تبليغاتX
ساعتها غارتگران عمرند

ساعتها غارتگران عمرند

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید .·´¯`·._.·´¯`·. داستان غم پنهانی من گوش کنید

تنهایی توی خونه کیف داره ها! میتونی با صدای بلند ترانه ای که دوست داری رو گوش بدی و ناخودآگاه بزنی زیر آواز و کسی بهت یادآوری نکنه که «اوی! صدای نکرتو خفه کن»

به یاد بچه های نمایشگاه که همه این ترانه رو خیلی دوست داشتن:

دانلود کنید

و به ياد بابا لنگ دراز عزيز كه مدتهاست فراموشش كرده بودم ( اينجا رو ببينيد )

 كتابش رو ميتونين از اينجا دانلود كنيد

و آهنگ كارتونش رو از اينجا دانلود كنيد

پ.ن. لغت daddy long legs توی سرچ فيلتر شده. دست دوستي كه اين آهنگ رو برام دانلود كرد درد نكنه (اگه براي دانلود اين آهنگ مشكل برخوردين بگين تا اسمش رو عوض كنم)

+ نوشته شده در  2007/11/22ساعت 9:3  توسط منیره.م  | 

این مطلب رو تقدیم میکنم به اخموترین دوستم "حجت دانشجو" که توی مسافرت کردستان خیلی خیلی یادشون کردم و به تمامی بروبچز انجمن سمپاد که به خاطر یه کتاب این دوست ما رو دست انداختند ( من از طرف انجمن از ایشون معذرت میخوام و قول میدم دیگه تکرار نشه )

توجه : این مطلب کاملا تنظ است !! زیاد جدی اش نگیرید ....

گوسفند چگونه به آرامش گوسفندی برسیم؟ تعجب نكنید این یك پیام فلسفی از «فنگ‌شاون» است و راه‌های دستیابی به این پیام در کتاب آرامش گوسفندی آمده است.

آنچه به ذهن آرامش می‌بخشد, آنچه احساس خوشی فراهم می‌آورد, روش‌های احیای جسم خسته و چگونگی پاسخ به تنش‌ها با ساده‌ترین پیام‌ها در این كتاب جمع شده است.

متن كتاب دو زبانه, نویسنده آن ناتال جروم و مترجم آن زهره زاهدی است. این كتاب توسط كتا‌ب‌سرای نیك روانه بازار كتاب شده است

* میتونید بعضی از صفحات کتاب آرامش گوسفندی رو از با کلیک روی عکس گوسفنده بالا مشاهده کنید  (البته یه خورده حجم صفحه بالاست ها )

 * مطلب اندر کمالات شیخنا و مولانا گوسفند! رو به طور کامل از وبلاگ مهندس اعلم ( اعلم بزرگ* ) نقل میکنم . حتما بخونید ٬ جالبه !! 

 

اندر کمالات شیخنا و مولانا گوسفند!*

                       

گوسفند یکی از پرفایده ترین و بی‌آزارترین خلایق پروردگار عالمیان است. در فوایدش همین بس که در ایالات متحده‌يِ خالی خالی، که ملت کلی هم گوشت خوک و گاو می‌خورند (همینطور سایر حیوانات بعضا۱)، سالیانه بیش از دویست‌هزارتن گوشت گوسفند مصرف می شود. و در اهمیتش همین بس که یکی از مشهورترین مجلات علمی ایالات متحده "مجله‌ی گوسفند و بز"۲ است. حال اگر کسی از بنی‌بشر اعتقاد دارد از گوسفند مهم تر است خودش برود ببیند کسی حاضر است مجله‌ای به نامش چاپ کنند یا نه.

 

تا وقتی که زنده است، هر روز تا رمق دارد شیرش را می‌دوشند۳ و هرسال چندین بار آن نيم‌بند پشم و مویی را که دارد تا ته می‌چینند تا زبان بسته یکی دوماهی از سرما بلرزند و لخت و عور این ور و آن‌ور رود. وقتی هم که بکشندنش که از معدود حیواناتی است که ملت از هیچ گوشه‌ای از بدنش نمی‌گذرند. چنانکه آوردن اسم جگر و سیرابی و […] و کله‌ و پاچه و حتی چشم و زبان این زبان‌بسته هم آب از دهان دوستان جاری می‌کند.

 

دیگر از مظلومیتش این‌که ملت در جشن و عزا و عروسی و تولد و مرگ و "وقتی مسافرشان به مسافرت می‌رود" و "وقتی از مسافرت می‌آید" و بالاخره در هر مناسبتی گوسفند بیچاره را قربانی می‌کنند.۴ ظاهرا که ملت زورشان به هیچ حیوان دیگری نمی‌رسد.

