دوستان شرح پریشانی من گوش کنید .·´¯`·._.·´¯`·. داستان غم پنهانی من گوش کنید
خیلی داغه! جدی اومده که کار بکنه. کاری هم نداره که بقیه چی میگن. کلی هم ایده داره. فقط یه مشکل اساسی هست که ... بچه ها زیاد جدیش نمیگیرن. رنجش شدیدی ته دلشه و اینو به وضوح میشد از کلامش فهمید.
"پارك" تشريف داشتيم. خيلي خوش گذشت. همه سلام رسوندن.
«خوشحال میشیم٬ دوباره تشریف بیارین»
همش یاد ۱۱ فروردین ۸۶ کردم. همون وقتی که شیطنت میکردیم و ....( رجوع شود به اینجا )
امروز جاش خیلی خالی بود!
|
خود خودم |
|
|
آرامکده یک شرقی |
|
|
اوقات فراغت |
|
|
دستنوشته های کودک فهیم |
|
|
هرچه میخواهم |
|
|
فتوبلاگ سودابه کریمی |
|
|
بودنی دیگر |
|
|
راه بی پایان |
|
|
یادداشتهای پراکنده علی امیرموید |
|
|
ICTZoom |
|
|
اینجا؛پانصد متری دیر مغان |
|
|
فازمانیک |
|
|
دیر نو |
|
|
مرقومه |
|
|
ساعتها غارتگر عمرند |
|
|
گنگ خواب دیده |
|
|
دولابی دل یتا یزی |
|
|
Easy 2 Fun |
|
|
سخن گاه |
|
|
رهایه های عاصف ادیب |
|
|
یک ایرانی در آمریکا! |
|
|
مینوی خرد |
|
|
وبلاگ گروهی چند سمپادی یزدی |
مهسا این لیست رو داده بهم که با نویسندگانش تماس بگیرم و با کسب اجازه ازشون یکی از مطالبشون رو برای مجله انتخاب کنم !!
اولا با چه انگیزه ای این کار رو بکنم ؟! در حالی که تا این جای کار هر چی دیدیم فقط خودخواهی بچه سمپادیا به خصوص دست اندرکاران مجله و ... بوده ( امیدوارم به مهسا برنخوره ولی خداییش از دستش خیلی دلخورم )
دوما چه فایده این کار رو بکنم وقتی که کاملا مشخصه که بعضی مطالب انتخاب شده قراره توی مجله چاپ بشه .
سوما لیستی رو که مهسا و یا بچه های نزدیک به انجمن تهیه کنن رو قبول ندارم . از چند وبلاگ اول کاملا مشخصه که لیست چه نوع وبلاگ هایی به من داده شده . احتمالا وبلاگ های مندرج در سمپادیها (http://sampad.info/links/ ) هست . که به احتمال خیلی زیاد الکی الکی وبلاگ من هم توی این لیست جای گرفته !!
چهارما .... ( بی خیال ) ما خو پایه همه نوع کاری هستیم . بذار این یه مورد هم انجام بدیم . حتی اگه مطمئن باشیم کسی به کارمون بها نمیده !!!
نمیدونم چه دست پنهانی در کاره که این وریا (سمپادیا ) با اون وریا ( نمونه ای ها ) اختلاف دارند . به قول آقای پورسراجیان "توی یه کوچه هم وقتی یه نفر از همه زودتر خونه میشازه احساس مالکیت میکنه بر بقیه اهالی کوچه" . توی این کوچه کوچیک ما ( انجمن نخبگان رو میگم ) فعلا دو تا خونه بیشتر نیست : سمپاد و نمونه . که از قضا این دو تا همسایه به شدت با هم مشکل دارند . این وسط هم فقط بچه های دو تا خونه که قصد بازی کردن با بچه همسایه بغلی رو دارند از این وضعیت عاصی شدند . دختر کوچولوی خانه سمپاد که خیلی دوست داره دوست جدید پیدا کنه از رفتار و اخلاق بچه های همسایه بغلیش خیلی خوشش اومده و بد جور تو نخ افراد خانواده خودشه . تا دیروز هیچ وقت بابای خودش رو با بابای همسایه بغلی مقایسه نکرده بود ولی امروز که مقایسه کرد احساسش بهش گفت که بابای همسایه بغلی بیشتر از بابای خودش مشتاق برقراری ارتباطه ! حالا به هر دلیل هم که شده . بذارین پا حساب کوچیک تر بودن و یا حتی دیر تر ساکن شدن توی اون کوچه ....
