تبليغاتX
ساعتها غارتگران عمرند

ساعتها غارتگران عمرند

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید .·´¯`·._.·´¯`·. داستان غم پنهانی من گوش کنید

عکس دسته جمعی از دانشجویان دانشگاه صنعتی که در روز پنجشنبه ۶ تیر ماه سال ۸۷ قله قلم رو فتح کردند (منطقه دنا)

خودمو کشتم تا تونستم این پروانه رو به شکار دوربین در بیارم.

+ نوشته شده در  2008/7/5ساعت 15:42  توسط منیره.م  | 

گاهي يه وقتايي کامپيوتر يه خنگ بازي هايي در مياره که ترجيح ميدي دنيا بدون کامپيوتر باشه!! و بعد به فکر خودت ميخندي و به اين نتيجه ميرسي که اولين نفري که در اين دنيا ميميره خود تويي!!

براي دوستي عکس رايت ميکردم. حالا بماند که کامپيوترم خنگول شده بود و شب تا صبح من رو علاف خودش کرد. آخرش هم رايت نکرد. ولي در حين کپي کردن عکس هاي اردو ارديبهشت ماه قمصر کاشان رو ديدم (عکاسش من بودم ولي چون دوربين براي من نبود CD اش دير رسيد دستم و هيچ وقت مرورش نکرده بودم) که بعضي چيزاش واسم جالب بود.

مثلا اينکه اون بار اولين باري بود که با دوربين S3 عکس ميگرفتم. اون وقت خودم دوربين نداشتم. يادمه وقتي مسئول اردو دوربينشو داد دستم تا عکاسي کنم خيلي از دوربينه و تواناييش خوشم اومد. کي باورش ميشد دقيق همون دوربين رو بخرم؟

يا اينکه توي کليپي که همين مسئول اردومون از روي عکسهايي که من گرفتم ساخته چيزاي باحالي ميشد فهميد!! وقتي به تيکه هايي که نسرين توش بود ميرسيد کادر عکس ها قلب ميشد :D الان نسرين و اون آقا با هم نامزد کردند ولي اون وقت هيچ خبري نبود.

اي! يادش به خير!!

يکي از دلايل علاقه وافرم به عکاسي همين ثبت خاطره هاست.

+ نوشته شده در  2008/3/9ساعت 8:17  توسط منیره.م  | 

یکی ازم پرسید کدوم عکسهایی رو که گرفتی از همه بیشتر دوست داری! کلی فکر کردم تا به نتیجه خاصی رسیدم!! عکس های اولیه دوربینم رو خیلی خیلی دوست دارم! اولین عکسی که با دوربینم گرفتم (طلوع خورشید) و اولین عکس در شب که سرعت شاتر ۱۵ ثانیه بود (عکس پشت تالار) و البته عکسی که از حوض یادمان در شب گرفتم.

Thumbnail image Thumbnail image Thumbnail image

و عکس های فوکوسیم رو هم خیلی دوست دارم. از اولین عکس فوکوسی (گل جلوی خوابگاه ۴) گرفته تا اون کلک و گلدونهای شورای صنفی و سیب سلف و ...

Thumbnail image Thumbnail image Thumbnail image

و این چند تا عکسی که توی اردوی کوهرنگ گرفتم :

 Thumbnail image Thumbnail image Thumbnail image

این چند تا عکس هم دوست دارم چون تا حدی زحمت کشیدم واسه ثبتشون:

Thumbnail image Thumbnail image Thumbnail image

و عکس های تهران بزرگ (به خصوص اینکه در شب و از طبقه ۱۶ وزارت علوم گرفته شده و کسی تا حالا این نمای تهران رو ندیده) : 


تهران زیبا / ساعت ۱۱ شب ۱۳ اسفند ۱۳۸۶


تهران زیبا / ساعت ۵ صبح ۱۴ اسفند ۱۳۸۶

پ.ن. این پست رو خیلی وقته نوشتم و امروز کاملش کردم. این رو الان فرستادم چون ... قبل از عید تصمیم داشتم هر روز یه عیدی به خوانندگان وبلاگم بدم ولی جور نشد. این پست هم یکی از اون عید ها بود.

+ نوشته شده در  2008/2/19ساعت 17:4  توسط منیره.م  | 

کی میدونه اول مرغ به وجود اومد یا تخم مرغ؟؟؟

از این تابلو خوشم اومد. کاری به قیمتش نداشتم! خریدمش. به نظرم هنر آدما بیشتر از اینی که توی جامعه مون براش ارزش قائلند ارزش داره. حتی اگه نقاش این اثر برای پول در اوردن نقاشی کنه (نه برای تفریح و لذت خودش و همچنین با عشق)

سفارشات نقاشی - خوشنویسی و تابلو نویسی پذیرفته میشود.

آدرس : یزد - خیابان مسجد جامع - آتلیه نقاشی پالت - آقای عبدلی تلفن .......... (خواستین به من بگین تا شماره اش رو بدم)

پ.ن. گفتم یه پست بذارم (هر چند بی ربط) که یه وقت فکر نکنی به خاطر حرفای دیروزت ناراحت شدم! خوشحال باش٬ دیروز تا حالا به کل هنگ کردم. حتی امروز کلاسهام رو نرفتم.

+ نوشته شده در  2008/2/19ساعت 16:30  توسط منیره.م  | 

چند روز پیش اکانت AM3 یکی رو دیدم که عکس های ماکروی خوشکلی گرفته بود : ببینین به خصوی اینکه عشق من به طبیعت رو زنده میکرد.

پ.ن.۱. از اونجایی که جدیدا نظرهای فتووبلاگم همه به زبان انگلیسی هستند و من هم از انگلیسی پشیزی حالیم نیست تصمیم بر این گرفتم تقویت زبان کنم. حداقل به عشق عکس.

پ.ن.۲. یه چند نفری بهم گفتند که لوگوی زیر عکسم .... :-( خوب من دوستش دارم!! دوست ندارم عوضش کنم. ولی یه کار میتونم بکنم. کوچیکترش کنم خوبه؟

+ نوشته شده در  2008/2/11ساعت 14:15  توسط منیره.م  | 

بهتون قول داده بودم یه سفر نامه هر چند کوچک از اون دو روز کوهنوردی و برفنوردیمون بنویسم. شرمنده که دیر شد! آخه همه عکس ها اپلود نشده بودند (الانم چیزی حدود ۳۰ تاشون توی نوبت آپلود هستند) و من وقت نکرده بودم. خوب توضیح دیگه بسه شروع کنم :

روز ۵ شنبه ۴/۱۱/۸۶ حرکت ساعت ۶ صبح از دانشگاه به سمت شهرکرد (مسیر جاده سامان)

پرده اول : پل زمانخان

چند ساعتی به ظهر مونده بود که به پل زمانخان رسیدیم. کل مدتی که توقف کردیم ۰.۵ ساعت بیشتر نبود. راهنمامون یه کم در مورد هیئت کونوردی و برنامه هاش توضیح داد و یه کم هم در مورد اخلاق ورزشکاری و اینا!! فکر کنم همه مثل من بودن! من دنبال عس گرفتن بودم و به توضیحات راهنما گوش نمیدادم. بقیه هم اغلب یا حواسشون به بغل دستیشون بود. یا به گلوله برفی ای که قرار بود به هم پرت کنن. یا بعضی ها هم با کفششون برفها رو هل میدادن و تپه درست میکردن. یه شیر تو شیری بود که نگو!!

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

پرده دوم : دانشگاه شهرکرد

نزدیکای ظهر بود که برای امور emergency  رفتیم دانشگاه شهرکرد. دانشگاه وسیع با ساختمون های بزرگی بود. کوه های تهش کاملا مشخص بود. حاله مهی هم در حال عبور بود.

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

پرده سوم : پیست کوهرنگ

چیزی از ظهر نگذشته بود که به پیست رسیدیم. محل اسکانمون همون ساختمان کنار پیست (تربیت بدنی) بود. نماز خوندیم و حرکت کنیم به سمت بالا. آقایون جلو بودن و خانم ها عقب. قدمدار ما خانم ها آقای مظاهری مهر بودند و عقبدارمون آقای آقابابایی. از اونجایی که آقای مظاهری قدمهاشون رو بزرگ تر از ما خانم ها بر میداشتن خانم ها بیشتر خشته میشدن و کند تر جلو میرفتن. به طوریکه یه تیکه آقایون مجبور شدن چیزی حدود یک ربع منتظر خانم ها باشن. تازه بماند که اصول برف نوردی رو به جای اول کار٬ وسط راه بهمون یاد دادند :

«موقع بالا رفتن پنجه رو وارد برف میکنین. موقع پایین اومدن پاشنه. و موقع افقی راه قسمت بیرونی پا. برای راحتی در راه رفتن بهتره در یک ردیف حرکت کنین و پاتون رو جای پای نفر قبلیتون بذارین. پس عامل مهم در برف نوردی قدمدار هست. استفاده از کفش مناسب٬ دستکش٬ شال و کلاه خیلی به راحتی تون کمک میکنه. البته توجه داشته باشید که از لباس گرم زیاد استفاده نکنین چون در حین فعالت احساس گرما میکنین و موقع استراحت سرما میخورین. پس بهتره یک لباس گرم همراهتون باشه - نه اینکه بپوشینش- استفاده از چوب های کوهنوردی -اسمش یادم رفته- به عنوان اهرم باعث میشه کمتر احساس خستی کنید»

حدود ۳۵۰ متر از زمین ارتفاع گرفته بودیم که راهنما ما رو به سمت بالای تونل کوهرنگ هدایت کرد. لازم به ذکر است که گاهی وقتها ارتفاع برف به ۱.۵ متر هم میرسید و بالاجبار مجبور بودیم در مسیر تعیین شده حرکت کنیم (البته بعضی از آقاییون که احتمالا برای تفریح اومده بودند دائم نافرمانی میکردند) بالای تونل هم کمی توقف کردیم و یکی از بچه ها کفشش رو عوش کرد (یعنی در حقیقت کفشش رو با اجاقی که راهنمامون همراهش بود خشک کردیم) و بعد به طرف پایین بازگشتیم. قبل از غروب خورشید بود که رسیدیم به کمپ (یا همون محل اسکان) همه رفتند استراحت کنن ولی من رفتم عکاسی.

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

 پرده چهارم : شب در کوهرنگ

 یه کم استراحت کردیم. چیزی از شب نگذشته بود که چند تا از خانم ها تصمیم گرفتیم بریم بیرون یه چرخی بزنیم. از اونجایی که امکان خطر و ... وجود داشت با مسئولمون هماهنگ کردیم و خود آقای مظاهری همراهمون شدند (مظاهری هم چه کسی؟!! فکر کنم دفعه اولش بود اومده بود کوه) من مسیر محلی ادامه تونل رو بلد بودم. (آخه دفعه قبل که اومده بودم بالاجبار همراه اون صفری ای که قهر کرده بود این مسیر رو رفتیم) میدونستم اون جلو چه قدر قشنگه. این شد که با بچه ها تا کنار رود و آلاچیق ها رفتیم و به محض اینکه اولین عکس رو گرفتم باطری دوربینم خوابید. :-(

از اونجایی که بچه ها فقط به خاطر اصرار من اومده بودند و تا حدی هم تجهیز نبودند٬ همگی قبول کردند که برگردیم و یکی دو ساعت بعد با همراهی تعداد بیشتری از بچه ها برگردیم (بچه ها خیلی مرام گذاشتن. منم وقت کردم باطری هامو شارژ کنم) ساعت ۹ شب بود که این بار همراه با راهنما و نصفی از آقایون و نصفی از خانم ها دوباره همون مسیر رو رفتیم. خداییش لذت بردم. خیلی خیلی خوشحال بودم که این بار کسایی همراهم هستند که نه تنها گیر نمیدادن که از مسیر خازج نشو عکس نگیر٬ بلکه بیشتر هوامو داشتن٬ سوژه نشونم میدادن و ....:D

اون شب ماه کامل بود و من با بودنم پیش بچه های کوهنوردی خیلی خوشحال بودم. دم آخریا دیگه پسرهای گروه هم گیر میدادن که ازشون عکس بگیرم و منم طبق روال معمولِ عکاسی در شب٬ بهشون توصیه میکردم که ۲-۳ ثانیه تکون نخورن (بهشون گفته بودم از زمانی که فلاش میزنه تا زمانی که من ۳ بگم هیچ تکونی نخورن) وای چه قدر سر کارشون گذاشتم سر این قضیه :D  ولي خداييش عکس های بچه ها هم بد در نیومد.

