تبليغاتX
ساعتها غارتگران عمرند

ساعتها غارتگران عمرند

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید .·´¯`·._.·´¯`·. داستان غم پنهانی من گوش کنید

بعد از ۶ ماه٬ تازه یک ماه پیش فهمیدم پدر هم اتاقیم هم شغل پدر من هستند! و چه عجیب است این همه تفاوت بین من و او! فقط هم این نیست. خفن ترین دختر خوابگاه هم٬ چنین است. نمیدانم مشکل از شغل پدرانمان است که یکی را  این جور بار میاورد و دیگری را .... یا مشکل از جامعه کنونی است؟!

امشب یکی رو پیدا کردم که درست مثل خود من است! پدرش را دوست دارد و به شغل پدرش افتخار میکند. منتها (و به دلایل خاص خودش) تمام سعیش را میکند که در نت نه تحت تاثیر موقعیت شغلی پدرش قرار گیرد و نه چیزی درباره عقاید شخصیش بگوید (این که من فهمیدم هم به خاطر حس کنجکاوی و ششم خودم بود) از آشناییش خوش وقتم!

پ.ن. امشب کلی یاد اون مطلب افتادم که در مورد dadyام نوشتم.

+ نوشته شده در  2008/4/20ساعت 2:31  توسط منیره.م  | 

۲ ماه و نیم پیش کامنتی گذاشتم در وبلاگ یکی از دوستان (اینجا) که هر روز که از آن میگذرد بیشتر به عمق آن پی میبرم :

اگه دوستی ها و دوست داشتن ها واقعی باشه هیچ وقت به یادش به خیر خشک و خالی خاتمه نمیشه.

جواب نویسنده این بود :

کامنت گذاشته بودی خواستم مخالفتم را با کامنتتان اعلام کنم
خواستم بگم که بالاتر از عشق مادر و فرزند چیزی نمی شناسم اما می شناسم هزاران انسان را که مادرشان را سالهاست از دست داده اند و امروز فقط می گویند...یادش بخیر...! خوشحال می شوم نظرتان را بشنوم...

و جواب من :
حق با شماست بالاترین عشق و عشق واقعی عشقیه که مادر به فرزندش داره. ولی اشتباهتون اینه که در نظر نمیگیرین هیچ فرزندی عشقش به اندازه عشق مادرش نمیشه. به همین خاطره که هیچ وقت هیچ مادری فرزندش رو فراموش نمیکنه ولی این فرزند ناخلفه که گاهی مادرشو فراموش میکنه

پا را فراتر میگذارم!! برایم سوال است چه طور کسی که ادعا میکند یکی را خیلی دوست دارد -عاشقش است و یا همین شعارهای رمانتیک دیگر- با کوچکترین حرکتی از طرف مقابلش ، از او متنفر مشود؟؟

مگر معنای دوست داشتن چیست؟

چرا میگویند مرز بین دوست داشتن و نفرت اندازه یک تار مو بیشتر نیست؟

پ.ن. من قبول ندارم!! حدااقل در مورد خودم اینگونه نخواهد بود! وقتی میگویم یکی را دوست دارم (یا حالت کلی تر! وقتی میگویم کل جهان را دوست دارم) مطمئنا هیچ وقت از او متنفر نخواهم شد. حتی اگر آن یک نفر به من بگوید «برو گم شو دختره احمق ....»
پ.ن.۲. این پست سه مخاطب دارد: ۱. مخاطب دائمم که همیشه بوده و هست. ۲. مخاطب خاصم که خودش فهمید. ۳. مخاطب عامم که همه شماها هستید و جدی دوست دارم بدانم جوابتان به سوالاتم چیست؟
+ نوشته شده در  2008/2/23ساعت 5:5  توسط منیره.م  | 

+ نوشته شده در  2008/1/6ساعت 18:38  توسط منیره.م  | 

فکر میکنم یک سالی بشه که این داستان رو خوندم. مدتها بود که دنبالش بودم تا بقیه هم بتونن بخوننش. داستان جالبیه!

روزی مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود وادعا میکرد که زیباترین قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعیت زیادی جمع شدند. قلب او کاملا سالم بود وهیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. مرد جوان با کمال افتخار، با صدایی بلند تر به تعریف ازقلب خود پرداخت. ناگهان پیر مردی جلوی جمعیت آمد وگفت : «اما قلب تو به زیبایی قلب من نیست»

مرد جوان وبقیه جمعیت به قلب پیرمرد نگاه کردند.قلب او با قدرت تمام می تپید، اما پراز زخم بود. قسمتهایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود; اما آنها به درستی جاهای خالی را پرنکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده میشد. در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچ تکه ای آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند وبا خود فکر میکردند این پیرمرد چطور ادعا میکند قلب زیباتری دارد.

مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و خندید وگفت: «تو حتما شوخی میکنی... قلبت را با قلب من مقایسه کن.قلب تو فقط مشتی زخم وخراش وبریدگی است» پیرمرد گفت: «درست است قلب تو سالم به نظر میرسد اما من هرگزقلبم را با قلب تو عوض نمیکنم. می دانی، هر زخمی نشانگر انسانی است که من عشقم رابه او داده ام من بخشی از قلبم را جدا کرده ام وبه او بخشیده ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده است که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام. اما چون این دو عین هم نبوده اند گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند، چرا که یادآور عشق میان دو انسان هستند. بعضی وقتها گوشه هایی از قلبم را به کسانی بخشیده ام، اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند. اینها همان شیارهای عمیق هستند. گرچه درد آورند اما یاد آور عشقی هستند که داشته ام. امیدوارم آنها نیز روزی بازگردند و این شیارهای عمیق را با قطعه ای که من درانتظارش بوده ام، پرکنند. پس حالا میبینی که زیبایی واقعی چیست؟»

مرد جوان بی هیچ سخنی در حالی که اشک از گوشه چشمانش سرازیر میشد به سمت پیرمرد رفت. از قلب جوان و سالم خود قطعه ای بیرون آورد وبه پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد وبخشی از قلب پیر و زخمی خود را  در جای زخم قلب مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه کرد سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود.

پ.ن. قلب من شیارهای عمیق زیادی داره. برام مهم نست چه قدر طول بکشه تا شیارها با تکه های قلب دیگران پر بشه. مهم اینه که یاد آور عشقه. یاد آور عشقی که به تمام کاینات و مخلوقات خدا دارم. یادآور عشقم به آدما. (کاش ...)

+ نوشته شده در  2007/12/4ساعت 16:9  توسط منیره.م  | 

امشب ماه کامل بود و من دیوانه تر از همیشه ....

یاد دوستی افتادم. او هم مثل من٬ ماه کامل را دوست دارد.

دوست مشترکمان را دیدم و .... هزاران بار از خود پرسیدم «چرا؟!»

درکش برایم سخت است. مثل مرغ پر بسته ای بودم که نه قدرت پرواز دارد نه جرئت آواز. میدانستم دلیل محکمی برای این کارش دارد. نپرسیدم چرا٬ ولی دوست داشتم خودش بگوید.

دوست ندارم ناراحتی اش را ببینم. با خودم گفتم «هر جور راحت است»

یکی بگه "اصلا به تو چه؟!"

 ماه شب چهارده

مناظره خسرو با فرهاد رو يادتونه؟! (اگه يادتون نيست به اينجا مراجعه کنيد) يه بيتش بود که ميگفت :

بگفتا گر نیابی سوی او راه

بگفت از دور شاید دید در ماه

بگفتا دوری از مه نیست در خور

بگفت آشفته از مه دور بهتر

يادمه وقتی معلممون شعر رو معني میکرد. بهمون گفت «گذشتگان اين باور را داشتند که ديوانه اگردر ماه نگاه کند، ديوانه تر خواهد شد. فرهاد در اين بيت به اين باور اشاره دارد و آن را به اصلاح و مصلحت خود نمي داند، چون ديوانه تر نمیشود» امشب دو بار یاد این شعر کردم.

۱. وقتی دوستم گفت که به خاطر مصلحت عده ای تصمیم گرفته از ماه دور باشه (این جمله تمثیلیه)

۲. وقتی ساعت ۲ نصف شب کلید در خوابگاه رو از ناظر گرفتم و رفتم توی محوطه٬ عکاسی کردن.

+ نوشته شده در  2007/11/25ساعت 3:13  توسط منیره.م  | 

وقتی اعتماد کنی به جاده و صاف بودن جاده ٬ همین میشه !! با صورت میری تو یه درخت و صورتت زخمی میشه !

اشکال از جاده نیست .  اونی که اشکال داره تویی ! تویی که سرت رو میندازی پایین و فکر میکنی حالا که جاده صافه پس هیچ مشکلی پیش نمیاد . یادت رفته که توی این جاده درخت ها هیچ وابستگی ای به جاده ندارن ؟!

پ.ن. ناظر خوابگاه گفت خیرم گذشته و بهتره صدقه بدم !! تازه متوجه زخم صورتم شدم .

+ نوشته شده در  2007/11/11ساعت 15:5  توسط منیره.م  | 

باغ

شاد تر و پر شور تر از همیشه بودی . چرخیدی و چرخیدی ٬ با دوچرخه ات میچرخیدی و سر تا سر باغ را طی میکردی . باغ زیبایی بود و من محو تماشای تو ٬ در آن زیبایی . دوچرخه ات را دوست داری و من تو را !

خندیدی و با خندیدنت مرا می خنداندی . می چرخیدی و از دیدن خنده ها من سر مست تر می چرخیدی . دور زدی و به طرفم آمدی . وقتی رسیدی دوچرخه ات را رها کردی و ....

پشمان شدی ! یا ترسیدی ؟! گوشه ای نشستی و دیگر نخندیدی . محو تماشای نگاهم شدی . خنده بر لبانم خشکید ! فکر اینکه اینها همه خیال است دیوانه ام کرد . 

 از تو روی برگرداندم و عزم رفتن کردم .

دنیا بالای سرم چرخید . شاید هم خودم چرخیدم . چرخیدم و چرخیدم ٬ چشمانم بستم و جز سیاهی چیزی ندیدم .

دستی دستانم را گرفت و از روی زمین بلندم کرد . هر چه گشتم تـــــــــو را ندیدم ! 

+ نوشته شده در  2007/10/29ساعت 14:8  توسط منیره.م  | 

از دورویی متنفرم : از دروغ آدمها و بی معرفتی دوستان !!

 

از دروغ متنفرم .

امروز بارها و بارها احساس در قفس بودن کردم !! به خاطر دروغ هایی که شنیدم !

 

از بی معرفتی هم ....

و هم اکنون قلبم در دستانم شکست !! به خاطر بی معرفتی کسانی که دوستشان داشتم !

 

حق با شازده کوچولو ست !

....

حق با پری کوچولو ست !

....

 

روزه سکوت میگیرم و با هر چه دروغ و بی معرفتی است می جنگم !!

جمعه ۴/۸/۸۶

+ نوشته شده در  2007/10/26ساعت 17:55  توسط منیره.م  | 

rose

اي تنها انگيزه ام براي نفس كشيدن !

تو كتاب بسته اي هستي كه هر چه ورقش ميزنم بيشتر تشنه آموختنش ميشوم .

تو لطيف ترين گلي هستي كه سالهاست آرزوي داشتنش همراه با من است.

عطر تو تمام وجودم را فرا گرفته و هر شامگاهان مرا به آتش ميكشد .

 

نميدانم اين عشق است يا هوس ؟! دوستي است اين ، يا ديوانگي !!

 

بارها در خواب و بيداري با تو سخن گفته ام و طعم شيرين در کنار تو بودن را با تمام وجود حس كرده ام .

بارها درخیال سينه ام راشكافته ام و قلبم را براي پيشكشي به تو در دستانم قرار داده ام .

 

و تو ارمغانم را باز پس فرستادی !!

 

کاش ميشد قلبم را با قلبت قسمت ميکردم و جزئی از وجودت میبودم .

کاش ميشد چشمانت عشقانه میافتم .

کاش دستانت به گرمی دستان من بود و آغوشت براي من خالي !

 

و باز امروز با تو بودم و در تو سوختم !!

+ نوشته شده در  2007/10/25ساعت 18:36  توسط منیره.م  | 

 

شاید اسمش رو بذارین صورت مسئله پاک کردن ولی مدتهاست هر چیزی که باعث آزار ذهن و روحم میشه رو از خود دور میکنم .

حجت.د ٬ امیر.آ ٬ سمپاد ٬ خونه ٬ وبلاگ 

و حتی (شاید ٬ روزی) :

 تـــــــــو

 

آرشیو نظرات

+ نوشته شده در  2007/10/4ساعت 13:33  توسط منیره.م  | 

بارها گفته ام و بار دگر میگویم :

از آدمهای دروغگو و دورو متنفرم

حرف دروغ رو هم به ندرت فراموش میکنم

+ نوشته شده در  2007/9/30ساعت 0:13  توسط منیره.م  | 

عکسش رو برداشتم فقط به این خاطر که ....

چه دلیل داره دلیلشو اینجا بگم ؟!

این روزها به سه نفر عشق میورزم

شازده کوچولو ٬ پری کوچولو

 

و تـــــــــو

 

+ نوشته شده در  2007/9/29ساعت 0:43  توسط منیره.م 

در آغاز دوست داشتم اونی که خودش رو "مهم نیست" معرفي کرده رو مخاطب قرار بدم :

فکر نمیکردم وبلاگ من در حدی باشه که حتی ارزش یاد کردن از عزیزانی چون "ولی نیکوکاران" رو داشته باشه . نمیدونم چرا فراموش کردم !! شاید چون این رزها کمتر مسجد میرم . شاید چون حتی معرفتم هم مثل ایمانم بر باد رفته . شاید چون ....

پارسال اول مهر ماه بود که توي mailneveshteha نوشتم :

دیشب که به بچه های سال بالایی یزدی سری زده بودم خبر رسید که ولی نیکوکاران (یکی از ۸۲ ای های عمران یزدی) دار فانی را وداع گفته . علت را جویا شدم گفتند : مثل اینکه در زمین فوتبال در حال بازی کردن بوده که ایست قلبی میکند .... حداوند برای مادرش و پدرش صبر عظیم عنایت فرماید . من خودش را که تا به حال ندیده بودم ولی اخوی گرامی اش - نبی نیکوکاران (فوق برق) - یکی از افراد مجمع هست . به هر حال قرار بود امروز بعد از ظهر یک تشیع جنازه کوچک در مسجد دانشگاه برگزار شود که متاسفانه پزشک قانونی اجازه ترخیص جنازه را نداد و زمان تشیع جنازه هنوز معلوم نیست .

 امیدوارم روحش شاد و روانش آرام باشد

خيلي کم لطفي است که ياد نکردن امسال من رو به حساب اختلاف سليقه ( و نه اختلاف عقيده ) با برادر ايشون بذارين . تا بوده و بوده هميشه از آقاي "نبي نيکوکاران" به عنوان يک يزدي نمونه ياد کردم و ميکنم و البته ارادت خاصي هم به ايشون دارم ( به خصوص اينکه از بچه هاي سمپاد هم هستند ) اگر هم فراموش کردم صرفا به اين خاطر بود که "ولي نيکوکاران" رو فقط اسما ميشناختم و اون هم بعد از وفاتشون . بزرگان بايد ياد کنند که انشاء ا... ميکنند .