دختر داستان ما بدون در نظر گرفتن روابط خونی برای آباد کردن کوچه شون با بچه های همسایه یه برنامه ای داشت و بعد از اون برنامه دوست داره این اختلاف رو ریشه یابی کنه ! نکنه بتونه بین این دو تا همسایه صلح ایجاد کنه ! این برنامه باعث شد تا حدی از دست خانواده خودش دلخور بشه و گاها حتی حق رو به همسایه بده . این است شرح ماجرا :
نمیدونم تا حالا از نزدیک باهام برخورد داشتی یا نه !! چه قدر با رفتار و اخلاقم آشنایی !؟ دقت کردی گاهی یه وقتایی رفتارم سگی میشه ! خودم هم میفهمم که چه موقع هایی بد رفتار میکنم ولی اون مواقع دیگه اخلاقم دست خودم نیست . یا از جایی عصبانیم یا بابت موضوعی ناراحت . اون مواقعه که زیادی غر میزنم ، به همه میتوپم و گاها حرفی میزنم که نباید بزنم . همیشه هم بیشترین ضربه ها رو دوستان نزدیکم میخورند ....
توی دو هفته اخیر خیلی اتفاق افتاد که با دوستام دعوا کردم . قهر کردیم . آشتی کردیم . مهم اینه که الان تقریبا هیچ کدوممون از هم کدورتی به دل نداریم . اگه هم چیزی باشه عذاب وجدانیه که دائم به آدم متذکر میشه "اون زمان های ناخوش چه قدر میتونست خوش باشه"
توی این یک هفته چندین بار یادی از فرهاد کردم ( فرهاد کوهکن رو نمیگم . فرهاد خواننده رو میگم . همون که میخوند " یه شب مهتاب ٬ ماه میاد تو خواب ... " ) یکیش وقتی بود که برای هر روز هفته یکی رو تایین کردیم واسه مطلب نوشتن . مهسا میگفت " بی خیال هفته خاکستری بشین آخه خیلی ناامیدانه میخونه " ولی من خوشم اومده ازش :
|
هفته خاکستری
شنبه روز بدی بود ، روز بی حوصلگی وقت خوبی که می شد ،غزلی تازه بگی
ظهر يکشنبه من ، جدول نيمه تموم همه خونه هاش سياه ، روی خونه جغد شوم
صفحه کهنه يادداشتهای من گفت دوشنبه روز ميلاد منه اما شعر تو ميگه که چشم من تو نخ ابره که بارون بزنه
آخ اگه بارون بزنه آخ اگه بارون بزنه
غروب سه شنبه خاکستری بود همه انگار نوک کوه رفته بودن به خودم هی زدم از اينجا برو اما موش خورده شناسنامه من
عصر چهارشنبه من ، عصر خوشبختی ما فصل گنديدن من ، فصل جون سختی ما
روز پنجشنبه اومد ، مثل سقاهک پير رو نوکش يه چيکه آب ، گفت به من: بگير بگير!
جمعه حرف تازه ای برام نداشت هر چی بود پيش تر از اينها گفته بود.....
شهيار قنبری |
خودم هم نمیدونم با کی قهرم ؟! احتمالا با خودم و یا با دلم ... فقط میدونم قهرم و از این وضعیت عاصی !!
به توصیه یکی از دوستان بالاخره تصمیم گرفتم برم پیش مشاور. یکی دیگه از دوستانم یکی از آشنایانشون رو بهم معرفی کرد . خلاصه یکشنبه ای رفتم دانشگاه پیراپزشکی و یه ملاقات کوچولویی داشتم با مریم خانم ( چون سنش زیاد نیست خیلی زود باهاش صمیمی شدم ) توصیه هایی کرد که ...
حق با اون بود این همه توی خونه موندن داره پدرمو در میاره !! با اینکه از شلوغی زیاد خوشم نمیاد ولی حداقلش اینه که بهتره یه کم توی جمع باشم و سعی کنم شاهد شادی دیگرون باشم .
میگفت "مشغله ذهنیت زیاده ولی سعی نکن اونا رو کم کنی . سعی کن از بینشون ببری . به چیزایی که برات نفعی ندارند فکر نکن" دیدم راست میگه بیشتر مشغله های ذهنیم بیهودست . مشغله هایی که فقط گوشه ذهنم رو اشغال کرده و هیچ سودی برام نداره . حتی بیشترش ضرر داره آخه باعث اختلال ذهنیم شده !!
ازم پرسید برنامه تابسونم چیه ؟ ولی من برنامه خاصی نداشتم که بتونم جواب بدم . فقط گفتم دیگه حوصله "مدید" یا "سمپاد" رو ندارم . اینجا بود که بهم توصیه کرد که " تویی که این قدر فعالیت اجتماعی رو دوست داری بخوای دور همه چیز رو خط بکشی فاتحه ات خوندست . فقط سعی کن یه کم برای فعالیت هات چارچوب بندی کنی "
پرسید :"به چی علاقه داری ؟" وقتی قیافه علامت سوال منو دید خودش ادامه داد :"ببین دوست داری اوقات فراغتت رو چه طوری پر کنی ؟ به چه چیزایی علاقه داری که بتونی سرتو باهاش گرم کنی ؟" وقتی گفتم کامپیوتر یه خورده اخمش رفت تو هم گفت :"حتی تفریحاتت هم یه تفریحات فردیه !! سعی کن یه تفریحی رو توی برنامه ات بگنجونی که توش تحرک داشته باشه . " گفت " تویی که کارهات رو با کامپیوتر انجام میدی و یه جورایی فعالیتت کامپیوتریه . به کامپیوتر به عنوان کار و فعالیت نگاه کن و یه تفریح دیگه برا خودت پیدا کن"
کلی حرف زدیم و احساس کردم یه تاثیراتی روم داشت ...
