تبليغاتX
ساعتها غارتگران عمرند

ساعتها غارتگران عمرند

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید .·´¯`·._.·´¯`·. داستان غم پنهانی من گوش کنید

یکی از دوستان مدیدیمان پیامکی فرستاد که کلی دلم گرفت :

هیچ کس ویرانی ام را حس نکرد

وسعت تنهاییم را حس نکرد

در میان خنده های تلخ من

گریه پنهانیم را حس نکرد

در هجوم لحظه های بی کسی

درد بی کس ماندنم را حس نکرد

آنکه با آغاز من مانوس بود

لحظه پایان من را حس نکرد

دوستشون دارم. همشون رو! همه بچه های مدید رو! بیشتر بچه های یزدی رو! هنوز هیچی نشده دلم واسه بچه ها تنگ شده. خیلی دلم گرفته. هوس گریه دارم. یادش به خیر! اون روزی که رفته بودیم اردو نیاسر. روی هندونه عکس یه قلب رو در اوردیم و زیرش نوشتیم : «عشق ما مدید» همش برای خنده بود ولی الان میفهمم ....

هیچ کس درد دل زندانی ام را حس نکرد

نم نم این دیده ی بارانی ام را حس نکرد

رنگ ورویم شاد وگلگون بود اما یک نفر

عمق خط مانده بر پیشانی ام را حس نکرد

چون درختی تشنه در صحرای حیرت سوختم

رهگذاری آتش پنهانی ام را حس نکرد

مثل دیوار نموری عاقبت ویران شدم

سرزمین عشق هم ویرانی ام را حس نکرد

در سکوتم ناله امواج اقیانوس بود

ساحلی این سینه توفانی ام را حس نکرد

با همه همراه و هم آواز بودم لیک حیف

گوش دل حتی مخالف خوانی ام را حس نکرد

مانده ام تنهای تنها در قفس باور کنید

هیچ کس درد دل زندانی ام را حس نکرد

پ.ن. چرا ما آدما این طوری هستیم؟ تا چیزی رو از دست ندیم قدرش رو نمیدونیم؟

+ نوشته شده در  2008/2/11ساعت 1:47  توسط منیره.م  | 

 دیشب یه پستی رو راجع به مدید و انتخاباتش نوشتم. یعنی دقیق ساعت ۲ نیمه شب! منتها بعد از پستش پشیمون شدم و ثبت موقتش کردم. الان دیدم بابا طوریش که نیست. بذار این پست هم باشه.

پ.ن. راستی یکی از کاندیدا (که من به هیچ کی نمیگم آقای رحیمی بودن) یه پیشنهاد باحال دادند و این بود که گروهی توی یاهو بسازیم تا بچه ها اونجا عضو بشن و لااقل عکسی چیزی هست اونجا بذاریم که بتونن همه استفاده کنن و .... بروبچز آشنا همه برگشته بودند من رو میدیدند و من هم فقط میخندیدم و البته دست و شوت هم زدم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2008/2/10ساعت 16:11  توسط منیره.م  | 

۱. یادم رفت به لیست پست قبل سمپاد رو هم اضافه کنم

۲. در راستای پست قبلی ظهر جلسه لینوکس دانشگاه بود ولی چون من بعد از یک روز و اندی به نت دسترسی پیدا کرده بودم و نشسته بودم نت گردی٬ جلسه رو از دست دادم. و بلافاصله بعدش با بچه های کوهنوردی قرار داشتم که البته باز هم دیر رسیدم و اینا قرار مداراشون رو گذاشته بودند. جمعه همین هفته. یعنی ۲۶/۱۱/۸۶ برنامه آموزشی-فنی کوه صفه داریم. برنامه ویژه خانم هاست. لطفا دلتون رو صابون نزنید. (من موندم چرا همه علایقم طوری ردیف میشن که یا به یکیشون نمیرسم یا به هیچ کدومشون!!)

۳.  اینم از عکس دسته جمعی جلسه دیشب :

البته بازم عکس بودا ولی من از این عکس بیشتر از همه خوشم اومد. معرفی میکنم. از راست به چپ :

ملیحه.م٬ فاطمه.م٬ رحیمه.م و خودم. و آقایون : ر.بهین آیین٬ م.نقوی٬ م.قاسمی و بنی فاطمه.

توجه : ماعده.م داشت با تلفنش صحبت میکرد و نبود. آقای ح.دهقان هم فارغ التحصیل شدن و توی جمع نبودن. ا.آردیان هم که وسط کار استفا دادند. میمونه ی.درعلی که نمیدونیم چرا کم پیدا شده!! و البته عکاس محترممون که خجالتی تشریف داشتند و دائم دوربین رو به سمت آقاییون میچرخوندند. ۱-۳ هم بلد نبودن بگن و حرص بچه ها در اومد. و ایشون کسی نبودند به جز آقای م.میرجلیلی که من دیشب کسر شانم شد بگم سمپادی بودند. (بابا این سمپادیا چرا این طورین؟! هر کدومشون برای خودشون اعجوبه ای هستند)

پ.ن. نمیدونم چرا جامعه ما این طوریه؟! هم جنسا رو با اسم کوچیک صدا میزنیم ولی اگه جنس مخالف رو با اسم کوچیک صدا بزنیم میگن «زشته!! دختر خاله نشو» اینا رو همین جوری محض خالی شدن ذهنم گفتم مگر نه من که با فامیلی افراد راحت ترم. البته برعکسش هم هست. حرصم در میاد از اینکه به دلایل امنیتی نمیتونم فامیلی دختر ها رو بگم. چون مطمئنم هم برای خودم دردسر میشه هم برای دوستام. (دقت کردین؟؟ همه دخترها اسممون با «ه» تموم میشد و فامیلیمون با «میم» شروع میشد)

+ نوشته شده در  2008/2/9ساعت 13:53  توسط منیره.م  | 

امروز به وبلاگ یکی از دوستان سر زده بودم ٬ دیدم آپ کرده !! یه شعر در مورد "کوچه آشتی کنون" . اسم غرفه مون توی نمایشگاه "سرزمین من ٬ ایران" همین بود !

یادم اومد قولتون دادم وبلاگمو با این موضوع آپ کنم ( الان مخاطب من فقط خودم هستم  چون کسی دیگه ای اون قولی که توی وی ویو دادم رو نخونده ) مطلب رو فقط با چند تا عکس آپ کردم تا خسته کننده نشه !! اگه تونستم و صرفم کرد شاید بقیه عکس ها رو هم آپلود کردم و توی آلبوم هام گذاشتم . ( توضیحات رو از راست به چپ نوشتم )

نمایشگاه نمایشگاه نمایشگاه 

۱. یکی کوچه پس کوچه های کوچمون !! چرخ کنار کوچه ! ساباط بالای کوچه ! حتی لوازم قدیمی آویزون به دیوار کوچه ! الحق که خیلی زیبا شده بود . دست همگی بچه ها درد نکنه .

۲. بماند که این فرد چه کسیه (در کل بچه خوبیه ) ولی لباسی که پوشیده رو ما به تازگی فهمیدیم لباس محلی یزد است . یه لباس ترمه !!

۳. ماکت روستا ! الان مشخص نیست ولی توی ماکت جزدیات یه روستای قدیمی یزد ( از بادگیر و خانه خان با پنجره های رنگی گرفته تا آب انبار و چرغ چاه و نخل کنار مسجد ) مشخص بود ! یه احسنت هم تقدیم به اتاق ۳۰۱ !!

