تبليغاتX
ساعتها غارتگران عمرند - این یکی دو روز

ساعتها غارتگران عمرند

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید .·´¯`·._.·´¯`·. داستان غم پنهانی من گوش کنید

وسط جاده ابریشم وایساده بودم و به ساعتم یه نگاه انداختم . ساعت 8:35 صبح و تا تالار 6 راهی باقی نمونده . امتحان ساعت 8 و نیم شروع می شد ...

یه نگاه به پشت سرم انداختم و به این فکر کردم که " بی خیال !! هیچ اجباری نیست . نمیخوای درس بخونی , نخون !! "

صدای بابام توی گوشم پیچید که می پرسیدند " منیر درساتو که میخونی "

و توی ذهنم داد زدم " نه ! خسته شدم !! دیگه نمیخوام بخونم . یعنی مدتهاست که نمیخوام و نمیخونم "

ولی باز خفه شدم و گفتم " انشا ا... "

ولی امروز میبینم واقعا دیگه نمیتونم !!

من خودم رو پیدا کردم . هدفم و راه رسیدن به هدفم رو هم .

ولی نمیدونم چرا وسیله اش رو پیدا نمیکنم .

همین قدر میدونم که این راهی که دارم میرم اشتباهه .

منتظر یه وسیله هستم ....

یکشنبه ۲۷ / ۳ / ۸۶


ساعت 7 صبح شده بود و بلاخره تصميم گرفتم برم بخوابم . تمام شب رو يا با برنامه هاي روي کامپيوتر ور ميرفتم يا توي جمع کردن کلکسيون رحيمه به اون کمک مي کردم . از بچگي علاقه داشتم کلکسيون خودنويس يا اسکناس و جاسوئيچي جمع کنم و امشب هم مجبور شدم به خاطر درس حشره شناسي دوستم دنبال حشرات راه بيفتم ....

دو ساعتي بود که رحيمه هم رفته بود خوابيده بود . من هم بيکار بودم و با اين حال اصلا خواب توي چشمام نميومد . دائم استرس امتحان فردا رو داشتم . استرس جالبي که ناشي از بي خيالي بود ....

ديشب تصميم خودم رو گرفته بودم . با وجود 7 واحد افتاده دادن آخرين امتحان حماقت محض و علافي بود . چاره اي به غير از حذف پزشکي ندارم . بالا تر از سياهي که رنگي نيست . فوقش حذفم هم قبول نشه استاد منو ميندازه . که اونم با قبل توفيري نداره !!

رگ بي خيالي زده به کله ام و چاره اي ندارم که بشينم ببينم امتحان چهارشنبه کي تموم ميشه تا برم دنبال استاد ....

*

با اغلب دوستان حرف زده بودم . يعني مدتهاست که حرف ميزنم و هيچ کي صدام رو نميشنوه . شايد هم ميشنوند و حرفام رو به شوخي ميگيرند . مگر نه داشتن يه طويله گوسفند يا يه باغ کوچولو توي يکي از دهات يزد کجاش خنده داره . کي گفته به من نمياد اوج آرزوم همين دو مورد باشه ؟؟؟

درسته زیادی آرمانیه و برای کسی مثل من تقریبا غیر قابل تحمل ولی ....

دوست دارم دور از ماشین و دود باشم . میخوام توی طبیعت باشم . چون زاده طبیعتم ولی نه طبیعت بدون تکنولوژی .

رحیمه بهم خندید . گفت تو هم خر میخوای هم خرما !! گفتم کدوم از این دو تا با هم تناقض داره ؟؟؟؟

من تکنولوژی رو بر میدارم میبرم جایی که دوست دارم . نه اینکه بخوام به خاطر تکنولوژی جایی بمونم که دوست ندارم .

مامانم میگفتند دلم خوش بود که لااقل تو یکی از رشته و دانشگاهت راضی هستی . راضی بودم . الان هم هستم ولی نه با وجود این نظام آموزشی !!

هدفم از درس خوندن چیه ؟؟ یادمه همیشه ارزوم بود معلم بشم . تازه اونم از نوع دبستان و پیش دبستانی . حالا چه فرقی میکنه لیسانس ریاضی داشته باشم یا ...

*

با صدای یکی از هم اتاقی های رحیمه از خواب پریدم . کل مدتی که تونسته بودم بخوابم یکی دو ساعت بیشتر نبود .

از روی شوخی بد جور طرف بهم پیله کرده بود که بلند بشم درس بخونم . همه بیدار شده بودند و رفته بودند پی کارشون . این وسط فقط من بودم که خواب زده شده بودم .

میخواستم یه جور از شرایط فعلی فرار کنم .

رفتم طرف پنجره اتاق و تهدید کردم که اگه اذیت کنی خودم رو از پنجره می اندازم پایین .

هنوز داشت میخندید گفت "این که فایده نداره فوقش دست و پات میشکنه و خودت عذاب میبینی . برو طبقه چهارم نکنه ... "

جمله رو تموم نکرده بود که حرفشو تایید کردم و با چشای نیمه بسته راه افتادم طرف طبقه چهارم . پیمودن پله ها باعث شده بود خواب از سرم بپره .

بالا که رسیدم نمیدونستم برای چی اومدم اینجا ؟؟؟

برگشتم و مثل بچه ها دنبال یه سر پناه بودم . یه کم دنبال رحیمه گشتم ( دنبالش میگشتم که بیاد هم اتاقیشو از اتاقشون بیرون کنه ) و بعد که دیدم نیستش رفتم توی نماز خونه خوابیدم ....

کل خواب صبحم همون یکی دو ساعت بود و بعدش که دوباره یکی دو ساعت خوابیدم . از صبح تا حالا روی پا هستم و تمام روز رو با کامپيوتر ور رفتم . کل بعد از ظهر رو فيلم ديدم . يه فيلم کمدي به نام " مادر شوهر " با بازي جنيفرلوپز و اون يکي هم يه فيلم رمانتيک به نام " دخترها " . داشتم به این فکر میکردم که کاش درس خوندن هم این قدر اجباری نمیشد . لااقل این جوری آدم رغبت میکرد درس بخونه ...

سه شنبه ۲۹ / ۳ / ۸۶


پ.ن. امروز سالگرد درگذشت دکتر علی شریعتی بود . چرا آزاد مردان و آزاد اندیشانی مثل ایشون این قدر زود فراموش میشند ؟؟ اسطوره های ما کجا رفتند ؟؟

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی نوای گرم خود را در گلویم سخت بفشارد

بدینسان بشکند دائم سکوت مرگبارم را

+ نوشته شده در  2007/6/19ساعت 23:39  توسط منیره.م  |