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

Thumbnail image

فکر کنم دیگه بس باشه. گزارش روز بعدش (جمعه) رو توی گزارش بعدی مینویسم.

پ.ن. یه نفر به اسم علیرضا (که اتفاقا بچه بانمکی هم بود) گیر داده بود و میگفت "خانم مرتضوی٬ عکس تکی هم میگیرین؟!" و به محض اینکه اسم عکس تکی رو میبرد تمام جمعیت جلوی دوربین حاضر میشدن. فکر کنم آخرش اون شب تونست یه عکس تکی بگیره. آخه واسه blog 360 اش ميخواست.

+ نوشته شده در  2008/2/7ساعت 16:17  توسط منیره.م  | 

خیلی از اطلاعات دوربینه رو ننوشته!! اولین بار که صفحه اش رو دیدم زیاد دقت نکردم. الان که دیدم با اینکه زوم اپتیکالش همش ۴ برابره ولی .... من به سرعت شاترش علاقه مند شدم : 8000/1 تا 60  یعنی ۴ برابر شرعت شاتر دوربین من!!  حیف که قیمتشو ننوشته (البته یکی بهم گفت ۱-۱.۵ میشه) خوب من میخوام. تـــــــــو هم ميخواي٬ نه؟!

پ.ن. دو روزه چراغش خاموشه!! منم زده به کلم و پرپوچ میگم.

+ نوشته شده در  2008/2/6ساعت 1:52  توسط منیره.م  | 

خبر !! خبر!!

به علت اتمام ثبت نام سرعت اینترنت اینجا خیلی خیلی توپ میباشد! در همین راستا تعداد زیادی از عکس های کوهنوردی رو آپلود کردم. چیزی حدود ۵۰ تا عکس از آدمها داشتم که  میتونین توی آلبوم کوهرنگ ببینین؟! نه! نمیتونین ببینین  

و ۴۲ تا عکس طبیعت (بودن هیچ گونه آدمیزاد) رو هم توی AM3 آپلود کردم که اینا رو میتونین ببینین! و ۳۸ تا عکس دیگه هم موند که آپلودش میکنم منتها AM3 روزی یه دونش رو نشونتون میده  الان حس توضیح دادن عکس و تعریف خاطره نیست (چون کلاس دارم بعد هم جلسه داریم و بعد هم کلی خوابم میاد و بعدش هم پروژه استادم مونده) ولی برای شروع این چند تا رو داشته باشین :

  Thumbnail image   

اولی عکس دست جمعیمون توی دانشگاه شهرکرد٬ پنج شنبه بعد از ظهر هست (حدود ۴۰ نفر بودیم. که نصفیمون از دانشکده ریاضی بودیم. ۲ تا اتوبوس٬ غیر مختلط)

دومی .... عشق منه!! هر بار که رفتم کوهرنگ این تک درخت یه شکلی بود و هر بار هم باعث میشد که من خدا رو شکر کنم که چنین صحنه زیبایی رو میبینم (پنجشنبه شب٬ پیست کوهرنگ)

سومی هم عکس دسته جمعیمون صبح زود روز جمعه سر جاده چشمه دیمه است (باورتون نمیشه اگه بگم نیمی از بهشت رو اونجا دیدم. حتی سردی هوا رو به خاطر اون زیبایی فراموش کردم. حیف که عکس های مربوط به این قسمت هنوز قابل نمایش نیست)

+ نوشته شده در  2008/1/27ساعت 14:48  توسط منیره.م  | 

چشمام سنگینه! خیلی -- فکر کن! یک هفته ای است که صبح ها ۲-۳ ساعت میخوابم (ساعت ۷-۱۰ صبح) و بعد از ظهر ها هم ۲-۳ ساعت. امروز خواب بعد از ظهر را فراموش کردم. عوضش کلی دیوونه بازی در اوردم -- چشمم بیشتر بابت این سنگینه که در ۴-۵ ساعت اخیر ۲ تا و نصفی فیلم زیر نویس دار دیدم و الان حس میکنم همه چیز شده زیر نویس تصویر زندگیم. عوضش سرم سبک شد. خرجش هم یه قیچی تیز بود و یه سطل که به اندازه یه دسته مو جا داشته باشه.

قصدم از آپیدن یه عکس بود. این پست را ببینید و .... چه بـــاحـــاله (با جا به جا کردن موس٬ عکس در ساعات مختلف روز دیده میشه- تقریبا ۶ تا عکسه) دست طراح عکس و نویسنده اون پست درد نکنه. کلی بهم حال داد. (البته فرمتش فلشه)

+ نوشته شده در  2008/1/23ساعت 1:17  توسط منیره.م  | 

مقدمه: کلی مطلب دارم که بخوام باهاش وبلاگم رو آپلود کنم ولی هر بار یه چیزی جور در نماد (مثلا ۳-۴ روزه که اینترنت خوابگاه قاطیه و نمیتونم عکس هام رو آپلود کنم) این هم در جواب اونی که فکر کرد چون مطلبی واسه گفتن ندارم اون دو سه تا پست آخر رو آپ کردم.

در راستای آپلود شدن مقداري از اون تصميم گرفتم نشون شماها هم بدم که دوربينم چه تصاويری رو میتونه ثبت کنه :

۱. حوض مسجد دانشگاه قندیل بسته بود. این عکسم بین بروبچز مسجد طرفدار پیدا کرده. به قول یکیشون این عکس رو هیچ وقت ما نمیتونیم بگیریم  (فتوای جدید: ایستادن وسط حیاط مسجد جلب توجه به حساب میاد و حرام است)

۲. محدوده مقبره شهدا. به تازگی چند نفر نخل کاشته شده. بدبخت اینا چه جوری باید سرمای هوا رو تحمل کنن؟

۳. نمای مسجد از جانب مقبره شهداست (البته دو تا عکس با فکوس های متفاوت گرفته بودم ولی نمیدونم چرا هر دوش مثل هم در اومده بودن - قاعدتا این جور عکسها باید فکوسهای جالبی داشته باشن)

۴. کبوتر بی نشان. عشقم! وطنم!

این دو تا عکس هم تفاوت فکوس رو نشون میده. توی اوی روی زمینه (سلف دانشگاه) فکوس کردم در نتیجه سیب مات افتاده و سلف واضح و توی دومی روی سیب فکوس کردم و این بار سیب واضحه (حال کنین چه سلف باحالی داریم)

مشابه این عکس ها رو سر یکی از جلسات مدید از گلدون شورای صنفی دانشگاه گرفتم :

macro shot

و در آخر دو تا عکس مستند :

اولی رو سر جلسه امتحانم گرفتم  اصلا استرس نداشتم. به همین خاطر با تنظیمات دوربینم ور میرفتم. دومی هم تنها وسیله سرگرمیم توی این یک هفته علافی توی خوابگاه هست. جدیدم به منبت کاری علاقه پیدا کردم و طبق تعلیمات خواهر ناظر خوابگاه (رجوع شود به قسمت چهارم زندگی خوابگاهی) کارم شده تراشیدن چوب. یادم باشه یه دفعه در مورد اصول کارش توضیح بدم. (کلی هم دستمو با «مغار» زخم کردم. این اولین تجربه زخمی شدنه)

+ نوشته شده در  2008/1/21ساعت 5:59  توسط منیره.م  | 

دیشب وقتی دیدم توی وبلاگی در مورد قابلیت نشان دادن کهکشان ها در google erath 4.2 توضيح داده مشتاق شدم که اين نرم افزار رو نصب کنم. (البته با اینکه گوگل محصولاتش رو برای IP ایران بسته ولی من نسخه قدیم این نرم افزار رو توی خونه نصب کرده بودم و چون اون وقتها اینترنت ADSL نداشتیم هیچ وقت باهاش کار نکردم)

لينک دانلود google earth حجم ۱۳.۵ MB

(Free رو انتخاب کنید بعد چند ثانیه صبر کنید و بعد اون کد رو بزنید و دانلود رو شروع کنید)

خلاصه نرم افزار رو که نصب کردم هر کاری کردم نتونستم کهکشان رو ببینم. (که البته بعدش فهمیدم چه جوری میشه دید) به همین خاطر رفتم سراغ زمین خودمون. برام جالب بود که هر مکانی رو که search میکردم اگه از نزدیک میدیدم با فشار دادن نقاط آبی رنگ عکس هایی از اون مکان و با فشار دادن نقطه های بنفش اطلاعات اون مکان رو میشد دید. (اگه بیشتر زوم کنیم خود نقاط به شکل دوربین و یا نت در میاد)

از صفحه ام عکس گرفتم تا نشونتون بدم چی به چیه (آخه خودم اولش گیج بازی در اوردم) برای دیدن عکس بزرگتر روی زیر کلیک کنین.

map

۱. از اینجا میتونین اسم مکانتون رو سرچ کنین (مزیتش نسبت به google map  اینه که در اینجا تمام حالات ممکن و اسمامی شبیه به اون رو هم میاره)

۲. وقتی صفحه رو به اندازه کافی زوم کردین (میتونین با غلطک موس این کار رو بکنین و یا با جهت نمای بالای صفحه) علامت دوربین میبینین. که اگه روی اون کلیک کنین صفحه عکس مشابه ای باز میشه.

۳. میتونین خودتون هم یه اکانت بسازین و عکس هایی که دارین آپلود کنین و بعد به نقشه اضافه کنین. (چون سایتش فارسیه نیاز به توضیح من نیست) البته توجه داشته باشین که سرعت google map  نسبت به نرم افزار فوق خیلی خیلی افتضاحه. من خودم ترجیح دادم طول و عرض نقاط رو تایپ کنم تا اینکه بخوام توی نقشه پیدا کنم. برای اینکار کافیه یه نمونه عکس حوالی جایی رو که میخواین توی نرم افزار پیدا کنین (مثلا همین عکس سی و سه پل) و روی خود عکس کلیک کنین. صفحه باز شده پایین نقشه طول و عرض منطقه رو داده. که میتونین توی قسمت مربوط به اضافه کردن به map اونو وارد کنین و بعد با جابه جا کردن علامت قرمز جای دقیقشو مشخص کنین. (البته توجه کنید که وقتی میخواین آدرس رو برای عکس خودتون وارد کنین علامت های درجه و ... رو هم پاک کنین. یعنی اگه آدرس دانشگاه صنعتی اصفهان IUT: 32º 43' 14.08" N 51º 31' 53.56" E باشه شما باید 32 43 14.08, 51 31 53.56 وارد کنین)

۴. این دکمه رو که بزنین وارد قسمت کهکشان میشین. میتونین صور فلکی رو به خوبی مشاهده کنین. برای پیدا کردن زمین هم کافیه روی اون دایره زرده (دفعه اول دقیق جلوی چشمتونه ولی اگه یه کم بگردین امکان داره گمش کنین) زوم کنین تا کهکشان راه شیری رو ببنین.

به همین سادگی! به همین خوشمزگی. پودر کیک رشد.

و حالا هنر نمایی های خودم : عکس هایی که من آپلود کردم رو میتونین در محدوده دانشگاه صنعتی اصفهان ٬ یه عکس از میدان امام اصفهان ٬ چندین عکس از سی و سه پل ٬ حوالی میدان امیر چخماق یزد ٬ حوالی مسجد جامع یزد (و چند تا جای دیگه) و البته فراشاه (اسلامیه)

و یه چند تا عکس ویژه: پارک علم و فناوری ٬ کارخانه اقبال و پارک علم و فناوری (عکاسش خودم نیستم)

+ نوشته شده در  2008/1/17ساعت 9:5  توسط منیره.م  | 

این چند روز همه جا برف بود و سفید. توی برف عکس گرفتن و سوژه پیدا کردن هم هنر میخواد. منم بارها شد که به کلم زد برم عکس بگیرم ولی به خاطر اینکه فصل امتحانا بود اصلا فرصتی پیش نیومد. فعلا برای شروع این سه تا عکس که همگی از پنجره های طبقه ۴ ام خوابگاه دختران دانشگاه صنعتی اصفهان گرفته شده رو ببینین :

Thumbnail image Thumbnail image Thumbnail image

از راست به چپ :

نمای دامنه کوه سید محمد از پنجره سالن تلویزیون و دو تا بعدی هم نقلیه دانشگاه از پنجره ته بال

پ.ن. نمیدونم چمه!!؟ خوشحالم که امتحانم تموم شده. ولی دلواپس نمراتشم. (به خصوص امتحان امروزم که .... خوب خجالت داره دیگه!! دفعه سوممه جبر رو میگیرم ولی هنوزم که هنوزه میگم این ترم هم پاس نمیکنم. نمره منطقم باید ۱۶ به بالا بشه که مشروط نشم) در کل احساس فارغ بالی میکنم. دوست دارم برم بگردم. منتها تو این هوای یخ بندون کجا برم؟!! دلم برای غروب ۳۳ پل تنگ شده. شاید غروب یه سر بزنم. بوی لجن زاینده رود رو هم دوست دارم. البته الان طرفای ۳۳ پل لجنا زیر یخ بویی نداره!