 

از آن طرف از بی‌آزاریش نه مثل گاو شاخ می‌زند نه کسی به خاطر دارد که گوسفندی دندانش گرفته باشد یا لگد زده باشد یا دنبال کسی کرده باشد. ديگر آخرِ سر و صدایش هم که یک "بع بع" هر نیم ساعت یک بار است. هوا که تاریک می‌شود می‌خوابد و صبح هم نه و ده بیدار می‌شود.

 

جالب اینجاست که با همه‌ی این فایده و مظلومیت در ایران ماشاءا... فحش رده بالایی محسوب می‌شود. نه تنها خود گوسفندِ فلک‌زده بلکه تمام خانواده‌اش (بزغاله٬ بز، کره بز!) هر کدام ناسزايی صددرصد مستقل و صد البته یکی از یکی بدتر است. (شک دارید فردا به یکی بگویید ببینید چه بر سرتان می‌آورد)

 

شرايط در ايالات متحده کمی متفاوت است. اينجا ملت با افتخار فاميلشان را lamb می‌گذارند (اصولا اگر فاميلتان lamb باشد از خانواده‌ی ثروتمند و محترمی هستيد. پروفسور lamb معفرف حضورتان هستند.) Gabe  می‌گويد فاميل lamb حداقل از خانم سير (Ms Garlic ) يا آقای بوته يا ... که بهتر است!!

 

ظاهرا حق‌تعالی خود نیز بر مظلومیت این زبان‌بسته واقف بوده و در مواقع گوناگون نظیر موقف تست کردن quality ایمان حضرت ابراهیم این حیوان زبان‌بسته را فرستاده. وگرنه برای ابراهیم که کاری نداشت مثلا فیل یا خرس را قربانی کند.

 

گوسفند در ادبيات!۵

 

حضرت مولانا در دفتر ششم مثنوی ذيل "طیره شدن قاضی از سیلی درویش و سرزنش کردن صوفی قاضی را" می‌آورد:


"ظالمی را رحم آری از
کرم                       که برای نفقه بادت سه درم

دست ظالم را ببر چه جای آن                   که بدست او نهی حکم و عنان

تو بدان بز مانی اين مجهول داد                 که نژاد گرگ را او شير داد ..."

 

که خود دليلی بر مظلوميت اين حيوان است.

 

به عقيده‌ی نگارنده تنها شاعر ايرانی که در زمينه‌ی حقوق حيوانات فعال بوده ناصر خسرو بوده. شعر ذيل دليل بر اين مدعاست: 

"چه کرده‌است اين گوسفند ضعيف            که در کشتن او ثواب و جزاست..."

 

گوسفندان مرحوم جورج اورول که فقط بلد بودند بگويند: "چهار پا خوب، دوپا بد" و خوب چون فقط يک حرف الفبا را يادگرفته بودند ناپلئون بدجنس فريبشان داد. (البته يکی از گوسفندان که کشکی تير خورده بود نشان درجه‌ی دو حيوانی هم گرفت).

 

اکتاو میربو نویسنده و منتقد سیاسی فرانسوی جمله‌ای بس معروف در مدح رابطه‌ی گوسفند و قصاب و ذم رابطه‌ی انسان‌ها و سیاستمدارانشان دارد که ...

بگذریم!

 

******

******

 

دوستان یادآوری کردند که آن ماجرای گوسفندِ مری هم که مِری به معلمش گفت سرِخود دنبال سرش راه افتاده در حقیقت خود نشانی ديگر از مظلوميت اين حيوان است. چون آن زبان بسته که زبان آدم‌ها را بلد نبوده که به معلم بگوید این مریِ لوس او را کشان کشان تا مدرسه برده. وگرنه کدام گوسفندی دلش می‌خواهد به مدرسه برود؟! یکی بگوید والا!

(جایزه‌ی ویژه برای هر کسی که بگوید چرا گوسفندِ مری تا آخر کلاس پشت در ایستاد)

  

توضيحات

 

* سال‌روز ميمون تولد همشيره‌ی مکرمه و علاقه‌ی وافر حضرت عِلّيه به "گوسفندک"شان (احتمالا جاکليدی يا چيزی شبيه به آن) تنها و تنها انگيزه‌ی نوشتن اين مطلب بوده است.