توي مجمع هم ، من در حدي نيستم که بتونم تنهايي کار خاصي رو انجام بدم ولي باز .... روي چشم . ( نميدونم چرا اغلب بچه يزدي ها پيشنهادهاشون رو غير مستقيم ميدن . چرا نميرين با دبيرمون رک حرف بزنين ؟! )

يادش گرامي و روحش شاد


 مطلب دوم رو میتونین توی ادامه مطلب بخونین .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/9/26ساعت 4:59  توسط منیره.م  | 

ساعت۲ و ۴ دقیقه بامداد اول مهر سال ۸۶ است.

تا پایان پاییز ۲۱۵۷ ساعت و ۵۶ دقیقه دیگر باقیست .

این دو ساعت چه سخت گذشت .

با ۲۱۵۸ ساعت دیگر چه کنم ؟!

پ.ن. لاف اومدم بابا !! کی گفته دوستت دارم ؟! حالا نمیخواد به خود بگیری

پینوشتِ پ.ن. اینو گفتم که حالتو بگیرم  تا باشی وقتی میای نت یه سر هم به وبلاگ من بزنی

پینوشتِ پینوشتِ پ.ن.  نمیخواد زیاد امیدوار بشی ! خودم هم نفهمیدم چی به چی شد !!

+ نوشته شده در  2007/9/23ساعت 2:13  توسط منیره.م  | 

یک هفته هنوز از بستن وبلاگم نگذشته که دوباره بازش میکنم .  وقتی mailneveshteha رو به خاطر "یه مزاحم" ( غریبه ) بستم خيلي ناراحت بودم . با اينکه اغلب مطلالبش copy-paste بود ولي به وجودش و به آپ کردن عادت کرده بودم . وقتي بستمش تنها اميدم اين بود که ديگه کسي از طريق دنياي مجازي مزاحم نميشه و روي اعصابم راه نميره . ( لعنت به اون چيزي که باعث شد امشب تمام خاطرات تلخ دو سال گذشته ام رو به ياد بيارم )

وقتي اين وبلاگ رو بستم بيشتر از دفعه قبل غصه دار شدم . انگار خودم با دستاي خودم داشتم تنها دوستم رو ميکشتم !! حدود ۲ ساله که حرف هاي دلم و خاطراتم رو اينجا مينويسم . توي اين يه هفته انگار از هميشه بيشتر تنها بودم .

اين بار هم يه نفر روي اعصابم راه رفت . منتها اين بار اون يه نفر "يه دوست" بود . يعني من فکر ميکردم يه دوسته ولي الان فهميدم .... خوب کسي که حال دوستش رو در نظر نميگيره و هر چي ميخواد ميگه ٬ بهش چي ميگن ؟! به نظرم حتي اگه حرفاش هم منطقي و درست هم باشه چون بي موقع زده شده همون بهتر که .... ( دوست ندارم ياد بعضي چيزها بيفتم )

نميدونم چرا بعضي ها يه حرف ميزنن ولي بهش عمل نميکنن ؟! منظورم با خودم هست که بارها به بقيه ميگفتم : "هر کس همان قدر ارزش دارد که برای تو ارزش قائل است" ( ربطش رو خودت بفهم )

وبلاگم رو بستم چون حوصله و البته وقت توضيح نداشتم . بستم چون بعضي از نظرها داشت روي اعصابم راه ميرفت . گفتم توضيح نميدم چون واقعا توي هفته گذشته اصلا موقعيت و روحيه مناسبي واسه توضيح دادن نداشتم . الانم دوباره باز کردم چون الان حالم بهتره . چون ديدم از اين به بعد بسته بودن وبلاگم بيشتر اعصابم رو خورد ميکنه . چون ميدونم اين بار با عامل بستن وبلاگ يه وقتايي دوست بودم ....

توي اين هفته دو بار به خاطرت گريه کردم و دو شب بي خوابي چشيدم ٬ بستمه ديگه !! باور کن از ته دلم گفتم "ديگه نميخوام حتي ازم ياد کني". اميدوارم اين قدر مرام داشته باشي که ....

+ نوشته شده در  2007/9/22ساعت 1:41  توسط منیره.م  | 

دوست عزیزم ! شازده کوچولو !!

شاید نتونم برات مثل گلت باشم . شاید نتونم روباهی باشم که رامش کردی ولی میتونم بره ای باشم که آنتوان برات نقاشی کرد و بعد براش پوزبند گذاست .

.

.

گفتی دوستم داری . گفتی نامرد نیستی . گفتی .... نیاز به گفتن نبود . میشد از نگاهت هم خواند .

و چه قدر شناختن تو سخت است .

به اندازه 103 بار copy-paste و یک روز تمام Edit .  تازه "گنگ خوابیده" که تمام شود باید بروم سراغ " آتش یخزده" و بعد .... دنبال ردی از تو میگردم . باید بشناسمت تا آنچنان که شایسته وجودت هست دوستت بدارم . تا جمعه بیشتر فرصت نیست ....

گفتی پاییز اصفهان رو دوست داری . تا پاییز و اصفهان راهی نمانده . به اندازه 12 روز و 8 ساعت ، به اندازه 308 کیلومتر مسافت . منتظرت خواهم ماند . جمعه که بروم همه چیز را برای میهمانی پاییز آماده میکنم و 90 روز منتظرت خواهم ماند .

زیاد منتظرم نگذار ! دلم کوچک است و زود پژمرده میشود .

+ نوشته شده در  2007/9/10ساعت 15:55  توسط منیره.م 

ghalb 

یه مثل چینی هست که میگه "گفتن سه جمله خیلی سخته : کمک میخواهم ، معذرت میخواهم و دوستت دارم"

به راستی چه قدر سخته از دیگری درخواست کمک کنی و ترس این رو داشته باشی که جواب رد بشنوی . ولی آسان است بیان اشتباه و معذرت خواستن وقتی میدونی با این کار کدورتی رو از بین میبری . و چه قدر شیرین است بیان جمله "دوستت دارم" و شکل دادن یه رابطه دوستی ....

حاضرم رنج تحمل گذشت دو سال رو به جون بخرم ولی برگردم به دی ماه سال 84 و لذت گفتن همون یه جمله رو بچشم .

 

راستی این ژانی کیه ؟!

شاید به پای ژانی نرسم ولی من هم خیلی دوستت دارم !

+ نوشته شده در  2007/9/10ساعت 13:21  توسط منیره.م 

خیلی ناراحتم !! خیلی ....

چرا این قدر تنهام ؟! چرا کسی رو ندارم باهاش درد و دل کنم ؟! چرا ....

حتی از " تو " هم میترسم . میترسم مثل بقیه باشی . یه دوست بی معرفت . میترسم بهت دل ببندم ولی دلم رو بشکنی ....

خسته شدم ....

+ نوشته شده در  2007/9/7ساعت 10:53  توسط منیره.م 

من : "دروغگو"

چرا ادعات میشه همیشه راست میگی و وقتی بهت یادآوری میکنم که دروغ گفتی قهر میکنی؟!

تو : " آدمی که به این راحتی به بقیه بگه دروغگو .... "

درسته ! من بهت گفتم " دروغگو " و البته بعدش حرفم رو پس گرفتم ولی تو دیگه چرا ؟! چرا بهم دروغ گفتی ؟! وقتی این قدر بهت اطمینان داشتم و از درستی  کلامت مطمئن بودم ؟!! وقتی که حتی فقط برای خالی شدن دلم بهت گفتم "درغگو " و هیچ وقت کاملا به حرفم ایمان نداشتم . چرا بهم دروغ گفتی ؟! تویی که میدونی این صداقتته که من رو مجنون خودش کرده ؟! من دیوونه رو باش که فکر میکردم همیشه باهام صادق ی !!!


دو روز تمام نه خواب فهمیدم نه خوراک !! کارم شده بود حرم رفتن و توی صحن حرم بست نشستن و یاسین خواندن . دو ماه پیش ٬ چند روز پیشترش ٬ ماه کامل بود و من از هر روز دیگر دیوانه تر !! اولین باری بود که به حسود بودن خودم پی بردم و داشتم از این حسادت میمردم .... 

وقتی فهمیدم تمام این دو روز رو سر کار بودم عصبانی شدم . میخواستم کله اونی رو که سر کارم گذاشته بکنم ولی مروز که کردم دیدم این دو روز فکر هایی کردم و چیزهایی فهمیدم که .... برای من که بد نشد . باعث شد یه خبر بد رو خورده خورده هضم کنم . باعث شد که یه کم به خودم بیام که چرا ؟!! و البته برای "او" هم بد نشد . دو تا یاسین هم شد سوغات ما به "او" ....

ازش خواستم بهم بگه کی بوده ولی نگفت . هر چی هم گفتم بابا فقط میخوام ازش تشکر کنم ٬ باورش نشد . گذشت . دو ماه گذشت و این دو ماه ما را هم تغییر داد . دو ماه عذاب . دو ماه امید و دو ماه جستجو برای یافتن کسی که نمیشناسیش ولی او تو را به خوبی میشناسد ....


بد نبود !! خوب هم نبود !! اصلا به پای روایت "آنتوان" نمیرسید .... ولی از ظاهرش مشخص است مقدمه ای هست برای نوشتن جلد سوم کتاب"شاهزاده کوچولو" !

+ نوشته شده در  2007/9/5ساعت 14:39  توسط منیره.م  | 

9 ماه پیش ، 18 دی ماه سال 1385 . عید غدیر خم بود نزدیک غروب

" لعنت بر این شکم که وقتی گشنش میشه دین و ایمون یادش میره "

آخرین ذرات موزی که توی دهنش بود روی زمین تف کرد و گفت " روزه امروز به اندازه 70 سال عبادت ثواب داشت"

و من ناراحت بودم از اینکه یه شیطون واقعی شدم و ثواب 70 سال عبادت رو از یکی گرفتم .....

 

و امروز یکی از روزهای ماه شعبان . هر روز که میگذره به ماه رمضان نزدیک تر میشیم !!

از راه رسیده بودم و توی اون عرق ریزان تابستون تنها چیزی که میچسبید آب یخ بود . بعد از خوردن 2 تا لیوان آب تگری تازه یادم اومد " شکم وقتی گشنش میشه .... " یاد ظهر افتادم که توی دفتر انجمن گز - ی رو که آقای دانشجو از شهرکرد سوغات اورده بودند - رو با ولع تمام خوردم ....

اینجاست که میگن " شکم وقتی گشنش میشه دین و ایمون هم یادش میره "

کف اتاف دراز کشیدم و به پنکه بالای سرم خیره شدم . پره های پنکه که میچرخید انگار سر من هم میچرخید . تازه داشتم حرفای "او" رو هضم میکردم . یه دیدار کوتاه و غیر منتظره ..... صدای بانمکش توی گوشم میپیچید و هشدارهاش که بی وقفه به زبون میورد رو تند تند وارد مغزم میکرد . حتی صبر نکرد همون جا معنی حرفهاش رو درک کنم . گفت و گفت و گفت .... گیج شده بودم . سر زیر انداختم و گفتم " نمیدونم "

 

کاش اینجا بود و بیشتر با هم حرف میزدیم . کاش وقت تنگ نبود و میتونستم ساعتها به حرفاش گوش بدم ! کاش باز هم ببینمش و از حرف دلم بهش بگم !!

کاش اینجا بود و بهش میگفتم " میخوام ولی نمیتونم ، میخوام داستان رو عوض کنم ولی فعلا نه قلمی دارم ، نه کاغذی که داستان جدیدی بنویسم . میخوام بگم حتی ایده داستان جدید رو هم ندارم . فقط میدونم - خیلی وقته میدونستم - باید این داستان عوض بشه . اصلا قراره ته داستان جدیدم چی بشه ؟!! میخوام ولی نمیتونم .... "

 

دستم رو گذاشتم روی گوشهام تا صدای پره های پنکه رو نشنوم . فقط صدای بانمکش توی گوشهام میپیچی . نیست که بهش بگم " میخوام ولی نمیتونم .... "

+ نوشته شده در  2007/9/1ساعت 15:29  توسط منیره.م  | 

نميدونم چه شكلي شروع كنم ! بهتره سعي خودم رو بكنم كه تمومش كنم . خوب داريم ميريم مسافرت و اين بهترين فرصته كه لااقل يه خورده اعتيادم به كامپيوتر رو كنار بذارم ....

توي اين مدت از دست همه عاصي بودم . اگه دقت كرده باشين با همه دعوام شد و خيلي ها رو از دست خودم دلخور كردم . از آبجي هام گرفته تا بابام . از بچه هاي مديد گرفته تا بچه هاي سمپاد . نميدونم چه مرگيم شده . فقط ميدونم عاصي شدم . از دست همه . حتي از دست خودم . ميدونم عيب از خودمه مگر نه اين طوري نميشد ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/8/21ساعت 14:52  توسط منیره.م  | 

* ساعتها میشینم و توی خیالم باهاش حرف میزنم و مثل همیشه از راز دلم باهاش میگم . تصمیم خودم رو میگیرم که این بار که دیدمش حرفهای خیالم رو بهش بزنم ولی ...

نمیدونم چرا حتی نمیتونم توی چشماش نگاه کنم .  شاید به خاطر شرم باشه شاید هم به خاطر ترس . شرمی که حاصل عذاب وجدانه ، عذاب وجدان تمام آزار و اذیت های این دو سال . و ترس از دیدن چیزی که دوست ندارم توی چشماش ببینم .

بدون اینکه بهش نگاه کنم سعی میکنم حرفم رو بزنم ولی باز زبونم نمیچرخه . دنبال یه آرامشم . اگه بدونم به قدری زمان داریم که میتونم ساعتها سکوت کنم اون وقته که شاید بتونم بعضی از جمله های خیالیم رو بگم . حیف که همیشه به جای وقت ، عجله داره ....

 

* وقتی یکی از بچه ها میرفت پیش مامان یا بابا و ازشون مقداری پول میخواست بقیه به شوخی میگفتن "برو دم امامزاده "

دقت کردین تکدی گری بدون زحمت و دردسر مربوط میشه به امامزاده ها ؟! اگه هم طرف یه خورده حاضر بشه به خودش فشار بیاره و زحمت کارش رو بیشتر کنه میره خونه خونه شهر و از راه شریف تکدی گری پول و اموالی جمع میکنه .

اینا رو گفتم که بگم من یه جای بهتر برای این نوع افراد سراغ دارم ، اونم کوچه دادگستریه ! نمیدونم چه حکمتی داره که توی این کوچه پره از این شغل شریف ....

 

* مغازه اعرابی نزدیکیای خونمونه و اونجا وسایل برقی و الکتریکی مربوط به تلویزیون ، رادیو ، کامپیوتر و .... رو میفروشه . کابل برق کامپیوتر میخواستم و گذرم به اون ورا خورد . دم در مغازه وایساده بودم و ببر نبر میکردم که بگم "یه جین کابل میخوام!!" یا بگم "یه دست کابل میخوام!" ؟!

نه اینکه فکر کنین واحد کابل رو نمیدونم . نه !

