم هزاران انسان را که مادرشان را سالهاست از دست داده اند و امروز فقط می گویند...یادش بخیر...! خوشحال می شوم نظرتان را بشنوم... و جواب من : حق با شماست بالاترین عشق و عشق واقعی عشقیه که مادر به فرزندش داره. ولی اشتباهتون اینه که در نظر نمیگیرین هیچ فرزندی عشقش به اندازه عشق مادرش نمیشه. به همین خاطره که هیچ وقت هیچ مادری فرزندش رو فراموش نمیکنه ولی این فرزند ناخلفه که گاهی مادرشو فراموش میکنه |
| با توجه به 103 بازدید تا این لحظه که معادل 21.1 درصد از مقدار کل میباشد، 487 بازدید تا پایان امروز پیشبینی میشود. |
من که میدونم! همش زیر سر آقای منیری هست و ثبت اين پستم در بالاترين!! البته لینک مورد نظر رو نتونستم پیدا کنم! هر کی پیداش کرد خبرم بده (تا الان باید به صفحه ۶-۷ رسیده باشه)
|
بعد تو گفته بودی : « شما چطور به خودتان اجازه دادید عاشق من شوید ؟! » همین قدر رسمی و مسخره ! با همهء تعجبی که کرده بودم خندیدم . آخر عاشق شدن که اجازه نمی خواهد ! « ببخشید آقا ! می گذارید دوست تان داشته باشم ؟! » هِه ! |
و
|
تو زیادی جدی بودی . آدم که این همه کتاب نمی خواند آخر . زندگی گاهی خیلی ساده تر است از آن کتاب های اخموی فلسفی . از ارسطو این را گفت و نیچه زندگی را این جوری دید . از اسم های بزرگ و منطق های حجیم . یک وقت هایی توی لحظه ، بی هیچ فلسفه ای ، بی هیچ فکری باید زندگی کرد . باید گفت ؛ « چه خوب که عاشقم شدید ! من هم دوست تان دارم ... » و حتی بسیار صمیمانه تر ، مهربان تر . تماس یواشکی انگشت هامان با هم زیر میز کافه ، حرکت آرام لب هات ، لب هام . |
البته با کمی تغییر.
و آخر داستان هم .... شاید دوست داشتم آخر داستان ما هم همین طور باشد. شاید ....
دیدین؟؟؟ ماه رو میگم!! این بار فقط کامل بودن ماه جالب نبود. این ماه گرفتگی (یا خسوف) بود که شگفت انگیزش کرده بود. دقیق همزمان با اذان صبح ماه پشت سایه زمین قایم شد. مقاله های مربوط :
آسمان شب : ماه در سایه زمین / علم نجوم : راهنمای ماه گرفتگی 2 اسفند
و تبیان : ماه گرفتگی در بامداد 2 اسفند / آسمان پارس : ماه گرفتگی دوم اسفند ماه
توجه : من این مطلب رو که نوشتم برای دیدن خسوف هنوز دیر نشده چون «خسوف كلي در ساعت ۰۶:۳۰:۳۴ آغار خواهد شد» البته توجه کنين که مثلا توي يزد ساعت ۶:۳۰:۳۸ ماه غروب ميکنه! يعني همش ۴ ثانيه خسوف کامل رو داريم. توي اصفهان ۱۲ دقيقه و ۱۶ ثانيه. تازه اونم کجا؟؟ دقيق در افق. اون پايين پايينا!! که احتمالا به خاطر وجود ساختموناي اطراف نميتونين ببينينش (البته اينجا محيط بازه و ميشه ديد)
بالاخره از من گفتن بود!! خواستين بگين تا الان بهتون sms بزنم و بهتون یاد آوری کنم که موقعی که واسه نماز پامیشین خسوف هم ببینین.
بعد نوشت :
خیلی بده آدم ضایع بشه٬ نه؟!
من دلم خوش بود که ماه دقیق هم جهت پنجره اتاقمونه! ولي تا رفتم بالا (از سايت خوابگاه رفتم اتاقمون) و دوربين و پايه اش رو آماده کردم ماه رسيده بود کنار تپه صلوه (کوهي در محدوده دانشگاه صنعتي اصفهان که بچه هاي دانشگاه به اين اسم صداش ميزنن). خلاصه اصلا وقت نکردم تنظيمات وبلاگم رو چک کنم. تا دو تا عکس گرفتم ماهه رفت و پشت کوه قايم شد. عکس ها زياد به دلم نچسبيد:
۰. اول سلام بعدش کلام
۱. گاهی یه وقتایی وقتی میام نظرای وبلاگم رو چک میکنم کلی میخندم. نظرای عجیب غریب که فراوونه. از همه خنده دار تر٬ گاها شعرهایی هستند که ثبت میشن. خلاصه شبی هم از اون شبهایی بود که حسابی خندیدم.
۲. اصلا حس آپیدن نیست. یعنی انگیزه ای هم واسه آپ کردن ندارم. منتها دیدم زشته که این همه خواننده وبلاگم (از مدیر سایت ایزبان گرفته تا دوست شوهر فاطمه.ک* و ...) رو یهو رها کنم و فقط و فقط به خاطر یه نفر .... یه نفر شبی بهم گفت «حواست باشه که حتی اگه خیلی خیلی ناراحتی، به روی خودت نیار و قیافه شاد داشته باش تا دوستات از وجودت نیرو بگیرن» اینم حرفیه! خوب من تصمیم گرفتم منبع انرژی باشم (حالا چه انرژی هسته ای چه انرژی بدون هسته)
۳. گفتم مدیر سایت ایزبان ، یاد حرفش افتادم!! به کسی نمیگم چی بهم گفت ولی همین قدر بدونین که کلی به دوستام و خواننده های وبلاگم توهین کرد و من سر لج افتادم و با خودم گفتم هر طور شده باید تبلیغشون رو بکنم. (دنیا برعکسه! یکی حرصت رو در میاره و تو لج میوفتی ولی تصمیم میگیری تبلیغشون رو بکنی) برای شروع این لوگو رو داشته باشین:
باور کنین سایت باحالیه. جای خوبیه واسه یادگیری زبان. اگه خواستین٬ لوگوی محترمشون رو بذارین توی وبلاگهاتون و تبلیغشون رو بکنین. من که کلی خوشحال میشم. (خاطر من هم که شده تبلیغشون رو بکنین. جون منیر تبلیغ کنین دیگه)
۴. دیگه یادم رفت چی میخواستم بگم. آها!! پست قبلی رو هم ببنین. یکی از دوستام کنکور فوق داره. دعا یادتون نره ها. (شخصا ۵-۶ ماهه منتظر این کنکورم که بده و دوستم خلاص بشه)
۵. شاید از این به بعد یه کم سبک نوشته هام رو عوض کنم. یه جورایی میخوام عام نویس تر بشم. تا حدی مطالب روزمره خودم رو حذف کنم (البته توجه کنین که دلنوشته ها فرق دارن با روزمرگی ها) و یه تغیرات کوچیک هم حول محور موضوع تــــــــو خواهم داشت. ولی بازم به قول یکی از دوستای مشترکمون «به تـــــــــو هيچ ربطی نداره که تو چی مينوسم ولی اگه نوشتی حق داره از دستت ناراحت بشه» و خودم هم نفهمیدم چه طور میشه ربط نداشته باشه ولی حق داده بشه که ناراحت بشه (راستی شرمنده که ازت اسم بردم. لازم بود)
۶. در آخر خداحافظی هم خوب چیزه (این قده بدم میاد یکی بدون خداحافظی جا بذاره بره!! بخصوص اگه وسط چت کردن باشه)
پ.ن. فاطمه.ک (یکی از بچه مثبت هامون) گفت که دوست شوهرش به شوهرش گفته که یه دختر از صنعتی اصفهان یه وبلاگ داره و سفارش کرده حتما یه سر بزنه و ... و ... (حالا بماند که ما از کجا فهمیدیم منظورش وبلاگ من بوده) همین باعث شد جوک محفلمون این بشه که یکی از خواننده های وبلاگ من دوست شوهر فاطمه.ک هست.
خیلی مسخره است! خیلی! یهو دلم گرفت. کاری که فکر میکردم انجامش یک سال بیشتر طول نمیکشه. الان فهمیدم ۵ سال باید صبر کنم. اگه بگم عصبی شدم زیاد اغراق نکردم. خیلی بده!
یه تصمیم جدید گرفتم (اینم از اون نوع تصمیماتیه که یهویی گرفته میشه و امکان داره عملی بشه و امکان داره بی خیالش بشم) تصمیم گرفتم سبک وبلاگ نویسیم رو عوض کنم حق با تو بود! (منظورم تو نیست. منظورم تــو هست. نه! تو رو که نمیگم! تـــــــــو! بغل دستیت. نمیدونم شاید هم با خودتم. نمیدونم! خودم هم گیج شدم آخه خودت گفتی هی ازت اسم نبرم)
چی داشتم میگفتم؟
آها! میخوام سبکش رو عوض کنم. آخه یکـــی (جایگزینی برای تـــــــــو) بهم یادآوری کرد که زیادی چرند مینویسی و اتفاقا امروز مطلبی خوندم که نوشته بود گاها بعضی وبلاگها به خاطر چرند نوشتنشان خواننده زیاد دارند و به این نتیجه رسیدم که خواننده های وبلاگ من هم به علت چرند بودنش دوستش دارند. ولی باز این دلیل نمیشه. باید آدم بشم. یعنی آدم که هستم منتها چرت و پرت زیاد میگم.
خوب باید از یه چیزی شروع کنم دیگه؟!
عوض کردن آدرس وبلاگ چه طوره؟؟
برم هاست و دامنه بخرم و آدرسش رو به کسی ندم چه طور؟؟؟ (احتمالا چون اسمم رو خیلی دوست دارم یه چیزی تو مایه های monire.ir در بیاد)
نه! دوست ندارم. یعنی تا زمانی که این همه سرویس مجانی توی دنیا ریخته چرا برم دنبال یه چیز پولکی؟؟؟
ورد پرس چه طوره؟؟
من یکی که یلی دوستش دارم و تنها دلیلی که باعث شد تا الان بهش مهاجرت نکنم خواننده های این وبلاگم بود که میترسیدم از دستش بدم که .... الان فهمیدم اینا ارزش نداره. وقتی که مخاطب تمام پستهات (کسی که اصلا فلسفه وجود وبلاگت او بود) در بیاد و بگه .... خوب! به جورایی گفت که ننویسم سنگین تره. یعنی این طوری که نگفت! گفت "برو رو کاغذ بنویس و هیچ نیازی هم نیست بقیه بخونن" یعنی یه جورایی گفت برو بمیر! چون من مطلبات رو نمیخونم. البته برداشت هی دیگه ای هم میشه داشتا. که در این مقال نمیگنجه.
خلاصه من فهمیدم سر اینکه نسبتا خواننده های وبلاگم همه از دوست و آشنا هستند (و گاها دوست شوهر فاطمه اکبری هم میاد و وبلاگم رو میخونه) و از اونجایی که تعداد این دوست و آشنا ها همیشه بیشتر از ۶۰-۷۰ نفر هست. بهتره که این قدر در مورد خودم و بقیه ننویسم. آخه به قول یکــــی تابلو شدم رفت!!
