تبليغاتX
ساعتها غارتگران عمرند

ساعتها غارتگران عمرند

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید .·´¯`·._.·´¯`·. داستان غم پنهانی من گوش کنید

دو چیز بود که این دو روز کلی بهم حال داد :

۱. چند روزی بود که یک مزاحم وبلاگی رو در مورد من زده بود و برای من کامنت گذاشته بود و گفته بود :

با سلام خدمت سر کار خانم منیره م
غرض از مزاحمت در جریان گذاشتن شما از افتتاح وبلاگی درباره شخصیت جنابعالی و تحلیل ابعاد مختلف آن است.
وبلاگ http://moniremontazeri.blogfa.com در این راه قصد دارد از گفته ها و نوشته های خود شما نیز استفاده کند.
بنا بر این قبل از اینکه دوستان و آشنایان در جریان قرار بگیرند به شما اطلاع دادیم تا از نظرات شما بهره ببریم . و بعد هر چه سریعتر دست به کار شویم
گفتنی است در این وبلاگ از مستندات و مدارک واقعی استفاده می شود پس خواهشمند است اگر مستندی درباره شخصیت خود و ... دارید در اختیار مدیریت وبلاگ " تحلیل و شناخت شخصیت منیره م " بگذارید.
همچنین گفتنی است نظرات این وبلاگ توسط دوستان آشنایان و به هر حال کسانی که به نحوی با شخصیت شما مرتبط بوده باشند داده می شود.
لطفا اگر پیشنهادی برای بهبود وبلاگ دارید قبل از شروع به کار وبلاگ به مدیریت وبلاگ بدهید . شروع به کار وبلاگ هم در روز های باقیمانده از سال 86 خواهد بود.
با امید موفقیت سر افرازی و شناخت بهتر شخصیت شما !
مدیریت وبلاگ " تحلیل و شناخت شخصیت منیره م "

خلاصه دیروز تونستم کاری کنم که آدرس وبلاگ رو به اسم خودم ثبتش کنم. (اینه که میگم بهتره از بلاگفا اسباب کشی کنم) فرض میکنم نمیدونم کار کی بوده و چه مرض داشته و منظورش چی بوده ولی باید بگم «تا کور شود چشم آنان که نمیتوانند دید» و غیرو :D

۲. توی دانشگاه مجله ای داریم (بهتره بگویم داشتیم) به اسم کیلویی (که البته الان اسمش عوض شده و نام سکسکه روش گذاشتند) این مجله وزین و باحال ما یک گروه توی یاهو داره که من صفری که بودم با یک ایمیل ساختگی عضوش شدم. یه وقتایی هم زیاد بهش mail میزدم که بعد ها چند مزاحم از طرف گروه برایم پیدا شد و بعد یه مدت ته توش در اومد که همه اون مزاحم ها همون غریبه هست و به همین خاطر من اون mail رو به کل کنار گذاشتم. با ایمیل واقعیم عضو گروه شدم و خدا رو شکر گروه مسکوتی بود. امروز بعد از مدتها mail ای از جانب گروه دریافت کردم و اتفاقا فرستنده mail هم همون مزاحم همیشگی بود و مخاطبش هم یکی از برپاکنندگان اصلی مجله بود :

salam khanome eslami( sal balayi ... )

salam amene jan
to bad az raftan az sanati hich khabari azat nist
khob ye khabari bede
nakone yadet rafte az inaj va mashghoole karo inha shodi
nakone farmoosh kar shodi
inja kilooyi ra nabod kardand yek seri mostabeedde pesar !
be har hal movazebe khodet bash
ye khabari ham bede ma ra
bye

