تبليغاتX
ساعتها غارتگران عمرند

ساعتها غارتگران عمرند

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید .·´¯`·._.·´¯`·. داستان غم پنهانی من گوش کنید

امروز دائم به اين فكر كردم كه اگه يه روز بهم خبر دادن كه داماد شدي من چه حسي پيدا ميكنم؟؟ ولي به هيچ نتيجه اي نرسيدم.
ايده آلش اينه كه دعا كنم خوش بخت بشي.
رمانتيكش هم اينه كه از غصه بميرم.
شايد به وقتش عكس العمل مناسب نشون بدم. نميدونم والا!!

ولي يادت باشه بهم يادآوري كني حتما يه ياسين واست بخونم.

پ.ن. امروز خبر رسيد كه سجاد.ب (بابا لنگ درازمو كه يادتونه؟) داماد شده! عكس العمل بچه ها و برخوردشون با من خيلي واسم جالب بود! درسته كه يه مدت باهاش خيلي صميمي شده بودم ولي .... خودشم خوب ميدونست كه من"تو" رو دوست دارم
بدون اغراق ميتونم بگم خيلي خيلي خوشحال شدم از اين خبر. به هر حال اميدوارم خودش و خانمش (كه اتفاقا او هم از دوستانمه و خيلي دختر دوست داشتنيه) خوشبخت بشن.
+ نوشته شده در  2008/5/13ساعت 3:35  توسط منیره.م  | 

مگه من چیم از تو کمتره؟!

اگه تو میتونی عاشقی مثل من داشته باشی٬ پس منم میتونم.

اگه تو میتونی آدم دوست داشتنی ای باشی٬ پس منم میتونم.

اگه تو میتونی منو دوست نداشته باشی٬ پس منم میتونم.

اگه تو میتونی برای هر سوالی جواب سر بالا بدی٬ پس منم میتونم.

اگه تو میتونی به این راحتی منو فراموش کنی٬ پس منم میتونم.

اگه تو میتونی این قدر سنگ دل باشی٬ پس منم میتونم. 

اگه تو میتونی ....

تمام سعیم رو کردم که از زندگیم کنارت بذارم. تمام سعیم رو کردم که فراموشت کنم. تمام سعیم رو کردم که دیگه بهت فکر نکنم و تو رو توی خیالم نبینم. نتونستم! هر بار با خودم گفتم «اگه تو میتونی پس منم میتونم» ولی هر بار ناموفق تر از بار قبل بود.

این بار میخوام با تمام وجودم سعی کنم از تو کم نیارم.

+ نوشته شده در  2008/4/22ساعت 1:57  توسط منیره.م  | 

دیگه به هیچ چیز اعتماد ندارم! حتی به چشمای خودم! حتی به خطوط مخابرات و سیستم های مجهز کامپیوتری و google map و سایت whois و هر چيزي كه پرده اي باشه بين من و تو!

میدونی!

دلم برات تنگ شده! خیلی زیاد. میترسیدم بری و دیگه برنگردی. همین ترس باعث شد .... الان که فکرش میکنم میبینم احتمال داره همش حدسیات خودم باشه! حدسیاتی که به هیچ چیزش مطمئن نیستم و خوشحال میشم اگه بهم بگی مثل همیشه در اشتباه بودم و این بار هم تو پیروز شدی و به راحتی تونستی گولم بزنی. کاش تو هم یه چیزی میگفتی و از این بلاتکلیفی و گیجی بیرونم میوردی! تا زمانی که خودت (و با زبان خودت) بهم نگفتی کجایی٬ آمریکای لاتینی یا اروپای جنوبی٬ برایم همین نزدیکی هستی. شاید یزد باشی٬ شاید اصفهان٬ شاید هم تهران باشی!!

دوستت دارم٬ اندازه تمام اون ۲۴۵۴۴۸ ساعتی که نفس کشیده ای.

راستي امروز به اين فكر كن كه چگونه است که ساعتها غارتگران عمرند ؟!

