اینم پستی که امروز میخواستم بنویسم ولی حوصله نداشتم :
پستی که قراره فردا بنویسم و احتمالا وقت نمیکنم بذارم توی وبلاگم :
همش در ادامه مطلب ....
ادامه مطلب
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید .·´¯`·._.·´¯`·. داستان غم پنهانی من گوش کنید
اینم پستی که امروز میخواستم بنویسم ولی حوصله نداشتم :
پستی که قراره فردا بنویسم و احتمالا وقت نمیکنم بذارم توی وبلاگم :
همش در ادامه مطلب ....
احساس میکنم نوشتن توی وبلاگ وردپرسم یه کم سخت شده! یه کم اونجا رسمی تر از اینجاست! نمیدونم چرا دنیای وب رو اینجا میبینم و وب۲ رو اونجا! خودمونی نوشتن و از روزمرگی حرف زدن ها مخصوص وبلاگ نویسان اینجاست و مطلب مفید و خواندنی نوشتن مخصوص اونجا! اینه که برای منی که هر دو نوع نوشته رو در هم داشتم نوشتن اونجا کار دشواری است (البته به استثنای دوستانم که در وردپرس وبلاگ دارند! که وبلاگ های شخصی اونها رو در اونجا خیلی خیلی دوست دارم)
ولی اینکه جدیدا از هر طیف و دسته ای در وردپرس وارد وبلاگت میشن و این قدر مشتاقانه مطالبت رو میخونن باعث میشه یه کم احساس کنی نوشتن کار ساده ای نیست. مثل زمانی که در یک جمع غریبه یک چند نفری بهت توجه کنن. در کل٬ خواستم بگویم علت اینکه این چند روز اینجا رو آپدیت کردم به این دلیل است.
امروز بعد از ۲ هفته شروع کلاس بالاخره تصمیم گرفتم تکونی به خودم بدم و برم کلاس (نمیدونم چه مرگیم شده بود! تمام این دو هفته توی اتاق میخوابیدم و یا میرفتم سایت. فقط ۶ ساعت از ۳۰ ساعت کلاس تشکیل شده رو در کلاس هام حضور داشتم) وسط کلاس حوصله ام سر رفت و از اونجایی که فاصله کلاس ما تا سایت دانشکده ۳ قدم بیش نیست اومدم سایت و .... موندگار شدم!
وقتی به خودم اومدم دیدم جا تره و بچه نیست! یعنی اینکه در کلاس بسته است و کیف من داخل کلاس جامونده (کوچکترین دانشکده دانشگاه٬ دانشکده ماست! ۳ تا کلاس داره و یه سمعی بصری! کلاس ما در سمعی بصری تشکیل میشه) حدود یکی دو ساعتی طول کشید تا بتونم یکی رو پیدا کنم که کلید در کلاس رو داشته باشه!
نتیجه اخلاقی : بگیر توی اتاقت بخواب! الکی هم خودتو خسته نکن. کلاس کیلویی چند؟!
صبح تا حالا با دیروزم کلی متفاوتم
دچار یه تحول خیلی خیلی اساسی شدم.
هر چی mail توی آرشیو email هام بود رو پاک کردم (فقط ۲۰ تا از mail های Gmail ام موند) و هر چی contact یاهو بود رو هم حذف کردم (به نظرم یاهو امنیت نداره) فقط همون چیزایی مونده که توی gmail ام هست. ۲۰ تا mail و ۴۰ تا contact. و راستی این دقیق send to all ای هست که قبل از پاک کردن add list مسنجرم واسه همه فرستادم. الانم لیستم پاک پاکه!! مثل دو سال و نیم پیش که ساختمشون:
|
salam |
روی هم رفته ۲ تا ID ایهام ۱۰۸ + ۵۳ = ۱۶۰ تا add list داشت که بلااستثناء همگی پاک شد.
(باور کن قیافم دقیق مثل همین شکلکه) راستی به غیر از gmail ام گروه های یاهو که بروبچز آشنا بودند رو هم نگه داشتم

توجه : دیشب یه پستی رو فرستادم که بعد برش داشتم. همین پست قبلی. میتونین بخونینش.
امیدوارم پشیمون نشم. فعلا که حس و حال هیچی رو ندارم. موفق باشین. (اون عکسه هم بی ربطه
خوشم اومد گذاشتمش)
۰. اول سلام بعدش کلام
۱. گاهی یه وقتایی وقتی میام نظرای وبلاگم رو چک میکنم کلی میخندم. نظرای عجیب غریب که فراوونه. از همه خنده دار تر٬ گاها شعرهایی هستند که ثبت میشن. خلاصه شبی هم از اون شبهایی بود که حسابی خندیدم.
۲. اصلا حس آپیدن نیست. یعنی انگیزه ای هم واسه آپ کردن ندارم. منتها دیدم زشته که این همه خواننده وبلاگم (از مدیر سایت ایزبان گرفته تا دوست شوهر فاطمه.ک* و ...) رو یهو رها کنم و فقط و فقط به خاطر یه نفر .... یه نفر شبی بهم گفت «حواست باشه که حتی اگه خیلی خیلی ناراحتی، به روی خودت نیار و قیافه شاد داشته باش تا دوستات از وجودت نیرو بگیرن» اینم حرفیه! خوب من تصمیم گرفتم منبع انرژی باشم (حالا چه انرژی هسته ای چه انرژی بدون هسته)
۳. گفتم مدیر سایت ایزبان ، یاد حرفش افتادم!! به کسی نمیگم چی بهم گفت ولی همین قدر بدونین که کلی به دوستام و خواننده های وبلاگم توهین کرد و من سر لج افتادم و با خودم گفتم هر طور شده باید تبلیغشون رو بکنم. (دنیا برعکسه! یکی حرصت رو در میاره و تو لج میوفتی ولی تصمیم میگیری تبلیغشون رو بکنی) برای شروع این لوگو رو داشته باشین:
باور کنین سایت باحالیه. جای خوبیه واسه یادگیری زبان. اگه خواستین٬ لوگوی محترمشون رو بذارین توی وبلاگهاتون و تبلیغشون رو بکنین. من که کلی خوشحال میشم. (خاطر من هم که شده تبلیغشون رو بکنین. جون منیر تبلیغ کنین دیگه)
۴. دیگه یادم رفت چی میخواستم بگم. آها!! پست قبلی رو هم ببنین. یکی از دوستام کنکور فوق داره. دعا یادتون نره ها. (شخصا ۵-۶ ماهه منتظر این کنکورم که بده و دوستم خلاص بشه)
۵. شاید از این به بعد یه کم سبک نوشته هام رو عوض کنم. یه جورایی میخوام عام نویس تر بشم. تا حدی مطالب روزمره خودم رو حذف کنم (البته توجه کنین که دلنوشته ها فرق دارن با روزمرگی ها) و یه تغیرات کوچیک هم حول محور موضوع تــــــــو خواهم داشت. ولی بازم به قول یکی از دوستای مشترکمون «به تـــــــــو هيچ ربطی نداره که تو چی مينوسم ولی اگه نوشتی حق داره از دستت ناراحت بشه» و خودم هم نفهمیدم چه طور میشه ربط نداشته باشه ولی حق داده بشه که ناراحت بشه (راستی شرمنده که ازت اسم بردم. لازم بود)
۶. در آخر خداحافظی هم خوب چیزه (این قده بدم میاد یکی بدون خداحافظی جا بذاره بره!! بخصوص اگه وسط چت کردن باشه)
پ.ن. فاطمه.ک (یکی از بچه مثبت هامون) گفت که دوست شوهرش به شوهرش گفته که یه دختر از صنعتی اصفهان یه وبلاگ داره و سفارش کرده حتما یه سر بزنه و ... و ... (حالا بماند که ما از کجا فهمیدیم منظورش وبلاگ من بوده) همین باعث شد جوک محفلمون این بشه که یکی از خواننده های وبلاگ من دوست شوهر فاطمه.ک هست.
خیلی مسخره است! خیلی! یهو دلم گرفت. کاری که فکر میکردم انجامش یک سال بیشتر طول نمیکشه. الان فهمیدم ۵ سال باید صبر کنم. اگه بگم عصبی شدم زیاد اغراق نکردم. خیلی بده!
دیشب ناگهانی تصمیم گرفتم بیام یزد. در عرض یک ربع ساکم رو بستم. وقتی داشتم از اتاق خارج میشدم مثل همیشه آروم گفتم "خدافظ" ولی این بار هم اتاقیم جوابی داد که قلبم تند تند زد. بهم گفت: "مواظب خودت باش"
خداییش تا بناگوش قرمز شدم. یک آن احساس کردم خیلی دوستشون دارم ولی نمیتونم ابراز کنم. آخه یعنی دو ماهه که با هم زندگی میکنیم ولی روزی فقط ۳-۴ بار فقط سلام علیک هم میکنیم. دیشب تا حالا به این فکر میکردم چرا هیچ کدوممون حاضر نیستیم شرایط رو عوض کنیم!
چرا من جدیدا این قدر گوشه گیر و منزوی شدم؟! چرا حوصله هیچ کس و هیچ کاری رو ندارم؟ (اگه بگم یک هفته گذشته روزی ۱۴-۱۵ ساعت میخوابیدم باورتون میشه؟! بقیه روز هم که خواب نبودم یا توی سایت بودم یا روی تختم نشسته بودم و فکر میکردم- همین هم باعث شد بزنه به کلم و بیام یزد.) حتی جدیدا تمرین های منطقم رو تنهایی حل میکنم.
دیشب ساعت ۱ که شد تقریبا تموم مطلبا رو بلد بودم (با توجه به اینکه این فصل آنالیز رو ترم پیش دو بار برای میان ترم خونده بودم و حفظ حفظ بودم) گفتم "میخوابم و صبح بعد نماز مرور میکنم". خوابیدم.
صبح بعد از نماز بد جور استرس داشتم و خوابم هم میومد. گفتم "مرورش خیلی طول بکشه یک ساعت و نیم بیشتر نیست. ساعت ۸ بیدار میشم". باز هم خوابیدم.
ساعت ۸ که بیدار شدم داشتم از استرس میمردم ولی .... به خودم گفتم "اصلا مرور که نمیخواد. بلدم!" و باز خوابیدم.
ساعت ۹:۴۵ بلند شدم. استرس منو به جنون کشونده بود. نگاه به ساعتم انداختم و گفتم "اصلا نمیخوام برم امتحان بدم". و این بار فقط دراز کشیدم و به ساعت چشم دوختم. "لعنتی چرا ساعت نمیگذره؟؟"
به زور نگاه من٬ ساعت شد ۱۰:۳۰ خیالم راحت شد که حداقل یک ربع از وقت امتحان گذشته و دیگه عمرا من رو توی جلسه راه بدن.
این بار بلند شدم و بر خلاف همیشه یه صبحانه دلچسب خوردم و بعد آنالیزم رو مرور کردم و با خودم گفتم چه قدر خر بودم که ترم پیش درس گلابی مثل این رو نتونستم پاس کنم.
۲. ازم نپرسین امتحانمو چی کار کردم که هیچی ندارم بگم.
۳. دوست دارم بخوابم و دیگه بیدار نشم.
۴. جدیدا فهمیدم ترس برادر مرگه.
دیدی! دیدی که بدون در نظر گرفتن حال روحی طرف مقابلت یه چیزی میگی؟! باشه! یکی دیگه طراحی کنه. من که مشکلی ندارم. میدونم خوشحال میشی اگه بفهمی من الان دارم گریه میکنم. پس خوشحال باش.
روزهای غیر تعطیل (وقتی که مثبتی) :
ساعت ۹:۳۰ به زور از خواب پا میشی. نیم ساعته آماده میشی و صبحانه نخورده ساعت ۱۰ از اتاق میای بیرون . تا برسی به کلاست ساعت ۱۰:۳۰ هست. استاد یه نگاه چپ بهت میکنه و کلاس صبحت شروع میشه!
ساعت ۱۱:۴۵ که کلاس تموم شد میری دانشکده (و البته سایت دانشکده) یک ساعت که گذشت تازه یادت میاد باید بری سلف و ناهار بخوری. ساعت ۱ سلفی و دوباره با نیم ساعت تاخیر ساعت ۱:۳۰ سر کلاستی . استاد یه نگاه چپ بهت میکنه و کلاس بعد از ظهرت شروع میشه!
ساعت ۲:۴۵ که کلاس تموم شد از فرط اعتیاد میری سایت دانشکده و تا اون وقتی که یادت نیومده هنوز نماز نخوندی توی سایت میمونی. ساعت ۴ بدو بدو میری خوابگاه و نماز رو میخونی. یه چرت کوچولو میزنی و ساعت ۶ که بیدار که شدی - بعد هرگزی - نمازت رو زود میخونی و ساعت ۶:۳۰ از صدای غر غر شکمت میفهمی که باید بری سلف . وقتی از سلف برمیگردی ساعت شده ۸ . تصمیم میگیری دیگه ولگردی نکنی و بشینی مثل بچه آدم درس بخونی .
تا بری طبقه چهارم توی راه یادت میاد هزار تا کار نکرده داری ( مثلا چک off
) و تا اون کارا رو انجام بدی ساعت شده ۹. وقتی لباست رو عوض کردی جزوه رو که بر میداری بخونی احساس میکنی چشمات خیلی سنگینه . یه یک ساعتی چرت میزنی و ساعت ۱۰:۳۰هشیار که شدی تازه میشینی درس خوندن ( البته اگه هم رشته ای ها و هم اتاقی ها بذارن و صدای تلویزیون تو رو به خودش جذب نکنه ) ساعت ۱۲ هم طبق مسئولیتی که قبول کردی باید بری و در سایت رو ببندی و تا این کار رو بکنی و برگردی توی اتاق ساعت ۱-۲ هست و داری از خواب میمیری .
و این طوری روزت به پایان میرسه .
روزهای غیر تعطیل (وقتی که مثبت نیستی) :
ساعت ۱۰ که شد تازه چشمات رو باز میکنی و احساس میکنی صرف نمیکنه امروز کلاس صبحت رو بری. دوباره چشمات رو میبندی و میخوابی . ساعت ۱۱:۳۰ از خواب پا میشی. تا به خودت بیای ساعت ۱۲ است. اذون رو که گفتن نمازت رو میخونی و آماده میشی که لااقل کلاس بعد از ظهرت رو به موقع بری. ساعت ۱۲:۳۰ توی سلفی و ساعت ۱ هم دانشکده. اگه شیطون گولت نزنه و راهت رو به سمت سایت کج نکنی ساعت ۱ سر کلاستی . و این بار استاد چشم غره نمیره !
ساعت ۲:۴۵ که کلاس تموم شد میری سایت دانشکده و این بار خیالت راحته که نماز ظهرت رو خوندی . میشینی تا وقت سلف شام. ساعت ۶ توی سلفی و تقریبا اولین نفری هستی که ژتونش رو میکشه. بعد شام میری خوابگاه و اصلا حال و حوصله درس رو نداری. چون از بعد از ظهر تا شب رو یه ریتم پشت کامپیوتر بودی خجالت میکشی دوباره بری سایت خوابگاه. میری اتاق و نمازت رو میخونی. جزوه رو که دست میگیری ناخودآگاه از فرط خستگی (خداییش این همه پشت کامپیوتر نشستن آدم رو خسته میکنه) خوابت میبره و تا ۱۱ خواب مرگ میری. ۱۱ با سر و صدای هم اتاقیات بیدار میشینی و تازه یادت میاد فردا باید تمرین تحویل بدی. دو تا سوال رو که نوشتی- ننوشتی ساعت شده ۱۲ و باید در سایت خوابگاه رو ببندی. تا بچه ها رو از سایت بیرون کنی خودت هم میشینی پشت یه کامپیوتر و تا به خودت بجنبی ساعت۲-۳ هست و تمام استراحتی که شبی کردی دوباره به خستگی تبدیل شده. برمیگردی اتاق و دوباره خواب.
روزهای تعطیل (در همه حالت) :
خیالت راحته که کلاس نداری. ساعت ۱۱:۳۰ که شد از فرط گشنگی بیدار میشی. تا چشمات باز بشه و هشیار بشی اذون رو گفتن . نمازت رو میخونی و به جای صبحانه آماده میشی و میری سلف ناهار بخوری . ساعت ۱ وقتی از سلف برمیگردی ٬ میری سایت خوابگاه و یه کم از شدت خماریت میکاهی ( آدم معتیاد به اینترنت همیشه خماره ) تا به خودت بیای ساعت ۳-۴ هست . به خودت میگی «دختر برو آدم شو! میان ترم داری! بشین درست رو بخون» متنبه که شدی بلند میشی میری اتاق تا درس بخونی. ساعت حوالی ۴ که شد یادت میاد روز تعطیله و نظافت و حمام و شستن لباس و ... مونده . تا بیای این کارا رو بکنی ساعت ۶ شده و باز گشنگی داره روت فشار میاره . نماز میخونی و آماده میشی میری سلف . ساعت حوالی ۷ توی سلف به این فکر میکنی چه طوریه که بعد از گذشت ۶ ساعت این قدر گشنت شده ؟!
۱. برمیگردی خوابگاه. دلت نمیاد تا طبقه چهارم بری. با خودت میگی «امروز که روز تعطیله٬ بذار یه کم خوش باشم.» میری چک off کنی که یهو به خودت میای و میبینی ساعت شده ۱۲ و چون خودت مسئول سایتی باید در سایت رو ببندی و ....
۲. وقتی برگشتی خوابگاه اگه از کل هفته ات درس عبرت گرفته باشی به خودت میگی «چون دو روز دیگه امتحان میان ترم دارم باید بشینم درس بخونم» دور سایت رو خط میکشی و میری اتاق. تازه یادت میاد که از ۱۰ جلسه کلاس ۴ جلسه اش رو سر کلاس بودی!! تا بری دنبال جزوه و زیراکس گرفتن و ... ساعت شده ۹ . تا میای درس بخونی احساس میکنی این همه بدو بدو دنبال جزوه و چند بار پایین رفتن از ۸۰ پله و بالا اومدن از اون باعث خستگیت شده و دوباره میچرتی. ساعت ۱۲ هم طبق روال همیشه میری سایت که در سایت رو ببندی و ....
پ.ن.۱ باور کنین! هر روزم همین ۳ حالت رو داره!!
پ.ن.۲ جدیدا به این نتیجه رسیدم که اگه مثبت بازی در نیارم کلی بهتره! هم میتونم نمازمو سر موقع بخونم. هم کاری نمیکنم که استادم بهم چشم غره بره!! هم کلی خوابیدم و کلی استراحت کردم. هم....
دو سه روزه احساس میکنم حرف زدن یادم رفته. هر چی توی ذهنم میاد رو مینویسم و نمیتونم به زبون بیارم. دیشب رویایی دیدم و توی خواب تکه تکه اون رو تایپ میکردم. شاید دلیل زیاد آپ کردن این چند روزم هم همین باشه! شاید!!
به نظر شما آدما روزی چند کلمه به زبون میارن؟! اگه مثل من وراج باشن چی؟! فکر کنم تا چند سال پیش روزی ۲۰۰۰-۳۰۰۰ کلمه به زبون میوردم (البته اگه بیشتر نباشه) چند سالیست که دائم کم و کمتر میشد ولی باز میانگین کلماتم زیاد بود! این یه مدت به حداقل خودش رسیده:
دیروز به غیر از ۵۰ باری که با ۵۰ نفر مختلف سلام علیک کردم ( گفتم: «سلام. خوبی؟ » ) و ۱۰۰ کلمه ای که در مورد رفع مشکلات سیستم های سایت با این و اون حرف زدم و ۵۰ کلمه ای که پشت تلفن حرف زدم ( تا الان شد ۲۵۰ کلمه ) میمونه ۵۰ تا کلمه ای که نا خودآگاه مجبور شدم به این و اون جواب بدم!! شد ۳۰۰ تا کلمه.
امروز چون روز تعطیل بود و از خوابگاه بیرون نرفتم سلام علیک هام نصف شد. تلفنی هم با هیچ کی صحبت نکردم. رفع مشکل سیستم و .... هم نداشتم. میمونه همون ۵۰ تا کلمه ای که ناخودآگاه در جواب این و اون دادم!! یعنی ۱۰۰ تا کلمه.
فکر کنم اگه همین جوری بگذره ٬ دو سه روز دیگه به کل لال بشم!!
تازه بی معرفتی های دوستاش رو دیده بود و من مدتها بود دیده بودم .
نتونستم تسکینی باشم بر دردش .
وقتی ازش جدا شدم ناخودآگاه به حالش گریه کردم .
امروز به اين نتيجه رسيدم که زندگی روزمره ام توي خوابگاه ٬ یک تابع ۳ متغییره است :
Y = f(X1,X2,X3)
Y زندگي من توي خوابگاهه . X1 «سارا» X2 «زينب» و X3 «هاجر» ( هم اتاقي هام ) هستند . f هم تابعيه که وابستگيش به X1 بيشتر از X2 و X3 هست پس توان اون 2 و توان اون دو تا يک هست . چون X1 و X2 هم روي همديگه خيلي تاثير دارند در هم ضرب ميشن و اون يکي باهاشون جمع ميشه .
البته بد بختي اينجاست که اين X3 هم خودش تابعي از X1 و X2 هست و من از تابع اين يکي اصلا سر در نميارم . پس در کل Y زندگي من به اين صورت در مياد :

وقتی اعتماد کنی به جاده و صاف بودن جاده ٬ همین میشه !! با صورت میری تو یه درخت و صورتت زخمی میشه !
اشکال از جاده نیست . اونی که اشکال داره تویی ! تویی که سرت رو میندازی پایین و فکر میکنی حالا که جاده صافه پس هیچ مشکلی پیش نمیاد . یادت رفته که توی این جاده درخت ها هیچ وابستگی ای به جاده ندارن ؟!
پ.ن. ناظر خوابگاه گفت خیرم گذشته و بهتره صدقه بدم !! تازه متوجه زخم صورتم شدم .
|
دیشب تا نیمه های شب گزارش و تمرین منطق را تایپ کردم و سر آخری با یه جبری اون ها رو به دوستم mail زدم . صبحی هم با زنگ و تلفن همین رفقا از خواب پاشدم و حرصم در اومده بود که حتی نمیدونن چه طوری میتونن اون فایل رو باز کنن و پرینت بگیرن ( حالا بماند که حل کردن - تایپ کردن و فرستادنش گردن من بود و اونها فقط باید پرینت میگرفتند که برن تحویل بدن ) مجبور شدم به صورت online یادشون بدم . تازه آخرشم زنگ کمک استادمون زدم ( همون جغله - صفری پررو - آقای کریمی) و ازش e-mail اش رو گرفتم که مطمئن بشم حتما تمرین ها به دستش میرسه !! |
و اینگونه بود که صبح ما آغاز شد .
|
این چند روز که یزد بودم به ۳ کار اساسی مشغول بودم ! ۱. ولگردی ! رفتیم و گشتیم !! یا به عبارتی من همراه با منیره رفتم و بعضی جاهای یزد رو ديدم ! مثلا ۴ شنبه ای رفتم دانشکده معماری ( دیدار دوستان )و بعد هم میرچخماق !! بعد از ۲۰ سال و ۶ روز زندگی در یزد دفعه اولم بود که از بالای میرچخماق ، شهر یزد رو میدیدم ! بعدش هم رفتم انجمن سمپاد آشتی کنون !! ( چند وقتی بود که توی کار خودم مونده بودم و نمیدونستم چرا من از دست "اونا" و "اونا" از دست من ناراحتن؟! ) یا ۵ شنبه که بعد از جلسه قرآن با ناهید تمام اماکن تاریخی از امیرچخماق گرفته تا مسجد جامع ( خود میرچغماق - شازده فاضل - حظیره - سید رکن الدین - خود مسجد جامع و البته هتل ابریشم هم ) رو یکی یکی رفتیم و در حینش گف دل داشتیم !! بعد از ظهرش هم دوستان دعوت کرده بودند "توت فرنگی" ولی چون حسش نبود نرفتم . ۲.وبگردی ! ADSL هم شده سبب اعتياد مقطعي ما !! (خيلي هم معتاد نبوديم كه ! معتاد تر هم شديم ) قسمتي از وبگردي ها :ليست دوستان اين بغل من رو يه نگاه بندازين .... به خيلي هاش توي اين چند روز سر زدم و البته رجوع شود به دو پست قبل تر ! ۳. تفکر در مورد ریاضی !! پست قبلی باعث شد توی این فاصله دائم فکر و ذکرم همین چند سوال باشه ! به علاوه تمرین و گزارش منطق که صبحی باید تحویل میدادم . جدیدا هم که بچه مثبت شدم و تمرین هام رو کامل تحویل میدم . ( اونم فقط به خاطر گل روی استادم ) |
قرار بود امروز يه ملاقات كوتاهي داشته باشم با يكي از دوستان - چند وقتي است نديدمش و دلم برايش قلي ويلي ميرود - منتها ديشب طي مكاتباتي كه با هم داشتيم ( مكاتبه ، نه مكالمه ) قرارمان كنسل شد همش به خاطر "خانم جان عصباني"!! به همين خاطر امروزمان بي برنامه تر از هر روزمان شد.
نيت كردم بعد از فرستادن تمرين ، طبق روال اين چند روز به عمليات شماره 1 بپردازم !! ديدم ظهر است و صرف نميكند . عمليات شماره 3 رو هم كه زيادم شده و داره از حلق و بينيم فوران ميكند . نشستم و عمليات شماره 2 را انجام دادم .
و دوباره چشمانم باز نميشود !!
راستي فتو وبلاگ را هم آپ كردم : http://monire.aminus3.com/
درگیری ذهنی ای عجیبیه ها !! هویج بستنی و لینوکس !! به این میگن تاثیر ناخواسته یه دوست روی تو !!
هی پشت سر هم پیش میاد : وقتی مقاله yazd LUG رو خوندم زیاد بهش توجه نکردم !!
|
درسته که وقتی سوم دبیرستان بودم تحقیق درس کامپیوترم در مورد لینوکس ( red hat ) بود ولی چون خیلی تحقیقمون علمی بود (!!) چیزی ازش سر در نیوردیم ! فقط از روی یه کتاب رو نویسی کردیم ! تنها یادگاری ای که از اون تحقیق واسم مونده یه کتاب و یه CD آموزش لینوکسه که هیچ وقت درست حسابی وقت خوندنش رو نکردم . شاید چون واقعا از این سیستم عامل سر درنمیارم !! توی این ۲-۳ سال هم ۳-۴ باری سعی کردم باهاش کار کنم . با خودم گفتم لینوکس رو هم میشه مثل ویندوز با کار کردن یاد گرفت . ولی دیدم فایده نداره !! اون وقت بچه بودم و کنجکاو ! از کامپیوتر چیزی سرم نمیشد و به راحتی همه چیز توی حافظم میموند !! بارها هم کامپیوتر خونمون رو زدم داغون کردم !! ولی الان !! نه حس و حالی مونده نه .... تازه ته فکرم هم همش محیط کار لینوکس رو با ویندوز مقایسه میکنم و زود اعصابم خورد میشه !! |
چند روز بعد توي خوابگاه با شوق و ذوق يه سيستم خالي پيدا کردم و .... اولش که ديدم سيستم عاملش لينوکسه خوشحال شدم !! ( آخه يافتن کامپيوتري که سيستم عاملش لينوکس باشه به ندرت اتفاق مي افته ) ولي بعد وقتي ديدم هيچي حاليم نيست و کارم انجام نشد حرصم در اومد !
و باز اصرار تـــــــــو !! و ساختن لوگو : yazd LUG
و باز در و دیوار دانشگاه که پر بود از اطلاعیه های هسته لینوکس :
|
جلسه معارفه و آشنایی با فعالیت های هسته لینوکس زمان : سه شنبه ۱/۸ ٬ ساعت ۱۲:۳۰ - ۱۳:۳۰ مکان : سالن اجتماعات دانشکده برق و کامپیوتر |
این بار مشتاق تر از قبلم ! گذاشتم روی یادآور موبایلم تا یادم باشه لااقل توی این جلسه شرکت کنم !! ضرر که نداره ؟!
راستی شبی هم اومدم با کامپیوتری که لینوکس روش نصب بود یه خورده کار کردم !! کمتر از دفعه قبل اعصابم خورد شد . توی فکر یه لوگو برای yazd LUG هم هستم ![]()
پ.ن. مدتی است از مسئولیت سایت خوابگاه استفا دادم !! مسئول جدید سایت از اون افرادی است که نمیدونه چه جوری کامپیوتر رو به اینترنت وصل میکنند !! بهم گفت قراره سیستمی که روش لینوکس نصبه رو بفرستند مرکز تا به کل عوضش کنن !! شاید مجبور بشم برم مخ زنی که لااقل این یکی سیستم رو توی خوابگاه نگه داریم !
اين دو روز خودم با خودم و دوربینم کلی حال کردما
این دوربینه به جونم بسته است ( يه جورايي شيشه عمرمه ) شب باید حتما کنارم باشه تا خوابم ببره
امشب يادمان شهدا خيلي خوشکل بود ، آخه چراغ ها و فواره هاي حوضش روشن بود . با دخترهای مدید رفتیم یادمان و چايي خورديم ( تا ساعت ۱۱ بيرون بوديم و توي دفتر نگهباني نوشتيم "جلسه مديد"
آخه هر ۵ تامون بوديم و جلسه مون هم رسمي بود ) چند تا عکس خوشکل از يادمان و از بچه ها گرفتم ( سانسور * )
سرعت شاطر ۶ ثانيه بود ( پايه دوربين = لب حوض )
از راست به چپ : مليحه.م ( عضو ويژه مديد ) مائده.م ( بزرگ دختران مديد ) رحيمه.م و فاطمه.م ( سمپادي مديد )
راستی آقاي آبيار ، سرعت شاطر يک ثانيه با 15 ثانيه کلي تفاوت داره . امشب يه سري عکس از جاده جلوي خوابگاه پسران گرفتم و تفاوت سرعت هاي مختلف رو روي اين عکس ها ديدم . حيف که memory اي دوربينم ظرفيت نداشت ، مگرنه اون ۱۰ تا عکسي رو که گرفتم نشونتون ميدادم .
اين عکس که رو با سرعت شاطر ۲،۵ ثانيه عکس گرفتم که تفاوت چنداني با منظره واقعي نداره .
در حالي که با سرعت شاطر ۱۵ ثانيه ، رنگ درخت ها به سرخي ميزد و طبيعي به نظر نميومد .
پ.ن. چون بچه ها دوربینمو تحدید کردند اومدم و اون جمله رو ویرایش کردم . جمله هه این بود : بدبختا رو اسکل کرده بودم و تنظیمات دوربین رو روشون امتحان میکردم
و لطفا گیر ندهید . عکس بچه ها رو هم با اجازه خودشون اینجا گذاشتم !!