لطفا اونایی که این نفر رو میشناسن به روی خودشون نیارن و تابلو بازی در نیارن که طرف اون جوری حالش گرفته بشه و با من دعوا کنه. منم قول میدم این آخرین باری باشه که ازش اسم میبرم. دیگه تـــــــــو خطابش نمیکنم و حتی .... خوب! این همه اسم وجود داره! میتونم هر بار یه چیزی صداش کنم که کسی نفهمه ;-) به این میگن گول زدن خود ولی به هر حال تصمیم دارم عوض بشم و دیگه دوستش نداشته باشم.
من نمیتونم دوستش نداشته باشم چون که ....
هر جور میخوای برداشت کن! فرض کن چون کس دیگه ای رو ندارم که بخوام دوستش داشته باشم این رو میگم. به هر حال همینه که هست ولی میتونم یه کاری بکنم . که احتمالا باز نمیتونم.
برم و .... فراموشش کنم. این خوبه!
عوض کردن آدرس و .... هم عالیه.
برم گم و گور شم. وبلاگم رو به کل حذف کنم! میل هام رو بلاک کنم! سیم کارتم رو واگذار کنم و حتی دیگه فراموش کنم ........... (این تیکه سانسور شد به علت اینکه دیگه خداییش تابلو میشه منظورم کیه)
خلاصه! ما که جوابی واسه این سوال پیدا نکردیم. بهترین راهش اینه که صورت مسئله رو پاک کنیم.
حالا بماند که اصلا نمیدونم سوال مورد نظر چی بوده؟
احتمالا در دسترس نیست.
یه چیزی الان یادم اومد.
خوب من اگه بخوام برای اون ننویسم خوب برای کی بنویسم؟؟؟ حرفم توی دلم میمونه و یه وقت دیدی ترکیدم :-( من میخوام بنویسم. :-((
خودت بگو چی کار کنم؟؟؟
یه وبلاگ دیگه بزنم خوبه؟؟؟
:-))
فکر کن! چه قدر فکرم آشفته است. تازه رسیدم درست اول مطلب خودم. این مطلبم شد از اون مطلبای اسکیزوفرنی که نه سر داره نه ته. فقط وسط داره.
چرا این جوری حالم رو گرفتی؟؟؟
خوب من چه کنم؟
برم بمیرم خوبه؟؟
این جوری راضی میشی؟!
اگه بگم ابجی بزرگت میدونه دیروز از دست تـــــــــو ناراحت بودم (فقط میدونه از دست تو ناراحت بودم و نمیدونه در چه حد و برای چی) و با خوندن این مطلب کاملا میفهمه چی به چی شد و شاید توی خانوادتون هم تابلو بشی چه حسی بهت دست میده؟؟؟
میدونم!
حماقت محضه!!
تنها کاری که دست تو برمیاد هم اینه که .....
چند تا گزینه میدم :
۱. یا ازم خواهش کنی که قبل از اینکه کسی این مطلب رو بخونه من این مطلب رو بردارم
۲. یا خودت رو بزن به کوچه علی چپ و بیخیال دنیا بشی (مثل همیشه)
۳. یا بیای هکم کنی و به کل آدرس وبلاگم رو حذف کنی و ....
۴. بیای و من رو با دستای خودت خفه کنی!
ولی من نامرد نیستم. همه اینا رو هم محض خالی شد خودم گفتم. دوست هم داشتم فقط و فقط خودت بخونی! اولش مشکلی نداشتم همه بخونن. بعد پشیمون شدم. گفتم فقط برای چند ساعت تاییدش میکنم تا توی گوگل ریدرت بمونه. بعد یادم اومد با هر خوراک پز دیگه ای هم امکان داره این مطلب دیده بشه. بی خیالش شدم. تا اینجاش قرار بود توی وبلاگم پست بشه ولی نشد. از اینجاش دیگه به این نتیجه رسیدم که بهت میل بزنم بهتره.
به هر حال فکرم آشفته تر از اینیه که فکرش رو میکنی.
عادت ندارم به کاغذ نویسی.
باید عادت کنم.
عادت ندارم به اینکه مطلبی رو بنویسم ولی کسی نونه.
ولی باز باید عادت کنم.
راستی نظرت راجع به عوض کردن آدرس چیه؟؟؟ خودم تا حدی ناخشمه ولی .... شاید بهتر باشه تا یه مدت ناشناس بنویسم. دقیق مثل ۲ سال پیش. همون وقتی که فقط آدرس وبلاگ رو تـــــــــو داشتی و اخرش هم میدونم نتیجه ای نداره جز اینکه تو محل نمیذاری و من عقده ای میشم و دوست دارم یکی به نوشته هام توجه کنه و و و این میشه که آدرسش رو همه میفهمن. یعنی خودم میدم به بقیه.
میدونم برات مهم نیست.
اه!
نمیدونم واسه چی اینا رو به تو میگم؟؟
الان خسته ام.
دیگه توی ذهنم چیز خاصی نمونده.
فقط دوست دارم.....
خوب! برای تو که مهم نیست من چی دوست دارم. حتی اگه بهت بگم دوست دارم یه چیزی بگی که من مطمئن باشم این مطلبم رو خوندی. حداقلش اینه که اگه بدونم خوندی و یا نظرت رو بگی میدونم میتونم گاهی وقتا بعضی پستای مطلبم که مخاطب خاصش تـــــــــو رو فقط و فقط واسه تو بفرستم. (همیشه چون شک داشتم تـــــــــو مطلبام رو بخونی اونا رو پست میکردم. که اگه تو نخوندی لااقل یکی دیگه بخونه) خوب این جوری احتمالا از میزان تابلو شدنت هم کاسته میشه. این هم همون تغییر ساختاری وبلاگم بود که اول کار اشاره کردم.
نمیدونم والا!!
شاید حتی اگه به روم نیاری که مطلبم رو میخونی باز از رو نرم و مطلب بعدی هام (اگه بازم بودن) رو برات بفرستم. نمیدونم. تا خدا چی بخواد.
فعلا که در فاز تفکر و تحول به سر میبرم.
خوش باشین و خرم.
یکی ازم پرسید کدوم عکسهایی رو که گرفتی از همه بیشتر دوست داری! کلی فکر کردم تا به نتیجه خاصی رسیدم!! عکس های اولیه دوربینم رو خیلی خیلی دوست دارم! اولین عکسی که با دوربینم گرفتم (طلوع خورشید) و اولین عکس در شب که سرعت شاتر ۱۵ ثانیه بود (عکس پشت تالار) و البته عکسی که از حوض یادمان در شب گرفتم.
و عکس های فوکوسیم رو هم خیلی دوست دارم. از اولین عکس فوکوسی (گل جلوی خوابگاه ۴) گرفته تا اون کلک و گلدونهای شورای صنفی و سیب سلف و ...
و این چند تا عکسی که توی اردوی کوهرنگ گرفتم :
این چند تا عکس هم دوست دارم چون تا حدی زحمت کشیدم واسه ثبتشون:
و عکس های تهران بزرگ (به خصوص اینکه در شب و از طبقه ۱۶ وزارت علوم گرفته شده و کسی تا حالا این نمای تهران رو ندیده) :

تهران زیبا / ساعت ۱۱ شب ۱۳ اسفند ۱۳۸۶

تهران زیبا / ساعت ۵ صبح ۱۴ اسفند ۱۳۸۶
پ.ن. این پست رو خیلی وقته نوشتم و امروز کاملش کردم. این رو الان فرستادم چون ... قبل از عید تصمیم داشتم هر روز یه عیدی به خوانندگان وبلاگم بدم ولی جور نشد. این پست هم یکی از اون عید ها بود.
کی میدونه اول مرغ به وجود اومد یا تخم مرغ؟؟؟
از این تابلو خوشم اومد. کاری به قیمتش نداشتم! خریدمش. به نظرم هنر آدما بیشتر از اینی که توی جامعه مون براش ارزش قائلند ارزش داره. حتی اگه نقاش این اثر برای پول در اوردن نقاشی کنه (نه برای تفریح و لذت خودش و همچنین با عشق)
سفارشات نقاشی - خوشنویسی و تابلو نویسی پذیرفته میشود.
آدرس : یزد - خیابان مسجد جامع - آتلیه نقاشی پالت - آقای عبدلی تلفن .......... (خواستین به من بگین تا شماره اش رو بدم)
پ.ن. گفتم یه پست بذارم (هر چند بی ربط) که یه وقت فکر نکنی به خاطر حرفای دیروزت ناراحت شدم! خوشحال باش٬ دیروز تا حالا به کل هنگ کردم. حتی امروز کلاسهام رو نرفتم.
در راستای اینکه گاها اتفاق میوفته که با بعضی افراد از بعضی جهات وجه شباهت دارم (و یا سلیقه مشترک داریم) تصمیم گرفتم گاها بعضی از پستهام رو تقدیم کنم به افراد خاص.
و این بار :
این چند تا wallpaper رو تقدیم میکنم به آقای وکیلی که یه وقتایی والپیپر های خوشکلی طراحی میکردند ولی الان سرشون شلوغ شده و دست از طراحی کشیدن. (وجه اشتراک سلیقه مون هم فقط در رنگ سبز پس زمینه هاست
)
و این چند تا wallpaper رو هم ....
ادامه مطلب رو ببینین تا بقیه تقدیمی هام رو بگم ![]()
|
روزى که امیرکبیر به شدت گریست
سال 1264 قمرى، نخستين برنامهى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبلهکوبى مىکردند. اما چند روز پس از آغاز آبلهکوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمىخواهند واکسن بزنند. بهويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويسها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه يافتن جن به خون انسان مىشود.
هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باختهاند، امير بىدرنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مىکوبند. اما نفوذ سخن دعانويسها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبلهکوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مىشدند يا از شهر بيرون مىرفتند. روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همهى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سىصد و سى نفر آبله کوبيدهاند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچههايتان آبلهکوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مىشود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست دادهاى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمىگردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز. چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مردهاند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مىکردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاىهاى مىگريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچهى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشکهايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيدهاند. امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويسها بساطشان را جمع مىکنند. تمام ايرانىها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مىگريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند. |
برای دانلود روی عکس کلیک کنید
|
For mama |
برای شنیدن آهنگ به صورت آنلاین به این لینک مراجعه کنید : منبع شعر
حق با سفیر است (اینجا) خوب تو خشته نمیشی هی لینک share ميكني ؟ اصلا اینها به کنار! تو خسته نمیشی این همه لینک طولانی٬ سیاسی٬ اعصاب خورد کن٬ وقت گیر٬ بی ربط و ... (هر چی صفت مربوط و نامربوط به این صفات است را به لیست اضافه کنید) را میخوانی و تازه خواندنش را به بقیه توصیه میکنی؟! خداییش من یکی که خسته شدم!
(امروز که آمدم ۴۵ تا جدید داشت٬ یعنی تقریبا به اندازه بقیه لینکهای آپ شده ام و من یکی در میان ازشون گذشتم)
جواب : عکس از مسجد جامع یزد هست. در تاریخ ۲۵/۱۱/۸۶ (دیروز) گرفته شده و اون سه نفر سه لنگ کفش تنها (گلاب٬ سوهان و باقلوا) هستند.