پ.ن. ببین! IP من 192.168.4.80 ثبت شده. تو بودی اعتماد میکردی؟!

پ.ن.۲. البته یه چیزی بگما! این IP زیاد هم غریبه نیست (آخه IP سرورمون ۱۹۲.۱۶۸.۱۲.۱ هست!) ولی از اونجایی که با کوچکترین چیزی به همه چیز شک میکنم و الانم دنبال دلیلی هستم که مطمئنم کنه تو راست گفتی. اینه که اینو بهونه کردم.

+ نوشته شده در  2008/4/15ساعت 5:27  توسط منیره.م  | 

چه تاثیر آرام بخشی داره از تو نوشتن! حتی اگه تمام اون ۵۰ خطی که تایپ کردم احمقانه پاک بشه و فقط تیتر مطلب بمونه!
+ نوشته شده در  2008/4/14ساعت 3:42  توسط منیره.م  | 

وقتی آن مطلب را خواندم کلی دلم گرفت. چه احساسات شبیهی داشت :

بعد تو گفته بودی : « شما چطور به خودتان اجازه دادید عاشق من شوید ؟! » همین قدر رسمی و مسخره ! با همهء تعجبی که کرده بودم خندیدم . آخر عاشق شدن که اجازه نمی خواهد ! « ببخشید آقا ! می گذارید دوست تان داشته باشم ؟! » هِه !

و

تو زیادی جدی بودی . آدم که این همه کتاب نمی خواند آخر . زندگی گاهی خیلی ساده تر است از آن کتاب های اخموی فلسفی . از ارسطو این را گفت و نیچه زندگی را این جوری دید . از اسم های بزرگ و منطق های حجیم . یک وقت هایی توی لحظه ، بی هیچ فلسفه ای ، بی هیچ فکری باید زندگی کرد . باید گفت ؛ « چه خوب که عاشقم شدید ! من هم دوست تان دارم ... » و حتی بسیار صمیمانه تر ، مهربان تر . تماس یواشکی انگشت هامان با هم زیر میز کافه ، حرکت آرام لب هات ، لب هام .

البته با کمی تغییر. 

و آخر داستان هم .... شاید دوست داشتم آخر داستان ما هم همین طور باشد. شاید ....

+ نوشته شده در  2008/2/22ساعت 2:32  توسط منیره.م  | 

یه تصمیم جدید گرفتم (اینم از اون نوع تصمیماتیه که یهویی گرفته میشه و امکان داره عملی بشه و امکان داره بی خیالش بشم) تصمیم گرفتم سبک وبلاگ نویسیم رو عوض کنم حق با تو بود! (منظورم تو نیست. منظورم تــو هست. نه! تو رو که نمیگم! تـــــــــو! بغل دستیت. نمیدونم شاید هم با خودتم. نمیدونم! خودم هم گیج شدم آخه خودت گفتی هی ازت اسم نبرم)

چی داشتم میگفتم؟

آها! میخوام سبکش رو عوض کنم. آخه یکـــی (جایگزینی برای تـــــــــو) بهم یادآوری کرد که زیادی چرند مینویسی و اتفاقا امروز مطلبی خوندم که نوشته بود گاها بعضی وبلاگها به خاطر چرند نوشتنشان خواننده زیاد دارند و به این نتیجه رسیدم که خواننده های وبلاگ من هم به علت چرند بودنش دوستش دارند. ولی باز این دلیل نمیشه. باید آدم بشم. یعنی آدم که هستم منتها چرت و پرت زیاد میگم.

خوب باید از یه چیزی شروع کنم دیگه؟!