در آغاز دوست داشتم اونی که خودش رو "مهم نیست" معرفي کرده رو مخاطب قرار بدم :
فکر نمیکردم وبلاگ من در حدی باشه که حتی ارزش یاد کردن از عزیزانی چون "ولی نیکوکاران" رو داشته باشه . نمیدونم چرا فراموش کردم !! شاید چون این رزها کمتر مسجد میرم . شاید چون حتی معرفتم هم مثل ایمانم بر باد رفته . شاید چون ....
پارسال اول مهر ماه بود که توي mailneveshteha نوشتم :
|
دیشب که به بچه های سال بالایی یزدی سری زده بودم خبر رسید که ولی نیکوکاران (یکی از ۸۲ ای های عمران یزدی) دار فانی را وداع گفته . علت را جویا شدم گفتند : مثل اینکه در زمین فوتبال در حال بازی کردن بوده که ایست قلبی میکند .... حداوند برای مادرش و پدرش صبر عظیم عنایت فرماید . من خودش را که تا به حال ندیده بودم ولی اخوی گرامی اش - نبی نیکوکاران (فوق برق) - یکی از افراد مجمع هست . به هر حال قرار بود امروز بعد از ظهر یک تشیع جنازه کوچک در مسجد دانشگاه برگزار شود که متاسفانه پزشک قانونی اجازه ترخیص جنازه را نداد و زمان تشیع جنازه هنوز معلوم نیست . امیدوارم روحش شاد و روانش آرام باشد |
خيلي کم لطفي است که ياد نکردن امسال من رو به حساب اختلاف سليقه ( و نه اختلاف عقيده ) با برادر ايشون بذارين . تا بوده و بوده هميشه از آقاي "نبي نيکوکاران" به عنوان يک يزدي نمونه ياد کردم و ميکنم و البته ارادت خاصي هم به ايشون دارم ( به خصوص اينکه از بچه هاي سمپاد هم هستند ) اگر هم فراموش کردم صرفا به اين خاطر بود که "ولي نيکوکاران" رو فقط اسما ميشناختم و اون هم بعد از وفاتشون . بزرگان بايد ياد کنند که انشاء ا... ميکنند .
توي مجمع هم ، من در حدي نيستم که بتونم تنهايي کار خاصي رو انجام بدم ولي باز .... روي چشم . ( نميدونم چرا اغلب بچه يزدي ها پيشنهادهاشون رو غير مستقيم ميدن . چرا نميرين با دبيرمون رک حرف بزنين ؟! )
يادش گرامي و روحش شاد
مطلب دوم رو میتونین توی ادامه مطلب بخونین .
با همتون قهرم . با خودم و وبلاگم هم !! دوست نداشتم دعوام کنی ولی کردی ![]()
خوب راست میگی منم اشتباه کردم نباید وبلاگ رو آپ میکردم !!
وقتی دوچار عذاب وجدان بشم خودم رو تنبیه میکنم . مثل این بار که اول مطلب رو غیر قابل نمایش کردم بعد ....
خوب میرم ! تا وقتی هم نگفتی دیگه on نمیشم !! خوبه ؟!!
یک هفته ای مسافرت بودیم !! از طرف بسیج جامعه پزشکی رفتیم کردستان ( یعنی کاروان راهیان نور بودیم و میرفتیم مناطق جنگی غرب کشور ) همش گشتیم . از جاهای دیدینی همدان گرفته تا خود کردستان و سنندج و مریوان . خداییش خیلی خوش گذشت و چسبید ..... این از وصف این یک هفته !!
قبل از رفتن یه مطلب نوشته بودم که ثبت موقت کردم . قرار بود چند ساعت قبل از رفتن وبلاگ رو آپ کنم ولی نمیدونم چرا هی مشکل پیش میومد و نمیشد . آخرش هم مطلب موند توی وبلاگم و الان هم از دهن افتاده !! آپ نمیکنم !
گفته بودم تصمیم به ترک نت دارم . باید ببینم این یک هفته که مسافرتم میتونه تحمل کنم یا نه !! که دیدم می تونم ! گفتم باید ببینم چه قدر نبود و بودم برای بقیه فرق میکنه ! الان که برگشتم دیدیم خدا رو شکر همون طور که توی دنیای حقیقی تنهام توی دنیای مجازی هم .... خوب ٬ لپ کلام همینه !!! تصمیم به ترک دارم . شاید هم حتی سفر نامه این چند روز رو ننویسم !! شاید هم بنویسم ! شاید !!! با این حال میتونین بعضی حوادث رو از طریق وی ویو بخونین !
نميدونم چه شكلي شروع كنم ! بهتره سعي خودم رو بكنم كه تمومش كنم . خوب داريم ميريم مسافرت و اين بهترين فرصته كه لااقل يه خورده اعتيادم به كامپيوتر رو كنار بذارم ....
توي اين مدت از دست همه عاصي بودم . اگه دقت كرده باشين با همه دعوام شد و خيلي ها رو از دست خودم دلخور كردم . از آبجي هام گرفته تا بابام . از بچه هاي مديد گرفته تا بچه هاي سمپاد . نميدونم چه مرگيم شده . فقط ميدونم عاصي شدم . از دست همه . حتي از دست خودم . ميدونم عيب از خودمه مگر نه اين طوري نميشد ....
"مدید" اسباب کشی کرد
وقتی بعضی رفتار های سمپادی ها رو که دیدم خیلی توی فکر رفتم و حاصل فکر این شد که .... نمیخواستم به آشناها رو بزنم۱ ولی در این مورد مجبور شدم ! به قول دوستان دیر بود ولی یه مکان خوب و یه خط تلفن و یه پذیرایی ساده کمترین کاری بود که میتونستم برای خانواده سومم۲ انجام بدم . از شنبه کار اصلی ما شروع میشه . کاری که دو سال انجام شد و امسال سال سومش هست . فقط با یه کم تغییرات و یه وسعت بیشتر !!
جلسه توجیهی مشاوره دهندگان ساعت ۵ بعد از ظهر روز پنج شنبه ۱۱/۵/۸۶ در ساختمان سازمان ملی جوانان (نزدیکی های مارکار ) برگزار میشود . و با توجه به افزایش زمان انتخاب رشته برنامه مشاوره انتخاب ( بهتره بگم معرفی ) رشته امسال از روز شنبه ۱۳/۵/۸۶ تا روز پنجشنبه ۱۸/۵/۸۶ به مدت ۶ روز فقط صبح ها ( با توجه به استقبال و نیاز شاید دو روز آخر - مثل پارسال - تا ساعت ۷-۸ شب ) انجام میشود . امسال یک سری برنامه های ویژه هم داریم . مثلا حضور مشاور دبیرستان نمونه یزد و حتی ( شاید ) انتخاب رشته اینترنتی و .... |
پ.ن.
۱. کلا این مدلیم که میخوام عامل پارتی رو کنار بزنم و ببینم خودم چه قدر جربزه دارم
۲. خانواده اول . خانواده دوم = سمپاد (سازمان ملی پرورشی استعدادهای درخشان ) راهنمایی و دبیرستانی که توش تحصیل کردم . خانواده سوم = مدید ( مجمع دانشجویان یزدی دانشگاه صنعتی اصفهان ) جایی که ۱۰ ماه از سال ( در بهترین سالهای عمرم . اوج جوانی ) رو دز اونجا طی میکنم .
سلام
اول یه چیزی ٬ دقت کردین هیچ وقت سلام نمیکنم ؟! چون تو - که خواننده وبلاگم هستی - رو همیشه همراه خودم میدونم . ولی این بار احساس میکنم یه کم دور شدم . از خودم و از .... چون خیلی وقته که حرفهام مصنوعی شده و تا حدی میتونم بگم حرفی نیست که میخواستم بزنم حرفی بوده که تو میخواستی بشنوی .
این چند روز خیلی فکر و سرم خیلی شلوغ بوده . حتی فرصت چک کردن افکار و بیرون ریختن آتاپاشغال توی ذهنم رو نداشتم . چند چیز بود که خفن من رو به خودش مشغول کرده و گاها حتی باعث شده بود از بقیه موارد غفلت کنم .
1. اولیش رو که نمیگم چون هنوزم که هنوزه خودم نفهمیدم چی به چی شد . فقط میدونم یه قسمت از زندگیم بد جور ویروسی شده ولی وقت اینکه بخوام آنتی ویروس نصب کنم رو ندارم . اونم - نمیدونم چرا- توی دقیقه نود به طور کلی هنگ کرده و سرورش رو به ترکیدنه فعلا تنها کاری که واسش میشه کرد restart هه ولی چه کنم که توی تاریکی حتی کلید مورد نظر رو روی case پیدا نمیکنم1 . 1 min plz !!
2. دومیش هم که باورم نمیشد این قدر زحمت داشته باشه قضیه مشاوره انتخاب رشته امساله . یک سال رفتم مشاوره شدم و سال بعد مشاوره دادم . امسال هم خودم نمیدونم چی کار میخوام بکنم . فقط میدونم برنامه با اون دو سال فرق داره و زحمتش خیلی بیشتره . این وسط هم اتفاق هایی که میفته دائم فکرم رو به بیراهه میبره .
نمونش اخلاق و رفتار دبیر برنامست . باورتون نمیشه که جذبه و شخصیت و قدرت بیان این بشر چه قدر حواسم رو پرت میکنه . ( خوب چی کار کنم ؟! زیادی به شخصیت و رفتار بقیه اهمیت میدم و بهش دقت دارم )
یکی دیگش قضیه چایی و پذیرایی هست . شاید خود این دو مورد اهمیت نداشته باشه و به راحتی حل بشه (همون طور که با اوردن فلاسک حل شد ) ولی به خاطر این به مسائل پنهانی پی بردم که یه کم حسم نسبت به سمپادیا سرد شد . شاید حق با بقیه باشه . شاید هم دارم یک طرفه به قاضی میرم ولی فکر نمیکنم یه تلفن کوچیک و یه صفحه پرینت گرفتن برای سمپاد این قدر گرون تموم بشه که بچه ها مجبور باشن .... بی خیال ، بعضی چیزها رو نباید همه جا گفت !
سومیش هم خستگی های جسمیم هست که داره من رو از پا میندازه ولی راضی هستم . یه حس خوبی دارم . حس روزهای قبل از عید و نمایشگاه "سوغات کویر" . حس بها داده شدن . حس روزهای پر شور در کنار هم بودن . حس 4-5 شبانه روز بی خوابی کشیدن ، کیلومترها - پیاپی- پیاده طی کردن و ساعتها روی پا ایستادن و فک زدن . حس .... حس هایی که باز بهم انگیزه میده کار عام المنفعه و اجتماعی انجام بدم و برای عنوانی که دارم بجنگم . "دختر یزدی فعال" (ولی گاها لوس) و بعد "مدید".
و مورد دیگش تداخل شدید کارهای مدید با انجمن سمپاده . با اینکه یه خورده کارم به خاطر یه جا بودن این دو تا راحت شده ولی به خاطر بعضی مسائل یه خورده اعصاب و روان من رو بهم ریخته . حالا کارها که هیچ خودم هم نمیدونم صبح که میرم انجمن به مسئولیت هام توی مدید برسم یا به کارهایی که قرار بود برای سمپاد انجام بدم ؟! شاید نامردی باشه ولی به خاطر اولویت زمانی مدید رو ترجیح دادم و البته در خلالش هم سعی کردم به اون کارها برسم.۲
* اینا بودن که مخم رو از بقیه موارد آزاد میکردند ولی باز هم هستند مسائل کوچک و بزرگی که شاید در خلال فعالیت های ذهنیم میان و میرن . مثل یه افغانی که با بیلش وسط حرف دو تا مهندس بپره ( این یک مثل بود . به خود نگیرین )
3. تابلوی نقاشی و طرح دل و نصف سیب . حرف های عشقولانه ای که به تمسخر گرفته شد . خوب چی کار کنم ؟! جدی جدی دلم برای سیما - دوست و یار راهنمایی و دبیرستانم - تنگ شده و چه جالب بود واسم وقتی وسط جلسه بدون مقدمه یکی از من احوال اون رو پرسید !
4. لوتوس و دیگر هیچ ...
5. وب گردی هام که تقریبا تعطیل شده . با این حال میچرخم توی وب دوستان ولی حس نظر دادن۳ نیست . خودم هم در تعجبم که وقتی نظرها توی ذهنم میاد و میره چرا قدرت نوشتن ندارم و وقتی قدرت نوشتن پیدا میکنم چرا همه چی از ذهنم میپره ....
6. وی ویو و اعتیاد شدیدم بهش ( شاید گاها فقط برم و مطالب دوستان رو بخونم ولی هر بار که به اینترنت وصل میشم این سایت رو باید بیارم )
7. "حاج آقا" هم مصیبتی شده واسه ما !! امشب کر کر میکرد . با اینکه میدونستم بی فایده هست یه خورده نصیحتش کردم و احساس کردم تاثیر گزار بود . آخه بچه مون جدیدا به سرش زده و داره مثل "دخترش" دیوانه بازی در میاره .... هر شب بعد از اذان مغرب بلوایی در خانه میشه . بلوایی که حاصل شغل جدید این آقاست و عواقب مهمان پذیر بودن اهل و عیال خانه .... گاهی هم حکومت نظامی شدید اعلام میشه و رئیس دادگاه ( منظور همون حاج آقاست ) به اعدام با اعمال شاقه رای میده . عواقبش هم گردن من بدبخت بیچاره رو ول نمیکنه : 7-8 دست لباس و 4-5 دست شلوار ( راستی واحد لباس تک و شلوار تک چیه ؟! ) اتو را میطلبند .... حاج آقا خوابشان گرفت . لالایی بخوانید خوابشان ببرد .
۸. فعلا مخ تیلیته ! و منتظر ! منتظر اعلام نتایج کنکور که ببینه آبجیش چی کار کرده ...
پ.ن.
1. خیلی کامپیوتری شد . نه ؟؟ باورتون نمیشه اگه بگم یک ماهیه که همه چیز رو توی کامپیوتر میبینم . برای نمونه همین قدر کفایت میکنم که زمانی که مامانم بهم گفتند "قیچی" روتوی اتاق بغلی پیدا کنم و ببرم براشون و وقتی یه خورده گشتم پیدا نشد ته ذهنم ( و البته روی در و دیوار اتاق ) دنبال کلید ctrl و F میگشتم وقتی هم این دو تا کلید رو پیدا نکردم به search گوگل پناه اوردم ولی باز نتونستم تمام قیچی های توی خونه رو پیدا کنم .
2. جالب بود واسه خودم وقتی رفته بودم دنبال جذب تبلیغات و هزینه برای مدید ایده هایی برای جذب آگهی سمپاد به ذهنم میخورد که شاید اگه مدید نبود این ایده ها هم نبود !! ( حالا همچین میگم ایده انگار چه ایده ای هست !! ) تجربه خوبی بود . لااقل دفعه بعد میدونم چه طوری حرف بزنم .
3. هیچ چیز به اندازه نظر دادن بهم حال نمیداد . چون احساس میکردم این یعنی به طرف مقابلت احترام میگذاری و مطلبش رو میخونی و متقابلا طرف مقابلت بهت احترام میذاره چون اولا ازت نظر پرسیده دوما نظری رو که دادی میشنوه
خیلی حال میده خودت رو یه نفر دیگه جا بزنی و باعث بشی توی یه جمع بلوا بیفته !!
پ.ن
صبح یه نفر اومد انجمن و خانم جدیدی خودش رو ازش پنهون کرد ( یه جورایی میخواست دودرش کنه ) منم اومدم از طرف خانم جدیدی توی وی ویو نوشتم :"داريم يكي رو كه اومده براي اردو ثبت نام كنه دودر ميكنيم . خوب خوشم نمياد ازش . چي كار كنم ؟؟" و البته چند تا پست دیگه بعد از اون هم مال من بود
جالبیش اینه که کسی نفهمید که خانم جدیدی هیچ وقت علائم نگارشی رو نمیزنه در حالی که همه جملات تهش نقطه دارند
( به کار بردن علائم خیلی واسم مهمه و همیشه سعی کردم رعایت کنم ) بعدش که دیدیم بعضی ها حس فوضولیشون گل کرده تازه پی بردم که ندونسته خیلی حال کردم . ![]()
اگه یادتون باشه من تجربه برعکسش رو داشتم و خیلی هم از این بابت دلخور بودم ( البته اون قضیه خیلی جدی بود و طرفی که به جای من نظر میداد خیلی خیلی چرت و پرت میگفت ) به همین خاطر به خودم گفتم یه معذرت خواهی به همه بدهکارم
(خانم جدیدی خودش از کار من خوشش اومده بود
این رو زیر بارون توی محوطه انجمن بهم گفت)
بالاخره زهرا کوچولوی ما هم تکلیف رسید . چه زود میگذره عمر ما !! یادمه روز تولدم بودم که از بیمارستان اوردنش خونه و مثل همه بچه های چند روزه زشت بود . هنوزم که هنوزه جمله محبوبه توی خانواده باعث خنده همه میشه . محبوبه بعد از 10 سال هوو پیدا کرده بود و با غیض تمام گفت : "اه ... این بچه چرا عقّ زشته ؟!!"
لحن گفتنش هنوزم که هنوزه توی گوشهام میپچه ....
یادمه همیشه زهرا رو بیشتر از محبوبه یا میترا دوست داشتم . شاید چون بچه بود . شاید چون وقتی باهاش بازی میکردم اذیتم نمیکرد و یا حتی وقتی حرف میزدم وسط حرفم نصیحتم نمیکرد . شایدم چون از همون بچگی ته فکرم این بود که این بچه میتونه من رو از تنهایی در بیاره ...
گذشت . روزهای همه مون گذشت .... بعد از تولد زهرا خانواده منتظری زندگی پر فراز و نشیبی رو پشت سر گذاشتند و همگی تمام سعیشون رو کردند که خم به ابرو نیارند !
این چند روز مثل 3-4 سال پیشتر ( قبل از اینکه حالت عصبی پیدا کنم ) تنها همبازی کن من زهرا شده و اون هم تقریبا با بازی کردن باهام کلی حال میکنه .
پ.ن. نمیدونستم بعد از تکلیف رسیدن مشکل شرعی داره که عکس قدیم یه نفر رو نشون نامحرم بدیم یا نه ؟؟
با زهرا کلی بازی کامپیوتری میکنیم و همیشه سر بعضی قسمت ها دعوامون میشه . توی بازی هاش یه کلیپ بامزه پیدا کردم که باعث شد تحقیق کنم ببینم Diablo چیه ؟!! اینم از کلیپ ای که گفتم ...
صبحی با یکی از همکلاسی های قدیمی که مدتها بود ازش بی خبر بودم چتیدم . از آغاز تا پایان به بزله گویی و به قولی لوده گری سپری شد . شوخی با "بی بخاری" و "با بخاری"۱ همکلاسی های قدیمی شروع شد که یه چاخان کومچولو با من کرد و سبب خوشحالی رو فراهم اورد . که بعد معلوم شد سرکار بودم . و بعد بحث به بیراهه رفت و چیزهایی شنفتیم و چیزهایی گفتیم که فکرم را حسابی به خود مشغول کرد ....
چه میکنم من با خودم و دلم ؟!!
" ۲۲ سال پیش در چنین شبی زندگی دو نفر به هم گره خورد و حاصلش ... "
نمیدونم این وسط کی "بدبخت" یا "خوشبخت"۲ شد ولی شاید اگه ۲۲ سال پیش اون اتفاق رخ نمیداد من الان اینجا نبودم.
تصمیم داشتم این بار چند لینک رو معرفی میکنم ولی دیدم بهتره بذارم برای فردا یا س فردا که یه خورده تعداد لینک ها بالا بره و بعد .... ولی برای شروع میگم یه سر بزنین به بحثگاه سمپاد ( چرا دعوا میکنی ؟؟ سمپادی نیستی خوب سر نزن ) و موضوع فراخوان نشریه رو بینین . بالاخره مهسا جون هم داره دستی به سر و گوش سمپاد میکشه ....
پ.ن.
۱. نمیدونم شما وقتی بهتون بگن که یکی هنوز در امر ازدواج قدمی برنداشته بهش چی مبگین !! ما میگیم "طرف خیلی بی بخار بوده" ![]()
۲. شبی به مناسبت سالگرد ازدواج این دو زوج خوشبخت بابا جان دست به جیب شدند و شام رو بیرون خوردیم
من به شوخی - جلوی بابایی - به مامانی گفتم :" ۲۲ سال پیش در چنین روزی همراه صیغه عقدتان فاتحه خوشبختی رو خوندین؟! " ولی محبوبه شیرین بازی در اورد و به بابا جمله منو گفت ....
سلام به روی ماه همگی !! نمیدونم چرا این دفعه بد جور رفتم تو نخ بچه های سمپاد !! خداییش عالمی دارند واسه خودشونا ! خوشی هاشون هم مثل خوداشون عجیب غریبه ... حکایت وبلاگ گروهی شوری توشون انداخته که خودشون هم نمیفهمن چه قدر توی روحیه اشون تاثیر داشته !! منکر این مسئله نمیشم که بیشتر از همه خود من ذوق زده شدم .
یه نگاهی به وبلاگ تازه تاسیس آقای سمیعی بندازین۱ . فکر کنم بعد از من ایشون باشند که از بقیه مشتاق تر باشند
. یا حتی مهسا که معلومه تو فکر مطلب جدیده۲ و میخواد همه نوع سبکی رو امتحان کنه
. حتی آقای نقاش زاده که جدیدا با نظر دادن مشکلی ندارند۳
و البته سایتشون هم فعال تر از قبل شده . حتی احساس میکنم تا حدی روی روحیه خانم درگاهی۴ هم تاثیر گذاشته
. خود من هم که هیچی !! اگه تا دو روز پیش روزی یه بار وبلاگ دوستان رو چک میکردم ٬ از دو روز پیش روزی ۲-۳ بار وبلاگ بقیه رو چک میکنم ( البته به دلایلی )
فکر میکنم فقط دو تا آقا دکتر ها ( آقای دکتر امیرحیدری و دکتر مدرسی ) باشن که یه کم جلوی ذوق زدگی خودشون رو گرفتن۵
. ولی مطمئنا میترکونیم ( اگه ترکیده نشیم )
اثرات وبلاگ گروهی زدن از دایره این ۷ نفر پا فراتر گذاشته و .... مثلا شنیدم آقای دانشجو۶ هم یه وبلاگ زدند . معلوم نیست اگه این وبلاگ زده بشه دو روز بعدش سمپاد چه قدر کن فیکون بشه !!
پ.ن.
۱. در وصف شور ایشون همین قدر بس که خودشون بیان کردند : " تو پست قبل گفته بودم چون تستيه كسي نظر نده كه البته هم وبلاگيهاي آينده حسابي گوش كردند! پس اينجا مي گم كه كامنت بگذاريد و مطئنم اين دفعه هيچ كدوم نميگذارند! "
۲. به غیر از دو تا مطلب پشت سر همش توی وبلاگش نظراتی که توی وبلاگ بقیه میده هم نشون میده جدی جدی تو فکر ارتقای اطلاعات وبلاگیشه !!
۳. قبلا خیلی کم این عمل رو انجام میدادند . مثلا به ندرت پیش می اومد که توی وبلاگ های چون مرقومه و وبلاگ آقای دکتر و آقای م.اعلم و یه چند تا وبلاگ آشنای دیگه نظر بدهند ( وبلاگ هایی که خودم سر میزدم و میزنم به ندرت پیدا میشد که ببینم نظری به اسم ایشون ثبت شده . مگر موارد خاص ) ولی توی این چند روز خیلی از وبلاگ ها نظر با اسم ایشون وجود داره !!
۴. پیش اومده بود که گاه گاهی به سایتشون سر بزنم ولی چون از نزدیک آشنائیت نداشتیم زیاد به حالات روحیشون دقت نکردم که بخوام الان را با قبل مقایسه کنم ....
۵. دو حالت وجو داره یا پایه ای تر از این حرفا به این قضیه نگاه میکنن ٬ شاید هم اصلا نگاه نمیکنن ... البته جدیدا آقای دکتر مدرسی یه خورده روحیه لطیف پیدا کردند ![]()
۶. آدرس وبلاگ ایشون رو ندارم . هر وقت آدرس وبلاگشون رو یافتم یه تبلیغ کوچولو اینجا میزنم !!
اینم تبلیغ : ( البته به خاطر قاط زدن بلاگفا خودم هنوز وبلاگشون رو ندیدم
)
گاهی یه وقتایی دوربین اگه همراهم باشه ماجراهای اتفاق افتاده رو به خوبی میتونم به تصویر بکشم . و امروز میخوام ماجرای این دو روز توی دانشگاه رو بگم.
دیروز سر ظهر که رسیدیم دانشگاه هنوز توی عوالم خودم بودم و یادم نبود که کلی توی دانشگاه کار دارم . خلاصه بعد از یه حموم آب یخ ( آب گرم اتاقمون قطع بود ) و رسیدن به کارهای اتاق خیلی خیلی پچل و همریختمون رفتم و یه کم از خوابگاه عکس گرفتم ...

یه هو سر و کله رحیمه و محدثه پیدا شدند و با صحبتایی که شد معلوم شد احتمالا یکی دو روزی رو باید خوابگاه بمونیم ( وضعیت درسی همه مون افتضاح بود . یکی از یکی بد تر ) ولی متاسفانه خوابگاه در اختیارمون قرار نمیدادند . ما هم که بی خیال !! گفتیم شیر تو شیره ! کی میفهمه کی مونده کی نمونده ؟؟ منتها قرار شد همگی توی یه اتاق بمونیم و قرعه به نام اتاق ما افتاد ...
بعد از ظهر بود و وقت اداری تموم شده بود . داشتیم میچرتیدیم که موبایل محدثه به صدا در اومد . خبر رسید که لان رئیس دانشکده توی اتاقشه و فرصت خوبیه که برین باهاش صحبت کنین . خلاصه قرار شد که من و محدثه بریم دانشکده . محدثه میخواست راجع به نمره درس آنالیزش حرف بزنه آخه استاده لج کرده بود و بهش نمره صفر داده بود . اونم یه درس ۴ واحدی . حتی فرصت اعتارض هم نداده بود و زود نمره رو قفل کرده بود . ( خون همگیمون از این بابت به جوش ببود )

توی دانشگاه و البته دانشکده هیچ کی نبود . کلی دم در اتاق استاد معطل شدیم . بعد از یکی دو ساعت معطلی محدثه تنها رفت داخل و نمیدونم چی شد که با جوش بیرون اومد . وقعا ناحقیه که به خاطر یه تقلبی که توی میانترم شده بود استاد محترم ۱۳ رو کرده بود صفر و تازه قبول دار هم نمیشد . حرف هیچ کی رو قبول نمیکرد . حتی حرف رئیس دانشکده رو ...

حال محدثه اصلا خوب نبود . به قدری که تا شب من هم فراموش کرده بودم که دست کمی از اون ندارم . تازه یادم اومد که بهتره معدل حساب کنم ( یوزر و پسورد گلستانم رو میدم هر کی خواست بره چک کنه تا خودش بفهمه چی به چیه . یوزر : 67246455 پسورد 1081366m ) با محاسبه معدل تازه فهمیدم که اوضاعم خیطه و رفتم تو فاز دپرسی . این بود که محدثه از اون حال و هوا در اومد.
من و رحیمه و محدثه خیلی گشنمون شده بود و احساس کردیم چیزی نداریم برای خوردن . به همین خاطر تازه ساعت یه ربع به ۱۰ تصمیم گرفتیم بریم خرید ( ساعت ۷ تریا خوابگاه رو میبندند و ساعت ۱۰ در خوابگاه ) چون میدونستیم سوپر امین بسته است بی خیال اونجا شدیم و رفتیم تریای مهمانسرا . قرار بود خوراکی بگیریم برای شام ولی نمیدونم چی شد که چیس و ماست گرفتیم و البته یک قوری چای و چند تا فنجون ....
ساعت ۱۰:۳۰ شب رفتیم نشستیم توی یادمان و شروع کردیم لوده گری . با یه زنگ زدن به نسرین اونو هم کشوندیم اونجا . خلاصه تا ساعت ۱۱:۳۰ چرت و پرت میگفتیم و میخندیدیم .

برگشتیم خوابگاه و این دفعه اتاق سه نفری ما شده بود ۵ نفر و بچه ها سعی کردند یه جوری صمیمانه بخوابند . منم که رفتم سایت و تا ساعت ۵-۶ صبح علاف بازی در اوردم . سعی کردم خوابم نبره ولی خوابم برد تا اینکه ساعت ۹ صبح با داد و هوار مسئول خوابگاه از خواب پاشدم ( داشت میگفت تا شب نشده اتاق رو خالی کنید )
برنامه این طوری بود که باید میرفتیم داشنکده و دوباره از نو دنبال این باشیم که نکنه استاده راضی بشه که قفل نمره رو برداره ... اگه هم نشد از کارنامه محدثه پرینت بگیریم و بریم سراغ اون یکی دو تا درسی که هنوز نمره هاش قفل نخوردند ...
به قدری وضعیت محدثه وخیم بود ( به قول یکی من و محدثه دانشکده رو به گند کشیدیم ) که دیگه همه میشناختنش و به قدری نامردی بودن این صفر تابلو بود که همه به صرافت این افتاده بودند که یه کاری براش بکنند .... حتی آقای سعیدی ( دبیر شورای صنفی کشاورزی و از همگروهی های رحیمه ) هم اومده بود ببینه چی کار میتونه بکنه !!
من و محدثه و نسرین رفتیم دانشکده و رحیمه هم رفت آموزش برامون فرم ترم تابستونه بگیره ... داشتم توی راهرو رد میشدم که دیدم معاون آموزشیمون داره با یکی از کارمندای دفتر راجع به من صحبت میکنه
تازه یادم اومد من هم یه کاری داشتم . رفتم و نتیجه حذف پزشکیم رو پرسیدم وقتی گفتند رد شده رفتم سایت تا ببینم نمره رو چند رد کرده . عدد ۵ رو که دیدم مخم سوت کشید . به خصوص اینکه قفل هم خورده بود . از دانشکده بیرون رفتم و نشستم روی چمن های جلوی دانشکده . بچه ها هم اومدند پیشم . یه خورده بعد ترش رحیمه پیداش شد . قرار شد محدثه و نسرین برن دانشکده فیزیک تا ببینند برای محدثه چی کار میشه کرد ...