این بار ریسک و میسک و ترس و لرز رو کنار گذاشتم و بهش جواب دادم (آخه همیشه محتاطانه عمل میکردم و میترسیدم طرف دیوونه تر از اونی که هست بشه و بیشتر اذیت کنه! امروز که دیدم آب از سرم گذشته و دیگه هیچ راهی واسه ایجاد مزاحمت نمونده که این یارو انجام نداده باشه بالاخره به روش اوردم)

nemidoonam chera hes kardam age ino nagam tahe delam oghde mishe o
mimiram :

jenabe aghaye "maryam sanei maryam_dr64@yahoo.com"
ya be ebarati jenabe aghaye "mojtaba hoseyn poor"
man moondam che lezati mibarin az inke ba esm haye taghalobi va be
jaye afrade mokhtalef mail bezanin va ya comment bezarin?
be har hal omidvaram khoda ye zare aghl be shoma o ye meghdare ziyadi
sabr be ma ata kone.

ba tashakor : monire.montazeri


p.s. 2 sal bood in harf tahe delam moonde bood. 2 sale ke az daste
mozahemat haye neti in agha amoonam boride o tanha rahesh in bood ke
be room nayaram. emrooz ke maileshoono didam goftam behtare ye chizi
begam ta bishtar az in oghdei nashodam
 

جدی جدی داشتم عقده ای میشدما!!

از همینجا از تمام دوستانی که پا به پای من اذیت شدن و این بنده خدا مزاحمشون شده عذر خواهی میکنم. از دکتر امیرحیدی بزرگ (بابای آقای دکتر خودمون) که مزاحمت های تلفنی ایشون رو تحمل میکردند. از سایر بچه های سمپادی ای که گاه به گاه شماره «××۰۳۱۲۳۹۱۴۳» رو روی شماره گیرهای منزلشون میدیدند(شماره تلفن عمومی دانشگاه صنعتی). از تمام کسانی که به من زنگ میزدند و میگفتند یکی فلان جا (حالا چه تلفنی چه نتی) احوال تو رو از ما میپرسید. از تمام کسانی که توی کلوب ایرانیان و یا حتی توی مسنجر در مورد من سوال پیچ شده اند. از تمام کسانی که در جاهای مختلف حرفهای ناجوری رو از این یارو شنیدند.از تمام کسانی که در مراسم های مختلف یزدی های دانشگاه مجبور بودند قیافه کریحش رو تحمل کنند. از تمام کسانی که به خاطر من و چندین و چند دختر دیگر بارها به اداره های مختلف خوابگاه مراجعه کرده اند و شکایت نامه نوشته اند. از تمام کسانی که کتک ها زده اند. از تمام کسانی که خواه ناخواه در جریان مزاحمت این بنی بشر دیووانه قرار گرفته اند معذرت میخوام اگه عاملش من بودم. و امیدوارم که خداوند یک مقدار کمی هم شده به این بشر عقل سالم عطا فرماید.





و در آخر :

این وبلاگ از هم اکنون تعطیل میباشد


و خطابم به این بشر باهوش که نمیدانم چرا از این ذهن خلاقش استفاده منفی میکند :
از عصبانیت بمیر!! فکر نکن کم اوردم. نه!! تازه شیر شدم!! تازه میدونم باهات چه طوری رفتار کنم! درسته که پارتیت کلفته و شکایت ما به هیچ اداره دانشگاهی فایده نداشت ولی میتونیم خودمون کاری کنیم که عملا و علنا یک مرده متحرک باشی. یکی که همه دیگه میشناسنش و پشیزی برای حرفهاش اهمیت قائل نیستند. همون طور که الانشم این چنینه. راستی یه وبلاگ جدید زدم! نمیخواد زیاد خودتو اذیت کنی و از این و اون بپرسی. خودم آدرسش رو میدم : http://monire.wordpress.com/
+ نوشته شده در  2008/2/29ساعت 2:12  توسط منیره.م  | 

در راستای نظر اونی که نظر داد :