گاهی ، سالی ، ماهی یه بار پدر جان خصلت بچگیشون گل میکنه و سر لج می افتند . مثل بچه ها که تا با یکی لج میکنن یه چیز رو پاره میکنن و یا یه چیزی رو قایم میکنن ، ایشون هم چیزی بهتر از کابل کامپیوتر پیدا نمیکنن !! با خانواده تصمیم گرفتیم برای رفع این قضیه و شیره مالیدن سر این بچه کوچولو تعداد زیادی کابل کامپیوتر برای زاپاس بخریم !!

+ نوشته شده در  2007/8/20ساعت 13:25  توسط منیره.م  | 

شعری از حسین پناهی :

هیچ وقت
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
امشب دلی کشیدم 
                 شبیه نیمه سیبی
 که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ ها
                             ناپدید ماند

سعی خودم رو کردم که نقاش خوبی باشم لااقل به خاطر دوست خوبم سیما :

سیب

+ نوشته شده در  2007/8/16ساعت 14:6  توسط منیره.م  | 

bjpدبیرستان که بودم همیشه مشاورمون وقتی میخواست از یه آدم بیش فعال اسم ببره به بابای من اشاره میکرد . یادمه گاهی بابام رو چوب میکرد و میزد تو سرم و میگفت منیره از بابات یاد بگیر و همین باعث شد کم کم سعی کنم کمتر از بابام اسم ببرم .

با اینکه خیلی بابام رو دوست داشتم ولی هیچ وقت در موردشون با دوستام حرف نمیزدم . تمام ذکر و خیرم مامانم بود . وقتی بچه ها ازم میپرسیدند بابات چه کاره اند اول یه خورده فکر میکردم و بعد میگفتم کارمند دولت . بعد تر ها وقتی میخواستم سر به سر بچه ها بذارم میگفتم بابام سرهنگ سپاه هستند . یادمه تازه سال پیش دانشگاهی بودم که دوستام فهمیدند بابام پزشکند .

2-3 سال پیش برای عده خاصی از متقاضیان کلاس های حج و زیاره گذاشتند و بابای من هم توی اون کلاس ها شرکت کردند و الان تقریبا مدیر کاروان هستند ( میگم تقریبا چون سپاه حق خروج از کشور بیش از 2 دفعه در سال رو بهشون نمیده ) سالی یک بار حج و یک بار هم کربلا ....

بعد از امتحانات این ترمم وقتی اومدم خونه دیدم یه خورده اتاقم به هم ریخته است . بعدا معلوم شد که بابا جان تا وقتی که من نبودم توی اتاقم حجامت میکردند ( من موندم از کی تا حالا این کار رو یاد گرفتند ) جدیدا هم یه استاد از تهران میاد و به صورت نیمه خصوصی بهشون طب سوزنی یاد میده .

این روزها دنبال یه خونه جدید هستند یه خونه چند طبقه با تعداد اتاق بیشتر که بتونن یک طبقه اش رو مطب کنند . خداییش وقتی پشتکار بابام رو میبینم کفم میبره ولی باز افسوس میخورم که چرا از این لحاظ هیچ شباهتی بهشون ندارم !!

+ نوشته شده در  2007/7/27ساعت 19:52  توسط منیره.م  | 

تا حالا شده یکی رو که دوست داشته باشی؟

وقتی درمورد خودش یا شغلش بد میشنوی چه حسی بهت دست میده ؟

شاید یه کم خط و مشیم با اطرافیانم فرق داشته باشه ولی هیچ وقت حاضر نبودم در مورد هم قطاران بابام بد بگم و بد بشنوم . حتی گاهی از بعضی حرف مردم خونم به جوش میومد ....

پ.ن. این روزها زیاد از بابام اسم میبردم و با نزدیک شدن روز پدر یاد بعضی از حوادث گذشته افتادم . یاد اتفاقاتی که ناخداگاه شغل بابام رو زیر سوال میبرد . یاد بعضی افراد که علنا به کسایی مثل بابام اهانت میکردند .یاد حرص خوردن ها و هیچی نگفتن هام . یاد ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/7/27ساعت 12:55  توسط منیره.م  | 

اگر با من نبودش هیچ میلی           چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟

میگن مرز بین عشق و نفرت یه تار موست . مدتی است که احساس میکردم شاید ازش متنفر شده باشم ولی دیشب فهمیدم هنوز اون تار مو پاره نشده  ....

+ نوشته شده در  2007/7/16ساعت 9:26  توسط منیره.م  | 

منیره توی این دو هفته خیلی تغییر کرده . منیره ای که هیچ وقت اتاق نبود توی این دو هفته از ۲۴ ساعت حداقل ۲۰ ساعت در روز رو روی تخت یا کنار تختش سپری کرده . دنیای قشنگیه ... زندگیم محدود شده به یه مستطیل ۲×۱ که فاصله بین تخت تا کمدش رو پر میکنه . توی ۴ ساعت باقی مونده یا میره کلاس یا سایت یا سلف . اگه کلاسش طول بکشه سایت نمیره . اگه سایت بره سلف نمیره . دنیای قشنگیه ٬ نه؟!! عادت کرده تا ۳ نصف شب بیدار بمونه و عوضش تا ۱۲ ظهر بخوابه . مدت هاست که اتاق دوستاش هم نرفته . مدت هاست حرف دلشو به کسی نزده ... دیشب دلش داشت میترکید . نمیدونست چرا ولی ....


دفتر خاطرات قدیمی ایم رو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون . ساعت حدودا ۲ و نیم نصف شب بود . سه طبقه رفتم بالا . کنار پنجره طبقه ۴ ام نشستم رو به امامزاده . تصمیم گرفته بودم که حرفام رو روی کاغذ بنویسم . داشت بارون میومد . سردم شده بود . زیب سیوشرتم رو بستم . دفترو باز کردم و یه نیم نگاهی به صفحات قبلی دفترم انداختم . آخرین خاطره بر میگرده به اواخر خرداد ماه سال پیش . دفعه قبل ترش هم اواخر اردیبهشت ماه بود (فاصله نوشتن دو تا خاطره متوالی یک ماه میشد ) یعنی دقیق یک سال پیش .... هر چی میخوندم بیشتر برام جالب میشد .... چرا این قدر زندگی من دوره ایه ؟!!

زهرا بهش گفت "روان شناسان ثابت کردند که زندگی آدمای روانی دوره ایه . یعنی هر فصل سال یه رفتار خاص دارند " رفت توی فکر ... جدی چرا زندگیش دوره ای شده ؟!! تو یه ماه مشخص به دنیا زیبا نگاه میکنه . تو یه ماه مشخص عاشق میشه . تو یه ماه مشخص فارغ میشه . تو یه ماه مشخص عصبی میشه . تو یه ماه مشخص دیوونه میشه . تو یه ماه مشخص خندون میشه . تو یه ماه مشخص شوخ میشه . تو یه ماه مشخص میزنه به کله اش و از همه بیزار میشه . تو یه ماه مشخص احساس تنهایی میکنه . تو یه ماه مشخص وبلاگشو رها میکنه . تو یه ماه مشخص سکوت میکنه .تو یه ماه مشخص.... این روال ۲-۳ سال اخیرشه .... با خودش قرار گذاشته که لااقل اشتباهات گذشته اش رو دیگه تکرار نکنه.

خدا آخر عاقبتشو به خیر گردونه ....

+ نوشته شده در  2007/5/17ساعت 13:32  توسط منیره.م  | 

الان سر کلاس آز ریاضی هستم .... نمیدونم چرا امروز کلاس این قدر شیر تو شیر شده . اصلا نمیدونم استاد چی کار داره میکنه . احتمالا داره دوره میکنه . چون دو جلسه بعد امتحان داریم .... یهو یاد حرف هم اتاقیم افتادم ....

حسین ( نامزد هم اتاقیم ) یه روز از اکرم۱ ( هم اتاقیم ) خواسته بود که بگرده و ببینه مثلث در ادیان مختلف چه معنایی داره ؟!! او هم هر چی گشته پیدا نکرده ( من هم خیلی گشتم و تنها چیزهایی که پیدا کردم نوشته ویکی پدیا در مورد ستاره داوود بود ) گفته های حسین رو از نزدیک نشنیدم ولی خیلی خوب توصیف میکرد . " آمیزش نهایت و بی نهایت، جهان دیدنی و جهان نادیدنی" ٬ " راهی به سوی فنای فی الله " . پرسید : " تو وقتی توی نماز داری حمد و سوره ( قرائت )رو میخونی به چی نگاه میکنی؟ " . " بستن چشم ها مکروهه ؟!! شنیدی که مستحبه به مهر نگاه کنن ؟!! " . " زمین ٬ بدن ما و راستای دید ما یه مثلث میسازه در مسیر قبله " . اکرم میگفت " حسین خیلی از استدلال ها رو خودش واسه خودش میکرده " : " موقع قنوت به کف دست نگاه میکنیم و باز هم بدن ودست ها و راستای دید مثلث میسازه . موقع رکوع دستها روی زانو گذاشته میشه و موقع سجده خود بدن یه مثلث میشه " ....

من از شخصیت حسین خیلی خوشم اومد ٬ از اکرم هم . حیف که روزگار بین این دو فاصله انداخت ...

پ.ن.

۱خیلی وقت نیست که هم اتاقی ما شده . هیچ وقت توی اتاق نبود و این بار دفعه اولی بود که یک روز کامل توی اتاق بند شد و از خوش شانسی من کسی توی اتاق نبود و سر صحبت باز شد ....

+ نوشته شده در  2007/5/14ساعت 17:35  توسط منیره.م  | 

یه چیزایی کشف کردم :

۱- پسرها زود تر از دخترها با بقیه صمیمی میشن . اغلبشون دوست دارن به جای "شما" بهشون بگین "تو". این رو نشونه صمیمیت و در نتیجه اعتماد طرف مقابلشون میدونن . در حالی که دخترها با گفتن "شما" آخرین درجه احترام رو به اونا ثابت میکنن ....

۲- یه عیب بزرگ من اینه ک وقتی ببینم کسی ازم بدش میاد بیشتر سمج اون میشم . و یا حتی وقتی ببینم کسی از چیزی بدش میاد بیشتر به اون چیز اصرار میکنم . خانم دکتر علوی گفت "بعضی ها کنه اند" و من یاد یکی از دوستام افتادم ....

۳- اون غریبه ای که مزاحمم میشد باز زده به کله اش . یک هفته ایه که بدجور مسئول خوابگاه رو کچل کرده . البته به لطف یکی از دوستام شماره اتاقم رو گیر اورده و چون من هم دوست ندارم تلفن هام رو جواب بدم بد جور رفته رو اعصابش. خدا به خیر گردونه ....

۴- اساس نامه انجمن سمپاد ماده ۱۰ نداره خوب البته به من هم ربطی نداره ...

فعلا

+ نوشته شده در  2007/5/12ساعت 17:37  توسط منیره.م  | 

بعد دو روز الان فهمیدم که مطلبی که پست کرده بودم پست نشده مهم نیست چی گفته بودم . مهم اینه که تصمیم گرفتم یه تغییراتی توی خودم بدم ....

با کمک یکی از دوستام بعضی از عیب های خودم رو شناسایی کردم ( چه کار سختی بود . خداییش ) و باز هم نیاز به کمک دارم . نیاز به کمک آیینه هایی که قبل از مهمونی بهم بگن صورتم پَچُله ٬ نه بعد از اینکه مهمونی تموم شد ....

اولین چیز : قدرت نه گفتن . این رو تازه فهمیدم که ندارم . دنبال کتابی به این اسمم .... اگه پیدا کردین خبرم کنین . میخوام بخونمش ....

دومین چیز : اگه درس نخونم ترم دیگه باید برم دانشگاه پیام نور . این دقیق گفته استاد راهنمای منه .

سومین چیز : چرا مثل منیره دو سال پیش نیستم ؟!! یه ادم مغرور که هیچ وقت خودش و دیگران رو کوچیک نمیکرد ....

چهارمین چیز : در خیلی از موارد نیاز به کمک ندارم . این هم بر میگرده به مورد قبل . وقتی که خودم میتونم کارهای خودم رو به تنهایی انجام بدم ٬ چه نیازی هست که به دیگران رو بزنم ؟!!

پنجمین چیز : برای هر کس همون قدر ارزش قائل باشم که اونا برام ارزش قائل هستند . چه اهمیتی داره حرف بعضی از افراد ؟!! وقتی اونا حرفای من واسشون مهم نیست ؟!!

ششمین چیز : یکی از اصلی ترین مشکلاتم از اینجا ناشی میشه که اغلب حرفام رو توی وبلاگم مینویسم و خیلی ها در جریان کارهام هستند . پس بهتره یه کم محدود تر کنم ( این نکته رو سه نفر مختلف توی این هفته بهم یادآوری کردند )

هفتمین چیز : تو بگو ....

+ نوشته شده در  2007/5/8ساعت 14:12  توسط منیره.م  | 

۱- یه سوال : روی یشونی آدما نوشته خر هستند یا نه؟!! پس چرا این قدر تابلوهه که من خرم ؟!!

۲- خیلی وقته دنبال یکی هستم که بتونم باهاش درد و دل کنم . یکی که حرفم رو بشوه بتونه منطقی برخورد کنه و هر وقت لازم بود نصیحتم کنه ....

رحیمه که جدیدا بد جور تو خودشه و ... بدون دلیل از هر کسی به غیر از من دفاع میکنه . اوایل فکر میکردم واقعا کارهای من مشکل داره ولی وقتی دیدم که از بعضی ها صرفا به خاطر اینکه ... خدا !! حتی این قضیه رو هم نمیتون توی وبلاگم بنویسم . آخه چرا ؟!! .... دیشب وقتی به رحیمه گفتم که احسان دهقانور چه sms ای بهم زده ٬ انتظار داشتم یه ذره بهم حق بده که از دست این یارو ناراحت باشم ولی وقتی دیدم که بی دلیل همه تقصیرا رو انداخت سر من بیشتر حرصم در اومد . تا مدتها خوابم نبرد . داشتم به این فکر میکردم چرا دیگه نمیتونم بهش حرف دلم رو بزنم ؟!! همش بر میگرده به اون اتفاقاتی که توی تابستون افتاد . الان هم .... یکی ازم خواست که یه قضیه رو به هر کسی بگم الا رحیمه ...

محدثه هم که دهن لق تر از این حرفاست که بتونم حرف دلم رو بهش بزنم . اصلا این یارو بچه تر از ایناست که بتونه بهم کمک کنه ... هم اتاقیم هم که فقط دنبال اینه که از من و دور و بریهام سوتی بگیره تا بتونه دانشگاه رو پر کنه !! میمونه فاطمه مبشری که .... وای چرا فاطمه این جوری رفتار میکنه ؟!! چرا این قدر با مسائل تعصبی برخورد میکنه؟!! چرا جرئت نمیکنم بهش بگم با فلان پسری چنین برخوردی داشتم یا با فلان دختری سر فلان قضیه ای دعوام شد؟!! چرا در این موارد فقط نصیحت میکنه و همه تقصیرها رو میذاره گردن من ؟!!