معمای ۲ : حالا اگه گفتین تفسیر این عکس چیه؟
جواب : یعنی من دیروز با دوستام یزد بودم و کلی خوش گذشت. ولنتاین خوبی بود. جا شما خالی ![]()
خیلی نامردیه! خوب میخواستم بیشتر پیشم بمونی. فکر کردم از نوع نق نق کردنم و حتی ناز کردنم میفهمی! فکر کردم تو هم مثل خودمی و با دیدن دوربین ذوق میکنی*. فکر میکردم این همه اصرارم رو برای عکس گرفتن و چک کردن دوربین رو میفهمی. میخواستم بیشتر بمونی. حتی اون شرطی که واسه عکس گرفتن گذاشته بودم هم بهونه بود. نمیدونم چرا نفهمیدی. آخه .... این قدر عجله داشتی که حتی شرطهای واقعیم هم یادم رفت بگم. خیلی دلم گرفت. خیلی!
خوب اشکال نداره! خسته بودی و خوابت هم میومد.
پ.ن. البته روزی که من دوربین خریدم ذوق کردم ولی ذوقم خیلی زود خوابید. نمیدونم کی یادشه!! (این پست) من اون روز دلم ترکید. از بس که تنها بودم. این قدر تنها که حتی کسی رو نداشتم که شادیم رو باهاش قسمت کنم. ولی تو! تو من رو داشتی و .... شادی من رو ندیدی!
سه روز بود که میانگین روزی ۴ ساعت خوابیدم. شبی دیگه محل هیچ احدی نذاشتم. ولی باز فکر و خیال نمیذاشت بخوابم. اصلا به کل بد عادت شدم. انگار یه اجباری بهم میگه ۷ صبح بخواب و ۱۱ ظهر بیدار شو! امروز که دیگه هیچی ....
|
۱۱ بیدار میشی و آماده میشی بری پست. بعد نهار رو به جای صبحونه میخوری. بعد دو تا کلاس. و بعدش هم میری تخچی خرید که با در بسته بر میخوری! برگشتنا هم بهت خبر میدن (البته قبلش تلفنی خبرت کردند و شانسی توی اتوبوس میبیننت) که جلسه مجله هست. تا ساعت ۹ شب! یه مسئولیت جدید هم گردن توست. تا شنبه وقت داری که کل صفحه تاریخ ایران رو پر کنی و بعد اتاق و قیافت مثل مرده!! .... شانس دراز کشیدن هم ندارم. پشت سر هم بچه ها میان دنبالم ولی این بار دائم همشون رو میفرستادم دنبال نخود سیاه. |
وقتی یه دوست قدیمی میاد پیشت٬ کسی که خیلی وقته ندیدیش و دلت اندازه یه دنیا واسش تنگ شده٬ یکی که هنوزم که هنوزه وقتی یادش میوفتی اشک توی چشمات جمع میشه! خوب مگه میشه خوابید؟! چه قدر لذت بردم از همنشینی باهاش. هواییم کرد. یادش به خیر....
خوب! همون طور که میدونین ولنتاین نزدیکه. من نمیخوام مثل خیلی ها که در مورد رسم ایرانی اش صحبت میکنن و میگن یه روزی شبیه این توی تاریخ ملیمون داریم حرف بزنم (آخه دو سال پیش یه مطلب مشابهی رو نوشته بودم) میخواستم راجع به ....
خوب از اونجایی که هنوز کسی رو پیدا نکردم که براش کادو بخرم و طبق گمانه زنی های خودم کسی هم قرار نیست برام چیزی بخره٬ همین جا اعلام میدارم من زیاد خواسته های بزرگی ندارم. پس خیلی راحت میتونین دلم رو شاد کنین. البته هر فردی نسبت به میزان نزدیکی ای که به من داره میتونه سوپریزم کنه :
اصلا اینا مهم نیست! مهم اینه که من عاشق هدیه دادن هستم. مهم اینه که الان بهترین بهونه واسه هدیه دادنه ولی نمیدونم چی و برای کی بخرم؟! آخه امکان داره یکی این وسط بد برداشت کنه! بازم اینا مهم نیست (آخه خودم میدونم برای کی و چی بخرم
) غرض از اینکه دو سه روز زودتر اقدام کردم به مطلب نوشتن اینه که میخواستم راجع به هدیه دادن به بقیه کمک کنم و بهشون بگم چی بخرن :
۱. اگه عشقتون یک گیک (geek = خوره و يا به عبارت خودمونی تر٬ کشته مرده چيز خاصی) هست. یه سر به این مقاله بزنید : چگونه برای یک گیک هدیه بخریم
۲. اگه عشقتون یه پسره که .... بابا! زشته. دختر که نباید به پسر هدیه بده! باید هدیه بگیره!! باشه! حالا که اصرار دارین چیزی بخرین من پیشنهاد میدم .... تنها پیشنهادی که میتونم بدم اینه که از خود و یا دوستای پسرش بپرسین چی دوست داره! (آخه من پسر نیستم که بدونم علایق و سلایق پسرا چه جوریه) ما دخترا اوج عشقمون رو با گل رز نشون میدیم. ولی باور کنین نمیدونم پسرها چه طوری دوست دارن (قابل توجه پسرایی که وبلاگم رو میخونن! لطفا کمک کنین تا دخترا هم بدونن شما مجودات عجیب غریب به چه چیزایی علاقه دارین
)
میان برنامه: از این به بعد میره در قسمت خانم ها!! در این مورد باید حواستون باشه برخلاف چیزی که دخترها خودشون رو نشون میدن و همه فکر میکنن خیلی تجملاتین٬ دخترها از سادگی ولی ارزش دار بودن هدیه بیشتر خوششون میاد. کافیه یه چیز کوچیک ولی یادآور خاطرات قشنگ بخرین واسشون!! اون وقته که یه خاطره عمیق و قشنگ میسازین. یه حرف خیلی ساده٬ یه عمل جدید ولی غیر منتظره! فیلم if only رو که یادتونه.
۳. اگه عشقتون دختر احساساتی ای هست. خیلی قشنگ و خیلی رمانتیکه اگه .... فکر کنم یه بسته بزرگ شکلات کاکائویی که با کادوی قهوه ای رنگ (از اون کادوهایی که روش عکس ویولن کشیده و انگلیسی روش نوشته و ته مایه قهوه رنگ داره) خیلی زیبا تره اگه با یه رمان قرمز رنگ دورش رو ببندین. (ترکیب رنگش یه زیبایی خاصی داره) اون وقته که طرف تا مدتها شکلات رو نگه میداره و نمیخوره. بعد اگه هم یه روز نیت خوردن به سرش زد بدون شما نمیخوردش (این جوری خوبه! چون نصفیش به خودتون میرسه) ولی حواستون باشه که موقع دادن بسته با هیجان اون بسته رو از توی کیفتون در بیارین و بهش بگین چه قدر دوسش دارین. (اگه یه تک شاخ گل رز هم روی بسته اش باشه حاضره تمام عمرش رو با شما شریک بشه) حتی میتونین قسمتی از روز رو با هم بگذرونید. ازش بپرسین که دوست داره با هم کجا برین و اگه براتون مقدور بود با هم باشین.
۴. اگه عشقتون یه دختر خیلی باکلاسیه!! خوب نمیدونم! آخه در کل نه دختر باکلاسی هستم! نه با دخترای باکلاس رفت و آمد دارم!! ولی یه یچزی رو میدونم٬ اینا یه چیزایی دوست دارن که من هیچ علاقه ای بهش ندارم. مثلا عروسک خیلی بزرگ و یا .... به قول یکی feeling
بیشتر از این هم نمیگم چون به نظرم کلاس گذاشتن برای عشق چیز الکیه (در حالی که اونا معتقدند عشق هم باید باکلاس باشه) یا اینکه برعکس خیلی دخترای دیگه ارزش مادی هدیه واسشون مهمه. برای اطلاعات بیشتر به مورد ۷ مراجعه کنید
۵. اگه عشقتون در حقیقت یه پسره در جلد یه دختر!! یعنی اون مدل دختریه که مثل پسرا رفتار میکنه و به روی خودش نمیاره که کی نسبت بهش چه حسی دار و کلا آدم بی رگیه!! باید بگم این ظاهره! چنین دختری دنبال یه فرصته که دختر بودن خودش رو نشون بده. کافیه واسش متفاوت باشین. (کادو مادو هم نداشتین عیب نداره٬ آخه رابطتون حکم میکنه که بی تفاوت نشون بدین) موبایلتون رو خاموش کنین و دعوتش کنین که با هم قدم بزنین. منتها جای دنجی رو انتخاب کنین و حرف های متفاوتی رو بزنین (مثل همیشه مثل دو تا بچه سر هیچ و پوچ با هم کل کل نکنین) و بعد کافیه پیشنهاد خوردن یه قهوه رو بهش بدنی (یادم نبود اینجا ایرانه و خارج نیست
) خوب میتونین پیشنهاد خوردن آب هویج بهش بدین ولی باز حواستون باشه که واینسین توی خیابون و بخورین که مطمئنا حس زیبای قبلش از بین میره. اگه کافی شاپی چیزی در دسترس بود که هیچ! اگه نبود هم په پارک منتها توی این هوا حتی المقدور گرم باشه! و اونجا کافیه .... (من پیشنهاد نمیکنم بهش بگین دوستش دارین! چون مطمئنا یا زود از اون حالت در میاد٬ یا جو گیر میشه و کل روال زندگیش به هم میریزه)
۶. اگه عشقتون شما رو دوست نداره
خوب نمیدونم چه فکری میکنین که دوست دارین بهش هدیه بدین (خوب لابد یه فکری کردین دیگه) ولی حواستون باشه که یه حرکت نا به جا میتونه بی حسیش رو تبدیل به نفرت کنه. شما کافیه به صورت ناشناس براش هدیه بخرین. یه هدیه ای که مطمئنین دوست داره. یه چیزی که دریافتش واسش غیر منتظره بوده. با پست واسش بفرستین. هیچ جای هدیه هم مشخص نباشه که این هدیه از جانب کیه. (به هیچ کی هم نگین که این کار رو کردین. بین خودتون بمونه و دلتون) در این صورت اون حس کنجکاویش گل میکنه و دنبال اینه که بفهمه کار کیه. لزومی نداره که بعد از یه مدت بهش بگین. نه!! حتی اگه هرگز بهش نگفتین که کار شما بوده٬ لااقل کاری کردین که بدونه و بفهمه یکی هست که به فکرشه. اگه هم یه موقعیت پیش اومد و لو رفتین (ناخودآگاه لو برین و نه اینکه بخواین به روش بیارین) که بهتر. اون وقته که احتمالا میتونین قلب طرف رو توی دست بگیرین.