نمایشگاه نمایشگاه i-4.jpg i-5.jpg

۱. یکی دیگه از کوچه پس کوچه ها !! چراغ فیتیله ای ! سبو و بنر کوچه های آشتی کنون واقعی توی یزد ( البته بنر یه زیبایی خاص داشت و اون هم ساباط و دوچرخه عکس بود که عین همون رو توی کوچه بغلی میشد دید )

۲. این عکس صرفا به خاطر  تابلوی کوچه اینجا زده شده !

۳. تزئینی است ( یه عکس که واسه دل خودم گرفتم )

۴. عکس دسته جمعی بچه های "کوچه آشتی کنون" توی کوچه .

نمایشگاه نمایشگاه نمایشگاه  

این سه تا هم عکس دسته جمعی بچه هاست .

اولی روز قبل از افتتاحییه و روز دکور بندی و ... موقع استراحت بچه هاست .

دومی بعد از جشن نیمه تمام اختتامیه و دم آمفی تاتر دانشگاه .

سومی هم جلوی غرفه مون و موقع جمع کردن غرفه .

    

   

+ نوشته شده در  2007/10/30ساعت 16:21  توسط منیره.م  | 

دیگه قضیه انتخاب رشته خیلی لوس شده !از گرمی افتاده و گفتنش هم دیگه صفایی نداره فقط میموند چند نکته که گفتم توی اسن قسمت بیانش کنم و دفتر این ماجرا رو هم ببندم ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/8/20ساعت 20:27  توسط منیره.م  | 

نمیدونم چه دست پنهانی در کاره که این وریا (سمپادیا ) با اون وریا ( نمونه ای ها ) اختلاف دارند . به قول آقای پورسراجیان "توی یه کوچه هم وقتی یه نفر از همه زودتر خونه میشازه احساس مالکیت میکنه بر بقیه اهالی کوچه" . توی این کوچه کوچیک ما ( انجمن نخبگان رو میگم ) فعلا دو تا خونه بیشتر نیست : سمپاد و نمونه . که از قضا این دو تا همسایه به شدت با هم مشکل دارند . این وسط هم فقط بچه های دو تا خونه که قصد بازی کردن با بچه همسایه بغلی رو دارند از این وضعیت عاصی شدند . دختر کوچولوی خانه سمپاد که خیلی دوست داره دوست جدید پیدا کنه از رفتار و اخلاق بچه های همسایه بغلیش خیلی خوشش اومده و بد جور تو نخ افراد خانواده خودشه . تا دیروز هیچ وقت بابای خودش رو با بابای همسایه بغلی مقایسه نکرده بود ولی امروز که مقایسه کرد احساسش بهش گفت که بابای همسایه بغلی بیشتر از بابای خودش مشتاق برقراری ارتباطه ! حالا به هر دلیل هم که شده . بذارین پا حساب کوچیک تر بودن و یا حتی دیر تر ساکن شدن توی اون کوچه ....

دختر داستان ما بدون در نظر گرفتن روابط خونی برای آباد کردن کوچه شون با بچه های همسایه یه برنامه ای داشت و بعد از اون برنامه دوست داره این اختلاف رو ریشه یابی کنه ! نکنه بتونه بین این دو تا همسایه صلح ایجاد کنه ! این برنامه باعث شد تا حدی از دست خانواده خودش دلخور بشه و گاها حتی حق رو به همسایه بده . این است شرح ماجرا :


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/8/16ساعت 15:28  توسط منیره.م  | 

نمیدونم تا حالا از نزدیک باهام برخورد داشتی یا نه !! چه قدر با رفتار و اخلاقم آشنایی !؟ دقت کردی گاهی یه وقتایی رفتارم سگی میشه ! خودم هم میفهمم که چه موقع هایی بد رفتار میکنم ولی اون مواقع دیگه اخلاقم دست خودم نیست . یا از جایی عصبانیم یا بابت موضوعی ناراحت . اون مواقعه که زیادی غر میزنم ، به همه میتوپم و گاها حرفی میزنم که نباید بزنم . همیشه هم بیشترین ضربه ها رو دوستان نزدیکم میخورند ....

توی دو هفته اخیر خیلی اتفاق افتاد که با دوستام دعوا کردم . قهر کردیم . آشتی کردیم . مهم اینه که الان تقریبا هیچ کدوممون از هم کدورتی به دل نداریم . اگه هم چیزی باشه عذاب وجدانیه که دائم به آدم متذکر میشه "اون زمان های ناخوش چه قدر میتونست خوش باشه"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/8/15ساعت 15:0  توسط منیره.م  | 

 "مدید" اسباب کشی کرد

وقتی بعضی رفتار های سمپادی ها رو که دیدم خیلی توی فکر رفتم و حاصل فکر این شد که .... نمیخواستم به آشناها رو بزنم۱ ولی در این مورد مجبور شدم ! به قول دوستان دیر بود ولی یه مکان خوب و یه خط تلفن و یه پذیرایی ساده کمترین کاری بود که میتونستم برای خانواده سومم۲ انجام بدم . از شنبه کار اصلی ما شروع میشه . کاری که دو سال انجام شد و امسال سال سومش هست . فقط با یه کم تغییرات و یه وسعت بیشتر !! 

امروزه انتخاب رشته یکی از دغدغه­های اصلی هر پذیرفته شده کنکور سراسری است که بسیاری از موسسات به صورت کامپیوتری و بدون در نظر گرفتن علاقه ، به این امر مهم می­پردازند و تنها با توجه به رتبه دانش آموز لیستی از رشته­های متفاوت را در اختیار پذیرفته شدگان قرار می­دهند که شاید با قاطعیت تمام بتوان به این موضوع اشاره کرد . بسیاری از این رشته ها برای فرد نا شناخته و حتی خارج از محدوده علاقه وی می باشد .

اما اگر بپذیریم که انتخاب رشته یک مرحله بسیار حساس برای شکل گیری آینده فرد می باشد ؛ باید به این موضع با اهمیت بیشتری توجه کرد .

مجمع دانشجویان یزدی دانشگاه صنعتی اصفهان با همکاری انجمن دانش آموختگان دبیرستان نمونه یزد - زیر نظر انجمن نخبگان - با توجه موضوعات فوق و با توجه به تجربه دو ساله در سازمان ملی جوانان به معرفی رشته های دانشگاهی ( رشته ، میزان تحصیلات ، آینده شغلی ) و دانشگاه های سراسر کشور ( امکانات علمی ، رفاهی ، خوابگاهی و ... ) توسط فارغ التحصیلان و دانشجویان دانشگاه های سراسر کشور به صورت کنفرانس های تخصصی اقدام نموده تا بتواند کمک شایانی در شناساندن رشته های دانشگاهی به دانش آموزان نمایند و همچنین با کمک افراد با تجربه ای از مدیران مدارس نمونه سعی در هر چه بهتر برگزاری این برنامه دارند . فعالیتی که بدون هرگونه چشم داشت و منفعت مالی و صرفا برای دسترسی آسان تمام دانش آموزان یزدی به مشاوره انتخاب رشته انجام می شود .

 

مجمع دانشجویان یزدی دانشگاه صنعتی اصفهان

انجمن دانش آموختگان دبیرستان نمونه یزد

جلسه توجیهی مشاوره دهندگان ساعت ۵ بعد از ظهر روز پنج شنبه ۱۱/۵/۸۶ در ساختمان سازمان ملی جوانان (نزدیکی های مارکار ) برگزار میشود . و با توجه به افزایش زمان انتخاب رشته برنامه مشاوره انتخاب ( بهتره بگم معرفی ) رشته امسال از روز شنبه ۱۳/۵/۸۶ تا روز پنجشنبه ۱۸/۵/۸۶ به مدت ۶ روز فقط صبح ها ( با توجه به استقبال و نیاز شاید دو روز آخر - مثل پارسال - تا ساعت ۷-۸ شب ) انجام میشود .