آبجی هام اگه بودند یه کم راحت تر بودم . حیف که اونا هیچ کدوم از آدمای اطرافم رو نمیشناسند که بخوان قضاوت منصفانه بکنند . به پسر جماعت هم که دیگه اعتماد چندان ندارم .... می مونه !! می مونه کی ؟!! الهه یه بار ازم پرسید منیر چرا با افراد خاصی صمیمی میشی ؟!! همیشه باید یکی رو داشته باشی که در همه حال باهاش حرف بزنی ؟!! راست میگه . راهنمایی مطهره رو داشتم و بقیه برام مهم نبودند . دبیرستان سیما رو داشتم و به بقیه توجه ای نداشتم . توی دانشگاه هم از وقتی که با رحیمه آشنا شدم دیگه با کس دیگه ای حرف خصوصی نزدم .... الهه !! الهه واعظی ! تنها سال بالایی ای بود که به راحتی قضیه صادق یا سجاد رو بهش گفتم . تنها کسی که ازم خواست قضه مزاحم تلفنی رو با جزدیاتش براش بگم ( اون برگه های پرینت شده رو هم خودش ٬ هم شوهرش و هم مامانش خوندن ) الهه .... الهه هم تجربه اش بیشتر از منه ٬ هم منطقیه و هم الکی نصیحت نمیکنه یا به کسی حق بده ....

۳- یکی از پرسید آیا اون عکسایی که توی پست 138 ام من رو با اجازه صاحباشون گذاستم یا نه ؟!! فکر کنم اینجا نه گروه مدید باشه ٬ نه سایت ٬ نه یه وبلاگ عمومی ... اینجا وبلاگ خصوصی منه و عکاس اون عکس هام هم خود من هستم . پس فکر نمیکنم دلیل داشته باشه از کسی اجازه بگیرم یا .... اگه دلیل منطقی دارین بگین . مطمئنا قبول میکنم !!

+ نوشته شده در  2007/4/30ساعت 11:58  توسط منیره.م  | 

ظهر بد جور دلم گرفته بود .... رفتم پیش ۸۲ ای ها ولی با این حال زیاد حالم بهتر نشد . از این دلخور بودم چرا دور و بریام این قدر بی معرفتن . یادم اومد من هم همچین با معرفت نیستم . برای تفریح هم که شده به خیلی ها تک زدم .... با اینکه کلی درس داشتم ولی نشستم کتاب " روی ماه خداوند را ببوس " رو خوندم .... فکرم بد جور مالیخولیایی شده بود . اومدم سایت که بنویسم شاید یه ذره آروم بشم.... داشتم مینوشتم که ... بی خیال . همین قدر میگم که یکی اومد حالم رو گرفت ( میخواستم در مورد آدمای اطافم مطلب بزنم ولی فقط تونستم در مورد یکیشون تایپ کنم . که توی ادامه مطلب نوشتم )

رفتم اتاق . یه خورده با هم اتاقیم دیوونه بازی در اوردیم ( بهش گفتم زهرا من میرم ته بال و بهت زنگ میزنم . تو گوشی رو بردار و باهام صحبت کن .... ولی زهرا یه ایده دیگه داد . به جان خودم در این حد زده بود به کله ام ) آخه اون هم دلش گرفته بود . یه برنامه ریخت و با اون یکی هم اتاقیم پا شدن رفتند اصفهان و من رو تنها گذاشتند . دلم دیگه داشت میترکید . نمیدونم چه مرگیم شده بود که ....

دلواپس خیلی ها بودم . دلم میخواست با یکی حرف بزنم و خالی بشم . ولی مثل همیشه تو دقیقه نود کسی پیداش نمیشد . زنگ زدم به یکی از رفقای قدیمی . لحن خشکش آزارم میداد . بیشتر مکاله مون با سکوت سپری شد . اعصابم رو بد جور به هم ریخت . دل تنگی و گرفتگی دلم تبدیل شده بود به دلشوره و دل نگرانی . نمیدونستم چرا توی لحنش یه اتفاق میبینم .... پشت خطی داشتم ( بعد هرگزی یکی زنگم زده بود ) حرف دوستم خیلی نگرانم کرد . زنگ زدم به یکی از دوستان مشترکمون . به محض اینکه گوشی رو برداشت زد زیر گریه .... گفتم چی شده ؟!! و باز با هق هق شروع کرد به گفتن .... گفت خونه شون آتیش گرفته !! میگفت شانس اوردند که برای هیچ کدومشون اتفاقی نیوفتاده . می گفت ... در حین صحبتاش دائم میزد زیر گریه . معلوم بود خیلی ترسیده .... منم هم اشکم در اومده بود .... گیج شده بودم . همین جوریش خودم سر در گم بودم . مونده بودم چه جوری آرومش کنم ....

دلشوره ام شدت گرفته . الانم که ساعت ۲ نصفه شبه هنوز دلشوره دارم . شاید یه خورده اش به خاطر خبری باشه که توی موقعیت بد بهم دادند ( به قول قاسمی بهتره صدقه بدم ) ولی بیشترش به لحن خشک دوستم بر میگرده ... اصلا باورم نمیشد این طوری باهام رفتار کنه !! نمیدونم چه اش شده .... خیلی نگرانشم !! ولی خودش گفت میخواد تنها باشه و ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/4/14ساعت 1:54  توسط منیره.م  | 

داشتم باهاش تلفنی حرف میزدم . در اومد گفت بیا بیرون و من هم با تعجب گفتم از کجا؟ گفت از اتاق بیا بیرون .... نگاهی به دور و برم انداختم . از روی تخت با روتختی آبی رنگم بلند شدم . هنوز گوشی موبایلم دستم بود . کفشم رو پوشیدم در اتاق خوابگاه رو باز کردم . به محض اینکه از در اتاق اومدم بیرون دیدم داره از انتهای بال * میاد جلو . گوشی رو قطع کردم . از طرز راه رفتنش فهمیدم خیلی عصبانیه .... گوشیش رو گذاشت سر جاش و به طرف من اومد . گفتم : "چی شده؟ " با عصبانیت گفت : " تو که میدونستی خانم چاووش بدشون میاد اداشون رو در بیارن چرا بهم نگفتی؟" گفتم : " از کجا باید میدونستم ؟" گفت : "تو میدونستی" .

گیج شده بودم . ته فکرم میگفتم خانم چاووش که اصلا اونجا نبودن . حتی نیومدن لوحشون رو بگیرن . اصلا کی اداشون رو در اورد ؟ ما دو تا بازیگر کم داشتیم . بهش گفتم : " کسی که ادای ایشون رو در نیورد " هنوز هم عصبانی بود . گفت : " تو اصلا حواست نبود . به برنامه ها توجه نداشتی . بیا از دوستات بپرس " و منو برد ته بال . چند تا از بچه های مدرسه روی پله ها نشسته بودند . از اونا هم پرسید و رو کرد به من و گفت : " دیدی گفتم " گفتم : " خوب حالا چی شده مگه ؟" گفت : " ایشون زنگ زدند و هر چی از دهنشون در اومده به شریفی گفتند " . میدونستم دنبال یه بهونه است . میدونستم از دستم ناراحته و میخواد به بهونه مختلف سرم خالی کنه . گفتم : " تو دروغ میگی !! از ایشون بعیده ". به محض اینکه گفتم تو دروغ میگی ، قرمز شد . کارتش میزدی خونش نمی اومد . خیلی خیلی از دستم عصبانی شده بود . موبایلشو در اورد و زنگ زد به دوستش , طرف که گوشی رو برداشت گفت " شریفی !! بگو که خانم چاووش چی گفتن" و بدون اینکه نگاهی بهم بکنه گوشی رو با شدت به طرف دوستم دراز کرد و گفت : " شماها شاهد باشین ، حرف منو که باور نمیکنه " . حرصم در اومده بود . از اینکه این قدر الکی بهش برخورده بود و حالا دیگه هم بهونه پیدا کرده بود که محلم نذاره . منم دستم رو دراز کردم و با شدت تمام گوشیش رو از دستش گرفتم . گفتم : " باشه تو راست میگی ، ولی به من ربطی نداشت " گفت : " من این باشه اجباری رو نمیخوام " و برگشت طرف بال که بِره . ته دلم ناراضی بودم از رفتارش ولی اصلا دوست نداشتم این طوری بِره ، دوست داشتم بیشتر باهم حرف میزدیم ، لااقل توی این فرصت کمی که به وجود اومده . حالا دیگه رسیده بود به وسط بال . موضوع رو عوض کردم گفتم : " راستی چه شکلی اومدی خوابگاه ما .... " یه برگشت و یه نیم نگاهی بهم انداخت و بدون اینکه به سوالم جواب بده رفت .

از خواب * پریدم . نمیدونستم کابوس دیدم یا .... آخه اولین بارم بود که خوابشو میدیدم تازه اونم کجا ؟!! خوابگاه !! باورم نمیشد خوابگاه توی خواب این قدر وحشتناک به نظر برسه . رفتم یه لیوان آب خوردم . ساعت رو که نگاه کردم متوجه شدم هنوز چیزی وقت نبود که خوابیده بودم . احیانا زیادی فکرم مشغول بوده . از دست خودم ناراحت بودم و بد جور عذاب وجدان گرفته بودم . چون تظاهر به کاری کرده بودم که خودم وحشتناک ازش متنفر بودم .... به کسی خندیدن !!

همیشه میگن : " با هم بخندیم اما به هم نخندیم " منم این حرف رو خیلی قبول داشتم و دارم . تمام سعیم رو میکنم که به کسی نخندم . چون وحشتناک از مسخره کردن دیگران بیزارم .... منتها دیروز به یکی گفتم که بهش خندیم و دیشب هم .....

یه معذرت خواهی بزرگ بهش بدهکارم . خودش که گفت بهش بَر نخورده و از دستم ناراحت نشده - کاش شده بود - ولی به هر حال معذرت . اینم بزرگش : معذرت میخوام

پ.ن.

* بال : راهروی خوابگاه . توی هر بال 13 تا اتاق هست . 7 تا زوج و روبروش 6 تا فرد .

* روان شناسان ثابت کرده اند که خواب یک آدم سالم سیاه - سفید هست . یعنی ما جلوه رنگ ها رو توی خواب میبینیم نه خود رنگ ها رو . به عبارت دیگر وقتی خواب میبینیم تجسمی که از قبل از ااجسام داشتیم باعث میشه که فکر ، فکر ، کنیم که هر جسم چه رنگی دارد در حالی که تمام خواب ما سیاه - سفید هست .

فقط یه استثناء وجود دارد و اون هم در مورد افراد روان پریش یا به عبارتی دیوانه ، خل وضع ، روانی و .... هست . خواب این افراد رنگی هست ....

+ نوشته شده در  2007/4/2ساعت 23:51  توسط منیره.م  | 

دارم یه قرار ملاقات میزارم با یه دوست . یه دوستی که خیلی وقته گمش کردم و میخوام دوباره پیداش کنم ....

پ.ن. اردوی خوبی بود . هیچ وقت احساس بدی نداشتم و این بهترین روز بود برام . و هیچ وقت هم از بودن مامانم در کنارمون ناراضی نبودم . حتی میتونم بگم وجود ایشون کلی قوت قلب بود واسم ....

+ نوشته شده در  2007/3/28ساعت 22:11  توسط منیره.م 

؟!!

.

.

.

!!؟

.

.

.

؟

.

!!

.

.

به جان خودم یادم رفت چی میخواستم بگم ....

اوایلی که موبایل گرفته بودم یکی ازم پرسید اهل تک (mis) هستم یا نه ؟!! منم براش فلسفه تک رو توضیح دادم ....

1. گاهی وقتی میخوام به یکی بگم که به یادت هستم بهش تک میزنم . این سریع ترین و ارزون ترین راه یاد کردن دیگرونه ..

2. گاهی وقتی یکی smsزده و چون sms طرف جواب دادن نمیخواد ( جمله خبری فرستاده ) تک میزنم تا بفهمه sms مورد نظر به دستم رسیده و من هم اونو خوندم ....

3. گاهی وقت ها هم sms ای دریافت میکنم که جواب طرف فقط ok هست . در این جور موارد هم تک زدن به معنای ok دادنه ....

4. بعضی وقت ها یکی گیر سه پیچ میده و خودت هم میمونی چه جوری جواب sms بدی . در این جور موارد برای اینکه طرف رو بپیچونی و از دستش خلاص بشی مجبوری جواباش رو با تک بدی . حتی اگه از این تک هات بد برداشت کنه ....

بابام از sms زدن خوششون نمیاد ( نمیگم نمیزنن . ولی به طور کلی از اون خوششون نمیاد ) میگن این یه فرهنگ غلطیه که بین مردم ما جا افتاده . راست میگن . دقت کردین که چه قدر ارتباطات مصنوعی شده ؟!! تا 100 سال پیش هرکی از یکی یاد میکرد . بلند میشد میرفت میدیدش . بعدها که تلفن اومد وقتی از همدیگه یاد میکردند به هم تلفن میزدند و در صورت پیش اومدن کار واجب میرفتند همدیگه رو میدیدند . جدیدا که همه موبایل دارند و توانایی sms زدن ، هرکی از اون یکی یاد میکنه بهش sms میزنه و در صورت پیش اومدن کار واجب میره و به طرف زنگ میزنه .... بین اطرافیان من هم جا افتاده که هرکی از یکی یاد کنه تک بزنه و در صورت داشتن کار واجب بهش sms بزنه .... دنیای بدی شده نه ؟!!

قدیما آدما تا دلشون میگرفت میرفتند همدیگه رو میدیدند و با دیدن چهره شاد دیگرون دلشون باز میشد .... بعد ترها اکتفا کردند به صدا و هر وقت دلشون میگرفت با شنیدن صدای شاد دیگرون دلشون باز میشد .... جدیدا دیگه هم چهره و هم صدا رو از هم دریغ میکنن . حتی بعضی ها زورشون میاد که به ذهنشون فشار بیارن و به انگشتاشون زحمت بدهن و یه sms رو تایپ کنن .... روزگار غریبی شده ، نه ؟!!

پ.ن. همین حرفا رو میزنن که آدم میمونه به فکر جیب باباش باشه یا به فکر فرهنگش !! ترجیحا موبایل بی موبایل .... هم کم خرج تره ٬ هم بقیه توقعشون کمتره ٬ هم خودت شخصیت خودت رو حفظ میکنی ٬ هم .....

+ نوشته شده در  2007/3/27ساعت 17:3  توسط منیره.م  | 

بعضی ها میگن : " آدمای با احساس آدمای ضعیفی هستند"

و بعضی های دیگه هم میگن : " کسی که احساسشو به زبون بیاره نشون دهنده ضعف احساسشه "

ولی من با هیچ کدوم موافق نیستم ... آخه دلم داره میترکه . نمیتونم نگم که دلم برای بچه یزدی های دانشگاه خیلی خیلی تنگ شده و البته چون موسم دید و بازدیده ٬ برای بچه های قدیمی مدرسه هم ....

دوستتون دارم . خیلی زیاد ...