خلاصه وقتی برگشتند سعیدی هم همراهشون بود ... تمام مدت همون جا نشسته بودیم . به نوبت بچه ها میرفتند و میومدند . من هم یه چند باری رفته ام دم در اتاق استاد آقایی - استاد مبانی ریاضی ترم دومم . پیغام داده بود که می خواد باهام حرف بزنه - توی این فرصت یه گروه از بچه های کلاس تافل رو دیدم که درخواست کمک داشتند ( میخواستند ازشون عکس بگیرم ) .کمکم یه خورده طول کشید ولی روحیه از دست رفته ام رو باز یافتم .... راستی یکی از آقایون ازم پرسید چه رشته ای میخونم و بعد ازم پرسید آدمی رو میشناسم که کار با کامپیوتر بلد باشه ؟؟ ولی من اونی رو که اونا میخواستن رو نمیشناختم ....
|
شرکت سهامی پتروشیمی ایران به چند تا متخصص نرم افزار نیاز خیلی فوری داره - تا دو هفته دیگه میخوان چند نفر رو استخدام کنن - چند نفر صنایعی رو استخدام کردند ولی میمونه متخصص نرم افزار که حداقل در زمینه نمیدونم چیچی و دلفی تخصص داشته باشه . ایمیل رو هم داد ... |

استاد آقایی که اومد رفتم پیشش . چون سرش شلوغ بود قرار شد ساعت ۱ برم و باهاش حرف بزنم . توی این فرصت دنبال امضا گرفتن از رئیس دانشکده ٬ استاد راهنما و معاون آموزشی بودم و هر بار کارمون یه جا گیر میوفتاد .... آقای سعیدی و محدثه هم رفته بودند پیش دکتر قربانی ( رئیس دانشگاه ) .
ظهر هم رفتیم کنار سازمان مرکزی و به صورت کاملا پیک نیکی اسنک خوردیم
و من هم کلی عکس گرفتم و حال کردم ( به کل بی خیال فکر کردن به نمره و اینا شدم )

دیگه همه منو بی خیال شده بودیم و یه جورایی میخندیدیم . رحیمه هم این ترم مشروط شد . من و محدثه هم با معدل کل ۹ و خورده ای مشروط شدیم . خوب همه اینا باعث میشه که آدم یه جور بی خیالی بزنه به کله اش و ....
ساعت ۱ رفتم پیش استادمون و شروع کردیم به حرف زدن . خداییش استاد خوبیه . استاد به این نازی ندیدم . با اینکه دو ترمه تقریبا دیگه همو ندیدیم ولی با این حال نگران وضعیتم بود ... کلی حرف زدند و کلی بهم امید دادند . گفتند دلش میخواد بهم انگیزه بده . میگفتند " تویی که ذهن ریاضی وار داری و توی این رشته توانایی داری بهتره کاری کنی که پله های اول رو به خوبی طی کنی و بعدش دیگه روی ریل میوفتی .... "
راستی بهم گفتند که مسئله من توی کمیته حذف پزشکی به قدری مورد توجه بوده که کار ۲ دقیقه ای حدود ۱ ساعت طول کشیده و به قول خودشون مونده بودند که سیستم آموزشی چرا این طوریه ؟؟ میگفتند " چون استاد راهنمات اصرار داشته به حذف و من هم میدونستم اگه بهت کمک کنیم خودت میتونی رو پا وایسی و ... باعث میشد که صحبت ها یه خورده طول بکشه " میگفتند باورشون نمیشده کارنامه تحصیلی من این باشه چون بیشتر از اینا ازم انتظار داشتند ( کلی شرمزده شدم ) میگفتند ....
حرف ما برخلاف پیش بینی دوستان یه ۴۵ دقیقه ای طول کشید ( بچه ها دیگه رفتند خوابگاه و من هم تنها موندم دانشکده ) دم آخری هم ایمیلشون رو دادند تا توی تابستون یه کم بیشتر رابطه داشته باشیم .... منم یه عکس یادگاری ازشون گرفتم
توضیحات : ( از چپ شروع میکنم به راست )
۱. آسمون بعد از بارش بارون (خدا گریه کرد و دلش پاکی خاصی گرفت )البته دوباره هم بارون اومد ...
۲. از این عکس خودم خوشم اومد . یه جورایی با پرسپکتیوش حال کردم .
3. اینم همون عکس طلوع خورشیده که ذکر کرده بودم .
توضیحات :
۱. نمای حرم از بیرون محوطه ( خیابان منتهی به بست شیخ طوسی )
۲. یکی از منار های حرم ( بین بست شیخ طوسی هست و صحن جمهوری ) از بیرون محوطه هم مشخصه !! ( این عکس رو یه کم دستکاری کردم - چرخوندمش )
۳. در ورودی هم برای خودش زیبایی داره . بخصوص نور سبز رنگش ...
توضيحات :
۱. نقاره خونه . دو طلوع و غروب آفتاب صداي طبل و شيپور به گوش ميرسه ...
۲. برج ساعت . هر يک ربع يک بار صداي ساعت در مياد ( وقتي عکس گرفتم ساعت ۶ و نيم بود )
۳. يه امامزاده کوچيک در اردکان يزد ( توي راه برگشت اين عکس رو گرفتم ) جالبيش به اين بود که با وجود ديوارهاي آجري ( و تا حدي قديمي ) يه در خيلي خوشکل داشت !!
اين دو تا عکس هم از سقف و ديوار قسمت ورودي گرفتم ( توبه کرده بودم دوربين داخل نبرم . يه همين خاطر مجبور شدم همون دم در عکس بگيرم ) توي هر دو مدل از تقارن و چرخش و ... استفاده شده
. اينجاست که ميگن مهم اينه که فکر آدم علمي باشه نه اينکه بخواد ...
پ.ن. تا حالا به نقش ماه توي عکسام دقت کردين ؟؟
کلا علاقه بیش از حدی به ماه دارم ( خوبه که همه عکسام رو نميبينين ٬ مگرنه حالتون از ماه و عکس ماه به هم ميخورد
) به خصوص اين چند روز که ماه کامل بود و دائم چشم تو چشمش ميشدم ....
از تمام کسايي هم که شاهد ديوونه بازيم بودند و يه جورايي ازش رنج کشيدند معذرت ميخوام ![]()
و یه چیز دیگه : برای اینکه عکس ها زیاد فضا اشغال نکنه ابعاد عکس رو نصف کردم ( یعنی خود عکس رو ربع - یک چهارم - کردم ) اگه احیانا اصل عکس ها رو میخواین بگین تا این عکس ها به همراه بقیه عکسایی که گرفتم رو براتون رایت کنم .
حوصله تعریف کردنو خاطره گفتن رو ندارم ولی میتونم توضیحات هر عکس رو بدم :
بعد از ظهر بارون اومد و کلی دل من گرفت . بعدشم خورشید که داشت غروب میکرد و دوربینی که لحظه لحظه اش رو ثبت میکرد :
برای نماز مغرب و عشا یه امامزاده ای واقع در خور ( همون خور و بیابانک که دبیر مدید اهلشه ) وایسادیم
ساعت ۱-۲ توی طبس نگه داشتند برای دستشویی
داشتم میترکیدم ولی عکس رو ول نکردم:
توی راه تقریبا همه خوابیدند ولی من هر یک ساعت از خواب میپریدم . طلوع خورشید هم صفایی داره واسه خودشا !!
اوه ! عکسش رو یادم رفت آپلود کنم . مگرنه عکس طلوع خورشید دست کمی از غروب نداره ....
تقریبا ظهر بود که رسیدیم مشهد ... یه خورده استراحت کردیم و برای نماز مغرب و عشا حرم بودیم .جلوه حرم اونم موقع غروب خورشید و سر زدن ماه چه چیز دیگه ای بود . حیف که دوربین همراهم نبود ... ( اگه قسمت شد و اومدین مشهد دم غروب برین صحن انقلاب . اونوقته که میبینین تمام زیبایی حرم یه جا جمع شده )
میدونستیم نصفه شب بچه ها مراسم دارند زود برگشتیم که یه خورده بخوابیم و نیمه شب برگردیم حرم ... تاثیرات زیبایی حرم دم غروب به قدری بود که زد به کله ام و دوربین قاچاقی بردم داخل . چون پروژکتور زیاده عکسای شب حرم به زیبایی عکسای دم غروب یا دم طلوع خورشید نیست (فیلتر نوری میخواد ) هر چی عکس دارم از صحن انقلابه ( آخه قدیمی ترین صحن هست و زیبا ترین )
نمای صحن از جانب بست ( فکر کنم ) شیخ بهایی ( بست بین صحن آزادی و انقلاب )
سقاخانه اسماعیل طلا ( سقا خونه اسمل طلا ) :
سر در ورودی حرم از طرف صحن انقلاب :
پنجره فولاد و نذر مردم ( به قطر ۱۰ متر از اطراف پنجره فولاد مردم نشسته بودند و با طناب خودشون رو به پنجره بسته بودند )
دم آخری که داشتیم میرفتیم خدام جمع شده بودند و به یک ردیف ایستاده بودند . یکی شروع کرد به مداحی کردن و بعد از نیم ساعتی ( کلی جمعیت جمع شده بودند ) به صورت دسته جمعی شروع کردند به جارو زدن صحن ... یکی گفت تا صحن آزادی پیش میرند و همین کارو توی اون یکی صحن هم انجام میدند ... من هم بچه پررو !! از هیچکی نترسیدم و وایسادم فیلم و عکس گرفتن
( اگه یکی از خدام یا انتظاماتی ها دوربین رو ازم میگرفت معلوم نبود آخرش چی میشد )
ساعت ۶-۷ صبح بود که برگشتیم حسینیه ( خوابگاه ) یه چند ساعتی خوابیدیم و بعدش هم بازار کوچه ... برای نماز مغرب و عشا که میخواستیم برگردیم حرم به هوای همون صحنه هایی که دم غروب دیروزش دیده بودم دوباره دوربین رو برداشتم . باز هم با همون کلک قبلی تونستم از در ورودی ردش کنم . حرم اون طوری که فکرمیکردم نبود . تازه فهمیدم قشنگی دم غروب فقط به خاطر غروب نبوده . ابری بودن هوا کلی بهش جلوه داده بود ...
تا دم آخری چند تا صحن دیگه روهم رفتم و از اونا هم عکس گرفتم ولی از هیچکدوم از عکسا اون قدرا هم راضی نیستم ( به همون دلیلی که قبلا گفتم : نبودن فیلتر نور ) دم آخری که رفته بودم جلوی در ورودی و منتظر بچه ها بودم که بیان دوباره هوای عکس گرفتن زد به کله ام و چون میدونستم دفعه آخری هست که قراره دوربین رو بیارم تا تونستم عکس گرفتم ( یه چند تاییش رو خودم خوشم اومد ازش . ولی چون آپلود نکردم فعلا نمیذارم ) آخرین عکس بود که یکی از انتظاماتی ها از راه رسید و دوربین رو گرفت
موقعیتم خیلی بد بود . آخه یه خانمی چند دقیقه پشترش اومده بود و موبایلم رو گرفت که به خانوادش یه چیزی بگه و من مونده بودم برم دنبال دوربین یا موبایلم رو بچسبم . همین باعث شده بود که عصبانی بشم و جوش بیارم . به قول بچه ها نشون دادم شیر سید خوردم .... خلاصه با یه دردسری تونستم دوربین رو پس بگیرم و پشت دستم رو داغ کردمکه دیگه از این غلطا نکنم
( شما هم یهو نزنه به کلتونو فکرکنید میتونید مثل من دوربین قاچاقی ببرین داخل
آخه من چادر و کیف دستی دارم ولی شما رو فکر نکنم
)
موفق باشین !! تا بعد ...![]()
راستی عکس ها با کیفیت بهتر رو میتونین از اینجا هم ببینید : عکس های اردوی مشهد
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی ؟

پ.ن. با دوستان اومده بودیم بازار ٬ فرصت رو غنیمت شمرده ام و یه کافی نت پیدا کردم ( بسوزه پدر اعتیاد ) قصد نوشتن خاطره این دو روز رو داشتم ولی فعلا بی خیال شدم . انشاء ا... به زودی !!
دعا گوی همتون هستم . به خصوص آبجی کوچیکه که فردا کنکور داره و یکی دو نفری که یا سفارش شده اند یا سفارشی. منتها دعا گربه سیاه بارون نمیاد ....
من که میشناسین !؟ اگه بخوام یه کاری رو بکنم ول کن نیستم . حالا هم نیت کردم وبلاگم رو با بعضی حرفای نگفته و ناگفتنی آپ کنم و میکنم ....
چند روزی بود که خوابم محدود شده بود به ۳- ۴ ساعت صبح تا ظهر و ۱-۲ ساعت بعد از ظهر . دیروز بعد از ۳۰ ساعت بی خوابی رفته بودم اتاق بچه ها و گرفتم خوابیدم (قبلش یه کار تایپی ۴۰ صفحه ای رو گرفته بودم و چون طرف یک روز بیشتر وقت نداشت مجبور شدم بیدار بمونم ) یکی اومد دم در اتاق و داد میزد که " منیر بلند شو . چندین بار پیجت کردند . ملاقاتی داری " چشمام رو یه کم باز کردم ٬ توی عوالم خودم بودم و حتی نمیتونستم معانی کلمات رو تشخیص بدم . ذهنم تند تند شروع کرد به تحلیل :
"پیج ؟؟ هان وقتی کار ضروری پیش میاد اسم تو رو توی بلندگوی خوابگاه اعلام میکنند . ملاقات ؟؟ یکی الان دم در خوابگاه وایساده و با من کار داره . به نگهبانی گفته که من رو پیج کنند . کی میتونه باشه ؟؟ باید از اقوام باشه . چون شناسنامه لازمه . نه !! یکی هست که شماره موبایلمو نداره . کی میتونه باشه ؟؟ بی خیال بگیر بخواب . اگه کار واجب باهات داشته باشه دوباره پیجت میکنه "
دوباره گرفتم خوابیدم . ولی فکر این ملاقات از ذهنم بیرون نمیرفت . کی میتونه باشه ؟؟ هان پستچی !! ( اخه منتظر یه بسته پستی بودم . صبح رفتم اداره پست ولی بهم گفتند که مرسوله پستی نداری . وقتی پرسیدم TNT چه نوع پستیه؟ مامور پست گفت شرکت خصوصیه و مرسوله اینجا نمیاد . مونده بودم که چه طوری و از کجا باید بسته رو بگیرم ؟؟ )
رفتم اتاق خودمون آماده شدم و رفتم دم در . توی راه هرکی منو میدید میگفت " منیر ملاقاتی داشتی " . " هزار بار پیجت کردند " . حدسم درست بود . منتها این قدر دیر بیدار شده بودم که پستچی رفته بود و آقای نگهبان کلی از دستم دلخور بود که چرا دیر اومدم ( نگو که پستچیه بد جور گیر داده بوده که الا و للا خود من باشم و برم امضا بدم ) ولی ابعاد بسته طوری نبود که من فکر میکردم
آخه ۴ تا CD که جعبه ۱۵×۱۵×۲۰ نمیخواد !! به قدری ذوق زده شده بودم و میخواستم ببینم چرا اینقدر بسته بزرگه که همون جا ٬ توی حیاط خوابگاه ٬ بسته رو با یه جبری باز کردم ( خیلی چسب مالی شده بود )
خلاصه فکم افتاد ... ۴ تا بسته CD ( از شرکت سرزمین رایانه ). سه تاش حاوی نرم افزارهایی که کارش دارم و یا دنبالش بودم و چهارمی ویندوز ویستا . منتها هنوزم که هنوزه برام قابل هضم نیست که چه طوری یه شوخی کوچولوی من با یه نفر تا این جا جدی بشه ... اون یه نفر خیلی خله ها
(به خودش هم گفتم ) چون هم خیلی دیووووونه هست
هم خیلی منو شرمنده کرده ![]()
پ.ن. (خطاب به یه نفر خاص) این بود اون قضیه بامزه ای که میخواستم برات تعریف کنم ولی چون نذاستی مجبور شدم اینجا بگم و با یه کم سانسور ....
این چند روز به غیر از بچه های خوابگاه فقط با دو نفر رابطه داشتم :
یکی آقای آبیار بودند که الکی الکی کلی بهشون زحمت دادم و یه باری رو هم با حرفام رنجوندمشون . کلی هم شرمنده هستم ولی ....
یکی هم اقای انتشاری که فقط اینترنتی باهاشون رابطه دارم و لطف زیادشون بهم خیلی شرمنده ام کرده . راستی معلم خوبی هستند ( به خصوص در زمینه اینترنت )
پ.ن. یه دیکشنری online توپ . اونم از آریاپور
پریروز تولد آقای قاسمی بود ( یکی بگه چه ربطی داشت ؟!
) ربطش به اینه که این "یارو" هم بد جور فکر منو به خودش مشغول کرده ( دیوونه ای دختر ؟؟ خوب بشین به چیزای بهتری فکر کن
) یه باکیشه و نمیگه چشه !! ( خوب من هم یه باکیمه ولی همه میدونن چمه )
پ.ن. یکی میگه "شوخی نکن !! میدونی که کهربا خیلی حساسه" .... ولی من میگم "در خلال شوخی هام بعضی از حرفای دلم رو میزنم " .... ای بابا !! ای بابا !! کاشکی ما هم حساس بودیم ![]()
کی گفته بی خبری خوش خبریه ؟؟ اگه پیداش کردین به من نشونش بدین تا بزنم تو صورتش !! ![]()
دارم کلافه میشم از اینکه از بعضی افراد بی خبرم . البته یه خورده اش هم تقصیر خودمه . من هم بودم دیگه با کسی که وسط حرف زدن یهو و بدون خداحافظی جا میذاره و میره دیگه حرف نمیزدم ...
منی که همیشه از دست دوستان گله میکردم که چرا یهو وسط chat و یا حرف زدن ٬ بدون مقدمه خداحافظی میکنین و میرین ٬ دقیق همین بلا رو سر یکی در اوردم و الان هم بد جور از دست خودم ناراحتم
پ.ن. میدونم براش مهم نیست ولی برای خودم مهمه . به خصوص اینکه من کارش داشتم نه اون ...
نمیدونم امروز چه ام بود ؟؟ راه به راه گریه میکردم . تو عمرم این قدر گریه نکرده بودم !! یادمه همیشه بچه ها بهم میگفتند که توی موقعیت های حساس خیلی خونسردی . حداقلش این بود که در مورد گریه کردن مثل بقیه زن ها نیستم و به ندرت گریه میکنم ولی امروز ....
امروز روز آخر سال تحصیلی بود و خیلی از بچه ها رفتند خونه ... الهه هم یکی از اونا . از صبح تا زمانی که داشت از خوابگاه بیرون میرفت توی صورتش نگاه نمیکردم . چون میدونستم اگه چشم تو چشم بشیم دیگه جلوی اشکم رو نمیتونم بگیرم . فکر اینکه الهه فارغ التحصیل شده و دیگه نمیتونم عرض سال ببینمش بد جور آزارم میداد . نیم ساعت آخر قیافه ۸۲ ای ها خیلی بانمک بود . قیافه من که غیر قابل تصور !! لحظه آخر خیلی سخت بود . تمام دو سال گذشته برام مرور میشد . آخه الهه اولین دختر سال بالایی بود که باهاش رابطه برقرار کرده بود . روز اول رو هیچ وقت یادم نمیره : باز هم مشاوره انتخاب رشته و ... دوست ندارم مرورش کنم چون دوباره داره اشکم در میاد
بعد از اینکه رفت ٬ اومدم اتاق خودمون . از اینکه بقیه هم اتاقی هام رفته بودند خونه ٬ احساس خوبی کردم آخه بغضم ترکید و با صدای بلند گریه میکردم . اصلا دوست نداشتم کسی اون طوری منو ببینه . خداییش احساس کردم کلی سبک شدم .
تمام روز با شنیدن کوچکترین کلمه احساسی از طرف دوستان اشکم در میومد : وقتی طیبه تعریف میکرد که مامانی باهاش درد و دل کردند . یا حتی حرفای نعیمه وقتی نصیحتم میکرد و یا وقتی طعنه بچه ها وقتی میگفتند انشاءا... سال دیگه که میایم دانشگاه ٬ میایم اتاق شما . بیشترین حساسیتم روی اسم مامانم بود . اسم مامانم رو که می اوردند ( بدون اینکه به حرف دقت کنم ) اشکم خود به خود در میومد . حتی زمانی که با مامانی تلفنی حرف زدم هم داشتم گریه میکردم ...
الان یه کم بهترم
پ.ن. بازم خوبه که عزیز ترین کس هام زیاد از من دور نیستند . حتی دوستای دانشگاهم از همشهریام هستند . قرار شد وقتی الهه رو خونه بردند یه شب بریم خونشون ... راستی برای الهه یه وبلاگ ساختم . هر وقت راه افتاد خبرتون میکنم . ( انشاء ا... )
حال مزاجی ایم خوب نیست . همش هم تاثیر قرصایی هست که این چند روز خوردم ...
ای خدا !! چرا ؟؟
نمیشه گفت
مگر نه میگفتم چه مرگیمه !! فقط در این حد بدونید که خدا هم بازیش میاد . خودش دعوتم کرده برم مشهد ولی باز داره نارو میزنه .... من که میرم حالا باید ببینم کلک بعدی خدا چیه !!
پ.ن. برای حذف پزشکی رفتم پیش دکتر . فرصت رو غنیمت شمردم و مشکلم رو بهش گفتم . به من گفت فعلا اون قرص رو نخورم تا ببینم چی پیش میاد . ترسم اینه که باز خدا یه بامبول دیگه در بیاره ...
باز دوربین افتاد دستم و .... قراره مشهد که میرم کلی با دوربین دایی جان حال کنم
برای شروع یه چند تا عکس گذاشتم توی ادامه مطلب . دوست داشتین ببنین ....
وسط جاده ابریشم وایساده بودم و به ساعتم یه نگاه انداختم . ساعت 8:35 صبح و تا تالار 6 راهی باقی نمونده . امتحان ساعت 8 و نیم شروع می شد ...
یه نگاه به پشت سرم انداختم و به این فکر کردم که " بی خیال !! هیچ اجباری نیست . نمیخوای درس بخونی , نخون !! "
صدای بابام توی گوشم پیچید که می پرسیدند " منیر درساتو که میخونی "
و توی ذهنم داد زدم " نه ! خسته شدم !! دیگه نمیخوام بخونم . یعنی مدتهاست که نمیخوام و نمیخونم "
ولی باز خفه شدم و گفتم " انشا ا... "
ولی امروز میبینم واقعا دیگه نمیتونم !!
من خودم رو پیدا کردم . هدفم و راه رسیدن به هدفم رو هم .
ولی نمیدونم چرا وسیله اش رو پیدا نمیکنم .
همین قدر میدونم که این راهی که دارم میرم اشتباهه .
منتظر یه وسیله هستم ....
یکشنبه ۲۷ / ۳ / ۸۶
ساعت 7 صبح شده بود و بلاخره تصميم گرفتم برم بخوابم . تمام شب رو يا با برنامه هاي روي کامپيوتر ور ميرفتم يا توي جمع کردن کلکسيون رحيمه به اون کمک مي کردم . از بچگي علاقه داشتم کلکسيون خودنويس يا اسکناس و جاسوئيچي جمع کنم و امشب هم مجبور شدم به خاطر درس حشره شناسي دوستم دنبال حشرات راه بيفتم ....
دو ساعتي بود که رحيمه هم رفته بود خوابيده بود . من هم بيکار بودم و با اين حال اصلا خواب توي چشمام نميومد . دائم استرس امتحان فردا رو داشتم . استرس جالبي که ناشي از بي خيالي بود ....
ديشب تصميم خودم رو گرفته بودم . با وجود 7 واحد افتاده دادن آخرين امتحان حماقت محض و علافي بود . چاره اي به غير از حذف پزشکي ندارم . بالا تر از سياهي که رنگي نيست . فوقش حذفم هم قبول نشه استاد منو ميندازه . که اونم با قبل توفيري نداره !!
رگ بي خيالي زده به کله ام و چاره اي ندارم که بشينم ببينم امتحان چهارشنبه کي تموم ميشه تا برم دنبال استاد ....
*
با اغلب دوستان حرف زده بودم . يعني مدتهاست که حرف ميزنم و هيچ کي صدام رو نميشنوه . شايد هم ميشنوند و حرفام رو به شوخي ميگيرند . مگر نه داشتن يه طويله گوسفند يا يه باغ کوچولو توي يکي از دهات يزد کجاش خنده داره . کي گفته به من نمياد اوج آرزوم همين دو مورد باشه ؟؟؟
درسته زیادی آرمانیه و برای کسی مثل من تقریبا غیر قابل تحمل ولی ....
دوست دارم دور از ماشین و دود باشم . میخوام توی طبیعت باشم . چون زاده طبیعتم ولی نه طبیعت بدون تکنولوژی .
رحیمه بهم خندید . گفت تو هم خر میخوای هم خرما !! گفتم کدوم از این دو تا با هم تناقض داره ؟؟؟؟
من تکنولوژی رو بر میدارم میبرم جایی که دوست دارم . نه اینکه بخوام به خاطر تکنولوژی جایی بمونم که دوست ندارم .
مامانم میگفتند دلم خوش بود که لااقل تو یکی از رشته و دانشگاهت راضی هستی . راضی بودم . الان هم هستم ولی نه با وجود این نظام آموزشی !!
هدفم از درس خوندن چیه ؟؟ یادمه همیشه ارزوم بود معلم بشم . تازه اونم از نوع دبستان و پیش دبستانی . حالا چه فرقی میکنه لیسانس ریاضی داشته باشم یا ...
*
با صدای یکی از هم اتاقی های رحیمه از خواب پریدم . کل مدتی که تونسته بودم بخوابم یکی دو ساعت بیشتر نبود .
از روی شوخی بد جور طرف بهم پیله کرده بود که بلند بشم درس بخونم . همه بیدار شده بودند و رفته بودند پی کارشون . این وسط فقط من بودم که خواب زده شده بودم .
میخواستم یه جور از شرایط فعلی فرار کنم .
رفتم طرف پنجره اتاق و تهدید کردم که اگه اذیت کنی خودم رو از پنجره می اندازم پایین .
هنوز داشت میخندید گفت "این که فایده نداره فوقش دست و پات میشکنه و خودت عذاب میبینی . برو طبقه چهارم نکنه ... "
جمله رو تموم نکرده بود که حرفشو تایید کردم و با چشای نیمه بسته راه افتادم طرف طبقه چهارم . پیمودن پله ها باعث شده بود خواب از سرم بپره .
بالا که رسیدم نمیدونستم برای چی اومدم اینجا ؟؟؟
برگشتم و مثل بچه ها دنبال یه سر پناه بودم . یه کم دنبال رحیمه گشتم ( دنبالش میگشتم که بیاد هم اتاقیشو از اتاقشون بیرون کنه ) و بعد که دیدم نیستش رفتم توی نماز خونه خوابیدم ....
کل خواب صبحم همون یکی دو ساعت بود و بعدش که دوباره یکی دو ساعت خوابیدم . از صبح تا حالا روی پا هستم و تمام روز رو با کامپيوتر ور رفتم . کل بعد از ظهر رو فيلم ديدم . يه فيلم کمدي به نام " مادر شوهر " با بازي جنيفرلوپز و اون يکي هم يه فيلم رمانتيک به نام " دخترها " . داشتم به این فکر میکردم که کاش درس خوندن هم این قدر اجباری نمیشد . لااقل این جوری آدم رغبت میکرد درس بخونه ...
سه شنبه ۲۹ / ۳ / ۸۶
پ.ن. امروز سالگرد درگذشت دکتر علی شریعتی بود . چرا آزاد مردان و آزاد اندیشانی مثل ایشون این قدر زود فراموش میشند ؟؟ اسطوره های ما کجا رفتند ؟؟
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی نوای گرم خود را در گلویم سخت بفشارد بدینسان بشکند دائم سکوت مرگبارم را
از ظهر تا حالا کلی چیز جدید در مورد کامپیوتر و نت و بعضی نرم افزار ها یاد گرفتم . نصفیش مدیون آقای خاموش هستم و بقیه اش هم مدیون آموزش دانشگاه .
اولی به این خاطر که زیادی بهم لطف داشت و به خاطر دو سه تا سوالی که ازش کردم رفت و نرم افزارهایی رو که میخواستم برای خودش دانلود کرد و پشت نت یادم داد چه طوری باهاش کار کنم .
دومی هم به خاطر اینکه برای یک امتحان عمومی یک هفته خالی گذاشت - خیلی ها در جریان بودند - و این باعث و بانی بلای جونم شد .
شرح ما وقع : (من sms های این هفته ام رو براتون میخونم )
|
*. "تکلیف maple رو چی کار کردی؟ اگه گیر اوردی یا نوشتی یه کپی ازش بگیر و برای ما هم بیار . کلی امتحان دارم برام دعا کن" ج. "قراره * اسم یکی از دختر اصفهانی ها * فردا CD تکلیفشو برام بیاره . ببینم چی میشه " |
|
۱. "منیر دست گلت درد نکنه . باید تکلیف C تحویل بدیم . از یکی از بچه ها گرفتم .شنیدم تا آخر هفته وقتت آزادتره میتونی برام تایپش کنی؟" ج. " باشه عزیزم . ببینم چی میشه منتها ایرور گیریش رو خودت بکنیا " |
|
۲. " خانمی . یه لطف میکنی ؟ پروژه ام تا آخر هفته باید تحویل بدم . بچه ها بهم گفتند تو کار تایپی هم انجام میدی . میتونی مال منو هم قبول کنی؟ " ج. " بستگی داره چه قدر باشه و ببینم کار دیگه ای پیش نمیاد یا نه . باشه تمام سعیمو میکنم " |
| ۳. " منیر میخوام روی گوشی موبایلم دیکشنری نصب کنم ولی نمیتونم . پاشو بیا سایت ببین چی کارش میتونی بکنی "
ج. بی جواب . |
| ۴. الان کجایی ؟ یه فایلی رو میخواستم برای دوستم بفرستم ولی نمیتونم atache اش کنم. "
ج . "باید ببینم مشکلش از چیه . بلند شو بیا سایت خوابگاه " |
| ۵. " منیره اگه میتونی power point منو تموم کن . CD و جزوه اش رو گذاشتم کنار سیستم شماره ۶"
ج. "الان نمیتونم . دیگه باشه برا بعد از امتحان آخر هفته ام." |
| ۶. " *یکی از دخترا* رو میشناسین ؟ جزوه اش رو میخواستم .... "
ج. یادم نبود جای این sms اینجا نیست ( ولی طرف خیلی بی ادب بود . بعد از یه عمر بهم sms زد . اونم بدون سلام و احوال پرسی) |
|
۷. " فصل امتحاناست . بچه ها خیلی هاشون کار پرینتی دارند . اگه میتونی این پرینتر سایت رو هم راه بنداز . خیلی ممنون میشیم " ج . "باشه . آخر وقت میمونم در ضمن بقیه کارام این کار رو هم می کنم " |
البته همش sms نبود . بعضی هاش رو در رو و یا تلفنی بود .... و البته چند مورد جزئی دیگر که جواب منفی دادم به بقیشون ( هنر کردم . نه؟
به غیر از مورد * بقیه اش رو خیلی راحت میتونستم بگم نه !! ولی نگفتم ) برم بخوابم . ساعت ۳ نیمه شبه !!