با صدای محبوبه از چشمام رو باز کردم : "منیر آقای دکتر کارت دارند" خودم هم مونده بودم که دکتر امیرحیدری چه کار من میتونن داشته باشن ؟ رفتم پشت کامپیوتر و بعد از سلام علیک تازه فهمیدم قضیه از چه قراره !! یه خورده جا خورده بود و البته یه کم هم ذوق زده شده بودم . آخه باورم نمیشد که پیشکسوتان سمپاد بخوان یه وبلاگ گروهی بزنن و تازه از من هم دعوت بشه که باهاشون همکاری کنم . تا فردا بعد از ظهرش که مهسا زنگم زد هنوز باورم نمیشد و احساس میکردم خواب دیدم
. قرار بود سه شنبه یه جلسه هماهنگی توی انجمن برگذار بشه . با توجه به حرفایی که با مریم خانم (مشاور) زده بودم نمیخواستم زیاد خودم رو درگیر کنم ولی دیدم اگه بخوام به اون جلسه نرم بیشتر مشغله فکری پیدا میکنم ...
رفتم جلسه ، اونم چه جلسه ای ؟؟ یک ساعت تمام داشتیم در مورد اسم بحث میکردیم و آخرش هم نفهمیدیم چی به چی شد !! یه خورده هم در مورد اینکه وبلاگمون رو کجا ثبت کنیم بحث کردیم . بعدش هم که تقریبا جلسه قاطی شد و هر کسی از یه دری حرف میزد . تا وقتی که آقای سمیعی سال تولدم رو نپرسیده بودند اصلا احساس کوچولو بودن نداشتم ولی بعدش دوباره یادم اومد که اختلاف سنی هامون خیلیه !!
ولی روی هم رفته جلسه پر باری بود
(فعل معکوس) فقط همین قدر فهمیدم که ما 7 نفریم ( آقای دکتر امیرحیدری و دکتر مدرسی، آقای نقاش زاده و آقای سمیعی ، خانم محق و خانم درگاهی و من ) و اغلب تجربه جزئی از وبلاگ نویسی داریم . وجه اشتراک همه مون هم سمپاد بود و همه مون هم معلوم الحال بودیم (از اون لحاظ که از قیافه مون شیطنت میباره)
امروز ظهر (ساعت 12) هم قرار کنفرانس چتی داشتیم که به لطف دوستان 12:30 شروع شد و تا همه یه خورده از حالت گیجی در بیان ساعت 1 شد و باز هم گیر اصلیمون ( اینکه اسم چی باشه و کجا ثبت بشه ) باز نشد و قرار بعدی افتاد برای بعد از ظهر شنبه و یه جلسه حضوری توی انجمن . ولی من یادم اومد دقیق همون روز جلسه مدید دارم و به احتمال زیاد هیچ کدوم از این جلسات رو نمیرم و یا اگه جور شد هر دوش رو میرم . شایدم وقت نکردم و یکیش رو رفتم ( گزینه دیگری هم موند ؟
)
خلاصه امیدوارم آخر عاقبت این وبلاگ به خیر بگذره و بالاخره بتونیم راهش بندازیم ...
این دفعه می خوام مدل آقای نقاش زاده مطلب بنویسم ( فقط شرح کلیات . جزئیات و احساسات هیچی )
آخه مطلب در مورد کوهنوردی دیروزه . کوهنوردی که آقای نقاش زاده هر هفته می رفتند و به قدری ازش تعریف کردند که من هم مشتاق شده بودم . منتها دیروز ....
شرح ماجرا : (عکس نداریما . چون دوربین همراهم نبود )
پنج شنبه رفته بودم انجمن و توی فرصتی که اونجا بودم با خانم جدیدی (منشی انجمن) رفیق شدم . خانم جدیدی پیشنهاد کردند که فردا همراه بچه های سمپاد بریم کوه البته یاد آور شدند که برنامه این هفته برای هیئت کوهنوردی هست نه سمپاد و برنامه هم زیاد طول نمیکشه ( از ساعت ۵-۱۱:۳۰ ) شب از آقای نقاش زاده پرسیدم برنامه کوه فرداشون چه شکلیه . ایشون هم تصدیق کردند البته اعلام کردند که ساعت ۷ از دم باغ ملی به دره گاهان .
