تبليغاتX
ساعتها غارتگران عمرند

ساعتها غارتگران عمرند

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید .·´¯`·._.·´¯`·. داستان غم پنهانی من گوش کنید

نازنین وقتی وارد سایت میشه یه ریتم حرف میزنه. گاهی یه وقتایی هم که حرف میزنه دقیق حرف نیم ساعت پیششه و با توجه به اینکه یه نفس حرف میزنه حرص آدم در میاد (ما با بچه ها به این نتیجه رسیدیم که نازنین آلزایمر زودرس داره) ولی من خیلی دوستش دارم. ته دلش هیچی نیست. خیلی چرت و پرت میگه ها ولی بعضی وقتها یه چیزایی میگه که کف آدم میبره. یا حتی شعر خوندنش رو خیلی دوست دارم. همیشه شعرای نابی توی آستینش داره. شعر «دلاویزترین شعر جهان» رو هم او بهم نشون داد و گفت جالبه بخونش و الان هم يه شعر با حال ديگه :

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند
تا کاج جشن‌های زمستانی‌ات کنند

پوشانده‌اند "صبح" تو را "ابرهای تار"
تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

ای گل گمان مبر به شب جشن می‌روی
شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

یک نقطه بیش فرق "رحیم" و "رجیم" نیست
از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه است که قربانی‌ات کنند

 شعر از فاضل نظری

+ نوشته شده در  2008/2/9ساعت 17:34  توسط منیره.م  | 

«دوستت دارم» را

من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !

 ....

 

تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !

اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،

نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !

«دوستم داري» ؟ را از من بسيار بپرس !

«دوستت دارم» را با من بسيار بگو !

فریدون مشیری


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2008/1/16ساعت 2:59  توسط منیره.م  | 

حکایت دوربین خریدن ما هم شده حکایت کلاغی که اومد راه رفتن کبک رو یاد بگیره راه رفتن خودش رو هم یادش رفت

به سلامتی !!

بابا جان بهم نارو زدن نه تنها موبایل رو گرفتن بلکه دستور فرمودند "دوربین بی دوربین"

با اینکه چهار روزه کارم شده فقط گریه و یاد آوری هرچی بدبختی کشیدم ولی چون  در این موارد بچه گوش حرف کنی هستم ۴۰۰ تومان نقد توی کیفم داره خاک میخوره  ( باور ندارین ؟! بیاین ببینین . نقده چون پولیه که خودم کم کم جمعش کردم و چون اجازه خرج کردنش بهم داده نشد عصبانیم  )

از هر چی دیکتاتوره بدم میاد


و شعری از پژمان بختیاری :

در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد

کس جای در این خانه ی ویرانه ندارد

دل را به کف هر که دهم باز پس آرد

کس تاب نگهداری دیوانه ندارد

در بزم جهان جز دل حسرت کش ما نیست

آن شمع که می سوزد و پروانه ندارد

گفتم مه من از چه تو در دام نیفتی؟

گفتا چه کنم دام شما دانه ندارد

در انجمن عقل فروشان ننهم پای

دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد

تا چند کنی قصه اسکندر و دارا

ده روزه ی عمر این همه افسانه ندارد

برای دانلود شعر با صدای علیرضا افتخاری اینجا کلیک کنید .

+ نوشته شده در  2007/9/9ساعت 0:7  توسط منیره.م  | 

شعری از حسین پناهی :

هیچ وقت
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
امشب دلی کشیدم 
                 شبیه نیمه سیبی
 که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ ها
                             ناپدید ماند

سعی خودم رو کردم که نقاش خوبی باشم لااقل به خاطر دوست خوبم سیما :

سیب

+ نوشته شده در  2007/8/16ساعت 14:6  توسط منیره.م  | 

logo

توی این یک هفته چندین بار یادی از فرهاد کردم ( فرهاد کوهکن رو نمیگم . فرهاد خواننده رو میگم . همون که میخوند " یه شب مهتاب ٬ ماه میاد تو خواب ... " ) یکیش وقتی بود که برای هر روز هفته یکی رو تایین کردیم واسه مطلب نوشتن . مهسا میگفت " بی خیال هفته خاکستری بشین آخه خیلی ناامیدانه میخونه " ولی من خوشم اومده ازش :