۱. چند شبي پيش تر در مورد سبب و نسبت با يکي از دوستان بحثمان شد و نقلي را گفتيم " کسي که دايي نميشود خداوند يک نعمت بزرگ را از او دريغ کرده " و براي کسي که دايي ندارد دلسوزي ميکرديم . نقل دايي بود و خواهر زاده ( نوه هاي والد ما هم دايي نخواهند داشت ) فرادا روزش امير تشنگ خانواده نجفي ها ( دايي کوچيکه والده ما ) با ما تماس گرفتند و خبر ورودشان به ولايت اصفهان را دادند . بعد از اولين امتحان بود و جسم و روح ما پکر . جل و پلاس را جمع کرديم به نيت ۳۳ پل . خلاصه يک شبانه روزي را در خدمت ما بودند ٬ نه اشتباه شد !! ما در خدمتشان بوديم . و عجب روزي بود !! پدر جسم و روحمان حسابي در آمد ولي در کل تجربه جديدي بود در عرصه مهمان نوازي !!
در وصف ماجراهاي روز همان قدر بس که فرزند بزرگ خانواده اشان ( گفتيم بزرگ ولي نه آن قدرها !! طفلکي فقط ۶ سال دارد ) سرماخوردگي جزئي داشت و باعث دردسر همگي ما شد ....
پ.ن : يادمان مي آيد قديم تر ها "عارفه سادات" به بچه ننه و ننر بودن معروف بود و اين چيز خيلي عادي بود . فرزند ارشد ته تغاری خانواده که خود هم تک فرزند بود . حسابي به حرفش بها ميدادند و اين باعث لوس بار آمدن بچه شده بود . ۶ ماهيست که اين بچه ٬ هوو پيدا کرده است . تا به ديروز هر دو را با هم نديده بودم . ولي .... کاش نميديدم . خيلي تاسف خوردم از اين دنيا . از والديني که بين بچه ها تبعيض قائل ميشوند . ضرب المثلي بود که ميگفت : " نو که به بازار آيد .... "
ولي خداييش از با ادبي اين بچه سر کيف آمده بوديم .
۲. يادمان است در جمع که مينشستيم آقاي قاسمي اين آهنگ رو تقديم ميکردند به .... (بي خيال ميشويم چون حوصله دردسر را نداريم ) پس بدون تقديمي : دريــــــــــــــــــــــا
پ.ن : به اين آهنگ خيلي علاقه داشته ايم ولي از آن روز کذايي به بعد سعي کرديم زياد اين آهنگ به گوش مبارکمان برخورد نکند چون بد جور اعصابمان را به هم ميريخت . بعد تر ها سعي کرديم از ميزان حساسيت خود بکاهيم و روي علايق و سلايق خود تجديد نظر کنيم . و باز علاقه مند شديم بدون هيچ زمينه يا پيش زمينه سوء ....
به نظر من گذاشتن کل فايل نشريه توي وبلاگ اون هم قبل از انتشار مثل دقيقا مثل پخش CD فيلم اخراجي ها همزمان با اکران فيلم در سينماها ست . بدتر اينه که خود فرد۱ يکي از افرادي باشه که براي اون نشريه کار ميکنه . اون وقته که حقوق همکاراشو ناديده گرفته .
بحث داغ خوابگاه اينه :
به يک نفر هم اتاقي نيازمنديم
و جالبيش اينه که من دنبال سه تا هم اتاقي۲ هستم . نه يکي !!
پ.ن.
۱. یکی از دوستان کل فایل نشریه مدید رو توی وبلاگش گذاشته وقتي اون مطلب رو ديدم خيلي جا خوردم . با اينکه جديدا از روال کار نشريه خوشم نيومده ولي ديدم نميتونم ساکت بمونم .... ( دايي جان! معذرت ميخوام که تند رفتم ) ![]()
۲. چند تا گزينه پيش پام گذاشتن . ولي من مثل پارسال صبر کردم که ببينم چي پيش مياد . چون اصلا دوست ندارم توي ايام امتحانات موضوع پيدا کردن هم اتاقي دغدغه فکريم بشه . ولي گفتم توي وبلاگم بنويسم نکنه از طريق نت بتونم يه هم اتاقي خوب پيدا کنم ![]()
این دفعه می خوام مدل آقای نقاش زاده مطلب بنویسم ( فقط شرح کلیات . جزئیات و احساسات هیچی )
آخه مطلب در مورد کوهنوردی دیروزه . کوهنوردی که آقای نقاش زاده هر هفته می رفتند و به قدری ازش تعریف کردند که من هم مشتاق شده بودم . منتها دیروز ....
شرح ماجرا : (عکس نداریما . چون دوربین همراهم نبود )
پنج شنبه رفته بودم انجمن و توی فرصتی که اونجا بودم با خانم جدیدی (منشی انجمن) رفیق شدم . خانم جدیدی پیشنهاد کردند که فردا همراه بچه های سمپاد بریم کوه البته یاد آور شدند که برنامه این هفته برای هیئت کوهنوردی هست نه سمپاد و برنامه هم زیاد طول نمیکشه ( از ساعت ۵-۱۱:۳۰ ) شب از آقای نقاش زاده پرسیدم برنامه کوه فرداشون چه شکلیه . ایشون هم تصدیق کردند البته اعلام کردند که ساعت ۷ از دم باغ ملی به دره گاهان .
ساعت ۷ نشده بود که دم باغ ملی بودم کمی طول کشید تا چند تا چهره آشنا دیدم . آقای دکتر امیرحیدری و دو تا دختر دیگه . یکی از دختر ها رو از روی قیافه میشناختم و اون یکی رو اصلا . یه جورایی احساس غریبی میکردم . آخه انتظار داشتم لااقل خانم جدیدی بیان . نیم ساعتی طول کشید تا آقای سمیعی و آقای دکتر مدرسی هم به جمع ما اضافه شدند . یه کم صبر کردیم تا ببینیم کس دیگه ای نیست . بعد سوار اتوبوس هایی شدیم که به مناسبت سوم خرداد به طرف دره گاهان حرکت میکردند .
اتوبوس نزدیک استراحت گاه دره گاهان ایستاد . تا ساعت ۱۱:۳۰ وقت داشتیم که بگردیم . کمی که پیاده رفتیم جمعیت زیادی جمع شده بودند . آخه آش آبادانی می دادند . هر کدام یک ظرف آش گرفتیم (آقایان هر کدام دو ظرف
) و توی کوهپایه نشستیم صبحانه خوردیم . همون جا بود که " اون آقای گنده "۱ به کمک " آقا رضا " شتافتند و ایشون رو از سقوط نجات دادند
بعد از کمی استراحت به طرف آبشار حرکت کردیم . جاده طولانی بود و هوا گرم . سر صحبت رو با دو تا از همراهانم باز کردم . اون یه نفر غریبه مهسا محق بود که من فقط گاهی به وبلاگش سر می زدم . بعد از مدتی تازه فهمیدم که اون چهره آشنا که فکر میکردم یکی از بچه های ۸۵ ای هست خودش نیست ٬ خواهرشه که از قضا یه ۶ سالی از من بزرگتره و دانشگاه صنعتی اصفهان هم درس خونده . تازه فهمیده بودم که کوچیک جمع من هستم و این رو دست گرفتیم و تا دم آخری باعث جوک جمع می شد ![]()
حوالی ساعت ۱۰- ۱۰:۳۰ بود که به آبشار رسیدیم و بنا به نظر جمع به جای پشت آبشار به زیر آبشار رفتیم . همه به غیر از آقای سمیعی تا نزدیکی جایی که آب روی زمین میریخت رفتیم و تقریبا خیسِ خیس شدیم . بعد از کمی نوشیدن آب به جلوی آبشار برگشتیم . آقای دکتر مدرسی اصرار داشتند که لااقل تا دم چشمه بریم و برگردیم و آقای دکتر امیرحیدری مخالفت کردند (میگفتند برای پیک نیک اومدند نه کوهنوردی ) و همه طبق معمول با آقای امیرحیدری همراهی کردند ( البته من هم میخواستم تا چشمه برم و برگردم ) در همین حین مسئول هیئت کوهنوردی (آقای گلشن نیا - اگه اشتباه نکرده باشم ) پیداشون شد و اعلام کردند که کسایی که با اتوبوس واحد اومدند برگردند که اتوبوس ها در حال برگشتند . آقای امیرحیدری همین رو بهانه گرفتند و عزم برگشت کردند . آقای دکتر مدرسی هم که چند سالی دبیر هیئت کوهنوردی بودند و با آقای گلشن نیا آشنا شروع به احوال پرسی کردند . جالبی ماجرا به اینه که آقای گلشن نیا دست های آقای دکتر مدرسی رو گرفته بودند و اصرار داشتند که با هم به شیرکوه بروند
. بعد از کلی کل کل و شوخی دو تا دکتر ها با هم آقای دکتر مدرسی از جمع جدا شده و همه راه برگشت رو در پیش گرفتیم .
توی راه برگشت یه کم جو عوض شده بود و یه ذره من احساس راحت تری میکردم . به خصوص بعد از پیش اومدن قضیه "شما که جای بابای من هستید"
و جواب هایی که آقای دکتر امیر حیدری به من می دادند . تازه میفهمیدم که آقای سمیعی که این قدر قیافه مظلوم دارند وقتی بخوان چه قدر میتونن شیطون بشن . توی راه دائم از حرف ها و درس هایی که آقای دکتر میدادند استفاده می بردیم . به خصوص مطالب پزشکی که میگفتند خیلی برام جالب بود . هوای برگشت یه کم خنک تر بود ( بیشتر به این خاطر که لباسای خیسمون باعث تعدیل هوای گرم میشد )
حوالی ساعت ۱۱:۳۰ بود که به جای اولمون رسیدیم و سوار آخرین اتوبوس شدیم . اقای دکتر پیشنهاد کردند که طبق روال همیشگی بریم شیرحسین ولی .... مامان اینا رو دیدم که برای خوردن صبحانه اومده بودند دره گاهان . به همین خاطر از جمع خداحافظی کردم و از اتوبوس پیاده شدم ....
این بود ماجرای کوهنوردی ۴-۵ ساعته دوستان بدون صادق۲ ![]()
پ.ن.
۱. یه مادری به بچش میگفت " آقا رضا " و جالبیش این بود که با بچه ۱۰-۱۱ ساله اش شما شما صحبت میکرد و جالب تر اینکه آقای دکتر مدرسی رو به اسم " آقای گنده " به بچش معرفی کرد ![]()
۲. انتظار داشتم لااقل ... (بی خیال ) یکی میگفت آقای نقاش زاده چون شنیدند که برنامه برای سپاه هست ٬ نیومدند
و من گفتم نه چون می دونستند من میام ٬ نیومدند ![]()
راستی : از اینکه زیاد نتونستم به سبک خودشون بنویسم معذرت میخوام ( آخه این قدر خشک نوشتن فقط تخصص خودشونه
)
در کل خوش گذشت جای کسایی که نیومدند خالی ( به خصوص خانم جدیدی که دم آخری مریض شدند و نتونستند بیان )
منیره توی این دو هفته خیلی تغییر کرده . منیره ای که هیچ وقت اتاق نبود توی این دو هفته از ۲۴ ساعت حداقل ۲۰ ساعت در روز رو روی تخت یا کنار تختش سپری کرده . دنیای قشنگیه ... زندگیم محدود شده به یه مستطیل ۲×۱ که فاصله بین تخت تا کمدش رو پر میکنه . توی ۴ ساعت باقی مونده یا میره کلاس یا سایت یا سلف . اگه کلاسش طول بکشه سایت نمیره . اگه سایت بره سلف نمیره . دنیای قشنگیه ٬ نه؟!! عادت کرده تا ۳ نصف شب بیدار بمونه و عوضش تا ۱۲ ظهر بخوابه . مدت هاست که اتاق دوستاش هم نرفته . مدت هاست حرف دلشو به کسی نزده ... دیشب دلش داشت میترکید . نمیدونست چرا ولی ....
خدا آخر عاقبتشو به خیر گردونه ....
بعد دو روز الان فهمیدم که مطلبی که پست کرده بودم پست نشده
مهم نیست چی گفته بودم . مهم اینه که تصمیم گرفتم یه تغییراتی توی خودم بدم ....
با کمک یکی از دوستام بعضی از عیب های خودم رو شناسایی کردم ( چه کار سختی بود . خداییش ) و باز هم نیاز به کمک دارم . نیاز به کمک آیینه هایی که قبل از مهمونی بهم بگن صورتم پَچُله ٬ نه بعد از اینکه مهمونی تموم شد ....
اولین چیز : قدرت نه گفتن . این رو تازه فهمیدم که ندارم . دنبال کتابی به این اسمم .... اگه پیدا کردین خبرم کنین . میخوام بخونمش ....
دومین چیز : اگه درس نخونم ترم دیگه باید برم دانشگاه پیام نور . این دقیق گفته استاد راهنمای منه .
سومین چیز : چرا مثل منیره دو سال پیش نیستم ؟!! یه ادم مغرور که هیچ وقت خودش و دیگران رو کوچیک نمیکرد ....
چهارمین چیز : در خیلی از موارد نیاز به کمک ندارم . این هم بر میگرده به مورد قبل . وقتی که خودم میتونم کارهای خودم رو به تنهایی انجام بدم ٬ چه نیازی هست که به دیگران رو بزنم ؟!!
پنجمین چیز : برای هر کس همون قدر ارزش قائل باشم که اونا برام ارزش قائل هستند . چه اهمیتی داره حرف بعضی از افراد ؟!! وقتی اونا حرفای من واسشون مهم نیست ؟!!
ششمین چیز : یکی از اصلی ترین مشکلاتم از اینجا ناشی میشه که اغلب حرفام رو توی وبلاگم مینویسم و خیلی ها در جریان کارهام هستند . پس بهتره یه کم محدود تر کنم ( این نکته رو سه نفر مختلف توی این هفته بهم یادآوری کردند )
هفتمین چیز : تو بگو ....
|
ته دلم داشتم به استادم فحش میدادم . فقط به خاطر اینکه خیلی دیر کلاس رو تعطیل کرد مجبور بودم تند تند غذا بخورم و زود برگردم به کلاس . تازه رسیده بودم به جلوی سلف برادران که یکی جلوم سبز شد ( البته قرمز شد . چون لباسش قرمز بود) و گفت " سلام خانم منتظری" . منم سلام کردم . گفت " نیستین" . سرمو اوردم بالا و گفتم " من که هستم |
بی خیال ...
بی خیال ...
میگمت مهم نیست . چرا این قدر فکرش میکنی؟!!
میخواستم در مورد این چند روز که یزد بودم بگم . خیلی خوش گذشت . خیلی خیلی . همش دیوونه بازی در اوردم و نشستم به خودم خندیدم ...
حس گفتنش نیست . یعنی فعلا توی این فکرا نیستم (اگه هوس کردم بگم توی ادامه مطلب مینویسم) دیشب تا حالا به یه موضوع فکر میکنم که بد جور حواسم رو پرت کرده . همش هم بر میگرده به sms هایی که توی راه به یکی زدم ....
دقت کردم هر وقت خوابم میاد و بد جور خسته ام خیلی چرت و پرت میگم . آخرین sms های دیشبم هم همین طور بود ... تا نیمه های شب منتظر جواب بودم . نیمه خواب و بیدار بودم . حتی وقتی ساعتم زنگ زد تا بلند بشم و نماز بخونم به قدری گیج بودم که دنبال محبوبه میگشتم تا اونو هم واسه نماز بیدار کنم ... البته یه کم از گیج بازی هام هم مربوط میشه به دلتنگیم برای خونه . کی بشه باز برگردم ؟!! این دفعه واقعا و از ته دلم نمیخواستم دیگه بیام دانشگاه ...
کلاس دارم باید برم....
امروز تازه فهمیدم من خیلی علافم و توی زندگیم هدف ندارم ( البته قبل تر هم فهمیده بودم ولی امروز بیشتر بهم ثابت شد ) لااقل راهی رو که در پیش گرفتم رو بی دلیل دارم طی میکنم . یه جورایی نمیدونم کجا میرم و چی کار میکنم ....
بگذریم
نیم ساعت پیش امتحان داشتم . امتحان آنالیز ۲ . درسی که شماره یکش رو به زور استاد پاس شدم . یعنی پاسم کرد . راستی امروز روز معلمه . برم به استادم تبریک بگم ....
چی میگفتم ؟!۱ یادم رفت ... هان !! آنالیز ۲ . سر جلسه امتحان به یکی از سوال ها فکر میکردم . یه قضیه رو باید ثابت میکردیم . من توی اثباتش چندین راه رو رفتم و جالبیش اینه که هر بار وسط اثبات کردن از خود قضیه استفاده میکردم
خوب به من چه ؟!! وقتی یک عمر بعضی از قضایای ریاضی رو به عنوان اصول بدیهی در نظر میگیریم ( منظورم اصول درس ریاضی دبیرستان و راهنمایی هست ) حالا چه طوری میخوایم این اصول رو اثبات کنیم . چیزی که توی ذهن ما جا افتاده که همیشه درسته و بدون اینکه تا الان از خودمون پرسیده باشیم چرا ؟!!
جدی چرا ؟!! چرا گاهی از خودمون نمیپرسیم که چرا؟!! چرا ما به بعضی چیزها اعتقاد داریم که حتی نمیدونیم چرا و برای چه ؟!! اصلا نمیدونم جرا ؟!! خودم هم گیج شدم ...
۱- یه سوال : روی یشونی آدما نوشته خر هستند یا نه؟!! پس چرا این قدر تابلوهه که من خرم ؟!!
۲- خیلی وقته دنبال یکی هستم که بتونم باهاش درد و دل کنم . یکی که حرفم رو بشوه بتونه منطقی برخورد کنه و هر وقت لازم بود نصیحتم کنه ....
رحیمه که جدیدا بد جور تو خودشه و ... بدون دلیل از هر کسی به غیر از من دفاع میکنه . اوایل فکر میکردم واقعا کارهای من مشکل داره ولی وقتی دیدم که از بعضی ها صرفا به خاطر اینکه ... خدا !! حتی این قضیه رو هم نمیتون توی وبلاگم بنویسم . آخه چرا ؟!! .... دیشب وقتی به رحیمه گفتم که احسان دهقانور چه sms ای بهم زده ٬ انتظار داشتم یه ذره بهم حق بده که از دست این یارو ناراحت باشم ولی وقتی دیدم که بی دلیل همه تقصیرا رو انداخت سر من بیشتر حرصم در اومد . تا مدتها خوابم نبرد . داشتم به این فکر میکردم چرا دیگه نمیتونم بهش حرف دلم رو بزنم ؟!! همش بر میگرده به اون اتفاقاتی که توی تابستون افتاد . الان هم .... یکی ازم خواست که یه قضیه رو به هر کسی بگم الا رحیمه ...
محدثه هم که دهن لق تر از این حرفاست که بتونم حرف دلم رو بهش بزنم . اصلا این یارو بچه تر از ایناست که بتونه بهم کمک کنه ... هم اتاقیم هم که فقط دنبال اینه که از من و دور و بریهام سوتی بگیره تا بتونه دانشگاه رو پر کنه !! میمونه فاطمه مبشری که .... وای چرا فاطمه این جوری رفتار میکنه ؟!! چرا این قدر با مسائل تعصبی برخورد میکنه؟!! چرا جرئت نمیکنم بهش بگم با فلان پسری چنین برخوردی داشتم یا با فلان دختری سر فلان قضیه ای دعوام شد؟!! چرا در این موارد فقط نصیحت میکنه و همه تقصیرها رو میذاره گردن من ؟!!
آبجی هام اگه بودند یه کم راحت تر بودم . حیف که اونا هیچ کدوم از آدمای اطرافم رو نمیشناسند که بخوان قضاوت منصفانه بکنند . به پسر جماعت هم که دیگه اعتماد چندان ندارم .... می مونه !! می مونه کی ؟!! الهه یه بار ازم پرسید منیر چرا با افراد خاصی صمیمی میشی ؟!! همیشه باید یکی رو داشته باشی که در همه حال باهاش حرف بزنی ؟!! راست میگه . راهنمایی مطهره رو داشتم و بقیه برام مهم نبودند . دبیرستان سیما رو داشتم و به بقیه توجه ای نداشتم . توی دانشگاه هم از وقتی که با رحیمه آشنا شدم دیگه با کس دیگه ای حرف خصوصی نزدم .... الهه !! الهه واعظی ! تنها سال بالایی ای بود که به راحتی قضیه صادق یا سجاد رو بهش گفتم . تنها کسی که ازم خواست قضه مزاحم تلفنی رو با جزدیاتش براش بگم ( اون برگه های پرینت شده رو هم خودش ٬ هم شوهرش و هم مامانش خوندن ) الهه .... الهه هم تجربه اش بیشتر از منه ٬ هم منطقیه و هم الکی نصیحت نمیکنه یا به کسی حق بده ....
۳- یکی از پرسید آیا اون عکسایی که توی پست 138 ام من رو با اجازه صاحباشون گذاستم یا نه ؟!! فکر کنم اینجا نه گروه مدید باشه ٬ نه سایت ٬ نه یه وبلاگ عمومی ... اینجا وبلاگ خصوصی منه و عکاس اون عکس هام هم خود من هستم . پس فکر نمیکنم دلیل داشته باشه از کسی اجازه بگیرم یا .... اگه دلیل منطقی دارین بگین . مطمئنا قبول میکنم !!
دوباره کلاس دودر کردم ....
حالم خوبه . بهتر از این ۴-۵ روز اخیر .... الان روی لبم یه لبخنده و حالم عالیه . دیشب اندازه کافی خوابیدم و الان هم اصلا احساس خستگی نمیکنم . فقط بیش از پیش احساس تنهایی میکنم . که اونم مهم نیست . میگذره و مهم اینه که چه شکلی میگذره . انشاا... خوب میگذره .
تو این چند روز به قدری دیووونه بازی در اوردم که خودم هم باورم نمیشه . به قدری به آدمای اطرافم دروغ گفتم که توی عمرم این قدر دروغ نگفته بودم . به قدری تنها بودم که .... گذشت و مهم اینه که به بقیه خوش گذشت ...
تا الان با تو نبودم ولی الان با توام : دیروز که اومدی و وبلاگم رو چک کردی و تعجب کردی چرا مطلب جدید ندارم خیلی میخواستم بهت بگم که من به جای آپ کردن وبلاگم وبلاگ دو تا از دوستام رو آپ کردم .
یکی از دوستام که توی این چند روز خیلی به کمک نیاز داشت ولی مثل من تنها بود . یکی که بهم پناه اورد و ازم خواست که در وبلاگش رو ببندم و من هم همین کار رو براش کردم منتها یه مطلب از طرف خودم براش نوشتم . یکی که .... زنگم زد و مثل ترنم باران گریست .
یکی دیگه از دوستام که می خواد تنها باشه و دوست نداره دیگه باهاش حرف بزنم و به همین خاطر مجبور شدم حرف دلم رو براش بنویسم و چاره ای نداشتم جز اینکه مطلب رو توی وبلاگش بنویسم . کسی که توی این یک هفته بارها و بارها اشکم رو در اورد . بارها و بارها باهاش دعوا کردم . بارها و بارها سرم داد زد و بارها و بارها من حرصش رو در اوردم . ولی خاطره های قشنگی داریم توی این یک هفته . تصمیم داره در وبلاگش رو ببنده . من هم دیگه اصراری ندارم که کاری بر خلاف میلش انجام بده . امیدوارم همیشه خوش باشه و پیروز و همیشه کهربایی ....
غمگینم . خیلی غمگین .... اساسی حالم گرفته شده . امروز سر کلاس از محدثه می پرسیدم : " به نظرت تو این یه هفته من چه گناهی کردم ؟ " نمیدونم . نمیدونم . شاید دل یکی رو شکستم . شاید هم یکی رو ناراحت کردم که این جوری پشت سر هم ناراحتی پیش میاد ...
۱- شنبه همین هفته بود که رفتم امامزاده . امروز هم میخواستم برم ولی .... صبح به محض اینکه سر کلاس نشستم یادم اومد که دیروز flash یکی از دوستام رو توی سایت دانشکده جا گذاشتم . از کلاس بیرون اومدم . گشتم ٬ نبود ... سر کلاس دیگه درس نمیفهمیدم . توی ذهنم دنبال جایی بودم که امکان داشت اونو اونجا جا گذاشته باشم . هیچ جایی به ذهنم نرسید . به این فکر کردم که چه قدر از اینکه نتونم امانت دار خوبی باشم متنفرم . اصلا نمیفهمیدم استاد داره چی میگه . دوباره اومدم بیرون . لااقل این جوری احساس توی قفس بودن نمیکردم .... مثل مرغ پر کنده شده بودم . دوباره رفتم کلاس . ساعت نزدیک ۱۲ بود و هنوز استاد کلاس رو تعطیل نکرده بود . همه بچه ها منتظر بودند که استاد حضور غیاب کنه و بعد ....
۲- نعیمه ( یکی از ۸۲ ای ها . رجوع شود به ۳ ) تک زد . آخه بهش گفته بودم ساعت ۱۲ میرم دانشکده کشاورزی ... وسایلم رو برداشتم و رفتم بیرون ... زنگم زد گفت نیا . ولی دیر شده بود چون من از کلاس اومده بودم بیرون . بچه ها میگن موقع حضور غیاب استاد متلک گفته و توصیه کرده اگه یه بار دیگه غیبت کنم درسمو حذف میکنه . ( سر جلسه امتحان یکی دیگه از درسا استاد در اومد ازم پرسید شما با من کلاس دارین ؟ وقتی گفتم آره . گفت پس چرا من تا حالا شما رو ندیدم ؟!! ) روی هم رفته این ترم ۳ تا درس دارم که اونم کلاساشون رو نمیرم ....
۳- خیلی بد شدم . نمیدونم چمه ؟!! خیلی دلم میخواد همه کلاس هام رو برم ولی وقتی هر شب تا ساعت ۲- ۳ بیدارم و از ذهنم کار میکشم معلومه که در عرض روز نمیتونم فعالیت بکنم . همین دیشب تا ساعت ۳ داشتم برای ارائه پروژه نعیمه power point درست میکردم . روی flash ام ذخیره کردم و بهش دادم . امروز ساعت ۳ بعد از ظهر ارائه داره . ازم خواست قبلش برم و کمکش کنم . ولی اصلا حوصله ندارم . آخه کلاس هم دارم . زهرا ( هم اتاقیم ) میگه منیر این چه زندگیه که تو داری؟!! شدی مثل یه جغد . گفتم جغد نه ٬ خفاش !! دیشب بعد از اینکه اومدم اتاق ٬ اصلا خوابم نمیبرد ( دیدین وقتی از وقت خواب میگذره ٬ بی خوابی میزنه به کله آدم !!؟ ) دراز کشیده بودم و توی تاریکی به خیلی چیزا فکر میکردم . زد به کله ام که یه چیزو برای یکی از دوستای یزدم پست کنم .... چراغ حمام رو روشن کردم و هر چی جزوه توی این دو سال داشتم رو برداشتم و شروع کردم به ورق زدن ... میدونستم یه جای یکی از جزوه هام آدرس دوستمو نوشتم . پیداش کردم ولی آدرسش یه ذره ٬ یه جوری بود .... تصمیم گرفتم بعدا ازش آدرس بپرسم . خیالم که بابت تصمیماتم راحت شد رفتم خوابیدم . حالا دیگه ساعت ۴ بود ...
۴- بد جور استرس افتاده بود تو جونم . دیشب یکی دو نفر باهام تماس گرفته بودند ولی .... رفته بودم خوابگاه ۱۰ فرم های آمار گیری رو به بچه ها بدم پر کنند . ۲-۳ ساعت وقتمو گرفت . خیلی خسته شدم . آخه حدود ۳ بار کل خوابگاه رو از بالا تا پایین ٬ از بال A تا بال C تنهایی گز کردم .... شارژ موبایلم تموم شد و خاموش شد . اصلا حواسم نبود که یکی بهم گفته که شب قراره زنگم بزنه . ساعت ۱۱ که رفتم اتاق و موبایل رو روشن کردم دیدم آقای قاسمی هم کارم داشتند و sms زدند و گفتند که هر وقت روشنش کردم خبرشون بدم ... دیگه زنگم نزدند . اصلا نمیخواستم خودم زنگش بزنم . دل نگران شدم . صبح حوالی ساعت ۷ که شد و بچه ها بلند شدند برن کلاس من هم بیدار شدم . نمیدونم چه ام شده بود . دلشوره داشتم . هنوز منتظر بودم زنگم بزنه .... اعصابم بد جوری به هم ریخت !!
پ.ن
۱- امانت
۲- کلاس و درس
۳- بد خوابی
۴- دلشوره
۵ - یه ذره سبک تر شدم . بهتره برم کلاس !!
باورتون نمیشه که باز شدن یه سایت چه قدر منو خوشحال کرد که .... دو روزی بود که بد جور اعصابم به هم ریخته بود . همش از دعوای بین من و کهربا شروع شد تا .... دقت کردین چه قدر سه نقطه میزارم ؟!! خوب بزارین یه طور دیگه شروع کنم . شاید سه نقطه ها کمتر بشه ....
۱- دیروز صبح تا شب ۳ بار با کهربا کل کل کردم . حسابی روی اعصاب هم راه رفتیم . اولش از یه شوخی و یه دلخوری جزئی شروع شد ولی بعد ... بعد از ظهر بد جوری بغض کرده بودم . تنهایی رفتم امامزاده سید محمد . خالی شدم . باورم نمیشد این قدر روم تاثیر داشته باشه . قلبم رو آروم کرد و روحم رو آزاد .
۲- به نظر من صمیمیت این نیست که جرئت کنی به یکی فحش بدی و تو سر و کله هم بزنی . صمیمیت اینه که همدیگه رو درک کنیم و به نظر طرف مقابلمون احترام بزاریم . پس دیگه بهم نگو " اوی منیرک ٬ مزنم تو سرتن ". این اوج خشونت رو نشون میده نه اوج صمیمیت رو .
۳- با یکی در عرض ۶ ساعت ۲ بار و هر بار ۱ ساعتی چتیدم . مدتها بود حس چت نداشتم و ندارم . امروز هم چون امتحان رو دادم و امتحان رو - مثل همیشه - گند دادم زده بودم به رگ بی خیالی . طرف جوشی بود . منم برای اینکه آرومش کنم مثل خودش حرف میزدم . میگفت "دمار از روزگار فلانی در میارم" . میگفتم " ای ول ٬ هر وقت کردی خبرم کن منم بخندم ". میگفت " آبروی فلانی رو میبرم ". گفتم " حقشه . یه راه هم یاد من بده که منم همین کار رو بکنم " .... دم آخری دید من پایه تر از این حرفام . گفت " تو برو باهاش حرف بزن . من تا آخر هفته هیچ کاری نمیکنم " . گفتم چشم هر کاری از دستم بر بیاد انجام میدم ....