امسال یک سری برنامه های ویژه هم داریم . مثلا حضور مشاور دبیرستان نمونه یزد و حتی ( شاید ) انتخاب رشته اینترنتی و ....

پ.ن.

۱. کلا این مدلیم که میخوام عامل پارتی رو کنار بزنم و ببینم خودم چه قدر جربزه دارم

۲. خانواده اول . خانواده دوم = سمپاد (سازمان ملی پرورشی استعدادهای درخشان ) راهنمایی و دبیرستانی که توش تحصیل کردم . خانواده سوم = مدید ( مجمع دانشجویان یزدی دانشگاه صنعتی اصفهان ) جایی که ۱۰ ماه از سال ( در بهترین سالهای عمرم . اوج جوانی ) رو دز اونجا طی میکنم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/8/1ساعت 15:40  توسط منیره.م  | 

دوست ندارم تو کار بقيه دخالت کنم ولي ....

به نظر من گذاشتن کل فايل نشريه توي وبلاگ اون هم قبل از انتشار مثل دقيقا مثل پخش CD فيلم اخراجي ها همزمان با اکران فيلم در سينماها ست . بدتر اينه که خود فرد۱ يکي از افرادي باشه که براي اون نشريه کار ميکنه . اون وقته که حقوق همکاراشو ناديده گرفته .


بحث داغ خوابگاه اينه :

به يک نفر هم اتاقي نيازمنديم

و جالبيش اينه که من دنبال سه تا هم اتاقي۲ هستم . نه يکي !!


پ.ن.

۱. یکی از دوستان کل فایل نشریه مدید رو توی وبلاگش گذاشته وقتي اون مطلب رو ديدم خيلي جا خوردم . با اينکه جديدا از روال کار نشريه خوشم نيومده ولي ديدم نميتونم ساکت بمونم .... ( دايي جان! معذرت ميخوام که تند رفتم )

۲. چند تا گزينه پيش پام گذاشتن . ولي من مثل پارسال صبر کردم که ببينم چي پيش مياد . چون اصلا دوست ندارم توي ايام امتحانات موضوع پيدا کردن هم اتاقي دغدغه فکريم بشه . ولي گفتم توي وبلاگم بنويسم نکنه از طريق نت بتونم يه هم اتاقي خوب پيدا کنم

+ نوشته شده در  2007/5/31ساعت 20:52  توسط منیره.م  | 

دارم یه قرار ملاقات میزارم با یه دوست . یه دوستی که خیلی وقته گمش کردم و میخوام دوباره پیداش کنم ....

پ.ن. اردوی خوبی بود . هیچ وقت احساس بدی نداشتم و این بهترین روز بود برام . و هیچ وقت هم از بودن مامانم در کنارمون ناراضی نبودم . حتی میتونم بگم وجود ایشون کلی قوت قلب بود واسم ....

+ نوشته شده در  2007/3/28ساعت 22:11  توسط منیره.م 

بعضی ها میگن : " آدمای با احساس آدمای ضعیفی هستند"

و بعضی های دیگه هم میگن : " کسی که احساسشو به زبون بیاره نشون دهنده ضعف احساسشه "

ولی من با هیچ کدوم موافق نیستم ... آخه دلم داره میترکه . نمیتونم نگم که دلم برای بچه یزدی های دانشگاه خیلی خیلی تنگ شده و البته چون موسم دید و بازدیده ٬ برای بچه های قدیمی مدرسه هم ....

دوستتون دارم . خیلی زیاد ...

+ نوشته شده در  2007/3/18ساعت 23:6  توسط منیره.م  | 

+ نوشته شده در  2007/3/7ساعت 1:46  توسط منیره.م  | 

چند تا چیز باید بگم :

۱- کتاب "پدر آن دیگری " رو کی خونده ؟!!! ماجرای همون بچه ای که همه بهش میگفتن خنگ ٬ خودش هم به این باور رسیده بود که خنگه !! همون بچه ای که فقط تنها ایرادش این بود که حرف نمیزد . همونی که فقط به خاطر لجبازی با بزرگتراش نمیتونست حرف بزنه . همونی که همه دست کمش گرفته بودند حتی باباش که بلد نبود بهش مهر بورزه .... داستان من هم ماجرای همون بچه است !! برین کتاب رو پیدا کنین و بخونین . کتاب بامزه ایه .....

۲- چند روزه با افراد مختلف جلسه های مختلفی رو داشتم ( چه رو در رو ٬ چه تلفنی ٬ چه اینترنتی ) و یه عضو یه اعتلاف شدم !! یه چیزی تو مایه های انجمن شاعران مرده و ....

۳- امروز مدید یه جلسه ۶ ساعتی داشت . اولش خیلی جو سنگینی حاکم بود . بعد یه ذره بهتر شد و بعد .... دبیر زیر سوال رفت و یک آن هم از خودش چیزی رو نشون داد که کلی من بهش امیدوار شدم ٬ حتی به قیمت خورد شدن من جلوی جمع .... *

۴- خیلی از بحث های امروز یه جورایی به من ربط داشت و این یه کم اعتماد به نفسمو زیاد کرد ....

۶- یه چیزی فهمیدم : هر نوع مسولیتی گردن من نهاده بشه تا جایی که از عهده ام بر میاد برای انجامش تلاش میکنم . حتی اگه شده به خاطر کشیدن نقاشی تا ۵ صبح بیدار بمونم . یا برای گیر اوردن قطاب خستگی ۴۰ ساعت گذشته رو نادیده بگیرم . یا بعد از ۷ ساعت کلاس پشت سر هم برم ترمینال و یه بسته پستی رو به راننده بدم و یا اینکه ساعتها بشینم و به مانیتور زل بزنم تا بتونم بین سایت های فیلتر شده مطلب دلخواهمو بیرون بکشم و یا اینکه .... اصلا بی خیال . منتی که نداریم سر کسی !!؟ وظیفمه ....

۷- بی خیال شماره ۵ بشین .... بعد از عمری یه بار مهدی یادم کرد و زنگم زد که اونم از بدشانسی سر جلسه بودم و نتونستم باهاش حرف بزنم . البته امروز به لطف کهربا با یه نفر غریبه هم ٬ هم صحبت شدم که تا حالا فقط اسمشو شنیده بودم ....

۸- همین الان یه چند تا مقاله ادبی رو برای داداشم ( اینو گفتم چون وقتی توی جلسه گفت من مثل داداش خانم منتظری میمونم ٬ کفم برید ) فرستادم ٬ راستی یه چیزایی گفت که خودم هم جرئت گفتنش رو نداشتم ولی یه چیزایی هم گفت که نباید میگفت . مهم نیست !! مهم اینه که به خیر و خوشی گذشت . امیدوارم همیشه همین طوری باشه!!

۹- فردا که نه!! همین امروز صبح که بشه کوئیز دارم و هیچی نخوندم .... حوصله جمع و ور کردن افکارم رو هم ندارم . شاید هم وقتشو ندارم و حوصله اش رو دارم !! نمیدونم . به هر حال برای جمع و جور کردن افکارم یه برگه میخواد و خودکار که فعلا در دسترس نیست ....

۱۰- یادم رفت بگم : به اینجا هم یه سر بزنین و نظر یادتون نره . مسئول برنامه اش یکی از رفقای دبیرستانمه که سر کلاس آز-ریاضی در مورد همین وبلاگ با هم میچتیدیم و کل کل میکردیم ....