هفته خاکستری

 

شنبه روز بدی بود ، روز بی حوصلگی

وقت خوبی که می شد ،غزلی تازه بگی

 

ظهر يکشنبه من ، جدول نيمه تموم

همه خونه هاش سياه  ، روی خونه جغد شوم

 

صفحه کهنه يادداشتهای من

گفت دوشنبه روز ميلاد منه

اما شعر تو ميگه که چشم من

تو نخ ابره که بارون بزنه

 

آخ اگه بارون بزنه

آخ اگه بارون بزنه

 

غروب سه شنبه خاکستری بود

همه انگار نوک کوه رفته بودن

به خودم هی زدم از اينجا برو

اما موش خورده شناسنامه من

 

عصر چهارشنبه من ، عصر خوشبختی ما

فصل گنديدن من ، فصل جون سختی ما

 

روز پنجشنبه اومد ، مثل سقاهک پير

رو نوکش يه چيکه آب ، گفت به من: بگير بگير!

 

جمعه حرف تازه ای برام نداشت

هر چی بود پيش تر از اينها گفته بود.....

 

شهيار قنبری

پ.ن.اینجا رو کلیک کنین فکر کنم آهنگش پخش بشه . آخه هنوز خودم امتحانش نکردم ...
+ نوشته شده در  2007/7/17ساعت 0:49  توسط منیره.م  | 

از علافی بیش از حد رفته بودم وب گردی .... با خوندن  یه مطلب از وبلاگ یکی از دوستان یاد یه شعر از سیمین بهبهانی افتادم . این روزها حال عجیبی دارم . شما هم این شعر رو بخونین بد نیست ...

 

" دیوانگی از : سیمین بهبهانی "

 

یارب مرا یاری بده ، تا خوب آزارش دهم

هجرش دهم، زجرش دهم، خوارش کنم، زارش کنم

از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین

صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم

در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری

از رشک آزارش دهم ، ازغصه بیمارش کنم

بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم

چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم

گوید میفزا قهر خود ، گویم بکاهم مهر خود

گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم

هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای

رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم

چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از سودای من

منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم

گیسوی خود افشان کنم ، جادوی خود گریان کنم

با گونه گون سوگندها ، بار دگر یارش کنم

چون یار شد بار دگر ، کوشم به آزار دگر

تا این دل دیوانه را راضی ز آزارش کنم

 

" پاسخ دیوانگی از : ابراهیم صهبا "

 

یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی

نازت کشم نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی

بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم

باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی

گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود

با قهر و مهرت خوشدلم ، کز عشق بیمارم کنی

من طایر پربسته ام ، در کنج غم بنشسته ام

من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی

من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام

یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی

ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان

رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی

گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی

کامم دهی کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی

 

  " سیمین بهبهانی در جواب ابراهیم صهبا "   گفتی شفا بخشم ترا ، وز عشق بیمارت کنم یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم ؟ گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم 

 

" ابراهیم صهبا در جواب سیمین بهبهانی "

 

دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی

در اشکها غلطان شوی ، دیگر نمی خواهم ترا

گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی

شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم ترا

گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی

تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم ترا

گر بازگردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا

ای سنگدل ، ای بیوفا ، دیگر نمی خواهم ترا

 

+ نوشته شده در  2007/7/12ساعت 11:12  توسط منیره.م  | 

وسط جاده ابریشم وایساده بودم و به ساعتم یه نگاه انداختم . ساعت 8:35 صبح و تا تالار 6 راهی باقی نمونده . امتحان ساعت 8 و نیم شروع می شد ...

یه نگاه به پشت سرم انداختم و به این فکر کردم که " بی خیال !! هیچ اجباری نیست . نمیخوای درس بخونی , نخون !! "

صدای بابام توی گوشم پیچید که می پرسیدند " منیر درساتو که میخونی "

و توی ذهنم داد زدم " نه ! خسته شدم !! دیگه نمیخوام بخونم . یعنی مدتهاست که نمیخوام و نمیخونم "

ولی باز خفه شدم و گفتم " انشا ا... "

ولی امروز میبینم واقعا دیگه نمیتونم !!