۷. اگه میخواین برای دوستتون یه کادوی گرون قیمت بخرین! بستگی به روحیش داره! یکی میگفت طلا جواهرات واسه دخترا مهمه!! ولی باید بگم اینا دیگه قدیمی شده! خودم اگه باشم دوست دارم یه قطعه سنگی که روش کار شده. سرویس سنگ برجی که توش متولد شده. یه جعبه چوبی منبت کاری شده که داخلش پره از گلهای مصنوعی ولی ظریف و قشنگ. یه ادکلن خوشبو با جعبه ای زیبا و .... هیچ وقت احساس نکنین که میتونین با یه MP4 و یا خرید یه وسیله دیگه (مثل موبایل یا دوربین و ...) که خیلی راحت خودش هم میتونه بخره سوپریزش کنین. (منظورم از خیلی راحت خودش میتونه بخره اینه که وسیله ایه که کارش داره و برای خریدنش از لحاظ منطقی به مشکلی برنمیخوره)
پ.ن. دیگه نمیدونم دیگه چه مدل دختری وجود داره! شما بگین تا من بگم چه جوری سوپریزش کنین. راستی ادامه مطلب هم یه چند تا مقاله راجع به فلسفه ولنتاین و ... رو نوشتم. جالبه بخونینش (مقاله هاییه که توی اینترنت توی خیلی از سایت ها پیدا میشه. منتها من یه کم جوابیه بهشون اضافه کردم)
۲۲ بهمن رو تبریک میگم. همین جوری و الکی. (آخه ما نسل سومیا از انقلاب چی میدونیم؟)
شاید به قول افرادی الان مملکت گندی داشته باشیم ولی من فقط میدونم برای داشتن همین مملکت - هر چند گند - تلاش های زیادی شده و خونهای زیادی! حالا این ماییم که باید نگهش داریم و اگه هم تا الان نتونستیم مطمئنا تقصیر خودمونه٬ نه کس دیگه ای!!
من احساس میکنم مثل قوم اشعثیان شدیم (همونایی که توی جنگ نهروان به خاطر اینکه اشعث بهشون گفت "مردم از جنگ خسته نشدید؟! برید استراحت کنید" امام علی رو تنها گذاشتند) کرخت و بی حوصله. راحت طلب شدیم و خیلی از ارزشهامون یادمون رفته. اهدافمون که واسش جنگیدیم و انقلاب کردیم رو هم فراموش کردیم. حالا چه دولت٬ چه ملت!!
چند روز پیش اکانت AM3 یکی رو دیدم که عکس های ماکروی خوشکلی گرفته بود : ببینین به خصوی اینکه عشق من به طبیعت رو زنده میکرد.
پ.ن.۱. از اونجایی که جدیدا نظرهای فتووبلاگم همه به زبان انگلیسی هستند و من هم از انگلیسی پشیزی حالیم نیست تصمیم بر این گرفتم تقویت زبان کنم. حداقل به عشق عکس.
پ.ن.۲. یه چند نفری بهم گفتند که لوگوی زیر عکسم .... :-( خوب من دوستش دارم!! دوست ندارم عوضش کنم. ولی یه کار میتونم بکنم. کوچیکترش کنم خوبه؟
|
هیچ کس ویرانی ام را حس نکرد |
وسعت تنهاییم را حس نکرد |
|
در میان خنده های تلخ من |
گریه پنهانیم را حس نکرد |
|
در هجوم لحظه های بی کسی |
درد بی کس ماندنم را حس نکرد |
|
آنکه با آغاز من مانوس بود |
لحظه پایان من را حس نکرد |
دوستشون دارم. همشون رو! همه بچه های مدید رو! بیشتر بچه های یزدی رو! هنوز هیچی نشده دلم واسه بچه ها تنگ شده. خیلی دلم گرفته. هوس گریه دارم. یادش به خیر! اون روزی که رفته بودیم اردو نیاسر. روی هندونه عکس یه قلب رو در اوردیم و زیرش نوشتیم : «عشق ما مدید» همش برای خنده بود ولی الان میفهمم ....
|
هیچ کس درد دل زندانی ام را حس نکرد |
نم نم این دیده ی بارانی ام را حس نکرد |
|
رنگ ورویم شاد وگلگون بود اما یک نفر |
عمق خط مانده بر پیشانی ام را حس نکرد |
|
چون درختی تشنه در صحرای حیرت سوختم |
رهگذاری آتش پنهانی ام را حس نکرد |
|
مثل دیوار نموری عاقبت ویران شدم |
سرزمین عشق هم ویرانی ام را حس نکرد |
|
در سکوتم ناله امواج اقیانوس بود |
ساحلی این سینه توفانی ام را حس نکرد |
|
با همه همراه و هم آواز بودم لیک حیف |
گوش دل حتی مخالف خوانی ام را حس نکرد |
|
مانده ام تنهای تنها در قفس باور کنید |
هیچ کس درد دل زندانی ام را حس نکرد |
پ.ن. چرا ما آدما این طوری هستیم؟ تا چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمیدونیم؟
دیشب یه پستی رو راجع به مدید و انتخاباتش نوشتم. یعنی دقیق ساعت ۲ نیمه شب! منتها بعد از پستش پشیمون شدم و ثبت موقتش کردم. الان دیدم بابا طوریش که نیست. بذار این پست هم باشه.
پ.ن. راستی یکی از کاندیدا (که من به هیچ کی نمیگم آقای رحیمی بودن) یه پیشنهاد باحال دادند و این بود که گروهی توی یاهو بسازیم تا بچه ها اونجا عضو بشن و لااقل عکسی چیزی هست اونجا بذاریم که بتونن همه استفاده کنن و .... بروبچز آشنا همه برگشته بودند من رو میدیدند و من هم فقط میخندیدم و البته دست و شوت هم زدم ![]()
نازنین وقتی وارد سایت میشه یه ریتم حرف میزنه. گاهی یه وقتایی هم که حرف میزنه دقیق حرف نیم ساعت پیششه و با توجه به اینکه یه نفس حرف میزنه حرص آدم در میاد (ما با بچه ها به این نتیجه رسیدیم که نازنین آلزایمر زودرس داره) ولی من خیلی دوستش دارم. ته دلش هیچی نیست. خیلی چرت و پرت میگه ها ولی بعضی وقتها یه چیزایی میگه که کف آدم میبره. یا حتی شعر خوندنش رو خیلی دوست دارم. همیشه شعرای نابی توی آستینش داره. شعر «دلاویزترین شعر جهان» رو هم او بهم نشون داد و گفت جالبه بخونش و الان هم يه شعر با حال ديگه :
|
از باغ میبرند چراغانیات کنند پوشاندهاند "صبح" تو را "ابرهای تار" یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند ای گل گمان مبر به شب جشن میروی یک نقطه بیش فرق "رحیم" و "رجیم" نیست آب طلب نکرده همیشه مراد نیست شعر از فاضل نظری |
۱. یادم رفت به لیست پست قبل سمپاد رو هم اضافه کنم
۲. در راستای پست قبلی ظهر جلسه لینوکس دانشگاه بود ولی چون من بعد از یک روز و اندی به نت دسترسی پیدا کرده بودم و نشسته بودم نت گردی٬ جلسه رو از دست دادم. و بلافاصله بعدش با بچه های کوهنوردی قرار داشتم که البته باز هم دیر رسیدم و اینا قرار مداراشون رو گذاشته بودند. جمعه همین هفته. یعنی ۲۶/۱۱/۸۶ برنامه آموزشی-فنی کوه صفه داریم. برنامه ویژه خانم هاست. لطفا دلتون رو صابون نزنید. (من موندم چرا همه علایقم طوری ردیف میشن که یا به یکیشون نمیرسم یا به هیچ کدومشون!!)
۳. اینم از عکس دسته جمعی جلسه دیشب :
البته بازم عکس بودا ولی من از این عکس بیشتر از همه خوشم اومد. معرفی میکنم. از راست به چپ :
ملیحه.م٬ فاطمه.م٬ رحیمه.م و خودم. و آقایون : ر.بهین آیین٬ م.نقوی٬ م.قاسمی و بنی فاطمه.
توجه : ماعده.م داشت با تلفنش صحبت میکرد و نبود. آقای ح.دهقان هم فارغ التحصیل شدن و توی جمع نبودن. ا.آردیان هم که وسط کار استفا دادند. میمونه ی.درعلی که نمیدونیم چرا کم پیدا شده!! و البته عکاس محترممون که خجالتی تشریف داشتند و دائم دوربین رو به سمت آقاییون میچرخوندند. ۱-۳ هم بلد نبودن بگن و حرص بچه ها در اومد. و ایشون کسی نبودند به جز آقای م.میرجلیلی که من دیشب کسر شانم شد بگم سمپادی بودند. (بابا این سمپادیا چرا این طورین؟! هر کدومشون برای خودشون اعجوبه ای هستند)
پ.ن. نمیدونم چرا جامعه ما این طوریه؟! هم جنسا رو با اسم کوچیک صدا میزنیم ولی اگه جنس مخالف رو با اسم کوچیک صدا بزنیم میگن «زشته!! دختر خاله نشو» اینا رو همین جوری محض خالی شدن ذهنم گفتم مگر نه من که با فامیلی افراد راحت ترم. البته برعکسش هم هست. حرصم در میاد از اینکه به دلایل امنیتی نمیتونم فامیلی دختر ها رو بگم. چون مطمئنم هم برای خودم دردسر میشه هم برای دوستام. (دقت کردین؟؟ همه دخترها اسممون با «ه» تموم میشد و فامیلیمون با «میم» شروع میشد)
دیروز به کل اینترنت دانشگاه قطع بود و از اونجایی که روز جمعه بود مجبور شدیم تا صبح صبر کنیم. حسنش هم این بود که دائم دلم میخواست مطلب بنویسم و به همین خاطر از طبقه ۴ نمیکوبیدم بیام پایین و همون جا دست به قلم میشدم. (خیلی وقت بود با خودکار حرفمو ننوشته بودم)
پ.ن. خوب بود! دیشب آخرین جلسه مدید بود و بچه ها دور هم نشستیم خاطره تعریف کردن. امروز هم انتخاباته!! خوب من که کاندید نشدم. اصلا قراره خیلی از کارهای جانبی ام رو بذارم کنار. فکر کنم تهش یه لینوکس و نت بمونه (البته اگه به جلساتش برسم) یه عکلاس و یه کوهنوردی و هر گردش دیگه ای و نقاشی و منبت و ... (یکی بگه بچه پر رو!! همینشم خیلیه که!) چی کار کنم خوب؟! :-( علایقم همیناست. به قول یکی تارزان بازی در میارم ![]()
همه جا صحبت از انتخابات است. من نمیدونم این صیغه رد صلاحیت ها دیگه چیه؟؟؟ حتی نوه امام را هم رد صلاحیت میکنن پس به نظرشون کی صلاحیت داره؟؟
پ.ن. برای اطلاع هم دانشگاهی های عزیز عرض میکنم. شنبه انتخابات مدیده. بالاخره مدید ۵ هم رفتنی شد. و البته منیره منتطری قصد نداره باز کاندید بشه. اگه بتونه بیاد رای بده خودش خیلیه (که باز فکر نکنم حتی رای هم بده)
خنده دار و مسخره و جالبه وقتی بشه کاری کرد که دنیا در تسخیر زنان باشه. فکر کن! زنان بدون وجود مردی بتونن بچه دار بشن. با این تفاوت که بچه حاصل مطمئناْ مونث خواهد بود.
برای اطلاعات بیشتر اینجا رو بخونین.
پ.ن. جناب شاید ... تصمیم داشتن با من کل بندازن. نمیدونم چه جوری ولی حدس میزنم این روزها جوابیه ای در مورد این پست من به دستم خواهد رسید. خبرتون میکنم.