ساعت ۷ نشده بود که دم باغ ملی بودم کمی طول کشید تا چند تا چهره آشنا دیدم . آقای دکتر امیرحیدری و دو تا دختر دیگه . یکی از دختر ها رو از روی قیافه میشناختم و اون یکی رو اصلا . یه جورایی احساس غریبی میکردم . آخه انتظار داشتم لااقل خانم جدیدی بیان . نیم ساعتی طول کشید تا آقای سمیعی و آقای دکتر مدرسی هم به جمع ما اضافه شدند . یه کم صبر کردیم تا ببینیم کس دیگه ای نیست . بعد سوار اتوبوس هایی شدیم که به مناسبت سوم خرداد به طرف دره گاهان حرکت میکردند .
اتوبوس نزدیک استراحت گاه دره گاهان ایستاد . تا ساعت ۱۱:۳۰ وقت داشتیم که بگردیم . کمی که پیاده رفتیم جمعیت زیادی جمع شده بودند . آخه آش آبادانی می دادند . هر کدام یک ظرف آش گرفتیم (آقایان هر کدام دو ظرف
) و توی کوهپایه نشستیم صبحانه خوردیم . همون جا بود که " اون آقای گنده "۱ به کمک " آقا رضا " شتافتند و ایشون رو از سقوط نجات دادند
بعد از کمی استراحت به طرف آبشار حرکت کردیم . جاده طولانی بود و هوا گرم . سر صحبت رو با دو تا از همراهانم باز کردم . اون یه نفر غریبه مهسا محق بود که من فقط گاهی به وبلاگش سر می زدم . بعد از مدتی تازه فهمیدم که اون چهره آشنا که فکر میکردم یکی از بچه های ۸۵ ای هست خودش نیست ٬ خواهرشه که از قضا یه ۶ سالی از من بزرگتره و دانشگاه صنعتی اصفهان هم درس خونده . تازه فهمیده بودم که کوچیک جمع من هستم و این رو دست گرفتیم و تا دم آخری باعث جوک جمع می شد ![]()
حوالی ساعت ۱۰- ۱۰:۳۰ بود که به آبشار رسیدیم و بنا به نظر جمع به جای پشت آبشار به زیر آبشار رفتیم . همه به غیر از آقای سمیعی تا نزدیکی جایی که آب روی زمین میریخت رفتیم و تقریبا خیسِ خیس شدیم . بعد از کمی نوشیدن آب به جلوی آبشار برگشتیم . آقای دکتر مدرسی اصرار داشتند که لااقل تا دم چشمه بریم و برگردیم و آقای دکتر امیرحیدری مخالفت کردند (میگفتند برای پیک نیک اومدند نه کوهنوردی ) و همه طبق معمول با آقای امیرحیدری همراهی کردند ( البته من هم میخواستم تا چشمه برم و برگردم ) در همین حین مسئول هیئت کوهنوردی (آقای گلشن نیا - اگه اشتباه نکرده باشم ) پیداشون شد و اعلام کردند که کسایی که با اتوبوس واحد اومدند برگردند که اتوبوس ها در حال برگشتند . آقای امیرحیدری همین رو بهانه گرفتند و عزم برگشت کردند . آقای دکتر مدرسی هم که چند سالی دبیر هیئت کوهنوردی بودند و با آقای گلشن نیا آشنا شروع به احوال پرسی کردند . جالبی ماجرا به اینه که آقای گلشن نیا دست های آقای دکتر مدرسی رو گرفته بودند و اصرار داشتند که با هم به شیرکوه بروند
. بعد از کلی کل کل و شوخی دو تا دکتر ها با هم آقای دکتر مدرسی از جمع جدا شده و همه راه برگشت رو در پیش گرفتیم .
توی راه برگشت یه کم جو عوض شده بود و یه ذره من احساس راحت تری میکردم . به خصوص بعد از پیش اومدن قضیه "شما که جای بابای من هستید"
و جواب هایی که آقای دکتر امیر حیدری به من می دادند . تازه میفهمیدم که آقای سمیعی که این قدر قیافه مظلوم دارند وقتی بخوان چه قدر میتونن شیطون بشن . توی راه دائم از حرف ها و درس هایی که آقای دکتر میدادند استفاده می بردیم . به خصوص مطالب پزشکی که میگفتند خیلی برام جالب بود . هوای برگشت یه کم خنک تر بود ( بیشتر به این خاطر که لباسای خیسمون باعث تعدیل هوای گرم میشد )
حوالی ساعت ۱۱:۳۰ بود که به جای اولمون رسیدیم و سوار آخرین اتوبوس شدیم . اقای دکتر پیشنهاد کردند که طبق روال همیشگی بریم شیرحسین ولی .... مامان اینا رو دیدم که برای خوردن صبحانه اومده بودند دره گاهان . به همین خاطر از جمع خداحافظی کردم و از اتوبوس پیاده شدم ....
این بود ماجرای کوهنوردی ۴-۵ ساعته دوستان بدون صادق۲ ![]()
پ.ن.