پس احمق مرض داری با احساسات من بازی کنی ؟ دختر عقده ای دانشگده ریاضی
احمق مردمو مسخره کردی با این وبلاگت
یکی هم اتاقی هام خوب حرفی زد در موردت : امان از عقده !
می دونم تایید نمی کنی اما من عکسها را جور می کنم یکیشم می اندازم دم اتاقت تا بدونی که کاره ای نیستی به جز یک دختر عقده ای که همه خوابگاه می شناسند و تحملش می کنند ( البته بعضی ها پارسال دیگه تحمل نکردند)

یکی اینجا فحش میده یکی توی مسنجر!! بعد نوشت : و چند نفری هم توی وبلاگ خواهرم)

خوب بابا!! به چه زبونی بگم؟! من از غریبه ها خوشم نمیاد!! تحویلشون هم نمیگیرم. اگه خیلی دوست دارین تحویلتون بگیرم لااقل اسم و فامیلتون رو خصوصی واسم بفرستین و یا حتی دو تا کلمه بگین که تابلو بشه کی هستین و من بشناسمتون!!

این یعنی چه که میاین میگین عکس ها رو توی دانشکده دیدین!! خوب تو که دیدی چرا نرفتی از همونایی که دستشون بوده بگیری؟؟! یا این یعنی چه که میگین امروز منو توی کلاس منطق دیدین؟؟؟ در حالی که اصلا امروز کلاس منطقی برگزار نشده و در اصل من اصلا منطق ندارم که بخوام برم سر کلاسش؟؟!

خوب شما اسم این کارا رو چی میذارین؟؟؟ من بهش میگم مـــزاحـمـت یـــه غـــریـبـــــه!

پ.ن. دیگه بسه! از این به بعد محل هیچ غریبه ای نمیذارم. مگر اینکه واقعا غریبه باشه (اینجا غریبه منظور همان معدود افرادی هستند که واقعا نمیشناسمشون و نمیشناسنم و بیشتر از طریق سرچ و یا گروه و ... با وبلاگم آشنا شدند) مهم شناختن متقابله! شما میشناسین٬ پس منم باید بشناسم! شما نمیشناسین پس لزومی نداره منم بشناسم!!


بعد نوشت : همین الان گلستان رو چک کردم. دیدم اصلا این ترم درس منطق ارائه نشده!!

راستی برای اطلاع عرض میکنم استاد نمره منطق رو داد ۱۸ ! اون استاد عمومی ام هم لطف کرد ۱ نمره اضافه تر داد. در کل نمره ها بدک نبودن!! و باز برای اطلاع عرض میکنم این ترم تمام وقت در اختیار استاد آقایی هستم. یک جورایی جبران زحمت و لطفش رو میکنم و یه جورایی حس ریاضی دوستی خودم رو ارضاء میکنم. و باز برای اطلاع دوستان میگم طبق صحبت های استاد٬ اگه تونستم درس تاریخ علم رو با ایشون بگیرم که هیچ. اگه نتونستم٬ به همون ۱۲ واحد قناعت میکنم و به قولی میرم توی نخ روحیه دادن به خودم.

پ.ن. یکی بهم خندید!! گفت «خره! تو که از مشروطی ها هم کمتر واحد گرفتی» منم جوابشو دادم که «خر بودم٬ که نفهمیدم مشروط شدم چون .... چون توانایی پاس کردن بیشتر از ۱۲ واحد را هم نداشتم٬ چه برسه به ۱۴ تا» این ترم دیگه گرم نیستم! من که میانگین ترمی ۱۰-۱۱ واحد بیشتر پاس نکردم!! خوب بذار حالا که بیشتر از این پاس نمیکنم لااقل با نمره بهتر و راضی تر پاس کنم.

+ نوشته شده در  2008/1/28ساعت 19:1  توسط منیره.م  | 

یه چیزایی کشف کردم :

۱- پسرها زود تر از دخترها با بقیه صمیمی میشن . اغلبشون دوست دارن به جای "شما" بهشون بگین "تو". این رو نشونه صمیمیت و در نتیجه اعتماد طرف مقابلشون میدونن . در حالی که دخترها با گفتن "شما" آخرین درجه احترام رو به اونا ثابت میکنن ....