۱۱- شب همگی خوش .... تنتون و روحتون سالم باشه و موبایلاتون هم !!!


* یه درد و دل : هیچکی ندید ولی اشکم دراومد . الانم که دارم به قضیه فکر میکنم دوباره گریه ام گرفته . اون وقتش هم احساس میکردم یه بچه ای هستم که بابا بزرگش دعواش کرده و بغض توی گلوشه ولی جرئت نداره چیزی بگه و یا حتی اشکش بریزه ....

+ نوشته شده در  2007/3/6ساعت 1:59  توسط منیره.م  | 

همین الان .... همین الان الان ... همین الان یعنی ساعت ۶:۵۵ از اردو "پیست کوهرنگ " برگشتم ... اولین کاری که کردم باز کردن در سایت بود . بعدش هم میرم میخوابم چون وحشتناک به خواب نیاز دارم .... میتونم بگم حدود ۴۰ ساعته که فقط ۲ ساعت خوابیدم .... کلی حرف دارم واسه گفتن . از ماجراهایی که اتفاق افتاد و از چیزایی که دیدم . از قضیه نخوابیدن دیشبم تا برف بازی نکردنم تا برنامه آخر هفته ام که به کل قاطی شد و به هیچ کدوم نرسیدم .... خسته ام . میرم میخوابم انشاءا... فردا یا آخر همین امشب دوباره آپ میکنم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/3/1ساعت 19:5  توسط منیره.م  | 

از چی شروع کنم ؟ از امشب بگم ؟!! فکر میکنم با روز پیش برم بهتر باشه و کمابیش هم حرفایی که قبلا بوده رو بگم راحت تر باشم . نمیدونم . باید ببینم چی پیش میاد ....

امشب جلسه مدید بود . نمیخواستم برم و با خودم قرار گذاشتم که هر جور شده از زیرش در برم ولی نمیدونم چی شد که دم آخری هوسم شد و گفتم یا علی !!! گفتم نکنه این جوری دوباره جو دوستانه مدید رو ببینم و نکنه نظرم عوض بشه !!! اتفاقی بیفته که بهم ثابت بشه هنوزم که هنوزه مدید برام با ارزش ترین چیزه توی دانشگاه .... خدا !!! چرا من این موجود بی جون رو این قدر دوست دارم ولی نمیتونم عشق خودمو ثابت کنم ؟!! دوست دارم بمونم و مبارزه کنم . بمونم و ثابت کنم که میتونم . بمونم و نشون بدم که خیلی ها در موردم اشتباه می کردن . بمونم و بتونم " بچه یزدی " بودن خودم رو به همه نشون بدم ....

یادته گفتم تصمیم گرفتم ؟ (99 همین پست وبلاگم) یادته چی گفتم ؟ گفتم به هیچ کس نمیگم و اگه بگم به کسی میگم که قبلا باهاش حرف نزده بودم .... همین شد . تنها کسی که خبر داشت من تصمیم دارم استفا بدم آقای نقوی بود . بعد ها به آقای قاسمی هم گفتم . چون فکر میکردم ایشون هم باید بدونن که برای ادامه دادن راهشون و یا لااقل برای مسئولیتی که به طور مشترک گردن گرفتیم تنها خواهند بود .... نمیتونستم این حرفو توی جمع بزنم لااقل تا زمانی که به تصمیم خودم مطمئن نبودم ٬ به آقای نقوی هم گفتم تا زمانی که کسی نمیدونه امکان تغییر عقیده ام وجود داره . ولی ....

نقوی میگفت حرفم منطقی نیست ٬ میگفت دلایلم قانع کننده نیست ولی برای من بود و هست .... یعنی لااقل ۲-۳ تا از دلایلم برام خیلی مهمه ....

قاسمی میگفت خانم منتظری ۱ بمونین و مبارزه کنین ولی من میخوام برم و مبارزه کنم . برای حفظ شخصیتم . برای حفظ اعتقادم ....

بلوریان گفت کم اوردم . شاید می خواست حرصم رو در بیاره نکنه تغییر عقیده بدم ولی من کم نیورده بودم و برای اینکه نشون بدم کم نیوردم باید ثابت کنم چه مدیدی باشم چه نباشم " مدیدی" هستم - مجمع دانشجویان یزدی دانشگاه .

توی اتوبوس بودیم . بغل یکی از صفری ها نشسته بودم و باهاش حرف میزدم . دیگه از حرف زدن خسته شده بودیم . چند دقیقه ای بود که هر دو ساکت بودیم . یهو شروع کرد به حرف زدن ٬ برام خیلی جالب بود که حرفشو با این شروع کرد : منیر بهت رای میدم .... دلم لرزید . وقتی گفت منیر من بهت رای دادم اون دو تا دوستم هم ٬ بغض گلوم رو گرفت . گفت سال دیگه کاندید بشی همه مون بهت رای میدیم ٬ این دفعه خنده ام رفته بود . یاد حرف بلوریان افتادم وقتی بهم گفت پس رای اون ۴۰ نفر کجا میره؟!! تازه داشتم قیافه یکی از اون ۳۵ نفر رو میدیدم - تا حالا کسی رو ندیدم که مطمئن باشم بهم رای داده ٬ چون حتی خودم هم به خودم رای نداده بودم - جا خوردم ٬ یادم اومد که ..... من حق نداشتم فرصت مدیدی بودن رو از یه نفر دیگه بگیرم . من که واسم فرقی نمیکرد مدیدی باشم یا نباشم پس چرا کاندید شدم ؟ این ظلمه ... ظلم در حق اون یه نفری که میتونست به جای من باشه . ظلم در حق اون ۳۵ نفری که فکر کردند اگه من مدیدی باشم بهتره . این ظلمه در حق ....

می خوام بمونم . بمونم و مظلوم باشم نه ظالم .

می خوام بمونم ولی این جوری نه !!

می خوام کارایی رو که باید قبل از انتخابات انجام میدادم و ندادم الان انجام بدم .

می خوام برم بپرسم ٬ ببینم ٬ بشنوم که مدید چیه ؟!!

می خوام بشینم فکر کنم ٬ ببینم واسه چی کاندید شدم ؟!!

کمک می خوام .... نیاز به کمک فکری دارم . چه کنم که تنهام و خیلی ها تنهام گذاشتن ؟!! حتی بلوریان هم دیگه دوست نداره در مورد مدید باهاش حرفی بزنم .... اونی که این قدر عاشق مدید بود این جوری شده وای به حال بقیه ....

بسه

بسه

بسه

"حوصله بحث بی خود ندارم" ( نقل قول بود )

بسه

بسه

بسه

قبول .... کم اوردم ( حرف دلمه )

بسه

بسه

بسه

چرا کسی ازم نمیپرسه حالا جلسه چه طوری بود ؟!! ( سوال ذهنمه)

میگم

ولی .....

از جلسه حرفی به میون نمیارم . از خودم میگم . از کارایی که کردم از حرفایی که داشتم ولی نزدم . این جوری هم به قولی که دادم وفا کردم ( حرفای داخل مدید رو بیرون نمیبرم ) هم حرفامو میزنم ....

۱. حاج بهین - عضو علی البدل آقایون - هم اومده بود ..... برداشت من از شخصیتش چیزی بود که کم کم خیلی از برداشتهام هم بهم ثابت شد ..... نمیگم برداشتم چیه چون به خودش ربط داره و خیلی هاش هم فقط در چارچوب مدیده نو بیستر .....