+ نوشته شده در  2008/1/13ساعت 11:37  توسط منیره.م  | 

ماعده

با اینکه میدونستم فرجه توی خونه درس خوندن محاله با این حال پا شدم اومدم. شب اول پاتوق بودیم (رجوع شود به پست 338 ) شب دوم - پنج شنبه- تولد پسر خالم (اميرحسين) بود و شب سوم -جمعه- تولد دختر عموم (ماعده) شنبه هم كه روز عيد بود و نميشد از عيد ديدني دست كشيد. ميموند يكشنبه و دوشنبه! هر دو روز كلي كار تميز كردن خونه و ... داشتيم با اين حال من يكشنبه شب رو رفتم انجمن جلسه مجله (رجوع شود به پست قبلي) امروز هم كه به كل با علافي و ... طي شد. تا اولين امتحانم همش ۳ روز مونده: فردا كه بابا اينا از مكه ميان و پس فردا! فكر كنم بهتر باشه فردا بعد از اينكه بابا اينا رو ديدم برگردم اصفهان. لااقل ۴ شنبه رو توي خوابگاه درس بخونم. درس ۴ واحدي اونم ۲۰ نمره كم نيستا (آخه ميانترمشو ندادم)

اين فقط يه كم توضيحات اضافي حول محور "درس رو وللش زندگي رو بچسب" بود. نيتم از آپيدن عكسايي كه گرفتم بود. روي ادامه مطلب كليك كنين:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/12/31ساعت 18:41  توسط منیره.م  | 

پاتوق دیشب! پاتوق دیشب رو رفتم. خوب دوست داشتم برم و رفتم. منتها با اینکه اونجا خیلی آدم اشنا بود ولی خیلی تنها بودم و مثل همیشه از رفتنم پشیمون شدم. از محمد ابراهیمی گرفته که جواب سلام نداد منم دیگه نه محل خودش گذاشتم نه محل خانمش تا صادق نقاش زاده و حجت دانشجو. اصلا از دل و دماغ افتادم دوستای محبوبه هم که .... حتی دوربینم هم قاط زده بود که نتونستم عکس درست حسابی بگیرم. ولی یه نی نی اونجا بود و تنها او بود که گاهی منو از تنهایی در میورد. کلی هم ازش عکس گرفتم ولی فقط از یکی از عکس ها خوشم اومد (روی عکس کلیک کنین بزرگ شده اش رو میبینین) :

البته بعد ترها دایی جان عصا به دست وارد شد و از اون به بعد بود که یه کم احساس راحتی کردم. به زور تونستم ۳ تا عکس درست حسابی بین عکس ها جدا کنم. راستی عیب دوربینه هم این بود که نمیدونم چرا نور اونجا رو خیلی خیلی ضعیف تشخیص میداد و خودش روی ۱ ثانیه تنظیم میکرد. (گیر ندین! لابد نمیشد با تنظیم دستی درستش کرد که این کار رو نکردم - در اصل این قدر بی حال بودم که نمیخواستم حتس دست به دوربین بشم)

توضیح عکس ها از راست به چپ:

۱. اینا هم کلاسی های قدیمی آبجی محبوبه هستند. نفر سمت راستی این عکس به من میگه "هم عاروس" (حالا به دلایلی) و جالبیش اینه که این لغت رو دیشب بارها و بارها جلوی جمع با صدای بلند میگفت (و من هی سرخ و سفید میشدم)

۲. اینم آقای نقاش زاده. البته تمام مدت دوربینشون دست آقای دلیلی بود. به غیر از این یک بار!

۳. اینم دایی جان ما (دیشب زیاد عکس نگرفتم ولی از بین اونایی که گرفتم نصفیش عکس نی نی بود و نصف دیگه اش عکس دایی) 

پ.ن. توضیحات بیشتر رو میتونین در وبلاگ آقای دانشجو و البته در مورد ماهیت پاتوق هم میتونین نوشته آقای نقاش زاده در لوتوس را بخونین.


بعد نوشت : یادم رفت بگم یه سوتی خفن هم دادم که الان خودم موندم چه جوری جبرانش کنم و اونم مربوط میشه به اینکه نمیدونستم خانم فخری با خانم میرعلمی دختر خاله هستند (بماند سوتی چی بود! تا حدی به یه نفر خاص مربوط میشه)

صادق نقاش زاده یه عکس واسم فرستاده که منم توشم. با همون ابعادی که واسم فرستاده اینجا میذارم :

راستی دفعه اولی بود که با آقای رکوعی رو در رو حرف میزدم (وقتی خودمو معرفی کردم جا گذاشتند رفتند )

+ نوشته شده در  2007/12/27ساعت 16:50  توسط منیره.م  | 

لینوکس پر! فایرفوکس پرپر! منیره تیر تو پر!!!

یکی گفت لینوکس ویندوز نیست بعد گفت اینترنت اکسپلورر رو بندازین دور فایرفوکس رو بچسبید در کل این دو تا جمله رو زیاد شنیدم. زیاد تجربه نداشتم. میخواستم تجربه پیدا کنم که .... لطف کردند همون یه سیستم لینوکس خوابگاهمون رو هم بردند. و من تیر تو پر شدم. به قول این دوست جديدم* «عيب نداره با كمك بچه هاي لاگ خودتون برو روي سيستم خونتون نصبش كن»

ولی وقتی یکی دیگه بهم گفت «یاهو چیه؟! برو با گوگل حال کن» این رو به راستی درک کردم. خداییش اگه عضویت توی چند تا از گروه های یاهو نبود و گستردگی چتش نبود بارها و بارها ID ایم رو قفل میکردم و میرفتم.

پ.ن. ببين دنيا چه قدر كوچيكه!! باورت ميشد هر دو توي يك شهر باشيم؟! و این قدر شبیه هم! اين دو روزچه قدر شنیدم که گفتی "ey khodaaaaaaaaaaaaaaaaa"


مدید ۵ هم داره اسبابشو میبنده که بره. فراز و نشیب های زیادی رو دیدیم. از همون روز اول که انتخاب شدیم تا امروز که یعنی به عنوان معارفه صفری ها رفتیم جنگل گشت (ولی ۳ تا صفری بیشتر همراهمون نبودند) :

خاطرات تلخ و شیرینی رو داشتیم ولی به هر حال چه خوب٬ چه بعد٬ گذشت. تجربه های خوبی هم بدست اوردم. البته خستگی اش هم بیشتر از اونی بود که فکر میکردم. یه احساس کمردرد شدید .... هر چی بود تموم شد با یه آه سرد!


هرچه از روشنی و سرخی داریم ، برداریم  
در کنار هم نشینیم و بگذاریم
که دوستی ها
سدی باشد در برابر تاریکی ها
نسیم و شاد باشیم و بگویم و بخندیم
بگذاریم هرچه تاریکی است
هرچه سرما و خستگی است
تا سحر از وجود مان رخت بر بندد
تا صبح شب یلدا بیداری را پاس داریم و
سرخی انار را اسلحه ای سازیم
برای نبرد با ظلمت
تا صبح راهی دراز است

شب یلدا و عید قربانتون رو پیشاپیش تبریک میگم. یادش به خیر پارسال عجب دورانی بود! شب یلدا شب قصه گویی من برای هم رشته ای هام. از همون وقت بود که صفت «شهرزاد قصه گو» رو گرفتم. آخر شب که با بچه های ۸۲ ای یزدی کلی گل گفتیم و گل شنفتیم (دلم شدیدا تنگ شده واسشون ) ولی امسال این شب بلند رو باید تنهایی جشن بگیرم (آخه دوست اونجوری که دیگه ندارم. هم اتاقیهام هم همه رفتند خونشون) شایدم بهتر باشه شب رو با عروسکای بند انگشتی و دوربینم و یا کامپیوتر و دوستای نتیم بگذرونم.

پ.ن. این مطلب رو هم که شنبه قراره از طرف آقای دکتر توی لوتوس گذاشته بشه رو حتما بخونین:

http://lotus.sampad.info/?p=179

+ نوشته شده در  2007/12/20ساعت 19:42  توسط منیره.م  | 

توی عمرم این قدر از یه کلاس لذت نبرده بودم. درسته که جلسات اول بود و توضیحات در مورد تاریخچه عکاسی تا حدی خشکش میکرد ولی با این همه وقتی بحث رسید به سرعت شاتر و دریچه دیافراگم و ... احساس کردم واقعا دارم از کلاس استفاده لازم رو میبرم. فهمیدم توی دوربین های آنالوگ سرعت شاتر دستی هم داریم که اسمش B هست. در اين موارد تا زماني که دستمون روي کليد عکاسيه در ديافراگم باز ميمونه. و اين همون چيزيه که من دنبالش بودم*

تازه! با استادمون هم دوست شدم (استادمون خودش یزدیه) وقتی ازش پرسیدم که آیا یکی از دوربین آنالوگش رو چند روزی بهم قرض میده. خندید و گفت «باید ببینم کلاس چه جوری پیش میره. اگه جلسه های بعد احساس کنم خیلی مشتاقی چرا که نه؟!» و من کيفوري شدم از اينکه شايد يه روزي بتونم اون عکسي که ميخواستم رو خودم بگيرم* دم آخری هم استادمون قوطی شیرخشکی که همراهش بود (یه سوراخ کوچیک روش ایجاد شده بود و روش رو با چسب برق بسته بود) با چند تا برگه حساس به نور (اینا رو هم توی یه پاکت سیاه و بسته بندی شده بود) رو بهم داد تا یه دوربین عکاسی واسه خودم بسازم.

تازه! با يه زن استاد هم دوست شدم (يکي از اساتيد دانشکده برق- فکر کنم فاميليش دهقاني بود) ايشون هم ۴-۵ سالي رو توي يزد (و اتفاقا نزديکي هاي خونه خودمون- بغل کتابفروشي چشمک) زندگي ميکرند. و کلي ذوق زده شده بودن که منو ديدن

راستي شما هم بياين کلاس. خيلي خوبه ها! کلي چيز جديد ياد ميگيرين.

پ.ن. رجوع شود به پست عشق به عکاسي

+ نوشته شده در  2007/12/17ساعت 20:55  توسط منیره.م  | 

امشب دوباره از اون شبهایی بود که ماه شده بود سوژه عکاسیم. روی عکس کلیک کنین. تنظیمات دوربین و ساعت عکس گرفتن رو نوشتم :

moon

تنظیمات عکس های ردیف بالایی روی TV بود (همون كه سرعت شاطر به صورت دستي انتخاب ميشه و اندازه ديافراگم به صورت اتاماتيك هماهنگ ميشه) سرعت سمت چپيه رو گذاشتم روي 0.4 ثانيه و سمت راستيه روي 2 ثانيه. خودم هم موندم كه كدومش قشتگ تر شد. پس ميانگينشو گرفتم و .... عكس حاصل اين شد: 

Thumbnail image

نيم ساعت بعد به سرم زد كه بقيه تنظيمات رو دستكاري كنم و عكس حاصل رو مقايسه كنم. ولي ... هر چي تو آسمون گشتم اثري از ماه نبود   يهو ديدم يه چيز قرمز رنگ و هلال مانند اون پاييناست. ماه عزيز ما در عرض نيم ساعت نه تنها از وسط آسمون افتاده بود پايين بلكه رنگش هم از شدت عصبانيت قرمز شده بود (خودم برداشت كردم كه عصبانيه) تا اومدم عكس ازش بگيرم در رفت و پشت تپه صلاة قايم شد. منم همون 2 تا عكس حاصل رو گذاشتم اينجا. تنظيمات دوربين اين بار روي M بود (همون كه هم سرعت هم اندازه باز شدن ديافراگم رو دستي تنظيم ميكنيم) اين بار  چون نور ماه كمتر شده بود سرعت رو گذاشتم روي همون 2 ثانيه و ميخواستم ببينم دريچه چه قدر باز باشه بهتره كه ....

با اينكه خودم هم گيج شده بودم  كه چي به چي شد ولي گفتم بيام و برداشت هامو اينجا بگم. (بايد يكي بگه. درسته صادق نميگه ولي دليل نداره كه خودم هم نرم دنبالش و به بقيه نگم) جمع بندي كلي رو به زودي ميگم. (هر وقت تونستم بقيه تنظيمات دوربين رو هم روي مناظر شب پياده كنم)

+ نوشته شده در  2007/12/15ساعت 0:41  توسط منیره.م  | 

اين عکس رو ببينين. چه قدر با شکوهه. هم اميرچخماق يزد رو ميگم هم ماه کامل و هم ....