۲- یه عیب بزرگ من اینه ک وقتی ببینم کسی ازم بدش میاد بیشتر سمج اون میشم . و یا حتی وقتی ببینم کسی از چیزی بدش میاد بیشتر به اون چیز اصرار میکنم . خانم دکتر علوی گفت "بعضی ها کنه اند" و من یاد یکی از دوستام افتادم ....

۳- اون غریبه ای که مزاحمم میشد باز زده به کله اش . یک هفته ایه که بدجور مسئول خوابگاه رو کچل کرده . البته به لطف یکی از دوستام شماره اتاقم رو گیر اورده و چون من هم دوست ندارم تلفن هام رو جواب بدم بد جور رفته رو اعصابش. خدا به خیر گردونه ....

۴- اساس نامه انجمن سمپاد ماده ۱۰ نداره خوب البته به من هم ربطی نداره ...

فعلا

+ نوشته شده در  2007/5/12ساعت 17:37  توسط منیره.م  | 

ته دلم داشتم به استادم فحش میدادم . فقط به خاطر اینکه خیلی دیر کلاس رو تعطیل کرد مجبور بودم تند تند غذا بخورم و زود برگردم به کلاس . تازه رسیده بودم به جلوی سلف برادران که یکی جلوم سبز شد ( البته قرمز شد . چون لباسش قرمز بود) و گفت " سلام خانم منتظری" . منم سلام کردم . گفت " نیستین" . سرمو اوردم بالا و گفتم " من که هستم " . یه مدت کوتاهی طول کشید تا بفهمم کیه . سرمو انداختم پایین که برم . داد زد که "باهاتون کار داشتم" . من گفتم کلاس دارم و رفتم به طرف مسجد دانشگاه که برم دانشکده . صداش میومد که میگفت "آخرش پیداتون میکنم" ....

بی خیال ...

بی خیال ...

میگمت مهم نیست . چرا این قدر فکرش میکنی؟!!

میخواستم در مورد این چند روز که یزد بودم بگم . خیلی خوش گذشت . خیلی خیلی . همش دیوونه بازی در اوردم و نشستم به خودم خندیدم ...

حس گفتنش نیست . یعنی فعلا توی این فکرا نیستم (اگه هوس کردم بگم توی ادامه مطلب مینویسم) دیشب تا حالا به یه موضوع فکر میکنم که بد جور حواسم رو پرت کرده . همش هم بر میگرده به sms هایی که توی راه به یکی زدم ....

دقت کردم هر وقت خوابم میاد و بد جور خسته ام خیلی چرت و پرت میگم . آخرین sms های دیشبم هم همین طور بود ... تا نیمه های شب منتظر جواب بودم . نیمه خواب و بیدار بودم . حتی وقتی ساعتم زنگ زد تا بلند بشم و نماز بخونم به قدری گیج بودم که دنبال محبوبه میگشتم تا اونو هم واسه نماز بیدار کنم ... البته یه کم از گیج بازی هام هم مربوط میشه به دلتنگیم برای خونه . کی بشه باز برگردم ؟!! این دفعه واقعا و از ته دلم نمیخواستم دیگه بیام دانشگاه ...

کلاس دارم باید برم....

+ نوشته شده در  2007/5/6ساعت 14:22  توسط منیره.م  | 

 

 بارها گفته ام که از کسی که خودش رو درست حسابی معرفی نمیکنه و به صورت ناشناس توی وبلاگم نظر میده متنفرم .... دلیلش هم بماند !! ولی خواهشا اگه میخواین من راحت باشم و دیگه مشغولیت فکری نداشته باشم نه آدرس وبلاگم رو به کسی بدین و نه حوص سر به سر گذاشتن و ناشناس نصیحت کردن به سرتون نزنه چون حسابی این جور کارا اعصاب منو به هم میریزه !!! ممنون


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2006/12/16ساعت 15:21  توسط منیره.م  | 

چه جشنــــــــی بود ؟!!! تــــــــــوپ  میخوام بگم چی شد امشب منتها چون امکان داره فردا اول صبح مسافر باشم بهتره برم بخوابم !! (الان ساعت ۱۲:۳۰ هست) شایدم بعد از ظهر بیام . خدا داند !!