۴- با آزیتا دعوام شد . یه دعوای زرگری !! بهش گفتم دیگه نمیخوام مسئول سایت باشم . پس امشب قهرم و نمیرم سایت . بعد هرگزی میتونستم زود بخوابم .
۵- آخر شبی یه ایده دادم و قرار شد قبل از ۱۲ از خوابگاه پسرا یه ابلاغیه بفرستن واسم ( خیلی گنده حرف زدم نه؟
) به محض اینکه چراغ های اتاق رو خاموش کردم تا بخوابیم زنگم زدند . رفتم سایت تا اون کار رو انجام بدم ( آزیتا در رو باز نمیکرد
) بعد از اینکه mail رو فرستادم دیدیم خیلی بی کارم نشستم و توی گروه ٬ یه سری کارای مدیریتی رو انجام دادم . خیلی چیزا رو خصوصی کردم . حال میکنم که دیگه هیچ کی نمیتونه e-mail بقیه اعضا رو ببینه . یا اینکه وقتی یکی mail میزنه حتما باید تایید بشه . یا اینکه database اعضای گروه رو دیگه کسی نمیتونه ببینه . اینجوری شاید بشه طرح آمار گیری رو هم روی نت پیاده کرد . باید ببینم نظر بقیه چیه !!
۶- یه new mail داشتم . از flickr بود . با نا امیدی هر چه تمام تر لینکش رو باز کردم . خیلی وقت بود دنبال یه فیلتر شکن بودم اما گیرم نیومد . آخه کلی عکس اونجا داشتم که هیچ جای دیگه نداشتم . وقتی دیدیم خطای فیلتر نداد کلی کفم برید . نشستم عکس دانلود کردن ....
کلی با عکسام حال کردم . شما هم میتونین ببینین .(چند تا عکسشو گذاشتم ادامه مطلبم )
داغ کرده بودم . احساس میکردم استخوان دستم داره از وسط دو نیم میشه . داد زدم دستم و طناب رو ول کردم . سرم گیج رفت . احساس کردم نشون وسط طناب که تقریبا کشیده شده بود به طرف ما یه ذره دور تر میشد . دوباره نزدیک شد و بعد با سرعت دور شد . ما باختیم و همه این ماجرا در عرض ۱۰ ثانیه اتفاق افتاد . همش تقصیر من بود . اگه حواسم بود و طناب رو دو بار دور دستم نمیچرخوندم هنوز روی پا وایساده بودم و مسابقه رو هم میبردیم ....
ظهر بد جور دلم گرفته بود .... رفتم پیش ۸۲ ای ها ولی با این حال زیاد حالم بهتر نشد . از این دلخور بودم چرا دور و بریام این قدر بی معرفتن . یادم اومد من هم همچین با معرفت نیستم . برای تفریح هم که شده به خیلی ها تک زدم .... با اینکه کلی درس داشتم ولی نشستم کتاب " روی ماه خداوند را ببوس " رو خوندم .... فکرم بد جور مالیخولیایی شده بود . اومدم سایت که بنویسم شاید یه ذره آروم بشم.... داشتم مینوشتم که ... بی خیال . همین قدر میگم که یکی اومد حالم رو گرفت ( میخواستم در مورد آدمای اطافم مطلب بزنم ولی فقط تونستم در مورد یکیشون تایپ کنم . که توی ادامه مطلب نوشتم )
رفتم اتاق . یه خورده با هم اتاقیم دیوونه بازی در اوردیم ( بهش گفتم زهرا من میرم ته بال و بهت زنگ میزنم . تو گوشی رو بردار و باهام صحبت کن .... ولی زهرا یه ایده دیگه داد . به جان خودم در این حد زده بود به کله ام ) آخه اون هم دلش گرفته بود . یه برنامه ریخت و با اون یکی هم اتاقیم پا شدن رفتند اصفهان و من رو تنها گذاشتند . دلم دیگه داشت میترکید . نمیدونم چه مرگیم شده بود که ....
دلواپس خیلی ها بودم . دلم میخواست با یکی حرف بزنم و خالی بشم . ولی مثل همیشه تو دقیقه نود کسی پیداش نمیشد . زنگ زدم به یکی از رفقای قدیمی . لحن خشکش آزارم میداد . بیشتر مکاله مون با سکوت سپری شد . اعصابم رو بد جور به هم ریخت . دل تنگی و گرفتگی دلم تبدیل شده بود به دلشوره و دل نگرانی . نمیدونستم چرا توی لحنش یه اتفاق میبینم .... پشت خطی داشتم ( بعد هرگزی یکی زنگم زده بود ) حرف دوستم خیلی نگرانم کرد . زنگ زدم به یکی از دوستان مشترکمون . به محض اینکه گوشی رو برداشت زد زیر گریه .... گفتم چی شده ؟!! و باز با هق هق شروع کرد به گفتن .... گفت خونه شون آتیش گرفته !! میگفت شانس اوردند که برای هیچ کدومشون اتفاقی نیوفتاده . می گفت ... در حین صحبتاش دائم میزد زیر گریه . معلوم بود خیلی ترسیده .... منم هم اشکم در اومده بود .... گیج شده بودم . همین جوریش خودم سر در گم بودم . مونده بودم چه جوری آرومش کنم ....
دلشوره ام شدت گرفته . الانم که ساعت ۲ نصفه شبه هنوز دلشوره دارم . شاید یه خورده اش به خاطر خبری باشه که توی موقعیت بد بهم دادند ( به قول قاسمی بهتره صدقه بدم ) ولی بیشترش به لحن خشک دوستم بر میگرده ... اصلا باورم نمیشد این طوری باهام رفتار کنه !! نمیدونم چه اش شده .... خیلی نگرانشم !! ولی خودش گفت میخواد تنها باشه و ....
داشتم باهاش تلفنی حرف میزدم . در اومد گفت بیا بیرون و من هم با تعجب گفتم از کجا؟ گفت از اتاق بیا بیرون .... نگاهی به دور و برم انداختم . از روی تخت با روتختی آبی رنگم بلند شدم . هنوز گوشی موبایلم دستم بود . کفشم رو پوشیدم در اتاق خوابگاه رو باز کردم . به محض اینکه از در اتاق اومدم بیرون دیدم داره از انتهای بال * میاد جلو . گوشی رو قطع کردم . از طرز راه رفتنش فهمیدم خیلی عصبانیه .... گوشیش رو گذاشت سر جاش و به طرف من اومد . گفتم : "چی شده؟ " با عصبانیت گفت : " تو که میدونستی خانم چاووش بدشون میاد اداشون رو در بیارن چرا بهم نگفتی؟" گفتم : " از کجا باید میدونستم ؟" گفت : "تو میدونستی" .
گیج شده بودم . ته فکرم میگفتم خانم چاووش که اصلا اونجا نبودن . حتی نیومدن لوحشون رو بگیرن . اصلا کی اداشون رو در اورد ؟ ما دو تا بازیگر کم داشتیم . بهش گفتم : " کسی که ادای ایشون رو در نیورد " هنوز هم عصبانی بود . گفت : " تو اصلا حواست نبود . به برنامه ها توجه نداشتی . بیا از دوستات بپرس " و منو برد ته بال . چند تا از بچه های مدرسه روی پله ها نشسته بودند . از اونا هم پرسید و رو کرد به من و گفت : " دیدی گفتم " گفتم : " خوب حالا چی شده مگه ؟" گفت : " ایشون زنگ زدند و هر چی از دهنشون در اومده به شریفی گفتند " . میدونستم دنبال یه بهونه است . میدونستم از دستم ناراحته و میخواد به بهونه مختلف سرم خالی کنه . گفتم : " تو دروغ میگی !! از ایشون بعیده ". به محض اینکه گفتم تو دروغ میگی ، قرمز شد . کارتش میزدی خونش نمی اومد . خیلی خیلی از دستم عصبانی شده بود . موبایلشو در اورد و زنگ زد به دوستش , طرف که گوشی رو برداشت گفت " شریفی !! بگو که خانم چاووش چی گفتن" و بدون اینکه نگاهی بهم بکنه گوشی رو با شدت به طرف دوستم دراز کرد و گفت : " شماها شاهد باشین ، حرف منو که باور نمیکنه " . حرصم در اومده بود . از اینکه این قدر الکی بهش برخورده بود و حالا دیگه هم بهونه پیدا کرده بود که محلم نذاره . منم دستم رو دراز کردم و با شدت تمام گوشیش رو از دستش گرفتم . گفتم : " باشه تو راست میگی ، ولی به من ربطی نداشت " گفت : " من این باشه اجباری رو نمیخوام " و برگشت طرف بال که بِره . ته دلم ناراضی بودم از رفتارش ولی اصلا دوست نداشتم این طوری بِره ، دوست داشتم بیشتر باهم حرف میزدیم ، لااقل توی این فرصت کمی که به وجود اومده . حالا دیگه رسیده بود به وسط بال . موضوع رو عوض کردم گفتم : " راستی چه شکلی اومدی خوابگاه ما .... " یه برگشت و یه نیم نگاهی بهم انداخت و بدون اینکه به سوالم جواب بده رفت .
از خواب * پریدم . نمیدونستم کابوس دیدم یا .... آخه اولین بارم بود که خوابشو میدیدم تازه اونم کجا ؟!! خوابگاه !! باورم نمیشد خوابگاه توی خواب این قدر وحشتناک به نظر برسه . رفتم یه لیوان آب خوردم . ساعت رو که نگاه کردم متوجه شدم هنوز چیزی وقت نبود که خوابیده بودم . احیانا زیادی فکرم مشغول بوده . از دست خودم ناراحت بودم و بد جور عذاب وجدان گرفته بودم . چون تظاهر به کاری کرده بودم که خودم وحشتناک ازش متنفر بودم .... به کسی خندیدن !!
همیشه میگن : " با هم بخندیم اما به هم نخندیم " منم این حرف رو خیلی قبول داشتم و دارم . تمام سعیم رو میکنم که به کسی نخندم . چون وحشتناک از مسخره کردن دیگران بیزارم .... منتها دیروز به یکی گفتم که بهش خندیم و دیشب هم .....
یه معذرت خواهی بزرگ بهش بدهکارم . خودش که گفت بهش بَر نخورده و از دستم ناراحت نشده - کاش شده بود - ولی به هر حال معذرت . اینم بزرگش : معذرت میخوام ![]()
پ.ن.
* بال : راهروی خوابگاه . توی هر بال 13 تا اتاق هست . 7 تا زوج و روبروش 6 تا فرد .
* روان شناسان ثابت کرده اند که خواب یک آدم سالم سیاه - سفید هست . یعنی ما جلوه رنگ ها رو توی خواب میبینیم نه خود رنگ ها رو . به عبارت دیگر وقتی خواب میبینیم تجسمی که از قبل از ااجسام داشتیم باعث میشه که فکر ، فکر ، کنیم که هر جسم چه رنگی دارد در حالی که تمام خواب ما سیاه - سفید هست .
فقط یه استثناء وجود دارد و اون هم در مورد افراد روان پریش یا به عبارتی دیوانه ، خل وضع ، روانی و .... هست . خواب این افراد رنگی هست ....
نیم ساعت زود تر رفتم .... یعنی از فرصت استفاده کردم و به بهانه اینکه مامان داشتند محبوبه رو میبردند مدرسه ٬ منم همراهشون شدم ... مگرنه فکر نکنم کسی اجازه میداد من هم برم .
جشن ( یا به عبارتی گردهمایی ) خیلی خوب بود . برنامه هاش رو نمیگم . چون خداییش هیچ کی به برنامه ها توجه نداشت . اغلب بعد از یک سال دوستان قدیمیشون رو میدیدند و ترجیح میدادند که با دوستاشون دیدنی کنن تا اینکه ببینند برنامه چیه؟!! البته اگر این ناظر های بد عنق سالن میزاشتند ....
تا ساعت ۱۰ فقط بچه ها بودند که با هم حرف میزدند و حتی هیچ کی نفهمید روی سن چه خبره . ( پسر عمه من هم چون با برو بچز فامیل قرار فوتبال داشت تا ساعت ۱۰ بیشتر نموند و کل مراسم از دستش در رفت ) تئاتر که شروع شد یه ذره همه ساکت تر شدند . درسته که تئاترش قسمت اضافی زیاد داشت ولی مزه اش به اون قسمت هایی بود که نقش معلم ها رو بازی میکردند
. اون یارو - بازیگر - نقش آقای ایزد پناه - معلم شیمی - و آقای میرجلیلی - معلم ریاضی - رو به خوبی بازی کرد ولی در مورد آقای راستی - معلم ادبیات - همه دخترها مونده بودیم که کی آقای راستی این جوری رفتار میکردند ؟!! تازه داشتیم حس میکردیم که آره !! همین که میگفتند "راستی" بین دخترها و پسرها فرق میزاره یعنی چه !!
این وسط هم سه چهار بار موبایلم به صدا در اومد و دائم مجبور بودم برم بیرون سالن . که باعث شد همکلاسی های قدیمی ایم صندلی ایم رو اشغال کنند و من مجبور بشم برم ته ردیف بشینم
. سیما یه حرکتی کرد که کفم برید ( یه ذره از خودش معرفت نشون داد ) .... و دوباره داد موبایلم در اومد . بچه های دانشگاه بودند که زنگ میزدند و بلیط اتوبوس میخواستند . خودم هم گیج شده بودم . آخرش مجبور شدم کاری رو بکنم که اصلا دلم راضی نبود ....
بعضی از معلم ها رو صدا زدند و بهشون لوح دادند ( این رو الان از روی عکس ها دیدم ) و بعدش هم برای استراحت رفتیم بیرون .... کلی عکس گرفتــــــم . آخه عکاس بچه ها من بودم . حسابی شلوغ کردیم . به طور کلی ۸۴ ای های دختر تابلوترین دخترای مدرسه بودیم ( از لحاظ سر و صدا و پایه بودن ) آخرش هم همون ناظر بد عنق سالن اومد و یه چیزی گفت در مورد ۸۴ ای ها و ۸۵ ای ها . و ما رو مجبور کرد برگردیم توی سالن ( آخرش نفهمیدم دلیل این گردهمایی چیه ؟!! مگه نه اینکه میخوان دور هم جمع بشیم و هم رو ببینیم . پس چرا این قدر اذیت میکنن؟! - حالا کیه که بشنوه؟!! )
وقتی وارد سالن شدیم گروه موسیقی داشتند تمرین میکردند و وقتی کم کم همه وارد سالن شدند مجری اومد روی سن و به طور کاملا محترمانه ای به همه گفت " لطفا خفقان بگیرید !! آخه گروه موسیقی حواسشون پرت میشه !!!! "
برنامه رو با یه موسیقی آروم شروع کردند ناهید که گریه اش گرفته بود .... من هم خنده ام . سیما تمام مدت داشت از برگه ها و مجله ای که بهش داده بودند عکس میگرفت . منم به اون میخندیدم . آخه مثل خودم خله !!!
یه کلیپ پخش کردند . خیلی خوب بودا ولی .... همش عکسایی بود که پارسال توی همین مراسم گرفته شده بود . اغلب کلیپ میسازند که یادآور گذشته ها باشه . من که میگم سنگین تر این بود که همون کلیپی که پارسال توی مراسم پخش کرده بودند رو دوباره پخش میکردند ....
نوبت به هیئت مدیره انجمن رسید که برن رو سن . من که نفهمیدم کیا بودند![]()
.... تمام مدتی که این ۴ نفر نوبتی حرف میزدند و به سوالات بچه ها جواب میدادند من هم داشتم فرم ها رو پر میکردم و به قدری به چرت و پرت گفتن افتاده بودم که ناهید و سیما روده بر شدند . آخه خداییش سوالای فرمه خیلی بامزه و چرند بود . به سیما هم گفتم : " کاشکی میشد یه کپی از اون فرم رو بدنم بیارم خونه تا با خانواده بشینیم بخندیم " .... به خصوص قسمتای مربوط به خصوصیات خانوادگی . چی گفت اون یارو ؟!! هان !! قسمتهای آماری
. مثلا یه نمونه سوالش این بود : " آیا تا به حال ازدواج کرده اید ؟" بعد زیرش برای جواب بله یه سوال گذاشته بود و برای جواب خیر هم نوشته بود : "آیا مایلید همسر آینده شما سمپادی باشد؟ " این تکه هاش رو که خداییش از ته دل میخندیدیم . آخه کی حاضره به این سوالها جواب درست حسابی بده ؟ و یه خورده سوال با مزه دیگه که سیما و ناهید هم به مواردش اضافه میکردند و من هم جواب چرند بهشون میدادم و با هم میخندیدیم . آخرین سوالش هم یادمه . نوشته بود " آیا تا به حال متارکه کرده اید؟" . " آیا ازدواج مجدد کرده اید؟ " .... یکی داشت داد میزد که هرکی سوال داره بنویسه بده به من . آروم به سیما گفتم " من سوال دارم : آیا ..........................* سانسور* دارد؟!! " خداییش نمیشه سواله رو گفت ولی همین سوال من باعث شد کلی برچسب بیکلاسی و بی اتیکتی بخورم . جواتم دیگه !! چی کار میشه کرد ؟!!![]()
اخرین برنامه هم اهدای لوح به زوج های سمپادی بود . یعنی به زوج هایی که هر دو نفر سمپادی باشن لوح تقدیر میدادند . دقت کردین که یه زوج امکان داره سالیان سال ٬ هر سال این لوح رو بگیره ؟!!! خداییش شانس میخواد ا !! محمد و خانمش هم رفتند و لوح گرفتند .... و برنامه تموم شد ....
توضیحات :
۱. من نفهمیدم این چه رسمیه که یکی رو "دعوت رسمی " کنن ولی بعدش حتی نیان جلو و سلامش کنن؟!! قائدتا میزبان میاد جلوی در و بعد از سلام ٬ احوال پرسی میهمان رو به داخل راهنمایی میکنه . اصلا همه جا رسمه که میزبان محل میهمان بزاره . نه برعکس !!!![]()
۲. خیلی ها رو امروز شناختم و فهمیدم سمپادی هستند . مثلا فهمیدم به غیر از مجید میرجلیلی چند تا دیگه سمپادی هم بین پسرای دانشگاه داریم . یا اینکه زن مهدی اعلم ( اسمش رو یادم رفته ) سمپادی بوده و یا اینکه .....
۳. تمام مدت مراسم من به طور کاملا تابلویی شوت میزدم !! و یه بار هم سوتی دادم و خودم هم از خجالت سرخ شدم ....![]()
۴. مراسم خوبی بود . خوش گذشت . ایشا لا هر ساله باشه . شما هم تشریف بیارین اون ورا . مزاحم شدیم .... ( شلوغی سر بعضیها میگفت بهتره بعضی ها مزاحم نشن )![]()
دارم یه قرار ملاقات میزارم با یه دوست . یه دوستی که خیلی وقته گمش کردم و میخوام دوباره پیداش کنم ....
پ.ن. اردوی خوبی بود . هیچ وقت احساس بدی نداشتم و این بهترین روز بود برام . و هیچ وقت هم از بودن مامانم در کنارمون ناراضی نبودم . حتی میتونم بگم وجود ایشون کلی قوت قلب بود واسم ....
؟!!
.
.
.
!!؟
.
!؟
.
.
؟
.
!!
.
.
به جان خودم یادم رفت چی میخواستم بگم ....
اوایلی که موبایل گرفته بودم یکی ازم پرسید اهل تک (mis) هستم یا نه ؟!! منم براش فلسفه تک رو توضیح دادم ....
1. گاهی وقتی میخوام به یکی بگم که به یادت هستم بهش تک میزنم . این سریع ترین و ارزون ترین راه یاد کردن دیگرونه ..
2. گاهی وقتی یکی smsزده و چون sms طرف جواب دادن نمیخواد ( جمله خبری فرستاده ) تک میزنم تا بفهمه sms مورد نظر به دستم رسیده و من هم اونو خوندم ....
3. گاهی وقت ها هم sms ای دریافت میکنم که جواب طرف فقط ok هست . در این جور موارد هم تک زدن به معنای ok دادنه ....
4. بعضی وقت ها یکی گیر سه پیچ میده و خودت هم میمونی چه جوری جواب sms بدی . در این جور موارد برای اینکه طرف رو بپیچونی و از دستش خلاص بشی مجبوری جواباش رو با تک بدی . حتی اگه از این تک هات بد برداشت کنه ....
بابام از sms زدن خوششون نمیاد ( نمیگم نمیزنن . ولی به طور کلی از اون خوششون نمیاد ) میگن این یه فرهنگ غلطیه که بین مردم ما جا افتاده . راست میگن . دقت کردین که چه قدر ارتباطات مصنوعی شده ؟!! تا 100 سال پیش هرکی از یکی یاد میکرد . بلند میشد میرفت میدیدش . بعدها که تلفن اومد وقتی از همدیگه یاد میکردند به هم تلفن میزدند و در صورت پیش اومدن کار واجب میرفتند همدیگه رو میدیدند . جدیدا که همه موبایل دارند و توانایی sms زدن ، هرکی از اون یکی یاد میکنه بهش sms میزنه و در صورت پیش اومدن کار واجب میره و به طرف زنگ میزنه .... بین اطرافیان من هم جا افتاده که هرکی از یکی یاد کنه تک بزنه و در صورت داشتن کار واجب بهش sms بزنه .... دنیای بدی شده نه ؟!!
قدیما آدما تا دلشون میگرفت میرفتند همدیگه رو میدیدند و با دیدن چهره شاد دیگرون دلشون باز میشد .... بعد ترها اکتفا کردند به صدا و هر وقت دلشون میگرفت با شنیدن صدای شاد دیگرون دلشون باز میشد .... جدیدا دیگه هم چهره و هم صدا رو از هم دریغ میکنن . حتی بعضی ها زورشون میاد که به ذهنشون فشار بیارن و به انگشتاشون زحمت بدهن و یه sms رو تایپ کنن .... روزگار غریبی شده ، نه ؟!!
پ.ن. همین حرفا رو میزنن که آدم میمونه به فکر جیب باباش باشه یا به فکر فرهنگش !! ترجیحا موبایل بی موبایل .... هم کم خرج تره ٬ هم بقیه توقعشون کمتره ٬ هم خودت شخصیت خودت رو حفظ میکنی ٬ هم .....
امشب با بچه ها سینما جام جم قرار داشتیم . خیلی شوق داشتم دوستای دوران دبیرستان و راهنمایی ایم رو ببینم . همین شوق هم باعث میشد که برای اومدن جشن ۱۱ فروردین روز شماری کنم .... رفتم . کلی خوشحال شدم وقتی یکی یکیشون رو میدیدم . ولی مثل همیشه دم آخری دلم گرفت ....
همش به این فکر میکردم چرا بچه ها این قدر عوض شدن ؟ چرا جامعه ما این طوریه ؟ من با بقیه مردم فرق دارم یا .... چرا بین بچه های یزدی دانشگاه لفچ حساب میشم ولی بین دوستای دبیرستانم یه ادم سنگین ؟!! مگه همه این افراد یزدی نیستند ؟ چرا این قدر فرهنگ آدما - حتی توی یزد که اغلب آدمای مذهبی هستند - با هم متفاوته ؟!! ...
بی خیال ! همین که بچه ها رو دیدم کافیه ؟!! با اینکه قبلا احساس نزدیک تری به اونا میکردم و الان بیشتر احساس میکنم ازشون دورم ولی با این حال خیلی خیلی دوستشون دارم . هر چی نباشه ماها ۷ سال هم مدرسه ای بودیم . تمام دوران خوش نوجوانیمو رو با هم گذروندیم . یکی میگفت بهترین دوران تحصیل آدما دوران دبیرستانشه و من هم این حرف رو قبول دارم .... اون حسی که دم آخری هم به وجود اومد فقط باعث شد یک آن به این فکر کنم که بهتره جشن ۱۱ فروردین رو نرم ( چون اگه قرار باشه این همه آدم متفاوت با جامعه رو یک جا ببینم ٬ مطمئنا از دنیا سیر میشم . جدی چرا بچه های ما این قدر با جامعه اطرافشون فرق دارن ؟! )
کاهو رو از مامان گرفتم و گفتم سالاد کاهو با من . به قدری حوس کاهو کرده بودم که اونو نشسته میخوردم . تا اینکه مامان دعوام کردند . آخه من ترجیح میدم همه چی رو به طور طبیعی بخورم ٬ "شسته"* نباشه بهتره . عمه اینا همراه داماد و عروسشون قرار بود بیان خونه مون ولی ساعت ۹ شده بود و هنوز نیومده بودند . سالاد کاهو رو که آماده کردم رفتم پشت کامپیوتر نشستم . یکی از دوستام on بود . حس شوخ طبیعی من گل گرفته بود . وقتی گفت دلش گرفته سعی کردم بیشتر باهاش شوخی کنم . دوست داشتم بیشتر باهاش حرف بزنم ولی مهمونا از راه رسیدند و حتی فرصت این رو نداشتم که درست حسابی خداحافظی کنم .... دوست داشتم بیشتر باهاش حرف بزنم و حتی از این دلخور شدم که چرا نمیتونم زنگش بزنم ....
*شسته : تا حالا شسته ندیدین ؟!! همون که "کاه" رو میشورن و همراه با یه خورده "یونجه" برای گاو و گوسفندها آماده میکنن ٬ تا اونا هم یه چیز با اتیکت داشته باشن که بخورن
.... (حالا دوباره برو اون جمله رو بخون ببین اون جمله دقیق دو تا معنی داره و منم هر دو تا معنی ٬ منظورم بود)![]()
شام خوبی بود . مگه میشه فسنجون های مامانم بد در بیاد؟!! کی بود میگفت فسنجون خیلی دوست داره؟!! .... کی بود ؟! .... هان - هان نه ٬ بله - یادم اومد ولی نمیگم .... بی خیال ..... گیر نده دیگه !! .... نمیگم کی بود .....
یه نصیحت : همیشه راست بگو ولی همه چیز رو نگو .
یه نصیحت دیگه : گاهی وقتا بعضی نگفتن ها دروغ محضه ٬ در این جور موارد سکوت جایز نیست ....
|
آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم |
|
خاک میبوسم و عذر قدمش میخواهم |
|
من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا |
|
بنده معتقد و چاکر دولتخواهم |
|
بستهام در خم گیسوی تو امید دراز |
|
آن مبادا که کند دست طلب کوتاهم |
|
ذره خاکم و در کوی توام جای خوش است |
|
ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم |
|
پیر میخانه سحر جام جهان بینم داد |
|
و اندر آن آینه از حسن تو کرد آگاهم |
|
صوفی صومعه عالم قدسم لیکن |
|
حالیا دیر مغان است حوالتگاهم |
|
با من راه نشین خیز و سوی میکده آی |
|
تا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم |
|
مست بگذشتی و از حافظت اندیشه نبود |
|
آه اگر دامن حسن تو بگیرد آهم |
|
خوشم آمد که سحر خسرو خاور میگفت |
|
با همه پادشهی بنده تورانشاهم |
بگذریم .... چه کارا کردین تو این دو روز؟ با کیا عید دیدنی کردین ؟ چه قدر عیدی گرفتین؟ اصلا مهمه؟! من دو از عیدی هایی که گرفتم بد جوری بهم چسبید ک یکی پول غلنبه ای بود که از بابایی گرفتم و از ایشون بعید بود . یکی هم پولی بود که از دایی رضا ( دایی وسطیم) گرفتم و چون دفعه اولش بود و به قول خودش حقوق اول خیلی خیلی بهم حال داد .
مخ من که دیگه به طور کل تعطیله .... مثل هر سال تو ایام عید هنگ کرده و قاط زده . بد جوری ویروسی شده .... زده به کله ام که بی خیال درس بشم . خدا رو شکر این فکر هم مثل بقیه فکرام زود سرد میشه و تبش میخوابه مگرنه بدبخت بودما .....
امشب مراسم دامادی داداش " محمد " بود
منم با اینکه دعوت بودم ولی چون حوصله نداشتم ( به خصوص حوصله اجازه گرفتن ) بی خیال شدم .... انشاء ا... عروسی داداش بعدیم ![]()
چی کارا کردم ؟
چه اتفاقایی برام افتاده؟
با کیا آشنا شدم ؟
کیا خدا خیلی هوامو داشته؟
کیا من از خودم و خدا دور شدم؟
و کی سوال و جوابایی که باید توی ذهنم دنبالش بگردم .... هنوز سه ساعت و نیم مونده تا پایان ....
چند تا چیز باید بگم :
۱- کتاب "پدر آن دیگری " رو کی خونده ؟!!! ماجرای همون بچه ای که همه بهش میگفتن خنگ ٬ خودش هم به این باور رسیده بود که خنگه !! همون بچه ای که فقط تنها ایرادش این بود که حرف نمیزد . همونی که فقط به خاطر لجبازی با بزرگتراش نمیتونست حرف بزنه . همونی که همه دست کمش گرفته بودند حتی باباش که بلد نبود بهش مهر بورزه .... داستان من هم ماجرای همون بچه است !! برین کتاب رو پیدا کنین و بخونین . کتاب بامزه ایه .....
۲- چند روزه با افراد مختلف جلسه های مختلفی رو داشتم ( چه رو در رو ٬ چه تلفنی ٬ چه اینترنتی ) و یه عضو یه اعتلاف شدم !! یه چیزی تو مایه های انجمن شاعران مرده و ....
۳- امروز مدید یه جلسه ۶ ساعتی داشت . اولش خیلی جو سنگینی حاکم بود . بعد یه ذره بهتر شد و بعد .... دبیر زیر سوال رفت و یک آن هم از خودش چیزی رو نشون داد که کلی من بهش امیدوار شدم ٬ حتی به قیمت خورد شدن من جلوی جمع .... *
۴- خیلی از بحث های امروز یه جورایی به من ربط داشت و این یه کم اعتماد به نفسمو زیاد کرد ....
۶- یه چیزی فهمیدم : هر نوع مسولیتی گردن من نهاده بشه تا جایی که از عهده ام بر میاد برای انجامش تلاش میکنم . حتی اگه شده به خاطر کشیدن نقاشی تا ۵ صبح بیدار بمونم . یا برای گیر اوردن قطاب خستگی ۴۰ ساعت گذشته رو نادیده بگیرم . یا بعد از ۷ ساعت کلاس پشت سر هم برم ترمینال و یه بسته پستی رو به راننده بدم و یا اینکه ساعتها بشینم و به مانیتور زل بزنم تا بتونم بین سایت های فیلتر شده مطلب دلخواهمو بیرون بکشم و یا اینکه .... اصلا بی خیال . منتی که نداریم سر کسی !!؟ وظیفمه ....
۷- بی خیال شماره ۵ بشین .... بعد از عمری یه بار مهدی یادم کرد و زنگم زد که اونم از بدشانسی سر جلسه بودم و نتونستم باهاش حرف بزنم . البته امروز به لطف کهربا با یه نفر غریبه هم ٬ هم صحبت شدم که تا حالا فقط اسمشو شنیده بودم ....