من خودم رو پیدا کردم . هدفم و راه رسیدن به هدفم رو هم .

ولی نمیدونم چرا وسیله اش رو پیدا نمیکنم .

همین قدر میدونم که این راهی که دارم میرم اشتباهه .

منتظر یه وسیله هستم ....

یکشنبه ۲۷ / ۳ / ۸۶


ساعت 7 صبح شده بود و بلاخره تصميم گرفتم برم بخوابم . تمام شب رو يا با برنامه هاي روي کامپيوتر ور ميرفتم يا توي جمع کردن کلکسيون رحيمه به اون کمک مي کردم . از بچگي علاقه داشتم کلکسيون خودنويس يا اسکناس و جاسوئيچي جمع کنم و امشب هم مجبور شدم به خاطر درس حشره شناسي دوستم دنبال حشرات راه بيفتم ....

دو ساعتي بود که رحيمه هم رفته بود خوابيده بود . من هم بيکار بودم و با اين حال اصلا خواب توي چشمام نميومد . دائم استرس امتحان فردا رو داشتم . استرس جالبي که ناشي از بي خيالي بود ....

ديشب تصميم خودم رو گرفته بودم . با وجود 7 واحد افتاده دادن آخرين امتحان حماقت محض و علافي بود . چاره اي به غير از حذف پزشکي ندارم . بالا تر از سياهي که رنگي نيست . فوقش حذفم هم قبول نشه استاد منو ميندازه . که اونم با قبل توفيري نداره !!

رگ بي خيالي زده به کله ام و چاره اي ندارم که بشينم ببينم امتحان چهارشنبه کي تموم ميشه تا برم دنبال استاد ....

*

با اغلب دوستان حرف زده بودم . يعني مدتهاست که حرف ميزنم و هيچ کي صدام رو نميشنوه . شايد هم ميشنوند و حرفام رو به شوخي ميگيرند . مگر نه داشتن يه طويله گوسفند يا يه باغ کوچولو توي يکي از دهات يزد کجاش خنده داره . کي گفته به من نمياد اوج آرزوم همين دو مورد باشه ؟؟؟

درسته زیادی آرمانیه و برای کسی مثل من تقریبا غیر قابل تحمل ولی ....

دوست دارم دور از ماشین و دود باشم . میخوام توی طبیعت باشم . چون زاده طبیعتم ولی نه طبیعت بدون تکنولوژی .

رحیمه بهم خندید . گفت تو هم خر میخوای هم خرما !! گفتم کدوم از این دو تا با هم تناقض داره ؟؟؟؟

من تکنولوژی رو بر میدارم میبرم جایی که دوست دارم . نه اینکه بخوام به خاطر تکنولوژی جایی بمونم که دوست ندارم .

مامانم میگفتند دلم خوش بود که لااقل تو یکی از رشته و دانشگاهت راضی هستی . راضی بودم . الان هم هستم ولی نه با وجود این نظام آموزشی !!

هدفم از درس خوندن چیه ؟؟ یادمه همیشه ارزوم بود معلم بشم . تازه اونم از نوع دبستان و پیش دبستانی . حالا چه فرقی میکنه لیسانس ریاضی داشته باشم یا ...

*

با صدای یکی از هم اتاقی های رحیمه از خواب پریدم . کل مدتی که تونسته بودم بخوابم یکی دو ساعت بیشتر نبود .

از روی شوخی بد جور طرف بهم پیله کرده بود که بلند بشم درس بخونم . همه بیدار شده بودند و رفته بودند پی کارشون . این وسط فقط من بودم که خواب زده شده بودم .

میخواستم یه جور از شرایط فعلی فرار کنم .

رفتم طرف پنجره اتاق و تهدید کردم که اگه اذیت کنی خودم رو از پنجره می اندازم پایین .

هنوز داشت میخندید گفت "این که فایده نداره فوقش دست و پات میشکنه و خودت عذاب میبینی . برو طبقه چهارم نکنه ... "

جمله رو تموم نکرده بود که حرفشو تایید کردم و با چشای نیمه بسته راه افتادم طرف طبقه چهارم . پیمودن پله ها باعث شده بود خواب از سرم بپره .