عوض کردن آدرس وبلاگ چه طوره؟؟

برم هاست و دامنه بخرم و آدرسش رو به کسی ندم چه طور؟؟؟ (احتمالا چون اسمم رو خیلی دوست دارم یه چیزی تو مایه های monire.ir در بیاد)

نه! دوست ندارم. یعنی تا زمانی که این همه سرویس مجانی توی دنیا ریخته چرا برم دنبال یه چیز پولکی؟؟؟

ورد پرس چه طوره؟؟

من یکی که یلی دوستش دارم و تنها دلیلی که باعث شد تا الان بهش مهاجرت نکنم خواننده های این وبلاگم بود که میترسیدم از دستش بدم که .... الان فهمیدم اینا ارزش نداره. وقتی که مخاطب تمام پستهات (کسی که اصلا فلسفه وجود وبلاگت او بود) در بیاد و بگه .... خوب! به جورایی گفت که ننویسم سنگین تره. یعنی این طوری که نگفت! گفت "برو رو کاغذ بنویس و هیچ نیازی هم نیست بقیه بخونن" یعنی یه جورایی گفت برو بمیر! چون من مطلبات رو نمیخونم. البته برداشت هی دیگه ای هم میشه داشتا. که در این مقال نمیگنجه.

خلاصه من فهمیدم سر اینکه نسبتا خواننده های وبلاگم همه از دوست و آشنا هستند (و گاها دوست شوهر فاطمه اکبری هم میاد و وبلاگم رو میخونه) و از اونجایی که تعداد این دوست و آشنا ها همیشه بیشتر از ۶۰-۷۰ نفر هست. بهتره که این قدر در مورد خودم و بقیه ننویسم. آخه به قول یکــــی تابلو شدم رفت!!

لطفا اونایی که این نفر رو میشناسن به روی خودشون نیارن و تابلو بازی در نیارن که طرف اون جوری حالش گرفته بشه و با من دعوا کنه. منم قول میدم این آخرین باری باشه که ازش اسم میبرم. دیگه تـــــــــو خطابش نمیکنم و حتی .... خوب! این همه اسم وجود داره! میتونم هر بار یه چیزی صداش کنم که کسی نفهمه ;-) به این میگن گول زدن خود ولی به هر حال تصمیم دارم عوض بشم و دیگه دوستش نداشته باشم.

من نمیتونم دوستش نداشته باشم چون که ....

هر جور میخوای برداشت کن! فرض کن چون کس دیگه ای رو ندارم که بخوام دوستش داشته باشم این رو میگم. به هر حال همینه که هست ولی میتونم یه کاری بکنم . که احتمالا باز نمیتونم.

برم و .... فراموشش کنم. این خوبه!

عوض کردن آدرس و .... هم عالیه.

برم گم و گور شم. وبلاگم رو به کل حذف کنم! میل هام رو بلاک کنم! سیم کارتم رو واگذار کنم و حتی دیگه فراموش کنم ........... (این تیکه سانسور شد به علت اینکه دیگه خداییش تابلو میشه منظورم کیه)

خلاصه! ما که جوابی واسه این سوال پیدا نکردیم. بهترین راهش اینه که صورت مسئله رو پاک کنیم.

حالا بماند که اصلا نمیدونم سوال مورد نظر چی بوده؟

احتمالا در دسترس نیست.

یه چیزی الان یادم اومد.

خوب من اگه بخوام برای اون ننویسم خوب برای کی بنویسم؟؟؟ حرفم توی دلم میمونه و یه وقت دیدی ترکیدم :-( من میخوام بنویسم. :-((

خودت بگو چی کار کنم؟؟؟

یه وبلاگ دیگه بزنم خوبه؟؟؟

:-))

فکر کن! چه قدر فکرم آشفته است. تازه رسیدم درست اول مطلب خودم. این مطلبم شد از اون مطلبای اسکیزوفرنی که نه سر داره نه ته. فقط وسط داره.

چرا این جوری حالم رو گرفتی؟؟؟

خوب من چه کنم؟

برم بمیرم خوبه؟؟

این جوری راضی میشی؟!

اگه بگم ابجی بزرگت میدونه دیروز از دست تـــــــــو ناراحت بودم (فقط میدونه از دست تو ناراحت بودم و نمیدونه در چه حد و برای چی) و با خوندن این مطلب کاملا میفهمه چی به چی شد و شاید توی خانوادتون هم تابلو بشی چه حسی بهت دست میده؟؟؟

میدونم!