خيلي سخته و خيلي زيبا. اين نوع عکس گرفتن رو ميگم. فکرش رو بکن! به قول يکي از دوستان "تازه عکاس با يه دوربين مکانيکي عکس ميگيره، نه ديجيتالي"

و چه قدر عشق ميخواهد. عشق به طبيعت. عشق به زيبايي. عشق به ثبت طبيعت زيبا. و عشق به عکاسي. (آدم به اين همه عشق حسوديش ميشه)

Photo by : Oshin D. Zakarian


کی میدونه چه جوری میشه سرعت شاطر رو خیلی خیلی کم کرد  دوربین من بیشتر از ۱۵ ثانیه نمیتونه این کار رو بکنه. و من خیلی غمگینم. اخه این روزها توی آسمون یه خبراییه. (اینجا رو ببینین)

+ نوشته شده در  2007/12/13ساعت 15:3  توسط منیره.م  | 

شفق

و چه قدر شفق شب اول ماه ذی الحجه زیبا بود و چه خجسته روزیست فردا.

روزی که عزیز ترین مخلوقات خدا با هم پیمان همسری بستند.

پ.ن. هلال ماه دقیق در راستای غروب خورشید بود و به قدری آسمان زیبا بود که ... حیف! توی کادر دوربین این همه زیبایی جا نمیشد. (روی عکس کلیک کنین)

+ نوشته شده در  2007/12/12ساعت 0:6  توسط منیره.م  | 

monire

دیگه لازم نیست بگم!! این منم و دوربینم و آیینه!

+ نوشته شده در  2007/12/7ساعت 17:0  توسط منیره.م  | 

 مقدمه : یکی رو گول زدم!! البته فکر کنم گول خورده باشه. فقط قسمت چهارم رو میبینه!!

قسمت اول: سحر روز قبل برنامه  شیر تو شیری داشتم. ساعت ۶ صبح باید ترمینال میبودم یعنی ۵ از خوابگاه بیرون میومدم. یعنی ۴ باید بیدار مشدم و اماده میشدم. حالا از این ور !! گزارش منطق و تمرین منطقی که شنبه باید تحویل بدم رو باید مینوشتم! که حداقل ۲ ساعت طول میکشید. حالا فرض کن ساعت ۱۲ یکی رو گیر بیاری و آغاز کل کل ... تا گزارشه نوشته بشه ساع ۳:۳۰ بود. دیدم اگه بخوابم دیگه بیدار نمیشم. ساک رو بشتم و آماده برای حرکت بودم. ساعت ۴:۳۰ با یه مکافاتی ناظر شب خوابگاه رو بیدار کردم تا درم رو باز کنه و بتونم برم.

حدود ۱ ساعت وقت اضافه داشتم. زمین بارون زده بود و هوا خیلی سرد. با خودم گفتم الان فرصت خوبیه واسه عکاسی. سردی هوا هم باعث هشیاریم شد. با یه کوله پشتی٬ یه دوربین و یه پایه راه افتادم به سمت ورودی اصلی دانشگاه!! حاصل ۴۵ دقیقه علافی توی محیط دانشگاه اونم ساعتی که حتی پرنده پر نمیزد اینان (روشون کلیک کنین بزرگ شدشون رو میبینین) :

Thumbnail image Thumbnail image Thumbnail image Thumbnail image Thumbnail image 

۱. گنبد مسجد دانشگاه ( توضیح : مسجد دانشگاه )

۲و ۳. مسجد دانشگاه :

ببين كه چه قدر اسم عكس روي ديدت تاثير داره
فرض كن من اسم اين عكس رو گذاشته بودم "نيمه شب بارون زده" و يا موضوعش رو طبيعت معرفي كرده بودم!! اون وقت كلي ديدت نسبت به اين عكس عوض ميشد. مگه نه؟
تازه ميديدي كه خيابون خيسه
تازه ميفهميدي توي جاده كسي نيست و چه آرامش بخشه
تازه ميفهميدي برگ درخت ها زرد شدن
تازه ميفهميدي مناره مسجد چه خوش رنگ هست
تازه ميفهميدي ....
كاش ميشد به زندگي هم بدون در نظر گرفتن اسمش زيبا نگاه كرد

۴.پاییز بارون زده

۵. آهسته برانید :

دير رسيدن بهتر از هرگز نرسيدن
البته اگه لاستيك هاي ماشينتون دوچار مشكل نشه!

ميخواستم اين بار يه كم بي ربط باشم
به نظرم خيابون زيادي تميز بود. براي همين ديدم سوژه جالبي ميشه
اگه نشده معذرت ميخوام

قسمت دوم: حدود ساعت ۵ دم نگهبانی بودم. نگهبان چپ چپ نگاهم میکرد. ازش خواستم به تاکسی تلفنی زنگ بزنه. وقتی گفت «بیاین تو٬ هوای بیرون خیلی سرده» تازه به خودم اومدم و دیدم انگشتام از شدت سرما از هم باز نمیشه. خلاصه تا تاکسی بیاد (که نیومد) توی دکه گرم نگهبانی نشستم و نگهبانه هی میرفت و میومد. گاهی یه وقتی هم سر بحث رو باز میکرد و از وضع دانشگاه گله میکرد و ... (تازه فهمیدم کلیه نگهبانی های دانشگاه من رو میناسن! حالا هر کدوم به دلیلی. یک سری به خاطر جشن دانشجو و داستان اون غریبه- یک سری هم به خاطر رفت و آمد زیادم به مرکز اطلاع رسانی و یک سری به خاطر کل کل های فراوانم در موقعیت های مختلف)

بعد نیم ساعت هنوز تاکسی نیومده بود. نگهبان هم خودش من رو رسوند ترمینال  جا دارد از همین جا از زحمات این قشر زحمت کش تشکر کنم (حراست مساوی نیست با نگهبانی)

قسمت سوم: سر وقت رسیدم ترمینال (دقیقه نود) ردیف دوم نشسته بودم که بعد از ۵ دقیقه وقتی دیدم صندلی های ردیف اول خالیه و تنها جائیه که نور مناسب داره رفتم اونجا نشستم. سرم رو با سودوکویی که از روزنامه جام جم کنده بودم گرم کردم. طلوع آفتاب خیلی زیبا بود ولی مثل همیشه باطریای دوربینه حال گیری کردن و ... بعد هرگزی یه خواب لذت بخش توی اتوبوس داشتم. چشام رو که باز کردم دیدم اردکانیم و ساعت ۹ هست. ۳-۳.۵ ساعت بیشتر توی راه نبودیم. (طبق پیش بینیم باید ۱۱.۵-۱۲ میرسیدم یزد) دو ساعت زودتر رسیده بودم. طبق یه عملیات انتحاری برای اون ۲ ساعت وقت اضافه برنامه ریزی کردم (ساکم سبک بودو هیچ مشکلی برای حمل طولانیش نداشتم) ....

معما: من اون ۲ ساعت رو چی کار کردم؟!

الف. رفتم خونه خوابیدم   ب. رفتم انجمن    ج. رفتم خلدبرین     د. رفتم یزد گردی و عکاسی

ه. رفتم دبیرستانمون     و. با یکی قرار گذاشتم- رفتم دیدمش    ز.رفتم نمایندگی بیمه ملت

به جون خودم همه اینا (بلا استثناء) به ذهنم خورد. حالا بماند که ی کار کردم!!

قسمت چهارم: به خاطر اون معماهه یه تیکه رو کاملا سانسور میکنم!! ولی آش خوبی بود! چسبید!! آش پشت پای ۳ تا از نزدیک ترین اقوامت. آش رشته با پیاز داغ و سیر فراوون و البته کشک سابیده.

این فینگیلی ما خیلی وروجک شده ها! وقتی راه میره شلنگ و تخته میندازه و تند تند زمین میخوره. حرف زدنش رو نگو!! وای! چه قدر بچه تو این سن مامانی و خوردنی میشه.

امشب نی نی کوچولوی ما حسابی من رو اسکل کرده بود! نمیذاشت ازش عکس بگیرم.سعی میکردم سرش رو به یه چیزی گرم کنم ولی حیف که گول نمیخورد. فکر کنم حدود ۵۰ تا عکس ازش گرفتم ولی هیچ کدوم کیفیتش خوب نشد. بهتریناش اینان:

maryam

maryam

maryam

از راست به چپ :

۱. اینجا سرش رو با LCD دوربین گرم کرده بودم!! خودش رو که میدید کمتر اذیت میکرد ولی چه فایده که من نمیدیدمش و شانسی عکس میگرفتم؟!

۲. بدون شرح

۳.  بخورم اون صورت کشکیتو!! و بمیرم برای اون زخم پیشونیت! این هم یه نوع کلک زدنه. دوربین رو گذاشتم دم در سطل کشک و اونم که تمام سعیش رو میکرد که کشک بخوره مجبور بود یه کم آروم بگیره (قیافه کشکیش از عواقب آش پشت پاست. زخم صورتش هم آثار زمین خوردنش و برخورد با پایه دوربینمه)

***

نی نی کوچولوی ما یه کار جدید هم یاد گرفته  کافیه بفهمه من میخوام ازش عکس بگیرم اون وقته که زبونش رو در میاره!! از اون ۵۰ تا عکس ذکر شده ۳۰ تاش زبونش بیرون بود. این هم نمونه هاش :

maryam

maryam

maryam

+ نوشته شده در  2007/12/7ساعت 0:0  توسط منیره.م  | 

بارها از خودم پرسیدم چرا تالار ۷ ؟! چه طور لاریجانی که اومد٬ مراسم پرسش و پاسخ تالار ۸ بود. الان که ابطحی اومده٬ تالار ۷ هست! جمعیت توی تالار با اون ظاهر وحشتناکش فوران میکرد :

abtahi

abtahi

abtahi

ابطحی رو از چهلچراغ میشناختم. به عنوان یه «نماینده دولت» که وبلاگ نویس هم  هست( اینجا ). ولی بعد از یه مدت فراموش کردم.یه چند ماه پیشتر آقای دهاتی ازم پرسیدن وبنوشته ها رو میخونم یا نه؟! اسم «وب نوشته ها» برام آشنا بود ولی یادم نمیومد کجا دیدم و ....

خلاصه چند روز پیش که اطلاعیه انجمن اسلامی رو دیدم ته ذهنم اومد که ابطحی آدم باحالی باید باشه. زمان برگزاری رو گذاشتم روی یادآور موبایلم (موبایل که قطع بشه تنها خاصیتش همینه) و امروز ....

خوب بود! خوش گذشت!!  جدی جدی خیلی آدم بامزه ای هست. کارای بانمک و متلکای بامزه ای هم میندازه. ولی یه انتقادی که به انجمن دارم این بود که چرا توی جلسه ای که راجع به نقد عملکرد دولت نهم برگزار شده بود٬ دائم در مورد دولت خاتمی و نقد اون بحث میشد. (شاید چون آقای ابطحی دوست نزدیک آقای خاتمی به حساب میان) الانم چون نمیخوام حرف سیاسی بزنم چیز بیشتری از اون جلسه نمیگم. باید خودتون میومدین و میشنیدین. البته اگه زود میومدین جا گیرتون میومد مگرنه باید ۲-۳ ساعت روی پا می ایستادین. ولی دو تا سوال :

۱. چرا کسی دعوت شده بود که خودش هم تا حدی هم کلام دانش جویان بود؟! (البته گاهی هم به طور خیلی استراتژیکی زیر جواب دادن به سوالات در میرفت)

۲. و چرا تالار ۷ با اون دیوار موکتی و نیمکتای چوبیش برای این جلسه انتخاب شد؟

و حالا چند تا عکس (روشون کلیک کنین تا بزرگ شده اش رو ببینین):

img_1650.jpg

abtahi

abtahi

توضیح عکس : ۱. ابطحی و دوربینش که دائم فرصت گیر میورد و از ماها عکس میگرفت

۲. داره کی رو نگاه میکنه؟! (گاهی یه نگاه های عاقل اندر سفیه میکرد که خیلی بامزه میشد)

۳. ابطحی و sms !! یادمه یه بار یه جا گفته بود من از اونایی هستم که دائم sms بازی میکنم.

پ.ن. یه چیز اعصاب خورد کن هم که بود این بود که دائم بحث جامعه اسلامی و جلسه قبل (که با حضور دکتر لاریجانی برگذار شده بود) پیش کشیده میشد و یه خورده بچه ها از این قضیه ناراضی بودند.