 دارم از سردرد و گشنگی میمیرم !! هیشکی منو دوست نداره !!  کسی بهم شام نداد بخورم  ولی نه !! امشب فهمیدم خیلی ها دوستم دارن وقتی رنگ پریده داداشم رو میدیدم که میگفت "همین جا بمونین تا دکش کنم" و یا وقتی قیافه بابا جون که قیافه اش دیدنی بود و دائم مواظب بود کسی جلو نیاد !! و یا حتی الهه و رحیمه که بیشتر از من حرص میخوردن و از ترس میلرزیدن و یا (عزیز دلم) فاطمه که آخر شب توی بغلم گریه میکرد و میگفت : " منیر دوستت دارم" ...

میگم . میگم !! حتما میگم . انشاء ا... میشینم توی خونه و حسابی تایپ میکنم !! و یه چیزی که خیلی میخواستم به بعضی از همشهری هام بگم : " جون من شما ها دیگه حرص نخورین !! منو که دیدین ! خونسرد تر از این حرفا بودم . شماها هم سعی کنین با این موضوع کنار بیاین."


الان ساعت ۶:۳۰ هست . یعنی ۶ ساعت بعد از پست بالا !!  من هنوز خوابگاهم و انشاءا... حدود ۱۲ ساعت دیگه میام یزد !! (پشیمون شدم صبح بیام . چون کلی کار دارم . تازه اش هم ترجیح میدم این یه بار رو دیگه پیش رحیمه و دوستش که از یزد اومده دانشگاه ما بمونم ) . ميخوام بنويسم . تمام اتفاقاتي كه ديشب افتاد و باعث بي خوابي ام شد دیدم خیلی زیادی میشه اگه امروز ۲ بار وبلاگ رو آپ کنم و چون این مطلب ادامه قبلی بود اونو همین جا اضافه کردم .... از اونجايي شروع ميكنم كه بعد از ظهر توي سايت بودم و از دست عالم و آدم گله داشتم !!

ادامه مطلب رو دوست داشتين بخونين !! نخواستين هم بهم بگين تا خودم واستون تعريف كنم !!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2006/12/13ساعت 0:23  توسط منیره.م  | 

یادتونه یک هفته پیش چی گفتم و چه حدسی زدم ؟ يکشنبه سي ام مهر  بود و یه چیز مربوط به داستان رو میخواستم بگم .... امشب با حرفایی که "کهربا"  زد (گفتم کهربا چون از بد شانسی من این یارو با اون غریبه هم اسمه !! راستی : یارو هم لغت زشتی نیستا !! ) شک من به ۹۰٪ رسید فکر میکنم حالا دیگه وقتشه که داستان غریبه ۶ رو هم بگم !!! خوب تا کجا گفتیم ؟!! فکر کنم دیگه تا این حد رو میدونین که چی شد که این غریبه مزاحم شد و چی شد که مزاحمتش رو تموم کرد ( زهی خیال باطل ) یادتونه یه بار در مورد تغییر چهره و جاسازی یه نفر به جای یکی دیگه صحبت کردم ؟!! یادتونه که از محمد.ن و چند نفر دیگه اسم بردم ولی هیچ وقت این چند نفر وارد داستانم نشدن ؟!! یادتونه که تاریخ ها یادم رفته بود .مثلا اینکه کی شب شعر یزدی ها بود یا .... دلم میخواد همین امشب بقیه داستان رو تایپ کنم . اگه وقت و سرعت اینترنت بزاره حتما ....