حماقت محضه!!

تنها کاری که دست تو برمیاد هم اینه که .....

چند تا گزینه میدم :

۱. یا ازم خواهش کنی که قبل از اینکه کسی این مطلب رو بخونه من این مطلب رو بردارم

۲. یا خودت رو بزن به کوچه علی چپ و بیخیال دنیا بشی (مثل همیشه)

۳. یا بیای هکم کنی و به کل آدرس وبلاگم رو حذف کنی و ....

۴. بیای و من رو با دستای خودت خفه کنی!

ولی من نامرد نیستم. همه اینا رو هم محض خالی شد خودم گفتم. دوست هم داشتم فقط و فقط خودت بخونی! اولش مشکلی نداشتم همه بخونن. بعد پشیمون شدم. گفتم فقط برای چند ساعت تاییدش میکنم تا توی گوگل ریدرت بمونه. بعد یادم اومد با هر خوراک پز دیگه ای هم امکان داره این مطلب دیده بشه. بی خیالش شدم. تا اینجاش قرار بود توی وبلاگم پست بشه ولی نشد. از اینجاش دیگه به این نتیجه رسیدم که بهت میل بزنم بهتره.

به هر حال فکرم آشفته تر از اینیه که فکرش رو میکنی.

عادت ندارم به کاغذ نویسی.

باید عادت کنم.

عادت ندارم به اینکه مطلبی رو بنویسم ولی کسی نونه.

ولی باز باید عادت کنم.

 

راستی نظرت راجع به عوض کردن آدرس چیه؟؟؟ خودم تا حدی ناخشمه ولی .... شاید بهتر باشه تا یه مدت ناشناس بنویسم. دقیق مثل ۲ سال پیش. همون وقتی که فقط آدرس وبلاگ رو تـــــــــو داشتی و اخرش هم میدونم نتیجه ای نداره جز اینکه تو محل نمیذاری و من عقده ای میشم و دوست دارم یکی به نوشته هام توجه کنه و و و این میشه که آدرسش رو همه میفهمن. یعنی خودم میدم به بقیه.

میدونم برات مهم نیست.

اه!

نمیدونم واسه چی اینا رو به تو میگم؟؟

الان خسته ام.

دیگه توی ذهنم چیز خاصی نمونده.

فقط دوست دارم.....

خوب! برای تو که مهم نیست من چی دوست دارم. حتی اگه بهت بگم دوست دارم یه چیزی بگی که من مطمئن باشم این مطلبم رو خوندی. حداقلش اینه که اگه بدونم خوندی و یا نظرت رو بگی میدونم میتونم گاهی وقتا بعضی پستای مطلبم که مخاطب خاصش تـــــــــو  رو  فقط و فقط واسه تو بفرستم. (همیشه چون شک داشتم تـــــــــو مطلبام رو بخونی اونا رو پست میکردم. که اگه تو نخوندی لااقل یکی دیگه بخونه) خوب این جوری احتمالا از میزان تابلو شدنت هم کاسته میشه. این هم همون تغییر ساختاری وبلاگم بود که اول کار اشاره کردم.

نمیدونم والا!!

شاید حتی اگه به روم نیاری که مطلبم رو میخونی باز از رو نرم و مطلب بعدی هام (اگه بازم بودن) رو برات بفرستم. نمیدونم. تا خدا چی بخواد.

فعلا که در فاز تفکر و تحول به سر میبرم.

خوش باشین و خرم.

+ نوشته شده در  2008/2/20ساعت 4:7  توسط منیره.م  | 

چرا باورش نمیشه؟؟؟
چرا باورش نمیشه که اون واسه من با همه دیگه فرق داره؟؟؟
چرا باورش نمیشه که خیلی وقته که در همه حال به او فکر میکنم؟؟؟
چرا باورش نمیشه؟؟؟
چرا حتی باورش نمیشه که او همون تـــــــــوییه که دائم مخاطب قرارش میدم.
چرا باورش نمیشه که دلم میخواد فقط یه کم بهم توجه کنه.
اه! آدم عقده ای تر از من هم پیدا میشه؟؟؟
خوب من دوستش دارم.
حتی اگه مطمئن باشم اون دوستم نداره.