    

۱- در جمع دوستانی چند از کشورهایی چند بودیم که دوستی ایرانی گفت که یک قصابی در تهران برای دوهفته به‌جای گوشت گوسفند گوشت الاغ می‌فروخته. با شنیدن این حرف صدای قهقهه‌ی سایر دوستان ایرانی چنان به‌هوا خواست که در و دیوار به لرزیدن در آمد. پس از فروکش کردن صدای خنده‌ها دوستی کره‌ای رو به من کرد و پرسید "من می‌دانم که گوشت الاغ به خوشمزگی گوشت گوسفند نیست و من مدت‌هاست که از آن نخورده‌ام ولی نفهمیدم چرا شما اینقدر خندیدید؟" دوستان همگی شرمنده شدند و دیگر سخنی نگفتند.

 

۲ Sheep & Goat Research Journal -

 

۳- "گوسفندی که گرگ شد"ِ حضرت عزیز نسین را که خوانده‌اید!!

 

۴- دوستی مسلمان و غیر ایرانی تعریف می‌کرد که مادربزرگش از ایالات متحده بازدید می‌کرده و هر مناسبتی که پیش می آمده (اعم از نمره ی بیست یک درس کشکی) جلوی آشنا و غیرآشنا فریاد می زده:Get a goat!   Get a goat!!!"  "

 

۵- دوستان ادبياتی همت کنند به‌جای نوشتن اين‌همه کتاب الکياتی، کتابی راجع به اين موضوع مهم بنويسند.

 

خوب !!

آن چیز که عیان است چه حاجت به بیان است ؟!! همه کلام رو آقای اعلم با بیان شیرینشون فرمودند .

چیزی که اینجا بیان میشه قضیه تشکیل یک انجمن حمایت از خانواده گوسفند سانان ( گوسفند سانان رو جدیدا به جای گاوسانان به کار میبرند که بز و بزغاله هم شاملش بشه !! ولی شتر ٬ نه !! اصرار نکنید . شتر از خانواده گوسفند سالان نیست . خودتون رو هم بکشین قرار نیست شتر گوسفند سان بشه  )

چی داشتم میگفتم ؟!

هان !!

ایده تشکیل انجمن حمایت از گوسفند سانان به ذهنم خورد و به شدت نیاز به کمک دارم . از هر کس که فکر میکنه میتونه تا حدی به اینجانب کمک کنه دعوت به عمل می آید تا در مراسمی که زمان و مکانش بعدا اعلام خواهد شد شرکت کنه !!

ممنون از همکاری همگیتون .

 

پ.ن.

 

منظور از اعلم بزرگ "مهندس محمدرضا اعلم" (دانش آموخته ۷۶ سمپاد ) برادر بزرگی آقای مهدی اعلم ( دبیر مدید ۲ و دبیر انجمن نمونه و .... ) و نسرین ( دانش آموخته سال ۷۵ سمپاد ) و ناهید ( دانش آموخته ۸۴ سمپاد - دوست جون گرامی من ) و البته برادر شوهر خانم قیصری ( دانش آموخته ۷۹ سمپاد و دانش آموخته ۸۴ دانشگاه صنعتی اصفهان ) هست . کلا به این خانواده ارادت خاصی دارم . ۳ نفر به طور مستقیم و خاص و ۲ نفر غیر مستقیم و باز خاص !!

 

* میتونید نسخه PDF کتاب قلعه حیوانات نوشته جورج اورول ( حجم : ۱ Mb ) رو از این لینک دانلود کنید:    http://saeedi.persiangig.com/document/library/AnimalFarm.pdf   

+ نوشته شده در  2007/9/9ساعت 18:5  توسط منیره.م  | 

بعد دو روز الان فهمیدم که مطلبی که پست کرده بودم پست نشده مهم نیست چی گفته بودم . مهم اینه که تصمیم گرفتم یه تغییراتی توی خودم بدم ....

با کمک یکی از دوستام بعضی از عیب های خودم رو شناسایی کردم ( چه کار سختی بود . خداییش ) و باز هم نیاز به کمک دارم . نیاز به کمک آیینه هایی که قبل از مهمونی بهم بگن صورتم پَچُله ٬ نه بعد از اینکه مهمونی تموم شد ....

اولین چیز : قدرت نه گفتن . این رو تازه فهمیدم که ندارم . دنبال کتابی به این اسمم .... اگه پیدا کردین خبرم کنین . میخوام بخونمش ....

دومین چیز : اگه درس نخونم ترم دیگه باید برم دانشگاه پیام نور . این دقیق گفته استاد راهنمای منه .

سومین چیز : چرا مثل منیره دو سال پیش نیستم ؟!! یه ادم مغرور که هیچ وقت خودش و دیگران رو کوچیک نمیکرد ....