+ نوشته شده در  2007/3/18ساعت 23:6  توسط منیره.م  | 

ساعت ۱۱:۲۰

قلبم داره تند میزنه ٬ سرم به شدت درد میکنه . حتی اون کتابی رو که داشتم می خوندم کنار گذاشتم ٬ چون هیچی از جملاتش رو نمیفهمیدم . نگام رو انداختم به ساعت و منتظرم ساعت ۱۲ بشه و شاید هم صبح ! نمیدونم چرا میخوام کفرش رو در بیارم؟!! میخوام اذیتش کنم . دوست دارم زنگم بزنه ولی جوابشو ندم. دوست دارم فکر کنه الان خوابم . در حالی که نمیدونم چه جوری کاری کنم که خوابم ببره. قرار بود بعد از اینکه جوابا سوالهامو گرفتم زنگش بزنم و بهش بگم که قضیه چیز خاصی نیست - شاید هم برای اون باشه - ولی نمیدونم چرا یهو سر لج افتادم . شاید به خاطر این بود که دستور داد ٬ امر کرد و یا به عبارتی گفت بهش زنگ بزنم . ته دلم گفتم اگه خیلی مشتاقه ٬ خودش زنگ بزنه .... اصلا به من چه؟

ساعت۱۱:۳۰

چه قدر ساعتها دیر میگذرن ؟ سرم داره از درد میترکه . تمام بدنم یخ کرده . یه صدای ممتد از اتاق بغلی میاد و حسابی اعصابمو به هم ریخته . همش نیم ساعت گذشته ولی انگار ساعتهاست. چرا من این قدر صبر ندارم ؟ چرا نمیتونم حتی نیم ساعت صبر کنم ؟ چرا دلم نمیاد این بچه رو الکی اذیت کنم ؟ ولی باید بفهمه !! بفهمه از شب تا صبح منتظر شدن یعنی چی؟

- منیر حالت خوبه ؟ به نظرت الان منتظره ؟ عمرا ! زهی خیال باطل !!

- نمیدونم ! باید منتظر باشه . یعنی اگه مرده باید منتظر باشه ....

- چه دلیلی داره ؟ منتظر باشه که چی بشه؟

- منتظر باشه که زنگش بزنم و لااقل حس فضوليش بخوابه .

- عمرا ٬ تازشم اگه منتظر باشه نه به خاطر توهه ٬ نه به خاطر .... خودتم ميدوني به خاطر حس کنجکاويشه ...

- همين ٬ همين کافيه ٬ لااقل ميفهمه وقتي ميگم انتظار کشيدن سخته يعني چي ؟

- پس اگه اينه چرا ميخواي ۱۲ زنگش بزني؟ بزار تا صبح منتظر بمونه!

- آخه دلم نمياد ! اه ٬ همش دل کار دستم ميده ....

اصلا ميرم پايين توي سايت ٬ اگه شد سرخودمو گرم ميکنم مه حتي ساعت ۱۲ هم يادم بره زنگش بزنم ٬ موبايل هم توي اتاق جا ميزارم ... دلم ميگه نه !! ولي من اصرار دارم ....

ساعت۱۲

ديگه طاقت ندارم ٬ آزيتا گفت منير اگه ميخواي بمون توي سايت ولي گفتم نه .... دارم ميرم زنگش بزنم.

خيلي خنگ و ديوونه ام ٬ نه؟

ساعت ۱۲:۴۰

ديدي خودتو ضايع کردي؟ اصلا هم منتظر نبود ! ....

الانم حتما چون قضيه حساس شده واسش براش مهمه - حساس چيه؟

- به من چه ؟ من که از خودم حرف در نيوردم . من فقط شنيدم و ترجيح دادم قبل از اينکه به هر کس ديگه اي بگم برم و به خودش بگم . اين بده؟

ولي يه چيزي گفت تا ۲۰ min ديگه زنگ ميزنه . منم قراره سر ۲۰ min گوشیم رو خاموش کنم .... نه خیلی ضایعست .... پس اگه ساعت از ۱۲:۵۴ - یه ارفاق ۱۲:۵۵ - گذشت و زنگ زد ٬ جوابشو نمیدم . میگم روی ویبره بود ٬ من خوابم برد ٬ نفهمیدم

- میدونی که این طوری نمیگی!! چون دروغ بلد نیستی ....

حالا ببینم چه طور میشه ٬ ۲۰ min دیگه یا خاموش میکنم یا جواب نمیدم .... ( ۲۰ min دیگه یعنی ارفاق بزرگ و ساعت ۱)

ساعت ۱۲:۵۴

گذاشتم روی ویبره ٬ وای به حالش اگه تا ساعت ۱ زنگ نزنه . بالاخره یادش میدم خوش قولی یعنی چی ....

ساعت ۱

شد ساعت ۱ و زنگ نزد . از این به بعد تا زمانی که بیدارم اگه ۴ بار زنگ زد ٬ دفعه چهارم جوابشو میدم مگرنه قبلیاش رو جواب نمیدم . ( نمیدونم چرا همش دارم کوتاه میام ؟ )

ساعت ۱:۲۵

زنگ زد و باز هم - شد دو بار - sms داد ٬ جواب دادم - از بس خرم - از این به بعد اگه زنگ زد جواب میدم ولی به sms دیگه نه! حرص کرد bye داد .

ساعت ۶:۲۰

دیشب خیلی از لحنش ناراحت شدم . داشتم از سر درد ميترکيدم . به همين خاطر ديدم ارزش نداره وقت خودم و اونو الکي بگيرم ، رفت خوابيدم . الان sms اش رو ديدم . ساعت ۲:۱۲ فرستاده . همچنان طرز حرف زدنش فرقي نکرده . هنوز دستور ميده و خودش رو به آب و آتيش زده تا من جوابشو بدم ....

کافي بود فقط يه بار ازم ميخواست که اين کارو براش انجام بدم .... فقط ميگفت : منير بگو !! نه اينکه بگه : بايد بگي ....

اصلا قضيه چيز مهمي نيست ولي اين يارو بايد چند تا درس بگيره .

اولين چيز خوش قوليه . اگه روز بود غمي نبود ولي کي حاضره تا 1 نصف شب بيدار بمونه و بعد طرف زنگ نزنه و نيم ساعت بعدش که زنگ زد هيچي بهش نگه ؟

دوميش احترام نگه داشتنه که به خاطر اينکه مي خواد يه چيزي رو بدونه نياد و تمام روابط بينمون رو بشکنه - منير خودت چي ؟ تو که ادعات ميشه ! يادت که نرفته خودتم گاهي همين کارو ميکردي !! غير از اينه ؟!!

سوميش هم به قدري عصبانيم که فعلا حوصله ندارم ....

+ نوشته شده در  2007/2/23ساعت 0:4  توسط منیره.م  | 

بعد از ظهری با رحیمه و هم اتاقیم رفیتیم اصفهان کفش بخــریم .....

بعد از ظهری گیج شده بودم چون پشت سر هم کسی باهام تماس میگرفت و کارم داشت . مونده بودم به این جواب بدم یا جواب sms اون یکی رو بدم ؟!!! میدونستم هر کدوم چی کارم دارن و راجع به چی میخوان صحبت کنن ولی باز ....

رحیمه ٬ چی بگم والا؟!! خیلی وقت بود که باهاش درست حسابی حرف نزده بودم . لااقل در مورد خودم بهش چیزی نگفته بودم امروز یه ذره وقت کردم و تونستم در مورد تصمیمم باهاش حرف بزنم ...

هم اتاقیم ٬ از کدومشون بگم ؟ از جمیله که وقتی دیشب اومدم اتاق دیدم حتی وسایلشو جمع کرده و از اتاق به کلی رفته . یا از زهرا که فعلا فقط به خاطر وجود اونه که "سومی" رو تحمل میکنم . از "سومی" که هر سه تای بقیه از دستش دلخوریم ولی نمیدونستیم چی کار میتونیم بکنیم !!! اولین باری بود که با زهرا میرفتم بیرون .....

رفتن ٬ گفتم که نمیرم ..... میمونم ولی این جوری نه !!

اصفهان ٬ نمیدونم میشه اسمشو گذاشت وطن دوم یا نه؟!! ولی وطنی که آدم توش احساس غربت بکنه وطن نیست .... وطن !! وطن !! وطن چیه ؟!! وطن کجاست ؟!! چرا بعضی ها به خاطر بعضی چیزا میخوان ترک وطن کنن ؟!! گاهی حتی * اسمشو نبر * هم وطن آدم میشه و بعضی ها قصد میکنن تنهاش بزارن . گاهی هم بعضی ها میرن دنبال بالاترین درجه مهاجرت به استرالیا تا ثابت کنن .... اصلا چی رو میخوان ثابت کنن ؟!! تجربه جدید میخوان به دست بیارن ؟!! به چه قیمتی ؟!! هنوز نمیتونم درک کنم که تجربه به دست اوردن به قیمت از دست دادن خیلی چیزا تموم بشه ....

کفش ٬ خیلی ها دیگه وصف کفش قهوه ای منو داشتن ٬ همونی که یه S بزرگ روش نوشته بود . به شوخی به یکی گفتم میخوام تجدید کفش کنم و کردم . این دفعه روی کفشم هیچی ننوشته ٬ ساده ساده است ....

خریدن ٬ کاش میشد همه چیز رو با پول خرید . آبرو ٬ شرف ٬ انسانیت و گاهی مهر و محبت !! کاشکی رو کاشتن سبز نشد ....

+ نوشته شده در  2007/2/15ساعت 22:18  توسط منیره.م  | 

* نمیدونم روی امروزم چه اسمی بزارم . مالیخولیا گرفتم ....

* نمیدونم کفره یا نه که بگم : دیشب خدا برای بنده های ناشکرش ٬ کسایی مثل من ٬ گریست . ولی میگم چون قبل از اومدن بارون داشتم به این فکر میکردم چرا کسی نیست به درد من بگریه ؟!! اصلا مگه من دردم چیه ؟ درد بی دردی ؟!! خیلی دلم گرفته بود . هیچ کس بهم بها نداد که بتونم باهاش حرف بزنم . حتی رحیمه هم تلفن رو زود قطع کرد . چه برسه به اونی که ۲ هفته دنبال بهونه بودم سر صحبتو باهاش باز کنم که اونم اصلا محلم نداد. در انتظار یه sms بودم از کسی که فکر میکردم لااقل اون بهم بها میده ولی .... آخر شب میترا - آبجی بزرگه که الان شماله - چون دید قرار نیست موبایلمو خاموش کنم - آخه هنوز منتظر بودم - شروع کرد به اذیت کردن . با شبنم  - هم اتاقی میترا- تند تند تک میزدند . حتی بهم فرصت نمیدادند که .... ولی یکی دوبار تک شبنم رو گرفتم - من و میترا به هم قول دادیم که تک همو نگیریم ٬ بدبخت اون شبنم - کلی خندیدم . تازه میفهمیدم چه قدر آدم دور و برم هستند و من نمیبینمشون ....

* نمیدونم صبح زود چرا حس میکردم امروز روز خوبی خواهد بود !! شاید به خاطر بارون دیشب بود . بارونی که باعث شده بود دنیا بوی تمییزی بگیره . حتی احساس کردم گنجشک ها هم امروز براشون روز خوبیه . صداشون رو خیلی وقت بود نشنیده بودم . توی خواب و بیداری بودم . داشتم به این فکر میکردم که امروز یک ساعت زودتر برم سر کار تا بتونم ساعت ۱۰ نشده از کارم بزنم و برم جلسه . منتظر جواب sms ام بودم . نه ! مثل اینکه قرار نیست کسی بهم بهایی بده .... صدای مامانم میومد که میگفتن : "منیر نمیخوای بری سر کار ؟ " . نگاهی انداختم به ساعتم دیدم وای نیم ساعت گذشته .... منو بگو میخواستم یک ساعت زودتر برم ٬ نیم ساعت دیر تر رفتم .

* نمیدونم چرا یهو گذشت زمان رو فراموش کردم ؟ تازه کار ویژه نامه دهه فجر و محرم تموم شد ٬ نگاهمو که از مانیتور برداشتم دیدم ساعت ۱۰:۳۰ است . تند وسایلمو جمع کردم و از بسیج زدم بیرون . گفتم درسته که نیم ساعت دیرتر میرم ولی چون به قاسمی قول دادم که لااقل بعد از جلسه یه صحبت کوچولویی بکنیم حتما باید برم . گفتم حالا که دارم دیر میرم عیب نداره یه ۱۰ دقیقه دیگه هم روش ٬ پیاده میرم . این جوری هم سرم هوایی میخوره هم از هوای به این خوبی استفاده میکنم هم ....