پ.ن.۱. همیشه حتما نباید به زبون بگی که یکی رو دوست داری.. کافیه یه کم بیشتر از بقیه بهش توجه کنی.!

پ.ن.۲. همیشه حتما نباید یکی با زبون بهت بگه دوستت داره. کافیه دلت بهت بگه که اون دوستت داره یا نه؟!
+ نوشته شده در  2008/2/17ساعت 0:20  توسط منیره.م  | 

گریه کردن را برای با تـــــــــو بودن دوست دارم.

پ.ن. پس مطمئن باش گریه امشبمو اصلا دوست ندارم.

+ نوشته شده در  2008/1/20ساعت 0:43  توسط منیره.م 

+ نوشته شده در  2008/1/6ساعت 18:38  توسط منیره.م  | 

پرده اول :

خسته شدم از تمام آدما. خسته شدم از این همه عشق ورزیدن و هیچ ندیدن ....

خسته شدم از همه نامردی ها٬ بی معرفتی ها٬ دورویی ها٬ دوروغ ها و ....

خسته شدم از هرچی رفیق نارفیقه!


پرده دوم:

دلم میخواد از قید همه آدمها رها بشم.

 چه از لحاظ احساسی٬ چه از لحاظ مالی٬ چه از لحاظ ....

حتی مامانم که میترا رو بیشتر از من دوست دارن.

حتی بابام که به محبوبه و زهرا بیشتر از من توجه دارن.

حتی تـــــــــو که همه چی رو بیشتر از من دوست داری.


پرده سوم:

کاش از خدا چیز دیگه ای خواسته بودم!

مقدماتش فراهم شد ....

+ نوشته شده در  2007/11/12ساعت 12:24  توسط منیره.م  | 

rose

اي تنها انگيزه ام براي نفس كشيدن !

تو كتاب بسته اي هستي كه هر چه ورقش ميزنم بيشتر تشنه آموختنش ميشوم .

تو لطيف ترين گلي هستي كه سالهاست آرزوي داشتنش همراه با من است.

عطر تو تمام وجودم را فرا گرفته و هر شامگاهان مرا به آتش ميكشد .

 

نميدانم اين عشق است يا هوس ؟! دوستي است اين ، يا ديوانگي !!

 

بارها در خواب و بيداري با تو سخن گفته ام و طعم شيرين در کنار تو بودن را با تمام وجود حس كرده ام .

بارها درخیال سينه ام راشكافته ام و قلبم را براي پيشكشي به تو در دستانم قرار داده ام .

 

و تو ارمغانم را باز پس فرستادی !!

 

کاش ميشد قلبم را با قلبت قسمت ميکردم و جزئی از وجودت میبودم .

کاش ميشد چشمانت عشقانه میافتم .

کاش دستانت به گرمی دستان من بود و آغوشت براي من خالي !

 

و باز امروز با تو بودم و در تو سوختم !!

+ نوشته شده در  2007/10/25ساعت 18:36  توسط منیره.م  | 

 

 

 تــــو

 

 

 

 

 

 مــن

 

 

+ نوشته شده در  2007/9/23ساعت 2:45  توسط منیره.م  | 

ghalb 

یه مثل چینی هست که میگه "گفتن سه جمله خیلی سخته : کمک میخواهم ، معذرت میخواهم و دوستت دارم"

به راستی چه قدر سخته از دیگری درخواست کمک کنی و ترس این رو داشته باشی که جواب رد بشنوی . ولی آسان است بیان اشتباه و معذرت خواستن وقتی میدونی با این کار کدورتی رو از بین میبری . و چه قدر شیرین است بیان جمله "دوستت دارم" و شکل دادن یه رابطه دوستی ....