+ نوشته شده در  2007/12/3ساعت 16:30  توسط منیره.م  | 

ببعی جان و آقا میمونه دو تا عروسکای محبوب من هستند. نشونده بودمشون که ازشون عکس بگیرم یهو به ذهنم رسید یه کلکی بهشون بزنم. به جای اونا از جوجه اردک پشت سرشون عکس گرفتم.

کلک

پ.ن. نمیدونم من کور بودم یا جدیدا امکان ستاره زدن واسه aminus3 اضافه شده؟!

راستی! این ببعیه رو ببینینن http://neverland.aminus3.com/image/2007-12-01.html

+ نوشته شده در  2007/12/1ساعت 16:25  توسط منیره.م  | 

ببینین

ثبت نام کنم؟


و یه فتو وبلاگ جدید

خوبیش اینه که اعضاش همه ایرونین و هدفش نقد و بررسی عکسه. منتها یه خورده سرعتش پایینه و یه کم هم گیج کننده است. تازه بماند که برای نظر دادن حتما باید عضوش بود.

و یه فتو وبلاگ جدید دیگه

این یکی خوبیش اینه که دقیق مثل وبلاگ میمونه. پست های جداگونه میشه چند تا عکس رو با هم نمایش بده. حتی میشه رنگ زمینه و فونتش رو از قبل تعیین کرد و یا برای خودت یه لیست contact داشته باشي و .... خلاصه يه وبلاگ كامليه واسه كسايي كه با عكس مطلب مينويسن.

+ نوشته شده در  2007/11/25ساعت 23:54  توسط منیره.م  | 

این محیط کارمه. ببینین چه موس های بانمکی داریم!:

life @ mouse

دیشب به راستی حضور پاییز را حس کردم. بارون ٬ برگ زرد ٬ باد

خیلی با حال بود و توپ! کلی از دپرسی در اومدم. چند تا عکس هم توی اون سوز و سرما گرفتم (یک ساعت کامل زیر بارون بودم. خداییش اگه ترس خراب شدن دوربینه نبود حالا دیگه سرماخوردگی رو شاخم بود- بزغاله ها شاخ دارن) روی عکس ها کلیک کنین تا بزرگ شدش رو ببینین:

Thumbnail image  Thumbnail image  Thumbnail image

+ نوشته شده در  2007/11/20ساعت 1:28  توسط منیره.م  | 

نه تنها از عکس گرفتن لذت میبرم بلکه از عکس دیدن هم کلی کیفوری میشم : Reza و Mohammad Saleh و Vahid و Alireza و البته Eric و Viewfinder که خارجی هستند! خداییش از دیدن بعضی از عکس ها تا حد مرگ لذت میبرم!!

البته چند وقتی است که حس عکاسی نیست. یا وقتی هم که حسش میاد٬ صحنه اش نیست!! (یکی بگه الان که پاییزه و تو هم عاشق پاییزی! چرا نمیری و شکار لحظه ها نمیکنی؟!)


یکی از دوستان آهنگ های معین رو میخواست٬ اونایی رو که داشتم رو براش آپلود کردم :

معین - آلبوم طلوع

+ نوشته شده در  2007/11/15ساعت 2:2  توسط منیره.م  | 

Thumbnail image

  روز ملی دختر بر تمامی دخترها مبارک

«میلاد حضرت معصومه مبارک» امسال این روز به نام روز ملی دختر اعلام شده .

و البته حیات خوابگاه دختران هم ریسه کشی شد که رنگ چراغ ها همراه با برگ های زرد درختان٬ جلوه خاصی به خوابگاه داد .

(با کلیک روی عکس میتونین بزرگ شده اش رو ببینین )

+ نوشته شده در  2007/11/12ساعت 12:53  توسط منیره.م  | 

امروز به وبلاگ یکی از دوستان سر زده بودم ٬ دیدم آپ کرده !! یه شعر در مورد "کوچه آشتی کنون" . اسم غرفه مون توی نمایشگاه "سرزمین من ٬ ایران" همین بود !

یادم اومد قولتون دادم وبلاگمو با این موضوع آپ کنم ( الان مخاطب من فقط خودم هستم  چون کسی دیگه ای اون قولی که توی وی ویو دادم رو نخونده ) مطلب رو فقط با چند تا عکس آپ کردم تا خسته کننده نشه !! اگه تونستم و صرفم کرد شاید بقیه عکس ها رو هم آپلود کردم و توی آلبوم هام گذاشتم . ( توضیحات رو از راست به چپ نوشتم )

نمایشگاه نمایشگاه نمایشگاه 

۱. یکی کوچه پس کوچه های کوچمون !! چرخ کنار کوچه ! ساباط بالای کوچه ! حتی لوازم قدیمی آویزون به دیوار کوچه ! الحق که خیلی زیبا شده بود . دست همگی بچه ها درد نکنه .

۲. بماند که این فرد چه کسیه (در کل بچه خوبیه ) ولی لباسی که پوشیده رو ما به تازگی فهمیدیم لباس محلی یزد است . یه لباس ترمه !!

۳. ماکت روستا ! الان مشخص نیست ولی توی ماکت جزدیات یه روستای قدیمی یزد ( از بادگیر و خانه خان با پنجره های رنگی گرفته تا آب انبار و چرغ چاه و نخل کنار مسجد ) مشخص بود ! یه احسنت هم تقدیم به اتاق ۳۰۱ !!

نمایشگاه نمایشگاه i-4.jpg i-5.jpg

۱. یکی دیگه از کوچه پس کوچه ها !! چراغ فیتیله ای ! سبو و بنر کوچه های آشتی کنون واقعی توی یزد ( البته بنر یه زیبایی خاص داشت و اون هم ساباط و دوچرخه عکس بود که عین همون رو توی کوچه بغلی میشد دید )

۲. این عکس صرفا به خاطر  تابلوی کوچه اینجا زده شده !

۳. تزئینی است ( یه عکس که واسه دل خودم گرفتم )

۴. عکس دسته جمعی بچه های "کوچه آشتی کنون" توی کوچه .

نمایشگاه نمایشگاه نمایشگاه  

این سه تا هم عکس دسته جمعی بچه هاست .

اولی روز قبل از افتتاحییه و روز دکور بندی و ... موقع استراحت بچه هاست .

دومی بعد از جشن نیمه تمام اختتامیه و دم آمفی تاتر دانشگاه .

سومی هم جلوی غرفه مون و موقع جمع کردن غرفه .

    

   

+ نوشته شده در  2007/10/30ساعت 16:21  توسط منیره.م  | 

باغ

شاد تر و پر شور تر از همیشه بودی . چرخیدی و چرخیدی ٬ با دوچرخه ات میچرخیدی و سر تا سر باغ را طی میکردی . باغ زیبایی بود و من محو تماشای تو ٬ در آن زیبایی . دوچرخه ات را دوست داری و من تو را !

خندیدی و با خندیدنت مرا می خنداندی . می چرخیدی و از دیدن خنده ها من سر مست تر می چرخیدی . دور زدی و به طرفم آمدی . وقتی رسیدی دوچرخه ات را رها کردی و ....

پشمان شدی ! یا ترسیدی ؟! گوشه ای نشستی و دیگر نخندیدی . محو تماشای نگاهم شدی . خنده بر لبانم خشکید ! فکر اینکه اینها همه خیال است دیوانه ام کرد . 

 از تو روی برگرداندم و عزم رفتن کردم .

دنیا بالای سرم چرخید . شاید هم خودم چرخیدم . چرخیدم و چرخیدم ٬ چشمانم بستم و جز سیاهی چیزی ندیدم .

دستی دستانم را گرفت و از روی زمین بلندم کرد . هر چه گشتم تـــــــــو را ندیدم ! 

+ نوشته شده در  2007/10/29ساعت 14:8  توسط منیره.م  | 

دیدم حالا که امکان اضافه کردن صفحه به وبلاگ وجود داره پس چرا یه صفحه مخصوص عکس هام اضافه نکنم ؟! این شد که ایده آلبوم خورد به ذهنم !

از این به بعد میتونین عکسایی رو که میگیرم از طریق این صفحه ببینید . روی تیتر هر سری کلیک کنید تا صفحه اون آلبوم باز بشه و میتونین در مورد عکس های اون آلبوم نظر هم بدین ! روی عکس های هر آلبوم که کلیک کنین میتونین عکس رو در ابعاد بزرگتر مشاهده کنید :

****

سری اول : عکس های دانشگاه صنعتی اصفهان

طلوع آفتاب مسجد دانشگاه جاده پشت تالارها 

جاده جلو خوابگاه 4 حوض یادمان شهدا مسجد 

*****

سری دوم : عکس های یزد

خرمالو کوچه باغ کوچه باغ

نخل برداری نخل قدیمی غروب خورشید

همسایه دیوار درخت نخل 

*****

سری سوم : عکس های سی و سه پل

33 پل 33 پل 33 پل

33 پل 33 پل 

منتظر عکس های جدید باشید

+ نوشته شده در  2007/10/16ساعت 17:20  توسط منیره.م  | 

اين دو روز خودم با خودم و دوربینم کلی حال کردما  این دوربینه به جونم بسته است ( يه جورايي شيشه عمرمه ) شب باید حتما کنارم باشه تا خوابم ببره  

امشب يادمان شهدا خيلي خوشکل بود ، آخه چراغ ها و فواره هاي حوضش روشن بود . با دخترهای مدید رفتیم یادمان و چايي خورديم ( تا ساعت ۱۱ بيرون بوديم و توي دفتر نگهباني نوشتيم "جلسه مديد"   آخه هر ۵ تامون بوديم و جلسه مون هم رسمي بود ) چند تا عکس خوشکل از يادمان و  از بچه ها گرفتم ( سانسور * )

يادمان شهدا

سرعت شاطر ۶ ثانيه بود ( پايه دوربين = لب حوض )

مديد در يادمان شهدا

از راست به چپ :  مليحه.م ( عضو ويژه مديد ) مائده.م ( بزرگ دختران مديد ) رحيمه.م و فاطمه.م ( سمپادي مديد )  

 راستی آقاي آبيار ، سرعت شاطر يک ثانيه با 15 ثانيه کلي تفاوت داره . امشب يه سري عکس از جاده جلوي خوابگاه پسران گرفتم و تفاوت سرعت هاي مختلف رو روي اين عکس ها ديدم . حيف که memory اي دوربينم ظرفيت نداشت ، مگرنه اون ۱۰ تا عکسي رو که گرفتم نشونتون ميدادم .

 جاده

اين عکس که رو با سرعت شاطر ۲،۵ ثانيه عکس گرفتم که تفاوت چنداني با منظره واقعي نداره .

در حالي که با سرعت شاطر ۱۵ ثانيه ، رنگ درخت ها به سرخي ميزد و طبيعي به نظر نميومد .


پ.ن. چون بچه ها دوربینمو تحدید کردند اومدم و اون جمله رو ویرایش کردم . جمله هه این بود : بدبختا رو اسکل کرده بودم و تنظیمات دوربین رو روشون امتحان میکردم  

و لطفا گیر ندهید . عکس بچه ها رو هم با اجازه خودشون اینجا گذاشتم !!

+ نوشته شده در  2007/9/27ساعت 11:33  توسط منیره.م  | 

از بعد از ظهر که اغلب بچه ها رفتند خونه هاشون و البته هم اتاقی هام رفتند اصفهان توی اتاق تنها بودم . بعد از افطار زد به کله ام که برم این دوربین خومشکلم رو امتحان کنم ( آخه باز ماه کامل بود ) از یادمان شروع کردم :

يادمان شهدا

يادمان شهدا

همیشه برای عکاسی توی شب مشکل داشتم . مثلا همین دو تا عکس ٬ هیچ کدومشون پسندم نبود . اولی ( سمت راستی ) رو با فلش گرفتم . وضوح تصویر نسبتا خوبی داره ولی اون زیبایی و جلوه منظره رو نداره . به خاطر همین مشکلات بود که به ندرت توی شب عکاسی میکردم . مگر اینکه بخوام تضاد نور رو نشون بدم که در اون صورت چون جسم مورد نظر اندازه کافی نورانی بود بدون فلش عکس میگرفتم . مثل همین عکس یادمان ( سمت چپی ) که باز هم زیاد ازش خوشم نیومد چون وضوح تصویر آنچنانی ای نداره ....

به پیشنهاد یکی از دوستان رفتم تا نزدیکی های تالار . یه جاده رو در نظر گرفتم و از خلوتی اطرافم برای عکاسی استفاده کردم . با دستکاری تنظیمات دوربین عکسهای مختلفی گرفتم که اغلب تو یه مایه بود و اون جلوه خود منظره رو نداشت .

