تبليغاتX
ساعتها غارتگران عمرند

ساعتها غارتگران عمرند

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید .·´¯`·._.·´¯`·. داستان غم پنهانی من گوش کنید

از مجله تلفن کردند که .... (چه باکلاس شدم. نه؟ :D) خلاصه خبر دادند که چاپ مجله همراه هست با کشته شدن امیرکبیر و دستور رسید که در مورد امیرکبیر هم ستونی در صفحه تاریخ داشته باشیم بد نیست. در حین جستجو به مطلبی بر خوردم عبرت آموز و دردناک. یاد جامعه فعلی خودمون و دنیای آدمها افتادم. که هر چه ما میکشیم از دست جهالت خودمان است.

روزى که امیرکبیر به شدت گریست
سال 1264 قمرى، نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مى‌شود.

هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باخته‌اند، امير بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند يا از شهر بيرون مى‌رفتند.

روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هايتان آبله‌کوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى‌شود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست داده‌اى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.

چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد. در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاى‌هاى مى‌گريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچه‌ى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست. امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشک‌هايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم. ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيده‌اند.

امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ايرانى‌ها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مى‌گريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند.

+ نوشته شده در  2008/2/16ساعت 1:15  توسط منیره.م  | 

Thumbnail image

  روز ملی دختر بر تمامی دخترها مبارک

«میلاد حضرت معصومه مبارک» امسال این روز به نام روز ملی دختر اعلام شده .

و البته حیات خوابگاه دختران هم ریسه کشی شد که رنگ چراغ ها همراه با برگ های زرد درختان٬ جلوه خاصی به خوابگاه داد .

(با کلیک روی عکس میتونین بزرگ شده اش رو ببینین )

+ نوشته شده در  2007/11/12ساعت 12:53  توسط منیره.م  | 

" بنا به افسانه قدیمی ، زمانی بودا پیش از سال نو تمام حیوانات دنیا را فرا خوانده و بشارت داد که در صورت اطاعت به آنان پاداش دهد ، اما تنها دوازده حیوان به دعوت او پاسخ گفتند . بودا هم چنین مقرر کرد که هر یک از آنان سالی را به نام خود و تحت نفوذ خود داشته باشند و این دوازده سال هنوز هم به همان ترتیبی که حیوانات نزد بودا رفته بودند تکرار میشود "

 

مـوش و بـقر و پـلنگ و خـرگـوش شـمـار

زین چــار چو بـگذری نـهنگ آیـد و مـار

و آنگاه به اسب و گوسفند است حساب

حمدونه*و مرغ و سگ و خوک آخر کار

 

و البته نامگذاری بعضی از سال های مختلف هم به این ترتیب قرار میگیرند :

 

1

موش

27

39

51

63

75

87

2

گاو

28

40

52

64

76

88

3

ببر ( پلنگ )

29

41

53

65

77

89

4

گربه (خرگوش )

30

42

54

66

78

90

5

نهنگ

31

43

55

67

79

91

6

مار

32

44

56

68

80

92

7

اسب

33

45

57

69

81

93

8

بز ( گوسفند )

34

46

58

70

82

94

9

میمون

35

47

59

71

83

95

10

خروس ( مرغ )

36

48

60

72

84

96

11

سگ

37

49

61

73

85

97

12

خوک

38

50

62

74

86

98

 

طالع بینی"همه ما مایل هستیم که نکات و زوایای گنگ و تاریک شخصیت خود و همچنین نزدیکانی که وجودشان در زندگی روزمره ما نقش مهمی دارند آگاهی یابیم . دست یافتن به این آگاهی ، موجب موفقیت های بسیاری در پیمودن راه زندگی میگردد . احساس نیاز به شناخت خود و دیگران از دیر باز در میان افراد و جوامع مختلف موجب بوجود آمدن علمی شده است که به آن علم منطق البروج یا طالع بینی گویند."