بالا که رسیدم نمیدونستم برای چی اومدم اینجا ؟؟؟

برگشتم و مثل بچه ها دنبال یه سر پناه بودم . یه کم دنبال رحیمه گشتم ( دنبالش میگشتم که بیاد هم اتاقیشو از اتاقشون بیرون کنه ) و بعد که دیدم نیستش رفتم توی نماز خونه خوابیدم ....

کل خواب صبحم همون یکی دو ساعت بود و بعدش که دوباره یکی دو ساعت خوابیدم . از صبح تا حالا روی پا هستم و تمام روز رو با کامپيوتر ور رفتم . کل بعد از ظهر رو فيلم ديدم . يه فيلم کمدي به نام " مادر شوهر " با بازي جنيفرلوپز و اون يکي هم يه فيلم رمانتيک به نام " دخترها " . داشتم به این فکر میکردم که کاش درس خوندن هم این قدر اجباری نمیشد . لااقل این جوری آدم رغبت میکرد درس بخونه ...

سه شنبه ۲۹ / ۳ / ۸۶


پ.ن. امروز سالگرد درگذشت دکتر علی شریعتی بود . چرا آزاد مردان و آزاد اندیشانی مثل ایشون این قدر زود فراموش میشند ؟؟ اسطوره های ما کجا رفتند ؟؟

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی نوای گرم خود را در گلویم سخت بفشارد

بدینسان بشکند دائم سکوت مرگبارم را

+ نوشته شده در  2007/6/19ساعت 23:39  توسط منیره.م  | 

نبسته ام به کس دل

نبسته کس به من دل

چو تخت پاره بر موج رها رها رها من

........

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من

هوای گریه با من

پ.ن : شعر از سيمين بهبهاني . خواننده همایون شجریان . منبع سایت ایران پارس

( برای دانلود موسیقی میتونین روی این کلیک کنید )


این کلیپ هم تقدیم به همسهریام (البته با حفظ سند)

MP3 - 3.7 Mb
مخام برم
کلیپ مخام برم با گویش یزدی

پ.ن : خواننده و شاعرش رو نمیدونم کی هستند !! منبع وب سایت شخصی صادق نقاش زاده یزدی

+ نوشته شده در  2007/6/11ساعت 13:40  توسط منیره.م  | 

ghasedak

قاصدک هان چه خبر آوردی ؟

از کجا و از که خبر آوردی؟

خوش خبر باشی اما

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی

انتظار خبری نيست مرا

نه زياری ، نه ز ديار و دياری ، باری

برو آنجا که ترا منتظرند

برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

قاصدک در دل من ، همه کورند و کرند

دست بردار از اين در وطن خويش غريب

قاصدک تجربه های همه تلخ ،

با دلم می گويند ،

که دروغی تو دروغ

که فريبی تو فريب

قاصدک هان ، ولی آخر ايوای

راستی آيا رفتی با باد ؟

با توام ، آيا کجا رفتی آی ،

راستی آيا جايی خبری هست هنوز ؟

مانده خاکستر گرمی جايی ، در اجاقی ؟

طمع شعله نمی بندم

خردک شوری هست هنوز ؟

قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گريند .

مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  2007/5/13ساعت 19:17  توسط منیره.م  | 

یه سری مطلب خوندم که خیلی ازشون خوشم اومد توی ادامه مطلب مینویسم ....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/4/17ساعت 1:56  توسط منیره.م  | 

بودیم و کسی باور نداشت که هستیم

بگذار نباشیم شاید بدانند که بودیم .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/4/6ساعت 17:18  توسط منیره.م  | 

از سوسک مي ترسيم ... از له کردن شخصيت ديگران مثل سوسک نميترسيم.

از عنکبوت ميترسيم ... از اينکه تمام زندگيمون نار عنکبوت ببنده نمي ترسيم.

از خوب سرخ نشدن کوکو سبزي ميترسيم ... از سرخ شدن ادما از خجالت نميترسيم.

از سرما خوردگي ميترسيم ... از سرخورده کردن دوستامون نميترسيم.

از شکستن ليوان ميترسيم ... از شکستن دل ادما نميترسيم.