بهتون قول داده بودم یه سفر نامه هر چند کوچک از اون دو روز کوهنوردی و برفنوردیمون بنویسم. شرمنده که دیر شد! آخه همه عکس ها اپلود نشده بودند (الانم چیزی حدود ۳۰ تاشون توی نوبت آپلود هستند) و من وقت نکرده بودم. خوب توضیح دیگه بسه شروع کنم :
روز ۵ شنبه ۴/۱۱/۸۶ حرکت ساعت ۶ صبح از دانشگاه به سمت شهرکرد (مسیر جاده سامان)
پرده اول : پل زمانخان
چند ساعتی به ظهر مونده بود که به پل زمانخان رسیدیم. کل مدتی که توقف کردیم ۰.۵ ساعت بیشتر نبود. راهنمامون یه کم در مورد هیئت کونوردی و برنامه هاش توضیح داد و یه کم هم در مورد اخلاق ورزشکاری و اینا!! فکر کنم همه مثل من بودن! من دنبال عس گرفتن بودم و به توضیحات راهنما گوش نمیدادم. بقیه هم اغلب یا حواسشون به بغل دستیشون بود. یا به گلوله برفی ای که قرار بود به هم پرت کنن. یا بعضی ها هم با کفششون برفها رو هل میدادن و تپه درست میکردن. یه شیر تو شیری بود که نگو!!
پرده دوم : دانشگاه شهرکرد
نزدیکای ظهر بود که برای امور emergency رفتیم دانشگاه شهرکرد. دانشگاه وسیع با ساختمون های بزرگی بود. کوه های تهش کاملا مشخص بود. حاله مهی هم در حال عبور بود.
پرده سوم : پیست کوهرنگ
چیزی از ظهر نگذشته بود که به پیست رسیدیم. محل اسکانمون همون ساختمان کنار پیست (تربیت بدنی) بود. نماز خوندیم و حرکت کنیم به سمت بالا. آقایون جلو بودن و خانم ها عقب. قدمدار ما خانم ها آقای مظاهری مهر بودند و عقبدارمون آقای آقابابایی. از اونجایی که آقای مظاهری قدمهاشون رو بزرگ تر از ما خانم ها بر میداشتن خانم ها بیشتر خشته میشدن و کند تر جلو میرفتن. به طوریکه یه تیکه آقایون مجبور شدن چیزی حدود یک ربع منتظر خانم ها باشن. تازه بماند که اصول برف نوردی رو به جای اول کار٬ وسط راه بهمون یاد دادند :
«موقع بالا رفتن پنجه رو وارد برف میکنین. موقع پایین اومدن پاشنه. و موقع افقی راه قسمت بیرونی پا. برای راحتی در راه رفتن بهتره در یک ردیف حرکت کنین و پاتون رو جای پای نفر قبلیتون بذارین. پس عامل مهم در برف نوردی قدمدار هست. استفاده از کفش مناسب٬ دستکش٬ شال و کلاه خیلی به راحتی تون کمک میکنه. البته توجه داشته باشید که از لباس گرم زیاد استفاده نکنین چون در حین فعالت احساس گرما میکنین و موقع استراحت سرما میخورین. پس بهتره یک لباس گرم همراهتون باشه - نه اینکه بپوشینش- استفاده از چوب های کوهنوردی -اسمش یادم رفته- به عنوان اهرم باعث میشه کمتر احساس خستی کنید»
حدود ۳۵۰ متر از زمین ارتفاع گرفته بودیم که راهنما ما رو به سمت بالای تونل کوهرنگ هدایت کرد. لازم به ذکر است که گاهی وقتها ارتفاع برف به ۱.۵ متر هم میرسید و بالاجبار مجبور بودیم در مسیر تعیین شده حرکت کنیم (البته بعضی از آقاییون که احتمالا برای تفریح اومده بودند دائم نافرمانی میکردند) بالای تونل هم کمی توقف کردیم و یکی از بچه ها کفشش رو عوش کرد (یعنی در حقیقت کفشش رو با اجاقی که راهنمامون همراهش بود خشک کردیم) و بعد به طرف پایین بازگشتیم. قبل از غروب خورشید بود که رسیدیم به کمپ (یا همون محل اسکان) همه رفتند استراحت کنن ولی من رفتم عکاسی.
پرده چهارم : شب در کوهرنگ
یه کم استراحت کردیم. چیزی از شب نگذشته بود که چند تا از خانم ها تصمیم گرفتیم بریم بیرون یه چرخی بزنیم. از اونجایی که امکان خطر و ... وجود داشت با مسئولمون هماهنگ کردیم و خود آقای مظاهری همراهمون شدند (مظاهری هم چه کسی؟!! فکر کنم دفعه اولش بود اومده بود کوه) من مسیر محلی ادامه تونل رو بلد بودم. (آخه دفعه قبل که اومده بودم بالاجبار همراه اون صفری ای که قهر کرده بود این مسیر رو رفتیم) میدونستم اون جلو چه قدر قشنگه. این شد که با بچه ها تا کنار رود و آلاچیق ها رفتیم و به محض اینکه اولین عکس رو گرفتم باطری دوربینم خوابید. :-(
از اونجایی که بچه ها فقط به خاطر اصرار من اومده بودند و تا حدی هم تجهیز نبودند٬ همگی قبول کردند که برگردیم و یکی دو ساعت بعد با همراهی تعداد بیشتری از بچه ها برگردیم (بچه ها خیلی مرام گذاشتن. منم وقت کردم باطری هامو شارژ کنم) ساعت ۹ شب بود که این بار همراه با راهنما و نصفی از آقایون و نصفی از خانم ها دوباره همون مسیر رو رفتیم. خداییش لذت بردم. خیلی خیلی خوشحال بودم که این بار کسایی همراهم هستند که نه تنها گیر نمیدادن که از مسیر خازج نشو عکس نگیر٬ بلکه بیشتر هوامو داشتن٬ سوژه نشونم میدادن و ....:D
اون شب ماه کامل بود و من با بودنم پیش بچه های کوهنوردی خیلی خوشحال بودم. دم آخریا دیگه پسرهای گروه هم گیر میدادن که ازشون عکس بگیرم و منم طبق روال معمولِ عکاسی در شب٬ بهشون توصیه میکردم که ۲-۳ ثانیه تکون نخورن (بهشون گفته بودم از زمانی که فلاش میزنه تا زمانی که من ۳ بگم هیچ تکونی نخورن) وای چه قدر سر کارشون گذاشتم سر این قضیه :D ولي خداييش عکس های بچه ها هم بد در نیومد.
فکر کنم دیگه بس باشه. گزارش روز بعدش (جمعه) رو توی گزارش بعدی مینویسم.
پ.ن. یه نفر به اسم علیرضا (که اتفاقا بچه بانمکی هم بود) گیر داده بود و میگفت "خانم مرتضوی٬ عکس تکی هم میگیرین؟!" و به محض اینکه اسم عکس تکی رو میبرد تمام جمعیت جلوی دوربین حاضر میشدن. فکر کنم آخرش اون شب تونست یه عکس تکی بگیره. آخه واسه blog 360 اش ميخواست.
google reader رو که باز کردم داشتم شاخ در میوردم!! نوشته بود +۱۰۰۰ این چه معنی ای میتونه داشته باشه؟؟؟ از وقتی بالاترین رو از لیست لینکام خارج کردم هیچ بار بیشتر از ۱۰۰ تا ubdate نداشتم.
از اونجایی که ubdate های خودمو نوشته بود ۱۳۶ تا شک کردم که این گوگل ریدره یه باکیش شده! با کمی دقت دیدم Am3 لطف کردند و تمامی لینک ها رو به صورت تکراری ubdate کردند. منم مجبور شدم mark all as read کنم. تهش همش موند ۲۹ تا ![]()
che lezati dare ba CD live PCito bala biyari baed webgardi koni
lezatesh be andaze vaghtiye ke miri biroon hava bekhori yeho tagarg biyad
koli asabi mishi :D
be khosoos vaghti hichi bar vefghe moradet nabashe
p.s. alan ba mint oomadam bala vali nemitoonam hich kari bahash bekonam. soraate netesham dar hade epsilon dar saat hast
خیلی از اطلاعات دوربینه رو ننوشته!! اولین بار که صفحه اش رو دیدم زیاد دقت نکردم. الان که دیدم با اینکه زوم اپتیکالش همش ۴ برابره ولی .... من به سرعت شاترش علاقه مند شدم : 8000/1 تا 60 یعنی ۴ برابر شرعت شاتر دوربین من!!
حیف که قیمتشو ننوشته (البته یکی بهم گفت ۱-۱.۵ میشه) خوب من میخوام. تـــــــــو هم ميخواي٬ نه؟!
پ.ن. دو روزه چراغش خاموشه!! منم زده به کلم و پرپوچ میگم.
وارد ساختمان کتابخونه شهرداری شدم! دو طبقه اومدم پایین. به قول آقای نگهبان سمت چپ. در بدو ورودم یه لباس مشکیه
سلام خیلی گرمی کرد و بعد یه لباس سفیده
هم سلام مشابهی داشت. خودم شک کردم که آیا "من این آقا رو میشناسم؟! آیا ایشون من رو میشناسن؟! من چه قدر وقته ایشونو میشناسم؟ ایشون چه قدر وقته من رو میشناسن؟ اصلا اینجا کجاست؟ ایشون کین؟ من کیم؟" بیخیال شدم و رفتم روی یکی از اون ۷۴ تا صندلی توی سالن نشستم. ردیف آخر سمت چپ وسطای ردیف
نیم جفت ویان برای طراحی Board Game ایرانی تقاضای کمک کرده. منم عرق ملیم گل کرد و پیشنهاد همکاری دادم٬ که جوابی دریافت کردم!! خیلی دوست دارم کمک کنم. حالا اگه خودم مستقیم نتونم حداقل ترجیح میدم اگه دوستانم میتونن اقدامی کنن. طبق گفته ایشون به چند نوع آدم نیاز است :
|
۱. یک مثلن تاریخ دان: برای اینکه بگوید کجای تاریخ ما اساسن چه اتفاقاتی افتاده و کدام گوشه اش را بهتر است بچسبیم و دستمایه ی یک بازی قرار دهیم. ۲. یک مثلن ریاضیدان: در واقع یک متخصص بازی ها. حالا او چه چیزی باید بداند؟ نظریه ی بازی ها؟ خوب، خودم کمی می دانم و می توانم دنبال کنم. در نهایت طرف باید فرم بازی را طراحی کند. ۳. یک گرافیست: این کسی است که باید طرح کلی را بگیرد و اجرا کند. مثلن شکل و شمایل بورد یا مهره ها و از این قبیل. |
و به پیشنهاد یکی از نظردهندگان :
|
یه برنامه ریز و کنترل پروژه هم کم داری تا بشن سوهان روحت یه کسی رو هم مثل جالبات می خوای تا این بازی رو از کسل کننده بودن در بیاره |
میخواستم ببینم چند نفر حس وطن دوستیشون گل میکنه! خوب کمک کنین دیگه!! شمایی که همتون یا جالباتین٬ یا گرافیست و یا برنامه ریز و کنترل پروژه. یکی میخواد برای مملکتتون یه کار متفاوت بکنه!