حاضرم رنج تحمل گذشت دو سال رو به جون بخرم ولی برگردم به دی ماه سال 84 و لذت گفتن همون یه جمله رو بچشم .

 

راستی این ژانی کیه ؟!

شاید به پای ژانی نرسم ولی من هم خیلی دوستت دارم !

+ نوشته شده در  2007/9/10ساعت 13:21  توسط منیره.م 

داشتم باهاش تلفنی حرف میزدم . در اومد گفت بیا بیرون و من هم با تعجب گفتم از کجا؟ گفت از اتاق بیا بیرون .... نگاهی به دور و برم انداختم . از روی تخت با روتختی آبی رنگم بلند شدم . هنوز گوشی موبایلم دستم بود . کفشم رو پوشیدم در اتاق خوابگاه رو باز کردم . به محض اینکه از در اتاق اومدم بیرون دیدم داره از انتهای بال * میاد جلو . گوشی رو قطع کردم . از طرز راه رفتنش فهمیدم خیلی عصبانیه .... گوشیش رو گذاشت سر جاش و به طرف من اومد . گفتم : "چی شده؟ " با عصبانیت گفت : " تو که میدونستی خانم چاووش بدشون میاد اداشون رو در بیارن چرا بهم نگفتی؟" گفتم : " از کجا باید میدونستم ؟" گفت : "تو میدونستی" .

گیج شده بودم . ته فکرم میگفتم خانم چاووش که اصلا اونجا نبودن . حتی نیومدن لوحشون رو بگیرن . اصلا کی اداشون رو در اورد ؟ ما دو تا بازیگر کم داشتیم . بهش گفتم : " کسی که ادای ایشون رو در نیورد " هنوز هم عصبانی بود . گفت : " تو اصلا حواست نبود . به برنامه ها توجه نداشتی . بیا از دوستات بپرس " و منو برد ته بال . چند تا از بچه های مدرسه روی پله ها نشسته بودند . از اونا هم پرسید و رو کرد به من و گفت : " دیدی گفتم " گفتم : " خوب حالا چی شده مگه ؟" گفت : " ایشون زنگ زدند و هر چی از دهنشون در اومده به شریفی گفتند " . میدونستم دنبال یه بهونه است . میدونستم از دستم ناراحته و میخواد به بهونه مختلف سرم خالی کنه . گفتم : " تو دروغ میگی !! از ایشون بعیده ". به محض اینکه گفتم تو دروغ میگی ، قرمز شد . کارتش میزدی خونش نمی اومد . خیلی خیلی از دستم عصبانی شده بود . موبایلشو در اورد و زنگ زد به دوستش , طرف که گوشی رو برداشت گفت " شریفی !! بگو که خانم چاووش چی گفتن" و بدون اینکه نگاهی بهم بکنه گوشی رو با شدت به طرف دوستم دراز کرد و گفت : " شماها شاهد باشین ، حرف منو که باور نمیکنه " . حرصم در اومده بود . از اینکه این قدر الکی بهش برخورده بود و حالا دیگه هم بهونه پیدا کرده بود که محلم نذاره . منم دستم رو دراز کردم و با شدت تمام گوشیش رو از دستش گرفتم . گفتم : " باشه تو راست میگی ، ولی به من ربطی نداشت " گفت : " من این باشه اجباری رو نمیخوام " و برگشت طرف بال که بِره . ته دلم ناراضی بودم از رفتارش ولی اصلا دوست نداشتم این طوری بِره ، دوست داشتم بیشتر باهم حرف میزدیم ، لااقل توی این فرصت کمی که به وجود اومده . حالا دیگه رسیده بود به وسط بال . موضوع رو عوض کردم گفتم : " راستی چه شکلی اومدی خوابگاه ما .... " یه برگشت و یه نیم نگاهی بهم انداخت و بدون اینکه به سوالم جواب بده رفت .