راستی : هر کس اون ۵ شماره قبل رو هنوز نخونده میتونه بگه تا من یه جوری بفرستم واسش (یکی بگه مگه آدما این قدر بی کارن که بشینن ۵ تا مطلب به این طولانی ای رو بخونن؟!! مگه حالا چی توش نوشتی؟!!) و یه چیز دیگه :

نظراتتون رو فقط خودم میخونم 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2006/10/29ساعت 19:22  توسط منیره.م  | 

وای .... فکر کنم تاریخ دوباره داره تکرار میشه !! نظر های الکی توی اون وبلاگم و این نفر جدید که تازگیا منو add کرده . همشون یه جورایی بو دارن !! مطمئنا به اون غریبه ربط داره ....

تصمیم گرفتم به زودی قسمت بعدی رو هم که در مورد عواقب آشنایی با اون غریبه بود به زودی تایپ کنم . بستگی داره چی پیش بیاد . هر چی خدا بخواد !!!

تا این رو نگم خیالم راحت نمیشه : نظراتتون رو فقط خودم میخونم

+ نوشته شده در  2006/10/22ساعت 20:34  توسط منیره.م  | 

این دفعه می خوام از روزی بگم که تقریبا من کاملا اون رو شناخته بودم و حتی خودش هم نمیتونست حاشا کنه !! از اولین چت کردنمون بعد از اینکه فهمیدم بهار دلبر کیه !! از ماجرایی که باعث خیلی اتفاقات شد . شاید نتونسته باشم حسم رو دقیقا توی داستان بیارم ولی یادمه اون روز خیلی عصبی بودم . تمام تنم میلرزید وحتی میدونم قیافه ترسناکی پیدا کرده بودم . توی عمرا تا این حد خونسری خودمو از دست نداده بودم . قیافه ام دیدنی بود . اینو میتونین از آقای حامد . د بپرسین . به هر حال امید وارم در حق داستان کم لطفی نکرده باشم و تونسته باشم طوری بیان کنم که لااقل یک نفر پیدا بشه و حس من رو تو اون زمان درک کنه !!

                            (ببخشین ولی بازم میگم : نظراتتون رو فقط خودم میخونم)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2006/9/14ساعت 19:31  توسط منیره.م  | 

ببخشین که این قدر داستان رو تکه تکه کردم . آخه دلم میخواد تا آخر این هفته که بر میگردم دانشگاه داستان تموم شده باشه . با اینکه مریض هستم و سرم شلوغه ولی هر وقت ٬ وقت کنم بقیه داستان رو تایپ میکنم . ممنون که این قدر به من لطف دارین و به اراجیف من اهمیت میدین .

(نیازی هست که بگم : نظراتتون رو فقط خودم میخونم؟ )


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2006/9/11ساعت 13:46  توسط منیره.م  | 

خیلی وقته که حس نوشتن ندارم الان هم که دارم مینویسم به این خاطر هست که یک هفته دیگه باید برم دانشگاه و روز از نو روزی از نو ... با اینکه دلم خیلی برای دانشگاه و بچه های دانشگاه تنگ شده ولی تا حدی می ترسم . از اتفاقاتی که شاید بخواد دوباره تکرار بشه ، حتی از تغییر جا هم میترسم . تا حدی استرس اینو دارم که هم اتاقی های جدیدم قراره چه شکلی باشن ؟ اتاقی که میگیریم و یا وسایلی که تحویل خوابگاه دادیم چه طور ؟ خیالم از بایت هیچ چیز راحت نیست . حتی تعداد واحدهایی که میخوام بگیرم ویا فعالیت هایی که قراره داشته باشم ، فعالیت توی مجله و یا .... مردم راست میگن بهتره به فردایی که نیومده کمتر فکر کنم .