* نمیدونم چرا این قدر فکرم آشفته بود : " یکی رو دیدم که شبیه یکی از بچه های خوابگاه بود . بعد یکی دیگه رو دیدم که شبیه یکی از ناظرای خوابگاه بود . بعد یکی رو دیدم که شبیه .... به این فکر کردم که اوایلی که اومدم دانشگاه ٬ هر کی رو توی یزد میدیم شبیه یکی از بچه های مرکز - سایت - بود . بعدتر ها که ترک سایت کرده بودم هر کی رو توی یزد میدیدم شبیه بچه های خوابگاه بود . و جدیدا هم همه برام شدن ناظرای خوابگاه " .... " نرسیده به مجاهدین . درست جلوی درمانگاه هراتی یه کیوسک تلفن دیدم . روش نوشته بود مخصوص معلولین . جالب بود واسم اختلاف ارتفاعش با بقیه کیوسک ها چیزی نبود ولی .... خدا عمرشون بده کاش همه جا به فکر همه نوع قشر جامعه بودند " .... " پاساژ دم مجاهدین - هیچ وقت اسم پاساژای یزد رو یاد نگرفتم - رو با پارچه های سیاه بسته بودن . به این فکر میکردم که چه خوبه که ماه محرمی همه جا بوی حسین میگیره . از اون به بعد بیشتر به آدمای اطرافم دقت کردم . به لباسای سیاهشون به اعتقاداتشون به .... یعنی چند نفر بین اینا هستند که واقعا به سینه زدن و آش پختن و ... برای امام حسین معتقدند ؟ چند نفر هستند که میدونن امام برای چی شهید شدند ؟ (خود من چی؟) چند نفر هستند که روز تاسوعا و عاشورا تمام ذکرشون میشه حسین نه چیز دیگه ای ؟ چند نفر هستند .... یادته اونی سالی که رفتم شیراز از حضرت شاهچراغ چی خواستم ؟ چه ربطی داشت ؟!! همین چند ماه پیش بود - حدودا اوایل آبان ماه - که به یکی سپرده ام به شاهچراغ بگه من هنوز خواسته ام یادم نرفته .... چه ربطی داره ؟ - گفتم که فکرم مالیخولیاییه - اصلا یه چیز بی ربط کی میدونه شاهچراغ به چی معروفه ؟!! میگن حضرت شاهچراغ در مورد بخت باز کردن  حاجت روا میکنه .... حالا چه ربطی داشت ؟!! - خوب فکره دیگه . یهو خورد به ذهنم - " .... " مغازه ها رو یکی یکی رد میکردم و فکرامو بلند بلند به زبون میوردم . اون چه بانکی بود که میخواستم پول بریزم به حسابش ؟ - حساب انجمن دانش آموختگان - این مغازه چه بامزه هست . باز سازی شده ... چه خوبه همه مغازه ها رو به سبک قدیم باز سازی کنن . جاهای تاریخی یزد کجاهاست ؟ میشه برای سایت بریم خودمون هم عکس بگیریم ؟ چرا از مهدی یا بقیه بچه های دانشکده معماری کمک نمیگیرم؟ مهدی کلی عکس داره از جاهای مختلف یزد .... چه جالب اسم این مغازه ترنجه !! ترنج ؟!! هان یادم اومد ترنج !!! خاطرات ترنج !! torang hope !! وبلاگش ...." .... " رسیدم مارکار . گوشه خیابون رو کنده بودن . چرا دائم خیابون ها رو زیر و رو میکنن ؟ خودشون خسته نشدن ؟ تصمیم گرفتم از پل زیرزمینی برم . هیمشه دوست داشتم از اون پایین برم ولی بدم میاد از اون بوی کله !! بوی کله اون کله پاچه ای که مغازه اش پایی پله .... دماغم رو گرفتم و شمردم . ببیم چه قدر نفس دارم . میتونم کل پل رو یک نفس تا آخر برم ؟ نفسم بند اومد . یه کوچولو نفس کشیدم . احساس کردم داره حالم به هم میخوره .... کله پاچه ای که بسته بود پس چرا این قدر بو میاد؟ یه بار دیگه نفس کشیدم - حالا دیگه رسیدم به هوای آزاد و یه نفس عمیق - حالت تهوه ای که داشتم کم کم از بین رفت . قاسمی سر جلسه امتحان ریاضی چرا حالش به هم خورد ؟ چرا معادلات یا ریاضیش رو حذف نکرد ؟ چرا .... اصلا به من چه ؟ امین چی کار کرد ؟ اون که ریاضیش رو حذف کرد معادلاتشو چی کار کرد ؟ اصلا به من چه ؟ خودم چی ؟ اوی تو رو میگم ؟ تویی که میان ترم معادلاتت رو خوب داده بودی !!! تویی که امتحان ترمت رو هم خوب داده بودی !! تویی که ترم قبل همین درستو با هزار زحمت حذف کردی !! تو دیگه چرا بیشتر از ۱۰ نشدی ؟ اه شانس هم نداریم . مطمئنم یه جای کار ایراد داره . نتیجه تجدید نظرها کی میاد ؟ " .... " چیزی نمونده تا سازمان . یادم نیست به چی فکر کردم که خندیدم . یه نگاهی انداختم به ساعت بالای در خونه اون ور خیابون - همونی که یه بار شاهد خوش قولیم بود - فقط ۱۰ دقیقه توی راه بودم . مطمئنا هنوز جلسه تموم نشده . به رحیمه هم گفته بودم من فقط به خاطر قاسمی پاشدم رفتم . بقیه هم علنا بهم گفتن که مهم نیست بیام یا نیام . هون ور خیابون یکی رو دیدم که شبیه استاد آنالیزم بود . یادم اومد که چه قدر این استادم رو دوست داشتم . نه به خاطر تشابه یا .... فقط به خاطر اخلاق و رفتار خوبی که داشت . به این فکر کردم که چی شد که نمره ۶ آنالیز من شد ۵/۱۰ ؟ شاید به همین خاطر باشه که این استاد رو خیلی دوست دارم ؟!! نه !! من قبل ترش هم دوسش داشتم . اصلا به خاطر همین دوست داشتن بود که نسبت به درسش هم علاقه مند شده بودم و همین علاقه ام باعث شد که استاد اسم کنه . دقیق مثل ترم قبل شده . منتها اون دفعه نمره ۷ من شد ۱۴ و همین باعث شد خیلی از هم کلاسی هام باهام لج کنن . چرا این قدر استاد روی درسم تاثیر داره . دبیرستان هم همین طوری بود . تنها سالی که از فیزیک خوشم اومده بود سال یش دانشگاهی ام بود . اونم به خاطر آقای صدر .... کسی که همه میگن بد اخلاقه ٬ هیچ کی ازش دل خوشی نداره و ... ولی من دوستش داشتم و این ارادت من هم باعث شد که چند باری آقای صدر جلوی همه ازم تعریف کنن . شاید هم همین تعریفا باعث شد که من نسبت بهشون ارادت یدا کنم . نمیدونم اول کدوم بود ؟ اصلا اول مرغ به وجود اومد یا تخو مرغ ؟!!!...." . " .... "

 * وقتی داشتم برمیگشتم به این فکر میکردم که دیگه قرار نیست محل .... خیلی عصبانی بودم . از اینکه از کارم زدم و بلند شدم اومدم سازمان ولی هیچ کی بهم خبر نداده که جلسه لغو شده .... بی خیال !! بی خیال !! بابا چرا عصبی میشی؟ مگه نمیخواستی سرت هوا بخوره . خوب خورد . بسه دیگه ..... به این فکر کردم که اگه همون آن برگردم چیز ضایعیه . پس یه کم بهتره توی خیابون بچرخم . نه !! زشته ....پس چی کرا کنم ؟ برم مدرسه ؟ نه !! طول میکشه . تازه اش هم بچه ها نیستن . صفا نداره .... برم پول واریز کنم به حساب انجمن !! این خوبه . یه بانک صادرات پیدا کردم و .... یه خورده گیج بازی در اوردم . حتی موقع عبور از خیابون با وجود بودن چراغ عابر پیاده باز هم گیج بازی در اوردم . گیج بودم و عصبانی .... گفتم برگشتنا هم پیاده بر میگردم تا هم سرم هوایی بخوره هم یه خورده زمان بگذره . یه تابلوی زیراکسی دیدم یادم اومد میخواستم از تمام صفحات شناسنامه ام زیراکس بگیرم !! نمیدونم برای چی ؟!! یادم اومد : برای درخواست کارت سمپاد . وقتی دیدم شناسنامه ام همراهمه کلی خوشحال شدم رفتم داخل .... برگشتم یه نگاهی به تابلو کردم . اینجا واقعا زیراکسیه ؟!! خیلی با کلاس تر از یه زیراکسی عادیه !! خیره خیره به تابلوهای روی دیوار نگاه میکردم یه خانمی داشت میگفت : " بفرمایین . فرمایشتون " تازه به خودم اومدم . شناسنامه ام رو دادم دستش .... همچنان با تعجب به در و دیوار نگاه میکردم . شبیه نمایشگاه بود . نمایشگاه دستگاه زیراکس و مانیتور تخت که توی یه سالن پر از تابلو و پوستر که پس زمینه قدیمی داره ... اه چی میگم ؟ حتی نمیتونم به خوبی توصیفش کنم ....

 * چون دیدم هنوز تا ظهر خیلی مونده برگشتم سر کار . کلا یک ساعت بیستر پیاده روی نکرده بودم . هم سرم یه هوایی خورد هم .... سرم درد میکرد . هوا خیلی سرد بود . به این فکر میکردم که خونه که میرم چی بگم ؟ یه ضایع شدن این قدر ارزش نداره که بخوام دروغ بگم . اصلا به کسی چه ربطی داره من کجا رفتم و چه کردم ؟ نیازی نیست توضیحی بدم .... ظهر وقتی کار ویژه نامه تموم شد خیلی اشتیاق داشتم . واقعا توپ شده بود . حتی بابام هم ازش خوششون اومده بود ....

 * بعد از ظهر خیلی خسته بودم ولی . میخواستم با یکی حرف بزنم . خدااااااااااا کجایی تو ؟ دوباره کسی بهم بها نداد . شاید هم عیب از خطوط بود که ..... باز هم انتظار !! منتظر جواب sms بودم که خوابم برد . بارها و بارها با صدای این و اون بلند شدم ولی فقط یه نگاهی به صفحه موبایلم میکردم و از خستگی زیاد میخوابیدم . نفهمیدم چی شد ؟!! کی رفت و کی اومد ؟!! ولی وقتی بیدار شدم که دیگه شب شده بود و کسی خونه نبود . هنوز هم جواب sms ام رو نگرفته بودم ..... کلافه شدم !! وقتی مامان زنگ زدند گفتند منیر آماده شو بریم بیرون . با اینکه تو این یک هفته اصلا حوصله بیرون رفتن رو نداشتم ولی این دفعه رو از خدام بود ....

 * شب خوبی بود . خونه عمه و داشتن یه دایی شوخ که کلی مسخره بازی در بیاره .... انتظاری که تمومی نداشت ....

پ.ن . همه اون کسی ها که بهم بها نمیدادن و من هم کل روز منتظر جوابش بودم یه نفره . همونی که هنوطم که هنوزه نمیدونم داره به چی فکر میکنه و .... امروز روز تولدش بود . راستی کسی میدونه که من باید به چی فکر کنم ؟ اصلا چه جوری میتونم فکر کنم وقتی هنوز خیلی از سوالات توی ذهنم جوابی بهشون داده نشده ؟!!

+ نوشته شده در  2007/1/23ساعت 23:55  توسط منیره.م  | 

فرض کن یکی داشته باشه عسل بخوره و تو ناخونک بزنی . اون وقته که ته دلت میگی کاش تو هم یه ظرف عسل داشتی . غیر از اینه ؟ اگه من یه ظرف عسل بهت بدم و تو دائم بخوای اونو بخوری احساس نمیکنی که امکان داره یه روز ته دلت رو بزنه ؟ به خاطر همینه که گاهی وقتا بهتره که دور از گود باشی و به افراد داخل گود از دور نگاه کنی و اگه لازم شد گاهی -فقط گاهی- بیای نزدیک و یه کمکی هم به اونا بکنی .... همون طوری که شیرینی بیش از حد عسل اونم وقتی که مال خودت باشه و هر چه قدر بخوای بتونی از اون بخوری ته دل آدم رو میزنه . الانم خیلی چیزا ته دل منو زده . کل دنیا ته دلمو زده . *اسمشو نمیبرم* بیشتر از هرچیز دیگه ای !!!

+ نوشته شده در  2007/1/19ساعت 12:38  توسط منیره.م  | 

کلی حرف داشتم ولی فقط یه چیزو میگم و میرم ....

هر چیز همان قدر ارزش دارد که به تو ارزش میدهد

هر کس همان قدر ارزش دارد که برای تو ارزش قائل است

چاکر همگیتون هم هستم ...

+ نوشته شده در  2006/12/30ساعت 17:53  توسط منیره.م  | 

داشتم وبلاگ پسر عمه ام رو میخوندم که دیدم یه تیکه از مقاله " دوست داشتن از عشق برتر است " دکتر شریعتی رو زده ... یادم اومد که خیلی وقته مطلب عاشقانه نزدم  تازه اش هم من خیلی خیلی به اون مقاله علاقه دارم و حتی خوندن اون مقاله رو هم به خیلی ها سفارش کردم . پس چرا تا به حال خودم اون مقاله رو توی وبلاگم نزده ام ؟!! خدا داند !!!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2006/12/22ساعت 14:49  توسط منیره.م  | 

يادتونه ازتون يه سوال پرسيدم " آقاي X يه سوال دارم : اگه قرار باشه بين اين دو يكي رو انتخاب كنين كدوم رو انتخاب ميكنين ؟ اوني رو كه دوست دارين انتخاب ميكنين يا اوني كه دوستتون داره ؟ " خوب اشتباه نفهميدين من اين سوال رو از اغلب آقايون add list ام پرسيدم . درسته كه خيلي هاشون هنوز جواب ندادن ( يا براي سوال من ارزش قائل نبودن و يا هنوز off هاشون رو چك نكردن) جواب ها رو عينا ميفرستم .... برام جالب بود . آخه جواب هاي دخترها يه چيز متفاوتي با اينا بود ( از دخترها حضوري پرسيدم ) . خودم يه نتيجه گيري هايي كردم كه بماند .... حالا جواب ها كه به ترتيب اسم اونا تو add list ام نوشتم (البته خودم اونا رو از پينگيليش به فارسي تايپ كردم )

1. مسلما اونی رو که دوس دارم.

1. اين تنها جوابي بود كه توي خود وبلاگم داده شده بود (تنها كسي كه لااقل برام اين قدر ارزش قائل شده بود كه به سوال توي وبلاگم جواب بده)

2. من اوني را انتخاب ميكنم كه اول دوستم داشته باشه و بعد من ميبينم كه آيا من هم دوستش دارم يا نه

2. مگه عشق رو ميشه ديد؟

3. بستگي داره شرايط ، يعني سوالت جاي بحث داره ، واسه همين اين طوري كه تو گفتي نميشه جواب داد .

3. بابا چه شرايطي ؟ بگو تا منم بدونم ؟!!!

4. من اوني رو انتخاب ميكردم كه دوستش داشته باشم چون اوني كه دوستم داره ميتونه منو درك كنه كه چرا اوني رو كه دوستش دارم رو انتخاب كردم

4. اينم يه نوع ايده آل فكر كردن به عشق و علاقه است !!

5. اگه نفر اولي رو كه بي تفاوته ولي من خيلي دوستش داشته باشم بازم سعي ميكنم كه توجه اشو جلب كنم ، اگه ديدم همين جور بي تفاوته شايد ديگه بهش فكر نكنم ، ولي دومين نفر رو اگه اصلا دوستش نداشته باشم هرچي هم خودش بهم بگه يا با رفتارش بهم بفهمونه كه دوستم داره اصلا بهش توجه نميكنم .

5. اين PM طولاني تر از اين حرفا بود ولي حس تايپ نبود . به همين خاطر قسمت اصلي رو تايپ كردم !!

6. يك چيزي واست مينويسم كه تا حالا واسه هيچ كس نگفتم !!! من كسيو ميشناسم كه واقعا منو دوست داره . خيلي دختر خوبي هم هستش اما من نميدونم دوستش دارم يا نه . دارم ديوونه ميشم

6. اينكه ديوونه شدن نداره !! يه ذره به خودت فشار بيار و سبك سنگين كن و بهش بگو دوستش داري يا نه ؟ اين جوري نه خودت ديوونه ميشي نه طرف مقابلت !!

7. سوال عجيب غريبيه ، ولي من فقط يه جواب راحت واسش دارم ، بهترين كار اينه كه آدمي رو كه دوستش دارم عاشق خودم كنم ، ولي خيلي سخته عاشق كسي باشم كه فقط دوستم داره .

7. حالا پيدا كنيد پرتقال فروش را !!

8. مسلما اوني كه دوستم داره ، نه !! اوني كه دوستش دارم ، اشتباه شد.

8. اول يه ذره فكر كن بعد تا قاطي نكردي جواب بده !!

9. هميشه ميگن سعي كن اون چيزي رو كه دوست داري به دست بياري نه اون كه به دست مياري دوست داشته باشي ، پس اون كه دوست دارم رو انتخاب ميكنم .

9. والا ما كه برعكسش رو شنيده بوديم ....

10. والا من اوني رو انتخاب ميكردم كه دوستم داره و سعي ميكردم كه منم دوستش داشته باشم ، بهت قول ميدم اگه اوني رو كه دوستش داري و اون تو رو دوست نداره انتخاب كني تو هم كم كم از اون متنفر ميشي ، ولي اگه اوني رو كه دوستت داره انتخاب كني ، حتما حتما بعد از چند وقت زندگي تو هم به اون علاقه مند ميشي و ميتوني دوستش داشته باشي و اون وقته كه بهترين زندگي دنيا رو داري.

10 . خوب لابد تجربه داري كه ميگي !!

11. هر دوش واسم مهمه ، سعي ميكنم اوني كه دوستم داره ، دوستش داشته باشم و اوني كه دوستش دارم كاري كنم كه دوستم داشته باشه .

11. ببينم چي كار ميكني ؟!!

12. تو وبلاگتون هم خوندم ، اولي !!

12. اين يه جمله اول رو هم اگه نميگفتي سنگين تر بود !! راستي اولي كدوم بود ؟!! اوني كه دوستش داري ؟

13. اوني كه دوستم داشته باشه .... چون من همه رو دوست دارم .