چهارمین چیز : در خیلی از موارد نیاز به کمک ندارم . این هم بر میگرده به مورد قبل . وقتی که خودم میتونم کارهای خودم رو به تنهایی انجام بدم ٬ چه نیازی هست که به دیگران رو بزنم ؟!!

پنجمین چیز : برای هر کس همون قدر ارزش قائل باشم که اونا برام ارزش قائل هستند . چه اهمیتی داره حرف بعضی از افراد ؟!! وقتی اونا حرفای من واسشون مهم نیست ؟!!

ششمین چیز : یکی از اصلی ترین مشکلاتم از اینجا ناشی میشه که اغلب حرفام رو توی وبلاگم مینویسم و خیلی ها در جریان کارهام هستند . پس بهتره یه کم محدود تر کنم ( این نکته رو سه نفر مختلف توی این هفته بهم یادآوری کردند )

هفتمین چیز : تو بگو ....

+ نوشته شده در  2007/5/8ساعت 14:12  توسط منیره.م  | 

ظهر بد جور دلم گرفته بود .... رفتم پیش ۸۲ ای ها ولی با این حال زیاد حالم بهتر نشد . از این دلخور بودم چرا دور و بریام این قدر بی معرفتن . یادم اومد من هم همچین با معرفت نیستم . برای تفریح هم که شده به خیلی ها تک زدم .... با اینکه کلی درس داشتم ولی نشستم کتاب " روی ماه خداوند را ببوس " رو خوندم .... فکرم بد جور مالیخولیایی شده بود . اومدم سایت که بنویسم شاید یه ذره آروم بشم.... داشتم مینوشتم که ... بی خیال . همین قدر میگم که یکی اومد حالم رو گرفت ( میخواستم در مورد آدمای اطافم مطلب بزنم ولی فقط تونستم در مورد یکیشون تایپ کنم . که توی ادامه مطلب نوشتم )

رفتم اتاق . یه خورده با هم اتاقیم دیوونه بازی در اوردیم ( بهش گفتم زهرا من میرم ته بال و بهت زنگ میزنم . تو گوشی رو بردار و باهام صحبت کن .... ولی زهرا یه ایده دیگه داد . به جان خودم در این حد زده بود به کله ام ) آخه اون هم دلش گرفته بود . یه برنامه ریخت و با اون یکی هم اتاقیم پا شدن رفتند اصفهان و من رو تنها گذاشتند . دلم دیگه داشت میترکید . نمیدونم چه مرگیم شده بود که ....

دلواپس خیلی ها بودم . دلم میخواست با یکی حرف بزنم و خالی بشم . ولی مثل همیشه تو دقیقه نود کسی پیداش نمیشد . زنگ زدم به یکی از رفقای قدیمی . لحن خشکش آزارم میداد . بیشتر مکاله مون با سکوت سپری شد . اعصابم رو بد جور به هم ریخت . دل تنگی و گرفتگی دلم تبدیل شده بود به دلشوره و دل نگرانی . نمیدونستم چرا توی لحنش یه اتفاق میبینم .... پشت خطی داشتم ( بعد هرگزی یکی زنگم زده بود ) حرف دوستم خیلی نگرانم کرد . زنگ زدم به یکی از دوستان مشترکمون . به محض اینکه گوشی رو برداشت زد زیر گریه .... گفتم چی شده ؟!! و باز با هق هق شروع کرد به گفتن .... گفت خونه شون آتیش گرفته !! میگفت شانس اوردند که برای هیچ کدومشون اتفاقی نیوفتاده . می گفت ... در حین صحبتاش دائم میزد زیر گریه . معلوم بود خیلی ترسیده .... منم هم اشکم در اومده بود .... گیج شده بودم . همین جوریش خودم سر در گم بودم . مونده بودم چه جوری آرومش کنم ....

دلشوره ام شدت گرفته . الانم که ساعت ۲ نصفه شبه هنوز دلشوره دارم . شاید یه خورده اش به خاطر خبری باشه که توی موقعیت بد بهم دادند ( به قول قاسمی بهتره صدقه بدم ) ولی بیشترش به لحن خشک دوستم بر میگرده ... اصلا باورم نمیشد این طوری باهام رفتار کنه !! نمیدونم چه اش شده .... خیلی نگرانشم !! ولی خودش گفت میخواد تنها باشه و ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/4/14ساعت 1:54  توسط منیره.م  | 

چند تا چیز باید بگم :

۱- کتاب "پدر آن دیگری " رو کی خونده ؟!!! ماجرای همون بچه ای که همه بهش میگفتن خنگ ٬ خودش هم به این باور رسیده بود که خنگه !! همون بچه ای که فقط تنها ایرادش این بود که حرف نمیزد . همونی که فقط به خاطر لجبازی با بزرگتراش نمیتونست حرف بزنه . همونی که همه دست کمش گرفته بودند حتی باباش که بلد نبود بهش مهر بورزه .... داستان من هم ماجرای همون بچه است !! برین کتاب رو پیدا کنین و بخونین . کتاب بامزه ایه .....