۸- همین الان یه چند تا مقاله ادبی رو برای داداشم ( اینو گفتم چون وقتی توی جلسه گفت من مثل داداش خانم منتظری میمونم ٬ کفم برید ) فرستادم ٬ راستی یه چیزایی گفت که خودم هم جرئت گفتنش رو نداشتم ولی یه چیزایی هم گفت که نباید میگفت . مهم نیست !! مهم اینه که به خیر و خوشی گذشت . امیدوارم همیشه همین طوری باشه!!
۹- فردا که نه!! همین امروز صبح که بشه کوئیز دارم و هیچی نخوندم .... حوصله جمع و ور کردن افکارم رو هم ندارم . شاید هم وقتشو ندارم و حوصله اش رو دارم !! نمیدونم . به هر حال برای جمع و جور کردن افکارم یه برگه میخواد و خودکار که فعلا در دسترس نیست ....
۱۰- یادم رفت بگم : به اینجا هم یه سر بزنین و نظر یادتون نره . مسئول برنامه اش یکی از رفقای دبیرستانمه که سر کلاس آز-ریاضی در مورد همین وبلاگ با هم میچتیدیم و کل کل میکردیم ....
۱۱- شب همگی خوش .... تنتون و روحتون سالم باشه و موبایلاتون هم !!!
* یه درد و دل : هیچکی ندید ولی اشکم دراومد . الانم که دارم به قضیه فکر میکنم دوباره گریه ام گرفته . اون وقتش هم احساس میکردم یه بچه ای هستم که بابا بزرگش دعواش کرده و بغض توی گلوشه ولی جرئت نداره چیزی بگه و یا حتی اشکش بریزه ....
همین الان .... همین الان الان ... همین الان یعنی ساعت ۶:۵۵ از اردو "پیست کوهرنگ " برگشتم ... اولین کاری که کردم باز کردن در سایت بود . بعدش هم میرم میخوابم چون وحشتناک به خواب نیاز دارم .... میتونم بگم حدود ۴۰ ساعته که فقط ۲ ساعت خوابیدم .... کلی حرف دارم واسه گفتن . از ماجراهایی که اتفاق افتاد و از چیزایی که دیدم . از قضیه نخوابیدن دیشبم تا برف بازی نکردنم تا برنامه آخر هفته ام که به کل قاطی شد و به هیچ کدوم نرسیدم .... خسته ام . میرم میخوابم انشاءا... فردا یا آخر همین امشب دوباره آپ میکنم
ساعت ۱۱:۲۰
قلبم داره تند میزنه ٬ سرم به شدت درد میکنه . حتی اون کتابی رو که داشتم می خوندم کنار گذاشتم ٬ چون هیچی از جملاتش رو نمیفهمیدم . نگام رو انداختم به ساعت و منتظرم ساعت ۱۲ بشه و شاید هم صبح ! نمیدونم چرا میخوام کفرش رو در بیارم؟!! میخوام اذیتش کنم . دوست دارم زنگم بزنه ولی جوابشو ندم. دوست دارم فکر کنه الان خوابم . در حالی که نمیدونم چه جوری کاری کنم که خوابم ببره. قرار بود بعد از اینکه جوابا سوالهامو گرفتم زنگش بزنم و بهش بگم که قضیه چیز خاصی نیست - شاید هم برای اون باشه - ولی نمیدونم چرا یهو سر لج افتادم . شاید به خاطر این بود که دستور داد ٬ امر کرد و یا به عبارتی گفت بهش زنگ بزنم . ته دلم گفتم اگه خیلی مشتاقه ٬ خودش زنگ بزنه .... اصلا به من چه؟
ساعت۱۱:۳۰
چه قدر ساعتها دیر میگذرن ؟ سرم داره از درد میترکه . تمام بدنم یخ کرده . یه صدای ممتد از اتاق بغلی میاد و حسابی اعصابمو به هم ریخته . همش نیم ساعت گذشته ولی انگار ساعتهاست. چرا من این قدر صبر ندارم ؟ چرا نمیتونم حتی نیم ساعت صبر کنم ؟ چرا دلم نمیاد این بچه رو الکی اذیت کنم ؟ ولی باید بفهمه !! بفهمه از شب تا صبح منتظر شدن یعنی چی؟
- منیر حالت خوبه ؟ به نظرت الان منتظره ؟ عمرا ! زهی خیال باطل !!
- نمیدونم ! باید منتظر باشه . یعنی اگه مرده باید منتظر باشه ....
- چه دلیلی داره ؟ منتظر باشه که چی بشه؟
- منتظر باشه که زنگش بزنم و لااقل حس فضوليش بخوابه .
- عمرا ٬ تازشم اگه منتظر باشه نه به خاطر توهه ٬ نه به خاطر .... خودتم ميدوني به خاطر حس کنجکاويشه ...
- همين ٬ همين کافيه ٬ لااقل ميفهمه وقتي ميگم انتظار کشيدن سخته يعني چي ؟
- پس اگه اينه چرا ميخواي ۱۲ زنگش بزني؟ بزار تا صبح منتظر بمونه!
- آخه دلم نمياد ! اه ٬ همش دل کار دستم ميده ....
اصلا ميرم پايين توي سايت ٬ اگه شد سرخودمو گرم ميکنم مه حتي ساعت ۱۲ هم يادم بره زنگش بزنم ٬ موبايل هم توي اتاق جا ميزارم ... دلم ميگه نه !! ولي من اصرار دارم ....
ساعت۱۲
ديگه طاقت ندارم ٬ آزيتا گفت منير اگه ميخواي بمون توي سايت ولي گفتم نه .... دارم ميرم زنگش بزنم.
خيلي خنگ و ديوونه ام ٬ نه؟
ساعت ۱۲:۴۰
ديدي خودتو ضايع کردي؟ اصلا هم منتظر نبود ! ....
الانم حتما چون قضيه حساس شده واسش براش مهمه - حساس چيه؟
- به من چه ؟ من که از خودم حرف در نيوردم . من فقط شنيدم و ترجيح دادم قبل از اينکه به هر کس ديگه اي بگم برم و به خودش بگم . اين بده؟
ولي يه چيزي گفت تا ۲۰ min ديگه زنگ ميزنه . منم قراره سر ۲۰ min گوشیم رو خاموش کنم .... نه خیلی ضایعست .... پس اگه ساعت از ۱۲:۵۴ - یه ارفاق ۱۲:۵۵ - گذشت و زنگ زد ٬ جوابشو نمیدم . میگم روی ویبره بود ٬ من خوابم برد ٬ نفهمیدم
- میدونی که این طوری نمیگی!! چون دروغ بلد نیستی ....
حالا ببینم چه طور میشه ٬ ۲۰ min دیگه یا خاموش میکنم یا جواب نمیدم .... ( ۲۰ min دیگه یعنی ارفاق بزرگ و ساعت ۱)
ساعت ۱۲:۵۴
گذاشتم روی ویبره ٬ وای به حالش اگه تا ساعت ۱ زنگ نزنه . بالاخره یادش میدم خوش قولی یعنی چی ....
ساعت ۱
شد ساعت ۱ و زنگ نزد . از این به بعد تا زمانی که بیدارم اگه ۴ بار زنگ زد ٬ دفعه چهارم جوابشو میدم مگرنه قبلیاش رو جواب نمیدم . ( نمیدونم چرا همش دارم کوتاه میام ؟ )
ساعت ۱:۲۵
زنگ زد و باز هم - شد دو بار - sms داد ٬ جواب دادم - از بس خرم - از این به بعد اگه زنگ زد جواب میدم ولی به sms دیگه نه! حرص کرد bye داد .
ساعت ۶:۲۰
دیشب خیلی از لحنش ناراحت شدم . داشتم از سر درد ميترکيدم . به همين خاطر ديدم ارزش نداره وقت خودم و اونو الکي بگيرم ، رفت خوابيدم . الان sms اش رو ديدم . ساعت ۲:۱۲ فرستاده . همچنان طرز حرف زدنش فرقي نکرده . هنوز دستور ميده و خودش رو به آب و آتيش زده تا من جوابشو بدم ....
کافي بود فقط يه بار ازم ميخواست که اين کارو براش انجام بدم .... فقط ميگفت : منير بگو !! نه اينکه بگه : بايد بگي ....
اصلا قضيه چيز مهمي نيست ولي اين يارو بايد چند تا درس بگيره .
اولين چيز خوش قوليه . اگه روز بود غمي نبود ولي کي حاضره تا 1 نصف شب بيدار بمونه و بعد طرف زنگ نزنه و نيم ساعت بعدش که زنگ زد هيچي بهش نگه ؟
دوميش احترام نگه داشتنه که به خاطر اينکه مي خواد يه چيزي رو بدونه نياد و تمام روابط بينمون رو بشکنه - منير خودت چي ؟ تو که ادعات ميشه ! يادت که نرفته خودتم گاهي همين کارو ميکردي !! غير از اينه ؟!!
سوميش هم به قدري عصبانيم که فعلا حوصله ندارم ....
بعد از ظهری با رحیمه و هم اتاقیم رفیتیم اصفهان کفش بخــریم .....
بعد از ظهری گیج شده بودم چون پشت سر هم کسی باهام تماس میگرفت و کارم داشت . مونده بودم به این جواب بدم یا جواب sms اون یکی رو بدم ؟!!! میدونستم هر کدوم چی کارم دارن و راجع به چی میخوان صحبت کنن ولی باز ....
رحیمه ٬ چی بگم والا؟!! خیلی وقت بود که باهاش درست حسابی حرف نزده بودم . لااقل در مورد خودم بهش چیزی نگفته بودم امروز یه ذره وقت کردم و تونستم در مورد تصمیمم باهاش حرف بزنم ...
هم اتاقیم ٬ از کدومشون بگم ؟ از جمیله که وقتی دیشب اومدم اتاق دیدم حتی وسایلشو جمع کرده و از اتاق به کلی رفته . یا از زهرا که فعلا فقط به خاطر وجود اونه که "سومی" رو تحمل میکنم . از "سومی" که هر سه تای بقیه از دستش دلخوریم ولی نمیدونستیم چی کار میتونیم بکنیم !!! اولین باری بود که با زهرا میرفتم بیرون .....
رفتن ٬ گفتم که نمیرم ..... میمونم ولی این جوری نه !!
اصفهان ٬ نمیدونم میشه اسمشو گذاشت وطن دوم یا نه؟!! ولی وطنی که آدم توش احساس غربت بکنه وطن نیست .... وطن !! وطن !! وطن چیه ؟!! وطن کجاست ؟!! چرا بعضی ها به خاطر بعضی چیزا میخوان ترک وطن کنن ؟!! گاهی حتی * اسمشو نبر * هم وطن آدم میشه و بعضی ها قصد میکنن تنهاش بزارن . گاهی هم بعضی ها میرن دنبال بالاترین درجه مهاجرت به استرالیا تا ثابت کنن .... اصلا چی رو میخوان ثابت کنن ؟!! تجربه جدید میخوان به دست بیارن ؟!! به چه قیمتی ؟!! هنوز نمیتونم درک کنم که تجربه به دست اوردن به قیمت از دست دادن خیلی چیزا تموم بشه ....
کفش ٬ خیلی ها دیگه وصف کفش قهوه ای منو داشتن ٬ همونی که یه S بزرگ روش نوشته بود . به شوخی به یکی گفتم میخوام تجدید کفش کنم و کردم . این دفعه روی کفشم هیچی ننوشته ٬ ساده ساده است ....
خریدن ٬ کاش میشد همه چیز رو با پول خرید . آبرو ٬ شرف ٬ انسانیت و گاهی مهر و محبت !! کاشکی رو کاشتن سبز نشد ....
نمی خوام!!![]()
نمی خوام ٬ اصلا دیگه نمی خوام بیام دانشگاه ![]()
![]()
حالم داره از زندگی ام به هم می خوره ![]()
راستی حال مریم خوب شده . همین امروز باهاش chat کردم
. خودش می گفت فقط مونده که راه بره ... ممنون از دعاهایی که براش کردین ![]()
کلی حرف داشتم ولی بهم گفتند که نگم . احتمالا چون دیدن زیادی دهن لقم توصیه اکید کردند که در این مورد دهنم قرص باشه
.... من کجا دهنم لقه ؟ فقط گاهی احساسمو توی وبلاگم مینویسم همین .... باشه . این دفعه حتی از احساسم چیزی نمینویسم . از چی بنویسم پس ؟!!
بزار .... مناسبت روز چیه ؟ ماه محرم الحرام !! آهان . باشه از محرم میگم .... چی بگم ؟ من که آخوند یا نویسنده نیستم که بتونم در مورد این نوع مناسبت ها حرف بزنم . اصلا بلد نیستم از این نوع حرفا بزنم . باشه !! از خونه مون که میتونم بگم ؟ اجازه هست ؟!!![]()
بابام فردا صبح دارن میرن کربلا . هم خدا به خیر گردونه هم خدا قسمت کنه تاسوعا و عاشورا رو کنار حرم میتونن باشن . خدا به خیر گردونه چون کربلا محیط ناامنی داره و خدا قسمت کنه ما هم دسته جمعی با هم بریم ( منظورم از ما من و خوانندگان وبلاگمه - بزارین یه کم شماها رو تحویل بگیرم
) . یکی از همسایه هامون یه بسته پول آبی – منظور همان 2000 تومانی است – داده به بابام تا برن و بندازن توی حرم - شاید این جوری حاجتش زودتر روا بشه - شاید !!
آخه آدم هوشیار پول ایرونی به چه درد امام حسین میخوره ؟!!
( الان حس شوخ طبعی من گل گرفت!! - استغفرا... !! - نمیزاره بگم !! - دختر زشته حیا کن- بزار بگم !! - نه !! - بگم ؟!! – به من چه اصلا خود دانی !! – میخواستم بگم پول ایرونی به چه درد امام میخوره ؟!! به جاش آب معدنی ببر براشون تا بدن به بچه هاشون تشنه نباشن !! – گفتی خالی شدی؟!! همینا میگی که بهت میگن دهن لق ) خلاصه بابای من راهی هستند و من هم بعد یه حموم داغ , اومدم دارم تایپ مکنم ( چه ربطی داشت؟) ![]()
چی بگم ؟!! اسم حموم بردم ... چه قدر چسبید انگار یه بار اضافی رو گذاشتم زمین حتی از لحاظ روحی هم سبک شدم . جوراب هامو هم شستم ( وقتی آدم نتونه بعضی چیزا رو بگه برای خالی نبودن عریضه مجبوره حتی از جوراب هاش هم اسم ببره
) جدیدا نسبت به پودر رخت شویی حساسیت پیدا کردم . جوراب که میشورم پوست دستم نازک میشه و تاول میزنه !! اصلا نسبت به خیلی چیزا حساسیت پیدا کردم ؛ همین امروز از کنار یه مغازه عکاسی رد شدم ( منی که همیشه – حتی اگه شده سرسری – یه نگاهی به دوربین دیجیتالی هاش می انداختم ) امروز از اینکه دیدم روی ویترینش نوشته بود عکس , حالم به هم خورد
. نسبت به کلمه عکس حساسیت پیدا کردم . نمیدونم به خاطر چیه ؟ شما میدونین ؟!! یعنی میدونم ولی بهم سپردند که به کسی نگم !!! جالبیش اینه که به محض اینکه رسیدم خونه یکی بهم sms زد و ازم خواست یه سری عکس ببرم براش
. دیگه داشتم قاطی میکردم . بابا به من چه ؟!! مگه من عکاسم ؟! مگه من خودم دوربین دارم ؟ مگه من .... - ببین چرا جوش میاری ؟ خوب حالا یکی یه چیزی گفت . تموم شده رفته – کاش یکی یه چیزی گفته بود !! آخه مشکلم اینه که 5-6 نفر چند چیز مختلف گفتن
– بابا تقصیر خودته !! چرا این قدر برای حرف مردم ارزش قائلی ؟!! – خوب چی کار کنم؟ برام مهمه مردم چی میگن – بی خیال . مهم نیست . بحثی نیست ....
باشه !! بی خیال . مهم نیست . بحثی نیست . فقط یه توصیه : " تا کسی ازتون چیزی نخواسته براش کاری انجام ندین . حتی اگه اون کار به صلاح خودش باشه " . یه وقت یکی بهم دقیق همین حرف رو زد , من نفهمیدم منظورش چیه . یعنی چون معتقد بودم " برای کسایی که براشون ارزش قائلی , باید هرکاری از دستت برمیاد انجام بدی . چه ازت بخوان !! چه ازت نخوان !! " حرفشو قبول نکردم ولی امروز فهمیدم راست میگفت و این یک اشتباه بزرگه که برای بقیه این قدر ارزش قائلم !!
پ.ن. عادت کردم نوشته هام زیر نویس داشته باشه !!
1. گفتی 40 تا میخواستم بهت بگم 40 تا نه و 35 تا !! ولی من بی خیال اون 35 تا شدم . گفتم که اونا هم یه اشتباه بزرگ کردن . مثل من !!
2. دیدی من اگه بخوام حرفمو بزنم از آسمون میگیرم و به ریسمون میرسم ؟!! آخرش حرفمو زدم !!!
خسته ام خیلی خسته !! نمیدونم چه بکنم !! دیروز امتحان داشتم ٬ امروز هم ٬ فردا هم ... تا ساعت ۴:۳۰ سر جلسه بودم و بعدش هم که اومدم اتاق با اینکه خیلی خوابم میومد چون بچه ها سر و صدا کردند نتونستم بخوابم . عوضش سر درد گرفتم بد جور .... با بچه ها رفتیم سلف و وقتی برگشتم یادم اومد جزوه چند جلسه آخر امتحان فردام رو ندارم . خیلی خنده داره اگه بگم شب امتحان افتادم دنبال جزوه گیر اوردن . به هر حال جزوه یکی از بچه ها رو گرفتم فردا صبح امتحان دارم وقتی برگشتم دیدم هم اتاقی هام نیستند و من هم پشت در اتاق موندم . مسئول خوابگاه هم غیبش زده . نمیدونم کجا رفته که برم ازش کلید رو بگیرم . فقط امید دارم که لااقل جزوه ۲-۳ جلسه آخر رو دارم (بقیه اش توی اتاقه) . ولی چه فایده سردرد نمیزاره درس بفهمم .... داره اعصابم به هم میریزه حس گریه دارم . میخوام یه جای خلوت پیدا کنم بخوابم . خواب مرگ برم . کاش میتونستم تا ساعت ۱۲ بخوابم . اون وقت شاید سر حال تر میشدم و میتونستم یه کم درس بخونم .... ای روزگار !!!
به اين فكر ميكردم كه چرا اين قدر خوابم مياد؟!! الان حال داييم چه طوره ؟!! محبوب در چه وضعيتي داره درس ميخونه ؟!! چرا به اون بنده خدا گفتم عقده اي ؟!! بهتره اول كتاب هاي دبيرستان رو دوره كنيم يا ...؟! اصلا چه كمكي از دست من برمياد؟!! چرا بعضي از آدما ...؟!! ....؟!! ....؟!! ....؟!! ....؟!! يهو به خودم اومدم ديدم نيم ساعت بيشتر وقت ندارم و خيلي از سوالاي امتحانم سفيده . دست و پا شكسته يه چند تا فرمول رو كاغذ نوشتم و هر چي فكر كردم ديدم راه حل ها رو بلد نيستم ....برگه رو كه تحويل دادم حس بدي داشتم . حس گريه ... ولي نه !! نميخواستم گريه كنم . خيلي وقته گريه نكردم - حتي اون روز كه همه گريه ميكردند من ميخنديدم- اصلا گريه كردن يادم رفته ....
لعنت بر اين شانس ! شانس چه گناهي كرده ؟!! لعنت بر من ! چرا نفرين خودم بكنم ؟! لعنت بر اين فكر آشفته ... لعنت بر اين حواس پرت ... لعنت بر اين وقت تنگ .... لعنت بر اين اراده كه كم كم از دستش دادم ... لعنت بر اين اشك كه خيلي وقته خشك شده ....
علافی و بی کاری هم بد دردیه !!! آخه یکی بگه : " مگه توی فرجه امتحانا هم آدم علاف و بیکار میشه ؟ خوب بچه بشین درستو بخون که نه علاف باشی نه بی کار نه آخر ترم پشیمون از اینکه چرا وقتتو به علافی و بی کاری گذروندی ...."
دیروز از علافی و بیکاری زده بودم تو خط محسن بازی sms و بازی
هر کس رو یه جوری سر کار میذاشتم . خیلی از دوستام هنوز شماره ام رو ندارن و یا حتی خیلی هاشون شماره اشتباه دارن (مامانم حواسشون پرت بوده پیش شماره من رو داده بودن و شماره بابامو
) فقط دو نفر بودن که درست حسابی به sms ام جواب میدادن . یکی هم براش سوال شده بود که من کی هستم . منم چون دیدم نشناخته فقط گفتم : " یه دوست " . یه بار هم یه سوتی عظیم دادم . فکر کردم یکی mis زد منم خواستم بگیرمش . گفتم خود یارو ارتباط رو قطع میکنه ٬ ولی نکرد . منم حواسم به محسن بود و بعد ۱۱ ثانیه یادم اومد موبایل رو قطع کنم ... فکر کنم طرف کلی پشت خط به من که داشتم با یه بچه بازی میکردم خندیده ...
به داییم فرستادم : "آغاز سال ۲۰۰۷ میلادی و میلاد حضرت مسیح و تعطیلات کریسمس به شما و خانواده محترذمتان هیچ ربطی ندارد . صبر کنید تا عید نوروز " داییم هم جواب داد : " ببخشید مزاحم میشم . از جلوی گل فروشی رد میشدم دیدم قشنگ ترین گلش نیست ! نگران شدم ٬ گفتم sms بزنم ببینم تو ..." فکر کردم الان نوشته " تو کجایی؟ " ولی وقتی دیدم نوشته " تو نخوردیش ..." کلی خندیدم و مطمئن شدم این دایی جان ما همچنان شوخ طبعیش رو از دست نداده . این دو تا sms رو دیشب به خیلی ها زدم . هیچ کی جوابمو نداد . یعنی جوابی نداشتن بدن ...الان همین داییم خونه مونه ! سه ماهی بود ندیده بودمش ... همین امروز صبح از تهران اومده یزد . حاج آقایی شده واسه خودش
مقدمه : مطلب امروز من بیشتر از متن اصلی ٬ پینوشت داره . پینوشت هاش در مورد مراسم انتخابات دیشبه ولی خود متن .... به همین خاطره که متن اصلی کوتاه تر در اومد . حرفی بود که نتونستم بزنم ( زدم ولی کامل نزدم ) و چون واسم این حرف مهم تر از اتفاقات دیشب بود متن اصلی ایم قرارش دادم . هیچ ذره از پینوشت هام هم جزء ادامه مطلب نیوردم . شاید اهمیتشون از متن اصلی کمتر باشه ولی باز هم برام خیلی خیلی مهمه که زده بشه ....
یادمه اواخر ترم پیش بود ٬ بعد امتحانات ترم بود حتی . محدثه باید میموند دانشگاه و من هم jast for her " موندم . محدثه بدجوری حالش بد بود و من فقط کارم دلداری بود . دلداری که نه ! چون این یک مورد رو خدایــیــش بلد نیستم . من فقط سرش رو میگرفتم تو بغلم و اون هم آروم آروم گریه میکرد . من موهاشو از توی صورتش کنار میزدم و اون هم فقط زیر لب از دنیا شکایت میکرد . من صورتشو میوردم بالا و با انگشتام اشکاشو پاک میکردم و اون زل میزد توی چشمام . من .... او .... کاش دیشب هم من "من " بودم و او هم " او " ....
پ.ن.
۱.به یکی گفته بودم " میترسم از این انتخابات ٬ میترسم رای نیارم " . گفت " مگه چه قدر مهمه رای بیاری یا نه ؟ " من هم میگم " مهم نبود رای بیارم یا نه . مهم این بود که با رای و یا بدون رای من مدیدی هستم ٬ مجمع دانشجویان یزدی دانشگاه " ولی در مورد ترسم .... ترسم از این بود که اگه رای نیارم این شعارم رو فراموش کنم . ترسم از این بود که مثل خیلی های دیگه فقط حرف بزنم و موقع عمل جا بزنم . ترسم از این بود که چون عضو مجمع نشدم یادم بره مدیدی هستم ٬ مجمع دانشجویان یزدی دانشگاه .
۲.انتخابات در کل خوب بود . با اینکه موقع سخنرانی من حول کرده بودم و چیزی که میخواستم بگم یادم رفته بود ( اگه بگم دیدن آقای نیکوکاران باعث فراموشی آنی من شد ٬ زیاد هم اغراق نکردم )
۳. روند شمارش آرا برام خیلی جالب بود . رحیمه کنارم نشسته بود و دائم خدا خدا میکرد فلانی رای بیاره و یا فلانی نیاره ولی برای من اهمیتی نداشت کی رای بیاره و کی نیاره . حتی رای اوردن خودم هم برام مهم نبود ( اگه مهم بود لااقل خودم به خودم رای میدادم . که ندادم!! )
۴. نوبت رسیده بود به گزارش عملکرد مدید قبلی .... کلی حرف داشتم واسه گفتن . حرفا و سوالاتی که هر بار شخصی از آقای بلوریان ( فامیلی به کار بردم چون اینجا نقش دبیر رو دارند ) پرسیدم منو ارجاع دادند به روز پرسش و پاسخ . هر بار که گفتم " چرا ...؟!! " گفتند روز پرسش و پاسخ جواب دندون شکن میدن .... از اینکه دیدم پرسش و پاسخ رو بعد از رای گیری انجام دادند حرصم در اومد . چون خداییش خسته شده بودم . حوصله سوال پرسیدن هم نداشتم ( سیاست جالبی بود ) با یه جمله آقای بلوریان هم بیشتر جوشی شدم . وقتی که در اومدن گفتن : " ما حتی توی تبلیغات هم نوشتیم گزارش عملکرد مدید ۴ ٬ نه نقد مدید ... "
۵. نوبت پرسش و پاسخ شد . گفتم حرفم رو میزنم . سوالاتم رو از دبیر مدید میکنم . میکوبمش ٬ میشورمش و میسابمش .... سوالایی که یک سال آماده کرده بودم از دبیر مدید بپرسم رو لیست کردم . ولی بعد پشیمون شدم . ترجیح دادم احترامی که برای شخصیت سجاد قائلم رو ارجعیت بدم بر اون دل پری که از موقعیت بلوریان داشتم . تصمیم گرفتم هیچی نگم . به بچه ها سپردم که حرفی ندارم ...
۶. کمال بیشرمی بود وقتی دیدم کسی رفت پشت تریبون و حرفهایی زد نیمه منطقی و منطقی . شاید خیلی از حرفهاش دقیق همون هایی بود که من آماده کرده بودم بگم ولی بیشرمی اش در این بود که این حرفها رو کسی میزد که .... گفتم تریبون آزاد میخوام . حالا که همه دارن حرفشون رو میزنن پس بزار من هم بزنم ....
۷. لیست رو در اوردم . اردو ٬ اتوبوس ٬ مشاوره ٬ مجله .... حرفهایی که قرار بود بزنم و ضعف مدیریت مدید رو زیر سوال ببرم شد حرفهایی که زدم و ترجیح دادم مدید رو زیر سوال ببرم ٬ مجمع دانشجویان یزدی دانشگاه . نمیدونم چه طور بعضی ها به خودشون اجازه میدند که خارج از گود بایستند و با کمال پررویی داخل گودی ها رو به سخره گیرند .... نمیدونم!!
۸. تمام مدت دستم میلرزید ٬ تمام وجودم میلرزید ولی وقتی اومدم تشکر کنم تمام بدنم آروم شد . اومدم بگم از فلانی تشکر میکنم ولی ترجیح دادم اسم نبرم حرف فلانی رو تکرار کنم . گفتم : " تشکر میکنم از تمام کسایی که دلشون میسوزه برای مدید و مدید رو دوست داشتند و خواهند داشت ... " نمیدونم حق مطلب رو ادا کردم یا نه . ولی انتظار داشتم کسی که مدید رو دوست داشت و خواهد داشت بفهمه که منظورم اون بوده نه کس دیگه ....
۹. تنها باری بود که از صحبت کردن پشت تریبون راضی بودم . چون کاری رو کردم که واقعا دلم میخواست بکنم ....
۱۰. نتایج انتخابات هم مشخص شده بود . همونهایی رای اورده بودند که میخواستیم بیارند - با عرض معذرت من فقط دخترها رو گفتم و البته بعضی از پسرا - به قول آقای دهقانپور ایشاا... غم آخرمون باشه .... همه به غیر از اعضا رفتند و جلسه شده بود جلسه رفع سوء تفاهمات
از زهرا شولی پز و کهربا گرفته تا من و ....
۱۱. میگن : " زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد " . نفس خبیسم نذاشت که نگم . دوباره اذیتش کردم . هیچ وقت این شکلی ندیده بودمش . نشست و من فقط نگاهش کردم .... حس بدی داشتم . زیر لب چیزی میگفت و من مات و مبهوت نگاش میکردم . حاضر نبود سرشو بیاره بالا ولی من حاضر بودم دنیام رو بدم ولی از دلش دربیارم ....
۱۲. دیشب خوابم نمیبرد و بعد از ۲-۳ ساعت بیخوابی یه خواب آروم داشتم . یادمه آقای بلوریان دم آخری به بچه ها میگفتن " از امشب کابوساتون شروع میشه . کابوس مدید " ولی من کابوس ندیدم و اگه هم قرار بود ببینم کابوس مدید نبود کابوس ....
سه چیزه که باعث میشه حوص خونه رفتن رو از سر بیرون کنم . دارم به این فکر میکنم شاید بهتر باشه فرجه که هیچ بین دو ترم هم خونه نرم .... آخه دردمو به کی بگم که باورش بشه چیزای جزئی مثل سه شماره پایین به قدری منو عصبی کرده که صبح تا حالا منو از زندگی انداخته ؟!! حتی آبجیم هم باورش نمیشه که چرا توی این ۲-۳ هفته اخیر دائم میخواستم برم خونه ولی نرفتم ....
۱. از همه مهم تر برام شارژر دوربینه ... یک هفته است که همه جای دانشگاه رو زیر پا در کردم ولی هیشکی جواب درست حسابی بهم نداده . از انتظامات شیمی گرفته تا خدمات و انتظامات کل و حتی واحد سمعی بصری و .... من موندم بدون شارژر چه جوری ... (محبوب حالا نمیخواد دهن لقی کنی ! من فقط دارم درد دلم رو میگم نمیخوام به دردام اضافه کنی)
۲. دومین چیز هم کم و کسری حسابمه .... نمیگم پول ندارم. خیلی هم پول دارم ولی حدود ۱۰-۲۰ تومن کم و کسری دارم . این وام کمک هزینه هم که هنوز نیومده به حسابم ......