 

یادمه سال پیش که برای یکی از مجلات دانشگاه مطلب مینوشتم . دنبال موضوعی در خور مجله و مخاطبین آن بودم که یکی از آقایون به شوخی گفت "در مورد طالع بینی بنویسید که خانم ها خیلی علاقه دارند" خود من به شخصه طالع بینی رو قبول دارم و یکی از طرفداران کتاب های طالع بینی هستم . در مورد خودم که خیلی از خصوصیات درست در میومد و البته در مورد دوستان نزدیکم .

 

اگه تا به حال با کتب طالع بینی و البته سایت هایی که طالع بینی داره سر نزدین شاید ندونین که تفاوت طالع بینی ها در چیست !! ولی کسی که حتی یک بار از این منابع استفاده کرده – و یا دیده – میدونه که طالع بینی هندی بر اساس ماه تولد خصوصیت اخلاقی و رفتاری فرد رو توضیح میده و طالع بینی چینی بر اساس سال تولد . و نکته قابل توجه تر اینکه در طالع بینی چینی بین خصوصیات افرادی که قبل از ۱۰ بهمن به دنیا اومدن با خصوصیات افرادی که بعد از ۱۰ بهمن به دنیا اومدن تفاوت قائل شده ( و من نفهمیدم چرا ؟!! )

 

این هم یه سایت که میتونین طالع بینی چینی رو ببینین :   http://www.ziafat.com/tale/chini/chini.htm

 

و در آخر : مدتی هست که به این فکر میکنم که چرا خانم ها بیشتر از آقایون به مسائل روانشناسی علاقه دارند . که جوابم رو توی کتاب "مردان مریخی، زنان ونوسی" پیدا کردم  ....

 


پ.ن. حمدونه = میمون

+ نوشته شده در  2007/9/7ساعت 12:49  توسط منیره.م  | 

کلی حرف دارم لحظات آخری بزنم !! دقیق مثل پارسال و سال های قبل .... کلی درد و دل میکنم توی این ساعات باقی مونده ... کل خاطرات یک سال گذشته رو مرور میکنم ....

چی کارا کردم ؟

چه اتفاقایی برام افتاده؟

با کیا آشنا شدم ؟

کیا خدا خیلی هوامو داشته؟

کیا من از خودم و خدا دور شدم؟

و کی سوال و جوابایی که باید توی ذهنم دنبالش بگردم .... هنوز سه ساعت و نیم مونده تا پایان ....

+ نوشته شده در  2007/3/21ساعت 0:13  توسط منیره.م 

یکی گفت بابا دیره !! ولی من صبر کردم ببینم اولین نفر کیه که بهم تبریک میگه تا من هم جو گیر بشم و به همه تبریک بگم .... ولی وقتی دیدم این اولین نفر پیدا نشد مجبور شدم الان - یعنی ساعت ۱۲:۳۰ بامداد روز بعد از روز دانشجو - روز قبل رو به دانشجویان این مرز و بوم تبریک بگم !!

چرا کسی دانشجو جماعت رو تحویل نمیگیره ؟ یادمه یه وقتایی وقتی میگفتن فلانی دانشجو است انگار داشتن اسم یه قدیس رو به کار میبردن!! راستی چرا این قدر دانشجو جماعت بی بخار شدن ؟

+ نوشته شده در  2006/12/7ساعت 23:29  توسط منیره.م  | 

حدود دو ساعت مونده به سال تحويل ..... دارم به اين فكر ميكنم كه تو اين يه سال اخير چي كارا كردم . اصلا چه كارايي كردم كه نبايد ميكردم و چه كارايي نكردم كه بايد ميكردم . يادم مياد آخرين روزاي سال 83 حدود يه سال و چند روز پيش بود كه خيلي از دست بچه هاي مدرسه ناراحت شدم . اين مهم نيست مهم اينه كه خودم فكر ميكنم همه اينا باعث شد بهشون نزديكتر بشم . خواه يا ناخواه كسايي به اين موضوع ربط پيدا كردن كه هنوز مطمئن نيستم از احساسم نسبت بهشون .

ولي الان هر چي فكرش ميكنم يه سال گذشته بهترين دوران زندگيم اگه هم نباشه بهترين  دوران تحصيلم بود .... كنكور هم واسه خودش عالمي داره ها!!!

پارسال از نظر مقطعي سه دوره بود برام . قبل از كنكور بعد از كنكور و دوران دانشجويي .....