شیطونه میگه حالا که هیچ درسی به برنامت نمیخوره بیا و فیزیک ۱ رو بگیر!! فرشته هه نجاتم میده و گلستان خطل میده که ظرفیت کلاس مورد نظر پر شده! و من لذت میبرم که فیزیکو نمیتونم بگیرم
بعد نوشت : امروز همش حرف شیطونه پیش رفت
۱۶ واحد ثبت شده دارم که ۲ واحدش عمومیه (فکر میکردم اندیشه رو پاس کردم. ولی دیدیم نه!) جبر رو هم به سلامتی نگرفتم
گفتم بذار یه کم هوا بخورم!! چیه هی جبرو میگیرم و پاس نمیکنم؟! با اینکه اصلا برنامه منظم نیست ولی چون همه درسهام با محدثه یکیه ازش خیلی راضیم. (حداقل یکی هست که مجبورم کنه برم سر کلاس و یا سر درس خوندن بهم غر بزنه)
* عجب اوضاعی شده ها! نمیدونم این کیبورد چش شده که اث رو نمیزنه!! پص ثین رو هم نمیزنه!! خوب من چه کنم؟؟!! ش به اینگلیصی هم که نمیتونم تایپ کنم!! خودم هم گیج شدم.
* از وقتی پثت من شوهر میخوام!! رو زدم (با اینکه همش چند صاعت قابل دیدن بود ولی) یه ۴-۵ نفری اعلام آمادگی کردن. بابا! من به چه زبونی بگم!! من شوهر نمیخوام!! اون پثت هم فقط یه درد و دل ثاده بود. (پثت مورد نظر همین دور و برا قابل دیدن هصت!! احتمالا از اینجا )
درحيرتم از مرام اين مردم پست اين طايفه زنده کش مرده پرست
تا هست به ذلت بکُشندش هرروز تا رفت بلندش بکنند برسر دست
چرا دروغ بگویم! نه من و نه مامانم اسم بورقانی رو نشنیده بودیم!! نمیدونم چی شد که بعد از وفاتش این قدر معروف شد!! شاید هم معروف بود ولی چون کسی ازش چیزی نمیگفت من اسمشو نشنیده بودم.
لینک های مربوط :
لبخند احمد بورقانی به مرگ / گلی دیگر پژمرد / آفریننده بهار پراگ در مطبوعات ایران هم رفت / نیک آهنگ کوثر میکشد / مدیری که برای جامعه استفا کرد / در رثای احمد بورقانی / یک لیوان چای داغ : به یاد احمد بورقانی / مطلبی از ابراهیم نبوی در مورد احمد بورقانی / احمد بورقانی بی خش ترین آدمی که شناختم / احمد بورقانی درگذشت و غیره
پ.ن. داشتم به این فکر مکیردم بد نیست بین روزنامه نگارها آدم سرشناس و محبوبی باشیا!!
بعد از ظهر به محض اینکه رسیدم مامان باهام تماس گرفتن و گفتن ... منم این قدر زبونم شله که طاقت نیوردم به شازده کوچولو نگم! بعد هم به دوست دوستم گفتم که چند روز پیش بیخبر اومده بود اصفهان پیشم و من نبودم!
بعد رفتم پیش استاد آقایی. (به قول محبوب اینا مـــــــــــــــــــا!) همون طور که حدس زده بودم .... به من چه که اونی که قرار بود فایل رو به دست استاد برسونه٬ اونو بهشون نداده بود! استادم مجبور شدن درس جدید و مبحث جدید رو مطرح کنن. کار من دو برابر شد.
بعد برگشتم اتاق و گرفتم خوابیدم. صدای عزاداری از پنجره میومد! کلی هم دلم میخواست برم مسجد آش گندم بخورم. ولی به قدری سر درد داشتم و حس بیرون رفتن نبود که عطای آش امام حسین رو به لقاش بخشیدم. امیدوارم بچه یزدیها اون قدر معرفت داشته باشن که یه پیاله هم واسه من بیارن
الانم فکر کنم مجبورم تا صبح بشینم مبحث جدید استاد رو کار کنم! سختیش اینه که خود من هم مثل بقیه شاگردای دکتر اقایی پا به پای درس مجبورم درس رو بخونم! حتی احتمالا بیشتر از اونا!!
پ.ن. باورم نمیشد آقای دکتر امیرحیدری هم بد قول باشن!! گفتن حداکثر تا یکشنبه صبح نوشته شون روب رام میفرستن. ولی مثل اینکه اشتباه فکر میکردم.
من هنوز يزدم!! (ديدين پيش بيني ام درست بود) كاش ميشد بمونم! اه! لعنت بر اين جابه جايي!!
همون طور که میبینین یه موضوع جدید واسه وبلاگم نوشتم که عنوانش "من یک زنم" هست!! از این به بعد میخوام حرفای دلمو که به خاطر زن بودنم به ذهنم میاد رو اینجا بنویسم. اگه ضرفیت خوندنش رو ندارین لطفا نخونین!! گیر هم ندین که چرا اینو گفتی یا چرا ... (مثل دفعه پیش که مکانیزم بدنم رو زیر سوال برده بودم) پس لطفا هر وقت این مطالب رو میخونین بنا رو بر این بذارین که شما یک مرد نیسیتن!
بعد نوشت : فکر نمیکردم بعضی ها بی جنبه باشن!! قبل از اینکه مطلب جدیدی توی این موضوع بزنم باید یه توضیحاتی بدم که الان وقتش نیست! به همین دلیل مطلب قبلی فعلا ثبت موقت میشه تا وقت خودش برسه!!
تا حالا شده حس نق زدنتون باشه؟؟؟ الان خیلی دلم میخواد نق بزنم. گله کنم!!! ننگی کنم! یکی یه چیزی بگه و لج کنم! قهر کنم. گریه کنم. حس بدیه!! خیلی بد. فقط میدونم ته دلم یه جوریه!! نمیخوام برگردم اصفهان. دنبال بهونه هستم درس رو ول کنم! دنبال یه چیزی هستم که دلمو بهش خوش کنم.
الان فقط دنبال یه حرفم که بهم انگیزه بده!! که بهم بگه اصفهان رفتنت هم این قدرا هم بد نیست. تو کلی دوست اونجا داری. کلی کار میتونی اونجا انجام بدی که اینجا نمیتونی. کلی ... ولی من که اینا نمیخوام. من یه زندگی آروم میخوام. یه خونه کوچیک که بتونم توش کنار بخاری بشینم و برای یه بچه (مهم نیست بچه کی باشه) قصه تعریف کنم و گاهی هم هنری از خودم نشون بدم! دوست دارم یکی رو داشته باشم که بدونه وقتی میره بیرون یکی هس که به فکرشه. دوست دارم وقتی میاد خونه غذاش آماده باشه. دوست دارم برام تعریف کنه که عرض روزش چه جوری گذشت و من تنها حرفی که واسه گفتن داشته باشم این باشه که چی شد انگشتم برید.
دوست دارم زن خونه باشم! چرا خیلی ها این رو برای یه زن فرهنگ نمیدون؟؟! میدونین. به اعتقاد من حقوق زن نه تنها توی برابری و حقوق اجتماعی از بین نرفته٬ بلکه توی روش زندگی هم .... من به عنوان یک زن نمیتونم روش زندگی خودم رو اونچنان که دلم میخواد انتخاب کنم! بخوام سر به زیر باشم میگن امله!! بخوام اجتماعی باشم میگن عاصیه!! بخوام ....
و یه شوخی : من شوهر میخوام
تنها شرطم اینه که آدم باشه
|
Dear Miss Montazeri |
|
تو اگه صبح زود بلند بشی و بری انجمن ببینی آقای حدت یادشون رفته اون مطلب رو بنویسن چه حالی پیدا میکن؟؟! من فکر میکردم توی سربازی یکی از چیزهایی که پسرا یاد میگیرن نظم و خوش قولیه!! نمیدونستم بعضی پسرا توی سربازی اینو هم یاد نمیگیرن (ربطشو خودتون حدس بزنین) بعد یه خورده این پا اون پا بکنی تا آقای دانشجو پیداشون بشه تا .... نه!! خبری از ایشون نیست!! بی خیال صابونایی میشی که دیشب تا حالا بابت شیرینی تولدشون به دلت زدی و میری سراغ آدرسی که آقای دکتر امیرحیدری داده بودن!! میدون بعثت! میرسی اونجا و وارد اون کوچه ای میشی که روی کاغذ و توی تصوراتت کشیدی. اولین کوچه سمت ـــــــ راست!! البته کوچه اون مشخصاتی رو که دکتر دادن نداره ولی کوچه جلویی تا حدی شبیهش هست!! (حالا نمیدونم آقای دکتر بد آدرس دادن یا من بد شنیدم یا ... احتمالا دست راست و چپم با هم جا به جا شده) خلاصه ریسک نمیکنی و از یکی از افراد اون محله میپرسی مدرسه زنبق کجاست. میگه "اوووووووه خانم!! اشتباه اومدین" و خلاصه کم کم با طی کردن کوچه پس کوچه ها میرسی به یه مدرسه زنبق!! یه مدرسه راهنمایی دخترونه! وارد میشی و چون شک داری٬ از مدیر مدرسه در مورد سابقه مدرسه میپرسی! هیچی نمیدونه! بهت اجازه عکاسی هم نمیده که لااقل بتونی نشون بچه ها بدی و بپرسی این همون مدرسه هست یا نه؟! فقط اجازه میده نقشه مدرسه رو بکشی!! چه لذتی داره وقتی شانسی یکی از بچه ها ازت میپرسه «خانم ملک افضلی توی دفتر بودن یا نه؟!» و بعد بفهمی خانم ملک افضلی همون معاون راهنماییت بودن که این همه تو دوستش داشتی!! از مدرسه بیرون میای و وقتی میری سر کوچه میبینی که .... اوووووووووو این همه از بعثت دور شدی!!ب به احتمال ۶۰٪ اشتباه کردی ولی دیر شده و نمیتونی برگردی و راه دوره ولی مناره های مسجد جامع چشمک میزنن و .... ساعت ۱۱ هست٬ با خودت فکر میکنی که بهتره بری غول آباد!! مسیر هم که از مسجد جامع رد میشه!! تا دم ساعت مسجد جامع میری و اتوبوس سوار میشی و .... توی مدرسه هم هیچ خبری نیست!! یه چند تا عکس میگیری و با مدل جدید کتابخونه حال میکنی و کمی با معلم های قدیمی خوش و بش میکنی و (یکی خیلی تحویلت میگیره و کیفوری میشی) بعد نیت میکنی دیگه برگردی خونه!! یه سر هم به پژوهشگاه میزنی نکنه یکی رو پیدا کنی که آدرس دقیق اون مدرسه رو بدونه!! از خوش شانسی آقای جلالی (راننده مینیبوس مدرسه) رو میبینی و باز کلی از خاطرات خوشکل راهنمایی و دبیرستانت مرور میشه (آخه این مینیبوس مخصوص اردو ها و بازدید ها بود و چون من و سیما آقای جلالی رو دوست داشتیم . جامون همیشه روی صندلی کمک راننده بود) آدرس جدید رو که میگیری میبینی دقیق حس ششمت درست میگفت و مدرسه فوق دقیق توی کوچه روبرویی اونجایی بود که صبح رفتی. با تاکسی میری ابوذر و از اونجا نیت میکنی که برگردی باغ ملی (انجمن) ولی هرچی صبر میکنی اتوبوس مورد نظر نمیاد .... (یه کار خنده دار هم کردم!! وارد بانک شدم و گفتم ۶ ماه پیش من ۴۰۰ هزار تومان به یه حساب واریز کردم و حق واریز رو پرداخت نکردم. خلاصه بعد از کلی پرس و جو یه هزاری دادم و اومدم!! میخواستم خیالم راحت باشه که پول دوربینم حلال حلاله با اینکه همش یک ایستگاه تا خونه راه هست و تو به خاطر این همه پیاده روی کلی خسته هستی ولی دل رو به دریا میزنی و باز به هوای شیرینی و تبریک تولد پا میشی میری انجمن!! کشی تحویلت نمیگیره!! حتی محمد ابراهیمی هم از هیچ چیز خبر نداره!! کنف میشی و برمیگردی خونه!! |
درسته روز خسته کننده ای بود!! درسته که هیچ کی همکاری نکرد! درسته که هیچ کاریم پیش نرفت!! درسته که حتی شیرینی نخوردم (حالا یا شیرینی آشتی کنون یا شیرینی تولد) ولی خیلی خوب بود!! چون کلی خاطره ام مرور شد و کیف کردم.