جاده پشت تالار

یه بار سر یکی از عکس ها وقتی کلید رو فشار دادم LCD دوربین حدود ۳۰ ثانیه خاموش شد . گیج شدم که دوربینه چه مرگیش شده !؟ ولی وقتی دیدم توی این ۳۰ ثانیه یه عکس مبهم و خط خطی رو بهم داد ٬ یادم اومد فروشنده یه توضیحاتی در مورد سرعت شاتر و مدت زمان باز بودن دیافراگم داد . شروع کردم به امتحان کردن . دیگه اومد دستم که جای دوربین رو ثابت نگه دارم ( خوشبختانه همون نزدیکی یه دکه نگهبانی بود که دوربین رو گذاشتم روی طاقچه اش ) و مدت زمان باز بودن دیافراگم رو گذاشتم روی ۱۵ ثانیه . عکس حاصل خیلی بهتر از اونی بود که من انتظارش رو داشتم ( در ادامه مطلب میتونین عکس رو ببینین )

بعد رفتم طرف گلخانه دانشگاه و با کمک نگهبان اونجا - که یه فروغون و یه سطل بزرگ برای استفاده به عنوان پایه دوربین اورد - یه عکس دیگه هم گرفتم و بعد برگشتم به یادمان و این بار از سطل آشغالی کنار یه درخت کمک گرفتم . با اینکه جای دوربین تقریبا ثابت بود ولی ....  تصمیم گرفتم یه پایه برای دوربینم بخرم !! 

ولی امشب کلی حال کردما . آخه یه چیز جدید یاد گرفتم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/9/26ساعت 21:48  توسط منیره.م  | 

چند وقتیست که یه عکس باعث خنده کل فامیل شده است . عکسی که کلی خاطره باهاش داره . خاطرات روزهای بعد از بازگشت آزادگان به ایران و ذوق زدگی دایی کوچیکه مامانم بعد از اینکه بچه ها و نوه های خواهر برادرشون رو دیدند . یه عکس قدیمی از بچه کوچولو های ۱۴-۱۵ سال پیش فامیل :

family

معرفی میکنم : (از راست به چپ)

۱. این اولی که داره زیر زیرکی نگاه میکنه و خیلی بانمکه و خیلی خوش تیپه منم . منیره خانم گل گلاب ۴-۵ ساله

۲. بغل دستیم هم پسر عمه بزرگیمه . حامد ( یا به عبارتی مهدی ) . توی این عکس تنها کسی که باکلاس هست اونه !!  اختلاف سنیمون چیزی حدود ۲ ساله !

۳. اون کوچولو هم که سر زیر انداخته محبوبه است . اون وقتا ته تغاری بود  محبوبه هم دو سال از من کوچیکتره !

۴. بعدیش هم که از همه بزرگتره خاله کوچیکمه. منصوره . مامان مریم کوچولو . این خاله عزیز ما همش ۳ سال از من بزرگتره 

۵. اون آقا پسر با اون شلوار بانمکش هم دایی کوچیکه هست . مهدی . امیر تشنگ خاندان میرجلیلی . اختلاف سنیش با من یک ماه و نیمه ولی وقتی دعوا میشه میگم یک هفته !!

۶. اون آخری هم پسر عمه دومیمه . شهاب ( یا به عبارتی هادی ) . اگه عکس رو از نزدیک ببینیم لب غنچه ایش خیلی تو چشم میزنه  شهاب همش یه سال از من کوچیکتره !!

پ.ن. میمونه میترا ( آبجی بزرگه که اختلاف سنیش با من یک ساله ) نمیدونیم کجا غیبش زده و طه که احتمالا چون زیادی کوچیک بوده نتونسته بیاد باهامون عکس بگیره ( طه پسر عمه کوچیکمه که ۳ سال از من کوچیکتره )

+ نوشته شده در  2007/8/10ساعت 9:26  توسط منیره.م  | 

چهارشنبه

مریم کوچولو رو که دیدم خیلی جا خوردم . دفعه قبل که دیده بودمش نمیتونست بنشینه ولی این دفعه ... وای !! باورتون نمیشه اگه بگم انگار بقیه دنیا رو نمیدیدم . بدون توجه به بقیه که میودمند جلو تا باهام سلام علیک کنن !! مستقیم رفتم طرف مریم و بغلش کردم . یه خورده به خاطر جو شلوغ و غریبه بودن من بغض کرده بود ولی من نگاهمو ازش برنمیداشتم ... از بس این بچه خواستنی ٬ خوردنی و مامانی شده  ... ( برای دیدن عکس گلچین شده اش میتونین اینجا کلیک کنین )

مریم

پنجشنبه

صبح خونه همسایه دعوت بودیم . ختم انعام داشت و آخر سر هم اش رشته دادند . زن همسایه چون میدونست اش رشته دوست دارم تعارف زد که بره و یه ظرف بیاره تا من بیارم خونه ولی من هم بچه ر رو تر از این حرفا ٬ کاسه آش سر سفره رو برداشتم و گفتم : " همین بسمه "  حالا کاسه آش چه قدر بود ؟؟ مهم نیست ٬ مهم اینه که دم آخری یه ظرف کشک هم گرفتم

بعد از ظهر چهلم " نه نه آقا " بود و همه سر خاکشون جمع شده بودیم . به این فکر میکردم که جایگاه ابدی همه ما همین جاست .... همین دو متر خاک پس چرا گاهی این قدر حرص دنیا رو میخوریم ؟؟

دوست دارم لااقل در بعضی موارد مثل نه نه اقا باشم . درسته که کسی نبودند که بچه ها رو تحویل بگیرند و بچه هاشون جرئت درد و دل کردن باهاشون داشته باشند ولی وقتی که دار فانی رو وداع گفتند هیچکی حتی یه ذره هم ته دلش ازشون کدورت به دل نداشت . حتی عروس هاشون ( که مامان بزرگ من باشند ) !! من فکر کنم به همین خاطر هم بود که عمر بلند و با عزتی داشتند ...

آش

خلدبرین

جمعه

با دو تا عمه ها رفتیم مهریز باغ عمه کوچیکه ( یا به عبارت درست تر باغ دایی مامانم - شوهر عمه ام ) با اینکه خیلی وقته این باغ رو دادرند ولی دفعه اولمون بود که ما میرفتیم ( این دفعه هم چون بابا میخواستند پیوند۱ بزننند راضی شدند که باهاشون بریم ) خیلی خوش گذشت به خصوص اینکه کلی با بچه ها بازی کردیم ( از فوتبال و والیبال گرفته تا وسط بازی ) این دفعه بود که بیشتر از قبل به دو چیز پی بردم :

۱- فامیل ما دختر بزرگ نداره !! مثلا از بچگی هم بازیکن های ما ( من و محبوبه ) همه پسر عمه هام بودند ...

۲- کلا و فامیلا همه مون دل پاکیم  ( به قولی : ادا اصول نداریم )

مهریز

مهریز

شنبه

صبح به نیت خانه ریاضیات از خونه بیرون اومدم . آخه کتاب و نرم افزار maple رو میخواستم و تنها جایی که میدونستم میتونم گیر بیارم اونجا بود .... تازه میفهمیدم چه قدر از راهی که میخواستم دور شدم ( دبیرستانی که بودم یه چند باری رفتم خانه ریاضیات ولی دانشگاهی که شدم بی خیال فعالیت  در زمینه ریاضی شدم ) البته کتاب و نرم افزار رو نتونستم بگیرم ( چون عضو نبودم ) و قرار شد سه شنبه برگردم ...

خانه ریاضیات

بعد از خانه ریاضیات چون دیدم انجمن سمپاد توی مسیره یه سر هم به اونجا زدم . وقتی وارد انجمن شدم و شلوغی اونجا رو دیدم یک آن نیت کردم برگردم ( باورتون میشه که چه قدر احساس ناخوش آیندی داشتم ) گیجی بیش از حدم باعث شد که یه چند نفر آشنا رو نبینم و سلام علیک هم نکنم  .... صبح کلی با خانم پورکرامتی حرف زدم و کلی نصیحت شنفتم  امیدوارم اثر کرده باشه ...

پارک علم و فناوری ( کارخانه اقبال )


۱- توی فامیل بابای من در زمینه پیوند زدن درخت معروفند و مامانم توی پیوند زدن دل  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/7/7ساعت 22:33  توسط منیره.م  | 

نمیدانم چه میخواهم بگویم .... دوست داشتم از بقیه ماجرای سه شنبه بگم . اینکه در آخر چی شد و چی کار کردیم ... سعی میکنم خلاصه تر میگم .

وقتی برگشتم اتاق ٬ رحیمه یادآوری کرد که استاد راهنمام به جای سه تا امضا یه دونه امضا کرده . یعنی باید یه روز دیگه میموندیم تا صبحش بتونیم بریم ازش امضا بگیریم و ظهر نشده حرکت کنیم . ولی اخر شب با توجه به صحبتایی که روی تاب سه تایی با هم کردیم از گرفتن ترم تابستونه پشیمون شدیم و گفتیم بی خیال !! فوقش میشیم ۱۰ ترمه  من رفتم یه امانتی رو به یه دوست بدم و توی این فرصت بچه ها دست به کار شدند و ماکارونی پختند . ولی کل حالش رو من بردم چون اصلا راه دست و پا بقیه ندادم و خودم همشو به تنهایی خوردم ....

تمام صبح رو مشغول جمع کردن وسایل من بودیم ( آخه رحیمه و محدثه از قبل وسایلشون رو فریتاده بودند خونه ) رحیمه تازه یادش اومده بود که وسایل من رو به انبار تحویل نداده . با کمک دوستان اتاق رو آب و جارو کردم ( مسئول خوابگاه گفته بود چون اتاق رو دیر تحویل میدیم خودمون باید تمیزش کنیم ) و وسایل رو تحویل انبار دادم . ساعت ۱۱ بود و ما باید ساعت ۱۲ ترمینال میبودیم ( چون محدثه باید با ترمینال کاوه میرفت من و رحیمه هم تصمیم گرفتیم از کاوه بلیط بگیریم و به همین خاطر به جای بلیط یزد بلیط زاهدان گرفتیم ) نیم ساعتی وقت داشتیم ( قرار بود تاکسی راس ساعت ۱۱:۳۰ جلو خوابگاه باشه ) که ول بگردیم و تصمیم بر این شد که بریم عکس بگیریم

وقتی به بچه ها گفتم که دیروز به خاطر گیجیم رفتم محوطه خوابگاهی پسرها و زیاد هم تابلو نشد . اونا هم پایه شدند که بریم اونجا عکس بگیریم .... ۱۱:۱۵ دقیقه بود که یادمون اومد گشنمون خواهد شد و بهتره از همین جا یه چیزی بگیریم و توی ترمینال بخوریم . چون اسنک دیروز به بچه ها چسبیده بود تصمیم بر این شد که توی این یه ربع باقی مونده من برم دانشکده و غذا بگیرم . اون دو تا هم برند دم در خوابگاه و منتظر تاکسی باشند - وسایل منو هم ببرند . توی دانشکده راه به راه یاد پارسال می افتادم و حوادثی که دوباره تکرار میشد . حذف پزشکی ٬ موندن ما سه تا ٬ گردشامون ٬ استرس و حتی آقاسی !!!

دقیق سر ساعت ۱۲ ترمینال بودیم . بلیط همه مون ساعت ۱ بود و ما توی این یک ساعت ترمینال رو روی سر گذاشته بودیم ( به قول مامانم سه تا آدم جیغ جیغو که یه جا جمع میشین همینه دیگه ) چون اتوبوس ما نیمه پر شده بود دیر تر حرکت میکرد به همین خاطر اول محدثه رو راهی کردیم . موقع خداحافظی .... هیچ تامون گریه نکردیم  ولی جدایی برامون سخت بود . به خصوص اینکه ۱۰ ماه گذشته رو همیشه با هم بودیم !! ولی من ته دلم کلی آشوب بود ....