۳. دلیل سوم هم بماند !!! یعنی در اصل خودم هم دقیق نمیدونم دلیل سومم چیه !! ولی مطمئنم دلیل سومی وجود داره . به قدری هم محکمه که بهتر میدونم با امروز فردا کردن برای مامانم فرجه رو نرم خونه !! فکر کنم این جوری هم خودم راحت تر بتونم درس بخونم هم خانواده یه ذره راحت باشن ....
پ.ن. نمیدونم چرا حالا که احتیاج دارم با یکی حرف بزنم و نصیحتشون رو بشنوم هیشکی رو پیدا نمیکنم
اون از رحیمه که نصف شب رسیده و الانم که رفتم اتاقشون خواب بود . اون از .... چرا بعضی ها قهرن و نمیخوان به روی خودشون بیارن که من هم هستم ؟ چرا بعضی ها رو نه میشه توی دانشگاه پیدا کرد ٬ نه توی خوابگاه و نه توی اینترنت ؟ چرا بعضی ها on هستند ولی at desk نیستند ؟ چرا روم نمیشه به بعضی ها تلفن بزنم ؟ چرا ....
اه . این سایت هم با تمام دلخوشی هاش شده یه وصله ناجور ...
به مامان اینا زنگ زدم . یعنی به مامان اینا که نه !! چون میدونستم شب یلداست و همه خونه مامان بزرگ اینا جمعند به اونجا زنگ زدم . فقط با دایی و بابا و مامانم صحبت کردم
. همین شد که یه خورده دلم هوای خونه رو کرد . همه جمع بودن و بعضی از اونا کم بودن : من ٬ میترا ٬ احتمالا دو تا دایی ها ٬ زن دایی و محسن کوچولوی دایی و شاید یکی دو نفر دیگه .... راستی مامانم هدیه شب یلدا یه خبری بهم دادند که کلی منو خوشحال کرد
نزدیک بود از خوشحالی تا دم بانک رو برم (بدون در نظر گرفتن تاریکی ٬ تنهایی و سرمایی ) تا بتونم حسابم رو چک کنم
( یکی بگه : آخه این چه خبر خوبی بوده که تو تصمیم گرفتی حسابتو چک کنی ؟!! بماند )
زده بودم به سیم آخر .
بی خیال سایت و دردسر های خرابی سیستم ها و غر غر بچه ها شدم (روز پنجشنبه بود و نوبت پرینت) و با بچه های هم رشته ایم رفتیم نشستیم هندونه و انار خوردن . کلی خندیدیم ( بیشتر پشت سر پسرای هم رشته ایمون خندیدیم
) . کلی تخمه و پف فیل خوردیم . کلی ... فال هم گرفتیم . دونه دونه نیت کردیم . من آخرین نفر بودم و همین شد که نیت من لو رفت و بچه ها گیر دادن منیر داستان بگو
.... خیلی چیزا رو سانسور کردم ولی ......... کی گفته من تجربه ندارم ؟
در هر زمینه ای بخواین تجربه ام از خیلی کسا بیشتره ![]()
ساعت ۱۱:۳۰ اومدم سایت که لااقل در رو ببندم ولی دیدم کسی تو سایت نیست . داشتم از تعجب شاخ در میوردم چون هر شب ساعت ۱۲ بچه ها رو باید به زور از سایت بیرون کنم . رفتم یه نگاهی انداختم به ساعت سالن .... به !! به !! ساعت من خوابیده بوده
الان ساعت ۱۲:۳۰ هست .... اوخ !! اوخ !! به آزیتا چی بگم ؟ کله منو میکنه !!
همون طور که حس کردم از راه رسید و داد و بیداد ....بماند چیا گفت ولی من بهش حق داشتم . امروز زده بود به کله ام و بی خیال مسئولیت شدم
در کل شب خوبی بود ولی کاش .... راستی شاید بعد اینجا هم برم اتاق سال بالایی های یزدی برای شب نشینی
امیدوارم شما هم شب خوبی رو تا صبح بگذرونید ...
چه جشنــــــــی بود ؟!!! تــــــــــوپ
میخوام بگم چی شد امشب منتها چون امکان داره فردا اول صبح مسافر باشم بهتره برم بخوابم !!
(الان ساعت ۱۲:۳۰ هست) شایدم بعد از ظهر بیام . خدا داند !!
دارم از سردرد و گشنگی میمیرم !! هیشکی منو دوست نداره !!
کسی بهم شام نداد بخورم
ولی نه !! امشب فهمیدم خیلی ها دوستم دارن
وقتی رنگ پریده داداشم رو میدیدم که میگفت "همین جا بمونین تا دکش کنم" و یا وقتی قیافه بابا جون که قیافه اش دیدنی بود و دائم مواظب بود کسی جلو نیاد !! و یا حتی الهه و رحیمه که بیشتر از من حرص میخوردن و از ترس میلرزیدن و یا (عزیز دلم) فاطمه که آخر شب توی بغلم گریه میکرد و میگفت : " منیر دوستت دارم" ...
میگم . میگم !! حتما میگم . انشاء ا... میشینم توی خونه و حسابی تایپ میکنم !! و یه چیزی که خیلی میخواستم به بعضی از همشهری هام بگم : " جون من شما ها دیگه حرص نخورین !! منو که دیدین ! خونسرد تر از این حرفا بودم . شماها هم سعی کنین با این موضوع کنار بیاین."
ادامه مطلب رو دوست داشتين بخونين !! نخواستين هم بهم بگين تا خودم واستون تعريف كنم !! ![]()
میخوام گریه کنم . از دست خودم از دست حواس پرتی هام .... الان ساعت ۳ و ربع هست و من با وجود ۲-۳ بار تا دانشکده و ... رفتن هنوز هیچ کاری برای شب نکردم !! خدااااااااااا !!! حواس من کجاست ؟ گمش کردم!! صبح تا کله ظهر خوابیدم ( کار این یک هفته اخیرم همینه . فکر میکنم یکی دو هفته ای باشه که هیچ کدوم از کلاس هام رو نمیرم . چه برسه به درس خوندن که اصلا یاد نگرفتم این کارو انجام بدم ) بعدش پا شدم یادم اومده باید میرفتم فیلم دوربین رو از عکاسی دانشگاه میگرفتم !! وقتی فهمیدم کاری که میشده مجانی انجامش داد - ولی من به دلیل رودروایسی دادم غریبه انجام بده و از قبل طی کرده بود بیشتر از ۴ تومن نمیشه - برام ۷ تومن در اومده حرصم دراومد و میخواستم زمین و زمان رو به هم ببافم ( نه اینکه بگم خسیسم ٬ ولی زورم میومد به خاطر کار به این کوچیکی کل خرج هفته رو که چه عرض کنم کل خرج ۱۰-۲۰ روزم رو یه جا بدم ) تازه بماند که پول توی جیبم نبود و مجبور شدم توی اون سرما پا بشم برم جلوی بانک و به خاطر خرابی عابر بانک کلی توی برف منتظر وایسم . آخرشم که میری داخل بانک که بگی آقا چرا این قدر بی نظمین شماها . در بیان و بگن : نمیدونیم چرا هر وقت شما عجله دارین عابر ما هم خراب میشه !! (یادم اومد که آره این ۳ یا ۴ امین باره که توی این ماه من عجله داشتم ولی عابر بانک خراب بود . یکی اش اون ۳-۴ روز تعطیلی عید فطر بود که داشتم از گشنگی میمردم . یکیش هم اون هفته ای بود که ساعت ۵:۳۰ با یکی قرار داشتم و مونده بودم چه جوری به قرارم برسم . دفعه بعد هم ....) آخرش هم مجبور شدم برگردم خوابگاه و از یکی از بچه ها پول قرض بگیرم ولی هم توی بانک هم توی عکاسی غر زدم . به در و دیوار گیر دادم . از کارمندای بانک گرفته تا مشتری ها و منشی عکاسی چپ چپ بهم نگاه میکردن . به راستی که امروز از دنده چپ بلند شده بودم !!
خدا خدا میکردم که لااقل یکی توی اتاق بچه ها باشه که بره برام نهار بگیره . این یه مورد رو خوش شانسی اوردم . سر نیم ساعت هم باید نهار میخوردم هم نماز میخوندم هم میرفتم CD ام رو توی سایت خوابگاه بردارم هم .... بعدش هم که به یکی از بچه ها قول داده بودم که یه نرم افزاری رو براش نصب کنم و یه کاری واسش انجام بدم !! چون نیاز به رایتر داشتم گفتم میرم دانشکده ( البته قبلش باید دوربین رو میرسوندم دست یکی از همشهری ها . اصلا وقت نکردم باهاشون سلام علیک درست حسابی بکنم . مثل گاو سر زیر انداختم و رفتم ) هنوز داشت برف میومد . تازه برف هم روی زمین نشسته بود . یه چند باری توی راه نزدیک بود بخورم زمین ( از بس عجله داشتم ) دانشکده که رفتم دیدم توی سایت کلاس هست . از استاد کلاسشون اجازه گرفتم و نشستم پشت یکی از کامپیوترها . اول باید یه فیلمی رو پیاده میکردم و بعد با نرم افزاره روش دست کاری میکردم . بعد از کلی معطلی که فیلم رو ریختم روی سیستم . هر کاری کردم نرم افزاره نصب نشد ( البته زیاد هم اصرار نورزیدم چون پسورد admin میخواست و من مطمئن بودم که تا اون پسورد رو نداشته باشم کاری از دستم برنمیاد) حرصم در اومده بود . رفتم پیش مسئول سایت دانشکده . گفت امروز تا شب پشت سر هم توی سایت کلاسه و نمیتونه کاری واسم بکنه . گفت فردا بیا !! ولی من فردا کجام؟!! یا یزدم یا توی راه !!
مونده بودم توی سرما و برف بیام خوابگاه و کارم رو توی سایت خوابگاه انجام بدم یا برم تالار و منتظر بشینم تا شب بشه ؟!! ترجیح دادم برم تالار . حتی اگه شده به فیلم بسیج هم برسم که قرار بود ساعت ۱ توی تالار ۸ پخش بشه !! ولی وقتی وارد تالار ۸ شدم ظلمات بود و حتی جلوی خودم هم نمیتونستم ببینم . صندلی خالی هم پیدا نشد . به همین خاطر پا شدم رفتم بین تالار و نشستم کتاب خوندن !! یک ساعتی گدشت ! دست کردم توی جیبم و وای .... محکم کوبیدم به پیشونیم !! از ساعت ۱۲ تا حالا کلید سایت خوابگاه دست منه !! ( عمق فاجعه به قدری عظیمه که کسی باورش نمیشه امکان داشت من سرم رو از دست بدم ) کمدهای سایت متعلق به مسئولین و کارمندای خوابگاهه به همین خاطر به طور دائم کلید دست من نیست . چون نیاز فراوونی دارن به اتاق ... دوون دوون توی سرما پا شدم اومدم خوابگاه !! مسئل خوابگاه کلی چشم غره رفت ولی زود بخشید !! من از فرصت استفاده کردم گفتم حالا که بالاجبار اومدم خوابگاه یه بار اون کاری رو که با کامپیوتر داشتم رو هم انجام بدم . صبر کردم اول server بالا بیاد !! بعد یکی از سیستم ها رو روشن کردم و ... سه بار log off کردم چون یادم میرفت با پسورد admin وارد بشم . آخرش هم که بالاخره حواس پرتیم تموم شد هر چی گشتم CD ام رو پیدا نکردم . یادم اومد که CD رو توی دانشکده جا گذاشتم . حرصم در اومد . میخواستم گریه کنم ... اومدم شروع کردم به تایپ کردن !! گفتم بی خیال جشن شب !! من مگه چی کاره ام ؟!! اصلا جشن هم نمیرم !! توی این فکرا بودم که الهه اومد پیشم گفت : دختر کجایی داریم دنبالت میگردیم !! ساعت ۵ نشده برو تالار کمک بچه ها !! میخوام ببینم چی کار میکنی ....
قبل از اینکه یه دختر یزدی باشم . یک انسان هستم و آزاد !! بابا و مامان دارم و سه تا هم آبجی دارم . شاید داداش ندارم ولی این قدر بزرگتر دارم که نیازی به آقا بالاسر و وکیل وصی ندارم !! هر کاری میکنم هم به خودو اعتقادات خودم ربط داره !!! فکر هم نمیکنم تا حالا کاری کرده باشم که مایه شرمندگی بابام باشه چه برسه به مایه شرمندگی همشهری هام !! از همه کس انتظار داشتم به غیر از همشهری هام . چون فکر میکردم تنها کسایی که توی دانشگاه میتونن به خوبی درکم کنند اونا هستند . که الان فهمیدم در اشتباه بودم !! همه آدما از یه کرباسن !! خودخواه و مغرور و خودبین .... لااقل بگین من چه کار اشتباهی کردم که فکر میکنین مایه آبرو ریزی برای یزدی هام؟!!
حوصله ام سر رفته . امروز آخرین میان ترمم رو دادم . الان هم اومدم مرکز تا دلی از عزا در آرم ( خیلی وقته با کسی chat نکردم ) که اینم از بدشانسی هیش کی on نبود
بعدشم که meebo قاط زد . حرص کردم صفحه ام رو کوبوندم به هم (بستمش
) تازش هم الان باید خوابگاه باشم و به بچه هایی که میان سایت گیر بدم که " خانم chat نکن "
. خیلی نامردیه !! من پا میشم میام مرکز برای chat تا بهونه دست بچه ها ندم اون وقت بچه ها از فرصت استفاده میکنن و در غیاب من میشینن chat میکنن !!
بابا گیر چه آدمایی افتادم . آخرش هم کلی پشت سرم حرفه که مسئول سایت بهمان و ویسالی ... کاش میشد فیلتر کرد این meebo رو
اون وقت به قول بچه ها خودم اولین نفری بودم که دق میکردم![]()
میزارم نظر بدین فقط به خاطر حرف آبجیم !! ولی اونی که داره سر به سرم میزاره و سر کارم میزاره بدونه که وای به حالشه اگه بفهمم کی هست !! اعصاب مصاب کل کل هم ندارم !!
اگه اون یکی وبلاگ برای حرفایی بود که به شماها میزدم و برای mail هام و جواب اونا بود این یکی دیگه برای خودمه . خودِ خودم .... برام مهم نیست کی بهش سر میزنه ، کی نظر میده و چه نظری میده . مهم اینه که من حرف دلم رو میزنم تا سبک بشم تا خالی بشم . حرفایی که خیلی ها شاید دفعه اولشون باشه از من میشنون ، حرفایی که بیشتر وقتا رودررو نمیتونم بزنم ، حرفایی که هر وقت میخوام بزنم بلاخره یکی پیدا میشه بهم بگه "بچه مگه کله گنجشک خوردی؟" . میخوام حرف بزنم . چه چرند چه پرند ، این حرف دلمه . مشکلی دارین میتونین دیگه به وبلاگم سر نزنین . دیگه هم نمیخوام نظر بدین . مهم اینه که هر کی برام ارزش قائله و حرف دلم واسش مهمه گاه گاهی میاد و مطلبم رو میخونه . میدونین که آدرس وبلاگم رو هم همه کس ندارن (نمیخوام هم داشته باشن) پس از من انتظاری نداشته باشین و روی اعصابم هم راه نرین .... راستی مطلب قبلی ها رو هم حذف کردم . از این به بعد هم دیگه نظر بی نظر !!! اگه دوست دارین میتونین فقط خواننده باشین . نظر هم خیلی خواستین از طریق مسنجر بدین !! ( meebo رو هم دیگه چک نمیکنم)
یکی از هم اتاقیام وقتی صبح قیافه منو دید (زل زده بودم به برفای توی حیاط و میگفتم : " یعنی دیشب تا حالا این قدر برف اومده؟ " ) در اومد و گفت " تا حالا برف ندیدی ؟ توی یزد برف نمیاد نه؟!! " ولی من خندیدم و یاد سخوید و چادر مسافرتی افتادم .... یاد خیلی چیزای دیگه هم افتادم !!
صدای رحیمه میومد که پشت پنجره داد میزد (صدا که نیست برگ چغندره
):"منیـــر بدو !! میخوایم عکس بگیریم ". خنده ام گرفت از عجله خودم . منی که حاضر نیستم زود تر بیدار بشم و کلاس های ۸-۱۰ رو دودر نکنم ٬ زود مانتو پوشیدم و به جای کیف و کتاب دوربین رو برداشتم و زدم بیرون .... چه هوایی بود . کلی سرحال اومدم ....
دم دانشکده غوغا بود !! صنایعی ها ترکونده بودن !! انگار اون تعداد انگشت شمار دختر مکانیکی ها هم جایی بهتر از دم دانشکده ما پیدا نکرده بودن . من ٬ محدثه ٬ نرگس هم به اونا پیوستیم . البته من بیشتر فیلم میگرفتم تا بازی .... کم کم جمع شلوغ شد !! اختلاط به وجود اومد
. مامور حراست هم جلو اومد ولی ....؟!!! کلی حال داد وقتی همه بچه ها با گلوله های برفیشون افتادن دنبال مامور حراست
.....
یکی از پسرا گیر داده بود به محدثه یعنی هر گلوله ای میگرفت آخرش پرت میکرد طرف اون ... در اومد بهم گفت : " از من فیلم بگیرین تا به دوستتون برف بزنم " . منم بی خیال گفتم : " اذیت نکینین بچه مونو " . یادم نبود یک سال و اندی کوچیک تر از محدثه ام .... ![]()
۱۱ کلاس داشتم . قبل کلاس دم تالار دوباره غوغا شد . این دفعه دلیل غوغا ما بودیم ؟!! (ما سه تا وروجک) و یه عده بچه مکانیکی . بماند که چی ها شد ولی اون یه ذره آبروی باقی مونده من رو هم اون دو تا برباد دادند
.....
یکی داد میزد "هـــژیــــر" بعد یه گلوله برفی پرتاب میکرد طرف ما !! من فقط میخندیدم و دستام رو کرده بودم توی جیبم .... جای خیلی ها خالی بود ( اسم نمیبرم که اگه بخوام اسم ببرم حدود ۲۰ تا دختر و ۱۰ تا پسر رو باید نام ببرم ) ولی خداییش کلـــــــی کیف کردیما !!!!
آخر هفته خوبی داشتم . پر کار و شلوغ و خسته کننده . باورم نمیشد بی خیالی این قدر کیف بده . احساس سبکی میکردم . فکر نکردن به چیزایی که باعث رنج و عذاب روحی میشه - حتی اگه از ته دل دوستش داشته باشی . فکر کردن به اینکه میتونی آزاد باشی ٬ میتونی به کارایی دست بزنی که تا دیروز فکر میکردی حتی فکر کردن به اونا اشتباهه و تا حالا انجامش ندادی ٬ میتونی به چیزایی فکر کنی که ....
شبی با رفقا رفتیم اصفهان . اکیپی بودیم واسه خودمونا !! بزارین اول آمار بدم بعد بگم چی کار کردیم
از جمع ۸ نفرمون یکی ۸۲ ای بود ۲ تا صفری و ۵ نفر بقیه هم دوستای نزدیک من یعنی صفریای پارسالی (۸۴ ای) خوب این بود از ورودی . حالا میمونه شهر .... ۳ تا یزدی بقیه هم کاشونی ... ببخشید "کاشانی" . کلی کیفیدم . بهتره بگم بروبچز کیف کردن . من بدبخت که دست به جیب شدم و همه رو به صرف شام دعوت کردم " پیتزا علی بابا " . یه ذره هم (بعد هرگزی یادم نرفت دوربین رو ببرم) یادم باشه روز معارفه یزدی ها دوربین رو ببرم . کلی لوده بازی دراوردیم . یه اکیپ ۸ نفره همه هم سنگـــین
ولی شیطون
هر کی مارو میدید فکر میکرد چیزی خوردیم .... باید زود برمیگشتیم ( به خاطر اینکه چهارشنبه نوبت من بود برم سایت ولی به دلایلی نرفتم
آزیتا یک هفته جریمه ام کرد که من بیام سایت
)
بعد از ظهری تو اتاق رحیمه یه سوال پرسیدم ولی چون همه سوالم رو جدی نگرفتن کسی بهش جواب درست حسابی نداد فقط یه کم مسخره ام کردند که منیر دوباره شروع کردی؟!! ولی همین سوال باعث شد برگشتنا بچه ها کل کل حسابی بکنن . راستی نظر شما چیه : از بین کسی که " شما دوستش دارین " و کسی که " شما رو دوست داره " کدوم رو انتخاب میکنین ؟
حوصله ام داره سر میره !!! میخوام با یکی بچتم . ميخوام chat كنم ، ميخوام chat كنم ، ميخوام chat كنم ، ميخوام chat كنم ، ميخـــوام chat كنـــم ، ميخــــــــوام chat كنــــــــم .... ولي نه ! نه! نميخواممممممم ! نوچ ! نميشه ! الان خوابگاهم : " chat ممنوع "
اِ هِ اِ هِ اِ هِ اِ هِ اِ هِ اِ هِ اِ هِ اِ هِ ... ميخوام برا يكي غر بزنم ؛ نق بزنم ، غر بزنم ؛ نق بزنم ، غر بزنم ؛ نق بزنم ، غر بزنم ؛ نق بزنم ، غر بزنم ؛ نق بزنم ، غر بزنم... اِ هِ اِ هِ اِ هِ اِ هِ اِ هِ اِ هِ اِ هِ
5 تا از 6 تا ميان ترمامو دادم . يكي از يكي گند تر !! فكر كنم آخرش مجبور بشم يه 4 واحد رو حذف كنم . يه 4 واحد رو امتحان ندم 6 واحد هم كه تكراري دارم اگه پاس نكنم خاك بر سرمه اون 6 واحد باقي مونده هم احيانا ميوفتم ميمونه 1 واحد عملي كه اونو بايد برم كوه سيد محمد و انجام بدم ....
این سومین باری بود که استاد متلک آبدار بهم میگفت ولی من هم چه کسی ؟!! از رو نرفته ام هنوز ... خوب چی کار کنم صبح ها خیلی برام سخته دقیق ساعت ۸ سر کلاس باشم . تازه همینی هم که میرم کلی روی چشمام و بدنم فشار میارم که تحمل کنم و سر کلاس خوابم نبره !! اگه داداش حامدم بود میگفت : " آدم عاشق که نباید این طوری باشه ؟ عشق واقعی عشقیه که به آدم نیرو بده و تحرک ببخشه . عاشق واقعی کسیه که به خاطر شور و وجد عشقش ساعت ۶ از خواب پا بشه و با کمال صبر صبحانه اش رو بخوره و زود تر از هر کس دیگه ای سر کلاسش حاضر باشه و .... " و من باز جوابش میدادم که : " کی گفته من عاشقم ؟ خودم هم قبول ندارم !! " ... عشق رو میگفتم یا خواب رو یا کلاس رو ؟ ( این تیکه به تقلید از کتاب "من او" بود !! )
خسته ام . از خودم خسته ام . از دنیای اطرافم و از دوستان بی معرفتم خسته ام . حوصله هیچ کاری رو هم ندارم .... سرم داره سوت میکشه !!! از دنیای مجازی و اینترنت هم خسته ام . از هر چی رابطه مجازیه بیزارم .اصلا حوصله هیچ چیز رو ندارم ... قرار بود تا یه هفته ترک کنم ولی دو روز بیشتر تحمل نیوردم . میخوام بیشترش کنم ٬ تحملم رو میگم . امروز دوباره یه کار دانشجویی بهم پیشنهاد شد ولی زود ردش کردم . بهتره بیشتر به فکر درس باشم . هدف من از اومدن به دانشگاه چی بود ؟ کسی میدونه؟ من که نمیدونم !!
گفتم : نظرها رو که فقط خودم میخونم پس بهتره کسی ندونه کی مطلب آپ کردم . این جوری هیجانش بیشتره
راستی چرا این قدر بی خبری آزار دهنده هست ؟!!
نمیخوام در این مورد فعلا بحثی بکنم پس لطفا به مطلب قبلی جواب بده چون واسم مهم تره !!
دقت کردین هر وقت من حالم بده میام و وبلاگم رو UP میکنم؟
این چند روز با چند نفری در مورد عشق بحث کردم ( دلم میخواست حوصله داشتم و تمام اعتقاداتم و حرفای دلم رو در این زمینه مینوشتم ) نمیدونم چرا گاهی قاط میزنم و عاشق میشم ![]()
سرشب اصلا حالم خوب نبود . ساعت ۹ شب چشام دیگه با چوب کبریت باز مونده بود . از سر درد داشتم میمردم . شب تب کردم . دائم کابوس میدیدم . بدنم از کوهنوردی صبح کوفته شده بود . ناله میزدم و از اینکه این قدر احمقانه دلبستم شکایت میکردم ...
باورم نمیشه این قدر عوض شده باشه . عوض شدن + گونه
هر قدر هم بگذره هر قدر هم بیشتر آزارم بده بیشتر دوستش خواهم داشت . کتاب رهنمون رو باز کردم جملاتی در مورد عشق خوندم : رنجیست شیرین . واقعا این شکلیه ؟! نمیدونم! اصلا نمیدونم عاشق شدم یا .... ![]()
هیچ کی نیست که تجربه اش بیشتر باشه؟ هیچ کی نیست که بتونه کمکم کنه؟ لااقل راهنماییم کنه!! بگه عاشق شدن چه شکلیه ؟ یه ذره تسکینم بده !! یه ذره بهم امید بده !!
این دفعه نمیخوام فقط نظرات رو بگی . میخوام باهام حرف بزنی! فقط با خودم!!!
امروز روز بدي بود !!اصلا چند روزي است که داره بد پيش ميره برام . امروز که ديگه رو شاخش بود !!
ديشب نه ! پريشب با بچه ها رفتم دم بانک تا پول بگيرم . خداييش وقتي از دور متوجه شدم که "کهربا" (ديدم اگه بگم مجتبي .ق خودم هم با اون يکي مجتبي اشتباهش ميگيرم به همين خاطر ترجيح دادم به اسم مستعار صداش بزنم) هم کنار عابر بانکه خيلي جا خوردم . حتي نزديک بود جيب عنکبوت بسته ام رو بي خيال بشم و راهمو کج کنم و برگردم . ولي خودم رو زدم به بي خيالي , بي خيال از اينکه يه حرفايي داشتم براي گفتن و شنفتن . سعي کردم به روي خودم نيارم که صبح بعد از کلاس C يه جورايي در رفتم . حتي به روي خودم هم نيوردم که اين يارو رو ميشناسم ... وقتي با هم رو در رو شديم ناخودآگاه سلام کردم و ... حرفاش باعث شد که شک من تقريبا به يقين برسه . درسته که تا حدي از اين شک به ستوه اومده بودم و اون شب تا حدي مطمئن شده بودم ولي ... خيلي ناآروم تر شدم
. به خصوص آخرين جمله اي که گفت و رفت . درست مثل دفعه اول از حرکتش شوکه شده بودم و حتي معني کلمات رو تا 5 دقيقه بعد ترش درک نميکردم
. تصمیم جدی گرفتم غریبه ۶ رو بنویسم و تا حدی هم نوشتم .... به زودی !!
ديروز کلي با "داداش حامد" ام حرف زدم . در مورد اتودم , s.n و مديد !!
قول داد شیرینی (سور دامادی) بهمون بده
. گفت براش مسئله ای نیست که ما ( من و رحیمه) رو ببره سلف آزاد ولی ما خودمون کوتاه اومدیم - به فکر جیب داداشمون بودیم
- به همون شیرینی راضی شدیم
ديشب مراسم معارفه کاشوني ها بود ٬ بد نگذشت ولي بيش از حد خسته شدم (يکي بگه آخه دختر يزد رو چه به کاشون؟) يه اتفاقايي افتاد که حرص من رو در اورد ولي با اين حال اين مسئله اي نبود که بخوام به خاطرش اعصابم رو خورد کنم ....
امروز با "بابا سجاد" ام چتيدم (ميگم بابا چون خودشون بهم گفتن که من دخترشونم . البته نميدونم از چه لحاظ گفتن , چون نه سنشون اين قدر از من بيشتره نه عقلشون !!!
) هر دو تامون روي اعصاب هم راه رفتيم . فاجعه بود ... باورم نمیشد یه روز بابا سجادی که این قدر شنگوله و من هم با حرف زدن باهاش این قدر دل شاد و شارژ میشم این قدر برام اعصاب خورد کن بشه ... داشت گریه ام میگرفت
. اصلا دوست نداشتم ماجرایی که بین من و احسان.د اتفاق افتاده بود دوباره تکرار بشه . سعی کردم زود کوتاه بیام ولی مثل اینکه این دفعه این من نبودم که لج میبردم این دفعه یکی دیگه میخواست با لجبازی حرص منو در بیاره که موفق هم شد . آسمون هم مثل من گریون بود . زیر سقف سیمانی مکانیک وایسادیم و کلی چشم غره بقیه رو تحمل کردیم ولی خدا رو شکر خیلی از سوء تفاهم ها رفع شد . با این حال بیشتر از قبل اعصابم داغون شد ....
بعد از ظهری هم مراسم کانون پنجره بود . تا حدی دلم نمیخواست برم . چون همه کانون رو بچه یزدی ها پر کردن ولی به اصرار بچه ها رفتم (به قول جمیله کاش نمیرفتم) . حتی میلاد.م هم فهمید که من حالم خوش نیست ... (آخه مگه من چه ام بود؟!!)
شبی نوبت من بود سایت . آخه دیشب آزیتا مجبور شد جای من وایسه !! به خاطر اینکه دیشب دائم فیلم برداری میکردم نصف بدنم فلج بود و صبح هم که هیچ کدوم از کلاسام رو نرفتم (تا ساعت ۱۱ خواب مرگ رفتم) وای به حال فردا !! معلوم نیست تا لنگ ظهر میخوابم یا تا لنگ شب ؟!! تازه یه خورده هم گلو درد دارم . احیانا چون پنجره سایت بازه سرما خوردم
. فقط خدا رو شکر که فردا رو دیگه کلاس ندارم ولی کار زیاد دارم . از راه اندازی پرینتر سایت گرفته تا چک کردن کامپیوتر ها و خطوط اینترنتش ...
دوستان التماس دعا ... بگین خدا یه جو عقل بهم بده . نکنه به خاطر دعای شماها یه چیزی به من برسه !!!
بازم باید بگم ؟ نظراتتون رو فقط من میخونم
دیشب یه اتفاقایی افتاد و به قول اون دوستم - که گاهی وقتا خیلی خیلی از دستش ناراحت میشم ولی زود از دلم در میاد - باعث شد که نون من تو روغن باشه !!!