اين شعر کانديداي شعر برگزيده سال 2005 شده. توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره :

وقتي به دنيا ميام، سياهم،

وقتي بزرگ ميشم، سياهم،

وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم،

وقتي مي ترسم، سياهم،

وقتي مريض ميشم، سياهم،

وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم...

و تو،

آدم سفيد،

وقتي به دنيا مياي، صورتي اي،

وقتي بزرگ ميشي، سفيدي،

وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي،

وقتي سردت ميشه، آبي اي،

وقتي مي ترسي، زردي،

وقتي مريض ميشي، سبزي،

و وقتي مي ميري، خاکستري اي...

و تو به من ميگي رنگين پوست


و این زمینی ها چه موجودات عجیب و پیچیده ای هستند. حتی موقع ورود به دنیای خود می گریند.

همدیگر را ناگه دوست دارند و به همین سرعت از هم متنفر می شوند.

به هم اعتماد و بیشترشان به هم شک دارند.

هدیه می دهند و در عین حال از هم می دزدند.

چه زیبا همدیگر را می بوسند و چه راحت به دار می اویزند ...

و زود تمام می شود زندگی مضحک و پوشالیشان


تو اگر مي دانستي

که چه دردي دارد

خنجر از دست رفيقان خوردن

هرگز از من نمي پرسيدي

که چرا تنهايي

+ نوشته شده در  2007/3/29ساعت 21:37  توسط منیره.م  | 

این چه رسمیه که " بعضی ها " بدون اینکه از آدم بپرسن براش فال میگیرن ؟!!!

آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم

خاک می‌بوسم و عذر قدمش می‌خواهم

من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا

بنده معتقد و چاکر دولتخواهم

بسته‌ام در خم گیسوی تو امید دراز

آن مبادا که کند دست طلب کوتاهم

ذره خاکم و در کوی توام جای خوش است

ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم

پیر میخانه سحر جام جهان بینم داد

و اندر آن آینه از حسن تو کرد آگاهم

صوفی صومعه عالم قدسم لیکن

حالیا دیر مغان است حوالتگاهم

با من راه نشین خیز و سوی میکده آی

تا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم

مست بگذشتی و از حافظت اندیشه نبود

آه اگر دامن حسن تو بگیرد آهم

خوشم آمد که سحر خسرو خاور می‌گفت

با همه پادشهی بنده تورانشاهم

بگذریم .... چه کارا کردین تو این دو روز؟ با کیا عید دیدنی کردین ؟ چه قدر عیدی گرفتین؟ اصلا مهمه؟! من دو از عیدی هایی که گرفتم بد جوری بهم چسبید ک یکی پول غلنبه ای بود که از بابایی گرفتم و از ایشون بعید بود . یکی هم پولی بود که از دایی رضا ( دایی وسطیم) گرفتم و چون دفعه اولش بود و به قول خودش حقوق اول خیلی خیلی بهم حال داد .

مخ من که دیگه به طور کل تعطیله .... مثل هر سال تو ایام عید هنگ کرده و قاط زده . بد جوری ویروسی شده .... زده به کله ام که بی خیال درس بشم . خدا رو شکر این فکر هم مثل بقیه فکرام زود سرد میشه و تبش میخوابه مگرنه بدبخت بودما .....

امشب مراسم دامادی داداش " محمد " بود منم با اینکه دعوت بودم ولی چون حوصله نداشتم ( به خصوص حوصله اجازه گرفتن ) بی خیال شدم .... انشاء ا... عروسی داداش بعدیم

+ نوشته شده در  2007/3/23ساعت 1:12  توسط منیره.م  | 

داشتم وبلاگ پسر عمه ام رو میخوندم که دیدم یه تیکه از مقاله " دوست داشتن از عشق برتر است " دکتر شریعتی رو زده ... یادم اومد که خیلی وقته مطلب عاشقانه نزدم  تازه اش هم من خیلی خیلی به اون مقاله علاقه دارم و حتی خوندن اون مقاله رو هم به خیلی ها سفارش کردم . پس چرا تا به حال خودم اون مقاله رو توی وبلاگم نزده ام ؟!! خدا داند !!!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2006/12/22ساعت 14:49  توسط منیره.م  | 

خوب !! دیشب اصلا خوابم نبرد . همش تو این فکر بودم که اشتباهم تا چه حد بزرگ بود ؟!! لعنت به این تجربه که خیلی وقتا سود نداره همش ضرره ... ولی ناحقی نمیکنما !! تجربه جالب و احمقانه ای بود ... ولی بهتره بهش فکر نکنم دیگه به قول معین جون "گذشته ها گذشته" . آخی یاد این ترانه کردم ... یاد دایی جان و نود و یکمین آهنگ Mp3 اش ....