۲. مدتها بود مشتاق بودم دفتر کهربا ۲ رو ببینم . دفتری که بارها و بارها وصفشو از کهربا شندیده بودم .... حتی تصمیم جدی گرفته بودم که از کهربا بخوام که دفترشو بده بهم بخونم . نمیدونم چی شد که حس کردم اون دفتر کرم رنگ - قهوه ای خیلی کم رنگ - روی میز همون دفتر مذکوره ( احیانا رفتار حامد ۳ و شاید هم حساسیت کهربا روی اون دفتر باعث شد چنین برداشتی کنم ) دستم رو بردم جلو ولی .... کهربا دستشو محکم گذاشته بود روش . یه بار دیگه با حرکتم اصرارمو نشون دادم و اون هم با دستش انکارشو .... گفتم لابد چیزی داره که نمیخواد من بخونم . بی خیال شدم ولی دیدم که یهو دفترو حل داد جلو روم . مردد بودم که برش دارم یا ندارم !! کنجکاویم گفت بردار !! من هم برداشتم  چه فایده وقتی گفت خانم منتظری نخونینش !! و خودش یه صفحه رو باز کرد و .... نیاز نبود چیزی بگه !! اسم خودمو وسط صفحه دیدم . به اسم کوچیک نوشته بود . به همین خاطر از روی شوخی گفتم دفتر رو ندین به کس دیگه ای بخونه !! اون جمله رو که خوندم فکم افتاد .... البته چیز تازه ای نبود . تکراری بود ولی چون نقل قولی بود از کسی که خیلی خیلی قبولش دارم برام تا حدی تعجب بر انگیز بود . ( راستشو بخواین انتظار نداشتم که ....) - با اجازه کهربا این قسمت رو دقیق نقل قول میکنم - :

" .....

امروز توی سلف از علی خدایاری پرسیدم که بهتره که خانم مداح عضو اصلی مدید باشه و یا خانم منتظری ٬ چند تا نصیحت کوچولو بهم کرد که برام جالب بود . حرفاش رو پایین نقل میکنم :

مداح رو که نمیشناسم ولی منیره ٬ قرار نیست زیر کار در بره ٬ توی کارهای جمعی فوق العاده کار میکند ٬ فقط یادش رفته که باید یه ذره سنگین تر باشه ٬ یادش رفته که دختره و یزدی ٬ باید یک بزرگتر ٬ تو هم نه ٬ حامد یا نقوی باهاش حرف بزنه و کارهاش رو براش توجیه کنه.

....."

اون پاراگراف رو دوباره خودم . راست میگفت .... دفتر رو به کهربا پس دادم . روی کاغذ خودم که داشتم نت برداری میکردم نوشتم " اصلا خوشم نیومد . از چی ؟ از خودم " رفتم توی فکر . حرفای علی رضا دهقان و اون دوستش - علی اکبر خان - و حرفای حامد دهقان و حرفای بقیه افراد توی ذهنم میلولید . دفتر رو گرفتم و اون پاراگراف رو برای خودم نوشتم ( گفتم شاید روزی برسه که به دردم بخوره و ازش درسی بگیرم ) دیدم کهربا یه تیکه کاغذ جلوم گذاشت . خوندمش - البته با مکث - نوشته بود " چیزی رو که خوندید کاملاْ تغییر کرده ٬ خودتون را الکی ناراحت نکنید ٬ ناراحتیتون بی مورده ٬ بی خیال " ولی من ناراحت نبودم فقط یه کم جا خورده بودم چون .... ولی مطمئنم که خوشحالم از اینکه لااقل میدونم بقیه چی پشت سرم میگن ..... جواب کهربا رو با sms دادم " اتفاقا خوشحال شدم نظر بقیه  هم دونستم. من ناراحت نیستم فقط جدیدا حوصله هیچی رو ندارم ولی خیلی دلم میخواد بقیه دفترتون رو بخونم".....

۳. یه کاریکاتور کشیدم و دادم دست نقوی . بهش توصیه کردم که فقط خودش ببینه .... نمیگم چه شکلی بود چون در چارچوب مدیده و حتی نمیخوام بقیه مدیدیا بدونن که چی کشیدم . فقط امیدوارم خود نقوی منظورم رو از اون کاریکاتور بفهمه ..... اگه هم نفهمید لااقل به معناش فکر کنه و اگه هم خیلی دوست داشت بدونه بیاد و از خودم بپرسه .

۴. بحث سر مسئولیتها بود و داشتن به هر کسی مسئولیتی میدادن. باز مثل دفعات قبل لام تا کام حرفی نزدم . خودم به کمیته طراحی و دکور و تزئینات علاقه داشتم ٬ حتی وقتی اولش که همه برای قبول مسئولیت دو دل بودن نزدیک بود مسئولیتش رو قبول کنم ولی .... نمیدونم چرا باز زبونم رو موش خورد و هیچی نگفتم . حتی در مورد کمیته تبلیغات و اطلاع رسانی هم مشتاق بودم ولی .... حرفم توی گلوم گیر کرده بود مدتها بود که این قدر به چیزی مشتاق نبودم ولی باز جلوی خواسته ام رو گرفتم . خودم میگفتم هر آن ممکنه دلم بترکه ..... نمی دونم چرا ٬ ولی جلوی علاقه خودم وایسادم و این بزرگترین زخمی بود که امشب به دل خودم زدم . الان هم که بهش فکر میکنم دلم میلرزه ..... بی خیال !!! بی خیال !!! اوی بی خیال شو دیگه .....

۵. بحث سر برنامه ای بود که زمانش با یکی دیگه از برنامه ها تلاقی داشت و صحبت سر این بود که مسئولیتش کار سخته ..... گفتم : " یکی میتونه مسئولیت این کار رو بر عهده بگیره که توی کار دوم مسئول هیچ کمیته ای نشده ". دقیق منظورم این بود که باز هم هستند کسایی که میتونن کاری انجام بدن و همون آن مثال خودم رو زدم که چون مسئول هیچ کمیته ای نشدم حاضرم این کارو بکنم یعنی به طور دقیق تر منظورم با خودم بود .... به محض اینکه حرفم تموم شد از حرف خودم پشیمون شدم . قاط زده بودم . داشتم چی کار میکردم ؟!! از کاری که این قدر بهش مشتاق بودم دوری کردم بعد اومد پیشنهاد همکاری دادم ؟!! دیوونه شدم من نه؟!! حرف نزنم بهتره !!!  اصلا به من چه ؟!! من قراره فقط توی جلسه حضور داشته باشم . قرار نیست مسئولیتی بر عهده بگیرم . اینا خودشون خود دانند .....

"

- منیر چه ات شده ؟!! داری مغرور میشیا !!! کاری نکن که حق رو بدم به رحیمه !! بگم اون راست میگه .... راست میگفت ٬ تو فقط میخوای یکی بیاد و منتت رو بکشه !! تا کسی ازت کاری نخواد براش انجام نمیدی !!؟

- نمیدونم .... نمیدونم ..... دارم دیوونه میشم . یه دوگانگی ٬ یه نا متعادلی ٬ یه حس غریب ٬ یه .... نمدونم این چیه که داره توی ذهنم میلوله .