توی راه رحیمه دائم چرت میزد و من هم از روی علافی بیش از حد عکسای چرند میگرفتم . حوصله ام بد جور سر رفته بود به خصوص اینکه راننده برامون فیلم نگذاشت و حرص من هم دراومد . خدا خدا میکردم زودتر برسیم ... جالبیش اینه که وقتی فیلم گذاشت که معلوم بود من و رحیمه آخر فیلم رو نمیتونیم ببینیم . اون وقت بود که خدا خدا میکردم نرسیم  آخرش هم که ما رو دم میدون باهنر پیاده کرد ( اتوبوس زاهدان بود و ترمینال نمیرفت ) مامان اینا اومدند دنبالم و مستقیم رفیتم خونه مامان بزرگ . آخه چهلم "نه نه آقا" بود و قرار بود همگی با هم بریم !! ( بقیه اش رو نمیگم چون رفت در محدوده خانوادگی )

میتونین عکس ها رو هم توی ادامه مطلب ببینین ....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/7/6ساعت 0:18  توسط منیره.م  | 

گاهی یه وقتایی دوربین اگه همراهم باشه ماجراهای اتفاق افتاده رو به خوبی میتونم به تصویر بکشم . و امروز میخوام ماجرای این دو روز توی دانشگاه رو بگم.

دیروز سر ظهر که رسیدیم دانشگاه هنوز توی عوالم خودم بودم و یادم نبود که کلی توی دانشگاه کار دارم . خلاصه بعد از یه حموم آب یخ ( آب گرم اتاقمون قطع بود ) و رسیدن به کارهای اتاق خیلی خیلی پچل و همریختمون رفتم و یه کم از خوابگاه عکس گرفتم ...

حیاط خوابگاه

یه هو سر و کله رحیمه و محدثه پیدا شدند و با صحبتایی که شد معلوم شد احتمالا یکی دو روزی رو باید خوابگاه بمونیم ( وضعیت درسی همه مون افتضاح بود . یکی از یکی بد تر ) ولی متاسفانه خوابگاه در اختیارمون قرار نمیدادند . ما هم که بی خیال !! گفتیم شیر تو شیره ! کی میفهمه کی مونده کی نمونده ؟؟ منتها قرار شد همگی توی یه اتاق بمونیم و قرعه به نام اتاق ما افتاد ...

بعد از ظهر بود و وقت اداری تموم شده بود . داشتیم میچرتیدیم که موبایل محدثه به صدا در اومد . خبر رسید که لان رئیس دانشکده توی اتاقشه و فرصت خوبیه که برین باهاش صحبت کنین . خلاصه قرار شد که من و محدثه بریم دانشکده . محدثه میخواست راجع به نمره درس آنالیزش حرف بزنه آخه استاده لج کرده بود و بهش نمره صفر داده بود . اونم یه درس ۴ واحدی . حتی فرصت اعتارض هم نداده بود و زود نمره رو قفل کرده بود . ( خون همگیمون از این بابت به جوش ببود )

دانشکده

توی دانشگاه و البته دانشکده هیچ کی نبود . کلی دم در اتاق استاد معطل شدیم . بعد از یکی دو ساعت معطلی محدثه تنها رفت داخل و نمیدونم چی شد که با جوش بیرون اومد . وقعا ناحقیه که به خاطر یه تقلبی که توی میانترم شده بود استاد محترم ۱۳ رو کرده بود صفر و تازه قبول دار هم نمیشد . حرف هیچ کی رو قبول نمیکرد . حتی حرف رئیس دانشکده رو ...

دانشکده


حال محدثه اصلا خوب نبود . به قدری که تا شب من هم فراموش کرده بودم که دست کمی از اون ندارم . تازه یادم اومد که بهتره معدل حساب کنم ( یوزر و پسورد گلستانم رو میدم هر کی خواست بره چک کنه تا خودش بفهمه چی به چیه . یوزر : 67246455 پسورد 1081366m ) با محاسبه معدل تازه فهمیدم که اوضاعم خیطه و رفتم تو فاز دپرسی . این بود که محدثه از اون حال و هوا در اومد.

من و رحیمه و محدثه خیلی گشنمون شده بود و احساس کردیم چیزی نداریم برای خوردن . به همین خاطر تازه ساعت یه ربع به ۱۰ تصمیم گرفتیم بریم خرید ( ساعت ۷ تریا خوابگاه رو میبندند و ساعت ۱۰ در خوابگاه ) چون میدونستیم سوپر امین بسته است بی خیال اونجا شدیم و رفتیم تریای مهمانسرا . قرار بود خوراکی بگیریم برای شام ولی نمیدونم چی شد که چیس و ماست گرفتیم و البته یک قوری چای و چند تا فنجون ....

ساعت ۱۰:۳۰ شب رفتیم نشستیم توی یادمان و شروع کردیم لوده گری . با یه زنگ زدن به نسرین اونو هم کشوندیم اونجا . خلاصه تا ساعت ۱۱:۳۰ چرت و پرت میگفتیم و میخندیدیم .

چایی

 برگشتیم خوابگاه و این دفعه اتاق سه نفری ما شده بود ۵ نفر و بچه ها سعی کردند یه جوری صمیمانه بخوابند . منم که رفتم سایت و تا ساعت ۵-۶ صبح علاف بازی در اوردم . سعی کردم خوابم نبره ولی خوابم برد تا اینکه ساعت ۹ صبح با داد و هوار مسئول خوابگاه از خواب پاشدم ( داشت میگفت تا شب نشده اتاق رو خالی کنید )

برنامه این طوری بود که باید میرفتیم داشنکده و دوباره از نو دنبال این باشیم که نکنه استاده راضی بشه که قفل نمره رو برداره ... اگه هم نشد از کارنامه محدثه پرینت بگیریم و بریم سراغ اون یکی دو تا درسی که هنوز نمره هاش قفل نخوردند ...

به قدری وضعیت محدثه وخیم بود ( به قول یکی من و محدثه دانشکده رو به گند کشیدیم ) که دیگه همه میشناختنش و به قدری نامردی بودن این صفر تابلو بود که همه به صرافت این افتاده بودند که یه کاری براش بکنند .... حتی آقای سعیدی ( دبیر شورای صنفی کشاورزی و از همگروهی های رحیمه ) هم اومده بود ببینه چی کار میتونه بکنه !!

من و محدثه و نسرین رفتیم دانشکده و رحیمه هم رفت آموزش برامون فرم ترم تابستونه بگیره ... داشتم توی راهرو رد میشدم که دیدم معاون آموزشیمون داره با یکی از کارمندای دفتر راجع به من صحبت میکنه  تازه یادم اومد من هم یه کاری داشتم . رفتم و نتیجه حذف پزشکیم رو پرسیدم وقتی گفتند رد شده رفتم سایت تا ببینم نمره رو چند رد کرده . عدد ۵ رو که دیدم مخم سوت کشید . به خصوص اینکه قفل هم خورده بود . از دانشکده بیرون رفتم و نشستم روی چمن های جلوی دانشکده . بچه ها هم اومدند پیشم . یه خورده بعد ترش رحیمه پیداش شد . قرار شد محدثه و نسرین برن دانشکده فیزیک تا ببینند برای محدثه چی کار میشه کرد ...

برو بچ

خلاصه وقتی برگشتند سعیدی هم  همراهشون بود ... تمام مدت همون جا نشسته بودیم . به نوبت بچه ها میرفتند و میومدند . من هم یه چند باری رفته ام دم در اتاق استاد آقایی - استاد مبانی ریاضی ترم دومم . پیغام داده بود که می خواد باهام حرف بزنه - توی این فرصت یه گروه از بچه های کلاس تافل رو دیدم که درخواست کمک داشتند ( میخواستند ازشون عکس بگیرم ) .کمکم یه خورده طول کشید ولی روحیه از دست رفته ام رو باز یافتم .... راستی یکی از آقایون ازم پرسید چه رشته ای میخونم و بعد ازم پرسید آدمی رو میشناسم که کار با کامپیوتر بلد باشه ؟؟ ولی من اونی رو که اونا میخواستن رو نمیشناختم ....

شرکت سهامی پتروشیمی ایران به چند تا متخصص نرم افزار نیاز خیلی فوری داره  - تا دو هفته دیگه میخوان چند نفر رو استخدام کنن - چند نفر صنایعی رو استخدام کردند ولی میمونه متخصص نرم افزار که حداقل در زمینه نمیدونم چیچی و دلفی تخصص داشته باشه . ایمیل رو هم داد ...

 کلاس تافل

استاد آقایی که اومد رفتم پیشش . چون سرش شلوغ بود قرار شد ساعت ۱ برم و باهاش حرف بزنم . توی این فرصت دنبال امضا گرفتن از رئیس دانشکده ٬ استاد راهنما و معاون آموزشی بودم و هر بار کارمون یه جا گیر میوفتاد .... آقای سعیدی و محدثه هم رفته بودند پیش دکتر قربانی ( رئیس دانشگاه ) .

ظهر هم رفتیم کنار سازمان مرکزی و به صورت کاملا پیک نیکی اسنک خوردیم  و من هم کلی عکس گرفتم و حال کردم ( به کل بی خیال فکر کردن به نمره و اینا شدم )

اسنک

دیگه همه منو بی خیال شده بودیم و یه جورایی میخندیدیم . رحیمه هم این ترم مشروط شد . من و محدثه هم با معدل کل ۹ و خورده ای مشروط شدیم . خوب همه اینا باعث میشه که آدم یه جور بی خیالی بزنه به کله اش و ....

ساعت ۱ رفتم پیش استادمون و شروع کردیم به حرف زدن . خداییش استاد خوبیه . استاد به این نازی ندیدم . با اینکه دو ترمه تقریبا دیگه همو ندیدیم ولی با این حال نگران وضعیتم بود ... کلی حرف زدند و کلی بهم امید دادند . گفتند دلش میخواد بهم انگیزه بده . میگفتند " تویی که ذهن ریاضی وار داری و توی این رشته توانایی داری بهتره  کاری کنی که پله های اول رو به خوبی طی کنی و بعدش دیگه روی ریل میوفتی .... "

راستی بهم گفتند که مسئله من توی کمیته حذف پزشکی به قدری مورد توجه بوده که کار ۲ دقیقه ای حدود ۱ ساعت طول کشیده و به قول خودشون مونده بودند که سیستم آموزشی چرا این طوریه ؟؟ میگفتند " چون استاد راهنمات اصرار داشته به حذف و من هم میدونستم اگه بهت کمک کنیم خودت میتونی رو پا وایسی و ... باعث میشد که صحبت ها یه خورده طول بکشه " میگفتند باورشون نمیشده کارنامه تحصیلی من این باشه چون بیشتر از اینا ازم انتظار داشتند ( کلی شرمزده شدم ) میگفتند ....

حرف ما برخلاف پیش بینی دوستان یه ۴۵ دقیقه ای طول کشید ( بچه ها دیگه رفتند خوابگاه و من هم تنها موندم دانشکده ) دم آخری هم ایمیلشون رو دادند تا توی تابستون یه کم بیشتر رابطه داشته باشیم .... منم یه عکس یادگاری ازشون گرفتم  

استاد آقایی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/7/3ساعت 17:11  توسط منیره.م  | 

چون این سری نمیخوام صفحه زیاد شلوغ بشه عکسها رو خیلی کوچیک اینجا میذارم ولی میتونین روی هر کدومش کلیک کنین تا بزرگشو ببینین ...

طلوع

طبس

آسمان

توضیحات : ( از چپ شروع میکنم به راست )

۱. آسمون بعد از بارش بارون (خدا گریه کرد و دلش پاکی خاصی گرفت )البته دوباره هم بارون اومد ...

۲. از این عکس خودم خوشم اومد . یه جورایی با پرسپکتیوش حال کردم .

3. اینم همون عکس طلوع خورشیده که ذکر کرده بودم .

ورودی

منار

نمای حرم از بیرون

 توضیحات :

۱. نمای حرم از بیرون محوطه ( خیابان منتهی به بست شیخ طوسی )

۲. یکی از منار های حرم ( بین بست شیخ طوسی هست و صحن جمهوری ) از بیرون محوطه هم مشخصه !! ( این عکس رو یه کم دستکاری کردم - چرخوندمش )

۳. در ورودی هم برای خودش زیبایی داره . بخصوص نور سبز رنگش ...

امامزاده

برج ساعت

نفاره خانه

توضيحات :

۱. نقاره خونه . دو طلوع و غروب آفتاب صداي طبل و شيپور به گوش ميرسه ...

۲. برج ساعت . هر يک ربع يک بار صداي ساعت در مياد ( وقتي عکس گرفتم ساعت ۶ و نيم بود )

۳. يه امامزاده کوچيک در اردکان يزد ( توي راه برگشت اين عکس رو گرفتم ) جالبيش به اين بود که با وجود ديوارهاي آجري ( و تا حدي قديمي ) يه در خيلي خوشکل داشت !!