۱. یه مادری به بچش میگفت " آقا رضا " و جالبیش این بود که با بچه ۱۰-۱۱ ساله اش شما شما صحبت میکرد و جالب تر اینکه آقای دکتر مدرسی رو به اسم " آقای گنده " به بچش معرفی کرد ![]()
۲. انتظار داشتم لااقل ... (بی خیال ) یکی میگفت آقای نقاش زاده چون شنیدند که برنامه برای سپاه هست ٬ نیومدند
و من گفتم نه چون می دونستند من میام ٬ نیومدند ![]()
راستی : از اینکه زیاد نتونستم به سبک خودشون بنویسم معذرت میخوام ( آخه این قدر خشک نوشتن فقط تخصص خودشونه
)
در کل خوش گذشت جای کسایی که نیومدند خالی ( به خصوص خانم جدیدی که دم آخری مریض شدند و نتونستند بیان )
۱- پسرها زود تر از دخترها با بقیه صمیمی میشن . اغلبشون دوست دارن به جای "شما" بهشون بگین "تو". این رو نشونه صمیمیت و در نتیجه اعتماد طرف مقابلشون میدونن . در حالی که دخترها با گفتن "شما" آخرین درجه احترام رو به اونا ثابت میکنن ....![]()
۲- یه عیب بزرگ من اینه ک وقتی ببینم کسی ازم بدش میاد بیشتر سمج اون میشم . و یا حتی وقتی ببینم کسی از چیزی بدش میاد بیشتر به اون چیز اصرار میکنم . خانم دکتر علوی گفت "بعضی ها کنه اند" و من یاد یکی از دوستام افتادم ....![]()
۳- اون غریبه ای که مزاحمم میشد باز زده به کله اش . یک هفته ایه که بدجور مسئول خوابگاه رو کچل کرده . البته به لطف یکی از دوستام شماره اتاقم رو گیر اورده و چون من هم دوست ندارم تلفن هام رو جواب بدم بد جور رفته رو اعصابش. خدا به خیر گردونه ....![]()
۴- اساس نامه انجمن سمپاد ماده ۱۰ نداره
خوب البته به من هم ربطی نداره ...
فعلا![]()
باورتون نمیشه که باز شدن یه سایت چه قدر منو خوشحال کرد که .... دو روزی بود که بد جور اعصابم به هم ریخته بود . همش از دعوای بین من و کهربا شروع شد تا .... دقت کردین چه قدر سه نقطه میزارم ؟!! خوب بزارین یه طور دیگه شروع کنم . شاید سه نقطه ها کمتر بشه ....
۱- دیروز صبح تا شب ۳ بار با کهربا کل کل کردم . حسابی روی اعصاب هم راه رفتیم . اولش از یه شوخی و یه دلخوری جزئی شروع شد ولی بعد ... بعد از ظهر بد جوری بغض کرده بودم . تنهایی رفتم امامزاده سید محمد . خالی شدم . باورم نمیشد این قدر روم تاثیر داشته باشه . قلبم رو آروم کرد و روحم رو آزاد .
۲- به نظر من صمیمیت این نیست که جرئت کنی به یکی فحش بدی و تو سر و کله هم بزنی . صمیمیت اینه که همدیگه رو درک کنیم و به نظر طرف مقابلمون احترام بزاریم . پس دیگه بهم نگو " اوی منیرک ٬ مزنم تو سرتن ". این اوج خشونت رو نشون میده نه اوج صمیمیت رو .
۳- با یکی در عرض ۶ ساعت ۲ بار و هر بار ۱ ساعتی چتیدم . مدتها بود حس چت نداشتم و ندارم . امروز هم چون امتحان رو دادم و امتحان رو - مثل همیشه - گند دادم زده بودم به رگ بی خیالی . طرف جوشی بود . منم برای اینکه آرومش کنم مثل خودش حرف میزدم . میگفت "دمار از روزگار فلانی در میارم" . میگفتم " ای ول ٬ هر وقت کردی خبرم کن منم بخندم ". میگفت " آبروی فلانی رو میبرم ". گفتم " حقشه . یه راه هم یاد من بده که منم همین کار رو بکنم " .... دم آخری دید من پایه تر از این حرفام . گفت " تو برو باهاش حرف بزن . من تا آخر هفته هیچ کاری نمیکنم " . گفتم چشم هر کاری از دستم بر بیاد انجام میدم ....
۴- با آزیتا دعوام شد . یه دعوای زرگری !! بهش گفتم دیگه نمیخوام مسئول سایت باشم . پس امشب قهرم و نمیرم سایت . بعد هرگزی میتونستم زود بخوابم .