نمیدونم .... نمیدونم ..... حتی اون روزی که میرجلیلی به خاطر عکس ها باهام دعوا کرد ٬ حتی اون روزی که حامد گفت نیاین مهم نیست ٬ حتی اون روزی که خونم توی جلسه به جوش اومد و من فقط پسورد گروه رو واگذار کردم ٬ حتی اون روزی که .... مدتهاست که از هیچی ناراحت نمیشم چون تصمیم گرفته بودم دیگه نمونم . ولی نه !! اون روزی که توی جلسه دعوا شد و خونم به جوش اومد ناراحت شدم . نه از دست حامد ٬ نه به خاطر حرفاش ٬ نه به خاطر حرف بقیه که بعد از رفتنم پشت سرم گفتند - و من شنیدم چون پشت در وایساده بودم - نه به خاطر عکسا ٬ نه به خاطر .... من ناراحت شدم فقط به خاطر اینکه همه فکر کردند من قهر کردم ولی قهر نکرده بودم .....

"

بی خیال !! اصلا به من چه ؟!!

۶. کهربا گفت در جواب sms تون باید بگم اشکال نداره بخونین و دفتر رو داد دست من و ازم قول گرفت که کس دیگه ای نخونه !! ( نزدیک بود رحیمه ما دو تا رو از وسط نصف کنه ٬ چون از کنجکاوی داشت میترکید) خوشحال شدم ٬ از اینکه دیدم بهم اعتماد کرده حس رضایت خاصی داشتم . با خودم گفتم به این اعتمادش احترام میگذارم .... منم در جوابش دو تا کلمه گفتم که .... جلسه شیر تو شیر بود کسی نفهمید من چی گفتم ولی مهم اینه که خودش فهمید و همین باعث شد که ....* این دفعه استثنائا سانسور در چارچوب کهرباست * (هم به نفع منه که چیزی نگم هم به نفع اونه که من در موردش به کسی چیزی نگم .... به خصوص توی وبلاگ که هر کی خواست به راحتی میتونه بیاد بخونه)

۷. جلسه دیگه تموم شده بود . پای برگه رو امضا کردیم و وسلام .... اوه اوه یادم اومد که هنوز کاریکاتوره دست نقویه .... به موقع رسیدم !! لای تقویم نقوی رو باز کردم و برگه رو بیرون کشیدم . کسی حواسش به من نبود . با خیال راحت برگه رو گذاشتم لای دفتر و ..... حس کردم یه نگاهی داره منو می پاد . به خودم اومدم دیدم که نگاه حامد هم به اون کاغذه . کسی نفهمید چی شد حتی یک کلمه هم راجع به اون کاغذ چیزی نگفته بودیم ولی هم من میدونستم اون دنبال چی بود و هم اون میدونست من قرار نیست به همین آسونیا کاغذ رو بدم ببینه . وقتی دیدم داره میاد طرفم بدون اینکه چیزی بگم در رفتم و او هم بدو بدو دنبال من !!! وقتی از حرکتم فهمید که از پسم بر نمیاد بی خیال شد - میتونم بگم تا اون زمان در مورد اون کاغذ حرفی نزده بودیم ولی کلا توی حرکاتمون یه خواستن و انکار بود .

دیگه جلسه به طور علنی و عملی تموم شده بود  ولی هنوز کسی از اتاق بیرون نیومده بود . من دم در وایساده بودم ٬ همه سرشون به کار خودشون بود . حامد اومد جلو . گفت خانم منتظری یه سوال دارم بهش جواب میدین ؟ گفتم بستگی داره سوالتون چی باشه . گفت فقط قول بدین ناراحت نشین . یه ذره اخمام رفت تو هم . ته فکرم دلخور بودم ازش ٬ از اینکه باز هم فراموش کرده .... بارها و بارها گفتم - چه به او چه به کسای دیگه - " من اگه توی جمع بهم بگن بالای چشمم ابروهه خیلی زود ناراحت میشم ولی اگه خارج از جمع و توی یه صحبت دو نفره ٬ طرف مقابلم چیز خیلی بد هم بهم بگه ٬ حتی منو بزنه ٬ قرار نیست ناراحت بشم " . گفتم بپرسین . گفت چرا هیچ مسئولیتی قبول نکردین؟ ( کاملا اشاره داشت به حرفم که توی مورد ۵ خط دوم گفتم ) این دفعه بی پرده گفتم چون قصد استفا داشتم . احساس کردم حالتش عوض شد . حرفش رو خورد . منتظر بقیه حرفش بودم ولی او با چشماش از من خواست حرف بزنم - شاید هم اشتباه کردم و نمیخواست حرف بزنم - حرف خاصی نتونستم بزنم چون پشت سر هم بچه ها از اتاق بیرون میومدن و من دائم مجبور می شدم حرفمو بخورم .... کلی حرف داشتم و کلی سوال که باید جواب میگرفتم . لااقل وظیفه خودم میدونستم که بهش بفهمونم این تصمیمم قبل از درگیری هایی هست که بین ماها به وجود اومده .... باید بهش می فهموندم که من هیچ مشکلی با او ندارم و .... باید بهش میگفتم که چون بهین آیین قصد استفا داشت و همه در حال راضی کردن او بودن من روم نمیشد استفا بدم مگر نه زود تر از اینا این حرفمو میزدم .... باید بهش می فهموندم که حتی باعث و بانی درگیری هایی که ایجاد شد همین تصمیم من بود نه کس دیگه ای .... باید بهش می فهموندم .... میخواستم حرف بزنم ولی نمیخواستم خودم حرف بزنم ٬ منظورم اینه که نمیخواستم به خودی خود حرف بزنم ٬ میخواستم یکی ازم بخواد که حرف بزنم و بعد من شروع کنم به حرف زدن ( شاید حق با رحیمه باشه ٬ من دارم ناز میکنم ) ولی حتی حامد هم ازم نخواست حرف بزنم . فقط گفت ناراحت میشم و رفت .....

۸. کهربا حرف داشت واسه گفتن . نمیدونم چرا ؟!! من که از خدام بود . حس کنجکاویم ارضا میشد ولی او چی؟!! واسه چی میخواست باهام حرف بزنه ؟! واسه چی میخواست در مورد ..... * و باز هم سانسور در چارچوب کهربا *

۹.نمیدونم .... نمیدونم ... باید بیشتر بهش فکر کنم . به اینکه بمونم یا .... میمونم ولی اینجوری نه!!! باید اول شناخت پیدا کنم ٬ بعد .....

پاورقی :

۱. مدتهاست دیگه هیچ باکی ندارم از اینکه فامیلی خودمو توی وبلاگ به کار ببرم .

۲. میگم کهربا چون با این اسم راحت ترم . دوست ندارین شما بخونین آقای قاسمی .

۳. گفتم حامد چون دهقان زیاد داریم و تازه اش هم اینکه هی به کار ببرم آقای دهقان برام سخته !!!

پ.ن. معذرت میخوام که متن این دفعه ام پر بود از کهربا و حامد ولی اگه دقت کنین نقوی و بهین آیین و رحیمه هم تا حدی نقش داشتند ..... و بلوریان هم !!!

+ نوشته شده در  2007/2/15ساعت 2:30  توسط منیره.م  | 

الان کلاس انالیز دارم و داشتم . حوصله ام سر رفت پا شدم اومدم بیرون . ساعت ۳ هم قراره بریم نمایشگاه . خیلی وقته دلم یه جوریه . می خوام بنویسم ولی وقت نمیکنم . اصلا از وقتی که خوانندگان وبلاگم هر کدوم یه اتفاقی واسشون افتاده و دیگه به وبلاگم سر نزدن دیگه حس نوشتن هم ازم گرفته شده . مگر نه کلی حرف داشتم بزنم . از محرم امسال بگم ، از ۵ بهمن به بعد، از ماجراهای تاسوعا و عاشورا ، از برنامه های مدید ، از خودم ، از رحیمه ، از دور و بریامون ، از اتفاقایی که واسمون افتاده و خدا به خیر گردونه آخر عاقبت همه مونو .... میگم . هر وقت حسش برگشت ....