مخور غم گذشته, گذشته ها گذشته
هرگز به غصه خوردن, گذشته بر نگشته

به فکر آینده باش, دلشاد و سرزنده باش
به انتضار طلعت, خورشید تابنده باش

عمر کمه صفا کن, گذشته رو رها کن
اگه نباشه دریا, به قطره اکتفا کن

قسمت تو همین بوده که بر سرت گذشته
نکن گلایه از فلک, این کار سرنوشته

عمر کمه صفا کن, رنج و غم رو رها کن
اگه نباشه دریا, به قطره اکتفا کن

زندگی شوق من غمگینش مکن
....

عمر گران می گذرد, خواهی نخواهی
سعی بر آن کن نرود رو به تباهی

مطلب دل را طلب از سوی خدا کن
زان که بود رحمت او لایتناهی

عمر کمه صفا کن رنج و غم رو رها کن
اگه نباشه دریا, به قطره اکتفا کن

+ نوشته شده در  2006/11/30ساعت 13:44  توسط منیره.م  | 

به نام خدا
تنها بود تنها و نمی دونست با این تنهاییش چه کنه نمی دونست رازهای دل خودشو به کی بگه.روزها گذشت تا اینکه یکیو پیدا کرد کسی که فکر می کرد دلی داره مثل اون دلی که باسه یه هم صحبت پرپر میزنه.دلی که بال بال می زنه تا شاید یه جفت باسه خودش پیدا کنه.
خیلی تغییر کرده بود همه بهش می گفتن تو چرا اینقدر شادی شنگولی!!!........ اما یه چیزی از درونش میگفت که این شادی ناپایداره و اون بازم مثل قبل تنها می شه.اما اون مقاومت می کرد آخه حتی باورشم باسش سخت بود که اونو از دست بده......
کم کم داشت روز دیدار نزدیک می شد داشت پولاشو جم می کرد تا اون روز کم نیاره تا بهش نگن گدا.داشت خودشو آماده میکرد تا بهترین لباساشو بپوشه تا بهش افتخار کنن بگن اونم بچه خوشتیپه.....!!!
اما افسوس افسوس که در غروب یه روز گرم تابستون در یه غروب دلگیر جمعه در جمعه ای که همه منتظرن منتظرن تا یکی بیاد به کمکشون انتظار اون به پایان رسید.همه چیز خراب شد همه آرزوهاش بر باد رفت فقط یه روز مونده بود اما حالا اون مونده و یه دنیا حسرت حسرتی که تا عمر داره تو دلش می مونه آخه اون دل بسته بود حتی خودشم نفهمیده بود که چرا این طوری شد.پیش خودش می گفت ای کاش  می دونست داره تاوان کدوم گناهشو میده بد جوری می سوخت.آخه چرا  فقط یه روز مونده بود اما تو چند لحظه همه چی رو سرش خراب شده بود .گریش گرفته بود نمی دونست چه کار کنه نه می تونست فریاد بکشه و نه می تونست ساکت باشه.آخه اون حق داشت بدونه که چرا همه چیز خراب شد.اما بازم یه راه بیشتر نداشت و اون.........
سکوت و سکوت تا شاید اون دلی که باید فریاد سکوت این دل شکسته رو بشنوه .به نرم بیاد و حداقل راضی شه که به حرفاش گوش بده.شاید خدا فریاد این دلو  به اونی که می خواد برسونه یا شایدم اونی که جمعه روز اونه این کارو باسش بکنه.آخه اونا فقط اشک های اونو دیدن آخه اونا فقط می دونن اون تو چه حالیه آخه فقط از اونا بر میاد که این کارو بکنن..........
اما اون هنوزم امید داره امید داره که اون دوباره برگرده.بیاید ما هم براش دعا کنیم تا به اونی که می خواد برسه
+ نوشته شده در  2006/6/13ساعت 15:25  توسط منیره.م  | 