13. از بس دل بزرگي داري !!

+ نوشته شده در  2006/12/5ساعت 1:51  توسط منیره.م  | 

تو این یکی دو روز درختا بارشون رو سبک کردند و باد برگای اونا رو روی زمین پهن کرد . زمین پر شده از برگ و فضا پر شده از زیبایی . درختها هم به نوبه خودشون سبک شدن و منتظر یه بهار دیگه هستند تا پر بشن از شکوفه های شادی ....

کاش من هم درخت بود و به این آسانی خودمو سبک میکردم . کاش باد میومد و بهم کمک میکرد بار اضافی ام رو زمین بزارم . کاش یه زمین هم واسه من پیدا میشد و من میتونستم به راحتی براش اشک بریزم اون وقت بود که دنیا زیبا و زیبا تر میشد . کاش زودتر بهار بیاد و با خودش شادی بیاره . کاش ....

+ نوشته شده در  2006/12/4ساعت 15:54  توسط منیره.م  | 

کی میدونه دقیق معنی این جمله چیه؟ من کاری به کار گفته مردم و منظورشون ندارم ولی نظر من اینه :"مثلا اگه من از یکی خوشم بیاد این دلیل نمیشه که طرف هم از من خوشش بیاد و یا حتی برعکس اگه یکی از من بدش بیاد دلیل نمیشه که من هم چنین حسی نسبت بهش دارم!! من خودم اون ضرب المثل رو قبول دارم ولی نه این طوری که بقیه منظورشون هست . من میگم وقتی من از یکی خوشم میاد مطمئنا طرفم میفهمه که من نسبت بهش چه حسی دارم و یا اگه یکی از من بدش بیاد اگه من نفهمم اون یارو ازم بدش میاد واقعا آدم خنگی هستم .... ولی گاهی آدم باید خودش رو بزنه به خنگیت .... از کجا معلوم ؟!! "

+ نوشته شده در  2006/11/27ساعت 11:39  توسط منیره.م  | 

صبحی رفته بودم دانشکده شهرسازی و معماری یزد . به اصرار یکی از دوستانم که ماه ها بود ول کن نبود : "منیر پاشو بیا دانشکده مون " مریم رو میگم . یادمه دفعه پیش که بهم pm داد ...." خیلی ذوقی بود . بیشتر از قبل اصرار داشت بیام دانشکده شون . یادم نیست قضیه چی بود ولی میخواست یه چیزی بهم بگه من هم سر شوق اومده بودم و بهش گفتم قضیه گل پسر و گل دختر و گل ابتون چیه !!  ماتش برده بود  تازه دوزاریش افتاده بود که رودست خورده  ...."

دفعه قبل رو نمیخواستم بگم ... امروز رو میگفتم . رفتم تا ببینمش (به بهانه دیدن سیما رفتم ولی بیشتر میخواست مریم رو ببینم . آخه سیما  رو هر جا بخوام میتونم ببینم ولی مریم رو نه !!) دم در ساختمان مرکزی منتظر سیما بودم تا بیاد ... از دور نفیسه و فائزه رو دیدم (از بچه های مدرسه مون) دست تکون دادم ولی انگار نه انگار ... فکر کردم نشناختن !! وقتی جلو اومدن دیدم هر دو دارن گریه میکنن ... " چی شده؟ " نفیسه خودشو ول کرد تو بغلم " مریم ... مریم طباطبایی ... " فائزه گفت : " مریم دیروز تصادف کرده . الان تو کماست " . یک آن فکر کردم :

 " مریم طباطبایی کی بود ؟!!"

" نه ... مریمی ما نیست" 

" اگه مریم ما نیست پس کی هست ؟ "

"نمیدونم ... هرکی هست . مریم ما نیست ..."

وای خدا ... من فقط یه مریم طباطبایی میشناسم . یه مریم که همکلاسی نفیسه باشه . یه مریم که ... اونم همونه که من دو بار سر کارش گذاشتم . روزگار غریبی است نازنین ... امروزم اومده بودم همین مریم رو ببینم . marmtb همونی که با روان نویس سبز برام ID ایش رو نوشت . بعد زیرش یه بادبادک کشید و نوشت موفق و موید باشی ....همون مریمی که عزم منو جزم کرد که وبلاگ بسازم . همون مریمی بی معرفت که مهمون دعوت کرد ولی خودش نیومد ...

+ نوشته شده در  2006/11/16ساعت 21:20  توسط منیره.م  | 

من امشب چه ام شده ؟ چرا گریه ام بند نمیاد ؟ چرا الکی اعصاب خودمو خورد میکنم ؟!! ای خدا !! این دیگه چه نوع امتحانیه ؟ مطمئن نیستم که بتونم سرفراز بیرون بیام ....


هیچکدوم از نزدیکانم دیگه نیستن تا باهاشون حرف بزنم . احساس میکنم نیاز دارم با یکی حرف بزنم .... احساس میکنم هر نوع حرف زدنی حتی حرف زدن با آقای حامد.د هم کلی آرومم میکنه . ولی حیف که هیچ کس نیست . بچه ها همه رفتن خونه هاشون ولی من هنوز نرفتم و قرار هم نیست برم . برم که چی بشه ؟ بیشتر اعصابم خورد بشه ؟ بیشتر ناراحت بشم از اینکه بابام بهم اعتماد ندارن . بیشتر مامانم از این ناراحت باشن که چرا ما این جوری هستیم ؟!!


میخوام برم امامزاده . خیلی دلم تنگه . امشب دیر شده ولی شاید فردا برم . لااقل یه جا رو داشته باشم که روز عیدی بتونم با یکی عید دیدنی کنم ... انشاءا... صاحب خونه هم بهم عیدی میده !!


دلم میخواست یکی پیدا میشد تا بتونم براش تعریف کنم که دیروز چی کارا کردم !! و چند تا سوتی دادم  یا حتی امروز خدا چند بار نشونم داد که دوستم داره  کوئیزای امروز رو چه شکلی دادم . کیا رو دیدم . با کیا حرف زدم . چی شندیم . چی خوردم .... ولی حیف که هیچ کسی نیست که حرفای من مهم باشه براش . مگر نه امروز کلی حرف داشتم و کلی میتونستم فک بزنم .... در مورد دیروز صبح بعد از کلاس معادلات و اون سوتی ای که جلوی امین.آ دادم  و یا حتی اتفاقات بعد از ظهر و حرفایی که بین من و آقای حامد.د رد و بدل شد . و یا افطاری دیشب و پشیمون شدن ما از اینکه سال دیگه به افطاری مکانیکی ها بریم  و شب که من بعد از ۲ شبانه روز هیچی نخوردن ٬ تونستم یه ذره تخم مرغ بخورم و تا الان هم تخم مرغه کار خودش رو کرده (انرژی سوزونده) . و اون خواب سنگین که خداییش بعد از یک هفته بد خوابی حسابی بهم چسبید . امروز صبح که طبق روال همیشگی دیر رفتم سر کلاس ولــــــــی کوئیزمو خیلی خیلی خوب دادم (حتی بدون توجه به اون برگه تقلبی که آقای علی رضا.ز بهم دادن) کل بعد از ظهر علاف بودم (علافی در اون حد که کلاسهام رو میرفتم و بین کلاس ها چون برنامم سوراخ سوراخه میومدم سایت) و بعد از ظهر که باز کوئیز فیزیک ۱ داشتم و نمیدونم چرا احساس میکردم قلبم داره میاد تو دهنم . شاید به این خاطر بود که میدونستم به مدت ۷-۸ ماهه که لای جزوه فیزیکم باز نشده ولی با این حال خوب دادم . با اینکه تا ساعت ۵:۲۰ وقت داشتیم ولی ۵ به اشتیاق دریافت PM از یکی پا شدم اومدم سایت .... اشتیاقم خوابید . دل نازک و شیشه بلوریم  هم شکست .


 هنوز نرفتم افطار . موندم میرم خوابگاه با اتاق خالی و ... چی کار کنم ؟ چه جوری با اون تنهایی که همیشه دنبالش بودم حال کنم .... فکرش رو بکن : ۴ روز توی اتاق تنهام . خودم هستم و خودم !! کلــــــــی میتونم کیف کنم واسه خودم ...


واییییییی چه سبک شدم !!! باورم نمیشد این قدر محتاج حرف زدن باشم. فقط حس میکردم باید با یکی حرف بزنم . خودش نخواست ٬ به من چه؟!!! من هم مجبور شدم اینجا حرفمو بزنم .

نیازی هست بگم؟ نظراتتون رو فقط ....

+ نوشته شده در  2006/10/23ساعت 18:58  توسط منیره.م  | 

حتی دیگه تابستون هم بوی قدیما رو نداره . اه .... بدم اومد از بزرگ شدن . کاش هنوز بچه بودم . بازی های دست جمعی شیطنت های کودکانه و دلخوشی های بچگانه . دلمون خوش بود به یه ده رفتن و با بقیه بچه های فامیل بازی کردن . وقتی یکیمون زمین میخورد و اشکش درمیومد همه پکر میشدن ، هر کسی به طریقی میخواست جلوی گریشو بگیره . نمیدونم شاید از روی دلسوزی بود و یا ترس از بزرگترا که نکنه از ادامه بازیمون جلوگیری کنن . یکی هم درمیومد میگفت: بازی اشکنک داره، سر شکستنک داره . به زور هم که شده طرفو ساکت میکردیم و یا گاهی محلش نمیزاشتیم و به بازی ادامه میدادیم . الکی خوش بودیم و حتی این الکی خوش بودنمون عمیق تر از خوشی های الانمون بود .
یادمه تنها دخترای این میون من بودم و آبجی محبوبه . همیشه زور این پسرا به ما میچربید ولی ما هم از همون بچگی یاد گرفتیم چه شکلی میشه حریف این جماعت زورگو شد . میترا که همیشه با زهره عمه بود و یا با اینکه فقط یه سال از من بزرگتر بود ولی خودشو بزرگ میدید و با بزرگترا میگشت . من میموندم و محبوب و یه عده پسر . یادمه با هم مسابقه میزاشتیم . دو گروه میشدیم و یه چیزی رو یه جای باغ پنهون میکردیم . اون یکی گروه به دنبال چیز گم شده و ما هم منتظر .....تابستونا نوبتی تو ده میموندیم . از هر خونواده ای یه نفر . با هم کوه میرفتیم و از اون طرف میرفتیم خونه عمو . توی راه سنگ رنگی جمع میکردیم . یه مدت یه کارخونه!! زدیم کارخونه سنگ کوبی.... یه خونه درختی هم داشتیم . یه درخت توت ته ته باغ ....
 وقتی بزرگتر شدیم بازی هامون هم بزرگونه تر شدن . دیگه تابستون ده نمیموندیم . ته باغ قایم باشک بازی نمیکردیم . تقریبا دیگه من و محبوب بازی نمیکردیم . فقط فوتبال بازی کردن پسرا رو تماشا میکردیم . گاهی هم که بازی میکردیم میشدیم دروازه بان . و یا حتی داور میشدیم . بازم کوه میرفتیم ولی این بار تنها . حتی خونه درختیمون رو هم خصوصی کردن . یه درخت توت مال پسرا با یه در و یه قفل و زنجیر .  جای من و محبوب هم شد کنار جوب زیر درخت زرد آلو. وقتی بی کار میشدیم میرفتیم اونجا و با هم حرف میزدیم . مثل دو تا دوست . دوستایی که خیلی وقته همو ندیدن ....
بازم بزرگتر شدیم و هر سال که میگذشت یکیمون از بقیه جدا میشد . پشت سر هم کسی رو داشتیم که کنکوری باشه و به خاطر درس زیاد نیاد باغ . بعدش هم که یکی یکی جدا شدیم . یکی عروس تهران شد . یکی داماد مشهد . یکی شمال قبول شد و دیگری هم .... بقیه ای هم که موندن کم کم دارن همه چیزو فراموش میکنن . حتی خونه درختی مونو همون درختی که نزدیک درخت بزرگ شاه توت بود ....

بین نوشته های محبوبه نوشته ای رو پیدا کردم که نا مربوط نبود . خواستین اونو هم بخونین:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2006/7/9ساعت 7:50  توسط منیره.م  | 

من کسی نیستم که بدون عشق بتونه دووم بیاره . عشق چیزی نیست که بشه اونو از زندگی جدا کرد . رنگ و بوی ساعتها با عشق تازه میشه . عشقی که فراموشی میاره . عشقی که حواس پرتی میاره . عشقی که بی خوابی میاره . عشقی که حتی میتونه جنون بیاره .
یک جنون آنی . فشار دادن دکمه ای که شاید بهتر بود هرگز زده نمیشد . یک مدت دلدادگی و دل مشغولی . و باز هم جنون . جنون ترک عشق . عشقی که به خاطرش زجر کشیدی و شاید بهتر بود هیچ وقت عاشق نمیشدی .....
و همین جنون هاست که اونو شیرین میکنه .یک جنون عشقی . جنونی که فراموشی میاره . جنونی که حواس پرتی میاره . جنونی که بی خوابی میاره . جنونی که حتی میتونه .......

+ نوشته شده در  2006/6/28ساعت 22:56  توسط منیره.م  | 

دوباره دلم گرفته. موندم با این دل که همش یه در تازه داره چه کنم . چرا کسی نیست بیاد به داد این دل برسه . چرا کسی نیست بیاد بهم بگه : عزیزم حرف دلت چیه؟ چرا کسی نیست ......

صد تا چرای دیگه ؟ ولی کیه که بیاد و جواب بده . کی که یه کم دلش به حال من درمونده بسوزه . کیه که به من توجه کنه؟

بازم به خدا ! که هر جا میرم و هر کاری میکنم پیشمه . منتها این منم که نمیبینمش . این منم که هنوز نخواستم درک کنم درد و درمان خود خودشه . هنوز نخواستم یاد بگیرم فقط به خودش تکیه کنم و محتاج دیگرون نباشم

+ نوشته شده در  2006/6/10ساعت 17:10  توسط منیره.م  | 

تق ... تق ...
دراز کشیدم و هنوز تو فکر و خیالم . بدنم کرخ شده و حس ندارم بلند بشم. به قدیما فکر میکنم . اون وقتایی که جمعمون جمع بود . اون وقتایی که دلامون به هم خوش بود . اون وقتایی که غم دنیا نبود و بی خیالی بود.

تق ... تق ...
به پنکه سقفی چشم دوختم . چه با سرعت دور میزنه . همون طوری که عمر ما هم با سرعت میگذره . امروز دوباره دور هم جمع بودیم ، هر کدوم از یک جای این کشور به شوق دو روز تعطیلی پشت سر هم .

تق ... تق ...
پرده اتاق با کوچکترین نسیمی جا به جا میشه . این موقع سال باد های ملایم بیشتر میشه  . همچنان دارم به گذشته های نه چندان دور فکر میکنم . بزرگ شدن هر کدوممون و عوض شدن رفتارامون .

تق ... تق ...
از این دنده به اون دنده می شم . احساس خستگی میکنم ولی نمیدونم چرا خوابم نمیبره . چشمامو میبندم و سعی میکنم به چیزای خوب فکر کنم ، به اتفاقات چند روز اخیر . تازه به یاد دلم می افتم.