۵- آخر شبی یه ایده دادم و قرار شد قبل از ۱۲ از خوابگاه پسرا یه ابلاغیه بفرستن واسم ( خیلی گنده حرف زدم نه؟
) به محض اینکه چراغ های اتاق رو خاموش کردم تا بخوابیم زنگم زدند . رفتم سایت تا اون کار رو انجام بدم ( آزیتا در رو باز نمیکرد
) بعد از اینکه mail رو فرستادم دیدیم خیلی بی کارم نشستم و توی گروه ٬ یه سری کارای مدیریتی رو انجام دادم . خیلی چیزا رو خصوصی کردم . حال میکنم که دیگه هیچ کی نمیتونه e-mail بقیه اعضا رو ببینه . یا اینکه وقتی یکی mail میزنه حتما باید تایید بشه . یا اینکه database اعضای گروه رو دیگه کسی نمیتونه ببینه . اینجوری شاید بشه طرح آمار گیری رو هم روی نت پیاده کرد . باید ببینم نظر بقیه چیه !!
۶- یه new mail داشتم . از flickr بود . با نا امیدی هر چه تمام تر لینکش رو باز کردم . خیلی وقت بود دنبال یه فیلتر شکن بودم اما گیرم نیومد . آخه کلی عکس اونجا داشتم که هیچ جای دیگه نداشتم . وقتی دیدیم خطای فیلتر نداد کلی کفم برید . نشستم عکس دانلود کردن ....
کلی با عکسام حال کردم . شما هم میتونین ببینین .(چند تا عکسشو گذاشتم ادامه مطلبم )
نیم ساعت زود تر رفتم .... یعنی از فرصت استفاده کردم و به بهانه اینکه مامان داشتند محبوبه رو میبردند مدرسه ٬ منم همراهشون شدم ... مگرنه فکر نکنم کسی اجازه میداد من هم برم .
جشن ( یا به عبارتی گردهمایی ) خیلی خوب بود . برنامه هاش رو نمیگم . چون خداییش هیچ کی به برنامه ها توجه نداشت . اغلب بعد از یک سال دوستان قدیمیشون رو میدیدند و ترجیح میدادند که با دوستاشون دیدنی کنن تا اینکه ببینند برنامه چیه؟!! البته اگر این ناظر های بد عنق سالن میزاشتند ....
تا ساعت ۱۰ فقط بچه ها بودند که با هم حرف میزدند و حتی هیچ کی نفهمید روی سن چه خبره . ( پسر عمه من هم چون با برو بچز فامیل قرار فوتبال داشت تا ساعت ۱۰ بیشتر نموند و کل مراسم از دستش در رفت ) تئاتر که شروع شد یه ذره همه ساکت تر شدند . درسته که تئاترش قسمت اضافی زیاد داشت ولی مزه اش به اون قسمت هایی بود که نقش معلم ها رو بازی میکردند
. اون یارو - بازیگر - نقش آقای ایزد پناه - معلم شیمی - و آقای میرجلیلی - معلم ریاضی - رو به خوبی بازی کرد ولی در مورد آقای راستی - معلم ادبیات - همه دخترها مونده بودیم که کی آقای راستی این جوری رفتار میکردند ؟!! تازه داشتیم حس میکردیم که آره !! همین که میگفتند "راستی" بین دخترها و پسرها فرق میزاره یعنی چه !!
این وسط هم سه چهار بار موبایلم به صدا در اومد و دائم مجبور بودم برم بیرون سالن . که باعث شد همکلاسی های قدیمی ایم صندلی ایم رو اشغال کنند و من مجبور بشم برم ته ردیف بشینم
. سیما یه حرکتی کرد که کفم برید ( یه ذره از خودش معرفت نشون داد ) .... و دوباره داد موبایلم در اومد . بچه های دانشگاه بودند که زنگ میزدند و بلیط اتوبوس میخواستند . خودم هم گیج شده بودم . آخرش مجبور شدم کاری رو بکنم که اصلا دلم راضی نبود ....
بعضی از معلم ها رو صدا زدند و بهشون لوح دادند ( این رو الان از روی عکس ها دیدم ) و بعدش هم برای استراحت رفتیم بیرون .... کلی عکس گرفتــــــم . آخه عکاس بچه ها من بودم . حسابی شلوغ کردیم . به طور کلی ۸۴ ای های دختر تابلوترین دخترای مدرسه بودیم ( از لحاظ سر و صدا و پایه بودن ) آخرش هم همون ناظر بد عنق سالن اومد و یه چیزی گفت در مورد ۸۴ ای ها و ۸۵ ای ها . و ما رو مجبور کرد برگردیم توی سالن ( آخرش نفهمیدم دلیل این گردهمایی چیه ؟!! مگه نه اینکه میخوان دور هم جمع بشیم و هم رو ببینیم . پس چرا این قدر اذیت میکنن؟! - حالا کیه که بشنوه؟!! )
وقتی وارد سالن شدیم گروه موسیقی داشتند تمرین میکردند و وقتی کم کم همه وارد سالن شدند مجری اومد روی سن و به طور کاملا محترمانه ای به همه گفت " لطفا خفقان بگیرید !! آخه گروه موسیقی حواسشون پرت میشه !!!! "
برنامه رو با یه موسیقی آروم شروع کردند ناهید که گریه اش گرفته بود .... من هم خنده ام . سیما تمام مدت داشت از برگه ها و مجله ای که بهش داده بودند عکس میگرفت . منم به اون میخندیدم . آخه مثل خودم خله !!!