همين ديروز بود وقتي داشتم اتاق تكوني ميكردم (يا به عبارت بهتر محبوبه در كني) بين كاغذ باطله ها به چند ورق كاغذ رسيدم .... ورق باطله هايي كه چك نويس بود ولي من به عنوان دفتر (برگه) خاطره ازشون استفاده ميكردم . آخه عادت دفتر رو ندارم . هر وقت فكري از ذهنم خطور ميكنه رو كاغذ مينويسم .... يادمه اون وقتي كه داشتم رو اون كاغذهاي مذكور مينوشتم . اصلا حال خوشي نداشتم . از همه بچه هاي مدرسه زده شده بودم . به خاطر حرفاشون به خاطر رفتارشون و شايد هم به خاطر خودم كه با همشون فرق داشتم و نميتونستم مثل اونا فكر كنم . ديروز وقتي نوشته هامو خوندم خندم گرفت . اشك تو چشام جمع شده بود . خوشحال بودم از اينكه خاطره هاي خوشمون مونده و ناراحت از اينكه خيليهامون واقعا ازمون دور شدن .

به يه جمله رسيدم كه هنوزم كه هنوزم قبولش دارم . وقتي به خودم خطاب كردم : منيره تو هنوز بچه اي ....

يادمه اون 3-4 هفته آخر درست همراه بود با انتخابات رياست جمهوري . چه شوري داشتم واسه خودم . به معناي واقعي خل شده بودم . تازه فهميدم يكي دو سال اخير الكي الكي به چيزي علاقه مند شده بودم كه نه برام آب بود نه نون ....

كنكور رو هم به يه جبري دادم . بعد از كنكور ديگه واقعا اون جو واسم مرد . تابستان جالبي بود واسم : كلاساي پژوهشگاه و سر زدن به بحثگاه كه باعث شد بهتر خودمو بشناسم و ..... (بي خيال ، ياد آوري نميخواد)

بيرون رفتن با برو بچ  كه همش باعث شد دوباره ذهنيتم نسبت بهشون برگرده و خيلي چيزا رو بفهمم كه تا حالا نميدونستم .....

گذشت دوران خوش دانش آموزي در يك آن تموم شد . به قول يكي فرق دانش آموخته و دانش آموز در چند ساعته و اونم تو كنكور خلاصه ميشه ، نه من اينو قبول ندارم فرق دانش آموخته و دانش آموز تو يه مقطعه و اونم دقيق تابستان بين پيش دانشگاهي و سال بعدشه . بدون توجه به اينكه قبول بشي يا نشي. چون هر چه كه هست مهم اين بود كه فارغ التحصيل شديم . حتي به قيمت دور شدنمون ....

هفت سال . هفت سال كم نيستا . آدما تو اين هفت سال ميتونن هزاران هزار بار به هم دل ببندن و من بستم به همه دل دادم درسته شايد بعضيا هديمو باز نكرده پس فرستادن ولي بقيه چي؟ هنوزم كه هنوزه گوشه گوشه دلم جا داره براي .....

شروع شد دوران جديدي از تاريخ زندگيمون شروع شد . كنار اومدن با موقعيت جديد خيلي سخت بود . خيلي خيلي سخت بود . يكي ميگفت صرف بودن در دانشگاه خودش خيليه .... شايد راست ميگفت . هنوز رو خيلي از حرفاش بايد فكر كنم كه نكردم . گفتم سخت بود خيلي سخت . خيليا خواستن كمكم كنن ولي تا خودم نخواستم نتونستن .... بايد صبر كنم ببينم اين دوران چه جوري ميگذره . ولي مطمئنا ميگذره !!

اين بود از خلاصه كرده هام يا بهتره بگم شده ها . چون من هنوز از خودم و كارام نگفتم .

خيلي چيزا بود كه بايد ميگفتم ولي نميدونم چرا يهو دهنم بسته شد . همون طور كه يهو باز شد . شايد از همون اول گفتنشون اشتباه بود . خودش كه بهم اطمينان داد نه قرار نيست پشيمون بشم ولي بازم افتادم توي ترديد . ترديد اينكه تا چه حد كاراي گذشتم اشتباه بوده . چه كارايي رو نبايد ميكردم و كردم و چه كارايي بايد ميكردم و نكردم .....(دوباره برگشتم نقطه اول)

خوب زيادي از خودم گفتم شايد بهتر باشه بقيشو بزارم واسه بعد.....