یه سایت بود توی خوابگاه ۱۰ برای ارشد ها و یه سایت توی خوابگاه ۹ برای کارشناسی ها . تا اونجایی که همه میدونن این دو تا سایت فقط نرم افزار بود . البته سایت کارشناسی روی هم ۵ تا کامپیوتر داشت که همیشه ۲ تاش خراب بود و اون ۳ تای باقی مانده هم گاه گاه قاط میزد و فایلها میپرید
.... خلاصه کلام دیشب سایت کارشناسی راه اندازی شد از ۷ شب تا ۱۲ شب ولی این بار متفاوت با هر سال
: تعداد کامپیوتر ها ۸ تاست که ۳ تای اون به اینترنت وصلند و هرکی که میخواد ازش استفاده کنه فقط یک ساعت میتونه از قبل رزرو کنه ( درسته که کمه ولی همینش هم غنیمته ) خوب حالا میپرسین کجای این نون و روغن داره !! زیاد معطلتون نمیکنم : نونش همینه ٬ که ما توی خوابگاه امکان دسترسی به اینترنت داریم و روغنش ٬ اینه که من یکی از دو مسئول سایتم
. یک روز در میون نوبت منه ....
خدا به خیر گردونه عاقبت این کار دانشجویی رو !! ولی یه حسن دیگه هم داره .... همون طور که خیلی هاتون میدونین من تابستون یه جا کار میکردم و کار تایپ دو سمینار پزشکی رو برعهده داشتم . رئیس اونجا - بماند که کیه - از کار من راضی بود . به طوری که یک سمینار دیگه هم تحویل من داد و بهم گفت : "عیب نداره تا هر وقت میخواد طول بکشه . مهم اینه که این سمینار تایپ بشه" خوب من هفته ای ۱۷-۱۸ ساعت اجبارا توی سایتم (چه اجبار شیرینی
) خوب میشینم تایپ هم میکنم
این جوری میشه ۲ تا کار دانشجویی هم زمان ...
حتی اگه من رو هم بزنین ولی بازم میگم : نظراتتون رو فقط من میخونم ![]()
من امشب چه ام شده ؟ چرا گریه ام بند نمیاد ؟ چرا الکی اعصاب خودمو خورد میکنم ؟!! ای خدا !! این دیگه چه نوع امتحانیه ؟ مطمئن نیستم که بتونم سرفراز بیرون بیام ....
هیچکدوم از نزدیکانم دیگه نیستن تا باهاشون حرف بزنم . احساس میکنم نیاز دارم با یکی حرف بزنم .... احساس میکنم هر نوع حرف زدنی حتی حرف زدن با آقای حامد.د هم کلی آرومم میکنه . ولی حیف که هیچ کس نیست . بچه ها همه رفتن خونه هاشون ولی من هنوز نرفتم و قرار هم نیست برم . برم که چی بشه ؟ بیشتر اعصابم خورد بشه ؟ بیشتر ناراحت بشم از اینکه بابام بهم اعتماد ندارن . بیشتر مامانم از این ناراحت باشن که چرا ما این جوری هستیم ؟!!
میخوام برم امامزاده . خیلی دلم تنگه . امشب دیر شده ولی شاید فردا برم . لااقل یه جا رو داشته باشم که روز عیدی بتونم با یکی عید دیدنی کنم ... انشاءا... صاحب خونه هم بهم عیدی میده !!
دلم میخواست یکی پیدا میشد تا بتونم براش تعریف کنم که دیروز چی کارا کردم !! و چند تا سوتی دادم
یا حتی امروز خدا چند بار نشونم داد که دوستم داره
کوئیزای امروز رو چه شکلی دادم . کیا رو دیدم . با کیا حرف زدم . چی شندیم . چی خوردم .... ولی حیف که هیچ کسی نیست که حرفای من مهم باشه براش . مگر نه امروز کلی حرف داشتم و کلی میتونستم فک بزنم .... در مورد دیروز صبح بعد از کلاس معادلات و اون سوتی ای که جلوی امین.آ دادم
و یا حتی اتفاقات بعد از ظهر و حرفایی که بین من و آقای حامد.د رد و بدل شد . و یا افطاری دیشب و پشیمون شدن ما از اینکه سال دیگه به افطاری مکانیکی ها بریم
و شب که من بعد از ۲ شبانه روز هیچی نخوردن ٬ تونستم یه ذره تخم مرغ بخورم و تا الان هم تخم مرغه کار خودش رو کرده (انرژی سوزونده) . و اون خواب سنگین که خداییش بعد از یک هفته بد خوابی حسابی بهم چسبید . امروز صبح که طبق روال همیشگی دیر رفتم سر کلاس ولــــــــی کوئیزمو خیلی خیلی خوب دادم (حتی بدون توجه به اون برگه تقلبی که آقای علی رضا.ز بهم دادن) کل بعد از ظهر علاف بودم (علافی در اون حد که کلاسهام رو میرفتم و بین کلاس ها چون برنامم سوراخ سوراخه میومدم سایت) و بعد از ظهر که باز کوئیز فیزیک ۱ داشتم و نمیدونم چرا احساس میکردم قلبم داره میاد تو دهنم . شاید به این خاطر بود که میدونستم به مدت ۷-۸ ماهه که لای جزوه فیزیکم باز نشده ولی با این حال خوب دادم . با اینکه تا ساعت ۵:۲۰ وقت داشتیم ولی ۵ به اشتیاق دریافت PM از یکی پا شدم اومدم سایت .... اشتیاقم خوابید . دل نازک و شیشه بلوریم
هم شکست .
هنوز نرفتم افطار . موندم میرم خوابگاه با اتاق خالی و ... چی کار کنم ؟ چه جوری با اون تنهایی که همیشه دنبالش بودم حال کنم .... فکرش رو بکن : ۴ روز توی اتاق تنهام . خودم هستم و خودم !! کلــــــــی میتونم کیف کنم واسه خودم ...
واییییییی چه سبک شدم !!! باورم نمیشد این قدر محتاج حرف زدن باشم. فقط حس میکردم باید با یکی حرف بزنم . خودش نخواست ٬ به من چه؟!!! من هم مجبور شدم اینجا حرفمو بزنم .
نیازی هست بگم؟ نظراتتون رو فقط ....
یه پست جدید تایپ کردم ولی مطلبم پرید !! دیگه حس تایپ کردن نیست ... ولی این قدر بدونین که دلم خیلی گرفته ٬ دو روزه کارم شده توی تنهایی گرییدن و توی جمع با همه جوشیدن .... با اینکه خیلی دوست دارم ولی با این حال خیلی خیلی تنهام . میخوام بعد از پست این مطلب برم امام زاده ٬ تنهای تنها . شاید تا افطار موندم . دوست دارم برم اونجا و خودم رو خالی کنم ....
راستی مطلب قبلی های این وبلاگ رو مثل روال همیشگی بعد از یه مدت ثبت موقت کردم . آخریش رو هم که جا گذاشتم به خاطر این بود که بعضی ها هنوز نظر خودشون رو در مورد داستانم ندادند و من منتظر نظراتشون هستم . تیتر وبلاگم رو هم مثل اولش کردم .... اینم که میبینین اینجا مطلب پست کردم به این خاطر هست که دیگه توی اون یکی وبلاگم احساس راحتی نمیکنم . میخوام ببینم چند نفر به ذهنشون میرسه که از این به بعد من مطلب اصلی هامو اینجا میزنم؟!!
(مثل همیشه نظراتتون رو فقط خودم میخونم)
الان بیشترین چیزی که فکرمو مشغول کرده و دوست دارم برای یکی تعریف کنم قضیه ماجراییه که تقریبا پارسال همین موقع ها اتفاق افتاد و بدون اینکه خودم بدونم یه سوتی بزرگ محسوب شد برام . ماجرایی که تا الانشم به همین خاطر خیلی ها بهم سوء ظن دارن یا برای بعضی ها سوء تفاهم ایجاد شد (بهتره کشش ندم و شروع کنم) برای اینکه بتونین کاملا مطلب رو در یابین کافیه با خانواده من آشنایی داشته باشین . نه از نظر عقیده بلکه از نظر روابط داخلی .... (از حالا معذرت میخوام بابت اینکه همه شخصیت های داستانم رو با اسم کوچیک صدا میزنم)
(راستی نظراتتون رو هم خودم فقط میخونم)
۳/۲۳
تازگی ها بی حوصله تر از همیشه شدم و تا حدی لاغر تر . دنبال کسی هستم که بتونم بهش اعتماد کنم و حتی المقدور تکیه . احساس میکنم سرم داره از درد میترکه ولی هنوز نمیتونم داد بزنم و کمک بخوام .
۴/۳
تموم شد . همه چی رو خودم با دست خودم خراب کردم . تصمیم گرفتم فراموشش کنم. برای این کار نیاز به کمک دارم ولی .... قرار شد هر وقت دوباره یادی ازش کردم دربارش بنویسم . این جوری کمتر بهش فکر میکنم . چون من عادتمه که روی چیزایی که نوشتم بر نمیگردم . همین . کسایی که توانایی کمک دارن بر خیزند .....
سلام . امیدوارم حال همگی خوب باشه . دلم میخواست باهاتون درد دل کنم . گفتم کجا بهتر از اینجا ؟!!
امروز صبح زود منتظر تلفن مامانم بودم . زنگ زدن به موبایل دوستم . یه تک زنگ کوچولو (یعنی این طوری به نظر میرسید) انتظار داشتم بازم زنگ بزنن . که نزدن. دلم گرفت . داره کم کم یادشون میره دختری هم این سر دنیا دارن ....
صبح رفتم اداره خوابگاه ها . در رابطه با دعوای دیشب و مزاحمتای تلفنی صحبت کردم . میخوام یه آشی بپزم که .....
ظهر کلاس تقویتی تربیت داشتیم !!! خنده داره نه؟ ولی بعد هرگزی خوشم اومد از کلاس رفتن....
بعد از ظهر اولین حقوقمو گرفتم . برای بچه ها شیرینی خریدم . به قول یکی "تا حقوقه کمه شیرینی خریدی که انتظار شام نداشته باشیم؟" . همون طوری که الکی الکی با فاطمه قهر کرده بودم . آشتی کردم . ولی تا ازم معذرت نخواد قرار نیست رفتار بدش از دلم بیرون بره....
شبی رفتیم دم در اتاق بچه ها . تبلیغ یکی از بچه ها برای انتخابات صنفی . آخه فردا انتخاباته و منم بهش قول دادم برم سر صندوق.
الانم که اینجام . اصلا انگار صبح تا حالا هیچ کاری نکردم . انگار فقط پای کامپیوتر بودم . وبلاگ گردی کردم . با چند نفر چت کردم . که اغلبشون به دعوا ختم شد . چون دل و دماغشو نداشتم . برای یه دوست مجازی یه تحقیق انجام دادم . الانم که حال یکی رو گرفتم که خودم خیلی از این بابت ناراحتم . همه این وقت تلف کردنا و حال گیریا فقط واسه این بود که تا حدی دلم گرفته بود .....
عوضش با آبجیم چت کردم و اون وقت بود که دلم باز شد . به قول خودش " اِقَ"
چه روز گندی بود . شاید بد شروع شد . با نم گریه دلخوری . ولی بد تموم نشد . با نم گریه شوق.
استرس دارم.احساس میکنم دل و رودم داره میاد تو دهنم .بعد از ظهری با اون یارو که قرار داشتم . میخواست در مورد شرایط کاری وساعت تدریس و .... صحبت کنه. نمیخوام داستان بگم . ولی قرار شد به همین زودی کار رو شروع کنیم . حتی نزدیک بود امروز رو هم برم به یه نفر درس بدم. ولی نمیدونم از خوش شانسی بود یا بد شانسی که جور نشد. ولی مطمئنا فردا باید برم .....
شاید حق الزحمش کم باشه (که برام مهم نیست) ولی همین که یه کاری یه مسوولیتی دستم باشه خودش خیلیه . لااقل باعث میشه احساس کنم منم کسی شدم و یا حتی ایم مسوولیت شاید از اعتیادم بکاهه . جاش بد نیست . بد که چه عرض کنم عالیه: دم دروازه تهران ٬ کنار ایستگاه اتوبوس دانشگاه . قرار شد ریاضی و هر چی بهش مربوطه رو درس بدم .
اه.... هیچکی نیست باهاش حرف بزنم. غریبی بد دردیه. میدونم الکی استرس دارم ولی بازم لازمه با یکی حرف بزنم (خنده داره اگه بگم استرس این موضوع به انداره استرس کنکوره واسم). به خصوص اینکه فکر میکنم درس ریاضی اول دبیرستان رو فراموش کردم . کتاب هم که تو این برهوت گیرم نمیاد که یه شبه مرور کنم . میترسم فردا از ...... هم کمتر بلد باشم.فعلا حسش نیست تایپ کنم. کاش یکی on بود باهاش چت میکردم (کاشکی رو کاشتن سبز نشد) اگه بازم دلم گرفت میام .....
راستی این طور که بوش میاد حالاحالاها نمیتونم بیام ولایت . شاید حتی فرجه هم نتونم بیام. با این درد تازه چه کنم ؟
حدود دو ساعت مونده به سال تحويل ..... دارم به اين فكر ميكنم كه تو اين يه سال اخير چي كارا كردم . اصلا چه كارايي كردم كه نبايد ميكردم و چه كارايي نكردم كه بايد ميكردم . يادم مياد آخرين روزاي سال 83 حدود يه سال و چند روز پيش بود كه خيلي از دست بچه هاي مدرسه ناراحت شدم . اين مهم نيست مهم اينه كه خودم فكر ميكنم همه اينا باعث شد بهشون نزديكتر بشم . خواه يا ناخواه كسايي به اين موضوع ربط پيدا كردن كه هنوز مطمئن نيستم از احساسم نسبت بهشون .
ولي الان هر چي فكرش ميكنم يه سال گذشته بهترين دوران زندگيم اگه هم نباشه بهترين دوران تحصيلم بود .... كنكور هم واسه خودش عالمي داره ها!!!
پارسال از نظر مقطعي سه دوره بود برام . قبل از كنكور بعد از كنكور و دوران دانشجويي .....
همين ديروز بود وقتي داشتم اتاق تكوني ميكردم (يا به عبارت بهتر محبوبه در كني) بين كاغذ باطله ها به چند ورق كاغذ رسيدم .... ورق باطله هايي كه چك نويس بود ولي من به عنوان دفتر (برگه) خاطره ازشون استفاده ميكردم . آخه عادت دفتر رو ندارم . هر وقت فكري از ذهنم خطور ميكنه رو كاغذ مينويسم .... يادمه اون وقتي كه داشتم رو اون كاغذهاي مذكور مينوشتم . اصلا حال خوشي نداشتم . از همه بچه هاي مدرسه زده شده بودم . به خاطر حرفاشون به خاطر رفتارشون و شايد هم به خاطر خودم كه با همشون فرق داشتم و نميتونستم مثل اونا فكر كنم . ديروز وقتي نوشته هامو خوندم خندم گرفت . اشك تو چشام جمع شده بود . خوشحال بودم از اينكه خاطره هاي خوشمون مونده و ناراحت از اينكه خيليهامون واقعا ازمون دور شدن .
به يه جمله رسيدم كه هنوزم كه هنوزم قبولش دارم . وقتي به خودم خطاب كردم : منيره تو هنوز بچه اي ....
يادمه اون 3-4 هفته آخر درست همراه بود با انتخابات رياست جمهوري . چه شوري داشتم واسه خودم . به معناي واقعي خل شده بودم . تازه فهميدم يكي دو سال اخير الكي الكي به چيزي علاقه مند شده بودم كه نه برام آب بود نه نون ....
كنكور رو هم به يه جبري دادم . بعد از كنكور ديگه واقعا اون جو واسم مرد . تابستان جالبي بود واسم : كلاساي پژوهشگاه و سر زدن به بحثگاه كه باعث شد بهتر خودمو بشناسم و ..... (بي خيال ، ياد آوري نميخواد)
بيرون رفتن با برو بچ كه همش باعث شد دوباره ذهنيتم نسبت بهشون برگرده و خيلي چيزا رو بفهمم كه تا حالا نميدونستم .....
گذشت دوران خوش دانش آموزي در يك آن تموم شد . به قول يكي فرق دانش آموخته و دانش آموز در چند ساعته و اونم تو كنكور خلاصه ميشه ، نه من اينو قبول ندارم فرق دانش آموخته و دانش آموز تو يه مقطعه و اونم دقيق تابستان بين پيش دانشگاهي و سال بعدشه . بدون توجه به اينكه قبول بشي يا نشي. چون هر چه كه هست مهم اين بود كه فارغ التحصيل شديم . حتي به قيمت دور شدنمون ....
هفت سال . هفت سال كم نيستا . آدما تو اين هفت سال ميتونن هزاران هزار بار به هم دل ببندن و من بستم به همه دل دادم درسته شايد بعضيا هديمو باز نكرده پس فرستادن ولي بقيه چي؟ هنوزم كه هنوزه گوشه گوشه دلم جا داره براي .....
شروع شد دوران جديدي از تاريخ زندگيمون شروع شد . كنار اومدن با موقعيت جديد خيلي سخت بود . خيلي خيلي سخت بود . يكي ميگفت صرف بودن در دانشگاه خودش خيليه .... شايد راست ميگفت . هنوز رو خيلي از حرفاش بايد فكر كنم كه نكردم . گفتم سخت بود خيلي سخت . خيليا خواستن كمكم كنن ولي تا خودم نخواستم نتونستن .... بايد صبر كنم ببينم اين دوران چه جوري ميگذره . ولي مطمئنا ميگذره !!
اين بود از خلاصه كرده هام يا بهتره بگم شده ها . چون من هنوز از خودم و كارام نگفتم .
خيلي چيزا بود كه بايد ميگفتم ولي نميدونم چرا يهو دهنم بسته شد . همون طور كه يهو باز شد . شايد از همون اول گفتنشون اشتباه بود . خودش كه بهم اطمينان داد نه قرار نيست پشيمون بشم ولي بازم افتادم توي ترديد . ترديد اينكه تا چه حد كاراي گذشتم اشتباه بوده . چه كارايي رو نبايد ميكردم و كردم و چه كارايي بايد ميكردم و نكردم .....(دوباره برگشتم نقطه اول)
خوب زيادي از خودم گفتم شايد بهتر باشه بقيشو بزارم واسه بعد.....
سر سفره هفت سين يادي هم از من بكنين ( سبزه رو نشون بگيرين تا يادتونو من نره ). عيدتون هم مبارك . انشاء ا... موفق و پيروز باشين . عيدي هم طلبتون و طلبم.
فعلا بدرود تا درود
دیگه احساس دلتنگی نمیکنم. سنگامو با بابام وا کندم .برای بار n ام تصمیم گرفتم با همه چیز خداحافظی کنم ولی باز بدون خداحافظی برگشتم .... احساس میکنم سبک تر شدم و از همیشه بیشتر تنهایی رو حس میکنم. نمیدونم برا چی نفس میکشم . فقط میدونم فعلا جز این کار دیگه ای نمیتونم بکنم ....
شاید راست میگفت . من آدم بدبینی هستم . لااقل نسبت به آینده خوش بین نیستم . فکر میکنم خیلی چیزا رو فهمیده بود ولی من نمیخواستم به حرفاش گوش کنم ....
جدیدا یه نفر خیلی ذهنمو مشغول خودش کرده. همونی که به شدت دلشو شکستم و الان اون یارو به شدت نیاز به مشاوره داره . یعنی در اصل رفته پیش روان پزشک و دکتر هم براش قرص تجویز کرده ... نمیدونم از دست من چه کاری بر میاد !!؟؟اصلا نمیدونم تا چه حدش تقصیر منه ؟ میخوام خودمو بزنم به بی خیالی ولی همه چیز که با بی خیالی حل نمیشه .... براش دعا کنین. خیلی خیلی مدیونشم.
توی زندگیم خیلی اشتباه کردم و الان هم فقط عذاب وجدان واسم مونده .الان فقط دنبال یه جا میگردم که بتونم خلوت کنم و دنبال یه دوست هستم که بتونم بهش اعتماد کنم . که فقط من نباشم که اونو بخوام اونم ....
فعلا قسمت نظرات رو میبندم و بنا رو بر این میزارم که منو فراموش کردین.
در اوج بودم که یه مزاحم منو انداخت دو پله پایین تر.... همونجایی که پله ها سست تر میشه. همون جایی که اطمینان از آدم صلب میشه . همون جایی که من هر چند وقت یکبار با ترس ازش میگذرم.
جدیدا بیش از حد قدم میزنم . بیش از حد میخوابم . بیش از حد فکر میکنم (آره فکر کردن هم حدی داره) و بیش از حد .... میخوام تنها باشم و تا میتونم فکر کنم . به زندگیم فکر کنم ٬ به اهدافی که هنوز نیافتمشون ٬ به گذشته ای که گمش کردم ٬ به آینده ای که ازش مطمئن نیستم ٬ به حالی که هرچی میگذره بیشتر میفهمم بی حاله ....
تفریح جدید پیدا کردم. وب گردی و اینترنت هم واسه خودش عالمی داره. مرض جدیدی اومده سراغم، فوضولی تو اینترنت.... باور کنین خیلی کیف داره. اونم وقتی در مورد کس خاصی باشه و مطمئن باشی خود یارو هم این کارست ....
خیلی حرفاست که فکر میکنم باید بگم . ولی.... باز اون ترس ٬ باز اون اطمینان ٬ باز اون حس عجیب نمیزاره.قسمت نظر رو میبندم تا بتونم فرض رو بر این بزارم که گوش بقیه مثل دهن من بسته شده ....
امروز روز اول کلاسا بود . فیزیک ۱ کلاس ۱۷۰ نفره فقط ۴۰ تا ۵۰ نفر اومده بودن. تازه مرجع درسیمونم عوض شده. به جای هالیدی باید لیتهلد بخونیم (نگم خدا چی کارشون کنه). معادلاتم داشتیم. استادشم همون یارو هست که آموزش نرم افزار mathematica5 رو واسمون نوشته بود ٬ استاد بیژن طائری. تا حالا مشکلی ندیدم تو درس دادنش فقط یه کم مسلط نیست ٬ همین. که اونم کم کم حل میشه.... بعد از ظهرم c دارم. شاید این درسمو حذف کنم . چون برنامم خیلی سنگینه.
خوب سرتون رو درد اوردم ٬ نه؟ (عیبی نداره بزرگ میشین یادتون میره)
ولی فکر کنم میرفتم هم بد نبود . حالا به منم بد نگذشت . رفتیم خونه مامان بزرگ . اولش مهدی گیر داد بیا بریم . (توجه داشته باشین ٬ بریم) این قدر گفت تا ساعت ۶:۳۰ من موضوعو تازه به بابایی گفتم. ولی یه نه ای گرفتم که خودم پشیمون شدم که چرا اصلا گفتم. تا آخر شب هم بچه ها دوربین جدید مهدی رو امتحان میکردن . به من هم گیر دادن و میخواستن ازم عکس بگیرن . ولی باز مثل همیشه مرغ یه پا داشت .....خوب چی کار کنم از عکس خودم بدم میاد. تازه این که چیزی نیست از صدای خودم هم بدم میاد .
***
دارم برمیگردم. فردا شب بلیط دارم. از دیروز رفتم تو فکر جمع و جور کردن برنامه هام . موندم اونجا که میرسم چی کار باید بکنم. آخه ترم دو داره شروع میشه ولی من هنوز خبر ندارم نمره های ترم یکم چند شدم . شنبه هم که ثبت نامه و اول بد بختی...... گفتم که بدنین . که اگه میخواین بیاین خداحافظی یهو به خودتون نیاین و بفهمین کار از کار گذشته.غصه نخورین چون میدونم خیلی دوسم دارین زود بر میگردم خیلی زود.( به تو میگم آبجی بی معرفت٬ که هنوز چیزی نشده داری از خونه بیرونم میکنی)
هم خودم هم خوش قاط زديم (بيشتر خودم).چه كنم هيچ وقت نميتونم با كنايه حرف نزنم . آخرش نفهميدم چمه؟خيلي چيزا ميخواستم بهش بگم.... گفتم . ولي چه فايده داشت!؟ هر دومون گيج تر شديم
ولي خيلي وقتا ميخواستم ازش به خاطر خيلي چيزا معذرت بخوام ولي نميتونستم . الان با اينكه ميدونم به وبلاگم سر نميزنه ولي باز ميگم :
دارم اميد عنايتي از جانب دوست كردم جنايتي و اميدم به عفو اوست
امروز هم ته تغاریه از ذوق من رفته بود اتاقشو مرتب کرده بود ٬ صندلی ها رو چیده بود ٬ یه خورده هم تنقلات از یخچال و کمد کش رفته بود و خلاصه شبی ماها رو مهمونی دعوت کرد . اونم چه مهمونی ای؟ مهمونی شاهانه تو اتاق یه بچه ۷ ساله. جبران اون یک ماه گذشته رو امشب خندیدم ....
موندم چه جوری برای ماه ای که در پیش دارم برنامه بریزم . آخه دیگه درسم ندارم که بشینم درس بخونم. میمونه دیداری با دوستان و اقوام.(قوام که قراره اجمالی بیست و هشتم به بعد ببینم. دوستانم که هماهنگ کردنش کار حضرت فیله.) و یه کار دیگه که اون لازمه بعضی ها منو لایق بدونن و برا کاراشون خبری از منم بکنن .هر چی نباشه من هم یه روزی برای هماهنگ کردن جشن زحمت کشیدم.... شاید کمکی از دستم بر بیاد مثلا دیگرون رو خبر کنم براشون پوستر بزنم و یا حتی اگه این کارا از دستم بر نمیاد براشون یه آرم بسازم . مثل همون آرمایی که تو بحثگاه به جا عکس خودمو آبجیم زدم. پس خواهشا یکی به جناب استاد یاد آوری کنه منیره ای هم اینجا هست....
و راستی: فرا رسیدن عید بزرگ مسلمانان هم تبریک میگم
خداییش تحقیق ادبیاتم توپ در اومد . خیلی براش زحمت کشیده بودم . ارائه هم که دادم . بچه ها احتمال میدن استاد به من ۲ نمره اضافه بده ! (به جان خودم استاد گفت تحقیق هر کی عالی باشه بهش ۲ نمره اضافی میدم. ولی فکر نکنم شامل من بشه.بچه ها میگن من که نمیگم...).سر جلسه تا ۱۱:۳۰ وقت داشتیم ولی دیدم قرار نیست مطالب نخونده به ذهنم بیاد ٬ مراقبه هم که تا جم میخوردیم دادش در میومد و دیدم قرار نیست فرجی بشه و امداد غیبی برسه . گفتم چرا بچه مردمو سر کار بزارم....برگمو دادم.
میخوام بعد از ظهر حرکت کنم . دیشب تا ساعت ۳ داشتم ساک میبستم. آخه اولین تعطیلات بین دو ترممه(صفری هستم دیگه). نمیدونم اونجا چیا لازمم میشه. به خصوص اینکه حسابی قراره مهمون داشته باشیم.....شاید خونه که برم نتونم زود به زود سر بزنم . آخه دیگه نیازی نیست چون دیگه از خونه دور نیستم....
یه عکس از وبلاگ یکی برداشتم (اجازه هست که؟) برای من که خیلی از خاطره هامو یادم میاره: یاد اون کوچه باغ تو راه شیراز (البته زیاد شبیه این عکس نبودا!)و یه دوست بی معرفت تو اردو ٬ یاد در و دیوار قدیمی و بازسازی شده ..... و بازیها و شیطنتای کورکانه٬ یاد باغ طوبی هم میوفتم و خاطرات تابستان بعد کنکور و یاد .....
وای کجایین دوستای قدیمی و بی معرفت؟
سلام
دارم برمیگردم . فردا بعد از امتحان ادبیات . دلم تنگ شده واسه مامانی ٬ بابایی ٬ آبجیام و بقیه. الان دارم قدر اونا رو میدونم . هیچ وقت نفهمیدم طعم خوش غذای مامان یعنی چی؟ ولی الان میگم : مامان کجایین که واسم ناهار بپزی تا دیگه ناهار سلفو نخورم .هیچ وقت نفهمیدم سختگیری های بابا برا چیه؟ ولی الان میگم: بابا کجایین که دعوام کنین دیگه به اینترنت وصل نشم .... وای چه قدر کیف میداد اون لجبازی کردنا اون حرص در اوردنا اون جنگ و دعواها (اینا همش خصوصیات خودمه) . الانه که دارم قدر اون لحظات شیرینو میدونم ! واقعا شیرین بود . داد زدنایی مامان وقتی از دست ماها عصبی میشدن ٬ چرت زدنای بابا هر وقت میرسیدن خونه ٬ غرزدنای بزرگیه وقتی یه چیزی باب میلش نبود ٬ نق نقای کوچیکیه وقتی چیزی رو میخواست ٬ ویز ویز ته تغاریه وقتی خودشو واسه اینو اون لوس میکرد وخنده های این دایی جان شیطون وقتی منو ضایع میکرد ....تازه فهمیدم لحن کلام مامانی وقتی واسم دلسوزی میکنن چه بامزست.تازه میفهمم چه قدر دوری بابایی واسم سخته و چه قدر دلم لک زده واسه خندههای الکی خودم و دوروبریام....
زندگی سخته اونم تو غربت. اینا رو گفتم که وقتی فردا شب میرسم خونه بدونم چه گوهرایی داشتم . بدونم این زندگی ارزش اینو نداشت که واسش اوقاتمو تلخ میکردم . بفهمم تو زندگیم کیا هستن و واسه چی هستن. و یادم بیاد دوسشون داشتم و دارم ولی هیچ وقت به زبون نیوردم.شاید اینجوری راحت تر بتونم حرف دلمو بهشون بزنم.....
وقتی بچه های خوابگاه از خونوادهاشون تعریف میکنن و میگن...... تازه میفهمم من چه قدر ازشون دور بودم و خودم نمیدونستم و حدود ۳ ماه و نیمه که دارم بهشون نزدیک میشم. هیچ بار تو عمرم پیش نیومد که هرچی تو دلم بودو واسه مامانم بگم یا حتی براشون تعریف کنم امروز چه اتفاقایی واسم افتاد . هیچ وقت نشد که یه بار بشینم کنار بابامو براشون بگم بابایی من دوست ندارم اینقدر کار کنین من دوست دارم بیشتر وقتتون پیش خودمون باشین(غیر منطقیه ٬ نه؟)ولی واسه من که اون وقتشم بابامو یا سر سفره میدیدم یا تو خواب غیر منطقی نیست.دیدین چه دل پر دردی داشتم؟ چه جوری میتونم با این وضعیتم به اونا بگم .....
به هرحال دارم میام و از این خراب شده دور میشم. بالاخره وقتش رسید که چند وقتی تنها (یا فوقش با یه نفر) تو یه اتاق باشم نه با ۵ نفر و سلیقه های مختلفشون. خونه ! دارم میام با اینکه میدونم دو جواهر دیگه هم نیستن یکی بابایی و یکی هم .... ولی خوشحالم که لاقل بقیه رو میبینم.
حالا یه جمله: FAMILY : Father And Mother I Love You
امروز به قدری خوشحالم که نمیتونم . درس بخونم دعا کنین ادبیاتو بالای ۱۷ بگیرم که اگه نگیرم مشروطمو و اول بدبختیمه ....