بالاخره تونستم این مطلبو بفرستم....
ميخوام يه شعر بنويسم  در جواب  يكي كه با اينكه هيچ وقت نقاش خوبي نبود ولي اون شب دلي شبيه نصف سيب كشيد  كه واسه من خيلي عزيزه . بعد از يك سال و نيم خيلي ديره ، مگه نه؟! ولي من يادم نميره كه لغزش دستاش نذاشت هيچ وقت  بفهمم زير آواري از رنگ چي پنهون كرده؟

 

تو به من خنديدي    و    نميدانستي

               من به چه دلهره از باغچه همسايه

                                                 سيب را دزديدم

باغبان از پي من تند دويد

                سيب را دست تو ديد

                                غضب آلوده به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتي و هنوز

     سالهاست كه در گوش من آرام آرام

           خش خش گام تو تكرار كنان

                                        ميدهد آزارم

و من انديشه كنان

    غرق اين پندارم

     كه چرا " خانه كوچك ما سيب نداشت؟ "

+ نوشته شده در  2006/2/3ساعت 10:43  توسط منیره.م  | 

 دیشب داشتم فکرش میکردم که شاید بهتر باشه خیلی چیزا رو نگم . ولی وقتی جواب دوستمو دیدم . گفتم اینجوری شاید بعضیا از حالم خبر دار میشن و برام بهتر باشه.

یه شعر از سهراب که میدونم خیلی دوسش داره:

خانه دوست کجاست؟

در فلق بود که پرسید سوار.
                          آسمان مکثی کرد.
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
"نرسیده به درخت،
                کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
                      و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است.
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر بدر می آرد،
           پس به سمت گل تنهایی می پیچی،
دو قدم مانده به گل،
          پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
          و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد.
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی:
      کودکی می بینی
                رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی
             خانه دوست کجاست"

+ نوشته شده در  2006/1/22ساعت 10:6  توسط منیره.م  | 

با اینکه میدونم دیر شده ولی باز خیلی حرف داشتم برای گفتن . مشکل اینجاست که کامپیوتر خونه واسه فرستادن اذیت میکرد.دیروز داشتم یه مطلب میخوندم نوشته بود "سه جمله ای که به زبون اوردنش مشکله اینا هستن: دوست دارم٬ معذرت میخوام و درخواست کمک". ولی من دلمو به دریا زدم و  بلاخره گفتم . بهشون گفتم .... الانم هنوز از گفتنم پشیمون نیستم. تا ببینم چی پیش میاد .( امیدوارم بد برداشت نکرده باشن)

اینم واسه اونایی که فکر میکنن ما دخترا نمیتونیم کسی رو دوست داشته باشیم :

يارب مرا ياري بده، تا خوب آزارش كنم
                               هجرش دهم زجرش دهم، خوارش كنم زارش كنم
از بوسه هاي آتشين، وز خنده هاي دلنشين
                                  صد شعله در جانش زنم، صد فتنه در كارش كنم
در پيش چشمش ساغري، گيرم ز دست دلبري
                                         از رشك، آزارش دهم، وزغصه بيمارش كنم
بندي بپايش افكنم، گويم خداوندش منم
                                         چون بنده در سوداي زر، كالاي بازارش كنم
گويد ميفزا قهر خود، گويم بكاهم مهر خود
                                     گويد كه كمتر كن جفا، گويم كه بسيارش كنم
هر شامگه در خانه يي، چابك تر از پروانه يي
                                         رقصم بر بيگانه يي، وز خويش بيزارش كنم
چون بينم آن شيداي من، فارغ شد از سوداي من
                                        منزل كنم در كوي او، باشد كه ديدارش كنم
گيسوي خود افشان كنم، جادوي خود گريان كنم
                                          با گونه گون سوگند ها، بار دگر يارش كنم
چون يار شد بار دگر، كوشم به آزار دگر
                                              تا اين دل ديوانه را، راضي ز آزارش كنم.

+ نوشته شده در  2006/1/14ساعت 11:18  توسط منیره.م  |