تق ... تق ...
سعی میکنم توی خیالم چهرشو به یاد بیارم . هنوز هم عشق بازی حتی توی خیال رو زشت میدونم . هنوز هم .... پلکمو فشار میدم و سعی میکنم چهرشو فراموش نکنم و سکوت .

تق ... تق ...
احساس کردم چیزی توی اتاق جنبید . چشمامو آروم باز میکنم . مامان رو میبینم که ایستادن و به دیوار زل زدن . آروم بهشون میگم " لطفا اون درو ببندین . تق تقش اعصابمو به هم ریخت"

+ نوشته شده در  2006/6/5ساعت 12:7  توسط منیره.م  | 

نمودار رابطه ما حسابی زیکزاکی هست . یه بار دلخوری یه بار ....
برای بار ن ام هست که میگم : نمیدونم چم شده؟
آخرین بار کی بود که با یادش دلم ویبره رفت؟ .... الان باز رفت .
همین که احساس میکنم توی زندگیم حضور داره برام بسه . همین که گاه گاه باهاش حرف میزنم! احساس آرامش میکنم . همین که نمیتونم بهش دروغ بگم ، همین که .....
نمیدونم این احتیاج است یا یک حس دوست داشتن که بشدت تشنه ام میکنه .
مثل سرابی است که من تشنه از دور میبینم . وقتی بهش نزدیک تر میشم و بهش امید میبندم غیبش میزنه . وقتی ازش ناامید میشم دوباره درخشش - انعکاس- نور رو توی اون میبینم ، آره! دوباره سراب برگشته و بهم امید سیراب شدن میده .
سر سخت تر از این حرفاست که بخواد به حرف بیاد -از همینش هم خوشم اومده .
 میترسم مجبور بشم به امید این سراب توی بیابون بگردم و حتی چشمه های کنار درختان رو نبینم.
"مهم نیست" هاش منو دیوونه میکنه و دلخوریاش به من قرص آرامش بخش میده . احساس رضایت میکنم وقتی که از حرفم دلخور میشه چون میفهمم این قدرها هم بی احساس نیست .
میدونم الان به شدت تنها است و به دنبال یک همراه است . از دست من چه کاری بر میاد وقتی منو لایق این همراهی نمیدونه؟
الان میفهمم رعد و برق بودن - که توی طالعش نوشته شده بود- یعنی چه. ولی باز نمیدونم من قدرت تحمل دارم یا نه؟
این قدر تردید ، این قدر  دودلی و دوگانگی داره اعصابم رو به هم میریزه.
خدایا! امیدم فقط به تو ست . یادم رفت دعای همیشگی : خدایا میدونم هر چی به صلاحمه همون میشه پس صلاحم رو رضایم قرار ده . آمین یا رب العالمین

+ نوشته شده در  2006/5/29ساعت 12:7  توسط منیره.م  | 

نمیدونم چرا مطالبم پرید؟؟؟؟

+ نوشته شده در  2006/5/28ساعت 23:59  توسط منیره.م  | 

زل زده به چشمام . صورت نجیبش ، لبای بدون حرفش ، پاهای برهنه اش و دفتر کهنه توی دستش ....

سایه پرده که افتاده روی میز ، رد پنج انگشت کثیف پایین دیوار ، مجسمه های روی طاقچه ، صدای آروم آهنگ ، نسیم آخر بهار ، بغضی که تو گلوم گره خورده ، اشکی که نرسیده به گونه خشک شده ....

باز زل زده به چشمام . چشای پر از حرفش ، لباس ساده و موهای کوتاهش ....

تیک تیک ساعت که گذشت عمر رو نشون میده ، خرت و پرتای روی زمین که برا جمع کردنش مهلت نمیشه ، کتابای توی قفسه که با دیدنش - و نه خوندنش - خوش بودم ، کلاسور قرمز توی دستم که آرم دانشگاه روش خودنمایی میکنه ....

همچنان زل زده به چشمام و ایندفعه با انگشت نحیفش گوشه دفترشو نشونم میده .

همه و همه یه چیزی رو میخوان نشونم بدن . حتی پوستر روی دیوار هم حرف داره برای گفتن . زل میزنم توی چشاش . آره .... حق با اونه . یه چیزی تو این اتاق فرق کرده ، حضور من . حضور منه که کمرنگ تر شده.
حتی طرز نگاه اون کودک توی پوستر هم فرق کرده . هنوز زول زده به چشمام ولی این دفعه ....

این دفعه این من نیستم که شبها باهاش حرف میزنم . این دفعه اونه که با چشاش داره یادم میده که باید تحمل کنم . نشونم میده که تحمل غم دوری زیاد سخت نیست اگه خودم بخوام و ....

+ نوشته شده در  2006/5/28ساعت 18:57  توسط منیره.م  | 

حدود دو ساعت مونده به سال تحويل ..... دارم به اين فكر ميكنم كه تو اين يه سال اخير چي كارا كردم . اصلا چه كارايي كردم كه نبايد ميكردم و چه كارايي نكردم كه بايد ميكردم . يادم مياد آخرين روزاي سال 83 حدود يه سال و چند روز پيش بود كه خيلي از دست بچه هاي مدرسه ناراحت شدم . اين مهم نيست مهم اينه كه خودم فكر ميكنم همه اينا باعث شد بهشون نزديكتر بشم . خواه يا ناخواه كسايي به اين موضوع ربط پيدا كردن كه هنوز مطمئن نيستم از احساسم نسبت بهشون .

ولي الان هر چي فكرش ميكنم يه سال گذشته بهترين دوران زندگيم اگه هم نباشه بهترين  دوران تحصيلم بود .... كنكور هم واسه خودش عالمي داره ها!!!

پارسال از نظر مقطعي سه دوره بود برام . قبل از كنكور بعد از كنكور و دوران دانشجويي .....

همين ديروز بود وقتي داشتم اتاق تكوني ميكردم (يا به عبارت بهتر محبوبه در كني) بين كاغذ باطله ها به چند ورق كاغذ رسيدم .... ورق باطله هايي كه چك نويس بود ولي من به عنوان دفتر (برگه) خاطره ازشون استفاده ميكردم . آخه عادت دفتر رو ندارم . هر وقت فكري از ذهنم خطور ميكنه رو كاغذ مينويسم .... يادمه اون وقتي كه داشتم رو اون كاغذهاي مذكور مينوشتم . اصلا حال خوشي نداشتم . از همه بچه هاي مدرسه زده شده بودم . به خاطر حرفاشون به خاطر رفتارشون و شايد هم به خاطر خودم كه با همشون فرق داشتم و نميتونستم مثل اونا فكر كنم . ديروز وقتي نوشته هامو خوندم خندم گرفت . اشك تو چشام جمع شده بود . خوشحال بودم از اينكه خاطره هاي خوشمون مونده و ناراحت از اينكه خيليهامون واقعا ازمون دور شدن .

به يه جمله رسيدم كه هنوزم كه هنوزم قبولش دارم . وقتي به خودم خطاب كردم : منيره تو هنوز بچه اي ....

يادمه اون 3-4 هفته آخر درست همراه بود با انتخابات رياست جمهوري . چه شوري داشتم واسه خودم . به معناي واقعي خل شده بودم . تازه فهميدم يكي دو سال اخير الكي الكي به چيزي علاقه مند شده بودم كه نه برام آب بود نه نون ....

كنكور رو هم به يه جبري دادم . بعد از كنكور ديگه واقعا اون جو واسم مرد . تابستان جالبي بود واسم : كلاساي پژوهشگاه و سر زدن به بحثگاه كه باعث شد بهتر خودمو بشناسم و ..... (بي خيال ، ياد آوري نميخواد)

بيرون رفتن با برو بچ  كه همش باعث شد دوباره ذهنيتم نسبت بهشون برگرده و خيلي چيزا رو بفهمم كه تا حالا نميدونستم .....

گذشت دوران خوش دانش آموزي در يك آن تموم شد . به قول يكي فرق دانش آموخته و دانش آموز در چند ساعته و اونم تو كنكور خلاصه ميشه ، نه من اينو قبول ندارم فرق دانش آموخته و دانش آموز تو يه مقطعه و اونم دقيق تابستان بين پيش دانشگاهي و سال بعدشه . بدون توجه به اينكه قبول بشي يا نشي. چون هر چه كه هست مهم اين بود كه فارغ التحصيل شديم . حتي به قيمت دور شدنمون ....

هفت سال . هفت سال كم نيستا . آدما تو اين هفت سال ميتونن هزاران هزار بار به هم دل ببندن و من بستم به همه دل دادم درسته شايد بعضيا هديمو باز نكرده پس فرستادن ولي بقيه چي؟ هنوزم كه هنوزه گوشه گوشه دلم جا داره براي .....

شروع شد دوران جديدي از تاريخ زندگيمون شروع شد . كنار اومدن با موقعيت جديد خيلي سخت بود . خيلي خيلي سخت بود . يكي ميگفت صرف بودن در دانشگاه خودش خيليه .... شايد راست ميگفت . هنوز رو خيلي از حرفاش بايد فكر كنم كه نكردم . گفتم سخت بود خيلي سخت . خيليا خواستن كمكم كنن ولي تا خودم نخواستم نتونستن .... بايد صبر كنم ببينم اين دوران چه جوري ميگذره . ولي مطمئنا ميگذره !!

اين بود از خلاصه كرده هام يا بهتره بگم شده ها . چون من هنوز از خودم و كارام نگفتم .

خيلي چيزا بود كه بايد ميگفتم ولي نميدونم چرا يهو دهنم بسته شد . همون طور كه يهو باز شد . شايد از همون اول گفتنشون اشتباه بود . خودش كه بهم اطمينان داد نه قرار نيست پشيمون بشم ولي بازم افتادم توي ترديد . ترديد اينكه تا چه حد كاراي گذشتم اشتباه بوده . چه كارايي رو نبايد ميكردم و كردم و چه كارايي بايد ميكردم و نكردم .....(دوباره برگشتم نقطه اول)

خوب زيادي از خودم گفتم شايد بهتر باشه بقيشو بزارم واسه بعد.....

 

سر سفره هفت سين يادي هم از من بكنين ( سبزه رو نشون بگيرين تا يادتونو من نره ). عيدتون هم مبارك . انشاء ا... موفق و پيروز باشين . عيدي هم طلبتون و طلبم.

فعلا بدرود تا درود

 

 

 

+ نوشته شده در  2006/3/20ساعت 19:45  توسط منیره.م  | 

با اینکه با خیلی چیزا خداحافظی کردم ولی بازم هستم. هستم تا نفس بکشم . زنده هستم تا از نفس کشیدن خودم لذت ببرم. زنده هستم و از لذت بردن درس میگیرم. زنده هستم تا درس بگیرم که هیچ لذتی پایدار نیست ....

در اوج بودم که یه مزاحم منو انداخت دو پله پایین تر.... همونجایی که پله ها سست تر میشه. همون جایی که اطمینان از آدم صلب میشه . همون جایی که من هر چند وقت یکبار با ترس ازش میگذرم.

جدیدا بیش از حد قدم میزنم . بیش از حد میخوابم . بیش از حد فکر میکنم (آره فکر کردن هم حدی داره) و بیش از حد .... میخوام تنها باشم و تا میتونم فکر کنم . به زندگیم فکر کنم ٬ به اهدافی که هنوز نیافتمشون ٬ به گذشته ای که گمش کردم ٬ به آینده ای که ازش مطمئن نیستم ٬ به حالی که هرچی میگذره بیشتر میفهمم بی حاله ....

تفریح جدید پیدا کردم. وب گردی و اینترنت هم واسه خودش عالمی داره. مرض جدیدی اومده سراغم، فوضولی  تو اینترنت.... باور کنین خیلی کیف داره. اونم وقتی در مورد کس خاصی باشه و مطمئن باشی خود یارو هم این کارست ....

خیلی حرفاست که فکر میکنم باید بگم . ولی.... باز اون ترس ٬ باز اون اطمینان ٬ باز اون حس عجیب نمیزاره.قسمت نظر رو میبندم تا بتونم فرض رو بر این بزارم که گوش بقیه مثل دهن من بسته شده ....

+ نوشته شده در  2006/2/19ساعت 15:27  توسط منیره.م  | 

الان فهميدم كه بهتر بود نگم . نميگم برام بد شد اتفاقا الان هم براي من بهتره هم براي خودش . ولي از وقتي فهميد من چه حسي دارم .رفتارش عوض شد . من همون فرد سابق رو ميخوام ..... دوست داشتم حرفمو بد برداشت نكنه. نميدونم الان در موردم چي فكر ميكنه.

هم خودم هم خوش قاط زديم (بيشتر خودم).چه كنم هيچ وقت نميتونم با كنايه حرف نزنم .  آخرش نفهميدم چمه؟خيلي چيزا ميخواستم بهش بگم.... گفتم . ولي چه فايده داشت!؟ هر دومون گيج تر شديم

ولي خيلي وقتا ميخواستم ازش به خاطر خيلي چيزا معذرت بخوام ولي نميتونستم . الان با اينكه ميدونم به وبلاگم سر نميزنه ولي باز ميگم :

دارم اميد عنايتي از جانب دوست                           كردم جنايتي و اميدم به عفو اوست

+ نوشته شده در  2006/1/20ساعت 10:2  توسط منیره.م  | 

با اینکه میدونم دیر شده ولی باز خیلی حرف داشتم برای گفتن . مشکل اینجاست که کامپیوتر خونه واسه فرستادن اذیت میکرد.دیروز داشتم یه مطلب میخوندم نوشته بود "سه جمله ای که به زبون اوردنش مشکله اینا هستن: دوست دارم٬ معذرت میخوام و درخواست کمک". ولی من دلمو به دریا زدم و  بلاخره گفتم . بهشون گفتم .... الانم هنوز از گفتنم پشیمون نیستم. تا ببینم چی پیش میاد .( امیدوارم بد برداشت نکرده باشن)

اینم واسه اونایی که فکر میکنن ما دخترا نمیتونیم کسی رو دوست داشته باشیم :

يارب مرا ياري بده، تا خوب آزارش كنم
                               هجرش دهم زجرش دهم، خوارش كنم زارش كنم
از بوسه هاي آتشين، وز خنده هاي دلنشين
                                  صد شعله در جانش زنم، صد فتنه در كارش كنم
در پيش چشمش ساغري، گيرم ز دست دلبري
                                         از رشك، آزارش دهم، وزغصه بيمارش كنم
بندي بپايش افكنم، گويم خداوندش منم
                                         چون بنده در سوداي زر، كالاي بازارش كنم
گويد ميفزا قهر خود، گويم بكاهم مهر خود
                                     گويد كه كمتر كن جفا، گويم كه بسيارش كنم
هر شامگه در خانه يي، چابك تر از پروانه يي
                                         رقصم بر بيگانه يي، وز خويش بيزارش كنم
چون بينم آن شيداي من، فارغ شد از سوداي من
                                        منزل كنم در كوي او، باشد كه ديدارش كنم
گيسوي خود افشان كنم، جادوي خود گريان كنم
                                          با گونه گون سوگند ها، بار دگر يارش كنم
چون يار شد بار دگر، كوشم به آزار دگر
                                              تا اين دل ديوانه را، راضي ز آزارش كنم.

+ نوشته شده در  2006/1/14ساعت 11:18  توسط منیره.م  |