تبليغاتX
ساعتها غارتگران عمرند

ساعتها غارتگران عمرند

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید .·´¯`·._.·´¯`·. داستان غم پنهانی من گوش کنید

پاتوق دیشب! پاتوق دیشب رو رفتم. خوب دوست داشتم برم و رفتم. منتها با اینکه اونجا خیلی آدم اشنا بود ولی خیلی تنها بودم و مثل همیشه از رفتنم پشیمون شدم. از محمد ابراهیمی گرفته که جواب سلام نداد منم دیگه نه محل خودش گذاشتم نه محل خانمش تا صادق نقاش زاده و حجت دانشجو. اصلا از دل و دماغ افتادم دوستای محبوبه هم که .... حتی دوربینم هم قاط زده بود که نتونستم عکس درست حسابی بگیرم. ولی یه نی نی اونجا بود و تنها او بود که گاهی منو از تنهایی در میورد. کلی هم ازش عکس گرفتم ولی فقط از یکی از عکس ها خوشم اومد (روی عکس کلیک کنین بزرگ شده اش رو میبینین) :

البته بعد ترها دایی جان عصا به دست وارد شد و از اون به بعد بود که یه کم احساس راحتی کردم. به زور تونستم ۳ تا عکس درست حسابی بین عکس ها جدا کنم. راستی عیب دوربینه هم این بود که نمیدونم چرا نور اونجا رو خیلی خیلی ضعیف تشخیص میداد و خودش روی ۱ ثانیه تنظیم میکرد. (گیر ندین! لابد نمیشد با تنظیم دستی درستش کرد که این کار رو نکردم - در اصل این قدر بی حال بودم که نمیخواستم حتس دست به دوربین بشم)

توضیح عکس ها از راست به چپ:

۱. اینا هم کلاسی های قدیمی آبجی محبوبه هستند. نفر سمت راستی این عکس به من میگه "هم عاروس" (حالا به دلایلی) و جالبیش اینه که این لغت رو دیشب بارها و بارها جلوی جمع با صدای بلند میگفت (و من هی سرخ و سفید میشدم)

۲. اینم آقای نقاش زاده. البته تمام مدت دوربینشون دست آقای دلیلی بود. به غیر از این یک بار!

۳. اینم دایی جان ما (دیشب زیاد عکس نگرفتم ولی از بین اونایی که گرفتم نصفیش عکس نی نی بود و نصف دیگه اش عکس دایی) 

پ.ن. توضیحات بیشتر رو میتونین در وبلاگ آقای دانشجو و البته در مورد ماهیت پاتوق هم میتونین نوشته آقای نقاش زاده در لوتوس را بخونین.


بعد نوشت : یادم رفت بگم یه سوتی خفن هم دادم که الان خودم موندم چه جوری جبرانش کنم و اونم مربوط میشه به اینکه نمیدونستم خانم فخری با خانم میرعلمی دختر خاله هستند (بماند سوتی چی بود! تا حدی به یه نفر خاص مربوط میشه)

صادق نقاش زاده یه عکس واسم فرستاده که منم توشم. با همون ابعادی که واسم فرستاده اینجا میذارم :

راستی دفعه اولی بود که با آقای رکوعی رو در رو حرف میزدم (وقتی خودمو معرفی کردم جا گذاشتند رفتند )

+ نوشته شده در  2007/12/27ساعت 16:50  توسط منیره.م  | 

به حول و قوت الهی ما هنوز در اصفهان به سر می بریم.

پ.ن. این پست صرفا برای تسکین درد دوستانی است که فردا دور هم توی پذیرایی سنتی جمع میشوند و سنت حسنه ماهی یه بار پاتوق گردی رو اجرا میکنند. خیالتان تخت فکر نکنم تا اون وقت من یزد باشم

پینوشت پ.ن. سوال نکن! خودم جواب میدم: یکی هفته هست که فرجه من شروع شده ولی .... این کلاس عکاسی دلیل محکمی بود واسه موندن. و البته توی این چند روز که بی کار بودم به هم اتاقیم قولی دادم و به خاطر اون قوله که این دو سه روز هم بدون نهار و شام توی خوابگاه بند شدم (دوباره حس خریت نه تنها علف خوردن است رو دارم)

ولی در کل :

دلم برای دوستام تنگ شده. خیلی خیلی. خیلی دوست دارم ببنیمشون.

+ نوشته شده در  2007/12/25ساعت 19:1  توسط منیره.م  | 

طبق روال گذشته دیشب اولین ۴ شنبه ماه بود و همه دور هم جمع میشدن . تازه این ماه به غیر از پاتوق جلسه ای هم برای مراسم ۱۱ فروردین بود و چون بین دو ترم بود اغلب بچه ها میرفتن(دقیق نمیدونم رفتن یا نه ) بعد هرگزی منم یزد بودم و می تونستم برم . ولی نرفتم . چون هم نمیخواستم برم هم نمیتونستم برم.
  • برای نتونستنم بهونه همیشگی رو داشتم یعنی بابایی....
  • ولی برای نخواستنم چند تا دلیل داشتم یکیش وجود بعضیا بود که دلم میخواد همچنان نبینمشون تا خودم راحت تر باشم. دومیش هم بازم وجود بعضیهاست که در این شرایط اصلا چشم دیدنشونو ندارم. سومیشم وجود ..... اصلا بی خیال.

ولی فکر کنم میرفتم هم بد نبود . حالا به منم بد نگذشت . رفتیم خونه مامان بزرگ . اولش مهدی گیر داد بیا بریم . (توجه داشته باشین ٬ بریم) این قدر گفت تا ساعت ۶:۳۰ من موضوعو تازه به بابایی گفتم. ولی یه نه ای گرفتم که خودم پشیمون شدم که چرا اصلا گفتم. تا آخر شب هم بچه ها دوربین جدید مهدی رو امتحان میکردن . به من هم گیر دادن و میخواستن ازم عکس بگیرن . ولی باز مثل همیشه مرغ یه پا داشت .....خوب چی کار کنم از عکس خودم بدم میاد. تازه این که چیزی نیست از صدای خودم هم بدم میاد .

***

دارم برمیگردم. فردا شب بلیط دارم. از دیروز رفتم تو فکر جمع و جور کردن برنامه هام . موندم اونجا که میرسم چی کار باید بکنم. آخه ترم دو داره شروع میشه ولی من هنوز خبر ندارم نمره های ترم یکم چند شدم . شنبه هم که ثبت نامه و اول بد بختی...... گفتم که بدنین . که اگه میخواین بیاین خداحافظی یهو  به خودتون نیاین و بفهمین کار از کار گذشته.غصه نخورین چون میدونم خیلی دوسم دارین زود بر میگردم خیلی زود.( به تو میگم آبجی بی معرفت٬ که هنوز چیزی نشده داری از خونه بیرونم میکنی)

+ نوشته شده در  2006/1/26ساعت 10:11  توسط منیره.م  |