از خواب * پریدم . نمیدونستم کابوس دیدم یا .... آخه اولین بارم بود که خوابشو میدیدم تازه اونم کجا ؟!! خوابگاه !! باورم نمیشد خوابگاه توی خواب این قدر وحشتناک به نظر برسه . رفتم یه لیوان آب خوردم . ساعت رو که نگاه کردم متوجه شدم هنوز چیزی وقت نبود که خوابیده بودم . احیانا زیادی فکرم مشغول بوده . از دست خودم ناراحت بودم و بد جور عذاب وجدان گرفته بودم . چون تظاهر به کاری کرده بودم که خودم وحشتناک ازش متنفر بودم .... به کسی خندیدن !!

همیشه میگن : " با هم بخندیم اما به هم نخندیم " منم این حرف رو خیلی قبول داشتم و دارم . تمام سعیم رو میکنم که به کسی نخندم . چون وحشتناک از مسخره کردن دیگران بیزارم .... منتها دیروز به یکی گفتم که بهش خندیم و دیشب هم .....

یه معذرت خواهی بزرگ بهش بدهکارم . خودش که گفت بهش بَر نخورده و از دستم ناراحت نشده - کاش شده بود - ولی به هر حال معذرت . اینم بزرگش : معذرت میخوام

پ.ن.

* بال : راهروی خوابگاه . توی هر بال 13 تا اتاق هست . 7 تا زوج و روبروش 6 تا فرد .

* روان شناسان ثابت کرده اند که خواب یک آدم سالم سیاه - سفید هست . یعنی ما جلوه رنگ ها رو توی خواب میبینیم نه خود رنگ ها رو . به عبارت دیگر وقتی خواب میبینیم تجسمی که از قبل از ااجسام داشتیم باعث میشه که فکر ، فکر ، کنیم که هر جسم چه رنگی دارد در حالی که تمام خواب ما سیاه - سفید هست .

فقط یه استثناء وجود دارد و اون هم در مورد افراد روان پریش یا به عبارتی دیوانه ، خل وضع ، روانی و .... هست . خواب این افراد رنگی هست ....

+ نوشته شده در  2007/4/2ساعت 23:51  توسط منیره.م  | 

این چه رسمیه که " بعضی ها " بدون اینکه از آدم بپرسن براش فال میگیرن ؟!!!

آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم

خاک می‌بوسم و عذر قدمش می‌خواهم

من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا

بنده معتقد و چاکر دولتخواهم

بسته‌ام در خم گیسوی تو امید دراز

آن مبادا که کند دست طلب کوتاهم

ذره خاکم و در کوی توام جای خوش است

ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم

پیر میخانه سحر جام جهان بینم داد

و اندر آن آینه از حسن تو کرد آگاهم

صوفی صومعه عالم قدسم لیکن

حالیا دیر مغان است حوالتگاهم

با من راه نشین خیز و سوی میکده آی

تا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم

مست بگذشتی و از حافظت اندیشه نبود

آه اگر دامن حسن تو بگیرد آهم

خوشم آمد که سحر خسرو خاور می‌گفت

با همه پادشهی بنده تورانشاهم

بگذریم .... چه کارا کردین تو این دو روز؟ با کیا عید دیدنی کردین ؟ چه قدر عیدی گرفتین؟ اصلا مهمه؟! من دو از عیدی هایی که گرفتم بد جوری بهم چسبید ک یکی پول غلنبه ای بود که از بابایی گرفتم و از ایشون بعید بود . یکی هم پولی بود که از دایی رضا ( دایی وسطیم) گرفتم و چون دفعه اولش بود و به قول خودش حقوق اول خیلی خیلی بهم حال داد .

مخ من که دیگه به طور کل تعطیله .... مثل هر سال تو ایام عید هنگ کرده و قاط زده . بد جوری ویروسی شده .... زده به کله ام که بی خیال درس بشم . خدا رو شکر این فکر هم مثل بقیه فکرام زود سرد میشه و تبش میخوابه مگرنه بدبخت بودما .....