یه کلیپ پخش کردند . خیلی خوب بودا ولی .... همش عکسایی بود که پارسال توی همین مراسم گرفته شده بود . اغلب کلیپ میسازند که یادآور گذشته ها باشه . من که میگم سنگین تر این بود که همون کلیپی که پارسال توی مراسم پخش کرده بودند رو دوباره پخش میکردند ....
نوبت به هیئت مدیره انجمن رسید که برن رو سن . من که نفهمیدم کیا بودند![]()
.... تمام مدتی که این ۴ نفر نوبتی حرف میزدند و به سوالات بچه ها جواب میدادند من هم داشتم فرم ها رو پر میکردم و به قدری به چرت و پرت گفتن افتاده بودم که ناهید و سیما روده بر شدند . آخه خداییش سوالای فرمه خیلی بامزه و چرند بود . به سیما هم گفتم : " کاشکی میشد یه کپی از اون فرم رو بدنم بیارم خونه تا با خانواده بشینیم بخندیم " .... به خصوص قسمتای مربوط به خصوصیات خانوادگی . چی گفت اون یارو ؟!! هان !! قسمتهای آماری
. مثلا یه نمونه سوالش این بود : " آیا تا به حال ازدواج کرده اید ؟" بعد زیرش برای جواب بله یه سوال گذاشته بود و برای جواب خیر هم نوشته بود : "آیا مایلید همسر آینده شما سمپادی باشد؟ " این تکه هاش رو که خداییش از ته دل میخندیدیم . آخه کی حاضره به این سوالها جواب درست حسابی بده ؟ و یه خورده سوال با مزه دیگه که سیما و ناهید هم به مواردش اضافه میکردند و من هم جواب چرند بهشون میدادم و با هم میخندیدیم . آخرین سوالش هم یادمه . نوشته بود " آیا تا به حال متارکه کرده اید؟" . " آیا ازدواج مجدد کرده اید؟ " .... یکی داشت داد میزد که هرکی سوال داره بنویسه بده به من . آروم به سیما گفتم " من سوال دارم : آیا ..........................* سانسور* دارد؟!! " خداییش نمیشه سواله رو گفت ولی همین سوال من باعث شد کلی برچسب بیکلاسی و بی اتیکتی بخورم . جواتم دیگه !! چی کار میشه کرد ؟!!![]()
اخرین برنامه هم اهدای لوح به زوج های سمپادی بود . یعنی به زوج هایی که هر دو نفر سمپادی باشن لوح تقدیر میدادند . دقت کردین که یه زوج امکان داره سالیان سال ٬ هر سال این لوح رو بگیره ؟!!! خداییش شانس میخواد ا !! محمد و خانمش هم رفتند و لوح گرفتند .... و برنامه تموم شد ....
توضیحات :
۱. من نفهمیدم این چه رسمیه که یکی رو "دعوت رسمی " کنن ولی بعدش حتی نیان جلو و سلامش کنن؟!! قائدتا میزبان میاد جلوی در و بعد از سلام ٬ احوال پرسی میهمان رو به داخل راهنمایی میکنه . اصلا همه جا رسمه که میزبان محل میهمان بزاره . نه برعکس !!!![]()
۲. خیلی ها رو امروز شناختم و فهمیدم سمپادی هستند . مثلا فهمیدم به غیر از مجید میرجلیلی چند تا دیگه سمپادی هم بین پسرای دانشگاه داریم . یا اینکه زن مهدی اعلم ( اسمش رو یادم رفته ) سمپادی بوده و یا اینکه .....
۳. تمام مدت مراسم من به طور کاملا تابلویی شوت میزدم !! و یه بار هم سوتی دادم و خودم هم از خجالت سرخ شدم ....![]()
۴. مراسم خوبی بود . خوش گذشت . ایشا لا هر ساله باشه . شما هم تشریف بیارین اون ورا . مزاحم شدیم .... ( شلوغی سر بعضیها میگفت بهتره بعضی ها مزاحم نشن )![]()
یه تقویم ۸۳ که از قبل داشتم رو برداشتم تا سر کلاس آنالیز نکته برداری کنم . چشمم افتاد به شعرهای پایین صفحه ٬ شروع کردم به ورق زدن ... به یه صفحه که رسیدم دیدم با مداد پر رنگ یه چیزایی نوشته ام -دست خط خودم بود - دقت که کردم دیدم اون نوشته روز تولدم بود .... اینا رو گفتم که بگم نمیدونم چرا جدیدا پشت سر هم وقایعی پیش میاد که یاد دبیرستان و دوستان اون وقتم میکنم و یا حتی یاد بحث گاه و اعضاش که شاید برام غریبه باشند ولی با هم دوستیم و آشنا !!! بزارین بگم ... لااقل در مورد آخرین اخباری که از بچه های قدیمی بحثگاه دارم حرف بزنم ...