۲- چند روزه با افراد مختلف جلسه های مختلفی رو داشتم ( چه رو در رو ٬ چه تلفنی ٬ چه اینترنتی ) و یه عضو یه اعتلاف شدم !! یه چیزی تو مایه های انجمن شاعران مرده و ....

۳- امروز مدید یه جلسه ۶ ساعتی داشت . اولش خیلی جو سنگینی حاکم بود . بعد یه ذره بهتر شد و بعد .... دبیر زیر سوال رفت و یک آن هم از خودش چیزی رو نشون داد که کلی من بهش امیدوار شدم ٬ حتی به قیمت خورد شدن من جلوی جمع .... *

۴- خیلی از بحث های امروز یه جورایی به من ربط داشت و این یه کم اعتماد به نفسمو زیاد کرد ....

۶- یه چیزی فهمیدم : هر نوع مسولیتی گردن من نهاده بشه تا جایی که از عهده ام بر میاد برای انجامش تلاش میکنم . حتی اگه شده به خاطر کشیدن نقاشی تا ۵ صبح بیدار بمونم . یا برای گیر اوردن قطاب خستگی ۴۰ ساعت گذشته رو نادیده بگیرم . یا بعد از ۷ ساعت کلاس پشت سر هم برم ترمینال و یه بسته پستی رو به راننده بدم و یا اینکه ساعتها بشینم و به مانیتور زل بزنم تا بتونم بین سایت های فیلتر شده مطلب دلخواهمو بیرون بکشم و یا اینکه .... اصلا بی خیال . منتی که نداریم سر کسی !!؟ وظیفمه ....

۷- بی خیال شماره ۵ بشین .... بعد از عمری یه بار مهدی یادم کرد و زنگم زد که اونم از بدشانسی سر جلسه بودم و نتونستم باهاش حرف بزنم . البته امروز به لطف کهربا با یه نفر غریبه هم ٬ هم صحبت شدم که تا حالا فقط اسمشو شنیده بودم ....

۸- همین الان یه چند تا مقاله ادبی رو برای داداشم ( اینو گفتم چون وقتی توی جلسه گفت من مثل داداش خانم منتظری میمونم ٬ کفم برید ) فرستادم ٬ راستی یه چیزایی گفت که خودم هم جرئت گفتنش رو نداشتم ولی یه چیزایی هم گفت که نباید میگفت . مهم نیست !! مهم اینه که به خیر و خوشی گذشت . امیدوارم همیشه همین طوری باشه!!

۹- فردا که نه!! همین امروز صبح که بشه کوئیز دارم و هیچی نخوندم .... حوصله جمع و ور کردن افکارم رو هم ندارم . شاید هم وقتشو ندارم و حوصله اش رو دارم !! نمیدونم . به هر حال برای جمع و جور کردن افکارم یه برگه میخواد و خودکار که فعلا در دسترس نیست ....

۱۰- یادم رفت بگم : به اینجا هم یه سر بزنین و نظر یادتون نره . مسئول برنامه اش یکی از رفقای دبیرستانمه که سر کلاس آز-ریاضی در مورد همین وبلاگ با هم میچتیدیم و کل کل میکردیم ....

۱۱- شب همگی خوش .... تنتون و روحتون سالم باشه و موبایلاتون هم !!!


* یه درد و دل : هیچکی ندید ولی اشکم دراومد . الانم که دارم به قضیه فکر میکنم دوباره گریه ام گرفته . اون وقتش هم احساس میکردم یه بچه ای هستم که بابا بزرگش دعواش کرده و بغض توی گلوشه ولی جرئت نداره چیزی بگه و یا حتی اشکش بریزه ....

+ نوشته شده در  2007/3/6ساعت 1:59  توسط منیره.م  | 

کی فیلم ساعتها با بازی نیکول کیدمن و جولیا مور رو دیده ؟

the hours

کی داستانش رو خونده؟

saatha

ویرجینیا وولف نویسنده رمان "خانم دالووی" از پیشگامان نهضت فمنیسم .... حالا به من چه؟ بخونینش جالبه !! البته من هنوز وقت نکردم این کتابو کامل بخونم ....

+ نوشته شده در  2007/2/27ساعت 15:6  توسط منیره.م  |