+ نوشته شده در  2007/2/13ساعت 14:4  توسط منیره.م  | 

اولین جلسه مدید هم برگزار شد ... خیلی حال کردم !! بیشتر به خاطر اینکه مدید این دور خیلی با هم هماهنگ هستند و هوای هم رو دارن .

 یادم نیست گفته بودم یا نه که من و یکی دیگه از خانم ها رای سومی شدیم و برای انتخاب اینکه کدوممون علی ابدل باشیم و کدوم اصلی قرار بود دوباره رای گیری بشه .... خلاصه قبل از انتخابات با رضایت من هماهنگی هایی انجام شد که بعدا کف بعضی ها برید  خوب من با ۹ رای شدم علی البدل  و اون دوستم شد اصلی  البته من هم رای اوردم اونم ۲ تا  که یکیش مال رحیمه بود و از روی حواس پرتیش به من رای داده بود و دومیش هم معلوم نبود برای کدوم بنده خدایی بوده که یا در جریان تبانی ما نبوده یا منو زیادی قبول داشته و یا شاید هم برای دلخوشی من بهم رای داده

یه رای گیری دیگه هم بود . اونم انتخاب دبیر بود درسته که یه کاندید - آقای محمد رضا نقوی - بیشتر نداشتیم ولی به هر صورت رای گیری انجام میشد . به شخصه رسالتی بر گردنم بود که باید قبل از انتخابات انجام میدادم و دادم ( به اونایی میگم که میگفتن توی این دانشگاه به هیچ احدی اعتماد ندارن ) توی این رای گیری دومیه کسایی که علی ابدل بودن نمیتونستن رای بدن ( من نمیتونستم رای بدم ) ولی .... آقای نقوی یه کار بامزه کردند که من بعدش معنی واقعی کارشون رو فهمیدم ...

خودتون بودین ٬ حاضر بودین به خودتون رای بدین ؟!!

وقتی صدام زدند و برگه رایشون رو بهم دادند فکر کردم میخوان برگه اشون رو جمع کنم ولی وقتی دیدم برگه رایشون سفید بود مونده بودم این کارشون چه معنی داره ؟!! ولی وقتی منظورشون رو رسوندند که میخوان من عوض خودشون رای بدم و نظر خودم رو روی برگه بنویسم تازه میفهمیدم که چرا !!؟ من عوض خودشون بهشون رای دادم !! با اینکه میتونستم مثل یکی از بچه ها به یکی دیگه رای بدم . این جوری هم نشون دادند نظر من واسشون مهمه هم اینکه دیگه مجبور نبودند اسم خودشون رو روی کاغذ بنویسند  ...

شب خوبی بود . بعد جلسه دور هم جمع شده بودیم و بحث میکردیم ولی من از بحثهایی که بیشتر از ۲ نفر توش شرکت میکردند هیچی نمیفهمیدم . چون داشتم از سردرد میمردم . توی ۵۰ ساعت اخیر هر ۱۲ ساعت فقط ۳ ساعت خوابیده بودم . با این حال تا آخر جلسه رو موندم .... شیرینی هم بهم نچسبید . اونم شیرینی ای که .... بی خیال ! مهم نیست !!!

+ نوشته شده در  2007/1/5ساعت 10:56  توسط منیره.م  | 

مقدمه : مطلب امروز من بیشتر از متن اصلی ٬ پینوشت داره . پینوشت هاش در مورد مراسم انتخابات دیشبه ولی خود متن .... به همین خاطره که متن اصلی کوتاه تر در اومد . حرفی بود که نتونستم بزنم ( زدم ولی کامل نزدم ) و چون واسم این حرف مهم تر از اتفاقات دیشب بود متن اصلی ایم قرارش دادم . هیچ ذره از پینوشت هام هم جزء ادامه مطلب نیوردم . شاید اهمیتشون از متن اصلی کمتر باشه ولی باز هم برام خیلی خیلی مهمه که زده بشه ....

یادمه اواخر ترم پیش بود ٬ بعد امتحانات ترم بود حتی . محدثه باید میموند دانشگاه و من هم jast for her " موندم . محدثه بدجوری حالش بد بود و من فقط کارم دلداری بود . دلداری که نه ! چون این یک مورد رو خدایــیــش بلد نیستم . من فقط سرش رو میگرفتم تو بغلم و اون هم آروم آروم گریه میکرد . من موهاشو از توی صورتش کنار میزدم و اون هم فقط زیر لب از دنیا شکایت میکرد . من صورتشو میوردم بالا و با انگشتام اشکاشو پاک میکردم و اون زل میزد توی چشمام . من .... او .... کاش دیشب هم من "من " بودم و او هم " او " ....

پ.ن.

۱.به یکی گفته بودم " میترسم از این انتخابات ٬ میترسم رای نیارم " . گفت " مگه چه قدر مهمه رای بیاری یا نه ؟ " من هم میگم " مهم نبود رای بیارم یا نه . مهم این بود که با رای و یا بدون رای من مدیدی هستم ٬ مجمع دانشجویان یزدی دانشگاه " ولی در مورد ترسم .... ترسم از این بود که اگه رای نیارم این شعارم رو فراموش کنم . ترسم از این بود که مثل خیلی های دیگه فقط حرف بزنم و موقع عمل جا بزنم . ترسم  از این بود که چون عضو مجمع نشدم یادم بره مدیدی هستم ٬ مجمع دانشجویان یزدی دانشگاه .

 ۲.انتخابات در کل خوب بود . با اینکه موقع سخنرانی من حول کرده بودم و چیزی که میخواستم بگم یادم رفته بود ( اگه بگم دیدن آقای نیکوکاران باعث فراموشی آنی من شد ٬ زیاد هم اغراق نکردم )

 ۳. روند شمارش آرا برام خیلی جالب بود . رحیمه کنارم نشسته بود و دائم خدا خدا میکرد فلانی رای بیاره و یا فلانی نیاره ولی برای من اهمیتی نداشت کی رای بیاره و کی نیاره . حتی رای اوردن خودم هم برام مهم نبود ( اگه مهم بود لااقل خودم به خودم رای میدادم . که ندادم!! )

۴. نوبت رسیده بود به گزارش عملکرد مدید قبلی .... کلی حرف داشتم واسه گفتن . حرفا و سوالاتی که هر بار شخصی از آقای بلوریان ( فامیلی به کار بردم چون اینجا نقش دبیر رو دارند ) پرسیدم منو ارجاع دادند به روز پرسش و پاسخ . هر بار که گفتم " چرا ...؟!! " گفتند روز پرسش و پاسخ جواب دندون شکن میدن .... از اینکه دیدم پرسش و پاسخ رو بعد از رای گیری انجام دادند حرصم در اومد . چون خداییش خسته شده بودم . حوصله سوال پرسیدن هم نداشتم ( سیاست جالبی بود ) با یه جمله آقای بلوریان هم بیشتر جوشی شدم . وقتی که در اومدن گفتن : " ما حتی توی تبلیغات هم نوشتیم گزارش عملکرد مدید ۴ ٬ نه نقد مدید ... "

۵. نوبت پرسش و پاسخ شد . گفتم حرفم رو میزنم . سوالاتم رو از دبیر مدید میکنم . میکوبمش ٬ میشورمش و میسابمش .... سوالایی که یک سال آماده کرده بودم از دبیر مدید بپرسم رو لیست کردم . ولی بعد پشیمون شدم . ترجیح دادم احترامی که برای شخصیت سجاد قائلم رو ارجعیت بدم بر اون دل پری که از موقعیت بلوریان داشتم . تصمیم گرفتم هیچی نگم . به بچه ها سپردم که حرفی ندارم ...