ديوار

سقف

اين دو تا عکس هم از سقف و ديوار قسمت ورودي گرفتم ( توبه کرده بودم دوربين داخل نبرم . يه همين خاطر مجبور شدم همون دم در عکس بگيرم ) توي هر دو مدل از تقارن و چرخش و ... استفاده شده . اينجاست که ميگن مهم اينه که فکر آدم علمي باشه نه اينکه بخواد ...

پ.ن. تا حالا به نقش ماه توي عکسام دقت کردين ؟؟  کلا علاقه بیش از حدی به ماه دارم ( خوبه که همه عکسام رو نميبينين ٬ مگرنه حالتون از ماه و عکس ماه به هم ميخورد  ) به خصوص اين چند روز که ماه کامل بود و دائم چشم تو چشمش ميشدم ....

از تمام کسايي هم که شاهد ديوونه بازيم بودند و يه جورايي ازش رنج کشيدند معذرت ميخوام

و یه چیز دیگه : برای اینکه عکس ها زیاد فضا اشغال نکنه ابعاد عکس رو نصف کردم ( یعنی خود عکس رو ربع - یک چهارم - کردم ) اگه احیانا اصل عکس ها رو میخواین بگین تا این عکس ها به همراه بقیه عکسایی که گرفتم رو براتون رایت کنم .

+ نوشته شده در  2007/7/3ساعت 4:17  توسط منیره.م  | 

الان فهمیدم چرا دیروز دلم نمیومد وبلاگ آپلود کنم . دلیل داشت و دلیلش هم قاچاقی دوربین توحرم بردن بود  به قولی " یه بار جستی ملخک ٬ دو بار جستی ملخک ٬ دفعه سوم تو مشتی ملخک " با همون چند تا عکسی که دیروز آپلود کرده بودم وبلاگم رو آپ میکنم . تا ببینم بعد چی میشه !!!


گفتمتون نزدیک بود نرم ؟؟ یا به عبارتی نزدیک بود از رفتن پشیمون بشم . به دلایلی : نمره ٬ حذف پزشکی ٬ رحیمه ٬ کهربا ٬ نعیمه ٬ اتوبوس و ...

حوصله تعریف کردنو خاطره گفتن رو ندارم ولی میتونم توضیحات هر عکس رو بدم :

بعد از ظهر بارون اومد و کلی دل من گرفت . بعدشم خورشید که داشت غروب میکرد و دوربینی که لحظه لحظه اش رو ثبت میکرد :

خورشید

برای نماز مغرب و عشا یه امامزاده ای واقع در خور ( همون خور و بیابانک که دبیر مدید اهلشه ) وایسادیم 

خور

ساعت ۱-۲ توی طبس نگه داشتند برای دستشویی  داشتم میترکیدم ولی عکس رو ول نکردم:

طبس

توی راه تقریبا همه خوابیدند ولی من هر یک ساعت از خواب میپریدم . طلوع خورشید هم صفایی داره واسه خودشا !!

اوه ! عکسش رو یادم رفت آپلود کنم . مگرنه عکس طلوع خورشید دست کمی از غروب نداره ....

تقریبا ظهر بود که رسیدیم مشهد ... یه خورده استراحت کردیم و برای نماز مغرب و عشا حرم بودیم .جلوه حرم اونم موقع غروب خورشید و سر زدن ماه چه چیز دیگه ای بود . حیف که دوربین همراهم نبود ... ( اگه قسمت شد و  اومدین مشهد دم غروب برین صحن انقلاب . اونوقته که میبینین تمام زیبایی حرم یه جا جمع شده ) 

میدونستیم نصفه شب بچه ها مراسم دارند زود برگشتیم که یه خورده بخوابیم و نیمه شب برگردیم حرم ... تاثیرات زیبایی حرم دم غروب به قدری بود که زد به کله ام و دوربین قاچاقی بردم داخل . چون پروژکتور زیاده عکسای شب حرم به زیبایی عکسای دم غروب یا دم طلوع خورشید نیست (فیلتر نوری میخواد ) هر چی عکس دارم از صحن انقلابه ( آخه قدیمی ترین صحن هست و زیبا ترین )

نمای صحن از جانب بست ( فکر کنم ) شیخ بهایی ( بست بین صحن آزادی و انقلاب )

گنبد و بارگاه

سقاخانه اسماعیل طلا ( سقا خونه اسمل طلا ) :

سقا خونه

سر در ورودی حرم از طرف صحن انقلاب :

سر در

پنجره فولاد و نذر مردم ( به قطر ۱۰ متر از اطراف پنجره فولاد مردم نشسته بودند و با طناب خودشون رو به پنجره بسته بودند )

پنجره فولاد

دم آخری که داشتیم میرفتیم خدام جمع شده بودند و به یک ردیف ایستاده بودند . یکی شروع کرد به مداحی کردن و بعد از نیم ساعتی ( کلی جمعیت جمع شده بودند ) به صورت دسته جمعی شروع کردند به جارو زدن صحن ... یکی گفت تا صحن آزادی پیش میرند و همین کارو توی اون یکی صحن هم انجام میدند ... من هم بچه پررو !! از هیچکی نترسیدم و وایسادم فیلم و عکس گرفتن  ( اگه یکی از خدام یا انتظاماتی ها دوربین رو ازم میگرفت معلوم نبود آخرش چی میشد )

خدام

ساعت ۶-۷ صبح بود که برگشتیم حسینیه ( خوابگاه ) یه چند ساعتی خوابیدیم و بعدش هم بازار کوچه ... برای نماز مغرب و عشا که میخواستیم برگردیم حرم به هوای همون صحنه هایی که دم غروب دیروزش دیده بودم دوباره دوربین رو برداشتم . باز هم با همون کلک قبلی تونستم از در ورودی ردش کنم . حرم اون طوری که فکرمیکردم نبود  . تازه فهمیدم قشنگی دم غروب فقط به خاطر غروب نبوده . ابری بودن هوا کلی بهش جلوه داده بود ...

تا دم آخری چند تا صحن دیگه روهم رفتم و از اونا هم عکس گرفتم ولی از هیچکدوم از عکسا اون قدرا هم راضی نیستم ( به همون دلیلی که قبلا گفتم : نبودن فیلتر نور ) دم آخری که رفته بودم جلوی در ورودی و منتظر بچه ها بودم که بیان دوباره هوای عکس گرفتن زد به کله ام و چون میدونستم دفعه آخری هست که قراره دوربین رو بیارم تا تونستم عکس گرفتم ( یه چند تاییش رو خودم خوشم اومد ازش . ولی چون آپلود نکردم فعلا نمیذارم ) آخرین عکس بود که یکی از انتظاماتی ها از راه رسید و دوربین رو گرفت  موقعیتم خیلی بد بود . آخه یه خانمی چند دقیقه پشترش اومده بود و موبایلم رو گرفت که به خانوادش یه چیزی بگه و من مونده بودم برم دنبال دوربین یا موبایلم رو بچسبم . همین باعث شده بود که عصبانی بشم و جوش بیارم . به قول بچه ها نشون دادم شیر سید خوردم .... خلاصه با یه دردسری تونستم دوربین رو پس بگیرم و پشت دستم رو داغ کردمکه دیگه از این غلطا نکنم  ( شما هم یهو نزنه به کلتونو فکرکنید میتونید مثل من دوربین قاچاقی ببرین داخل  آخه من چادر و کیف دستی دارم ولی شما رو فکر نکنم )

موفق باشین !! تا بعد ...

راستی عکس ها با کیفیت بهتر رو میتونین از اینجا هم ببینید : عکس های اردوی مشهد

+ نوشته شده در  2007/6/28ساعت 14:43  توسط منیره.م 

به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند

 که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی ؟

پنجره فولاد

پ.ن. با دوستان اومده بودیم بازار ٬ فرصت رو غنیمت شمرده ام و یه کافی نت پیدا کردم ( بسوزه پدر اعتیاد ) قصد نوشتن خاطره این دو روز رو داشتم ولی فعلا بی خیال شدم . انشاء ا... به زودی !!

دعا گوی همتون هستم . به خصوص آبجی کوچیکه که فردا کنکور داره و یکی دو نفری که یا سفارش شده اند یا سفارشی. منتها دعا گربه سیاه بارون نمیاد ....

+ نوشته شده در  2007/6/27ساعت 12:8  توسط منیره.م 

درگاهان

از راست به چپ معرفی میکنم :

مهسا محق ٬ مریم میرزاباقری ٬ آقای دکتر امیرحیدری ٬ احمد سمیعی و آقای دکتر مدرسی

(البته من هم توی عکس هستم . منتها دیده نمیشم مثل همیشه پشت عکسم )

رو اين کليک کنید تا با اندازه واقعیش ببینید

+ نوشته شده در  2007/5/30ساعت 1:16  توسط منیره.م  | 

باورتون نمیشه که باز شدن یه سایت چه قدر منو خوشحال کرد که .... دو روزی بود که بد جور اعصابم به هم ریخته بود . همش از دعوای بین من و کهربا شروع شد تا .... دقت کردین چه قدر سه نقطه میزارم ؟!! خوب بزارین یه طور دیگه شروع کنم . شاید سه نقطه ها کمتر بشه ....

۱- دیروز صبح تا شب ۳ بار با کهربا کل کل کردم . حسابی روی اعصاب هم راه رفتیم . اولش از یه شوخی و یه دلخوری جزئی شروع شد ولی بعد ... بعد از ظهر بد جوری بغض کرده بودم . تنهایی رفتم امامزاده سید محمد . خالی شدم . باورم نمیشد این قدر روم تاثیر داشته باشه . قلبم رو آروم کرد و روحم رو آزاد .

۲- به نظر من صمیمیت این نیست که جرئت کنی به یکی فحش بدی و تو سر و کله هم بزنی . صمیمیت اینه که همدیگه رو درک کنیم و به نظر طرف مقابلمون احترام بزاریم . پس دیگه بهم نگو " اوی منیرک ٬ مزنم تو سرتن ". این اوج خشونت رو نشون میده نه اوج صمیمیت رو .

۳- با یکی در عرض ۶ ساعت ۲ بار و هر بار ۱ ساعتی چتیدم . مدتها بود حس چت نداشتم و ندارم . امروز هم چون امتحان رو دادم و امتحان رو - مثل همیشه - گند دادم زده بودم به رگ بی خیالی . طرف جوشی بود . منم برای اینکه آرومش کنم مثل خودش حرف میزدم . میگفت "دمار از روزگار فلانی در میارم" . میگفتم " ای ول ٬ هر وقت کردی خبرم کن منم بخندم ". میگفت " آبروی فلانی رو میبرم ". گفتم " حقشه . یه راه هم یاد من بده که منم همین کار رو بکنم " .... دم آخری دید من پایه تر از این حرفام . گفت " تو برو باهاش حرف بزن . من تا آخر هفته هیچ کاری نمیکنم " . گفتم چشم هر کاری از دستم بر بیاد انجام میدم ....

۴- با آزیتا دعوام شد . یه دعوای زرگری !! بهش گفتم دیگه نمیخوام مسئول سایت باشم . پس امشب قهرم و نمیرم سایت . بعد هرگزی میتونستم زود بخوابم .

۵- آخر شبی یه ایده دادم و قرار شد قبل از ۱۲ از خوابگاه پسرا یه ابلاغیه بفرستن واسم ( خیلی گنده حرف زدم نه؟ ) به محض اینکه چراغ های اتاق رو خاموش کردم تا بخوابیم زنگم زدند . رفتم سایت تا اون کار رو انجام بدم ( آزیتا در رو باز نمیکرد ) بعد از اینکه mail رو فرستادم دیدیم خیلی بی کارم نشستم و توی گروه ٬ یه سری کارای مدیریتی رو انجام دادم . خیلی چیزا رو خصوصی کردم . حال میکنم که دیگه هیچ کی نمیتونه e-mail بقیه اعضا رو ببینه . یا اینکه وقتی یکی mail میزنه حتما باید تایید بشه . یا اینکه database اعضای گروه رو دیگه کسی نمیتونه ببینه . اینجوری شاید بشه طرح آمار گیری رو هم روی نت پیاده کرد . باید ببینم نظر بقیه چیه !!

۶- یه new mail داشتم . از flickr بود . با نا امیدی هر چه تمام تر لینکش رو باز کردم . خیلی وقت بود دنبال یه فیلتر شکن بودم اما گیرم نیومد . آخه کلی عکس اونجا داشتم که هیچ جای دیگه نداشتم . وقتی دیدیم خطای فیلتر نداد کلی کفم برید . نشستم عکس دانلود کردن ....

کلی با عکسام حال کردم . شما هم میتونین ببینین .(چند تا عکسشو گذاشتم ادامه مطلبم )


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2007/4/23ساعت 4:9  توسط منیره.م  |