امشب مراسم دامادی داداش " محمد " بود منم با اینکه دعوت بودم ولی چون حوصله نداشتم ( به خصوص حوصله اجازه گرفتن ) بی خیال شدم .... انشاء ا... عروسی داداش بعدیم

+ نوشته شده در  2007/3/23ساعت 1:12  توسط منیره.م  | 

تموم شد . همه چی رو خودم با دست خودم خراب کردم . تصمیم گرفتم فراموشش کنم. برای این کار نیاز به کمک دارم ولی .... قرار شد هر وقت دوباره یادی ازش کردم دربارش بنویسم . این جوری کمتر بهش فکر میکنم . چون من عادتمه که روی چیزایی که نوشتم بر نمیگردم . همین . کسایی که توانایی کمک دارن بر خیزند .....

+ نوشته شده در  2006/6/8ساعت 14:59  توسط منیره.م  | 

نمودار رابطه ما حسابی زیکزاکی هست . یه بار دلخوری یه بار ....
برای بار ن ام هست که میگم : نمیدونم چم شده؟
آخرین بار کی بود که با یادش دلم ویبره رفت؟ .... الان باز رفت .
همین که احساس میکنم توی زندگیم حضور داره برام بسه . همین که گاه گاه باهاش حرف میزنم! احساس آرامش میکنم . همین که نمیتونم بهش دروغ بگم ، همین که .....
نمیدونم این احتیاج است یا یک حس دوست داشتن که بشدت تشنه ام میکنه .
مثل سرابی است که من تشنه از دور میبینم . وقتی بهش نزدیک تر میشم و بهش امید میبندم غیبش میزنه . وقتی ازش ناامید میشم دوباره درخشش - انعکاس- نور رو توی اون میبینم ، آره! دوباره سراب برگشته و بهم امید سیراب شدن میده .
سر سخت تر از این حرفاست که بخواد به حرف بیاد -از همینش هم خوشم اومده .
 میترسم مجبور بشم به امید این سراب توی بیابون بگردم و حتی چشمه های کنار درختان رو نبینم.
"مهم نیست" هاش منو دیوونه میکنه و دلخوریاش به من قرص آرامش بخش میده . احساس رضایت میکنم وقتی که از حرفم دلخور میشه چون میفهمم این قدرها هم بی احساس نیست .
میدونم الان به شدت تنها است و به دنبال یک همراه است . از دست من چه کاری بر میاد وقتی منو لایق این همراهی نمیدونه؟
الان میفهمم رعد و برق بودن - که توی طالعش نوشته شده بود- یعنی چه. ولی باز نمیدونم من قدرت تحمل دارم یا نه؟
این قدر تردید ، این قدر  دودلی و دوگانگی داره اعصابم رو به هم میریزه.
خدایا! امیدم فقط به تو ست . یادم رفت دعای همیشگی : خدایا میدونم هر چی به صلاحمه همون میشه پس صلاحم رو رضایم قرار ده . آمین یا رب العالمین

+ نوشته شده در  2006/5/29ساعت 12:7  توسط منیره.م  | 

الان فهميدم كه بهتر بود نگم . نميگم برام بد شد اتفاقا الان هم براي من بهتره هم براي خودش . ولي از وقتي فهميد من چه حسي دارم .رفتارش عوض شد . من همون فرد سابق رو ميخوام ..... دوست داشتم حرفمو بد برداشت نكنه. نميدونم الان در موردم چي فكر ميكنه.

هم خودم هم خوش قاط زديم (بيشتر خودم).چه كنم هيچ وقت نميتونم با كنايه حرف نزنم .  آخرش نفهميدم چمه؟خيلي چيزا ميخواستم بهش بگم.... گفتم . ولي چه فايده داشت!؟ هر دومون گيج تر شديم

ولي خيلي وقتا ميخواستم ازش به خاطر خيلي چيزا معذرت بخوام ولي نميتونستم . الان با اينكه ميدونم به وبلاگم سر نميزنه ولي باز ميگم :

دارم اميد عنايتي از جانب دوست                           كردم جنايتي و اميدم به عفو اوست

+ نوشته شده در  2006/1/20ساعت 10:2  توسط منیره.م  |