دلم می خواد این داستان رو تموم کنم یعنی قبل از اینکه اون غریبه دوباره وارد ذهنم بشه . لااقل میدونم از این به بعد کسایی مثل شما رو دارم که میتونم باهاشون حرف بزنم و کمتر اعصاب خودمو داغون کنم . خیلی وقته که میخوام بقیه داستان رو بگم ولی همون طور که میدونین حوادث رو با هم قاطی کردم . نمیگم حافظه ضعیفی دارم !! چون اتفاقا حافظم خیلی هم قویه ولی توی یکی دو ماه آخر سال تحصیلی به قدری سرم شلوغ بود که حتی گاهی یادم نمی اومد کیف پولمو کجا جاگذاشتم ...

خودم فکر میکنم داستان اون فراموش کاری هام و اون حواس پرتیهام چیزی از داستان "غریبه" کم نداره . اتفاقا اگه تعریف کنم کلی می خندین و تعجب میکنین که یه آدم تا چه حد میتونه شوت و حواس پرت باشه . ولی بهتره روده درازی نکنم و لااقل داستانی رو که نیمه کاره گذاشتم تموم کنم . این جوری شاید خیالم راحت تر باشه که لااقل یه کارم رو نیمه کاره رها نکردم ...

 

(با اینکه حرفم تکراریه ولی بازم میگم : نظراتتون رو فقط خودم میخونم) 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2006/9/8ساعت 18:17  توسط منیره.م  | 

چند وقتیه که می خوام مطلب جدید بزنم ولــــــــــی .... ترتیب وقایع یادم رفته . اگه یکی بتونم بهم کمک کنه و لااقل تاریخ بعضی از ماجراها رو بگه حتما به زودی شاهد مطلب جدیدم خواهید بود . فقط کافیه تاریخ انتخابات شورای صنفی و تاریخ برگزاری شب شعر یزدی ها رو بگین اون وقت منم حافظه از دست رفتم رو شاید به دست بیارم .... ممنون

+ نوشته شده در  2006/8/27ساعت 16:36  توسط منیره.م  | 

فرض کنین توی دنیای ما تغیر چهره و تقلید صدا کار خیلی آسونی باشه . یعنی بتونیم به راحتی به اسم یک نفر دیگر کاری رو انجام بدیم . خوب تا اینجاش که بد نیست . به خصوص اگه این جازدن برای امور خیر باشه ولی اگر خدای نکرده یه نفر قصد سوء استفاده از این خاصیت باشه .... فرض کردنش برای من یکی که واقعا زجر آوره و ....
انجام این کار توی دنیای مجازی بر خلاف دنیای حقیقی یه کم آسون تره و البته خرابکاری هایی که میشه راحتتر قابل جبرانه ولی با این حال چه میشود کرد با "جای میخ" ها؟ خوب برای من اتفاق افتاده که یه نفر قصد تخریبم رو داشته و به جای من کارایی کرده که شاید زیاد هم زشت نباشه ولی برخلاف عقاید و روش های معمولی منه . خدا رو شکر کسایی که براشون سوء تفاهم شده آدمای منطقی ای بودن و من هم به راحتی تونستم تا حدی ماله مالی کنم .ولی همچنان دارم آثار سوء استفاده از این جازدن شخصیتی رو میخورم .
 (فکر کنم جمله ها خیلی پیچیده شد) کسی حس من و یا حتی حرف من رو نمیفهمه مگر کسایی که از داستانم با خبرند و میدونن تو این مدت چه بر من گذشت و یا حتی کسایی که ناخداگاه مورد جهل یک "غریبه" قرار گرفتند و هنوز هم که هنوزه نتونستن منو به خاطر کاری که نکردم ببخشن . کسایی مثل م.ن که من هم همچنان شرمنده رویشون هستند و کسایی مثل ر.م که حتی از نگاه سنگینش حقارت میبارید و یا ج.ز که کمکم کرد با این مشکل به خوبی برخورد کنم . خوب میخوام بقیه داستان "غریبه" رو بگم . غریبه ای که گاه و بی گاه یا خودش یا آثار سوء رفتارش منو اذاب میده ....