این سری عکس ها رو یکی از دوستان به mail ام فرستاده. با اینکه نمیخوام سیاسی بنویسم ولی از اینا خوشم اومد!! کلی خندیدم. دوست داشتم شماها هم بخندین
برای دیدن بقیه عکس ها روی ادامه مطلب کلیک کنین.

اینا رو ببینین ! سوالایی هست که برای یه سری جدول مجله دیبرستان طراحی شده بود!! اگه یکی باشه که بتونه جدول رو گسترش بده و اسم بقیه معلم ها رو هم بگونجونه خیلی عالیه. (اگه لازم باشه من لیست معلم ها رو در میارم ولی یکی باید بشینه و براشون سوال بنویسه. که زیاد کار سختی نیست) به خصوص اینکه قسمت گوناگون هم دست منه!! کلی میشه روش کار کرد
|
معلمای مرد ۱. پسر روستا: پور روستا ۲. هفته موسوم به یگانگی بین فرقه های اسلامی (شیعه و سنی): وحدت ۳. کسی که حدود الهی را جاری میسازد : (فکر کنم حداد) ۴. اهل سعید آبادم٬ روزگارم بد نیست٬ صدایی دارم کز آن عاجز شود هر کس شنید: سعید آبادی ۵. منسوب به امیر : میری ۶. گنج در عربی + ی : کنزی ۷. سلسله امیری: امیریان ۸. کمیاب پسر: نادرپور ۹. در آسمان اسن : خورشید ۱۰. چپی نیست: راستی ۱۱. ترسو نیست: شجاع |
|
معلمای زن : ۱. از دوست زاده شده : حیب زاده ۲. فزونی + ی : مزیدی ۳. جمع ولی : اویا ۴. علم و دانش : ۵. شخص اول فیلم چراغهای خاموش + یان : ۶. برتر : ۷. تصدیق کننده : مصدق |
شنبه!!
۱. به استادم قول دادم که فایل ۵-۶ جلسه اولش رو آماده کنم و زود بفرستم (در حالی که اینجا وردمون فرمول نویسیش خرابه و نمیتونم تایپ کنم) و قول دادم حتی المقدور کلاس های مبانی اش رو برم و توی کنترل کلاس ۴۰ نفرش بهش کمک کنم. شنبه شروع کار من حساب میشه و باید اصفهان باشم. حالا بماند که یکشنبه روز ترمیمه (شایدم دوشنبه باشه) و من هنوز کار استثناء کردن درسمو انجام ندادم. شنبه فرصت خوبیه که به تمام کارهام برسم.
۱. مجله سمپاد داره پر میشه از مطالب کپی و به قول صادق «اصلا دوست ندارم کاری رو که براش وقت گذاشتم پچل بشه» فعلا کاری که از دستم بر میاد اینه که مطب خودمو خوب بنویسم. دیروز عصر با سلاله خانم رفتیم مدرسه قدیمی فرزانگان و یه نصفه نیمه گزارش تهیه کردیم. اگه صبح بچه های سمپاد باهام همکاری کرده بودن برای مدرسه پسرونه هم این کار رو میکردم. الان موندم کی وقت دارم؟!! امروز پا شم برم؟!! (اگه بعد از ظهر بابا برن مطب میشه یه کاریش کرد. مگرنه) مجبورم شنبه صبح برم. تازه گزارش مدرسه کامل نیست. مدرسه جدید هم یه سر باید برم که اون حتما میوفته شنبه.
۱. یه ایده دارم و اونم اینه که قسمت «آیینه تلاش» رو هم چاپ کنیم (اجازه میدم ایده رو هر کسی که میخواد بره ارائه بده ولی به شرط اینکه عملیش کنین) اگه قرار باشه خودم اقدام کنم حتما یه سر باید برم مدرسه. از اونجایی که خبر دارم ۸۶ ای ها شنبه مدرسه قرار دارن بهترین فرصت همون شنبه است. تازه خبر دار شدم بچه دبیرستانی ها روی دیوار نقاشی کشیدن و این هم میتونه سوژه خوبی باشه واسه عکس گرفتن.
ایده های دیگه ای هم هست!! ولی نه وقتش رو دارم نه نیروی کاری ای که حاضر باشه وقتشو به من (من که نه!! به سمپاد) قرض بده! به نظر شما این راه خوبیه خودم ۳-۴ جا کنم و ر قسمتیم بره دنبال یه کاری؟؟؟! خدا چرا منیره رو ۳-۴ تا نیافریده؟
لابد قسمتی داشته ![]()
یکشنبه!!
دیدم موندنم ۲ تا سود میتونه داشته باشه و رفتنم یکی. به همین خاطر نرفتم (الان فرض کنید شنبه بعد از ظهره) فردا رو چی کار کنم؟؟؟ برم دانشگاه و به ترمیم برسم؟! یا بمونم و به بقیه کارهام برسم؟!! اصلا ترک تحصیل کنم. نه؟؟ این عالیه؟!! من که قرار نیست با این مدل درس خوندن به جایی برسم. پس همون بهتر که از حالا ولش کنم. درس کیلویی چنده؟!!
و حالا قسمت اطلاعیه :
|
به یه اسم خوب برای «مجله داخلی انجمن فارغ التحصیلان سمپاد» نیازمندیم. |
|
به چند نیروی سمپادی کاری٬ فعال٬ دلسوز و دارای وقت خالی و ذهن خلاق نیازمندیم. |
|
به چند ایده سازنده و چند مطلب خوب سمپادی و ... نیازمندیم |
به علت افزایش نظرهای ازاردهنده (به خصوص نظرهایی که به جای دوستانم داده میشه) از این به بعد هیچ نظری نه تائید میشه و نه اهمیت داده میشه (مگر اینکه دلیل داشته باشم) راستی دوستان هم لطف کنن اسم شب بگن ![]()
با خودم فکر کردم "سوالات میفرمایدا !! چه ربطی به هیلبرت داشت اینا ؟؟"
میپرسه تعریف عدد چیه ؟!! بعدش خودش تعریفش رو میکنه و از من میخواد عمل جمع روی مجموعه رو تعریف کنم !! هنوز نمیتونم جوابی بدم. میپرسه دو مجموع مجزا هستند یعنی چی؟؟ بعد میگه تابع دو سویی میدونی چیه؟؟ بعد میبینه گیج شدم میاد یه کم راهنمایی کنه : تناظر یک به یک چیه؟!
دم آخری میگه «بی خیال!! من غلط کردم که فکر میکردم تو یه کم میدونی!!». بعد اضافه میکنه «مشکل اینه که توی ایرون همش ۲ تا کتاب و ۵ تا مجله ترجمه شده هست که در این مورد نوشته» و بعد میگه «ولی تناظر یک به یک رو هر .... هم میدونه» و من به روم نمیارم و off میشم تا توی عوالم خودش بمونه!
پ.ن. یافتم!! قضیه نشت نشا! اینکه چرا بیشتر از سازمان استعدادهای درخشان برمیخیزد!! بابا بذارین اینا برن! (نشا ها نشت بشن) چی کار داریم به اینا؟!! بیشتر آدمای دور و برشون رو خل میکنن!!
بعد نوشت : ای بابا!! نه! بی خیال نشده :
|
[15:46] yaN in ke |
یه مدتی بود که وردپرس قاطی میزد و وارد نمیشد!! حالا کاش مینوشت دسترسی امکان پذیر نیست!! کاش مینوشت user اتون اشتباهه یا account اتون حذف شده و غیره. هیچی نمینوشت فقط میزد can not find امروز با راهنمایی آقای سفیر بالاخره این طلسم وردپرس رو شکستم !!
بیاین بهتون میگم چه طوری :
راهی که سفیر پیشنهاد داد : از طریق گزینه فراموش کردن پسورد اقدام کنید. دو سه تا میل رو باید ادامه بدین. آخرش یه طوری میشه که وارد میشین!!
بعد برین قسمت «نمایش» و بعد «ویجکت» و قسمت «فرا» رو به نوار سمت چپ (یا راست) وبلاگتون اضافه کنین و از اون به بعد به جای اینکه برین قسمت اصلی wordpress و وارد بشین برین توی این قسمت و وارد بشین ....
راه خودم : چرا عزیزم راه دور بری؟؟؟ آدرس وبلاگت اگه XXX هست ته آدرس wp-login اضافه کن و از طریق صفحه http://XXX.wordpress.com/wp-login وارد بشین. ولی این قسمت فرا که سفیر گفت رو حتما اضافه کنین!! خوبه! حال میده ![]()

مدتی بود «سمفونی بتهون» رو گوش نداده بودم! امروز چه لذتی بردم وقتی ماشین حمل زباله از سر کوچه گذشت. کلی خاطرات شیرین زنده شد!!!
از وقتی از google reader استفاده میکنم از وب گردی اون جوری که باید لذت نمیبرم. امروز اون حس خوب کشفیدن بهم دست داد. آخه توی پیوند دوستان وبلاگ چند تا دیگه از سپمادیا رو پیدا کردم. آقای بهادر زاده و احسان دهقانی. میتونه نوشته هاشون برام جالب باشه.
پ.ن. من نفهمیدم این public کردن tage توی google reader چه خاصیتی داره!!
بعد نوشت : البته الان فهمیدم!! یه نگاه به آخرین خط قالب پست هام بیندازین که نوشته شده :
میتونین همه مطالبم رو از اینجا ببینین. و لینکایی رو هم که میخونم از اینجا ببینین.
I'm in yazd, at sampad's office, in dr,modaresi's room
همش چند ساعته رسیدم ولی هنوز مامان اینا رو ندیدم. عوضش خیلی های دیگه رو دیدم![]()
از فائزه و زهرا گزفته تا خانم جدیدی و آقای امتحانی و آقای دکتر.
از دهاتی گرفته تا م.غفوری که یک سال و اندی میشه ندیده بودمش
خوب بود!! کلی دلم باز شد.