م.ابراهیمی یا به قول آبجیش "مَمَد" . داداش یکی از بهترین دوستام . داداش من هم به حساب میومد . یعنی اولین کسی بود که نسبت بهش حس برادری داشتم و با دیدنش ته دلم میگفتم کاش منم یه داداش داشتم ... یک ماه پیش بود که یکی از دوستای دبیرستانم بهم sms زد و ازم پرسید که خبر دارم م. ابراهیمی داماد شده یا نه؟!! توی این فاصله ای که اومدم جوابشو بدم به خیلی چیزا فکر کردم . یاد حرفای محمد افتادم یاد * سانسور در چارچوب محمد و یاسمن* .... ولی او که قرار بود تا درسش تموم نشده ازدواج نکنه .... به شوخی برای محمد sms زدم و گفتم " شنیده ام داماد شدی؟ نمیخوای شیرینی بدی؟ " چون نشناخت جوابمو نداد من هم بی خیال شدم . تا اینکه هفته پیش که داشتم با بهاره - خواهر محمد - تلفنی صحبت میکردم بهم گفت که این خبر درسته . خیلی خوشحال شدم ٬ مگه میشه یه ابجی با داماد شدن داداشش ناراحت بشه؟ این دفعه بهش زنگ زدم و هم با خودش هم با یاسمن صحبت کردم .... تازه میفهمیدم که مسابقه ای که توی بحثگاه گذاشته بودند و خواسته بودند حدس بزنیم اون عروس و داماد کین در مورد اونه !! ( البته من همون وقتش هم حدس زده بودم ولی ترس این رو داشتم که حدسم اشتباه دربیاد و فقط این وسط قضیه محمد و یاسمن لو بره
)
آقای نقاش زاده ( به من چه ؟!! خودش گفت دیگه عیبی نداره فامیلیشو به کار ببرم) اولین کسی که خیلی خیلی قبولش داشتم ٬ اولین کسی که جرئت کرد بزنه تو ذوقم ٬ اولین کسی که .... ( بهش قول دادم که خاطرات بد رو فراموش کنم و کردم
) وقتی بهش میگم " شما یکی از بهترین معلم هام بودین" بهش بر میخوره ولی نمیدونه که من این جمله رو از ته دلم میگم چون همه زندگی دانشجوییم رو مدیونشم . چون هرچی در مورد کامپیوتر میدونم- که البته چیز خاصی هم نمیدونم - همه تعلیمات او هست . یه مدت هست که بد جور داره رو اعصابم راه میره .... خودش بهتر میدونه چرا ؟ من مخالفم .... خودش بهتر میدونه برا چی ؟ ولی با این حال دائم با پرسیدن نظرم اعصابمو داغون میکنه . ترجیح میدم نپرسه و یه کاری رو بکنه بعد بهم بگه کردم یا نکردم . اون وقت من ببینم چه جوری میتونم با تصمیمش کنار بیام .... (خودم هم نفهمیدم چی گفتم )
در مورد بقیه بچه های بحث گاه هم چیز خاصی ندارم بگم . چون اون جمع کوچک و قشنگمون خیلی وقته از هم پاشیده . چون ....
راستشو بخواین داشتم از یکی دیگه از بچه های اونجا میگفتم و کارم به جایی کشیده شده بود که داشتم تنفرم رو نسبت به یه رشته خاص دانشگاهی اعلام میکردم ولی از قضای روزگار log off شدم و مطلبم پرید .... رحیمه میگه در این موارد سمج بازی در نیارم و اصراری نکنم ( اگه دست خودم باشه که میگم تا سه نشه بازی نشه!! یه بار خواهش هم لازمه . پس تا ۴ بار راه داره
) لابد حکمتی بوده که کسی نفهمه من از رشته مکانیک بدم میاد
یعنی از رشته که بدم نمیاد از آدمایی که این رشته رو میخورن بدم میاد
شوخی کردم بابا !! منظوری نداشتم
فقط یه تشابهی بین همه این افراد پیدا کردم که ترجیح میدم واسه خودم نگه دارم .... خواستین بیاین بپرسین. شاید بگم ٬ بیشتریش نمیگم ....
خوش و خرم باشین .
سربلند و سرافراز .
موفق و پیروز .
به قول رحیمه : آرزوم رسیدن به آرزوهاتونه !! ( البت آرزوی رحیمه اینه ٬ نه من !! )
پ.ن. مگه میشه نوشته های من پی نوشت نداشته باشه ؟!! میخواستم بگم حتما کتاب بابا لنگ دراز رو بخونین . خیلی با مزه است !! و اون طوری نبود که من توی تصورم ساخته بودم . ( دیشب از ساعت ۱۰:۳۰ تا ۳:۳۰ نصف شب کتاب رو یک سره خوندم و صبح کله سحر ( به جان خودم ۶ صبح بود نه دیرتر) با sms یکی خواب زده شدم . بنده خدا معذرت خواهی هم نکرد . حرص منو هم در اورد )