 

سر سفره هفت سين يادي هم از من بكنين ( سبزه رو نشون بگيرين تا يادتونو من نره ). عيدتون هم مبارك . انشاء ا... موفق و پيروز باشين . عيدي هم طلبتون و طلبم.

فعلا بدرود تا درود

 

 

 

+ نوشته شده در  2006/3/20ساعت 19:45  توسط منیره.م  | 

مقدمه: همانطور میدانید روز سه شنبه سیزدهم فوریه ولن تاین در سرتاسر دنیا میباشد بی مناسبت ندیدم که در مورد فلسفه ولن تاین مطلبی را خدمتتان عرضه کنم و این که در ایران باستان خودمان نیز همچنین روزی وجود داشته و اصلا چیز غربی و یا تهاجم فرهنگی نیست و مطمئن هستم که بیشتر بچه ها این موضوع را نمی دانستن برای همین توجه شما را به این مطلب جلب میکنم

فلسفه ولنتاين

روز 4 فوریه كسانی كه یكدیگر را دوست داشته اند برای هم هدایایی ساده ای چون گل می فرستادند و امروز در اکثر نقاط جهان این روز رو جشن می گیرند و عشاق در این روز با خریدن هدایایی مثل شکلات و عروسک که اکثرا خرس هست و شاخه گل رز و کارت تبریک ولنتاین بهم علاقشون رو نشون میدن روز عشاق در ایران باستان: سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند. سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند

+ نوشته شده در  2006/2/15ساعت 11:1  توسط منیره.م  | 

 این مطلب هم copy-paste واستون کردم . (مال یکی هست که خیلی براش احترام قایل بودم)

ظهر بود. ظهر عاشورا. ظهر بود اما این بار سرخی خورشیدِ زمین تابناک تر از زردی خورشید فلک بود. کربلا مهد حقایق بود. زمین شاهدی بر رشادت، و آسمان سرابی از هراس. باد مرثیه ای زمزمه می کرد. سیه حکومت سکوت صحرا را فرا گرفته بود. کربلا، شن به شن می لرزید. صدای حزین و لحن داغ دار باد نشانی از حادثه بود. صدای سکوت هنوز هم حاکم بود. اما حقیقت فریاد می زد. سرابی از شک نمانده بود. صحرا بویی از حضور می داد. نوری بر صحرا تابیده بود. صدایی بود. زمزمه ای. نجوایی.

 انگار نوری سخن می گفت. از سرخی می گفت، از رشادت،از تابناکی. از حقیقت می گفت. آری از حقیقت می گفت. صدای آشنایی بود. دور بود، اما نزدیک لمس می شد. جایی کنار قلب داغ دار کربلا.

صحرا داغ بود. خورشید همچنان همانند همیشه می تابید. گرم و سوزان. اما سردی فنا همه چیز را می لرزاند. وجودی نبود. حضوری کم بود. کربلا گریان بود. اشکهایش قرمز بودند. غم رعشه ای بر فرات نهاده بود. می خروشید. بانگ می زد. فریاد می کشید.سهمی در رگبرگ های نخل ها جریان یافته بود. در درون شن، در نهاد باد.اما... اما سرخی حقیقت کم از سیاهی سکوت نداشت. الله اکبر. حقیقت سرخ، کمر سیاهی سکوت را شکست .و پیروز شد.

 حقیقت بانگ برآورد: الله اکبر. سرخی حسین، نور سبزی بود بر پرچم پیروزی.درفشی سرخ که نشانی بود بر سبز پیروزی خونبارش. آری. حتی سکوت هم نتوانست حقیقت را بپوشاند.