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
گاهی یه قتایی هم یکی یه چیزی میگه و به قدری ناراحت میشی که حاضر نیستی بمونی٬ قهر میکنی و میری |
|
گاهی یه وقتایی یه چیزی رو از دست میدی و دوست داری با تمام وجود فریاد بزنی |
|
|
|
|
وای به حال وقتی یکی یه چیزی بگه و بغض گلوت رو بگیره! دوست داری باهاش حرف بزنی ولی اون طرف جا بذاره بره!! اون وقته که .... دلت میخواد دنیا رو بدی ولی اون بیاد و حرفت رو بشنوه
پ.ن. امشب دو نفر این بلا رو سرم اوردن.
صبح زود زده بود به کله ام نشستم یه power point درست کردم. استادمون وقتی دید حال کرد و به توصیه اون یه کمی تغییرات توش دادم و .... جلسه اول درس مبانی ریاضی استاد آقایی تمام مدت روی پا وایساده بودم. یه قسمت اعظم کلاس فایل ها و power point من تدریس شد. یکی دو روزه هر جا میرم صفریا میان پیشم. اون از عکس ها اینم از پروژه منطق و مبانی ریاضی. فکر کنم معروف شده باشم.
power point رو میتونین از اینجا ببینین.
پ.ن. برای دوستانی که دانشگاه ما رو ندیدن عرض کنم دانشکده ما کوچکترین دانشکده دانشگاه هست. طوری که همش ۲ طبقه است و چون طبقه دوم اتاق اساتیده میمونه ۱ طبقه که شامل ۳-۴ تا کلاس کوچول موچولو و یه سایت و کتابخونه هست!!! این طوریه که بچه های دانشکده همه همدیگه رو میشناسن.
۱. نمیخوام٬ بهم گفتن چون مشروط نشدی نمیتونی زیر ۱۴ واحد بگیری (یه بار اومدم آدم باشم و آرمانی نگاه نکنم٬ اونم اینا نذاشتن) مجبورم یه ۲-۳ واحد دیگه پیدا کنم و بگیرم.
۲. آدم بعضی کسا رو میبینه که .... تاسف میخورم به حال آیندگان! آیندگانی که قراره معلمایی چون همکلاسی های من داشته باشن! افراد مغروری که .... به نظر من هیچی سرشون نمیشه! از درس گرفته (که فقط طوطی وار حفظ میکنن و میان سر جلسه روی کاغذ مینویسن) تا اخلاق اجتماعی (که هنوز بلد نیستن در مورد استاد چه جوری حرف بزنن و یا حتی روبروی همکلاسی شون چیا بگن)
۳. بابا لطیف تر از این؟!! من دارم به "ریاضیته" میگم بیا دانشکده CD عکس رو از من بگیر!! فقط مشکل من نته!! که از طریق نت به کسی همه عکس ها رو نمیدم (بعضیاش رو به زودی میذارم اینجا ولی همش رو نه) و البته به آدمک هم باید بگم که .... خوب بابا حرفتو بزن!! من گفتم حرف نزن؟؟؟ فقط گفتم حرفت رو رو راست بزن و این قدر بامبول در نیار (تازه کی بود که تهدید کرد که .... «میرم با دوستات حرف میزنما»)
۴. جالبه که جدیدا به این نتیجه رسیدم که چه قدر طراح دور و برم زیاده!! و من احتیاج وافر دارم به .... بذارین اول به badjoker بگم! اگه نشد اینجا اعلام عمومی میکنم.
پ.ن. راستی دیگه نبینم جای خواهرم اینجا نظر بدینا (روش دیگه ای واسه سر کار گذاشتن پیدا کنین)
|
پس احمق مرض داری با احساسات من بازی کنی ؟ دختر عقده ای دانشگده ریاضی |
یکی اینجا فحش میده یکی توی مسنجر!!
(و بعد نوشت : و چند نفری هم توی وبلاگ خواهرم)
خوب بابا!! به چه زبونی بگم؟! من از غریبه ها خوشم نمیاد!! تحویلشون هم نمیگیرم. اگه خیلی دوست دارین تحویلتون بگیرم لااقل اسم و فامیلتون رو خصوصی واسم بفرستین و یا حتی دو تا کلمه بگین که تابلو بشه کی هستین و من بشناسمتون!!
این یعنی چه که میاین میگین عکس ها رو توی دانشکده دیدین!! خوب تو که دیدی چرا نرفتی از همونایی که دستشون بوده بگیری؟؟! یا این یعنی چه که میگین امروز منو توی کلاس منطق دیدین؟؟؟ در حالی که اصلا امروز کلاس منطقی برگزار نشده و در اصل من اصلا منطق ندارم که بخوام برم سر کلاسش؟؟!
خوب شما اسم این کارا رو چی میذارین؟؟؟ من بهش میگم مـــزاحـمـت یـــه غـــریـبـــــه!
پ.ن. دیگه بسه! از این به بعد محل هیچ غریبه ای نمیذارم. مگر اینکه واقعا غریبه باشه (اینجا غریبه منظور همان معدود افرادی هستند که واقعا نمیشناسمشون و نمیشناسنم و بیشتر از طریق سرچ و یا گروه و ... با وبلاگم آشنا شدند) مهم شناختن متقابله! شما میشناسین٬ پس منم باید بشناسم! شما نمیشناسین پس لزومی نداره منم بشناسم!!
بعد نوشت : همین الان گلستان رو چک کردم. دیدم اصلا این ترم درس منطق ارائه نشده!!
راستی برای اطلاع عرض میکنم استاد نمره منطق رو داد ۱۸ ! اون استاد عمومی ام هم لطف کرد ۱ نمره اضافه تر داد. در کل نمره ها بدک نبودن!! و باز برای اطلاع عرض میکنم این ترم تمام وقت در اختیار استاد آقایی هستم. یک جورایی جبران زحمت و لطفش رو میکنم و یه جورایی حس ریاضی دوستی خودم رو ارضاء میکنم. و باز برای اطلاع دوستان میگم طبق صحبت های استاد٬ اگه تونستم درس تاریخ علم رو با ایشون بگیرم که هیچ. اگه نتونستم٬ به همون ۱۲ واحد قناعت میکنم و به قولی میرم توی نخ روحیه دادن به خودم.
پ.ن. یکی بهم خندید!! گفت «خره! تو که از مشروطی ها هم کمتر واحد گرفتی» منم جوابشو دادم که «خر بودم٬ که نفهمیدم مشروط شدم چون .... چون توانایی پاس کردن بیشتر از ۱۲ واحد را هم نداشتم٬ چه برسه به ۱۴ تا» این ترم دیگه گرم نیستم! من که میانگین ترمی ۱۰-۱۱ واحد بیشتر پاس نکردم!! خوب بذار حالا که بیشتر از این پاس نمیکنم لااقل با نمره بهتر و راضی تر پاس کنم.
دلم شکست!
وقتي به شوخي بهم گفت «اگه بهت بگم، اون وقت همه ميفهمن» خيلي ناراحت شدم. خيلي. ناراحتيم از حرف او نبود – چون ميدونستم شوخي ميکنه – ناراحتيم بابت مرور يه سري خاطره بود. خاطرات 3-4 ماه پيشتر. همون وقتايي که …. حق با سفيره! شايد چون دهن لقم من رو به اون جلسه مخوف* راه ندادن.
ولي من که دهن لق نيستم! کي ديده من دهن لقي کنم؟؟؟ (البته به غیر از موارد کوچيک و جزئي و براي خنده) از هر کس ديگه اي انتظار اين حرف رو داشتم الا او. آخه …. او که این قدر قبولش داشتم!؟ او که فکر ميکردم بهم اعتماد داره!! او اين حرف رو ميزنه٬ چه برسه به بقيه! معلوم نيست چيا پشت سرم ميگن؟!!
پ.ن. ميگم جلسه مخوف چون خوفش هنوزم که هنوزه بين بچه ها خودشو نشون ميده. چون باعث شد به ماهيت اطرافيانم پي ببرم. چون باعث شد ترجيح بدو تنها باشم تا اينکه آدماي دروغگو و بي معرفت دور و برم باشن. چون …. اين حرفش هم از همين بابت منو سوزوند. آخه مگه من بعد از اون جلسه با کسي از همشهريهام هم حرف زدم؟؟؟ اصلا مگه من با کسي هم رابطه دارم که بخوام بهش بگم؟ حتي زياد هم بچه ها رو نميبينم (به غير از يکي دو بار جلسه معمولي و چند برخورد کوتاه در سطح دانشگاه و مختصر رابطه نتي که با سفير دارم)
به علت اتمام ثبت نام سرعت اینترنت اینجا خیلی خیلی توپ میباشد! در همین راستا تعداد زیادی از عکس های کوهنوردی رو آپلود کردم. چیزی حدود ۵۰ تا عکس از آدمها داشتم که میتونین توی آلبوم کوهرنگ ببینین؟! نه! نمیتونین ببینین
و ۴۲ تا عکس طبیعت (بودن هیچ گونه آدمیزاد) رو هم توی AM3 آپلود کردم که اینا رو میتونین ببینین! و ۳۸ تا عکس دیگه هم موند که آپلودش میکنم منتها AM3 روزی یه دونش رو نشونتون میده
الان حس توضیح دادن عکس و تعریف خاطره نیست (چون کلاس دارم بعد هم جلسه داریم و بعد هم کلی خوابم میاد و بعدش هم پروژه استادم مونده) ولی برای شروع این چند تا رو داشته باشین :
اولی عکس دست جمعیمون توی دانشگاه شهرکرد٬ پنج شنبه بعد از ظهر هست (حدود ۴۰ نفر بودیم. که نصفیمون از دانشکده ریاضی بودیم. ۲ تا اتوبوس٬ غیر مختلط)
دومی .... عشق منه!! هر بار که رفتم کوهرنگ این تک درخت یه شکلی بود و هر بار هم باعث میشد که من خدا رو شکر کنم که چنین صحنه زیبایی رو میبینم (پنجشنبه شب٬ پیست کوهرنگ)
سومی هم عکس دسته جمعیمون صبح زود روز جمعه سر جاده چشمه دیمه است (باورتون نمیشه اگه بگم نیمی از بهشت رو اونجا دیدم. حتی سردی هوا رو به خاطر اون زیبایی فراموش کردم. حیف که عکس های مربوط به این قسمت هنوز قابل نمایش نیست)
تصمیم خودم رو گرفتم! این ترم آدم میشم. برای شروع .... نـــــــــه! نمیتونم
یعنی این هفته هم نمیتونم برم خونه؟!!
من نمیتونم برم! بابایی اینا که میتونن بیان!! (پس چرا نمیان؟!) خوب بیاین دیگه!! دلم پوسید اینجا. اون از فرجه امتحانام که هول هولکی برگشتم. اینم از بین دو ترمم که اصلا نرفتم خونه. و اینم هفته اول که امید داشتم کلاسام تشکیل نشه و بتونم برم خونه ولی نتونستم .... خوب بیان دیگه! کامپیوتر رو هم بردارن بیارن!! آخه این ترم ۳ تا درس دارم که کامل کار با کامپیوتره!
من خونه میخوام. کامپیوتر هم میخوام. خوابم هم میاد. خسته هم هستم. گشنه ام هم هست. اصلا .... من دلم میخواد غر بزنم. نق بزنم و گریه کنم. من مامانم رو میخوام! دلم واسه دعواهای محبوبه و زهرا تنگ شده. من بابام رو میخوام. من .... خوب میخوام دیگه. میــــــخوام.