۶. کمال بیشرمی بود وقتی دیدم کسی رفت پشت تریبون و حرفهایی زد نیمه منطقی و منطقی . شاید خیلی از حرفهاش دقیق همون هایی بود که من آماده کرده بودم بگم ولی بیشرمی اش در این بود که این حرفها رو کسی میزد که .... گفتم تریبون آزاد میخوام . حالا که همه دارن حرفشون رو میزنن پس بزار من هم بزنم ....

۷. لیست رو در اوردم . اردو ٬ اتوبوس ٬ مشاوره ٬ مجله .... حرفهایی که قرار بود بزنم و ضعف مدیریت مدید رو زیر سوال ببرم شد حرفهایی که زدم و ترجیح دادم مدید رو زیر سوال ببرم ٬ مجمع دانشجویان یزدی دانشگاه . نمیدونم چه طور بعضی ها به خودشون اجازه میدند که خارج از گود بایستند و با کمال پررویی داخل گودی ها رو به سخره گیرند .... نمیدونم!!

۸. تمام مدت دستم میلرزید ٬ تمام وجودم میلرزید ولی وقتی اومدم تشکر کنم تمام بدنم آروم شد . اومدم بگم از فلانی تشکر میکنم ولی ترجیح دادم اسم نبرم حرف فلانی رو تکرار کنم . گفتم : " تشکر میکنم از تمام کسایی که دلشون میسوزه برای مدید و مدید رو دوست داشتند و خواهند داشت ... " نمیدونم حق مطلب رو ادا کردم یا نه . ولی انتظار داشتم کسی که مدید رو دوست داشت و خواهد داشت بفهمه که منظورم اون بوده نه کس دیگه ....

۹. تنها باری بود که از صحبت کردن پشت تریبون راضی بودم . چون کاری رو کردم که واقعا دلم میخواست بکنم ....

۱۰. نتایج انتخابات هم مشخص شده بود . همونهایی رای اورده بودند که میخواستیم بیارند - با عرض معذرت من فقط دخترها رو گفتم و البته بعضی از پسرا - به قول آقای دهقانپور ایشاا... غم آخرمون باشه .... همه به غیر از اعضا رفتند و جلسه شده بود جلسه رفع سوء تفاهمات  از زهرا شولی پز و کهربا گرفته تا من و ....

۱۱. میگن : " زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد " . نفس خبیسم نذاشت که نگم . دوباره اذیتش کردم . هیچ وقت این شکلی ندیده بودمش . نشست و من فقط نگاهش کردم .... حس بدی داشتم . زیر لب چیزی میگفت و من مات و مبهوت نگاش میکردم . حاضر نبود سرشو بیاره بالا ولی من حاضر بودم دنیام رو بدم ولی از دلش دربیارم ....

۱۲. دیشب خوابم نمیبرد و بعد از ۲-۳ ساعت بیخوابی یه خواب آروم داشتم . یادمه آقای بلوریان دم آخری به بچه ها میگفتن " از امشب کابوساتون شروع میشه . کابوس مدید " ولی من کابوس ندیدم و اگه هم قرار بود ببینم کابوس مدید نبود کابوس ....

+ نوشته شده در  2006/12/25ساعت 10:20  توسط منیره.م  | 

 

 بارها گفته ام که از کسی که خودش رو درست حسابی معرفی نمیکنه و به صورت ناشناس توی وبلاگم نظر میده متنفرم .... دلیلش هم بماند !! ولی خواهشا اگه میخواین من راحت باشم و دیگه مشغولیت فکری نداشته باشم نه آدرس وبلاگم رو به کسی بدین و نه حوص سر به سر گذاشتن و ناشناس نصیحت کردن به سرتون نزنه چون حسابی این جور کارا اعصاب منو به هم میریزه !!! ممنون


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2006/12/16ساعت 15:21  توسط منیره.م  | 

چه جشنــــــــی بود ؟!!! تــــــــــوپ  میخوام بگم چی شد امشب منتها چون امکان داره فردا اول صبح مسافر باشم بهتره برم بخوابم !! (الان ساعت ۱۲:۳۰ هست) شایدم بعد از ظهر بیام . خدا داند !!

 دارم از سردرد و گشنگی میمیرم !! هیشکی منو دوست نداره !!  کسی بهم شام نداد بخورم  ولی نه !! امشب فهمیدم خیلی ها دوستم دارن وقتی رنگ پریده داداشم رو میدیدم که میگفت "همین جا بمونین تا دکش کنم" و یا وقتی قیافه بابا جون که قیافه اش دیدنی بود و دائم مواظب بود کسی جلو نیاد !! و یا حتی الهه و رحیمه که بیشتر از من حرص میخوردن و از ترس میلرزیدن و یا (عزیز دلم) فاطمه که آخر شب توی بغلم گریه میکرد و میگفت : " منیر دوستت دارم" ...

میگم . میگم !! حتما میگم . انشاء ا... میشینم توی خونه و حسابی تایپ میکنم !! و یه چیزی که خیلی میخواستم به بعضی از همشهری هام بگم : " جون من شما ها دیگه حرص نخورین !! منو که دیدین ! خونسرد تر از این حرفا بودم . شماها هم سعی کنین با این موضوع کنار بیاین."


الان ساعت ۶:۳۰ هست . یعنی ۶ ساعت بعد از پست بالا !!  من هنوز خوابگاهم و انشاءا... حدود ۱۲ ساعت دیگه میام یزد !! (پشیمون شدم صبح بیام . چون کلی کار دارم . تازه اش هم ترجیح میدم این یه بار رو دیگه پیش رحیمه و دوستش که از یزد اومده دانشگاه ما بمونم ) . ميخوام بنويسم . تمام اتفاقاتي كه ديشب افتاد و باعث بي خوابي ام شد دیدم خیلی زیادی میشه اگه امروز ۲ بار وبلاگ رو آپ کنم و چون این مطلب ادامه قبلی بود اونو همین جا اضافه کردم .... از اونجايي شروع ميكنم كه بعد از ظهر توي سايت بودم و از دست عالم و آدم گله داشتم !!

ادامه مطلب رو دوست داشتين بخونين !! نخواستين هم بهم بگين تا خودم واستون تعريف كنم !!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2006/12/13ساعت 0:23  توسط منیره.م  | 

قبل از اینکه یه دختر یزدی باشم . یک انسان هستم و آزاد !! بابا و مامان دارم و سه تا هم آبجی دارم . شاید داداش ندارم ولی این قدر بزرگتر دارم که نیازی به آقا بالاسر و وکیل وصی ندارم !! هر کاری میکنم هم به خودو اعتقادات خودم ربط داره !!! فکر هم نمیکنم تا حالا کاری کرده باشم که مایه شرمندگی بابام باشه چه برسه به مایه شرمندگی همشهری هام !! از همه کس انتظار داشتم به غیر از همشهری هام . چون فکر میکردم تنها کسایی که توی دانشگاه میتونن به خوبی درکم کنند اونا هستند . که الان فهمیدم در اشتباه بودم !! همه آدما از یه کرباسن !! خودخواه و مغرور و خودبین .... لااقل بگین من چه کار اشتباهی کردم که فکر میکنین مایه آبرو ریزی برای یزدی هام؟!!

+ نوشته شده در  2006/12/11ساعت 14:59  توسط منیره.م  |