می دانی که عزیز، سال قمری ده روز کمتر از بقیه سالهاست. یعنی هر ساله ده روز از سال شمسی و میلادی عقب می ماند. اما نقطه انحرافی همین جاست. آن ده روز اصلا یک ده روز معمولی نبوده. اصلا در قید زمان نمی گنجیده. اصلا یک سال نمی توانسته آن را برای خودش بردارد و وقتی هم تمام شد، آن ده روز هم مثل 355 روز دیگرش دفن شود و بپوسد و از یاد برود. آن ده روز خود یک تاریخ است. تاریخی که به صورت جغرافیا نمایان شده است. در برهوتی نزدیک فرات. در سرزمین و اشک و مشک و شک! در سرزمینی که مقبره پادشاهش، هرم بزرگش، شش گوشه است و خورشید در آن هرم آرمیده.

می دانی عزیز... واحد اندازه گیری این تاریخ، متر مربع نیست، متر مسدس است! و تازه مسدسی نامتقارن که تقارن در این وادی تعریف نمی شود. خاک این تاریخ، معطر است. یعنی ازآن زمانی که هور حسین در این ملک تابید، هر جا که آفتاب افتاد، بوی خورشید گرفت و نور خورشید. برای همین این که وقتی آن خاک را بر چشم می گذارند، خورشید چشم به احترام حسین طلوع می کند. خورشید ها این گونه اند دیگر. وقتی به هم می رسند که نمی توانند پیش پای هم بلند شوند، لابد طلوع می کنند.

 می دانی عزیز... فکر کنم اگر در این خاک، چای بکاری، چایش، چای معطر می شود اما آن زمانها که این چیزها نبود. به جایش هم رنگ چای کاشتند. خون! خون کاشتند و سدرة المنتهی برداشت کردند. همین است دیگر. دنیا دو دو تا چهارتاست. اگر بذر از جان بگذاری، محصول جانان برداشت می کنی...

 میدانی که عزیز، عید بوده است، اول سالشان بوده است، مثل نوروز دوستداشتنی خودمان، روز قبلش هم روز ملی شدن صنعت نفت بوده....بوده؟ نه بابا. نفت اینها که ملی نشده است.ولی روز ملی شدن صنعت نفت که دارند.مثل خودمان. همان 29 ذی حجه است اما هر سال قبل از اینکه بیست و نهم بشه، سال جدید شروع میشه... آه سال جدید. هیچ وقت با خود اندیشیده ای که چرا این ماههای قمری اینجوریند؟ چرا یک ماه 31 روز است و ماه بعدی 28؟ چرا این سال اینقدر متلاتم است؟ چرا همه چیز با شروع این سال دگرگونه می شود؟

می دانی عزیز... ماه اول سال قمری اصلا قمری نیست. شمسی است. با طلوع شمس حسین شروع می شود، با هبوط این مهر مشعشع تابان، با رؤیت جبروت حسن او رقم می خورد. و از آن روز آدمیان را مجنون عشق صبورانه اهورایی خود می کند. این چنین سال قمری آغاز می شود... اگر برای ماها یاعلی گفتن اول عشق است، برای ماه ها هم یاحسین، آغاز جنون و سرگشتگی. چگونه سالی که گل سر سبد ماه هایش مست هور حسین است، بقیه ماه هایش همه سی روزه باشند؟ این همه زمخت و مقرارتی؟

 میدانی عزیز... اصلا هرماه مردم به دنبال همان خورشیدند که آغازگر ماه باشد. اما دریغ! تنها یک ماه نحیف کم رنگ زشت، مثل یک عروس خجالتی نصیبشان می شود.این چنین است که حساب روزها دستشان در میرود و ماه اول 31 روز است و ماه دوم 28. اما سال که تمام شد دیگر مردم نمیتوانند آن ماه مسخره را بربتابند. دیگر تحملشان تمام می شود. دوباره یاد آن خورشید مهربان می افتند و اندوه از دست دادنش و غم فراقش. این گونه است که سیاه می پوشند و یخه می چاکند و بر سینه میکوبند و فرق می شکافند. این روز عالم مست جنون است. این روز دیگر قلب ها پنج برعکس نیست. شش شده. شش گوشه.مسدس!! این روز دوباره سال آغاز خواهد شد. نفس بکش. بوی حسین می آید.حسین در حال طلوع است.

+ نوشته شده در  2006/2/9ساعت 10:53  توسط منیره.م  |