(بازم میگم : نظراتتون رو فقط خودم میخونم)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2006/8/7ساعت 16:36  توسط منیره.م  | 

دوباره به یه "غریبه" اعتماد کردم . اعتماد که نه .... اصلا تقصیر خودمه که بهش رو دادم . با اینکه میدونم چت کردن باهاش به غیر از اعصاب خورد کنی چیز دیگه ای نداره با این حال بازم محلش میزارم . با اینکه دیگه از تحدیداش و حرفاش نمیترسم ولی با این حال  نمیخوام سر لج بیفته . حوصله ادامه دادن ندارم . کی بشه این بنی بشر بفهمه مشکل از خودشه نه از محیط اطرافش؟؟ ندیدمش خاطر همینه که نمیخوام درباره کسی که ندیدم قضاوت کنم ولی هیچ احدی هم پیدا نشد که از خوبیاش بگه . همه بدش رو میگن ولی من هنوز نتونستم درک کنم واسه چی؟ با اینکه برای من خیلی دردسر ها رو ایجاد کرده ولی با این حال تا حالا دلم راضی نشده ازش بد بگم .خوب بزارین داستانش رو تعریف کنم . داستان یک مزاحم تلفنی که هر دفعه ازش خبر میشه فقط روی اعصابم راه میره . خودتون کلاه خودتون رو قاضی کنین . منم سعی میکنم کاملا بی طرفانه حرف بزنم .

(راستی باز نظراتتون رو خودم فقط میخونم)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2006/8/1ساعت 14:57  توسط منیره.م  | 

خیلی دوست دارم قصه این یک سال گذشته رو تعریف کنم . چه برای اونایی که دوست دارن از زندگی من چیزی بدونن چه برای اونایی که با دونستن ماجرای این یک سال شاید نظرشون راجع به خیلی چیزا عوض بشه . بعضی ها هم این منم که دوست دارم بدونن شاید خودشون اصلا مایل نباشن ..... اینهمه قصه گفتم که بگم تصمیم دارم داستانی رو براتون تعریف کنم . اگه مایلین بگین یا علی !!

+ نوشته شده در  2006/7/18ساعت 17:59  توسط منیره.م  | 

با اینکه با خیلی چیزا خداحافظی کردم ولی بازم هستم. هستم تا نفس بکشم . زنده هستم تا از نفس کشیدن خودم لذت ببرم. زنده هستم و از لذت بردن درس میگیرم. زنده هستم تا درس بگیرم که هیچ لذتی پایدار نیست ....

در اوج بودم که یه مزاحم منو انداخت دو پله پایین تر.... همونجایی که پله ها سست تر میشه. همون جایی که اطمینان از آدم صلب میشه . همون جایی که من هر چند وقت یکبار با ترس ازش میگذرم.

جدیدا بیش از حد قدم میزنم . بیش از حد میخوابم . بیش از حد فکر میکنم (آره فکر کردن هم حدی داره) و بیش از حد .... میخوام تنها باشم و تا میتونم فکر کنم . به زندگیم فکر کنم ٬ به اهدافی که هنوز نیافتمشون ٬ به گذشته ای که گمش کردم ٬ به آینده ای که ازش مطمئن نیستم ٬ به حالی که هرچی میگذره بیشتر میفهمم بی حاله ....

تفریح جدید پیدا کردم. وب گردی و اینترنت هم واسه خودش عالمی داره. مرض جدیدی اومده سراغم، فوضولی  تو اینترنت.... باور کنین خیلی کیف داره. اونم وقتی در مورد کس خاصی باشه و مطمئن باشی خود یارو هم این کارست ....

خیلی حرفاست که فکر میکنم باید بگم . ولی.... باز اون ترس ٬ باز اون اطمینان ٬ باز اون حس عجیب نمیزاره.قسمت نظر رو میبندم تا بتونم فرض رو بر این بزارم که گوش بقیه مثل دهن من بسته شده ....

+ نوشته شده در  2006/2/19ساعت 15:27  توسط منیره.م  |